<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های جودی.</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_39854739</link>
        <description>_معلم

_و همچنان
در جستجوی هیچ نیستم
مگر اندک هوایِ راستین زندگی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:45:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>جودی.</title>
            <link>https://virgool.io/@m_39854739</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تو برنده ای!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39854739/%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-ksb3qojaerhn</link>
                <description>گفت:« مگه می‌تونی با این چیزی رو تصور نکنی؟» پس حالا باید بیای و ذهن من رو ببینی. همه چیز شلوغ شده و می‌پیچه و سناریوها از این سمت به اون سمت در حال دویدن و چرخیدن، من رو اون وسط تماشا می‌کنن. نوازنده کلیدها رو فشار میده و برای یه ثانیه همه چیز از توی ذهنم خالی میشه و جریانش از بین میره. دونده‌ها پشت خط شروع ایستادن و منتظرن تا بهشون بگن که وقتشه. پای راست جلو، و پای چپ کمی عقب‌تر. سوت بلندتر از همیشه توی گوش من زنگ می‌خوره و دونده‌ها، شبیه به افکاری که نمیشه جلوشون رو گرفت؛ می‌دوئن و می‌دوئن. مسیر پر از پیچ و خم و ایستگاه‌های طولانیه. صدای موزیک قطع نمیشه و چهره‌ها هر لحظه سخت‌تر میشه. نفس‌ها کمی طولانی‌تر توی سینه حبس میشه و دست‌ها، با سرعت بیشتری کنار بدن‌ حرکت می‌کنه تا شتاب رو بهبود ببخشه. بالاخره یه جایی می‌رسه که همه خسته میشن. سرعت قدم‌ها آروم‌تر میشه و صدای برخورد کتونی‌ها با زمین، خیلی محو و آهسته میشه. اما بعد دوباره، آشوب به پا میشه. خط پایان نزدیک میشه و اون روبان نارنجی از دور، جوری به چشم میاد که انگار همه، تمام روح و انرژی‌شون رو می‌ذارن تا اولین نفر به اون‌جا برسن. فقط ده قدم دیگه باقی مونده و برنده از الان هیچ وقت مشخص نمیشه. کی می‌تونه بگه اون کسی بُرد که اول از همه بود، یا اون یکی که نفر آخر بود؟ گاهی برنده هیچ وقت معلوم ‌نمیشه؛ ولی همیشه حس میشه. پس اینو همیشه یادت بمونه. یادت بمونه که تو، توی خط خودتی و زمین مسابقه جز برای تو، برای هیچ کسی نیست. برنده خودِ تویی. حتی اگه بهت بگن آخرین نفر شدی، حتی اگه جایزه رو تو دست کس دیگه‌ای ببینی؛ تو برای خودت برنده‌ای. تو برنده‌ای؛ چون هنوز و همیشه ادامه دادی. تو برنده‌ای؛ چون هیچ وقت واقعا دست نکشیدی و تسلیم نشدی..</description>
                <category>جودی.</category>
                <author>جودی.</author>
                <pubDate>Fri, 31 May 2024 00:54:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشتباه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39854739/%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-qmpiusijthze</link>
                <description>سلام از اخرین‌روز اردی بهشت؛با عصبانیت مینویسم با عصبانیت بخون؛حالو هوای این روزا پره از تجربیات ناکارامده،نمیدونم ولی هیچ وقت انگار قرار نیست تو ی موضوعی به خودم بگم اره دیگه تو خوب از پسش بر اومدی،همیشه گند زدم به اوضاع و بعد جمع ش کردم خب یعنی چی دختر!؟کاش به خودم بیام و به پیمانی ک میبندم وفادار باشم حداقل ی ساااال،من که این همه زجر کشیدم اینم روش خب!ولی دختر کی قراره این پروسه تموم شه واقعا؟!تا کی ازمونو خطا؟! ولی من ادم چالشی ام یعنی باید چالش برام به وجود بیاد و ازش لذت ببرم:/هووف بنظرم نیازمند ی تغییرم،چه تغییری؟چجوری؟چه شکلی؟چه زمانی؟تو چه حوزه ای؟نمیدونم،اطلاعی ندارم.کاش بتونم پرواز کنممممم،اگه پرواز کنی کجا میری؟اگه زندگی جریان پر از اشتباهه پس کی قراره طعم خوشبختیو ما بچشیم؟ای بابا.تفاوتو دوستی‌و این حرفا.</description>
                <category>جودی.</category>
                <author>جودی.</author>
                <pubDate>Sun, 19 May 2024 00:21:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اغیار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39854739/%D8%A7%D8%BA%DB%8C%D8%A7%D8%B1-wycg2tclxm9h</link>
                <description>سلام خواننده ی عزیز!از ظهر یک روز بهاری مینویسم.از روزی که کتاب بیگانه ی اقای کامو رو تموم کردم ولی بماند که با ده صفحه ی پایانی اش ارتباط نگرفتم،خواننده ی عزیز همیشه پایان داستان ها برام غم انگیز بود ولی نه بخاطر محتوا و داستان ش بلکه بخاطر اون حس وابستگی ای که در امتداد روزها با کتاب برقرار کرده بودم.زندگی این چنین مرا تربیت کرده که نه تنها باید انتظار پایان کتاب،بلکه انتظار پایان یک احساس زیبا را از جانب مخاطب هم داشته باشم.میدانم که این متن را نمیخواند و میدانم براش مهم نخواهد بود حتا اگر بخواند از من ولی من هنوز نه تنها شب ها که برای عشاق اشت حتا روزها درست وقتی افتاب وسط اسمان است و بر فراز چشم های ادمیان خجستگیه خودش را میخواند میتوانم به او و شعرهایش،به او و تپش های قلبش فکر کنم؛چه سود؟! اکنونی که مینویسم او اغیاری را همدم خود کرده است و دلش را به فریب فراموشی به دل دیگری گره میزند تا باشد گره ای کور به امید‌وصال!ولی ما باهم رویایی مشترک داشتیم،رویایی که زمان را بین مان متوقف میکرد و عشق را از نخست برایمان میکشد! حال این رویا تنها اهرمی ست برای شعر گفتن هایت برای تراوش های ذهنی ات و برای دل بردن اغیار جدیدت:) ابدا مشکلی با این موضوع ندارم چون منطق حکم میکند تنها عشق برای یک زندگی کافی نیست و به همین سبب ما این حس را در جعبه ای چوبی گذاشتیم که یادگارب بماند از دل فرهادی که کوه را کند ولی شیرینی خیالش تلخ و گزنده شد...خواننده عزیز!همیشه اصرار و‌خواستن و عشق برای یک انسان کافی نخواهد بود،همیشه زندگی لطیف و مهربان نیست که بگذارد دست تو در دستانش بماند و لب هایتان از طعم لبخند یکدیگر شاد زمزمه ی دوست داشتن بخواند؛زندگی می تازد تا به تو بفهماند همیشه انطور که میخواهی نمیشود؛گاهی تنها دوای درد تو صبر است و لیکن تو بی صبر ترینی…به من بگو!دل که تنگ است کجا باید رفت؟!_از بیستمِ اردی بهشت ماه هزار و چهارصد و سه.جنگل پرتقال/تلاقی دو‌ نگاه در یک زمان.</description>
                <category>جودی.</category>
                <author>جودی.</author>
                <pubDate>Thu, 09 May 2024 15:39:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت.</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-pazaeoecqd6m</link>
                <description>یا غرق شو یا شنا کن.خب،سلام؛با ی لبخند بزرگ درحال نوشتن هستم بعد از دوسال و اندی روز پا به ویرگول گذاشتم و بله خرسندم.اون تایمی که به ویرگولو هر اپلیکشن دیگه ای خداحافظی گفتم هدف داشتم و برای تلاش کردن در مسیرش دست به این انتخاب زدم.روزهای زیادیو شب کردم که هر شب دوست داشتم تسلیم‌شم و بگم‌گور بابای ارزوها ولی فرداش به صورت خودکار شیش صبح دم‌گوشم رویاهای بخت برگشته میگفتند جودی باید پاشی ما جز تو کسیو نداریم و انگاری که من مادر و پدر این افکار توی سرم‌بودمو اونا فرزندای شیطون من!در واقع اون صبحا با اوقات تلخی ولی امیدی بلند بالا پامیشدم که بجنگم و نذارم این طفلکیاا یتیم شن(رویاهامو میگم)پوستم کنده شد و به اصطلاح دهنمون سرویس شد ولی در نهایت اونی شد که میخواستم از پسش براومدم.این سالها یاد گرفتم و تجربه کردم و فهمیدم تجربه مادربزرگ یادگیریه،فهمیدم باید درون خودمو بگردم بدون اینکه چیزی حواسمو پرت کنه تا بتونم بهترین جواب ممکنه به اتفاقات زندگی بدم،فهمیدم اگ نمیخوای بازیچه ی دست هرفرومایه و تهی مغزی باشی اصل اول اینه که محتاط و دست نیافتی بمونی،فهمیدم اگ برای دلخوشی دیگران،توجهتونو به بیرون معطوف کنید بی شک نظام زندگی خودتونو نابود کردید،فهمیدم عشق در درون عاشق است نه در درون معشوق،فهمیدم تو قبل از هر چیزی خودتی،فهمیدم گاهی خوداگاهی را باید خاموش کرد و به تدبیر بدن اجازه بدیم کار را خود به دست بگیره،فهمیدم خواسته ی کمتری داشته باشیم‌تا بیشتر یادبگیریم،فهمیدم محبوبیت به معنی درست بودن یا خوب بودن نیست برعکس آدمو هم تراز بقیه و در نتیجه خرفت میکنه.خیلی بهتره که در درون خودمون دنبال ارزش و‌هدف باشیم و…</description>
                <category>جودی.</category>
                <author>جودی.</author>
                <pubDate>Thu, 08 Feb 2024 22:45:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلمات فروغ، همزادِ اندیشه هایم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39854739/%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%87%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%90-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-mxbdprppdxqi</link>
                <description>من همیشه دوست دارِ یک زندگیِ عجیب و پر حادثه بوده‌ام، شاید خنده ات بگیرد اگر بگویم من دلم می‌ خواهد پیاده دور دنیا بگردم! من دلم می‌ خواهد توی خیابان‌ها مثل بچه‌ها برقصم، بخندم، فریاد بزنم؛ من دلم می‌ خواهد کاری کنم که نقضِ قانون باشد. شاید بگویی طبیعتِ متمایل به گناهی دارم ولی‌اینطور نیست‌من از اینکه‌کاری‌عجیب بکنم لذت‌می‌برم!- فروغ فرخ‌زادِ نازنین من:) </description>
                <category>جودی.</category>
                <author>جودی.</author>
                <pubDate>Fri, 03 Sep 2021 23:13:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زخم‌هر‌کس بھ‌اندازه‌باورهایش‌عمیق‌است!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39854739/%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D9%87%D8%B1-%DA%A9%D8%B3-%D8%A8%DA%BE-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-oyvxlmthwmqs</link>
                <description>بدترین قسمت این سرنوشت این بود که دیگر نه جایی نه توانی برای دوست داشتن من نبود؛هر کسی به من رسید آن‌قدر خسته، رنجور و تنها بود که دیگر در کنار این‌ها منی را نمی‌توانست قبول کند، بله من خودم توان متحمل شدن خودم را ندارم پس توقعی نمی‌رود که کسی اهمیتی بدهد یا نه!حالا به درون خودم سفر می‌کنم و حصاری بلندتر از قبل می‌کشم این‌بار می‌خواهم بدانم و ببینم چه کسی حریص این حصار است.</description>
                <category>جودی.</category>
                <author>جودی.</author>
                <pubDate>Wed, 11 Aug 2021 18:01:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[من ناشنيدنى ترم از هر نگفتنى]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39854739/%D9%85%D9%86-%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%D9%8A%D8%AF%D9%86%D9%89-%D8%AA%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B1-%D9%86%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86%D9%89-kdbrayjjdyxy</link>
                <description>حالا من اینجا خسته و تنها وهر روز تو آنجا افسرده و بیحالهآن اگر که جمع تن‌هامان یک جا بوداین چنین هر تن به تنهایی یک‌تنه نبودشاید هیچ‌کدام شرحه شرحه نبودیماین تصمیم تو بود و حالا هر دو عمل کردیماما من اینجا بگویم که تو را کاشتم در خاک خودم آن جا که هنوزم احدی نیستاخرین اتاق دلم نه دلم غم‌گین است و سزای تو نیستتو خود غمت گین دارد و من مازاد و اضاف بر آن نکنم بهتر است خب نگذریم که تو را کاشتم حتی نمی خواستم حرفی هم بزنم اما خب حالا که دیگر همه چیز دیگر خاکستری شده می‌‌گویم نه این که کور نگی داشته باشم نه همه چیز خاک که نه دوده و گرد گرفته حالا از چیست؟ نمی‌دانم کدام آتش فشان این اطراف به جوشش در آمده ما آتش فشانی نداشتیم نه این که نداشته باشیم ، داشتیم و خاموش بود چه کسی انگولک کرده خدا داند!کاشتمت داری سبز میشوی سبز که نه هر چه هستی مرا دارد می‌کشد و می‌کشد. حالا با فتحه یا ضمه یکی را با ضمه بخوان یکی را با فتحه.می‌گویند حالت خوب نیست من میگم خوبم باور نمیکنند خب به درک نکنند حوصله شرح قصه ندارم هر چه خواستند فکر کنند.مسئله دوری و نبودن نیست، مسئله این است که من حتی می‌دانم اینجایی حتی حس میشوی حتی حرف میزنیم چگونه؟دو صندلی یک میز گرد یک لامپ حبابی زرد با یک محافظ مشکی دور تا دور من طرفی تو طرفی با همان نگاه سردرد دار زل میزند چشم هایی که از رنگ این سومین ماگ قهوه چیزترند تلخ تر و بودارتر. من هم مسخره ام زیر چشم‌های مزخرفم گود و رنگ پریده‌تر از همیشه و سرگردانند. چه می گوییم؟ هیچ ولی مکالمه مورد علاقه ایست همانی که قول دادی بنشانی هیچی نگویم و نگویی به دور از احدی که مرا بخواهد بخواند و تو را بخواهد به کار بگیرد.اتاق سیاه نیست حتی همان لامپ حبابی هم نامدید شده وسط خشک برهوت با هوایی نسبتا ملایم نشستیم. اوضاع ما کما فی السابق است نه نه من کمی قهرم و رو برگردانده و تو کمی ناراحت تر و پشیمان ز گفته و کرده مهم نیست میز را رها میکنم میرم دیدی بلدی برم؟:) پی نوشت:این نوشته ی یکی از دوستانمه، خوشحال میشم بخونید و براش کامنت بذارید و نظرتونو بگید، منم پستچی تون میشم و نظراتتونو براش ارسال میکنم:)))) سبز باشید????</description>
                <category>جودی.</category>
                <author>جودی.</author>
                <pubDate>Sun, 01 Aug 2021 21:18:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل ها الزایمر  نمیگیرند!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39854739/%D8%AF%D9%84-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D9%84%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%86%D8%AF-tipgnph62upr</link>
                <description>ما فقط دوست معمولی بودیم!وقتی شب به شب بیدار می ماندیم به پای هم ، توی صفحه های مجازی لعنتی تا خوابمان بگیردلابلای حرف زدن های بی‌خودمان از روزمرگی های بیخودترماندوست معمولی بودیم!وقتی اولین بار توی سرازیری ولیعصر قرار گذاشتیم ودیدمش و خیز برداشت که توی آغوشش بگیردمو من بی معطلی گم شدم میانِ بازوانش دوست معمولی بودیم!چند لحظه گذشته از دومین قرار وقتی کلافه گفت آن روسری لعنتی را بکش جلوتر و آن رژ خرابی را پاک کن از لب های وامانده اتو من فکر نکردم که کجای رژ صورتیِرنگ و رو رفته ام مخصوص آدم های خراب است دوست معمولی بودیم!به وقتِ نخورده مستیِ قرار سوم که دود سیگارش رافوت کرد توی صورتم و من یادم رفت چقدر از سیگار متنفرمچقدر از سیگار بدم می آید و غرق شدم توی حس خوشایندِ دود آمیخته با عطرِ تلخش دوست معمولی بودیم!به شیرینیِ قرار چهارم درست همان جایی که سرم را گرفته بود به سینه اش و لابلای دیالوگ های علی سنتوریو حسادت من به تک تک نگاه هایش به گلشیفته و در پسِ نفس های عمیق و سنگینمان دوست معمولی بودیم!به گاهِ قرار پنجمزیر بارانِ بی چتر پیاده روی خلوت ناکجا آباد و درست همان لحظه ی پر التهاب لعنتی که ایستادم روی پنجه ی پاهایم و سرش خم شد که ممنوعه و عمیق و کوتاه و شیرین و پر از اضطراب و با طعم باران ببوسمش و ببوستم دوست معمولی بودیم!هنگامه ی بی قراری قرار ششم و لابلای بویِ حلوایِ جان گرفته از تردید نگاه های گریزانش و در انعکاس تصویر تارش توی نی نی لرزان چشم های مضطربم دوست معمولی بودیم!سرِ قرار هفتمی که رفتم و نیامد و منتظر ماندم و نیامد و همه آمدند و نیامد و رفتند و نیامد و نمی آید و نخواهد آمددوست معمولی بودیم! به وقت شرعیِ قرارِ یک هزار و سیصد و چندم و به حرمت پیام های نرسیده و تماس های رد شده و گریه های شبانه زخم های روی زخم آمده و جراحت های جذام شده و خاطرات نداشته و یادگاری های نداده و دوستت دارم هایی که باورم نشد و به حرمت چشم انتظاری ها و این تنهاییِ بی پایانِ ابدی...ما هنوز هم دوست معمولی هستیم!
-چشمانت تابستانِ اهواز بود و قلبِ من پیکانِ بی کولر:)</description>
                <category>جودی.</category>
                <author>جودی.</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jul 2021 19:09:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خبر فوری!  ابری در اسمان هشتم ستاره ای را بلعید!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39854739/%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D9%81%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%84%D8%B9%DB%8C%D8%AF-tx8c9x2wydpw</link>
                <description>مثل‌وقتی‌کھ؛
راننده‌تاکسی‌..
کولر‌روروشن‌میکنه:))  دقیقا با خودِ درونیم قرار گذاشتم، بعداز سال ها بحث رفتن باهاش ب این نتیجه رسیدیم که ب ی سفر بریم منتهی این سفر قضیه اش یکم فرق داره با ماجراهای دیگه! میخواستم دنیارو ببینم ، تا ب خودم بفهمونم شازده کوچولو راست و درست حرف میزنه همیشه ما در برخورد با ادما سوالات کلی میپرسیم نمیگیم تاحالا گوزن دیدی؟ گل، گیاه، درخت کاشتی؟ ب کسی محبتِ بی دریغ کردی؟ پروانه های بنفش رو دیدی؟... اره اره، ما دنبال کلیاتیم با اینکه باید دل سپرد ب جزئیات:) منم نشستم ، شونه رو گرفتم دستم و موهای خودِ درونیمو شونه زدم، براش شعر خوندم (گلِ گلدونه من، شکسته در باد ، تو بیا تا دلم نکرده فریاد...) شیفته ی این شعر بود یعنی میتونم بگم رگ خوابش بود. بعدش براش قهوه حاضر کردم ، کتاب مورد علاقه شو(بارتیمیوس و حماسه کرپسلی)از قفسه اوردم و از وسطاش جوری ک داستان کتاب یادش بیاد شروع ب خوندش کردم, لبخند میزد و شاد بود چون اون روز براش وقت گذاشتم تا قانعش کنم! شب ک شد لالایی گلِ پونه رو تو تاریکی براش زمزمه کردم و ب دستِ خسته ی اقای خواب سپردمش. اومدم کنار شومینه نشستم، ب رفتارهای امروزم فکر کردم بعد با روزهای گذشته مقایسه کردم ، دیدم من چقدر ب این خودِ درونیِ عزیز رسیدم ، چقد این کارو کردم؟؟ هیچ یا اندک! اما دوستِ من؛ دیر نشده بود، حالا این سفرِ مهربان با صدای نازکش منو دعوت کرده بود، حتی من با ی اهوی تیزپاهم صحبت کردم ک مارو با خودش ببره اونم قبول کرد:) فردا،،، فردا روز مهمه ی جسمِ پر دغدغه ام. افتاب با پرتوهای دراز زننده اش ، دست انداخت رو پیراهن چشم هام و اونارو برداشت، و ب جاش ی پاچینِ گل گلیه قرمز تنم کرد:) خدای من! چ روز خوش یمینی^^شاد بودم ، مثه کره اسبی ک تازه متولد شده بود و داشت در فراخنای دشتِ نرگس و یاس میتازید و باد و نسیمِ بهاری در اغوش میفشاریدنش. اماده ی رفتن بودیم! هم منِ نه چندان مهربان و هم خودِ درونیه شادابم. سوار بر اهوی تیزپای پدربزرگ شدیم! تا وسطای اسمون رفته بودیم که یهو کفترِ سیاه و سفید مش رمضون خبر اورد، اونم چ خبری؛(خبر فوری خبر فوری اهای اهوی شونه بسراهای اهای دخترک سبزابری در اسمانِ هشتمستاره ای را بلعید:)بخاطر همین ما باید ب مراسمِ بلعیده شدنِ ستاره ی اسمان هشتم میرفتیم . مسیرمونو عوض کردیم و ب سمت مقصدِ جدید تاختیم!</description>
                <category>جودی.</category>
                <author>جودی.</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jul 2021 14:25:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصھ‌ی‌تلخِ‌مرا‌سُرسُره‌ها‌ميفهمند.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39854739/%D9%82%D8%B5%DA%BE-%DB%8C-%D8%AA%D9%84%D8%AE%D9%90-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D9%8F%D8%B1%D8%B3%D9%8F%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%85%D9%8A%D9%81%D9%87%D9%85%D9%86%D8%AF-qgj38twh4y8a</link>
                <description>من عرق نعناع بودم ، اون ابگوشت دوست داشت. ............... هویدای شبانه ام؛ نمیخواهم گله کنم ، و از دور بودنت هی ساز غم را در هم بشکنم و افکاری ک میتواند هر لحظه درباره ات فکر کنند را مخشوش و اشفته کنم اما بگذار همین یکدفعه هیچ عاشقانه ای را برایت نگوییم منظورم این است این بار کافکای بدون فلیسه ، جسی بدون اد باشم! از سر شب قلمم مدام درحال نوشتن است، مینویسم از سهراب و از اندوهِ فروغ گه گداری هم از حالِ ناکوک خودم اما خب، انگار بدجوری دچارم جوری ک نمیشود مداوا کنم خویش را؛تو دستت را نردبانِ نجات من کن! بگذار من توبه کنم و برای میلیاردها بار دیگر به عشق و معجزه ی چشم هایت ایمان بیاورم این را میدانم ، ادم اشتباهی هستم که سرش از کله ی صبح تا چله ی شب در کتاب است، و پی در پی از کلمات برای یافتنت کمک میگیرم!ابِ گوارای مهتابم! این هوا سامانی پدرام رنگ میخواهد، تو با امدنت زنجیره عدالتِ نفرت را پاره کن، قوانین نیوتن را هم نقض کن باور کن من جاذبه ی زمین میشوم و تو سیبِ دلتنگ خودم، سقوط کن در من:)بگذار مستِ عید قدم هایت شود، وقتی میدانم بهار تاجِ سرت است و پاییز پوست تنت ، اغراق نکنم درختان بلوط هم طره هایت است?افشانشان کن که عالم اواز بخواند</description>
                <category>جودی.</category>
                <author>جودی.</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jul 2021 23:35:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما‌شعله‌های‌سرکش‌اندوه‌بودیم آدم‌به‌آدم‌میرسد،ماکوه‌بودیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39854739/%D9%85%D8%A7-%D8%B4%D8%B9%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DA%A9%D8%B4-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B3%D8%AF%D9%85%D8%A7%DA%A9%D9%88%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-kice01z3qrab</link>
                <description>خوبِ من؛ صدا در گلو شکست... نسیم از ترانه ی وجودت شعر های عاشقانه می سراید و در کوهستان در پژواک صخره های سنگی فریاد میزنداسمان رنگ آبیِ نیلی اش را در پرتو های مهتاب جا میگذارد زمانی که اوازه حنجره ات به گوشش برمیخورد ماسه ها از شتاب نور خورشید داغ میشوند و گیاهانِ روییده در خود را برای نزاکت کلمات بخار میکنند خوبِ من؛جنایت از این بزرگ تر که همه ی این ها زنجیره ی جرم خواستنِ تو باشد... </description>
                <category>جودی.</category>
                <author>جودی.</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jul 2021 15:04:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>که رَهِ مَقصَد دِراز اَست و مَن نُو سَفَرَم!?</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39854739/%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%8E%D9%87%D9%90-%D9%85%D9%8E%D9%82%D8%B5%D9%8E%D8%AF-%D8%AF%D9%90%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%8E%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D9%8E%D9%86-%D9%86%D9%8F%D9%88-%D8%B3%D9%8E%D9%81%D9%8E%D8%B1%D9%8E%D9%85-mjednxs2g2d6</link>
                <description>بلیتے‌دریافت‌کردم‌که‌رویش‌نوشته‌است‌
سفر‌بھ‌ماھ
اما‌چون‌ماھ‌مرا‌یاد‌تو‌میاندازد‌نمیروم:)?بر من بتاب! کسی که میدانم در الفبای جهان پرتو هایت زلال تر از رخ آب است، و سکوتِ ماهدر تو یافت میشود ! بیا مرا به باغِ یاسمن هایت ببر چتر های افتابی ات را به دستانِ رگ به رگ شده ام بسپار؛ که من صادقانه خاک میشوم*و با اشک چشم هایم درختانِ افرایت را آبیاری میکنم. تماشایم کن! که با فلامینگوهای مهاجر از رتلِ تلاوتِ اوایت گذر میکنم و در جهانی فراسوی خیال با ذهن های خیال باف هم قدم میشوم؛ فقط، ای گندمزار های جوان! نشانیِ پیچک های گره خورده به گیسوی مهتاب را به من میدهید؟ شاید توانستم پیاده از همین جا که آلوده به جنگل انتظار است، تا زحل سفر کنم! ای ساکنانِ ناشناخته و غریب ؛ برایت از حنجره ی ناهید، ستاره ای دنبال دار که دنبالِ اش کمندِ نورانیِ خورشید است را به یادگار می اورم تا برای بازگشت بتوانم با پرندگانِ وحشیِ کهکشان راهی شوم . فقط دوست من! آیا بازگشتی در کار خواهد بود زمانی که جاودان شدن را در خود بیابی؟ . .. شرافتمندانه ، برای مردمک های مغمومِ این ثانیه ها:)</description>
                <category>جودی.</category>
                <author>جودی.</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jul 2021 13:23:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این دستِ فراموشی کجاست،میخواهم حافظه ام را به او بسپارم‌...؛!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39854739/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%90-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%88-%D8%A8%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%85-kbp87mmuf62n</link>
                <description>ماریانا.همیشه ناباورانه به رهگذر ها نگاه میکنم،ناتوان شده ام.در این هستی بیکران همکلامی ندارم تا ان همه حرف که ب کلمه تبدیل نشده  را با او در میان بگذارم.هفت میلیارد ادم!دریغ از تعلق حتی یک نفر به من.دلم میخواهد یک نامه با عنوان : سلام به هر جفت چشمی که این کلمات پارسی را که برخواسته از ذهن من است میخواند.غرض از مزاحمت این بوده که حرف ها در سینه ام سنگینی میکند و من که از جد و نسل وراج های تاریخ هستم پیش هر موجودی دهان باز میکنم و هی حرف میزنم و میزنم و میزنم و تهشم عناوین و القابی همانند : خیال باف بد عنق عجیب و غریب و دیوانه ی وراج و کلام گو خل و چل نصیبم میشود.اما اگر به گفت و گو با من درست مثه یک دوست مایل هستید به ماریانا بگویید.(حداقل برایم دو کلمه بنویسید به دستم میرسد،)و خلاصه این است که توان دلبری کردن از مردم راهم ندارم.شاید نیش خندی بزنی و زیر زبان بغری و بگویی بی عرضه...درست میگیویی.اما ماری جان،این متن ک نوشته ام موثق نیس،ب گمانم من زیادی ناپایدار و غیرقابل ماندنم.اینجور مواقع سرم گیج میرود و به تمام ادم های زندگی ام فکر میکنم،ریز یا درشت،کوچک و نادیدنی...تمامش!تعدادشان انگشت شمار است.آه...ماریانا.
غم نمیبارد،غده میشود،رشد میکند،جسمت را میگیرد میشود سرطان...</description>
                <category>جودی.</category>
                <author>جودی.</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jul 2021 12:07:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غم نامه ای برای شکوفه ها!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39854739/%D8%BA%D9%85-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%81%D9%87-%D9%87%D8%A7-lwbnhjelx95x</link>
                <description>در من دمیده شو ! عینکو از چشام برداشتم ،حس میکردم واقعا کور شدم.نمیدونم شایدم اره.تو ی فضای تاریک معلق بودم،اومدم فریاد بزنم صدات کنم،بگم نجاتم بده،کمک میخوام.اما...صدا از حنجرم بیرون نمیومد اشکم در اومد،شکل قشنگی داشت.لوزی کوچیکی بود که رگ هایی شبیه رگای دستت داشت.تو اون تاریکی یهو ی نوری از دوردست به چشم خورد،چشامو مالیدم، زوم کردم و دیدم ی ادمه، نه نه نه!ادم نبود!ی موجود کوچولو داره به سمتم میاد.منظورم از کوچولو بودن چیزی در ارتفاع زانو هام یا کم بیشتر یا کمتر.اومد طرفم.گفت خب از کجا شروع کنیم؟گفتم چی رو از کجا شرو کنیم؟ی لحظه درنگ کرد،قیافه شو چپکی کرد ی لبخند ملیحی زد و شروع به حرف زدن کرد.من عاشق بالم.بالی برای پرواز به درون گیاه،رفتن به اعماق ساقه های گلا و پیمایش سقوط در قلب گلوله های خاک.ی مدت به ی برگ تبدیل شدم اما ی اشتباه بزرگی که کردم این بود که از ی برگ دیگه ک مال درخت افرا بود خوشم اومد تا اومدم بجنبم پاییز اومد منو تکوند و خشکم کرد دفعه بعدی ی خط از کتاب فلسفی شدم،توی کتابخونه ی ونکوور حدودا صد و پنجاه و شش سال اونجا بودم و ادمای مختلف منو برمیداشتن اما نمیخوندن یا حداقل به اون صفحه ای که من توشم نمیرسیدن گذشت و گذشت تا اون وقتی که ی مادمازل جوان منو خوند.حس عجیب داشتم،فرض کن ی روز از خواب عمیق و طولانیت پاشی و با دو جفت گوی ابی مواجه شی،خب من فقط چشاشو دیدم:)و این کم چیزی نبود برای اینکه من تمام نیرومو به کار ببرم تا باهاش بیشتر از ی خط و شونزده کلمه و صد و بیست و شش حرف با چهل دو حرف نقطه دار،حرف بزنم که هیچ حسی از عشق و دوست داشتن توش نبود.بخاطر همین اومدم تمام وجودم رو منسجم کردم تا تبدیل به ی ادمیزاد شم.فردای اون روز من ی دانشمند بودم.ی اقای حدودا سی و دو ساله اهل هلند و پژوهشگر و محقق مسائل فلسفی .چون من توی ی کتاب فلسفی بودم گفتم حتما این مادمازل شیفته ی فلسفه اس و من تبدیل شدم به ی فلسفه ی متحرک .کم کم نزدیکش شدم.ی روز به خودم جرات دادم و رفتم جلو.صدامو صاف کردم.گفتم سلام.اروم برگشت و با موهاش ی شلاق زد تو صورتم.صورتم قرمز شد.هول شد و سریع معذرت خواهی کرد من از اوشون بدتر هول شدم و گفتم مهم نیست. دوباره به چشم هاش خیره شدم،اونم متقابلا خیره شد.اون لحظات حس میکردم قلبی برا تپش و زندگی ندارم اگر هم دارم در سفیدی چشم مادمازل جا گذاشتمش.با صدای سوالش که گفت شما کی هستید از افکار پریدم بیرون.ب من من کردن افتادم و نهایتا گفتممن جیسون هستم محقق تو مسائل فلسفی.گونه هاش سرخ شد خیلی خوشحال شد و گفت خدای من!شما ی فلسفه دان هستیددددددددD:اگ اینکاره هستید بیاید به ی سوال من جواب بدید لطفااااا.من تقریبا کلی کتاب منطق و فلسفه خوندم اما نتونستم جواب سوالمو پیدا کنم .شش ساله که دنبال پاسخ سوالم هستم و چیزی دست گیرم نمیشه.گفتم بپرس شاید تونستم کمکت کنم.مکث کرد.اب دهنشو قورت داد.چشاشو بست و پرسید.وقتی سوالشو پرسید تمام سلول های تنم لرزید.هورمون های وجودم تغییر کرد و من شبیه ی اهنگ انگلیسی شدم که کسی معنیشو نمیفهمه ی زبون بسته ی ارومو..... عاشق یا بهتره بگم شیفته .خرخر کردم و جوابشو گفتم:+نمیدونم.تعجب نکرد و گفت کاملا طبیعیه و خداحافظی کرد ک بره.از در داشت میرفت بیرون ک داد زدم تو کی هست؟برنگشت.نگاهم نکرد.صاف و راست ایستاده بود.پشت به من.در و باز کرد و داد زد:بهم میگن سوفی.و رفت.خب میدونم میخوای بگی نتیجه اش چیشد.اما من کل مسیر رو اشتباه اومدم.سوفی اهل ونکوور نبود اهل کشوری به نام ایران بود.ادم عادی نبود،مریض بود.اولش از بیمار روان پریشی سازیکور رنج میبرد و بعدشم که پاک دیوونه شد و تو تیمارستان ایران بستری شد...از اونجا فرار کرد،رفت از چندین نفر پول قرض گرفت و همه اونارو اتیش زد.بعدشم افتاد زندان. زندان برای اون ی دریچه ی نورانی بود که زندگیشو تغییر داد.و اون رو به سمت خواسته هاش کشید اونجا فهمید سقف یعنی چی؟کشف کرد رگ دست چقدر زیباست و سرشار از رویا.خیلی چیزارو درک کرد.خیلی کتابارو خوند.رو خیلیا تاثیر گذاشت و زندگیشونو عوض کرد.ی ویژگیش همه رو حیرون کرده بود اون تو حرفاش اسم یکیو میاورد  مثه شازده کوچولو ک از گلش میگفت اونم از ابرش میگفت.ابری که از جنس شکوفه بود.گذشت گذشت گذشت.تا اینکه ی شب صدای زمزمه اومد.زمزمه های اروم مثه نجوا.هم اتاقیش پاشد دید اتاق سقف نداره و سوفی تکون نمیخوره.خیس خالی بود.انگار غرق شده بود.پنج ساعت طول کشید تا این موجود کوچولو اینارو تعریف کنه.بعد اون چند ساعت به حال خودم اومدم.گفت خب تو بگو!تو چی از دست دادی؟لبخند زدم و اهسته گفتم به گمونم خودمو از دست دادم.سر تکون داد و حرفمو تایید کرد و زمزمه کنان گفت درست مثه من .پرسیدم سوفی الان کجاست؟گفت مگه تو پزشک نیستی؟گفتم ارهگفت اون دختره که صبح موقع عمل زیر دستت فوت کرد سوفی بود..._توت فرنگی:) </description>
                <category>جودی.</category>
                <author>جودی.</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jul 2021 11:57:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلم،وطن‌جھان‌کوچک‌من‌است?!..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39854739/%D9%82%D9%84%D9%85%D9%88%D8%B7%D9%86-%D8%AC%DA%BE%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-tlwjqy3qwzvm</link>
                <description>امیدم را در میانِ غیرت اُلفت عشق به تو گم میکنم تا به تیغِ الوده شده به نامت از این خیال محال گذر کنمو حُسن نخل های جنوب که شَجرِ نسلِ طوفان عالم را دارد به پایت قیام کنند قدَمت روح بهار را در چله ی زمستان، بر عرق سردِ تب نبودنت احیا میکندو انتظار در راستای امدنت چتر بر سر میگیردکه ناله سر دهد آمده ای ، کبوتر گُم گشته از دیار _توت فرنگی:) </description>
                <category>جودی.</category>
                <author>جودی.</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jul 2021 01:41:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنج‌آدمها‌رو‌کوچیک‌جلوه‌‌ندید.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39854739/%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D9%84%D9%88%D9%87-%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF-rfexx2pop5lh</link>
                <description>قشنگی بعضی چیزا به کوتاه بودن و ایجاد مغالطه شه، مثلا بگویید دریا بگویی سال هاست در ژرفای عشقش ک وسعتش دریا را هدایت میکند غرقم، بگویید گل بگویی اگر دشت گل هارا بهم بدوزی ی تیکه از زیبایی صنم را اشکار میکند، میبینید! چقدر زیباست که یاد و خاطر کسی در عنصر وجودمان جا بگیرد جوری ک جوهر وجودت بشه :) پرسید‌زاهد‌معتقد‌هستی‌بھ‌محشر؟گفتم‌که‌آری‌،چشم‌های‌محشری‌داشت..تو در سایه ی من رنگ خود انداخته ای^^تت</description>
                <category>جودی.</category>
                <author>جودی.</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jul 2021 00:26:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویولنی درون من با صدای کالیمبا عاشق شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39854739/%D9%88%DB%8C%D9%88%D9%84%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%B4%D8%AF-axkcdbhmvbvh</link>
                <description>و اشک در حافظه ی اب میدرخشد ....من از نرگسی های مست آگین چشم هایت ، درگاه وجود زندگی را یافتم و به آیینه ها که تصویر تو را روی دریاچه ی عشق انعکاس میکنند ایمان اوردم . یافتنت!غمِ مغمویه اشک را گرفت و زلالیه مژه های کمند مهتاب راکه بر کلمات رنگ دیگری از احساس زمین به ابر داشتند تغییر داد .و تمامِ پرتره های شبنم از روی سپیدت شرمگین هستند ،که نکند ناخواگاه ضمیر نامتصلی بگشاید دروازه ی خیرگی را به ان بلوطی که در وجود داری .و من بار دیگر به خواب خواهم رفت و تو را ای یاس نهفته در آغوش خواهم کشید _توت فرنگی:) </description>
                <category>جودی.</category>
                <author>جودی.</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jul 2021 17:16:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برون‌ز‌خویش‌کجا‌می‌روی؟ جھآن‌خالی‌ست..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39854739/%D8%A8%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%B2-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AC%DA%BE%D8%A2%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-opocbttisi3c</link>
                <description>میدانی! بله، میدانم که هرگز نخواهی دانست . که من ، از تو برای ستارگان و سیب های ایینه نما و تمامِ کلماته مغرور میگوییم حتی گاهی نامت را روی کاغذ میاورم تا قلم بداند دستانم از آنِ تو و ذهنم برای توست ! اما خب صنم جان؛ هر چقدر من از تو برای این عالم بگوییم کم است ، چون خودت نیستی و این نبودن ریشه های مرا می خشکاند:) ?_توت فرنگی:) و به قول هایمان دستِ سبز ماندن داده ایم ... </description>
                <category>جودی.</category>
                <author>جودی.</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jul 2021 15:57:11 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>