<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آفتاب گردون</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_39924635</link>
        <description>وَ مَن نَصر اِلاّ مِن عِندِاللهِ العَزیزِ الحَکیم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 16:23:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1577312/avatar/hlKFyv.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آفتاب گردون</title>
            <link>https://virgool.io/@m_39924635</link>
        </image>

                    <item>
                <title>۴ اسفند| دانشگاه فردوسی مشهد روایتی متناقض</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39924635/%DB%B4-%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B6-jbubuuixibqn</link>
                <description>دوشنبه چهار اسفند یعنی همین دیروز حدود ساعت یک ربع به دو از اتوبوس پیاده شدم تا به سمت خونمون برم اما صدای شعارهای نامفهوم میشنیدم.برای اینکه یک بار هم که شده جمعیت رو از نزدیک و با چشم خودم ببینم صدارو دنبال کردم و دیدم این دفعه تجمع بچه‌های انقلابی روبه‌روی دانشکده علوم اتفاق افتاده.من چندتا فیلم از جمعیت گرفتم که خبراینجا نمیشه بارگذاری کرد و حوصله هم ندارم برم یه جای دیگه آپلود کنم بعد بیارم اینجا.شعار ها مرگ بر فتنه‌گر، آزاده باش دانشجو حرفتو علمی بگو و حیدر حیدر و الله اکبر بودن.وقتی داشتم از جمعیت دور میشدم یه گروهی از دانشجوهای سیاه پوش با ماسک رو دیدم که با حرص به جمعیت نگاه می‌کردن (این بخش با حرص نگاه کردن برداشت منه و ممکنه صحیح نباشه) به تدریج جمعیت اونا به سمت مخالف رفت و فک کنم می‌خواستن جای دیگه‌ای تجمع کنن.بعد از اون از دانشگاه خارج شدم. بیرون دانشگاه چند تا ماشین نیروی انتظامی و یک ون نیروی انتظامی وجود داشت.البته داخل هم با فاصله نسبتا زیادی از جمعیت دوتا مامور جوون دیدم.در کل تجمع انقلابی هم و تجمع مقابل هردوشون دانشجو به نظر میومدن و نشونه ای که بگه دانشجو نیستن من ندیدم.دم دمای سحر و اذان صبح امروز پنج اسفند(مقارن با ماه مبارک رمضان)، گوشی‌ام را برداشتم و سری به تلگرام زدم.کانال انجمن علمی مهندسی صنایع پیام حیرت انگیزی در کانال گذاشته بود که با خواندن آن شوکه شدم.چند نکته درباره این پیام نظرم را جلب کرد، اول اینکه تاکید دارد افراد حاضر در جمع بسیجیان دانشجو نبوده اند و درواقع هدف آن است که بگوید اگر جمعیت آنها بیشتر از ما بوده از خودشونن...دوم اینکه درباره حراست نظرات متناقضی ارائه می‌دهد. اگر حراست کاری نکرده پس چطور می‌گوید جلوی ورود بسجی‌ها به دانشکده و خوابگاه پردیس(دختران) گرفته شده، علاوه بر این چنین جمعیتی بدون اجازه حراست نمی‌تواند وارد دانشگاه بشود. اگر خود حراست به آنها اجازه ورود داده پس چرا تلاش می‌کرده جلوی آنها را بگیرد.سوم اینکه تصویری که از بسیج نشان داده می‌شود موجوداتی وحشی و بی‌منطق است و ادعای تلاش برای ورود به خوابگاه بدون هیچ دلیلی عجیب به نظر میرسد.چهارم اینکه ادعا شده طبق فیلم های موجود این متن نوشته شده درصورتی که فیلمی در این کانال بارگزاری نشده. البته نکته ظریف اینجاست که این پیام ها در کانال انجمن علمی صنایع وجود دارد و از کانال انجمن اسلامی فوروارد شده درحالی که اکنون درخود کانال انجمن اسلامی موجود نیست و پاک شده است.در پایان ذکر این نکته هم لازم است که حتی اگر چنین روایتی نزدیک به واقعیت باشد آزادی بیان در آن موج میزند. کانال رسمی دو تشکل دانشگاهی که اعضای آن مشخص هستند و به سادگی میتوان آنها را شناسایی و دستگیر نمود چنین محتوایی تولید کرده و هیچکس هم چیزی نگفته است. (حداقل فعلا)در کانال بسیج روایت دیگری از این ماجرا موجود بود که کاملا متضاد این است.این روایت هم خالی از اشکال نیست. اشکال اصلی که به ذهن من میرسد تعداد افراد حاضر در تجمع است که گفته شده بیش از ۱۲۰۰ نفر. طبق چیزی که من با چشمان خودم دیدم جمعیت حدود ساعت ۱۴ اینقدر نبود با اینحال ممکن است به تدریج افزایش یافته باشد اما درکل عدد ۱۲۰۰ کمی شک برانگیز است.بخشی که گفته شده شعار «آزاده باش دانشجو، حرفتو علمی بگو» چیزی بود که من خود شاهد آن بودم اما در آن زمان من تشنج عمیقی حس نمی‌کردم و همانطور که گفتم صرفا گروهی از سیاه پوشان(به نشانه عزاداری نه چیز دیگر) با فاصله به تجمع نگاه خشم آلودی داشتند.نکته دیگری که به نظر من رسید این است که در تجمع گروه غیرانقلابی به بچه ها میکروفن داده نشده بود اما در تجمع انقلابیون لیدر آنها میکروفن داشت. این می‌تواند یه بی عدالتی محسوب شود اما به نظر من کاملا طبیعی است.اگر جمعیت غیرانقلابی صرفا «معترض» بودند این کار بی‌عدالتی محسوب می‌شد اما حالا که آنها شعار های کاملا براندازانه می‌دهند نمی‌توان انتظار داشت یک حکومت به دست مخالفین خود میکروفن بدهد تا صدای جاوید شاهشان به گوش همگان برسد.یکم سرچ کردم تا ببینم فیلمی پیدا می‌کنم یا نه اما فیلم ها همه از روز قبلش بود و فقط یه ویدئوی شعار دادن پیدا کردم که اینم خودش نکته‌ایه.فک نمی‌کنم چنین توحشی اگه واقعا رخ داده بود اینقدر اخبار کمی ازش منتشر می‌شد.حسن ختامما اغلب درباره اینکه اکثر مردم چه عقیده ای دارند اشتباه می‌کنیم.چه کسی می‌داند جمعیت حاضر در ۱۸ و ۱۹ دی بیشتر بود یا ۲۲ بهمن؟پست قبلی من:https://vrgl.ir/KdTJ3</description>
                <category>آفتاب گردون</category>
                <author>آفتاب گردون</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 17:31:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کی کشته۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39924635/%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%87%DB%B2-vmfqajvl0pk6</link>
                <description>سه سال پیش یعنی همان هول و هوش ۱۴۰۱ یه پست کوتاه نوشته بودم، اسمشو گذاشتم «کی کشته» باورم نمیشه بعد از سه سال دوباره تک تک اون گزاره ها معنادار شدن به علاوه یک عالمه گزاره جدید و پیچیده دیگه.پست نیمچه سیاسی قبلی من که طرفدار هیچ گروه سیاسی نبود حذف شد، نمی‌دونم شاید اینم بشه.من هیچ وقت آدم سیاسیی نبودم، دنبال و پیگیر اخبار نبودم، خانواده‌ام هم نبودند.از سال ۹۸ چیزی جز گرانی بنزین و اعتراضات اندکی که در تلویزیون دیدم بخاطر نمی‌آورم.حتی نمی‌دانم در سال ۱۴۰۱ موج اعتراضات چقدر بوده. تنها چند خاطره کوتاه از روزی که درمدرسه‌مان اعتراض شد، از ترسی که مادرم داشت تا مبادا در خیابان به دلیل چادرم برایم اتفاقی بیفتد، از روزی که به دلیل اعتصاب کسی مدرسه نیامد و بحث های بی‌پایان درباره حجاب. انتشارات متحدین و قدیمی‌ترهای ویرگول و پست‌های آتشین و دعوای یک گروه با ویرگول که چرا به گروه دیگر بیشتر میدان می‌دهد.رسانه اصلی من آن زمان ویرگول بود...اما اکنون؟من یک دانشجو هستم.دانشجو با دانش‌آموز فرق داردمخصوصا اگر دانشگاهت در کلان شهر باشدمخصوصا اگر در یک دانشگاه بزرگ درس بخوانی که اصطلاحا تراز اول است.و البته مخصوصا تر اگر دانشگاهت در شهر تهران باشد که خداروشکر مال من نیست.من تردید دارمدر همه چیز در همه‌ کسباورش برایم ناممکن است که پلیس به بیمارستان حمله کرده باشد و امروز دوست نزدیکم از چیزی که خود مستقیم شاهد بود سخن می‌گفت.در دانشگاه گرد مرده پاشیده‌اند. آقای محمدی وقتی جواب سلامم را داد گفت هنوز زنده‌ام.احساس می‌کنم طعنه میزد...امروز دانشگاه من هم تجمع بودتجمعی از دانشجویان برانداز در دانشکده مهندسی و دانشجویان بسیجی مقابل ساختمان آموزش کلدو گروه در میدان علوم، کنار همان کله فردوسی معروف بهم رسیده اند و زد و خورد مختصری شده.من در این زمان سر کلاس روانشناسی سالمندی نشسته بودم و درباره علت تغییر بافت جمعیتی ایران بحث می‌کردم.آنطرف‌تر در همین دانشگاه اتفاقاتی افتاده که من نمی‌دانم چه بوده.فیلم‌ها فقط از شعار است، نمیدانم کسانی که دستگیر شدند چه کار کرده بودند.این بلاهایی که می‌گویند بر سر دختران دستگیر شده آمده هولناک است؛ تعرض، کشیدن ناخن کاشت شده، مثله کردن و...فحاشی فحاشی فحاشیدر پستی که سال ۱۴۰۱ نوشته بودم گفتم تاریخ می‌تواند درباره آن روز ها قضاوت کند.اما امروز می‌گویم حتی تاریخ هم نمی‌تواند به سادگی قضاوت کند.مگر تاریخ را چه کسی می‌نویسد؟همین افرادی که امروز در این دو گروه برجسته شده اند، دو روایت متضاد تاریخی که کسی نخواهد دانست کدام یک را بپذیرد.اگر روزی از من بپرسند تو در آن دوران زیستی به ما بگو چه دیدی باید بگویم هیچ...کسی مرا درک نمی‌کند حتی خودم.در باتلاقی دست و پا میزنم که رهایی ندارد.در دانشگاه گرد مرده پاشیده اند.شهر اندوهگین و ماتم‌زده است.زندگی سخت می‌گذرد.تردیدتردیدتردیداین پرچم همه را به خنده می‌اندازد...به راستی چه کسی کشته است؟آنطرف</description>
                <category>آفتاب گردون</category>
                <author>آفتاب گردون</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 20:06:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من یه دانشجوی خوشحالم🤩</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39924635/%D9%85%D9%86-%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%85%F0%9F%A4%A9-nu3qiieooekg</link>
                <description>باورم نمیشه دوباره دارم توی این مسیر قدم میزنمنمیتونم خنده‌های بزرگمو کنترل کنم(:دانشگاه بلاخره حضوری شد و من اینجام.پیش کله فردوسیو این⁉️حالم خوبه.حالم عالیه از روز اول اولی که میرفتم دانشگاه هم خوشحال ترم.امروز من یه دانشجوی خوشاااااااالم</description>
                <category>آفتاب گردون</category>
                <author>آفتاب گردون</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 07:26:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پراکنده نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/parakandehjat/%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-kxrp2wlfirwh</link>
                <description>سلامٌ عَلی الویرگولیون و ویرگولیات👌🤭🌺حال و احوالتون چطوره؟حال و حوصله دارید یا نه؟چند تا اتفاق برام افتادن که دلم می‌خواست بنویسم اما پست‌ها خیلی طولانی میشدن و از حوصله خودمم خارج، این شد که تصمیم گرفتم با احیاء انتشارات پراکنده نویسی مون در این قالب منتشرش کنم.😁چون خوشگله۱. ترم دوم آمار استنباطی داشتیم که درس سنگینی بود و استاد خیلی در بیان موفق نبود و درعین حال بسیار سخت‌گیرانه نمره میداد و دست به انداختنشم خوب بود. این شد که طبق رسم هر ساله یکی از دانشجوهای قدیمیش که سرباز امریه بود و توی پژوهشکده فعالیت می‌کرد برامون کارگاه گذاشت. خلاصه که آدم باسوادی بود و خیلی ازش استفاده کردیم اما به شدت پرحاشیه بود. من نماینده کلاس بودم و بعدا توی دوتا دیگه از کارگاه‌هاش هم شرکت کردم ولی همیشه میترسیدم که دچار سوءتفاهم بشه و فک کنه علت اینکه من همه کلاساشو میرم چیزی جز سوادشه!امروز بعد از چند ماه که هیچ ارتباطی نداشتیم و اصلا ندیده بودیم حتی همدیگرو بهم زنگ زد.😐 من تعجب کرده بودم و حدس میزدم بخاطر مجازی شدن دانشگاه می‌خواد چیزی درباره دانشگاه ازم بپرسه.جواب که دادم ازم پرسید تمایل به کار کلینیکی دارم؟پرسیدم منظورش چیه که گفت توی پژوهشکده شون دنبال دانشجوی مسلط به spss میگردن و می‌خواد منو معرفی کنه🥳🤩از خوشحالی میخواستم بگم بلههههه بلههههههه بلهههههههخیلی مودبانه قبول کردم و بعد از قطع تماس تو خونه جیغغ میکشیدم و می‌چرخیدم. دلم می‌خواست اینو به یکی بگم اما همکلاسیام مناسب نبودن.شاید براتون جالب باشه که من اصلا روی spss تسلط ندارم🦥😂 اعتماد به نفس عزیزم باعث شد قبول کنم و بگم از فردا شروع می‌کنم به تسلط پیدا کردن. با نرم افزار آشنام اما تسلط نه!!!نمی‌دونم چرا اولین کسی که به ذهنش رسیده یا به گفته خودش تنها کسی که به ذهنش رسیده من بودم؟🥰 ولی این فرصت ارزشمندیه، یه کار دانشجویی با رزومه همکاری با دانشگاه...۲. توی پروژه‌ نیمه پژوهشی که این ترم برای درس روانشناسی اجتماعی کاربردی انجام دادیم تلاش کردم مجموعه ای از مصاحبه‌های استاندارد انجام بدم. اینی که قراره تعریف کنم با اجازه خود شرکت‌کننده است و میدونست که ممکنه عمومی منتشر بشه و اشکال اخلاقی نداره نقلش.شرکت‌کننده من آدم خیلی خاص و منحصر به فردی بود. یکی از سوالاتی که ازش پرسیدم این بود که چه افرادی توی زندگیت تأثیرگذار بودن؟جوابش باعث شد از قالب مصاحبه‌گر حرفه‌ای بیرون بیام و قهقهه بزنم...گفت من بچه که بودم خیلی مذهبی بودم، حضرت علی باعث شد من خیلی دخترباز بشم😐 حضرت علی گفته بودن شیعه ما باید در هر کاری سرآمد باشه. من دیدم من توی ارتباط با پسرا خیلی توانمندم ولی ارتباط با دخترارو بلد نیستم پس باید دختر باز بشم و توی این ارتباط هم توانمند باشم.من داشتم فکر می‌کردم چقدر برداشت آدما از دین می‌تونه متفاوت باشه. بیخود نیست یکی شیعه میشه، یکی صوفی میشه یکی هم داعشی...هیچ وقت فکر نمی‌کردم حصرت علی الهام بخش دخترباز شدن یه پسر باشه...۳. ترم سومم ما درس روانشناسی رشد۲ داشتیم و استاد فردی بود که به شدت حرف های مذهبی و غیرعلمی و عجیب غریب سر کلاس می‌گفت(نه مذهبی اصولی) یکی از کد ها مدام باهاش بحث میکردن و کد دیگه که ما بودیم هیچی نمی‌گفتیم.ترم سوم لیست داد به آموزش که اینا باید فلان روز درسو بردارن و اونا فلان روز و اجازه نداد در انتخاب واحد دو تا گروه باهم ترکیب بشن.این ترم اسفبار تر از قبل بود و اینقدر چرت و پرت میگفت که حالم بهم می‌خورد و تصمیم گرفتم ارشد فردوسی و زیر دست امثال این آدم نمونم.پایان ترم کار رو به اوج رسوند و بعد از یه امتحان غیراستاندارد، به گروه بحث کننده میانگین دو نمره پایین تر از گروه بحث نکننده داد. همچنین به نظر میرسه که به چادری‌ها ارفاق بیشتری کرد.اون کلاس اما حتی روی نمودار نرفت...من خیلی از اینکار ناراحت بودم. به خود من ۴ نمره ارفاق کرده بود و من اصلا خوشحال نبودم. طی بحثی که با یکی از دوستان داشتم و به دین و دیندار هرچی از دهنش دراومد بار کرد. بهم گفت تو اگه واقعا طرفدار عدالت بودی میرفتی بهش می‌گفتی به بقیه هم به اندازه تو ارفاق کنه.من نتونستم این حرفو بزنم اما برای اینکه عدالت‌طلبیمو نشون بدم از استاد خواستم نمره منو کم کنه و نمره واقعی خودمو بهم بده. با اینکارم معدلم و زحماتی که یک ترم کشیده بودم رو در معرض نابودی قرار دادم.استاد درجواب درخواست من گفت شما در طی ترم ۵۳ تا سوال پرسیدی (من مطمئنم این دوستم بسیار بیشتر از من فعال بوده) علت نمره دادن این بود.راستش مطمئن نیستم کارم درست بود یا نه. اینکه اصلا به فرض اون استاد تبعیض آشکار قائل شده بود آیا من وظیفه داشتم اینکارو بکنم یا نه.ولی به خودم میگم با انجام اینکار شاید حق خودمو ضایع کردم اما اگه نمره رو میگرفتم و چیزی نمی‌گفتم شاید حق دیگری رو ضایع کرده بودم.با قلبی مملو از اندوه از کارم راضیم. از تقلب نکردن توی امتحانات مجازی هم راضیم با اینکه احتمالا رتبه من در ورودی کاهش پیدا می‌کنه و شاید دیگه نشه جبرانش کرد...این ترم درس اخلاق رو تمرین کردم.امیدوارم بیان این ماجرا برام به دلیل ریا نبوده باشه...۴. دکتر فـ ای که مخاطبین من حتما میشناسنش روش تحقیق رو برداشت. من دیروز رفتم دانشگاه تا ازش خواهش کنم اجازه بده موقع تدریس من توی دفترش بشینم و حضوری از کلاس استفاده کنم و بتونم کلاسو ضبط کنم اما نتونستم مطرح کنم سر استاد شلوغ بود.دیدم به مدیر گروه گفته در رابطه با این درس می‌خواسته چیزی بگه.همینطور به نماینده کلاس که اومد بهش اطلاع داد کلاس های مجازی رو تحریم کردن برای اعتراض گفت مسئله ای بوجود اومده و قرار نیست جلسه اول کلاس تشکیل بشه.حالا از همه بیشتر از این ترسان و غمگینم که نکنه درسو حذف کنه و من در حسرتش بمونم...پ.ن. الان از پنجره صداهای دوست نداشتنی ای میشنوم...حالا که تا اینجا خوندی!برای ظهور امام زمان یه صلوات بفرست(؛</description>
                <category>آفتاب گردون</category>
                <author>آفتاب گردون</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 20:30:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«فضای غبارآلود استدیوی خبر» حذف شد</title>
                <link>https://virgool.io/justice/%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D8%AD%D8%B0%D9%81-%D8%B4%D8%AF-d5lgiqqiszie</link>
                <description>خب پست فضای غبارآلود استدیوی خبر من از حالت انتشار خارج شد.البته نمی‌دونم با کدوم قانون ویرگول مغایرت داشت.کسی گزارشش داده؟وقتی تازه منتشرش کرده بودم ویرگول بهم پیام داد پست جدیدت قابلیت ستاره شدن داره😅🥲احتمالا ستاره دنباله دار بود چون سقوط کرد🤭خب، پستم نماینگر تضادهای درونی من بود.ولی خوبه که چند روز درحالت انتشار بود و کامنتاتونو دریافت کردم.</description>
                <category>آفتاب گردون</category>
                <author>آفتاب گردون</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 07:10:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روز‌ها در دانشگاه‌ها چه می‌گذرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39924635/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-j9tarlh9mnqe</link>
                <description>دی ماه ۱۴۰۴ حوادثی رخ داد که در مجال این پست نمی‌گنجد اما پیامدهای آن برای دانشگاه ها به شکل بی‌سابقه‌ای به وقوع پیوست.هفته انتهای نیمسال اول تحصیلی در تمام دانشگاه‌ها تعطیل شد، امتحانات پایان ترم دانشگاه فردوسی و احتمالا سایر دانشگاه‌ها دو هفته به تاخیر افتاد، اینترنت بین‌الملل قطع شد و درنهایت امتحانات به صورت مجازی برگزار شد.در این گیر و دار که هر دانشگاهی به نحوی یک ترفند میزد، دانشگاه فردوسی مشهد در حرکتی محیرالعقول زمان انتخاب واحد را پیش از امتحانات پایان ترم اعلام نمود😐دانشجویان هاج و واج در هفته اول بهمن انتخاب واحد نمودند و امتحانات مجازی داغ دیگری بود که بر دل هایمان افکند.هر یک از اساتید برای جلوگیری از تقلب حرکت خارق‌العاده و منحصر به فردی میزد. از چهل سوال در بیست دقیقه بگیر تا امتحانی که کل زمانش پنج دقیقه بود، امتحانی که برای پیشگیری از تقلب از قسمت‌های درس داده نشده سوال آمده بود و اگر جواب میدادی متقلب بودی، امتحان تشریحی با نمره منفی و مسائل برگ ریزان دیگراستادی که گیر داده باید حضوری بیایید امتحان بدهید😐متن شکایتی که نوشته می‌شود و نتیجه معلوم نیست.شخص «خدا» که در گروه فام فمیلی عضو شده استدانشگاه اعلام کرده بود از ۲۵ بهمن کلاس‌های ترم جدید آغاز می‌شود بدون هیچ فاصله ای بین دو ترم.دانشجویان شروع به امضا کارزاری نمودند که دانشگاه‌ها ترم بعدی حضوری برگزار گردد اما وزارت نامحترم علوم با بی‌مسئولیتی تمام از زیر بار وظیفه شانه خالی کرد و مسئولیت را به دانشگاه‌ها محول نمود. حالا باید دانشگاه تصمیم می‌گرفت که نیمسال دوم تحصیلی تا عید به چه شکلی برگزار شود.کم‌کم همه منتظر اعلام اخبار از سمت دانشگاه بودند که ترم بعدی حضوری است یا مجازی.دانشگاه فردوسی عزیز هم نامردی نمی‌کند و مثل همیشه تا دقیقه نود اخبار را اعلام نمی‌کند.دانشگاه‌ها یکی یکی اعلام می‌کنند که دانشگاه مجازی است و اندوه در دل‌هایمان خانه می‌کند. این وسط خبر می‌آید دانشگاه تهران حضوری شده و همه امیدوار می‌شوند که چشم فردوسی به تهران است.فردوسی اما باز هم همه دانشجویان را اسکل کرد و لنگ در هوا نگه داشت و اعلام کرد صرفا هفته اول مجازی است چون دانشجویان اوفات فراغت نداشته‌اند و بلاخره گناه دارد دانشجو😐 بقیه ترم را بعدا خبر می‌دهیم.انگار نه انگار که شوری صنفی نظرسنجی کرده و ۷۵٪ دانشجویان خواستار حضوری شدن کلاس‌ها هستند. جالب اینکه نظرسنجی اول شوری صنفی دانشگاه که در یک نظرسنجی تلگرامی بود تعداد مخالفان حضوری ناگهان در کمتر از نیم ساعت از دو درصد به چهل درصد رسید و تعداد شرکت‌کنندگان در پرسشنامه از تعداد کل دانشجویان دانشگاه فردوسی بیشتر شد😐 شوری صنفی نظرسنجی را ملقی کرد و در نظر سنجی دوم با شماره دانشجویی نظر افراد را جویا شد.این اعلام مجازی شدن موج عظیمی از اعتراض دانشجویان دانشگاه فردوسی در همه مقاطع را برانگیخت.دانشجویان رشته‌ها و ورودی‌های مختلف کلاس‌های مجازی را تحریم کردند و خواستار برگزاری حضوری کلاس‌ها شدند.«دانشجو باید مطالبه‌گر باشد»این چیزی است که در کتاب‌های ما نوشته شده.در سخنرانی‌ها به آن تاکید می‌شود.اما در نهایت دانشجویان کارشناسی را به دانشگاه‌ راه نمی‌دهند که مبادا تحصن کنند.وزارت علوم، ریاست دانشگاه‌ها، اساتید و هرکسی که می‌تواند اعتراضات را سرکوب می‌کند.و این می‌شود فوران یک آتشفشان عظیم که موزه دانشگاه فردوسی مشهد را سوزاند...اما چیزی که از همه آزاردهنده‌تر است دروغ است و پنهان کرده واقعیتی که برای همه عیان است.به دلیل برودت هوا تعطیل شده؟به دلیل آلودگی تعطیلی ادامه پیدا کرده؟برای اوقات فراغت و وضعیت دانشجویان خوابگاهی مجازی شده؟لابد به دلیل ماه رمضان هم قرار است مجازی بماند.این بلاتکلیفی آزاردهنده است هرچند چنین مسائلی در کشور ما که هیچ چیزش خالی از بحران نیست مسئله محسوب نمی‌شود.امیدوارم برودت هوا به اتمام برسد و بهار به دانشگاه‌های کشورمان سلامی دوباره بگوید...</description>
                <category>آفتاب گردون</category>
                <author>آفتاب گردون</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 18:58:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال‌های خوب کوچولوی من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39924635/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88%DB%8C-%D9%85%D9%86-yjo2jhvkubr0</link>
                <description>۱. خوندن یه رمانی که برای خوندنش نباید خودمو به زور پای کتاب نگه دارم🦥۲. نگاه کردن به عکس‌های دست جمعی و تکی قدیمی و عکسایی که تو دانشگاه گرفتیم. البته اصلا خوش‌عکس نیستم نمی‌دونم چرا. یه عکس برای یک‌ رویدادی با دکتر فـ و دکتر حسینی گرفته بودیم بعد عمری من خوب افتادم اما چشم جفت اساتید بسته است.آخر هر ترم یه عکس دسته جمعی می‌گرفتیم اما آخر ترم سه مجازیه و نمیشه جمع بشیم🥲🥲درد و نفرین...۳. خوندن یه کتاب تخصصی روانشناسی خارج از سیلتبس دانشگاه که بهم این حسو میده که دارم پیشرفت می‌کنم.۴. حس موفقیت نذر های سنگینم. فکرشم نمی‌کردم بتونم بعد نماز صبح چشمامو باز نگه دارم، یا اون همه صلوات هعییییامام رضا جانی که شرمندشم...ولی خدا شوخیش گرفته، دیدید بعضی وقتا یه دعایی می‌کنید ولی یه جوری برأورده میشه که انتظارشو نداشتید؟ مثلاً دوستم بیست هزار تا صلوات نذر کرده بوده تو آزمون بعدی رتبه اش بهتر بشه و فقط یک واحد بهبود رتبه داشته😭😭حکایت منه. یه بار تو سلف گفتم من دعا می‌کنم شما بگید آمین، گفتم ایشالا ترم بعدی روش تحقیق با دکتر ف ارائه میشه بعد گفتم نه با دکتر ع.ف عضو هیئت علمی گروه روانشناسی دانشگاه فردوسی مشهد ارائه میشه، بعد هی جزئی ترش کردم که یه وقت اشتباه نشه اما به ذهن نرسید کلمه حضوری رو هم بگم😭😭😭 امیدوارم مجازی نشه امیدوارم...۵. حس اینکه آدمای زیادی تو دانشکده منو میشناسن، از رشته خودمون ترم بالا و پایین بگیر تاااا رشته های دیگه. یه روز با دوست صمیمی ترم بالاییم تو محوطه قدم میزدیم و از هر دو سه نفر که رد میشدن یکی به من سلام میداد و دوستم خیلی تعجب کرده بود🤭همین دوستم بهم گفت تو زندگی تحصیلیمو نجات دادی من ذوق من غش🤩✨💛۷. احساس خستگی بعد از یک روز خیلی پربار و مفید(:۸. رفتن سر کلاسای استادای مختلف بدون اینکه جزو واحدای درسیم باشه. من تجربه کلاس فیزیولوژی دوتا استاد رو دارم. اگه حضوری باشه دانشگاه میتونم سومی رو هم تجربه کنم😍😍😍۹. توی یه کاری خیلی بهتر از متوسط بودن.۱۰. ذوق آبجی کوچیکه وقتی براش یه چیز جینگول پینگول میخرم. دیشب دعواش کردم چرا برای عیدی دادن خواهر ارشدت برنامه ریزی نکردی😌😌😌همینطوری چون بانمک بود۱۱. خوردن فست فود😬 تا قبل از اینکه فکر کردن به ضررش بهم عذاب وجدان بده.۱۲. غذای رایگان رستوران مکمل دانشگاه، البته بجز مواردی که باید یک ساعت تو صف و یک ساعت منتظر پخت بشینی😐۱۳. شوخی و خنده و گفت‌و‌گوی نقادانه درباره موضاعات مختلف با دوستان و همکلاسی‌ها🌝۱۴.داشتن شماره اغلب افراد موجود در دانشکده از استاد بگیر تا کارشناس آموزش و آبدارچی و دانشجویان ترم های مختلف.۱۵. کمک کردن به انتخاب واحد دانشجو های ترم دومی بخت برگشته. دلم میسوزه براشون. زمان کنکورشون جنگ شد، ترم یکشون امتحانا و انتخاب واحد قاطی پاطی و مجازی شد. ما قبل از اینکه امتحان بدیم این ترم انتخاب واحد کردیم😐😐😐 ایشالا ترم دومشون مجازی نشه واگرنه زیر بار آمار استنباطی کمر خم می‌کنن😱😱😱😱۱۶. کلا شبکه سازی بهم حس خوبی میده.۱۷. وقتی اساتید ازم تعریف میکنن. دکتر حسینی وقتی می‌خواست منو به ترم یکیا معرفی کنه گفت یکی از دانشجو های خوبمونه🤭 دکتر فـ هم بهم گفت تو حتما آدم موفقی میشی اینقدر پیگیری. البته فک کنم مومن نباید از تمجدید خوشش بیاد....۱۸. برداشتن واحد‌های ترمای بالاتر و جلو افتادن. هرچند درسای ترم خودم تداخل پیدا کرد و عقب افتادم و باهم سربه‌سر شد اما اینکه توی کلاس ورودیای مختلف هستم و میبینم اساتید و بچه‌های هر کلاس جو بینشون چطوره حس خوبی بهم میده.۱۹. بالش و پتوی خنک تو تابستون🥲🥲۲۰. مرتب کردن آشپزخونه همراه گوش دادن به یه پادکست درجه یک. شاید باورتون نشه ولی من فردای روزی که کنکور دادم ساعت پنج صبح از خواب پاشدم و ظرفارو شستم🤭🤭در آخر تشکر می‌کنم از حسین آقا راه انداز این چالش خوب(:خدایا کشورمون ایران رو از گزند دشمنانش حفظ کن.خدایا اقتصاد کشورمونو از فروپاشی نجات بده.به بی‌خونه ها تو این سرمای زمستون سرپناه بده به گرسنه‌ها غذا بده.خدایای خوبم کمک کن مقدمات وصل شدن اینترنت فراهم بشه. نشدم دانشگاه‌ها ترم جدید حضوری بشن...غزه مظلوم رو از شر ظلم و ستم رژیم غاصب سهیونیستی نجات بده.کمک کن بتونیم بر مستبکرین عالم غلبه کنیم.ظهور آقا و سرورمون رو برسونمارو از یارانش قرار بده.مارو افرادی قرار بده که به حرفش گوش میکنن نه افرادی که بخاطر هوی نفس بهم پشت می‌کنن.شکر بخاطر داده‌هات✨</description>
                <category>آفتاب گردون</category>
                <author>آفتاب گردون</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 20:50:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلخوشی و ناخوشی</title>
                <link>https://virgool.io/Titab007/%D8%AF%D9%84%D8%AE%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%88-%D9%86%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%B4%DB%8C-q5uiwid7ygif</link>
                <description>این روزا خیلی امید ندارم.ناامید هم نیستم اما امید هم خیلی ندارم.کم‌کم دارم بی حوصله میشم و به زور میشینم پای کتاب و دفترم.توی شبکه های اجتماعیی که باز میشن گروه میزنم و همکلاسیامو عضو می‌کنم و جزوه می‌فرستم اخبار رو اعلام می‌کنم.تنها دلخوشیی که‌ هر وقت اعصابم خرد میشه میرم سراغش عکسای پایینه.پیش‌انتخاب واحد ترم بعدی و درسایی که دوسشون دارم.و روش تحقیق عزیزم با دکتر فـفکر کردن به ترم بعدی خوشحالم می‌کنه. آماری که دوستش ندارم رو قراره بشینم یاد بگیرم. و برای روش تحقیقی که دوست دارم تلاش کنم.البته برای پروژه پژوهشی این ترمم خیلی ذوق داشتم خیلی خوشگل شده اما همگروهیام کمک نمی‌کنن. اوایل می‌خندیدم و مدارا می‌کردم ولی واقعا دیگه ناراحت شدم.از زنگ زدن و جواب ندادن اونا بهم.از امتحان کردن راه هایی که بن عقل جن هم نمی‌رسید برای اینکه فایل وامونده طرح اولیه رو براشون بفرستم و محل ندادنشون.فک نمی‌کنم آدمای بی مسئولیتی باشن احتمالا مشکلات شخصیشون اجازه نمیده. ولی واقعا انتظار دارم همگروهی ها بگن «ببخشید من یسری مشکلات شخصی دارم و واقعا فعلا امکان اینکه فعالیت کنم ندارم تلاش می کنم بعدا جبران کنم» این عبارت برای من کافیه.ولی وقتی به تماس هام، پیام هام و هیچ چیزی از جانب من جواب نمیدن یا میگن باشه اما هیچ خبری نمیشه این دیگه اعصابمو خرد میکنه.البته حوصله ام هم به تاراج رفته خبر غیررسمی مجازی شدن امتحانات هم که از همه بدتر😭چه دوره منحوسیجنگ شرف داشت به این اوضاع تاریک و سردنمی‌دونم چرا ناخوداگاه یاد شعر زمستان میوفتم.بگذریم.ببخشید کامتونو تلخ کردم.دیشب دیدم عکس بالا پروفایل یکی از استادای خیلی خفنمون بود که اصلا این حرفا بهش نمی‌خورد. اینم خوشحالم کرد.دمت گرم دکتر دمت گرم.</description>
                <category>آفتاب گردون</category>
                <author>آفتاب گردون</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 10:41:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادت میام؟</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%85-t2ioltn730yx</link>
                <description>وقتی اینارو دیدی یاد من بیوفتگل آفتابگردون🌻بچه‌ای که ردیف اول میشینه و همش سوال میپرسه🙋دانشگاه فردوسیروانشناسیاسباب کشیکسی که از ته دل می‌خندهکسی که سعی می‌کنه بقیه رو بخندونهنماینده کلاسیه آدم پیگیرکسی که اولش ازش بدت میومد بعدا فهمیدی اونقدرا هم بد نیستاون آدمی که اونقدرررر حرف میزنه سرتو میخورهآدمای جوگیر🤫یه استاد خفن که دلت می‌خواست مریدش بشیدخترای چادریخب اینارو هم اگه دیدی و یادم نیوفتادی عیب نداره ولی هر وقت گذرت افتاد به یه پست قدیمی که بیشتر از سه سال از قدمتش گذشته با خودت بگو یه زمانی یه آدمایی اینجا بودن که الان نیستن. روحشون شاد🥲🥲پ.ن. فقط به یاد بودن خشک و خالی فایده نداره نماز قضاهامو بخونید🦥😭😭با چی به یادم میوفتین؟</description>
                <category>آفتاب گردون</category>
                <author>آفتاب گردون</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 15:11:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سازگاری</title>
                <link>https://virgool.io/Dastavardhesekhoob/%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-rlb7pgsol1m2</link>
                <description>به نظرم ما سوخته ترین نسل نیستیم.هر نسلی تو این کشور بدبختی های زیادی دیده. به نسبت خوشی هایی که نسل های قبلی داشتن و ما نداشتیم ما تکنولوژی داشتیم.از وقتی یکم بالغ تر شدم و به قول پیاژه از نظر شناختی به مرحله عملیات صوری رسیدم(یعنی تونستم خارج از مسائل عینی به مسائل کلی و انتزائی فکر کنم.)؛ هر چند سال یکبار اتفاقات عجیبیو دیدم.کلاس دوازدهم و سال کنکورم رئیس جمهور این مملکت با هواپیماش سقوط کرد. لحظه ای که فهمیدم وحشت زده بودم. فک می کردم بزرگترین رویداد زندگیم اتفاق افتاده، کنکور و این رویداد باهم تداخل داشت و این اتفاق اسفباری بود. اما اشتباه می کردم.ترم یک دانشگاه میشه گفت اتفاق خاصی نیوفتاد جز اینکه یک ماه دیر رفتیم سر کلاسا و اواخر ترم بخاطر برف و سرما کل کلاسامون مجازی شد و هیچی نفهمیدیم(اینا هیچی محسوب میشن در حقیقت)ترم دوم من آماده بودم برای یه تابستون طوفانی، گواهی‌نامه بگیرم، مدرک میکاپ بگیرم، سه تا کتاب رفرنس رو بخونم و من می تونستم اینکارا رو بکنم اگه...جنگ نمی‌شد.صبح که از خواب بیدار شدم داشتم کتاب«روانشناسی اجتماعی» رو برای امتحان مرور می‌کردم. توی بازه فورجه ها بود. یه لحظه شیطون گولم زد و گوشیمو برداشتم تلگرام رو چک کنم و اونجا دیدم که اسرائیل تقریبا همه سران نظامی ایرانو زده. لحظات اول خندم گرفته بود، شوکه شدم. رفتم بابامو بیدار کنم گفتم بابا اسرائیل ایرانو زده. بابایی که صد باااار صداش میزدی بیدار نمی‌شد از جا پرید. رفتیم تلویزیونو روشن کردیم و دیدیم بله... شد آنچه نباید میشد...من اون روز اون فصل کتاب که باید می‌خوندم رو خوندم اما...امتحانات عقب افتاد، اول دو هفته و بعد دو ماه. تمام برنامه هام خراب شد ولی چه میشد کرد.رفتم ترم سه‌. یکی از بهترین دوران تحصیلم‌. یه کار پژوهشی انجام دادم، یه دوست و همکار پژوهشی پایه پیدا کردم همه چی خوب بود تا اینکه یه روز به علت برودت هوا دانشگاه تعطیل شد. اون روز اونقدر هوا گرم بود که من حتی پالتو نپوشیده بودم.روزی که هوا اینطوری بود تعطیل نشد دانشگاهمون(:برای برودت هفته بعدیش کاملا مجازی شد. من استرس داشتم درسام زیاد مونده بود و فرصت برای جمع بندی خیلی کم بود. یهو خبر رسید دو هفته امتحانا عقب افتاد، اینکه این دو هفته واقعا دو هفته بمونه یا نه رو باید در تاریخ جست‌و‌جو کرد.مراد از برودت هوا البته اعتراضات مردمی بود که در نهایت به اغتشاش و سوزاندن مسجد و مترو و پل عابر پیاده و مغازه و خونه های مردم ختم شد. هنوز هم ادامه داره.به هرحال اینجا ایرانهبخاطر اینکه تو خاور میانه است؟بخاطر مسلمون بودن؟بخاطر بی کفایتی مسئولین؟بخاطر تحریم‌های آمریکا؟بخاطر نفت؟بخاطر پاداشاهان بی لیاقت قبلی؟نمی‌دونم ولی هر دلیلی که هست ناآرامی شده وضعیت عادی اینجا و اگه می‌خوای زندگی کنی، کار کنی، درس بخونی باید باهاش سازگار بشی.بله تلاش کن برای تغییرش اما تغییر یه شبه نیست. من حوصله بحث سیاسی ندارم، علم و دانششم ندارم. تقصیر دقیقا کیه رو هم نمی دونم اما کم‌کم یاد گرفتم سازگار بشم. باید بتونی توی همین فضا به زندگیت ادامه بدی، با بالاترین کیفیتی که ممکنه کار کنی. اگه ممکن نیست یه کاری که ممکنه رو پیدا کنی.وقتی خبر سقوط رئیس جمهور رو شنیدم فقط ۱۵ دقیقه درس خوندن رو رها کردم و بعدش ادامه دادم چون کاری از دستم بر نمیومد.وقتی خبر تاخیر کنکور رو شنیدم فقط عصر همون روز درس خوندن رو رها کردم و بعد ادامه دادم.چون کاری از دستم بر نمیومد.وقتی خبر جنگ اسرائیل و ایران رو شنیدم فقط یک روز برنامم رو عقب انداختم و بعدش ادامه دادم چون کاری از دستم بر نمیومد.وقتی امتحانات عقب افتاد و برنامه هام برای تابستون بهم خورد دوباره برنامه جدید نوشتم و وقتی اونم بهم خورد باز هم برنامه جدید نوشتم، بجای سه تا رفرنس ۱.۵ رفرنس خوندم، بجای گرفتن گواهی‌نامه حداقل کل کلاساشو رفتم و بله من ادامه دادم چون کاری از دستم بر نمیومد.وظیفه من اینه که درس بخونم، نه درس دانشگاهی درس واقعی درسی که باعث بشه یه روزی اونقدر متخصص بشم که کاری از دستم بربیاد. من نمی‌خوام مسئله این آب و خاک باشم که باید برای حلش یکی کاری بکنه من می خوام همون کسی باشم که قراره برای حل اون مسئله ها کاری بکنه...و اون روز، روزیه که من برای حل کردن مسئله‌ای از این وطن پاره پاره شده، از این ایران غمگین میتونم آدم موثری باشم.تو هم اگه نگران ایرانی تلاش کن سازگار بشی، غصه خوردن فایده ای نداره، استرس و اضطرابت طبیعیه حق توعه اما این اتفاقات اونقدر زیادن که اگه قرار باشه برای همشون افسرده بشی زنده نمیمونی...برای بهبود این وضعیت تلاش کن با همه سختیش.اجازه نده بیگانه اعتراض تورو با اغتشاشگریش از بین ببره.سازگار شو سازگارکلاس </description>
                <category>آفتاب گردون</category>
                <author>آفتاب گردون</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 13:14:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراهای من و استاد محبوبم دکتر فـ (۲)</title>
                <link>https://virgool.io/Dastavardhesekhoob/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8%D9%85-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%81%D9%80-%DB%B2-pkn8cmfmcw8h</link>
                <description>در پست قبلی تنها بخشی از ماجرای خودم و استاد را گفته بودم اما برجسته‌ترین اتفاقی که میان ما افتاد را در این پست مفصلا شرح می‌دهم. اگر آنرا نخوانده‌اید بد نیست قبلا از این پست سری به آن‌هم بزنید.اواسط ترم دو بودم که تحقیق درباره دروس ترم بعدی را شروع کردم تا ببینم چه استادی کدام درس را تدریس می‌کند.فهمیدم درس با اهمیت «روش تحقیق» ترم گذشته توسط فردی بی‌تجربه تدریس میشده و من که یک درس دیگر را با او داشتم بسیار وحشت کردم چراکه این استاد دوسوم کلاس را به حرف‌های بیهوده میگذراند.آنجا بود که فهمیدم تا دوسال قبل دکتر فـ این درس را تدریس می‌کرده و اینجا بود که چراغی در ذهنم روشن شد.💡اولین بار سر کلاس خودمان به استاد گفتم که چرا دیگر روش تحقیق برنمی دارید، با ما روش تحقیق بردارید و قص‌ علی هذا.واکنش های ایشان را دقیقا بخاطر ندارم اما همیشه من دم در اتاق ایشان یا در راهرو کمین میکردم و به محض دیدن دکتر میگفتم خواهش می‌کنم با ما روش تحقیق بردارید 🥲آن زمان فکر میکردم مسئله آن استاد بی تجربه است که بجای استاد اخیرا تدریس کرده.اوایل که استاد کلا میگفت نه نمیتوانم، کم‌کم به من گفت فکر می‌کنم و از اینجور حرف‌های دست‌به سر کننده😅برای اینکه محکم‌کاری کنم یک متن درخواست رسمی از مدیرگروه نوشتم و امضای چهل نفر از دانشجویان را جمع کردم تا درخواستم جدی‌تر به نظر برسد.نامه را قبل از تحویل به مدیرگروه به خود دکتر فـ نشان دادم، ایشان و یک استاد دیگر باهم در اتاق نشسته بودند و اول خودشان نامه را خواندند و امضا هارا شمردند و با خنده گفتند: کی اینو نوشته؟😄گفتم:منآن استاد دیگر پرسید: چی نوشته.دکتر فـ خاشعانه گفتند: زیادی تعریف کرده. خودت بخون😂آن استاد دیگر که خواند گفت تایید کن و با موافقت مدیر گروه درس را بردار🥹دکتر فـ گفت باشه و من خوشحال از نتیجه دادن تلاش‌هایم درحال پرواز بودم اما..‌‌.واکنشم اگه پسر میبودمهفته بعد دنیا آوار شد😕 کارشناس گروه که جدیدا باهم دوست شده بودیم به من گفت دکتر فـ گفته به علاقه بند بگو دیگر پیگیری نکند🫠قلبم ترک خورده بود.سر کلاس بعدی هم طاقت نیاوردم و دوباره گفتم استاد خانم فلانی گفت شما مرا قانع کرده اید اما من که قانع نشدم😭خلاصه که آنقدر بهانه آورد که قطع امید کردم‌.ترم بعدی سرش شلوغ بود و بیشتر از حد نرمال هم کلاس داشت و نمی‌توانست درس سه واحدی دیگری هم بردارد.آخرین روز کلاس به آخرین ریسمان هم چنگ زدم و گفتم ترم بعدش که سرتان خلوت میشود برنمیدارید؟ من درس را نگه میدارم تا با شما پاس کنم🥲 ایشان آب پاکی را بر دستم ریخت و گفت نه🙅🏻 درست را بردار. بعد برای دلگرمی من گفت تو خودت فلان کتاب را بخوان و اگر سوالی داشتی بیا یپرس.من که میدانستم دکتر اصلا خارج از کلاس پیدا نمیشود گفتم استاد جدی میاما گفت بیا، گفتم منو میشناسید واقعا میام. گفت بیا🙇🏻‍♀تابستان باوجود جنگ و عقب افتادن امتحانات کتاب یادشده را خواندم و سوالاتم را نوشتم زمان انتخاب واحد که شد دیدم عه، دوتا از درس‌هایم باهم تداخل دارند🫠 روش تحقیق و درس دیگر. یکی از جلسات روش تحقیق که هفته درمیان بود با درس دیگرم تداخل داشت.این اتفاق باعث شد امید دوباره در من شکوفه بزند که درس را نگه دارم شاید ترم بعدی دکتر فـ تدریس کند.بااین وجود به ریسکش نمی‌ارزید و در زمان حذف و اضافه گفتند برو پیش استاد راهنمایت اگر او اجازه دهد میتوانی هردو را باوجود تداخل برداری و هفت جلسه غیبت از بیست جلسه اشکالی ندارد‌.استاد راهنمایم باکمال مسرت خود دکتر فـ بود😁 هنوز مسئله را مطرح نکرده بودم که گفت این کار را نکن و درس ها هردو مهم است و اینطور نمیشود.‌‌.. این حرف برای خودش گران تمام شد😆چون آغازگر دور دوم پیگیری‌های من بود.اواسط ترم دوباره سراغش رفتم و گفتم ترم بعدی برنامه شما سبک تر است میتوانید بردارید. گفت: نه میخوام زبان بردارم🤕می‌دانستم زبان رشته دیگری را می‌خواهد بردارد و گفتم استاد رشته خودمان واجب تر است😭گفت زبان فقط حرف میزنی اما روش تحقیق دردسر دارد🤯من تسلیم نشدم و هر هفته یک بار به موضوع اشاره کردم.یک بار گفتم استاد این ترم هم امضا جمع می‌کنم اما برام سخت تره چون باید از کسایی که نه من اونارو میشناسم نه اونا منو امضا جمع کنم درحالی که ترم پیش همه همدیگر را می‌شناختیم.استاد گفت تو دیوونه ای😁 و آرزو کرد همیشه همینقدر با انگیزه بمانماما این اشتباه عجیب من بود...هفته بعد که خواستم امضا جمع کنم همه افرادی که ابتدا موافق بودند با دیدنم راهشان را کج میکردند و می‌گفتند پشیمان شده‌اند😐پیگیر که شدم فهمیدم استاد سر کلاسی که با اینها داشته تهدیدشان کرده اگر برگه را امضا کنند ترم بعدی پدرشان را سر این درس در می‌آورد و نمره نمی‌دهد. حتی گفته بود هرکسی که امضا کرده برود و امضایش را پس بگیرد😭من از فهمیدن این ماجرا شگفت‌زده شدم. استاد به خودم نگفته بود امضا جمع نکن اما بچه هارا تا این حد ترسانده بود.بعضی از دوستانم میگفتند چون میدانسته حریف تو نمی‌شود کاری کرده بچه ها مخالفت کنند تا زبانت کوتاه شود. بعضی دیگر میگفتند تورا دوست دارد و نمیخواسته دلت را بشکند غیرمستقیم مانع شده.به هرحال اندوه زیادی در قلبم خانه کرد و نامه ای که نوشته بودم آینه دق شد🥺همه دوستانم از اول میگفتند امید نداشته باش، قبول نمی کند اما من میگفتم خدا با امیدواران است و برایشان داستان آن گناهکاری را که به سمت جهنم می‌برندش اما لحظه آخر با امید برگشت و پشت سر را نگاه کرد و خدا او را برای همین امید بخشید تعریف کردم.برای این خواسته نذر کرده بودم چهارده هزار صلوات بفرستم و چهل روز نماز اول وقت بخوانم.تقریبا ناامید شده بودم و تنها به فرستادن صلوات های نذر شده‌ام و خواندن نماز اول وقت ادامه می‌دادم...در آخرین کلاسی که با استاد داشتیم دیگر به موضوع اشاره نکردم و بعد از کلاس هم درحالی که استاد هنوز توی کلاس بود و کنار میزش بچه ها ایستاده بودند، من از او فاصله گرفتم و داشتم با دوستان خودم صحبت می‌کردم که ناگهان یکی از بچه ها از کنار استاد فریاد زد حدییییث حدییییث دکتر فـ قبول کرد😱من با برگ‌های ریخته شده به سمت میز استاد دویدم و دوستانم هم با ناباوری به آن سمت آمدند.با ذوق گفتم استاد من چهارده هزار صلوات نذر کرده بودم که شما قبول کنید.فوری پرسید: ثورابش به کی میرسه 😁گفتم: به رفتگان شما‌نامه معروف به نامه فدایت شوم را هم همانجا نشانش دادم تا از پشیمانی احتمالی جلوگیری کنم و او با خواندنش خندید.بعدا از دوستم پرسیدم که چی شد فهمیدین قبول کردن؟گفت ترم بالایی ها داشتند میگفتند استاد ترم بعدی با ما فلان درس را بردارید و استاد هم گفته: نه می‌خوام روش تحقیق بردارم.هنرنمایی هوش مصنوعی😬😑در پوست خودم نمیگنجیدم و همانجا قول شیرینی خفنی را به دوستانم دادم 😁جدی جدی صلوات ها جواب داده بود اگر نه چطور بی دلیل ناگهان نظر استاد عوض شد؟🥲هرکس خبر را میشنید حیرت میکرد. همه می‌خواستند من را پشیمان کنند اما من موفق شده بودم💪هرچند هنوز هم میترسم استاد با این جواب خواسته همزمان من و ترم بالایی ها را دست به سر کند 🤐این نامه ای است که برای استاد نوشته بودم...بسمه تعالیبا سلام و احتراماستاد گرامی، دکتر فـما دانشجویان روانشناسی، با اشتیاقی فراوان، این سطور را به حضورتان تقدیم می‌کنیم. در آستانهٔ شروع مسیر پژوهشی خود، بر این باوریم که درس روش تحقیق کلیدی برای گشودن درهای دنیای علم به رویمان خواهد بود.شنیدن دانشجویان تجربه ترم‌های بالاتر، از تدریس پربار شما، ما را به این باور رساند که در سال‌های اخیر شما از بهترین اساتید این درس بوده‌اید و این امرشوقی در دل‌هایمان افکنده تا نخستین گام‌های این مسیر مهم را با راهنمایی شما برداریم.به خوبی آگاهیم که برنامه‌ریزی زمانی برای شما چالش‌برانگیز است، اما اشتیاق ما برای یادگیری زیر سایهٔ تجربه و دانش شما، سبب شد تا با شوقی بیشتر، این درخواست را تکرار کنیم. با این امید که اشتیاقمان بی‌پاسخ نماند.اگر این فرصت را به ما بدهید، با تمام کوشش، در مسیر یادگیری عمیق و فعال در کلاس‌های شما خواهیم کوشید.با سپاسی بی‌کران،جمعی از دانشجویان مشتاق روانشناسینتیجه اخلاقی: خدا با امیدواران است‌.</description>
                <category>آفتاب گردون</category>
                <author>آفتاب گردون</author>
                <pubDate>Fri, 28 Nov 2025 09:14:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست‌ها...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39924635/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7-sqfqxr4yojrg</link>
                <description>با الهام از واقعیتزیرچشمی نگاهی به دست‌هایش که روی زانویش گذاشته بود انداختم.این دست‌ها اولین چیزی بود‌ که من را عاشق کرد. رگ های برجسته نداشت، زیادی بزرگ نبود، پای خالکوبی و این مسائل هم درمیان نبود.دستانش پینه بسته بود، پوسته پوسته بود و نشان از کار سخت را بر خود داشت. او درحالی که با مشت کردن سعی در پنهان کردنشان داشت من‌را مجذوب‌تر می‌کرد.مردی که از ساعتی قبل مرد من شده بود نمی‌دانست چه کار کند و چه بگوید. من هم نمی‌دانستم. اولین ساعات بعد از عقد خیلی معذب‌کننده است. نه غریبه‌ای و نه آشنا...چه کسی گفته همیشه باید مرد‌ها پیش‌قدم باشند؟با دلهره دستم را روی دست های مشت‌ شده‌اش گذاشتم. سرش را بلند کرد و به دست‌ها و سپس صورتم نگاه کرد. از اینکه متوجه دستانش شده بودم خجالت کشید.ـ اولین روزی که دیدمتون توی همون برخورد اول وقتی دستاتونو دیدم ناخودآگاه گفتم کسی‌که برای نون حلال زحمت می‌کشه مرد واقعیه.اصلا همین دستا منو قانع کرد همسر یه دانشجوی سربازی نرفته بشم(:سرشو بلند کرد و به چشمام نگاه کرد. دیگه دستاش مشت نبود اونم دستمو گرفت. زبری این دستا یادم میاورد که همسرم آدم نجیب و زحمتکشه. از کار عار نداره. این آدم تکیه‌گاه همیشگی منه...مرد من هیچ‌وقت از نماد غیرتت خجالت نکش☕️</description>
                <category>آفتاب گردون</category>
                <author>آفتاب گردون</author>
                <pubDate>Thu, 20 Nov 2025 19:23:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین دادگاهم🧹</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39924635/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87%D9%85%F0%9F%A7%B9-ip8wtolr5gcx</link>
                <description>‼️این متن از زاویه نگاه من نوشته شده اما از زاویه نگاه گروه رقبا شاید حق به آنها داده شود.کسانی که من‌ را می‌شناسند میدانند که در من کودکی ده ساله زندگی می‌کند که همواره برای بقا درتلاش است. هدف او از زندگی‌اش بالا نگه داشتن شور زندگی و عنصری به نام شادی است‌‌.آدم چندان باسیاستی نیستم و سعی می‌کنم صادق و رک باشم. همین شاید باعث شود شخصیت منفی خیلی از ماجراها شوم اما اتفاقی که اخیرا رخ داد برای اولین بار نگاه مثبتم به مردم را خدشه دار کرد. هرچند نه خیلی زیاد.در راستای احیای شور زندگی قصد داشتم عضو انجمن علمی روانشناسی بشوم و نشست‌های جذابی در این حیطه برگزار کنم. من از دردسرهای مجوز گرفتن، دویدن در سالن برای فراهم کردن امکانات، نوشتن درخواست و... لذت میبرم.به همین علت درخواست کاندیداتوری انجمن علمی را ثبت کردم و یک ائتلاف تبلیغاتی با همراهی چهار نفر از همکلاسی‌هایم تشکیل شد‌.از همان ابتدا تعارضات آغاز شد و دونفر به جان هم افتادند و یکی از آنها به بهانه مشغله فراوان گروه را ترک کرد.نفر بعدی پایش شکسته بود و نمیتوانست راه برود و عذاب‌وجدان از کمک نکردن در برنامه ها او را هم از گروه جدا کرد و ما سه نفر ماندیم.درمقابل ما ائتلافی ۱۲ نفره حضور داشتند که مجموعه ای از ورودی‌های مختلف و دوتن از خوارج ورودی خودمان را شامل میشدند😅سه دختر ترم سه‌ای تازه وارد دربرابر گروه به آن بزرگی از دانشجویان شناخته شده تر، رقابت از پیش پیدا بود...ما اما تسلیم نشدیم و تمام سرمایه‌مان را روی ورودی‌های جدید گذاشتیم 😅 بچه‌های بنده خدا که هنوز وارد دانشگاه نشده وارد بازی‌های کثیف سیاستی ما شده بودند😂ما پوسترهایمان را پخش کردیم، استیکرهای بانمک پخش کردیم و نشستی مفید با کمک انجمن اسلامی برای آنها برگزار کردیم.گروه مقابل هم یک معرفی کسل‌کننده از خود ارائه کرد🦦 البته در ادامه با حمایت اعضا انجمن علمی قبلی دانشکده از ائتلاف آنها اوضاع کمی بد شد...مسئله ازجایی شکل گرفت که گذوه رقیب معترض شد چرا ما در زمانی که هنوز نتایج احراز صلاحیت نیامده تبلیغات را شروع کرده ایم😐 کسی ندارند فکر می‌کند انتخابات ریاست‌جمهوری است.تبلغات ما تا اطلاع ثانوی جمع شد.اتفاق بعدی این بود که پشت سر ما شایعه درست شد که بدون اجازه از بودجه انجمن علمی برای تبلیغات شخصی استفاده کرده‌ایم‌. این تهمت حتی به گوش کارشناس آموزش دانشکده هم رسیده بود🙄از آنجایی که منشأ مشخص نبود نمیتوانستیم کاری بکنیم.کار حتی از این هم فراتر رفت. یک روز ظهر ساعت ۳ قبل از اینکه سرم به بالش برسد گوشی‌ام زنگ خورد. آقایی نامم را گفت که آیا خودم هستم یا نه؟ تایید که کردم گفت: فیلم شما درآمده و تخلف کرده‌اید. از شما شکایت شده در زمان نادرست تبلیغ کردید و از انجمن اسلامی سواستفاده کردید😭 اصطلاحات حقوقی بود و من شوکه شدم. باید در یک جلسه حضوری از خود دفاع میکردیم.ما هم بر علیه آنها مدرک جمع کردیم اما متاسفانه خیلی از کارها نیاز به شاهد داشتند. وقتی مسئله را با کارشناس آموزش که شاهد تهمت آنها بود مطرح کردم ناراحت شد و اصلا همکاری نکرد و این مطرح کردن برای من گران تمام شد. بی سیاستی کرده و برگ برنده امان را سوزانده بودم.خلاصه که جلسه آغاز شد و مشتی اصطلاح حقوقی از سمت طرفین پرتاب شد. نشر اکاذیب، شخصیت حقیقی و حقوقی و قص‌ علی هذا.نتیجه جلسه عملا به ضرر ما بود و ما که از این قوانین ناآگاه بودیم دفاع‌هایمان پذیرفته نشد. به عبارتی ناآگاهی از قانون مارا مبرا نمیکرد.آقای مسئول گفت من به حسن نیت شما باور دارم و پرونده تان را به کمیته انضباطی نمیسپارم. اگر رای نیاوردید که هیچ، اما اگر رای آوردید ممکن است باز شکایت کنند.پس از این جلسه به دلیل آغاز انتخابات ما همه پوستر هایمان را جمع کردیم تا تخلف دبگری نکنیم و همچنین از صرافت تبلیغات افتادیم چرا که میترسیدیم دردسر درست شود و در همین زمان آنها به جمع کردن رای از دوست و آشنا ادامه دادند و پیروز این میدان شدند.چیزی که برایم دردآور بود این بود که گروهی متشکل از ده نفر دانشجوی روانشناسی چطورحاضر شدند سه‌تا بچه تازه وارد را وارد این بازی‌ها کنند و بجای رقابت رقیب را از دور خارج کنند. اینکه ممکن بود یک پرونده انضباتی همیشه در پرونده ما باقی بماند آنهم سر یک دوره یک‌ساله انجمن علمی😐این تجربه برایم ارزشمند بود با دانشجویان جدیدالورود دوست شدم و همه من را میشناسند، اساتید عزیزم دکتر ح و ف از ما حمایت کردند و یاد گرفتم مردم و حتی روانشناسان به مهربانی آنچه من فکر می‌کنم نیستند.هرچند نمیتوان آنها را سرزنش کرد ما تخلف کرده‌بودیم ولو ناعمد و از سر ناآگاهی و حق آنها شکایت بود.</description>
                <category>آفتاب گردون</category>
                <author>آفتاب گردون</author>
                <pubDate>Tue, 11 Nov 2025 08:00:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماشینتو با بوقش خریدی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39924635/%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D9%82%D8%B4-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%DB%8C-gg9quageettb</link>
                <description>پسر عمه ام پس از سال ها به مشهد برگشته بود و همراه خانواده اش تازه از اسباب کشی و... آزاد شده بود و ما را برای اولین بار به خانه اش دعوت کرد.ما هم که پس از قرنی قرنطینه کرونا می خواستیم خیر سرمان به مهمانی برویم چیتان پیتان کردیم،کیف و چادر شیکمان را برداشتیم و به راه افتادیم.قرار بود ما و عمه ام این ها هر دو به خانه ی مادر جون برویم تا مادرجون و بابابزرگ هر یک در یکی از ماشین های ما بنشینند و به سوی منزل پسر عمه جان برویم.کمی عقب تر از خانه ی پسر عمه،شوهر عمه ماشینش را لحظه ای مقابل یک خانه نگه داشت تا نمی دانم چه کاری انجام دهد که ناگهان یک عدد دویست و شش کثیف پشت سرش ایستاد،دستش را روی بوق گذاشت و ول نکرد😐پدرم که اعصابش خاکشیر شده بود حین سبقت گرفتن از پنجره به راننده که از قضا یک بانو بود گفت:ماشینتو با بوقش خریدی؟😒و کمی جلوتر پارک کرد تا شوهر عمه به ما بپیوندد.آن بانو اما درب ماشین را باز کرد و در آن تاریک روشنی از آن با عصبانیت پیاده شد طوری که گمان کردم قفل به فرمان نیز مسلح است اما خداروشکر نبود.بانو دست به کمر میان کوچه و بین دو ماشین پدر شوهر عمه ایستاد و به شکلی لات مابانه فریاد زد:کدومتون بودید؟!😱😵کمی به ما نزدیک شد و به پدر گفت:تو بودی؟پدرم که دنبال دردسر نبود دیوار انکار را بلند بنا کرد.از شوهر عمه نیز سوال را پرسیدوی اصرار داشت که یکی از شما دوتا به ماشین من بی احترامی کرده.عذرخواهی و انکار و... فایده نکرد.خواستیم از کوچه بیرون برویم تا از شر فریاد های بانوی نامحترم فرار کنیم که گوشی اش را بیرون کشید و شروع به فیلم گرفتن از ماشین کرد.از آن سو دختر عمه در ماشین دیگر نیز گوشی اش را بیرون کشید و مثال آینه آینه از آن بانو فیلم گرفت.زن که این صحنه را مشاهده نموده بود فریاد زد:از من فیلم میگیری؟؟؟پدرتو در میاررررررم.الان زنگ میزنم به آدمام بیان ادبتون کنن.😐بدین وسیله ما خانوادگی از ماشین پیاده شدیم.خانواده شامل یک عدد پدر بزرگ در دهه ۹ زندگی،یک عدد مادر بزرگ در دهه ۸ زندگی،یک عدد شوهر عمه در دهه ی ۷ زندگی،یک عدد عمه در دهه ی ۶۰ زندگی،یک عدد بابا و مامان در دهه ی ۵ زندگی،یک عدد دختر عمه و شوهر دختر عمه در دهه ی چهارم زندگی،یک عدد حدیث با اغماض در دهه ی سوم زندگی،یک عدد خواهر در دهه ی دوم زندگی و یک عدد نی نی دو ساله که به تازگی به دهه ی اول زندگی ورود کرده بود.این میتوانستیم ما باشیم اگر آن اتفاق نمی افتادخلاصه که این طیف سنی که از دو ماشین سر بیرون آورد بانو را نترساند و وی با کمال شجاعت بانگ برآورد:برای چی به ماشین من بی احترامی کردی؟من پول ندارم بوق خوش صدا بخرم پول ندارررررم.هر چه خواستیم ساکتش کنیم نشد.وی ما را به زنگ زدن به ۱۱۰ تهدید می کرد که به ناگاه دختر عمه گوشی اش را در آورد و تهدید بانو را عملی کرد و شماره پلیس همیشه بیدار را گرفت و روی بلند گو گزاشت:سلام ۱۱۰؟+یه خانمی اینجا جلوی خیابونو گرفتن و فریاد میزنن،یه لحظه صبر کنید...خانم اسمتون چیه؟_به توچه؟+می شنوید که جناب سروان...آدرس را داد اما بانو باز هم ول کن ماجرا نبود.ایشان فریاد میزد برا من لشکر کشی کردید؟الان زنگ میزنم لاتام(لات هایم) بیان پدرتونو در بیارن.تصورم از لات‌هاشاز داد و فریاد های او چند نفر از همسایگان در کوچه جمع شدند و دچار سوء تفاهم شدند چرا که خانواده ی ما همه چادر پوش بودند و ایشان حجاب کاملی نداشت و همسایگان گمان بردند ما خانوادگی(!) داریم برای حجاب به ایشان تذکر می دهیم. نمی‌دانم چرا جامعه اینطور شده که در بحث بین افراد دارای حجاب و فاقد آن حتما افراد دارای حجاب مقصرند؟من به سوی آن نی نی مذکور رفتم تا او را به داخل خانه ببرم چرا که میترسیدم بانو بلایی بر سر نی نی مان بیاورد. بالا که رفتیم بابای نی‌نی که پسر عمه ام باشد را از شرح ماوقع مطلع کردم و وی نیز به جمع طیف دهه ی چهل زندگی پیوست.آن بانو همچنان فریاد میزد و بانوان خانواده را زنیکه های چادری می خواند.حتی در آن بین به یک وکیل زنگ زد تا از ما شکایت کند و وسط دعوا می خواست گردن عمه ام را بگیرد و او را خفه کند که دختر عمه ام مانع شد و به عمه گفت:فک کنم یه چیزی زده!حال بانو که این سخن را شنید چونان ماده ببری حمله ور شد:به من میگی عرق خور؟من سه بار رفتم مکه به من میگیییی؟!مادرم به دختر عمه گفت:جواب ابلهان خاموشیست ولش کن.و باز بانو بود که فریاد کشان می خواست مادرم را به دو نیم تقسیم کند که این زنیکه ی چادری به من می گوید ابله.مادرم مجبور شد بگوید با ایشان نبوده و کاملا منظورش از ابله با دختر عمه ام منطبق بوده.گاهی برای نجات جان تقیه باید کرد.قصد آن بانو اگر موفق میشد😐خلاصه که در آخر بانو کولی بازی را با جمله ی این شب جمعه به کمرتون بزنه و ایشالا سرطان بگیرید به پایان رساند و پلیس همیشه در صحنه هم رسید و پس از گرفتن امضا از طرفین دعوا مردم را متفرق کرد.همه ی این اتفاقات از جایی شروع شد که پدرم فرمود:ماشینتو با بوقش خریدی؟بله دوستان لطفا مراقب باشید هر چیزی را در کوچه نگویید جدیدا مردم از فقدان اعصاب رنج می برند.پ.ن‌ خوشحال میشم بهم رای بدید (:</description>
                <category>آفتاب گردون</category>
                <author>آفتاب گردون</author>
                <pubDate>Wed, 29 Oct 2025 07:51:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراهای من و استاد محبوبم دکتر فـ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39924635/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8%D9%85-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%81%D9%80-djxh97phf2mq</link>
                <description>اولین بار دکتر فـ را روزهای اول ترم یک دیدم. در یک نشست صمیمانه برایمان روانشناسی را تعریف کرد، گفت در دنیا چه‌خبر است و اینجا چه خبر، اینکه در فلان رشته دکترا داریم اما ارشد نداریم، یا فلان رشته در دانشگاه شهید بهشتی اصلا استاد متخصص ندارد و معلوم نیست چه درس می‌دهند😐 خلاصه که صحبت‌های ایشان تنها نقطه روشن از ترم یک دانشگاه بود.ترم دو که رفتیم دو واحد درس با ایشان داشتیم و این شروع ماجرای مراد و مریدی ما شد.دکتر فـ در یکی از  دانشگاه‌های معتبر اروپا تحصیل کرده و بعد از سال‌ها به وطن بازگشته و در دانشگاه ما تدریس می‌کند.وقتی حرف می‌زند دلت می‌خواهد هرچه می‌گوید بنویسی، مثال‌ها همه انعکاسی از واقعیت هستند.اولین بار که گفت چقدر در نظام بهداشتی کشور ما پیشتاز است جا خوردم. عادت کرده بودم همیشه نابسامانی‌ها را ببینم و تصور کنم در این مملکت هیچ‌چیز سر جای خودش نیست و همه چیز می‌لنگد اما مقایسه‌های او کورسوی امیدی در قلبم ایجاد کرد.خیال نکنید دکتر فـ از آن آدم‌هایی است که از عشق به وطن بگوید و سینه چاک دهد نه! اتفاقا حرف‌هایش بوی وطن‌پرستی نمی‌دهد بوی تجربه و واقعیت دارد، بوی سواد...وقتی از ضعف‌ها می‌گوید از این نگاه ظریف و دقیق خیره می‌مانم.دکتر فـ همیشه به دانشگاه شهید بهشتی انتقاد دارد. برایش عجیب است که چرا بدون هیچ آمادگی و استادی پشت هم رشته‌هایی را تاسیس می‌کند که اصلا نمی‌توانند از روی کتاب هم تدریس کنند.واقعا چقدر خوش‌شانس بودم که این دانشگاه را انتخاب کردم و شاگردی چنین فردی را می‌کنم.اواسط ترم دو فهمیده بودم دکتر دوسال قبل «روش تحقیق» تدریس می‌کرده اما دیگر اینکار را نمی‌کند.پروژه‌ای برای خودم تعریف کردم و شریع کردم به نامه‌نگاری، جمع‍آوری امضا و خیمه زدن پشت در اتاق دکتر بیچاره که تورا به هرچه می‌پرستی قسم بیا و ترم بعدی با ما این درس را بردار. کار به جایی رسیده‌بود که دکتر سرش را برمی‌گرداند من را می‌دید👀از من اصرار و از ایشان انکار، دکتر می‌گفت سرم شلوغ است و همینطوری هم بیش از حد تعیین شده دارم تدریس می‌کنم.پیگیری‌های من با رویکرد «حالا ببینم چی میشه» استاد با شکست روبه‌رو شد و من دچار درماندگی آموخته شده¹ شدمهر وقت ایشان را در راهرو می‌بینم از شوق به پرواز در می‌آیم و این شده شهره خاص و عام😁ترم سه هم دو واحد دیگر با ایشان داریم و من از الان غصه می‌خورم که ترم بعدی قرار نیست درسی را با او پاس کنم😭در ترم جدید وقتی می‌خواست برای کلاس نماینده تعیین کند سه نفر داوطلب شدند و او رای‌گیری کرد. بچه ها گفتند رای من با اختلاف از بقیه بیشتر بوده اما دکتر از ترس پیگیری‌های بی‌امان من حیاه‌ای سوار کرد و گفت در کلاس من هرکس رای کمتری بیاورد نماینده می‌شود😂 به من می‌گوید تو باید نماینده مجلس بشوی از بس که پیگیری نمی‌گذاری جلسه‌ای عقب بیوفتد و آقای قالیباف را دیوانه می‌کنی.می‌ترسید حتی درخانه هم از دستم در امان نماند. بچه‌ها می‌گویند تو را که می‌بیند فقط می‌خواهد فرار کند😅 بعد از کلاس او به سمت اتاقش می‌دود و آفتاب‌گردون هم پشت‌سرش می‌دود تا سوال بپرسد. 🦦استاد تورو خداااااایک بار هم گفت چقدر دقیق اسم تو را علاقه بند گذاشته‌اند و نه علاقه‌مند، تو وقتی چیزی را بخواهی علاقه‌مند نمیشوی بلکه علاقه‌ات را می‌بندی و ول نمی‌کنی.البته دکتر فـ آدم باحوصله‌ای نیست و به‌قول خودش جاه‌طلبی هم ندارد. همین هم از عواملی است که از دانشجویانش فرار می‌کند.خلاصه که داستان من و دکتر هنوز هم ادامه دارد و می‌خواهم در آینده پژوهش کارشناسی‌ام را با راهنمایی او انجام دهم👣</description>
                <category>آفتاب گردون</category>
                <author>آفتاب گردون</author>
                <pubDate>Fri, 17 Oct 2025 20:17:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرسشنامه:)</title>
                <link>https://virgool.io/questionanswer/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-eodwigjrfo3u</link>
                <description>این پرسشنامه پارسال این موقع ها توسط فاطمه خانم منتشر شده بود و منم به پیشنهاد جناب سائر پرش کردم.یادش بخیر قدیما خیلی از این‌جور چیزا میزاشتن...قسمت (الهه ی زندگی) : اکثر ما یه آدمی در زندگیمون داریم که خیلی دوستش داریم ولی به دلایلی دیگه اون آدم کنارمون نیست .سوال اول : اگر اون آدم برگرده پیشتون چه چیز هایی هست که دوست دارید براش تعریف کنید و بهش بگید ؟خب فک می‌کنم واقعا هیچ‌وقت همچین آدمی توی زندگیم نبوده اما اگه بخوام با کمی اغماض درنظر بگیرم یه نفر که توی سه چهار سال پیش جامونده می‌تونه باشه.فک می‌کنم بهش آسیب زدم هم با حرفام هم با خبر چیزی که من بدست آوردم اما اون از دست داد که قطعا به گوشش رسیده.ازش عذرخواهی می‌کنم. بهش میگم هیچ‌وقت دلم نمی‌خواست ناراحتش کنم و سوتفاوت‌های بی‌شمار بینمون فقط بخاطر تفاوت‌های شخصیتی بوده من به شدت برون‌گرا و رک و اوی به شدت درونگرا و حساس ترکیب خوبی نبودیم.بهش میگم از اینکه چیزی که دلش می‌خواست رو بدست نیاورد اصلا خوشحال نشدم. بهش میگم بعد از اون حوادث خیلی می‌خواستم به طرق مختلف باهاش ارتباط برقرار کنم اما نه کار درستی بود و نه اون آدم سابق...سوال دوم : اگر بخواید دلتنگیتون رو توصیف کنید چطور اینکار رو میکنید ؟نمی‌دونم واقعاهرچی بخوام بگم یا اونو خراب کردم یا یکی دیگه‌رو.فقط میگم دلم برات تنگ شده بود.نمیگم اسمشو نیار بهم توصیه کرد بهش پیام ندم تا بیشتر آسیب نزنم.نمیگم وقتی دوست صمیمی یه زمانت با ذوق از شکستت تعریف می‌کرد برامون چقدر ناراحت و شوکه شدم. نمیگم رازی که به حانیه گفتی همه‌جا پخش شده بود و می‌دونستم این موضوع چقدر آزارت میده.دلم برای روزی که رفتیم و توی همه تفسیرای قرآن دنبال یه آیه گشتیم تا بفهمیم معنیش چیه تنگ شده، برای بحث‌های اجتماعی‌مون، برای صحبت از ویرگول، برای دعواهامون تنگ نشده...سوال سوم : اگر بخواید با یک بیت حال خودتون یا احساستون یا اون فرد رو توصیف کنید اون بیت چیه ؟ای که دستت می‌رسد کاری بکنپیش از آن کز تو نیاید هیچ کارسوال چهارم : اگر بخواید در یک جمله همه چیز رو تمام کنید اون جمله چیه ؟همه چیز خیلی وقته تموم شده اما امسال هم روز تولدم یاد تو افتادم که دو سال پشت سرهم خرابش کردی(:قسمت (به طعم هندوانه) : یه تابستون گذشت. برای بعضی ها بسیار زیبا بود و برای بعضی ها غم انگیز . بعضی ها استراحت کردن و بعضی های دیگه تمام طولش رو مشغول تلاش کردن بودند .چون این پست مال سال گذشته بوده باید آپدیت استرس رو اضافه کرد چون این تابستون فصل جنگ بود، بعد از سی و اندی سال کشورمون دوباره وارد یه جنگ تحمیلی شد.سوال اول : اگر بخواید تابستونی که گذشت رو به یک شی تشبیه کنید اون چی هست ؟کوره، آدمو میسوزونه اما محکم می‌کنه.سوال دوم: قشنگ ترین خاطره تابستونتون چی بود؟دیدن معدلم، ترم یک خیلی حال خوبی نداشتم اما ترم جدید با وجود مشقت‌های آمار استنباطی و جنگ و طولانی شدنش تهش با یه معدل خیلی خوب تموم شد😍لحظات برنامه‌ریزی کردن و اجرای مطالعه کتاب‌های رفرنس که بهم حس پیشرفت می‌داد...سوال سوم: بدترین خاطره ی تابستونتون چی هست ؟احتمالا برای همه خبر جنگه ولی برای من بدترین نبود.بدترین اتفاق شکستن پای مادربزرگم بود که باعث شد حدود دو ماه زندگیمون مختل بشه. خونمون بهم ریخته بشه و همه برنامه‌ریزیامون بهم بخوره. اومدن یه عالمه مهمون وقت و بی‌وقت و نرفتنشون از خونه اعصابمونو حسابی بهم ریخت...قسمت قدردانی : ممنونم از خودم!ممنونم از خدا که بهم فرصت و آراده داد بتونم برنامه هامو اجرا کنم...سوال اول : بهترین لطفی که در حق خودتون کردید چی بوده ؟ و بهترین لطفی که می تونید در حق خودتون بکنید ؟اینکه تابستون رو به بطالت نگذروندم.زبان خوندم، کتاب روش تحقیق خوندم، درس خوندم.سوال دوم : چه چیزی هست که فکر میکنید بیشتر همه می تونه خوشحالتون کنه ؟مدال طلای المپیاد روانشناسی و رتبه یک کنکور کارشناسی ارشد روانشناسی عمومی یا بالینی یا صنعتی😐🎀سوال سوم : در چند جمله بابت تمام کار هایی که کردید از خودتون تشکر کنید .خداروشکر که تونستم حتی زمان جنگ انگیزه‌مو حفظ کنم و درس بخونم.خداروشکر کلاس‌های رانندگیم رو تموم کردم.خداروشکر که با مبارزه با نفس آشنا شدم.سوال آخر : اگر بخواید یک قول به خدا ، خودتون و کسی که دوستش دارید بدید اون چیه ؟تلاش می‌کنم کمتر در تحصیل کمالگرا باشم و به جنبه‌های دیگه زندگیم هم توجه کنم تا چرخ زندگیم به تعادل برسه.</description>
                <category>آفتاب گردون</category>
                <author>آفتاب گردون</author>
                <pubDate>Fri, 10 Oct 2025 20:48:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منابعی در باب شناخت ازدواج</title>
                <link>https://virgool.io/MAHDIJAN/%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%B9%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-twfeee6uohmg</link>
                <description>همه افراد صرف نظر از فرهنگ و عقاید نیاز به ارتباط با جنس مخالف دارند.همانطور که از اسمش مشخص است جنس مخالف، ویژگی‌هایی متفاوت از ما دارد و شناخت این ویژگی‌ها گامی مثبت در مسیر انتخاب بهتر همراه و شیوه رفتار او محسوب می‌شود.در این مقاله به معرفی منابع ارزشمندی در زمینه خاستگاری و همسرداری می‌پردازم.مسئله انتخاب(خاستگاری)۱.دوره جامع ازدواج اسلامیبه جرأت می‌توان گفت این دوره یکی از کامل‌ترین منابع ممکن برای آمادگی‌های پیش از ازدواج است.این دوره به صورت آنلاین و آفلاین در پیام‌رسان‌های ایتا و تلگرام، توسط آقای حسین مختاری برگزار می‌شود.در این دوره نگاه شما به مسئله ازدواج اصلاح می‌شود، با مهارت‌هایی که پیش از ورود به زندگی مشترک باید کسب کرد آشنا می‌شوید، روش‌های‌ مختلف آشنایی و تفاوت بین آشنایی و ازدواج را می‌شناسید، سوالات خاستگاری و معیارها و کفویت‌های مختلف را بررسی می‌کنید و درباره مسائلی از جمله تاثیر سحر و جادو در ازدواج و تاثیر توسل نیز آشنا می‌شوید.می توان این دوره را به همه مسلمانان توصیه نمود.لینک دوره در تلگرام۲.کتاب ازدواجاین کتاب توسط دکتر حمید حبشی نوشته شده و یکی از بهترین کتب موجود در این زمینه محسوب می‌شود. این کتاب معیار و ملاک‌ها و شیوه دقیق مدیریت جلسات خاستگاری و طراحی سوال را توضیح می‌دهد که مکمل بی‌نظیری درکنار دوره ازدواج اسلامی محسوب می‌شود.اگر بخواهم فقط یک کتاب در این زمینه پیشنهاد بدهم قطعا این‌کتاب است.۳. مجموعه دو جلدی نیمه دیگرماین دو کتاب نوشته محسن عباسی ولدی اولویت پایین‌تری نسبت به موارد ۱ و ۲ دارند و در مجموع به معیارهای صحیح ازدواج به همراه مثال می‌پردازند و به شکل جدی وضعیت مناسب برای شروع زندگی را شرح می‌دهند و به بررسی عقلانی تاثیر تجملات، مهریه‌های سنگین و انتظارات بیش از حد از مردان می‌پردازند که می‌تواند نقش مهمی در تعدیل نگاه دختران در ازدواج داشته باشد‌.بسیاری از مطالب با کتاب ازدواج و دوره ازدواج اسلامی هم‌پوشانی دارد.همسرداری(مهارت های رابطه)در این زمینه متاسفانه کتاب جامعی که به تمام ابعاد قضیه پرداخته باشد پیدا نکردم اما در میان منابع مورد بررسی آثار ارزشمندی یافت می‌شود.۱. پنج زبان عشقاین کتاب ابتدا به ضرورت ابراز محبت به شریک عاطفی می‌پردازد و مشکلات ناشی از این ابراز نکردن را شرح می‌دهد و در بخش اصلی پنج روش برای ابراز محبت به همسر را توضیح می‌دهد که می‌توان برای هر فرد یک روش را کشف کرد و در محبت کردن از آن روش استفاده نمود و به زندگی گرما بخشید.شما با شناخت زبان عشق شریک عاطفی خود می‌توانید رضایت از رابطه را در او افزایش دهید و از بروز سوءتفاهم جلوگیری کنید.۲. دوره سیاست زنانه زیر یک سقفاین دوره منبع بی‌نظیری برای شناخت روان مردان و اصلاح رفتار های خانم‌ها درجهت بهبود زندگی مشترک است. تکنیک‌های این دوره به قدری دقیق و کارامد هستند که احتمال اندکی وجود دارد که نتوان از هیچ‌یک جواب گرفت.این روش‌ها رویکری کاملا اسلامی دارند و همراه با مثال و تصویر بیان می‌شوند.این دوره به صورت رایگان دراختیار عموم قرار دارد و به تدریج به روزرسانی می‌شود اما به دلیل ممنوعیت ورود آقایان به کانال دوره از گذاشتن لینک معذورم، درصورت تمایل می‌توانید به بنده پیام دهید تا لینک را در اختیار شما قرار بدهم.۳.کتاب زندگیاین کتاب توسط حمید حبشی نوشته شده و مفهوم اقتدار مردانه و ساختار های روانی هر دوجنس را به شکلی نسبتا عمیق توضیح می‌دهد و روش‌هایی برای اصلاح زندگی را پیشنهاد می‌کند که به دید منطقی راه‌گشاست.نکته منفی این کتاب استفاده کم از مثال است که گاهی فهم مطالب را با مشکل مواجه می‌کند. البته با این‌وجود هنوز هم این‌کتاب یکی از ارزشمندترین منابع در دسترس است.۴. ازدواج بدون شکستکتاب نوشته ویلیام گلاسر است.عنوان کتاب در ابتدا فرد را به اشتباه می‌اندازد اما کتاب آنقدرها که به نظر می‌رسد هم زرد نیست.این کتاب براساس «تئوری انتخاب» تدوین شده و به نقش شروع تغییر از خویشتن برای ایجاد تغییر در رابطه می‌پردازد و حرف اصلی‌اش این است که وقتی دست از تلاش برای تغییر شریک خود بردارید و خود را تغییر دهید شاهد تغییر در او نیز خواهید بود.توصیه‌های کلی وجود دارد که برای زنان و مردان می‌تواند مفید باشد اما انتظار خیلی بالایی هم نداشته باشید.نکته مثبت این کتاب استفاده از مثال‌های متنوع است که به درک بهتر موضوع کمک می‌کند.۵. مجموعه تا ساحل آرامشاین مجموعه چهارجلدی با رویکردی کاملا اسلامی به بررسی بایدها و نباید ها در زندگی مشترک می‌پردازد.گرداب دروغ، نباید‌های زندگی را توضیح می‌دهد.قایق مهربانی بیشتر به بایدها می‌پردازد و گاهی توصیه‌ها از فضای زندگی مشترک هم فراتر می‌رود.درحالت کلی این مجموعه به اندازه‌ای که انتظار داشتم عملیاتی نبود و توصیه‌های اخلاقی کلی بیشتر در آن دیده می‌شد.۶. محکم در آغوشم بگیراین کتاب به مشکلاتی که بعد از ازدواج منجر به سردی رابطه می‌شود می‌پردازد اما در حالت کلی به نظرم برای زوج ها مناسب نیست و بیشتر برای روانشناس‌ها مناسب است زیرا راهکارهای این کتاب به‌گونه ای‌ است که اغلب باید در حضور فردی خارج از رابطه و با تسهیلگری او انجام شود و در شرایط تعارض مدیریت این روش‌ها توسط خود زوجین دور از انتظار است.۷. سیاست‌های زنانه به سبک هرااین کتاب حرف جدیدی برای گفتن ندارد اما مجموعه خلاصه‌ای از راهکارهایی است که در کتاب‌های مشهور وجود دارند و اگر کسی حوصله مطالعه چند کتاب را نداشته‌باشد چک‌لیست خوبی برای آشنایی است و متاسفانه فقط برای خانم ها مناسب است.در زمینه روابط زوجین حتما منابع متعدد دیگری هم وجود دارند اما من موفق به مطالعه نشده ام و اگر شمت کتاب خوبی را سراغ دارید خوشحال می‌شوم معرفی کنید.از آنجایی که خودم خانم هستم منابع مستقلی که برای آقایان در همسرداری وجود داشته باشند را مطالعه نکرده‌ام و البته متاسفانه در این زمینه منابع کمتری وجود دارد زیرا خانم‌ها خیلی بیشتر به همسرداری توجه دارند تا آقایان.امیدوارم از این مقاله لذت برده باشید، خوشحال میشم اگه نظرتونو درباره مطالب بدونم..</description>
                <category>آفتاب گردون</category>
                <author>آفتاب گردون</author>
                <pubDate>Wed, 24 Sep 2025 10:23:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در بطن دانشکده روانشناسی چه می‌گذرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/parakandehjat/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%A9%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-bchd8aasdi7y</link>
                <description>پیش از ورود به دانشگاه، روانشناس‌ها در ذهن من افرادی بودند که از روی رفتار و ظاهر دیگران پی به باطن و درونشان می‌برند، زندگی سالم و فرزندانی شاد، با تربیت صحیح دارند، مردم را درک می‌کنند و هرگز گرفتار بی‌منطقی نمی‌شوند.ورود به رشته روانشناسی برای چنین ذهن ناپخته‌ای شوک بزرگی بود. با افرادی آشنا شدم که نگاهم را نه تنها به روانشناسی، که به زندگی تغییر دادند.نفر اول یکی از اساتید نسبتا کهنسالمان بود، من همیشه به شیوه تدریس ایشان اعتراض داشتم و درمیان گروه کوچک دوستانم انتقاد می‌کردم که چرا فردی که حتی توان راه رفتن و بالا و پایین بردن تن صدایش را ندارد باید همچنان جای جوانان مستعد را بگیرد؟از قضا یکی از همکلاسی هایم نام‌خانوادگی مشترکی با این استاد داشت اما از آنجا که این فامیلی مرسوم بود کسی شک نکرده بود تا اینکه روزی هنگام حضور غیاب در یک کلاس نام خانوادگی او کامل خوانده شد و ادامه فامیل هم مشترک بود. آنجا بود که فهمیدیم این فرد دختر همان استاد ماست.😐خداراشکر از این‌جهت برای من مشکلی ایجاد نشد اما یکی از خاطرات این دختر که پدرش روانشناسی بسیار پرسابقه و دانشیار دانشگاه فردوسی بود برایم عجیب بود.می‌گفت ترم یک با خوشحالی به پدرش گفته که نمره فلان درسم 19 شده است و پدر با بی‌تفاوتی گفته من در زمان دانشجویی از این درس را 20 گرفتم.چنین مقایسه ای از سوی یک روانشناس حاذق تامل‌برانگیز بود. ما که به مردم درس زندگی و تربیت می‌دهیم انگار کُمیت خودمان هم لنگ می‌زند.نفر بعدی یکی از اساتید پرشور اما ناامید ترم دومم بود. ایشان چهار بار مدرک تافل گرفته بود و پذیرش یک دانشگاه خارجی را هم داشت اما به دلایلی تصمیم به ماندن گرفته بود.این فرد تدریس منسجمی نداشت اما مسائل بسیار جالبی را در کلاس مطرح می‌کرد یکی از طرح هایش این بود که هرگروه برای هر درس یک بازی طراحی کند و این بازی‌ها در نمایشگاهی ارائه‌ شد. حتی به من پیشنهاد داده بود با او مقاله بنویسم. من هم او را دوست داشتم.او از بچگی آرزو داشت استاد دانشگاه شود ولی متاسفانه به گفته خودش و به دلایل سیاسی به عنوان هیئت علمی دانشگاه استخدام نشد و حتی به عنوان استاد مدعو با حقوقی ناچیز هم عذرش خواسته شد.از آن پس درباره نقش قدرت و افرادی که باوجود تلاش دیده نمی‌شوند سخنرانی می‌کرد. زده بود در خط جرج اورول و از این‌جور چیز ها.پایان ترم ما تصمیم گرفتیم برای دلجویی از او هدیه‌ای ناقابل تقدیم کنیم اما واکنشش عجیب بود.ویسی هفت دقیقه‌ای ارسال کرد و در آن گفت از دانشجویانش هدیه قبول نمی‌کند زیرا استاد یا تراپیست همواره از نظر قدرت بالاتر از دانشجو یا مراجع قرار دارد و پذیرش هدیه یعنی قبول قدرتی نامشروع. 😐 به ما پیشنهاد داد هدیه‌مان را به فردی بدهیم که دیده نمی‌شود و کسی او را آدم حساب نمی‌کند تا مقابل جریان قدرت بایستیم.خیلی فلسفی شده بنده خدا. من کمی در فکر فرو رفتم اما به سایر همکلاسی‌ها برخورد و پشت سرش فحشش دادند 🤬نفر بعدی یکی از همکلاسی‌هایم بود که موردی منحصر به فرد محسوب می‌شود.این بنده خدا یکی از دروس سخت رشته مان را با نمره 4 افتاده بود اما این ترم با ما آنقدر درسش خوب شده بود که داشت با نمره 20 پاس می‌کرد.برای توضیح باید گفت استاد این درس بسیار سخت‌گیر و منضبط است و هرگز ارفاق الکی نمی‌کند و میانگین کلاسش به رغم سایر دروس ما حدود سیزده، چهارده است. تقریبا 20 گرفتن از ایشان محال است اما این همکلاسی اعجوبه داشت خرق‌ عادت می‌کرد و از این بابت همه ورودی ما از او عصبانی بودند چرا که اگر کسی 20 بگیرد احتمال ارفاق به سایرین 0 می‌شود🫠همه به او فحش می‌دادند و نفرینش می‌کردند. من همیشه سعی داشتم جانب انصاف را رعایت کنم و جلوی توهین به او را بگیرم اما واقعا بدم نمی‌آمد که او 20 نگیرد و بالاترین نمره کلاس نشود. نمی‌دانم اسمش را حسادت بگذارم یا همرنگ جماعت شدن.به همین منوال اوقات می‌گذراندیم تا اینکه اتفاقی ایشان شروع به درد‌ و دل با من کرد و از سرگذشت زندگی‌اش و مشکلی که با آن دست‌و‌پنجه نرم می‌کرد گفت.فهمیدن پشت پرده این داستان به شدت مرا متحول کرد. 20 گرفتن از آمار که جای خود دارد. او 6000 صفحه کتاب تخصصی را در کمتر از یک ماه مطالعه کرده بود.از خودم متنفر شدم، چرا باید بدون دانستن دلیل کسی را قضاوت می‌کردم. من که خودم را فردی اخلاق‌مدار می‌دانستم در ذهنم از او فردی نچسب و مغرور ساخته بودم که دادن جواب سلامش هم کراهت دارد اما حالا می‌فهمیدم چقدر آدم پستی هستم. من که خود زمانی از این تفکر غلط اطرافیان که به دلیل فعالیت کلاسی مرا خودشیرین می‌دانستند رنج کشیده بودم حالا خودم کسی را قضاوت می‌کردم.ورود به روانشناسی به منزله دیدن همه چیز از منظر یک روانشناس بود. به این فکر می‌کردم که باید با افراد مهربان‌تر بود باید از درس‌هایی که می‌خوانیم در زندگی خودمان هم استفاده کنیم و...باوجود همه مسائل ضد و نقیضی که دیدم باز هم به‌قول استادمان رشته تاثیر دارد، خیلی هم تاثیر دارد. باوجود اینکه اساتید ماهم برسر نمره جان به سر عده‌ای که واقعا نیازمند بودند آوردند اما این پروسه در مقایسه با رشته ای مثل مهندسی(با عرض پوزش) بسیار انسانی‌تر بود.به قول دوستم شما با همین حجم پسر اینقدر دراما دارید؟خداروشکر که روانشناسی می‌خونمخداروشکر که از افکارم در حق همکلاسیم پشیمون شدمخداروشکر که می‌تونم یاد بگیرمخداروشکر که رشته‌ام علوم انسانیهخداروشکر بابت زندگی....مثل مهندسی(با عرض پوزش) انسانی‌</description>
                <category>آفتاب گردون</category>
                <author>آفتاب گردون</author>
                <pubDate>Sun, 14 Sep 2025 08:19:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>11:35pm</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39924635/1135pm-oln6lfs4sh8t</link>
                <description>آخرین دقایق روز تولدمهچند ساله که روزای تولدم اصلا خوشحال نیستم.امروز هم امتحان داشتم و وسط بحث جمع خیلی عادی گفتم امروز تولدمه، همه شوکه شدن و کلی تبریک گفتن.البته من پشیمون شدم کاش نمی گفتم و معذبشون نمی کردم.از اونجایی که من یه شهریوری ام احساس یه شخصی رو دارم که مردود شده و مجبوره شهریور دوباره امتحان بده.تنها تبریک و هدیه ای که به دلم نشست مال نسترن بود. کسی که بدون اینکه خودم بهش بگم تولدمه بهم تبریک گفت...هر چی به پایان روز نزدیک تر شدیم احساسم بدتر شد و می خواستم گریه کنمیه عالمه ظرف کثیف هم توی سینک منتظر بودن من بشورمشون و دستکش ظرفشویی نداشتیم و هنوزم موندن برای فردا.بابا به شوخی بهم گفت کیک می خوای یا کادو منم گفتم بهم پولشو بدید می خوام پولامو جمع کنم یه چیز خوب بگیرم اما شب کیک گرفت و اومد خونه.من اعصابم خرد شد دلم می خواست قشقرق به پا کنم اما یاد دوره هایی افتادم که دیدم. وقتی آدم از هدیه ای که گرفته خیلی تند انتقاد کنه به تدریج دیگه هیچ هدیه ای نمی گیره منم سعی کردم تشکر کنم.البته خودم باید به خودم تبریک بگم.یه سال بزرگ تر شدی آفتابگردونامیدوارم امسال به خدا خیلی نزدیک تر بشی🔥دوست دارم۸شهریور ۱۴۰۴خ</description>
                <category>آفتاب گردون</category>
                <author>آفتاب گردون</author>
                <pubDate>Sat, 30 Aug 2025 23:34:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دایی جان ناپلئون</title>
                <link>https://virgool.io/Trendbooks/%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%BE%D9%84%D8%A6%D9%88%D9%86-zjjk3phtryvw</link>
                <description>یکسال پیش وقتی که روزی 12 ساعت درس می‌خواندم و اصلا نمی توانستم حتی سمت کتاب‌های غیردرسی بروم گه‌گاهی به طاقچه سر میزدم و چند کتاب می‌خریدم تا بعد از کنکور بخوانم.یکی از این‌ کتاب‌ها دایی جان ناپلئون بود. وبلاگ طاقچه معرفی پرحرارتی از این کتاب را دیدم. نوشته بود مدت‌ها ممنوع الچاپ بوده و یکی از کتاب‌های قدیمی شاهکار ایرانی است. من هم خریدم اما بعد ها هر وقت آنرا باز می‌کردم وحشت‌زده می‌شدم، کتاب بالای هزار صفحه بود و کو جرئت آغاز.همیشه سندرم آغاز کتاب دارم اصلا دست و دلم به شروع نمی‌رود اما وقتی شروع می‌کنم محال است بیش از سه چهار روز در بدترین حالت طول بکشد.دایی جان ناپلئون را همین اواخر شروع کردم داستان پسر سیزده، چهارده ساله ای بود که ناگهان می‌فهمد عاشق دختر دایی اش شده.مسئله اینجاست که پدر پسر و دایی اش کارد و پنیر هستند و این پسر بیچاره باید مسائل را حل‌و‌فصل کند تا بتواند به وصال یار برسد 😅داستان شخصیت های زیادی دارد و در یک خانواده‌ی اشرافی و به اصطلاح الیگارشی در دوره ی جنگ جهانی دوم جریان دارد.دایی پسر فردی متوهم و خودشاخ‌پندار است که خدا را هم بنده نیست. ماجرای اصلی حول محور توهم توطئه‌ی همین دایی است که فکر می کند انگلیسی ها قصد جانش را کردند. البته عده ای فکر می کنند کتاب دارد به ایران طعنه می‌زند که بیخودی به غرب مشکوک است اما بعید می‌دانم کسی به نیت های پلید انگلیس درطول تاریخ نسبت به ایران شکی داشته باشد.یکی از نکات جالب که بعد از اتمام کتاب به آن پی بردم این بود که بعد از هزار صفحه کتاب من آخر نفهمیدم اسم پسر، دایی اش و پدرش چه بود و اصلا درطول کتاب کسی آنها را به اسم خطاب نکرده بود.اما چیزی که در همه ی جریان های کتاب پررنگ است و حتی وقتی سری به کامنت های مردم بزنید به آن پی ببرید شوخی های جنسی است. نمی دانم نام اروتیک را می توان بر آن گذاشت یا نه اما روابط بی بند و بار و شوخی های جنسی خجالت آور مواردی بسیار عادی هستند که در بین جمعیت خانواده و جلوی بچه ها و زنان به زبان می‌آید. ماجراهای جنسی مواردی است که حتی زن شوهردار و پیرزنان را هم رها نمی‌کند تو بگو با دیدن یک جنس مونث اولین چیزی که به ذهن همه ی شخصیت ها می آید روابط جنسی است مخصوصا ماجرای قمر، دخترخوانده‌ی یکی از شخصیت‌ها به قدری مرا شوکه کرد که تا آخر آن باورم نمی‌شد.من بعد از فهمیدن ماجرای قمر بیچارهتکه کلام «یامرتضی علی» و کلمات وقیحانه‌ی شخصیت‌ها پارادوکسی بود که درتمام طول کتاب مرا آزار می‌داد.نمی توانم مطالعه ی این کتاب را به شما توصیه کنم، طنز آنقدری نبود که حتی لبخندی برلبم بیاورد و ماجراها اعصابم را خرد می‌کرد و پایان آن هم کمی توی ذوق می‌زد و صدالبته اینکه از اوضاع و احوال اجتماعی آن دوره هم ابدا چیزی دستگیرم نشد جز ممنوع نبودن مشروبات الکلی!البته درکل مفرح بود آنقدر ها هم بدم نیامد.لایک پستام یه درمیون شده😆 این پستو اگه ۳۲ تا لایک بگیره خیلی بانمک میشه.در پایان به شما بگویم که اگر این کتاب را بخوانید تا آخر عمر نمی توانید سانفرانسیکو را به چشم یک شهر ببینید🤭</description>
                <category>آفتاب گردون</category>
                <author>آفتاب گردون</author>
                <pubDate>Thu, 28 Aug 2025 21:16:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>