<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ...</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_39968930</link>
        <description>گفتنی ها کم نیست! 
https://t.me/+hKyEgF9xGn0wN2I0</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 03:16:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>...</title>
            <link>https://virgool.io/@m_39968930</link>
        </image>

                    <item>
                <title>به تو که نمیخوانی</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-ac1yf53pi2jx</link>
                <description>در نیمه شبی زوزه ی گرگی اگر بیدارت کرد ، آن منم ؛ که در سوگ خورده مو های جا مانده ات ، بر پیرهنی که پسندیده بودی شیون می کنم .اَمّا عزیزم ، صدایت زدم که ببینی بیرون آوردن تیغ از آنجایی که قلب می روید  چقدر می تواند منحوط و در مانده ام کند . و چقدر می تواند از فرو رفتنش شرور تر باشد .بیدارت کردم و شنیدی و به خواب بی مَنَت بازگشتی ، تا دوباره فردا ، زیبایی جهان را به او یاد اوری کنی و نشان دهی که امیدی هستی برای هر کس که مستأصل است .ندانستی عزیزم ؛ که چگونه فریاد را برای گرگ خسته ات به ارث گذاشتی . این روز ها ، انگار که در پیچش مو هایت ، چپ کرده ام و در کالبدی جدید دوباره عاشقت شدم  .این روز ها میخوانمت ، مو هایت را در باد و چشمانت را در خورشید ،  حتی عطر گرمِ تازه ات را که آن غریبه ی خوشبخت به تو داده .</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 01:02:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق را اَز تو آموختم</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%8E%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%85-b25tyudrtpef</link>
                <description>«عشق را از تو آموختم»عشق ، فریاد ِ رسوایی من بود . اینکه إِذعان کردم منِ عاشق پیشه ، اَکنون خودم را به تو باخته ام . یا اینکه همه بدانند نیمِ دیگری از من، در تو خلاصه می شود . عشق را از مو هایت آموختمکه زنجیر وار به تو وابسته اَند ، حتی زمانی که از کِش رها می شوند .و همینطور از چشمانت ،که جهان را خجالت زده می کند از تماشای خود . لبانت را که نگویم ، نگویم که لبانت متضادِ حقیقی همه تلخی هاست . بی انصافی است اگر از تو نپرسم که چگونه لبانت با تمام زیبایی های جهان ، به تنهایی می جنگد؟عشق را از تو آموختم ، اَز تو که نمی دانستی راه و رسمش را .</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Sun, 09 Nov 2025 16:30:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی آنکه بدانی</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%DB%8C-%D8%A2%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-oqkggiydw237</link>
                <description>مثل رقص دود سیگار در خلأ ، می رقصیدی . آرام و بی صدا ، و بی جهت . بوی تنت را در من دمیدی .مثل نقطه پایان نامه ام ، به تماشای زوال کلماتم ایستاده بودی .  تا که دی آمد و از شاخه ام پریدی . درخت پیر و فرتوتی شدم ، در انتظارِ فرسوده شدن . شاخه هایم را برایت نذر کردم و در نامه ای که نخواندی نوشتم ؛ همه برگ ها رفتنی اند ، بی آنکه بدانند . اکنون در سرمای نوشهر کلبه ای چوبی شدم برایت ، همانطور که دوست داشتی ، منتظرم  که زمستان به آغوشم بیایی . بی آنکه بدانی .</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 10:51:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به تو که نمیخوانی</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-i4ezuwfwiulk</link>
                <description>در تو مادری می بینم که دست کودکمان را در دست گرفته و با او شعر جدیدی که خانم معلمش به تازگی به او یاد داده را تکرار می کند ، پر از متانت و زن بودن . رندانه ی بی بدیل قلب من . ملکه ای که حقیر زندگی ام، متحمل دوشش شده . زنی با چشمانی رباینده و قلبی به وسعت شب . در تو زنی می بینم که با چشم هایش مرا بغل کرده و من  در آغوشش گسترده می شوم .  زنی که رنج زندگی با من را در قلبش محبوس و با مزاج های من سازگاری می کند .در تو مهربانیِ بدون چشم داشت می بینم ، وقتی که همه چیز ارام است و تو آرام ترش می کنی . انگار که امده ای که نیمه هارا پر کنی . در تو شوق آمدن بهار و بوی عید و سبزه میبینم در تو وصالی می بینم که هجرت های زیادی را تحمل کرده و اکنون آماده است که آرام بگیرد . </description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Fri, 24 Oct 2025 17:53:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسمت را به من بگو</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%DA%AF%D9%88-nrnvw0mjxtak</link>
                <description>اسمت را به من بگو ،تا روی کاغذ کاهی آن را بنویسم و تماشایش کنم . و ببینم آیا می شود زندگی ام را در یک کاغذ کاهی خلاصه کنم؟ . و آیا می شود آن را به دیوار اتاق بچسبانم ، تا تمام تَرَک ها تسکین پیدا کنند ؟ اسمت را به من بگو ، واقعیت این است که خوابم نمی برد ، ماه هاست ، تا تو نگویی نمی توانم خودم را قانع کنم که اکنون اسوده بخواب . اسوده بمیر . اسوده اماده ی آن لحظه باش که تورا از تو می رهانند .  اسمت را به من بگو ، تا از تو به تو بنویسم و بگویم چقدر هر روز زیبا تر از دیروز ، محیای این هستی که من را بر روی مدار چشمانت بچرخانی ، اسمت را به من بگو ، تا به تو بگویم ، زمین به دورِ خورشید می گردد و من به دور تو  . تا بگویم که چقدر اسم تو گره های کور را نجات می دهد .به من بگو همه چیز را ،بعد از گفتن اسمت .</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Wed, 15 Oct 2025 17:13:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مانده از تماشا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39968930/%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7-ftlvn6sgkp92</link>
                <description>نمی دانستم اشک چشمانش را باور کنم یا خنده ی لبانش ، شکی نبود که هر دو دروغ می گفتند . قصه ای فریبا بود . خوب یا بد ، زشت یا زیبا ، دوست داشتم باورش کنم . تمامِ آن را ، عشوه ها و لبخند ها و اشک ها و چشم غره رفتن ها .چندان برایم اهمیتی نداشت که پشت این سیمای ِ به ظاهر مهربان چه کسی در حال نوشتن نامه ی وداع با من است ، چه کسی در پسِ آن عاشقانه ها ، تضادی نهفته بود .رفت؛ولی یادش مثلِ کندنِ زخم ، شیرین بود . هیپنوتیزم شهدِ محبوس در پشت عنبیه اش . مکدرم کرده بود و من ِ مستأصلِ مانده از تماشا ، بی اختیار تصورش می کردم و ریه هایم عمیق ، پر از دود می شد .</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Mon, 15 Sep 2025 10:13:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موقت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39968930/%D9%85%D9%88%D9%82%D8%AA-m94nbddcoaht</link>
                <description>پیرهن سورمه ای تنم بود و شلوار کتان مشکی ، دکمه اول پیرهنمو باز گذاشته بودم و آستینامو تا بالا اورده بودم. نزدیکای ظهر بود و وقت پناه گرفتن توی اتاق و دیدن گلای روی طاقچه بود که در حال آفتاب گرفتن بودن ، ولی زیر آسمون بودم و با جواد درختای فرتوت و بی آب بلوار صدوقی رو میدیدم . همچنین پیرمردی که اختلاف طبقاتی رو ریخته بود توی گونی سفید و انداخته بود روی دوشش و اینطرف و اونطرف میرفت . + میبینی جواد ؟ هر خوشبختی دوست داره جای یه آدم خوشبخت تر باشه . تا حالا شده بخوای جای این عمو باشی؟؟ یا اون پسری که به جای درس و مدرسه داره شیشه ماشینارو پاک میکنه به امید قرونی ؟ انگار هممون عین گلوله خوردیم تو بدن یه ادم و ما صاف رفتیم وسط مقعدش جا گرفتیم ، این به ظاهر مرفه های در باطن بیمار هم رفتن تو چشاش . زیبا و کمی غمگین .  جواد نمیدونست بخنده یا ابراز همدردی کنه ، طبق معمول سر تکون داد و خندید و گفت- اره ، باز خوبه جای دیگه نخوردیم ، وگرنه کارمون سخت تر بود ، تازه دیسکمونم میزد بیرون ، اونوقت باید میفتادیم دنبال بیمه که جاش بندازه . حرفا میزنی مرد مؤمن ، چه تشبیهیه میکنی؟ گلوله ؟ مقعد ؟+ اگه به مشکلات زندگیت نخندی پس هیچوقت بهش عادت نمی کنی ، از من گفتن بود ؛ تازه دق هم می کنی . - مگه قراره عادت کنی؟ تحمل میکنی ، صبر می کنی ، تا تموم شه . + بدبختی یا زندگی ؟ - بدبختی دیگه + اون که تموم نمیشه ، همه دارنش ، ولی یه جا خونده بودم که سوختگی درجه سه دردش خیلی کمتر از سوختگی درجه یکه ، واسه همینه که ما درجه سه ها به دردامون می خندیم. چون درواقع دردی نداریم . در عوض درجه یک ها ، با یه قطره رنگ سیاه ، دنیاشون سیاه میشه . چون فقط ابی دیدن ، سبز و قرمز و زرد .. موقت</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Thu, 08 May 2025 14:52:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>« داستان من و موکاپات »</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39968930/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D9%88%DA%A9%D8%A7%D9%BE%D8%A7%D8%AA-pb9vr8wcxcdf</link>
                <description>تصمیم گرفته بودم با چیزای کوچیک خوشحال باشم ؛ البته نمیشه سلامتی رو یه چیز کوچیک دونست . یه جا خونده بودم که چطور میتونی بی هدف باشی وقتی تک تک اعضای بدنت برای هدف زندگی میکنن . کاش میشد از همشون بپرسی شما هم مث من همینقد مستأصلید ؟  یه موکاپات قدیمی از ته کابینت ، پیش ماهیتابه های خط خطی شده برداشتم . تمام مشکی ، مث همه وسیله های دیگه ام ، از عمقش معلومه دو نفره ست ، دقیقا اندازه ی من ، که دو نفرم . اونو شستم و بعد ، با دستمال پاکش کردم .وقتی که قهوه دم اومد و تموم شد  ، تا فردای روز بعد تفاله های داخلش رو نگاه نکردم ، حتی اون آب به ظاهر گندیده ای که  تهش اضافه مونده . مجبور بودم تحملش کنم ، چون بهش نیاز داشتم . بدون اینکه سودی واسش داشته باشم . حتی بهش قول نداده بودم که قهوه هامو جای دیگه نخورم . مثلا دیروز بعد از ترخیصم از اتاق تزریقات ، دقیقا  ۴.۵ کیلومتر دور از موکاپاتم ، یه قهوه خوردم . حتی روحشم خبردار نشد ، فرقی هم نمی کرد ، چون اون یه وسیله ست . مطمئن بودم اگه یه روز صبح اونو خراب ببینم ، بی تعلیل اونو دور میندازم . بی رحم و پر از نفرت بودم نسبت بهش ، چون حس می کردم هر دومون یه نقش رو بازی می کنیم ، اون برای من ، من برای آدما . چه اشتراک تلخی بود بین سرگذشت ما ، . . .</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Sat, 03 May 2025 11:05:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای تو که نمیخوانی</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-xstjmno53xwk</link>
                <description>کجای زمان ایستاده ام ، نمی دانم . روی چه مدار و مختصاتی ام ، نمی دانم . نه از شیمی و نه از فیزیک و نه آدم هایی که رفته اند و نیامدند ، نمی دانم . ولی الفبای فارسی را خوب بلدم ، آنقدری که بتوانم به هم پیوند بزنم ، مثل مو های گره خورده ی تو . آنقدری می دانم که از تو بنویسم . محدوده ی من ، فقط دایره ی چشمان توست . وقتی مست می شوم ، پر رنگ تر می شوی ، عین بوی عود در هوایی مه آلود ،  استشمامت می کنم . آنقدر کمرنگ می شوم که رنگِ سفید نقاشی ت شوم و چشمانت ساده از من رد شود .  شب ها ، خانه ی من می شوی ، خانه ای که در آن نیستم ، تماشاگرِ بی وقفه ات شب ها ، انتظار می کشد . شاید وصالت به اندازه ی این انتظار ِ شیرین ِ آمیخته به تلخی ، دلچسب نباشد . در نامه ی بعدی برایت می نویسم غمِ تو ، گیرا ترین مستیِ جهان است .</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Thu, 06 Feb 2025 00:03:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب تیره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39968930/%D8%B4%D8%A8-%D8%AA%DB%8C%D8%B1%D9%87-tgtwyc8ndvif</link>
                <description>کوچه بوی نم می داد ، توپ سه پوسته ی صورتی سفید تو دستم  ، از تو جوب برداشته بودمش ، زیر ماشینا ،  خونه آدما . آدم اینقد فداکار و احمق .   مغزم مث پنیر کپک زده ی ایتالیایی که چند ساله روشو خاک گرفته ،  کش میومد توی شهریور ، ابان ، اذر ، و این قبیل خزعبلاتی که ادما بهش می گفتن ماه . انگار ما نمیدونیم رو هر چیز درد اوری اسم مزین شده میزارن  .  ما دیوونه ها که نمیفهمیم . ما هم همینو میگیم . چاره چیه .  پرنده شدم از کوچه رفتم ، یعنی در واقع حالم بد بود که رفتم ، قایم شدم پشت فردا .  بعد پشت فردا صدای جیغ و سوت میومد ، میام رو صحنه و همه دست میزنن ، البته همیشه اولش اینطوره . نباید عادت کرد . صحنه تموم میشه و  باز فردا بر میگردم . این بار مو هام بلنده ، ادما رفتن و اومدن . دیگه  کسی جلیقه و شلوار پارچه ای طوسی  دوس نداره  ،  دارم اهنگ فرهادو میزنم با پیانو . بازیگرای فیلمم رو به روی من ، منتظرن تموم شم . که هر روز نیان ، که نبینن . که برن و بلیط یکی دیگه رو بخرن . من درد مکرر اونها شدم  . ولی خب ،  مو هام که سفید شه ، من میمونم و بلیطای فروش نرفته .</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jan 2025 16:43:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>،،</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39968930/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-bebmainjmbbx</link>
                <description>میشد که تورو  شعر کرد و وسط خیابونای پر از برگه پاییزی ،  بلند بلند خوند . میشد که تورو بدل کرد به سیب سرخ درخت پیر . اخرین بازمانده از نسل سُرخ . میشد که تورو بویید و گاز نزد . میشد که من اولین و اخرین مکتشف سیاه چشمِ تو باشم .  ولی امروز ، برای نوشتن خسته ترم . از دیروزِ نوپایِی که جسدش رو توی رود خونه پرت کردن . چون میشد تو اخرین پله ی پرتگاهِ من باشی و نزاری قدم بردارم . میشد که چهار پایه اعدامم باشی و لگد مالِ سربازِ اعزامی نشی . میشد که این بار ، موی سیاه تو ، تیغه های جا مونده روی قلبم نباشه .</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Sun, 24 Nov 2024 13:17:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای تو که نمیخوانی</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-huzkdkqvzua8</link>
                <description>« یک روز معمولی »نزدیکای رفتن بود ، مثلِ همه روزای عادی اماده بودم که چند قدم مهمون خیابون شم . اَز جیب سمت چپ ؛ کنار یادداشتای پاره و بی زبون ، خودکارمو برداشتم و بعد از دیدن اولین دیوارِ تنهایِ شهر شروع کردم به نوشتن ؛ رضا ، شیراز ، پاییز 403 ، برای تو که نمیخوانی .کنار خط قلم قورباغه و زُمُخت من ،  سیاه و قشنگ نوشته بودن « اگه حتی بین ما فاصله یک نفسه ، نفس منو بگیر »  ولی، اَمّا، که فاصله بیشتر از یک نفس بود . تکیه دادیم به همون دیوارِ آجریِ مخروبه ، من و محسن و دیوار . محسن می گفت+ میدونی این دیوارای مخروبه مث چی میمونن؟, - لابد مث ادمای داغون و اسقاطی ؟ + این یکیو خوب گفتی ، انگار هر چی آوار تر باشی ، پناهگاه بیشتری هستی ،  آدما ، بی هیچ حرفی به تو پناه میارن ، این دیوارم همونه . - خندیدم و لاجرم سر تکون دادم . چند دقیقه ای سکوت به ما اضافه شد و این بار چهار نفر بودیم تا رسیدن به دیوار بعدی .</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Tue, 12 Nov 2024 18:34:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>م ب ه م</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39968930/%D9%85-%D8%A8-%D9%87-%D9%85-rm1iqvh6umno</link>
                <description>نوع مبهمی از تنهایی وجود داره که میدونی با وجود ادمای اطرافت ، یا حتی جدید ، برطرف شدنی نیست . انگار ته یه چاه عمیق و تاریک گیر کردی و آزادیت مشروط به باور کردن تنهاییته ، اینکه همه منجی های ذهنتو خط بزنی و در نهایت برسی به یه چیزی فراتر از برخورد های شیمیایی ؛ که امروزه بهش میگن عشق . به خودت . توی این راه نه دوست و نه رفیق و نه خانواده  می تونن مونس و مأنوس تو باشن ، یا اینکه نظاره گر رفتن و بردن و بریدنِ تو . شاهد ِ بی وقفه ی تنی هستم که هر روز از رخت خواب مسیرشو طی میکنه و اخر شب، برمیگرده روی همون رخت خواب ، تا واسه ی روز بعدِ تکراری تر از دیروز ،  خودشو اماده .رباتی که میتونه تعقل کنه و در نهایت با فکر کردن به هستی و چیستیِ زندگی ، مغزش به درد بیاد و بیخیال ؛ به سراغ ارضای غریزه های موروثی نیاکانش بره و همچنان امید به تغییر داشته باشه .</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Mon, 11 Nov 2024 20:21:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تماشاگر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39968930/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DA%AF%D8%B1-toxzq5rylbfh</link>
                <description>صدات زدم نزدیکم . نزدیک تر از سُرمه به چشات ؛ خون به رگات ، من فقط گفتم نزدیکم ،  نشنیدی  . بلد نبودی ، نه نزدیکی و نه بودنو . دفترام از تو سیاه شده  .نوشته های بدون تاریخ و شناسه .انگار  هر چی می نوشتم ازت  ؛ بیشتر و بیشتر  پاک می کردم ، اونقد که جای نوشتن ، پاک کردنو یاد گرفتم .. .   ، اما این بار فرق می کرد ،  دیوارا ترک خورده بودن  ,  تیکه های پرده از دست باد دیگه کنار هم نبودن . شومینه خاموش بود . تو بودی و ردت ، یادت ، منم گهگاهی با فکرت قدم میزدم و کنارت غذا میخوردم . لبخندِ قاتلتَم رو به روی من روی میز بود .دیگه برام فرقی نمی کرد شهریور بود یا ابان  ، فروردین بود یا اسفند . مات بودم ؛ هم ماتِ رفتنت ، هم برقِ چشای سیاهت . ماه سیاهی بود ، پرنده ها کوچ کرده بودن ، حتی پشه های دور لامپ که آزرده ی صدای نحسشون بودی  .    تماشاگر بودم  فقط . تماشاگر رفتنی که آغاز همه رفتنا بود ، آغاز ِ رهایی از عادت به هر چیزی . ،  تماشاگر ِمتعصبی که  بلده نبودنتو فریاد بزنه .   اون فصل همه عاشقانه ها رو با نهال ِ بی قید و بند ِ جدایی پیوند زدن . رو دیوار نیمه اوار کوچه سنگی َ م یه دیپلم ردی با خط کج و معوجش نوشته بود ، کسانی از قلب ما رفتند که روزی تمام آن بودند . خوندمش و رفتم  تا تهش  ؛ که پیدات کردم  .   . . . #شب_نویس #رِض# تقدیم_به_ تو_ که_ نمیخوانی . </description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Mon, 16 Sep 2024 01:06:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب های بیهودگی</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%87%D9%88%D8%AF%DA%AF%DB%8C-bx7jomqiawhm</link>
                <description>تابستون گذشت ؛ احساس می کردم قرن ها گذشته از اخرین باری که از تو نوشتم . وقت نبود ، این بار همه چیز دیر شده بود . حتی اومدنت .عشق از یادم رفته  ؛ دل دادن و گرفتن ، تا لب مرگ رفتن و ذوق مرگ شدن از فرطِ بوسیدنت .   گم شدم که پیدام کنی ، لای کتابای کهنه ت ، لای اهنگای غمگین پلی لیستت ، پیدام کن شیوا ترینم .  پیدام کن و کنارم چای بنوش و سبزه زار بیرون اتاقتو تماشا کن ؛ که تو رنگ سبز مَنیبا رقص باد توی علفزار موهات برقص و انتهای شب های بیهودگی ت به من فکر کن . . .قصهکوتاهمنوتو.#شب_های_بیهودگی</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2024 00:04:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لعنت به این خود آزار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39968930/%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%B1-iiu2garkk1lb</link>
                <description>قندامو جوییدم . صدای له شدنش زیر دندونای پوسیدَم شعر تموم شدن بود .  زیر لب می گم به  لب بی خنده دندون حرومه . حواسم پرت و چاییم سرد شد . مورچه های بیچاره  روی لوله آبگرم کن رژه میرن . همین روزاس که لوله ها بترکه و آب ببره هممونو .باز خورشید سالخورده رو دیدم  ، میگم خسته نشدی اینقد به ادما تابیدی؟ تهشم وقتی میمیرن یادت می کنن و میگن نور به قبرش بباره  ، تورو هم نمی بینن؟ روشو بر می گردونه ،  شب میشه و ماه میاد . ماه بوی دلدار میده . شنیدم که میگفت خنده های آخر شبو باور نکن . گفتم من فقط گریه های اول صبحو باور می کنم . رفت پشت ابرا که بارون شه . به ابر گفتم تو میباری چرا همه بارونو می بینن ، گفت تو چرا همه چیزو میبینی ، میگم بیکارم ، دیوونم ، یه همچین چیزی ، گفت همینکه تو  میبینی کافیه ، بهش حسودی کردم . به هر چیزی که دیده نمیشه و می بینمش ، رفت و شبنمو برای صبح نقاشی کرد ...</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Tue, 23 Apr 2024 21:40:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39968930/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-gryu6pmvz9uy</link>
                <description>چهار فصل دیگه گذشت ، پاییز قشنگم همینطور .همچنان بر اینم که به این قرن تعلقی نداشتم و نخواهم داشت ، و این که اخر اسفند و اول فروردین یه دنیا فاصله دارن ، نه چند روز .  از عمق وجودم ملتمسانه می خوام که باقی عمرم رو سهم کسی کنم که راغب به ادامه ست . یه عاشق پر از شوق یا کودک ذوق آلود . بگذریم . در انتظار فصل بعد می پویم ، عزیز ِ چشم به راه ، بهارِ نزدیک رو برات آرزو می کنم❤️.#رض</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Tue, 05 Mar 2024 12:16:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عطر تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39968930/%D8%B9%D8%B7%D8%B1-%D8%AA%D9%88-kbl4xn1t3yva</link>
                <description>امروز برف اومد و بوی عطر شالگردنتو تا اینجا اورد  ، گرم و تلخ ، مثل طعمِ اعتیاد اور قهوه ای که اول صبح، زیر لبای شیرینت قایم می کردی . مست شدم .  بدون کفش دویدم سمت آدم برفی ِ وروجک اقای حمیدی .  نشستم کنارش تا اب شم . گیج رفتم و جنازه شدم رو برفا . کاپشن چرمی که تورو بغل کرده بود و انداختم رو خودم ، بهونه بود . صدای خنده هات گرمم می کرد . با دستای سرخم رو آسمون برات  قلب نامرئی کشیدم . پلکام سنگین شد و  آوار شدم رو ابرا تا ببارم رو سرت و قشنگی مو هاتو چند برابر کنم ، مهمون موقت قلبت شم . ببینی و ذوق کنی و چتر مو هات باز شه و من چنگ بزنم به اسارتت و در تو بمیرم .</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Tue, 27 Feb 2024 23:39:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&amp;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39968930/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-trnolbidutqz</link>
                <description>نمی دانم کدام پرنده ندا سر می دهد ، دلنشین است . انگار می گوید صبح شده ؛ از روی تختت بلند شو و خودت را گردگیری کن . زیر هزار لایه خاکی که رویت نشسته . یعنی نشانده اند ، خودت را بیرون بیاور . دقیقا پشت همان پنجره ای که بطری شیر تاریخ گذشته و جزوه های به هم ریخته ، جلوه منظره را به هم زده . انگار پشت چشمانم را رسوب گرفته ، شاید هم زنگ زده ، فی الحال نه می بینم و نه تشخیص می دهم که با کدام اتفاق باید به وجد بیایم . بخندم یا گریه کنم . به علی گفتم درد هایی هست که نباید پرسید و پی آن رفت ، درد های بی درمان و وصف نشدنی ، که حتی تراپی ها ، این صنف تصنعی که کارش امید واهی دادن است ، برای آن لا علاج له می گویند.انسان باید دروغ بشنود  ، که هنوز می توانی ، هنوز وقت هست ، هنوز شب نشده . نمی توانی وقتی روی بد سکه ای ، این را قبول نکنی . سخت است ، می دانم . بیا قبول کنیم که صبح دلنشین زندگیمان ، شب شده . از کشوی میز تحریر، سیدی های خش دار را در اورد و گفت یادته؟؟ بغض گلویم را گرفته بود ، نقش های صورتم آب شد و ریخت. مثل آدم برفی هایمان که اب شده بود . حتی هویج های روی دماغش . خندیدم که کتمان کنم ، همه چیز را . پارادوکس عجیبی بود قهقهه های من و صورت خیسم . گفتم اشک شوق است. گفت می دانم . به بهانه هوا خوری رفتم که غصه بخورم ، کنارش سیگار و قهوه ،  با آن عکس شش سالگی ام در جیب کوچک پیراهن سفیدم  ،  دستان کوچک و مو های لخت و خنده های عمیق ، تلفن صورتی ِ بند داری که در سفر خریده بودم و به گردنم آویخته بود . انگار جهان در آن خلاصه میشد . دود را به همراه هوای بودنت ، حبس خود کردم ؛ می دانستم که دیگر برای چیزی آنقدر ذوق ندارم .</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Sun, 25 Feb 2024 17:43:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمشده ات در زمان</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-xfqog7fttkf1</link>
                <description>هزار و سیصد و پنجاه بود ، تو نبودی و من ، گمشده بودم توی زمان ، پنجاه سال رفتم عقب تا دیگه دلتنگت نشم. تو خیابونای شیراز قدم بر می داشتم ، از دکه کبریت ممتاز بی خطر خریدم که عکس یه شیر روش بود  و یه بهمن ، تو یکی از کافه های خیابون هجرت،  سیگارمو روشن کردم  ،  کافه چی ،صدای گرامافونو زیاد کرد  ، فریدون شروع کرد به خوندن ؛&quot; تنِ تو ظهر تابستونو به یادم میاره&quot; . صورتم سرخ و مو هام سفید شد . سرمو پایین انداختم ، رفتم تو نود و هشت . کفش کهنه و قدیمیم تورو یادم اورد . چه خیابونایی که با تو قدم برداشته بود . ولی الآن کهنست و قدیمی ،  مثل صاحبش . درخت پیرِ محکوم به تبر .از گرمی اولین سلام تا سردی آخرین وداع ، دوستت دارم . یاد تو  ، سنگیه که هر چی سنباده می کشم ،  بیشتر و بیشتر میشه . اینجا قلبِ منه ، جنوب شهر کل دنیا  ،  آخر شبا وزن کلمات سنگین میشه و پنجره ها میشکنن  و من ، بی پناه از اغوشت  منجمد می شم . دم  غروب ، خودمو پرت می کنم تو اقیانوس و اول صبح سر از ترقوه ات در میارم .  دوباره خودمو پرت می کنم ؛ به امید اینکه فریادمو موقع افتادن بشنوی . اخر شب اشک میشم و تا شقیقه ات میام و تو مو هات حل می شم . میرم تو وجودت که پیدا نشم . که پیدام نکنی . که &quot;من در تو ام و تو نمی دانی &quot;بشم .</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Fri, 23 Feb 2024 14:53:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>