<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رِض.</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_39968930</link>
        <description>گفتنی ها کم نیست! 
من و تو کم بودیم .</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:58:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>رِض.</title>
            <link>https://virgool.io/@m_39968930</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وقتی نام تو فاش می شود</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%88-%D9%81%D8%A7%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-cu1tlejsbxij</link>
                <description>وقتی نام تو فاش می شود . از همه جا کلمه می آید ، تو تنها خودت نیستی ، تو نسیم داری ، کلمه داری ، حرف ها داری برای گفتن . اکنون که وقتمان اندک است و راه تو دراز ،  و حال که بار و توشه بسته ای ، کمی مرا مهمان نگاهت کن ، که ببینمت و در حافظه ی پنهان و اشکارم تو را قاب بگیرم . ببینم تو را ، چه زیبا می روی؛ مثل آمدنت. این بار پشت به من کردی و جهانم را محروم از آن دو شعله ی ممزوج به طمأنینه َت . چشمانت را می گویم ؛ که چهارشنبه سوری من بود . سوری که به سوگم بدل شد . سراپا ایستاده ام که تماشا کنم ،آن آمدن رفتن را ، در انتظارم که این تئاتر تمام شود و همه بی وقفه دست بزنند و به من بازگردی.درانتظارم که یک شب نامه های مچاله شدهی سطل زباله را بخوانی . در انتظارم که نگران شوی ، اگر نبودم .</description>
                <category>رِض.</category>
                <author>رِض.</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 02:09:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تَپِش</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AA%D9%8E%D9%BE%D9%90%D8%B4-jodq4ydhkce8</link>
                <description>به تپش ما یحصل از انقباض ماهیچه های قلبم  ، گوش می دادم ؛ که همواره در من می دمید خونی را که به تو آغشته بود  . به اشک های ریخته از ناگفتنی های پس و پنهانم ، گوش می دادم ، که همواره بوی بودنت را متذکر میشد . به آخرین وداع بی مقدمه ات ، به هر چیزی که نگاهت را لمس کرده . به جزئیات و جزئیات و جزئیات  .  راستش را بخواهی ، آنقدر به تو محتاج بودم که با چشمانم سرا پا تورا گوش می دادم . کاش  این پناهنده به خود را نگاه می داشتی . به آغوشت ، که وطن می پنداشتمش .  </description>
                <category>رِض.</category>
                <author>رِض.</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 18:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به تو که نمیخوانی</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-ac1yf53pi2jx</link>
                <description>در نیمه شبی زوزه ی گرگی اگر بیدارت کرد ، آن منم ؛ که در سوگ خورده مو های جا مانده ات ، بر پیرهنی که پسندیده بودی شیون می کنم .اَمّا عزیزم ، صدایت زدم که ببینی بیرون آوردن تیغ از آنجایی که قلب می روید  چقدر می تواند منحوط و در مانده ام کند . و چقدر می تواند از فرو رفتنش شرور تر باشد .بیدارت کردم و شنیدی و به خواب بی مَنَت بازگشتی ، تا دوباره فردا ، زیبایی جهان را به او یاد اوری کنی و نشان دهی که امیدی هستی برای هر کس که مستأصل است .ندانستی عزیزم ؛ که چگونه فریاد را برای گرگ خسته ات به ارث گذاشتی . این روز ها ، انگار که در پیچش مو هایت ، چپ کرده ام و در کالبدی جدید دوباره عاشقت شدم  .این روز ها میخوانمت ، مو هایت را در باد و چشمانت را در خورشید ،  حتی عطر گرمِ تازه ات را که آن غریبه ی خوشبخت به تو داده .</description>
                <category>رِض.</category>
                <author>رِض.</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 01:02:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق را اَز تو آموختم</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%8E%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%85-b25tyudrtpef</link>
                <description>«عشق را از تو آموختم»عشق ، فریاد ِ رسوایی من بود . اینکه إِذعان کردم منِ عاشق پیشه ، اَکنون خودم را به تو باخته ام . یا اینکه همه بدانند نیمِ دیگری از من، در تو خلاصه می شود . عشق را از مو هایت آموختمکه زنجیر وار به تو وابسته اَند ، حتی زمانی که از کِش رها می شوند .و همینطور از چشمانت ،که جهان را خجالت زده می کند از تماشای خود . لبانت را که نگویم ، نگویم که لبانت متضادِ حقیقی همه تلخی هاست . بی انصافی است اگر از تو نپرسم که چگونه لبانت با تمام زیبایی های جهان ، به تنهایی می جنگد؟عشق را از تو آموختم ، اَز تو که نمی دانستی راه و رسمش را .</description>
                <category>رِض.</category>
                <author>رِض.</author>
                <pubDate>Sun, 09 Nov 2025 16:30:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی آنکه بدانی</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%DB%8C-%D8%A2%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-oqkggiydw237</link>
                <description>مثل رقص دود سیگار در خلأ ، می رقصیدی . آرام و بی صدا ، و بی جهت . بوی تنت را در من دمیدی .مثل نقطه پایان نامه ام ، به تماشای زوال کلماتم ایستاده بودی .  تا که دی آمد و از شاخه ام پریدی . درخت پیر و فرتوتی شدم ، در انتظارِ فرسوده شدن . شاخه هایم را برایت نذر کردم و در نامه ای که نخواندی نوشتم ؛ همه برگ ها رفتنی اند ، بی آنکه بدانند . اکنون در سرمای نوشهر کلبه ای چوبی شدم برایت ، همانطور که دوست داشتی ، منتظرم  که زمستان به آغوشم بیایی . بی آنکه بدانی .</description>
                <category>رِض.</category>
                <author>رِض.</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 10:51:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به تو که نمیخوانی</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-i4ezuwfwiulk</link>
                <description>در تو مادری می بینم که دست کودکمان را در دست گرفته و با او شعر جدیدی که خانم معلمش به تازگی به او یاد داده را تکرار می کند ، پر از متانت و زن بودن . رندانه ی بی بدیل قلب من . ملکه ای که حقیر زندگی ام، متحمل دوشش شده . زنی با چشمانی رباینده و قلبی به وسعت شب . در تو زنی می بینم که با چشم هایش مرا بغل کرده و من  در آغوشش گسترده می شوم .  زنی که رنج زندگی با من را در قلبش محبوس و با مزاج های من سازگاری می کند .در تو مهربانیِ بدون چشم داشت می بینم ، وقتی که همه چیز ارام است و تو آرام ترش می کنی . انگار که امده ای که نیمه هارا پر کنی . در تو شوق آمدن بهار و بوی عید و سبزه میبینم در تو وصالی می بینم که هجرت های زیادی را تحمل کرده و اکنون آماده است که آرام بگیرد . </description>
                <category>رِض.</category>
                <author>رِض.</author>
                <pubDate>Fri, 24 Oct 2025 17:53:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسمت را به من بگو</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%DA%AF%D9%88-nrnvw0mjxtak</link>
                <description>اسمت را به من بگو ،تا روی کاغذ کاهی آن را بنویسم و تماشایش کنم . و ببینم آیا می شود زندگی ام را در یک کاغذ کاهی خلاصه کنم؟ . و آیا می شود آن را به دیوار اتاق بچسبانم ، تا تمام تَرَک ها تسکین پیدا کنند ؟ اسمت را به من بگو ، واقعیت این است که خوابم نمی برد ، ماه هاست ، تا تو نگویی نمی توانم خودم را قانع کنم که اکنون اسوده بخواب . اسوده بمیر . اسوده اماده ی آن لحظه باش که تورا از تو می رهانند .  اسمت را به من بگو ، تا از تو به تو بنویسم و بگویم چقدر هر روز زیبا تر از دیروز ، محیای این هستی که من را بر روی مدار چشمانت بچرخانی ، اسمت را به من بگو ، تا به تو بگویم ، زمین به دورِ خورشید می گردد و من به دور تو  . تا بگویم که چقدر اسم تو گره های کور را نجات می دهد .به من بگو همه چیز را ،بعد از گفتن اسمت .</description>
                <category>رِض.</category>
                <author>رِض.</author>
                <pubDate>Wed, 15 Oct 2025 17:13:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>« داستان من و موکاپات »</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39968930/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D9%88%DA%A9%D8%A7%D9%BE%D8%A7%D8%AA-pb9vr8wcxcdf</link>
                <description>تصمیم گرفته بودم با چیزای کوچیک خوشحال باشم ؛ البته نمیشه سلامتی رو یه چیز کوچیک دونست . یه جا خونده بودم که چطور میتونی بی هدف باشی وقتی تک تک اعضای بدنت برای هدف زندگی میکنن . کاش میشد از همشون بپرسی شما هم مث من همینقد مستأصلید ؟  یه موکاپات قدیمی از ته کابینت ، پیش ماهیتابه های خط خطی شده برداشتم . تمام مشکی ، مث همه وسیله های دیگه ام ، از عمقش معلومه دو نفره ست ، دقیقا اندازه ی من ، که دو نفرم . اونو شستم و بعد ، با دستمال پاکش کردم .وقتی که قهوه دم اومد و تموم شد  ، تا فردای روز بعد تفاله های داخلش رو نگاه نکردم ، حتی اون آب به ظاهر گندیده ای که  تهش اضافه مونده . مجبور بودم تحملش کنم ، چون بهش نیاز داشتم . بدون اینکه سودی واسش داشته باشم . حتی بهش قول نداده بودم که قهوه هامو جای دیگه نخورم . مثلا دیروز بعد از ترخیصم از اتاق تزریقات ، دقیقا  ۴.۵ کیلومتر دور از موکاپاتم ، یه قهوه خوردم . حتی روحشم خبردار نشد ، فرقی هم نمی کرد ، چون اون یه وسیله ست . مطمئن بودم اگه یه روز صبح اونو خراب ببینم ، بی تعلیل اونو دور میندازم . بی رحم و پر از نفرت بودم نسبت بهش ، چون حس می کردم هر دومون یه نقش رو بازی می کنیم ، اون برای من ، من برای آدما . چه اشتراک تلخی بود بین سرگذشت ما ، . . .</description>
                <category>رِض.</category>
                <author>رِض.</author>
                <pubDate>Sat, 03 May 2025 11:05:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای تو که نمیخوانی</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-xstjmno53xwk</link>
                <description>کجای زمان ایستاده ام ، نمی دانم . روی چه مدار و مختصاتی ام ، نمی دانم . نه از شیمی و نه از فیزیک و نه آدم هایی که رفته اند و نیامدند ، نمی دانم . ولی الفبای فارسی را خوب بلدم ، آنقدری که بتوانم به هم پیوند بزنم ، مثل مو های گره خورده ی تو . آنقدری می دانم که از تو بنویسم . محدوده ی من ، فقط دایره ی چشمان توست . وقتی مست می شوم ، پر رنگ تر می شوی ، عین بوی عود در هوایی مه آلود ،  استشمامت می کنم . آنقدر کمرنگ می شوم که رنگِ سفید نقاشی ت شوم و چشمانت ساده از من رد شود .  شب ها ، خانه ی من می شوی ، خانه ای که در آن نیستم ، تماشاگرِ بی وقفه ات شب ها ، انتظار می کشد . شاید وصالت به اندازه ی این انتظار ِ شیرین ِ آمیخته به تلخی ، دلچسب نباشد . در نامه ی بعدی برایت می نویسم غمِ تو ، گیرا ترین مستیِ جهان است .</description>
                <category>رِض.</category>
                <author>رِض.</author>
                <pubDate>Thu, 06 Feb 2025 00:03:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای تو که نمیخوانی</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-huzkdkqvzua8</link>
                <description>« یک روز معمولی »نزدیکای رفتن بود ، مثلِ همه روزای عادی اماده بودم که چند قدم مهمون خیابون شم . اَز جیب سمت چپ ؛ کنار یادداشتای پاره و بی زبون ، خودکارمو برداشتم و بعد از دیدن اولین دیوارِ تنهایِ شهر شروع کردم به نوشتن ؛ رضا ، شیراز ، پاییز 403 ، برای تو که نمیخوانی .کنار خط قلم قورباغه و زُمُخت من ،  سیاه و قشنگ نوشته بودن « اگه حتی بین ما فاصله یک نفسه ، نفس منو بگیر »  ولی، اَمّا، که فاصله بیشتر از یک نفس بود . تکیه دادیم به همون دیوارِ آجریِ مخروبه ، من و محسن و دیوار . محسن می گفت+ میدونی این دیوارای مخروبه مث چی میمونن؟, - لابد مث ادمای داغون و اسقاطی ؟ + این یکیو خوب گفتی ، انگار هر چی آوار تر باشی ، پناهگاه بیشتری هستی ،  آدما ، بی هیچ حرفی به تو پناه میارن ، این دیوارم همونه . - خندیدم و لاجرم سر تکون دادم . چند دقیقه ای سکوت به ما اضافه شد و این بار چهار نفر بودیم تا رسیدن به دیوار بعدی .</description>
                <category>رِض.</category>
                <author>رِض.</author>
                <pubDate>Tue, 12 Nov 2024 18:34:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب های بیهودگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39968930/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%87%D9%88%D8%AF%DA%AF%DB%8C-bx7jomqiawhm</link>
                <description>تابستون گذشت ؛ احساس می کردم قرن ها گذشته از اخرین باری که از تو نوشتم . وقت نبود ، این بار همه چیز دیر شده بود . حتی اومدنت .عشق از یادم رفته  ؛ دل دادن و گرفتن ، تا لب مرگ رفتن و ذوق مرگ شدن از فرطِ بوسیدنت .   گم شدم که پیدام کنی ، لای کتابای کهنه ت ، لای اهنگای غمگین پلی لیستت ، پیدام کن شیوا ترینم .  پیدام کن و کنارم چای بنوش و سبزه زار بیرون اتاقتو تماشا کن ؛ که تو رنگ سبز مَنیبا رقص باد توی علفزار موهات برقص و انتهای شب های بیهودگی ت به من فکر کن . . .قصهکوتاهمنوتو.#شب_های_بیهودگی</description>
                <category>رِض.</category>
                <author>رِض.</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2024 00:04:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عطر تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39968930/%D8%B9%D8%B7%D8%B1-%D8%AA%D9%88-kbl4xn1t3yva</link>
                <description>امروز برف اومد و بوی عطر شالگردنتو تا اینجا اورد  ، گرم و تلخ ، مثل طعمِ اعتیاد اور قهوه ای که اول صبح، زیر لبای شیرینت قایم می کردی . مست شدم .  بدون کفش دویدم سمت آدم برفی ِ وروجک اقای حمیدی .  نشستم کنارش تا اب شم . گیج رفتم و جنازه شدم رو برفا . کاپشن چرمی که تورو بغل کرده بود و انداختم رو خودم ، بهونه بود . صدای خنده هات گرمم می کرد . با دستای سرخم رو آسمون برات  قلب نامرئی کشیدم . پلکام سنگین شد و  آوار شدم رو ابرا تا ببارم رو سرت و قشنگی مو هاتو چند برابر کنم ، مهمون موقت قلبت شم . ببینی و ذوق کنی و چتر مو هات باز شه و من چنگ بزنم به اسارتت و در تو بمیرم .</description>
                <category>رِض.</category>
                <author>رِض.</author>
                <pubDate>Tue, 27 Feb 2024 23:39:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&amp;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39968930/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-trnolbidutqz</link>
                <description>نمی دانم کدام پرنده ندا سر می دهد ، دلنشین است . انگار می گوید صبح شده ؛ از روی تختت بلند شو و خودت را گردگیری کن . زیر هزار لایه خاکی که رویت نشسته . یعنی نشانده اند ، خودت را بیرون بیاور . دقیقا پشت همان پنجره ای که بطری شیر تاریخ گذشته و جزوه های به هم ریخته ، جلوه منظره را به هم زده . انگار پشت چشمانم را رسوب گرفته ، شاید هم زنگ زده ، فی الحال نه می بینم و نه تشخیص می دهم که با کدام اتفاق باید به وجد بیایم . بخندم یا گریه کنم . به علی گفتم درد هایی هست که نباید پرسید و پی آن رفت ، درد های بی درمان و وصف نشدنی ، که حتی تراپی ها ، این صنف تصنعی که کارش امید واهی دادن است ، برای آن لا علاج له می گویند.انسان باید دروغ بشنود  ، که هنوز می توانی ، هنوز وقت هست ، هنوز شب نشده . نمی توانی وقتی روی بد سکه ای ، این را قبول نکنی . سخت است ، می دانم . بیا قبول کنیم که صبح دلنشین زندگیمان ، شب شده . از کشوی میز تحریر، سیدی های خش دار را در اورد و گفت یادته؟؟ بغض گلویم را گرفته بود ، نقش های صورتم آب شد و ریخت. مثل آدم برفی هایمان که اب شده بود . حتی هویج های روی دماغش . خندیدم که کتمان کنم ، همه چیز را . پارادوکس عجیبی بود قهقهه های من و صورت خیسم . گفتم اشک شوق است. گفت می دانم . به بهانه هوا خوری رفتم که غصه بخورم ، کنارش سیگار و قهوه ،  با آن عکس شش سالگی ام در جیب کوچک پیراهن سفیدم  ،  دستان کوچک و مو های لخت و خنده های عمیق ، تلفن صورتی ِ بند داری که در سفر خریده بودم و به گردنم آویخته بود . انگار جهان در آن خلاصه میشد . دود را به همراه هوای بودنت ، حبس خود کردم ؛ می دانستم که دیگر برای چیزی آنقدر ذوق ندارم .</description>
                <category>رِض.</category>
                <author>رِض.</author>
                <pubDate>Sun, 25 Feb 2024 17:43:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمشده ات در زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39968930/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-xfqog7fttkf1</link>
                <description>هزار و سیصد و پنجاه بود ، تو نبودی و من ، گمشده بودم توی زمان ، پنجاه سال رفتم عقب تا دیگه دلتنگت نشم. تو خیابونای شیراز قدم بر می داشتم ، از دکه کبریت ممتاز بی خطر خریدم که عکس یه شیر روش بود  و یه بهمن ، تو یکی از کافه های خیابون هجرت،  سیگارمو روشن کردم  ،  کافه چی ،صدای گرامافونو زیاد کرد  ، فریدون شروع کرد به خوندن ؛&quot; تنِ تو ظهر تابستونو به یادم میاره&quot; . صورتم سرخ و مو هام سفید شد . سرمو پایین انداختم ، رفتم تو نود و هشت . کفش کهنه و قدیمیم تورو یادم اورد . چه خیابونایی که با تو قدم برداشته بود . ولی الآن کهنست و قدیمی ،  مثل صاحبش . درخت پیرِ محکوم به تبر .از گرمی اولین سلام تا سردی آخرین وداع ، دوستت دارم . یاد تو  ، سنگیه که هر چی سنباده می کشم ،  بیشتر و بیشتر میشه . اینجا قلبِ منه ، جنوب شهر کل دنیا  ،  آخر شبا وزن کلمات سنگین میشه و پنجره ها میشکنن  و من ، بی پناه از اغوشت  منجمد می شم . دم  غروب ، خودمو پرت می کنم تو اقیانوس و اول صبح سر از ترقوه ات در میارم .  دوباره خودمو پرت می کنم ؛ به امید اینکه فریادمو موقع افتادن بشنوی . اخر شب اشک میشم و تا شقیقه ات میام و تو مو هات حل می شم . میرم تو وجودت که پیدا نشم . که پیدام نکنی . که &quot;من در تو ام و تو نمی دانی &quot;بشم .</description>
                <category>رِض.</category>
                <author>رِض.</author>
                <pubDate>Fri, 23 Feb 2024 14:53:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه بدون پایان ۲</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DB%B2-quudgvjnw7ca</link>
                <description>هنوز معتادم ؛ به شب بیداری، خالی کردن پاکتای بهمن، خوردن عرق میهن .  لج باز و عبوس و خود خواه . هنوزم رو خط موزاییکا یه اندازه قدم بر می دارم و از زیر کار در میرم . هنوز وقتایی که بارون میاد رو بخار شیشه از تو می نویسم و  به هواپیما نگاه می کنم تا محو شه . کاش باور کنم بچگی تموم شده و شادی های بی دلیل پَر کشیدن  ، روزایی که تنهایی انتخاب بود ، نه اجبار . هنوزم بی اراده میرم کوچه قدیمی و با  توپم تنها میشینم منتظر بچها ، کسی نمیاد ، دم غروب بغضی میشم نا امید بر می گردم از کوچه ی انتظار ، خودم اسم گذاشتم براش ، مردم رد میشن ، نمیدونن ، من می دونم چرا اسمش انتظاره .     آسمون تیکه پاره شده . خورشید داره میره غرب ، خیلی غرب .دراز می کشم کف موکت سوخته ، تا صبح به تو فکر می کنم ،  اینکه کجایی و لبخندت ، خون چند نفرو سهم لبای سُرخِت کرده . می خواستم سوار زمان بشم و با تو بدوعم ،  هر ثانیه و هر روز و هر سال ،  یا  از پشت شیشه رفلکس حرکاتت رو نگاه کنم ، از قدیم گفتن دوری و دوستی . اون روز اخرین صفحه سجلدم مُهر خورد . ریه هام دکتر لازم شده بودن ، غروبا بچه میشدم زانو هامو بغل می کردم ، بابا نبود دستمو بگیره و بلندم کنه .ادامه دار..</description>
                <category>رِض.</category>
                <author>رِض.</author>
                <pubDate>Sun, 18 Feb 2024 23:50:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاکستری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39968930/%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-sdwavtcw4eg4</link>
                <description>گوگوش تا صبح دمِ گوشم زمزمه کرد؛ عشق نفرینی ، بی پروایی می خواد. عجیب بود که این همه شوق ، به رهایی ختم شد . از چهار صبح ها بیزارم ،  این موقع ها همه چیز واضح تره . غمِ چشمام ، مخبر حالم میشه ولی کسی نیست که ببینه . این خوبه . خاکستری شدم .  معبوس به لامپ خاموش نگاه می کنم ، به پتوی گل بافت قدیمی ای که رومه ، به عکسایی که هر بار یه چیز جدید از تو رو بهم نشون میدن . از معدنِ سیاه زیر چشمات ، تا سیب گاز نخورده ی گَلوت .  قبل از مرگ نیم روزی ، اسممو صدا می زنم که  یادم نره حرف زدنو . ررضا، رضا ، رض، رِ ..پلکام میره رو هم ، قرصا اثرشو میذاره . این خوبه. باد میخوره زیر مو هام ، رو همون نیمکت همیشگی بیدار میشم. همه جارو مه گرفته ، توله گربه های رنگی دور پاهام حلقه زدن . از همونا که کنارشون عکس داشتی ، بی اختیار می خندم به این گربه های لوسِ تنها . عطر گرم جا موند َت همه رو مست کرده ،  پرنده ها گم کردن لونه رو ، مرغابی ها آب برکه. آسمون باریدنش . انگشتای کشیدتو میشناسم که روی شونه هام پیانو میزنن  . بی طاقت  بر می گردم نگات کنم ، میپرم از خواب .رابطه ی مخفی ای  بین چشمای مشکی تو و قرصای سفید منه . بین قرمزی نوک سیگارم و سوختگی سیاه روی دستم . بین خنده های شیرین تو و اشک شورِ من . همین روزاست که عزای رفتنت و جشن باور کردنم ، منو برای همیشه بیدار کنه . این خوبه.</description>
                <category>رِض.</category>
                <author>رِض.</author>
                <pubDate>Fri, 16 Feb 2024 21:25:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلمات خاک خورده.«تولدت»</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%AA-qp1bpuvt7vjh</link>
                <description>جان و جهان؛ امشب مث همیشه ازت دورم ، دور و دیر . پاییز همیشه بوی رفتن می داد ؛ ولی تو به دنیا اومدی و ثابت کردی پاییز میتونه با همه تلخی و دلگیر بودنش ، قشنگ باشه . شاید دلگیر بودنش به خاطر اینه که دلش گیر  و لَنگِ توعه . اصلا طبیعت لَنگِ توعه.درونت گرمای تابستونه و بیرونت سرمای زمستون ، پوستت بهار نارنج شیرازه و مو هات  شلاقِ گندمزار پاییز .اشکات ابر بهار ، خنده هات شیرین تر از قند و نبات. بزرگی مث بید مجنون و کوچیکی مث نهال بادوم. چشمات اهوی صحرا و قلبت الماس کوهستان . حرفات شعر و اهنگ. نفس هات اکسیر زندگی . لبات سرخ تر از گُلِ رز . دستات ظریف تر از شیشه.همه اینارو گفتم که بدونی تو طبیعت رو تو وجود خودت داری . تو مکمل نیستی ، کاملی . و امشب کامل تر شدی ، و من ویرانه ترِ تو. این دردِ خورنده  من رو تموم میکنه و  تهش تیکه هامو تو وجود تو پیدا می کنن . پسرکت خستس عزیز جان؛ خسته از خواستن و نرسیدن .خسته از بازی زندگی . امشب بیدار موندم که برات بنویسم بزرگ تر شدی ؛ صد سال بعد من و تو نیستیم و یادی از ما وجود نداره . ولی الآن که هستم با تمام کلماتی که یاد دارم ، برات می نویسم که بخونی و چشمات رو نوشته های من رژه برن . که تولد تو یعنی عید من . که بودنت شرابِِ جانِ. که تو اعتیاد و من معتاد تو . که من ماه و تو خورشید من.  تولدت مبارکمون .</description>
                <category>رِض.</category>
                <author>رِض.</author>
                <pubDate>Tue, 13 Feb 2024 19:22:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ تو!</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%AA%D9%88-c94ch4sjaeza</link>
                <description>من و تو ، منِ تو . یه ویرگول و یه دنیا فاصله . می تونم  از پشت عینک دودیم توی سال هزار و چهارصد و غم صورتت رو ببینم که مو های سفیدت رو روی گونه ها ی خجلت ریختی و داری با فروشنده مغازه سر کوچتون حرف میزنی . انگار که برف روی ماه نشسته . دراز کشیدم روی مبل ،  انگار رضا یزدانی داره میخونه &quot; خمیازه های کِش دار ، سیگار پشت ِ سیگار &quot; . کف اتاقم شده پر از چرک نویسایی که برای تو نوشتم . خودم به جات همشونو خوندم . نامه های پست نشده و پیام های ارسال نشده . خاطراتی که هیچوقت رخ نداده . اخبارِ فوتبالو چک میکنم ، قهوه می خورم که بیدار بمونم و قرص می خورم که بخوابم . خود ازاری روحی . اعتیاد به رنج ِ بعد از تو .  به روحی که جسمشو پس میزنه چی میگن؟ ، دارم خودمو بالا میارم .</description>
                <category>رِض.</category>
                <author>رِض.</author>
                <pubDate>Tue, 06 Feb 2024 00:07:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب نویس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39968930/%D8%B4%D8%A8-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-lvtmd9ywbzdl</link>
                <description>الآن یک قرن و چند ساعته که نشستم و دارم به تو فکر میکنم ؛ تعجب نکن ! اخه فکر کردن به تو ثانیه و ساعت و سال می شناسه؟ ، به خودت میای میبینی مو هات سفید شده ، میبینی که؟  یه پوستِ سفیدُ و یه قلب سیاه برام مونده . گم شدم. گم کردم .گم گشتم. گم رفتم.فقط می دونم که وقتی اسممو صدا زدن نباید رومو برگردونم و نگاه کنم.می دونم که اگه چند بارم بمیرم و هر بار توی یه کالبد زنده بشم همونقدر میخوامت . همونقدر چاره ای و مشکلم ، همونقد کاملی و ناقصم . تو دنیای دایره ها من عاشقِ چند ضلعی وجودتم. دخترکم ؛ سالهاست که فکر میکنم چی بنویسم برات و چیزی ندارم ؛ فقط هر بار که تو آیینه به خودم نگاه می کنم تیکه ای از وجود پاک و بچگونه ی تورو میبینم . صدای شیطنتت از سرعت نور هم تند تر توی گوشم میپیچه. خطای کتابام بوی تورو میده . یه قرنه که چاییم سرد شده . مغازه ها عوض شدن ؛ خیابونا عوض شدن ؛ کلی آدم اومدن و رفتن ولی تو هنوز بوی کهنه ی خونه رو میدی. بوی عطر جا مونده رو لباسام . هر چقدرم که زود میدیدمت واسه عاشق تو شدن دیر بود .شبِ مَن؛ شبِ خوبِ مَن. عیدِ نوروز مَن. بهم میگی چشات چطور یه شهرو ویران می کنه؟ شاید اونموقع بتونم قلبمو از زلزله نگاهت نجات بدم . شاید بتونم پادزهر ِ وجود ِ عاشق کشت رو پیدا کنم . پاک نا امید و تسلیمم .بهت گفتم دیگه ترس از دست دادنتو ندارم؟ اخه همیشه باهامی. فقط میترسم گمت کنم.همونطور که خودمو گم کردم . شعرِ مَن ؛ ثروت من خنده هاته .آخه دکترا چه میدونن چرا از انقباض بافت و عصب های گونه تو ؛ ضربان قلب من بالا میره ؟مجنونتم. همین.</description>
                <category>رِض.</category>
                <author>رِض.</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jan 2024 23:13:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی عادت !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39968930/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-jg5fkrqymjwu</link>
                <description>امروز که گذشت ، همانند دیروزِ پر مشغله ام ،بر روی تختم دراز می کشم و به سقف چهار دیواری ام ، مبهوت می نگرم . گذشته ام را نگاه می کنم ، خودم را به یاد نمی آورم، حتی نمی دانم در این عکس ها به چه می خندم. گویی منِ آن روز ها مرده است و فردایش متولد شده. و اما مغزم؛همان مسافر خانه کثیف و فرسوده یِ مملوء از کلمات ... مغزم می گریست از اینهمه بیداری..دیگر همانند گذشته ام انکشاف و کنجکاوی  برایم اهمیتی ندارد. خامی و بی تجربگی را می پذیرم چرا که پختگی ، طراوت را از جانم میگیرد ..دیگر ساده گذشتن ها مؤذی من نیس ، چرا که چشم هایم را پوشانده ام و این بار با چشمانی بسته رفتن ها را نگاه می کنم... دیگر برایم ثابت شده که ادمی در شهوت و طمع و رشک خود می غلتد و طینتش جز این نیست . دیگر بر انها سخت نمیگیرم ، چرا که به نیرنگ و دشنه شان عادت کرده ام...#رض</description>
                <category>رِض.</category>
                <author>رِض.</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jun 2023 10:41:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>