<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ناد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_40024789</link>
        <description>سرگردان و سخت جان</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 17:11:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3409526/avatar/YFjEhd.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ناد</title>
            <link>https://virgool.io/@m_40024789</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بهارنارنج من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40024789/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%85%D9%86-xdmcltmpteph</link>
                <description>وقتی صدای خنده های مامان را می شنوم نمی دانم شاد باشم یا بترسموقتی صدای قدم های بابا را می شنوم نمی دانموقتی صدای باز شدن درب اتاق انتهای راهرو می آیددلم برای چه چیز این خانه تنگ شده بود؟متنفرم از لحظه ای که این سوال را از خودم می پرسمحس گناه و بعد نامرئی بودن معمول ترین حس من در اینجاست،آن روز وقتی در سلف نشسته بودیم گفتم همیشه به خانه که بر می گردم نمی دانم چرا انقدر برای بازگشت اصرار داشتماو به شیراز سبز و عطر بهارنارنج بازگشت و من دلم برای تمام آرامش دروغین حاکم بر خانه و ظاهر نرمال روابطمان تنگ می شودنمی دانم، شاید با تمام بدی های انباشته شده در عمیق ترین بخش های روحم، روزی من هم لایق یک زندگی ساده و آرام باشم و کسی که همراه با دوست داشتن عذابم ندهد. ظاهر نرمالحاکم</description>
                <category>ناد</category>
                <author>ناد</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jan 2026 21:30:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم که می بندم دنیا ناپدید می شود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40024789/%DA%86%D8%B4%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-qy7w1nkqtrjs</link>
                <description>به هیچ چیز مطمئن نیستمامروز اگر شاد بود فردا شاید که نهامروز اگر برد با من بود ‌شاید فردا نهامروز اگر شرم زده بودم از خودم شاید فردا نهونزوئلا سقوط کرد و من فکر می کنم نیاز دارم به یک روتین سفت و سخت برای روزهایمبرای اینکه ترس از آینده ی مبهمم تمام وجودم را نبلعد و تنها ادامه دهم،بی مقصد ادامه بدهم، آنقدر ادامه بدهم که غرق شوم در زندگی آرام و کوچک ساختگی ام. دنیایی که سرشار باشد از دوپامین های فتح قله ی به خوبی پایان رسانیدن امروز و روتین های کوچکم، به دور از موج های سهمگین حقیقت دنیای واقعی که با هر خروش مرا از درون پوک می کند.، و قدم به قدم زنده بمانم برای روزی که بلاخره ته مانده شجاعتم را در چشمانم ریخته و خیره شوم به آفتابی حقیقتی که چشمم را می‌زند و دلم را گرم نمی کند. دوپامینی که رضایت ردوپامین دوپامین</description>
                <category>ناد</category>
                <author>ناد</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jan 2026 04:00:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیکار کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40024789/%DA%86%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D9%85-u6zmzof8rbtx</link>
                <description>برادرم منو دوست نداره 1ساله که باهام حرف نمیزنه و من هر جا ایستاده باشم راهشو کج می کنه، من 22 ساله‌ام و اون 3 سال از من بزرگتره، من خیلی دلم براش تنگ شده ،اون منو تو اینستا بلاک کرده،اون آخرین بار که بلند بلند دربارم حرف می‌زد چیزایی گفت که نباید و من کارهایی کردم که نباید، با این حال فکر میکنم ما چاره ای جز این فاصله نداشتمانگار هر چی بیشتر کنار هم بودیم بیشتر آسیب می دیدیمو من فردا برای اولین بار تو زندگیم دارم دوستم را به خونمون میبرم و می ترسم که بفهمه، میفهمه مگه نه؟هیچ جوره امکان نداره آنقدر اون هم دلش برام تنگ شده باشه که باهام حرف بزنه؟چیکار کنم </description>
                <category>ناد</category>
                <author>ناد</author>
                <pubDate>Wed, 31 Dec 2025 02:34:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>20 دقیقه تا شروع کلاس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40024789/20-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-fnadlutqzmx5</link>
                <description>از صبح در چشمانم اشک جمع می شود ولی نمی ریزداز صبح به همه چیز فکر کرده ام بیشتر از همه به خودمیکبار گفتم برای یک موجود فانی که بیش از 100 یا 110 سال عمر نمی کند این همه فکر کردن زیادی استگاهی فقط باید ادامه داد بدون آنکه بدانی چرا بدون آنکه بدانی مقصدت کجاست، کمی بیشتر دووام بیاوری کمی بیشتر به زندگی مهلت بدهیبرای همین در مترو تئاتر شهر روی صندلی سبز رنگ نشسته ام و  شمار قطار هایی که از من گذشته اند را ندارم، مثل آمادگی ام برای کلاسی که 20 دقیقه دیگر شروع می شود و یا اینکه نمی دانم با ثبت نام ترم جدید کلاس های سنگنوردی ام میتوانم تا آخر ماه دووام بیاورم یا مثل اینکه مطمئن نیستم در دل برادرم هنوز مقداری عشق برای من هم باقی مانده یا نهاز ایستگاه مترو که خارج شوم برای تبریک روز مادر با خاله تماس می گیرم و شاید نارنگی ام را پوست بگیرم و تا موسسه به احتمالات زندگی لبخند بزنم🌻</description>
                <category>ناد</category>
                <author>ناد</author>
                <pubDate>Thu, 11 Dec 2025 11:52:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حمامی که درب نداشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40024789/%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%A8-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-vwvpnckhp0du</link>
                <description>و متنفرم از وقت هایی که می گویند کافی نیستم، آنقدرها نیستم که انسانی خوب مرا بخواهد،آنقدر خوب نیستم که کسی مرا گرامی بداردآنقدر ها نیستم که انسانی خوب عاشق من شود! چرا؟ چشم های زیباتر دنیا را زیبا تر می بیند؟ پوست های شفاف نوازش را بهتر می فهمند؟ لب های قرمز تر کلمات دوست داشتنی تر می سازند؟ چقدر باید خوش شانس بود تا عشقی بی قید و شرط نصیبتان شود؟من اما فکر میکنم همه لایق این هستند که به خاطر انسانی که همین حالا هستند دوست داشته شوند، نه چیزی که در رویاهایشان یک روز به آن تبدیل می شوند و یا فردی که دیگران انتظار دارند باشدعشق باید در مسیر انسان خوب بودن با تو همراه شود، عشق که منتظر نمی ماند لاغرتر یا چاق تر شوی،شغل بهتری به دست بیاوری و دندان هایت را کامپوزیت کنی... عشق دقیقا وقتی می آید که خیال می کنی کافی نیستی :) عشق که </description>
                <category>ناد</category>
                <author>ناد</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jul 2025 00:39:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کفش‌های عذاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40024789/%DA%A9%D9%81%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B0%D8%A7%D8%A8-pc30rubq0qoq</link>
                <description>بلاخره بعد از نزدیک به یکسال توانستم یک جفت کفش سنگنوردی داشته باشم،آنها دو سایز کوچکتر از سایز معمول من هستند که انگار باید به مرور جا باز کنندحالا حالا ها قرار نیست کفش دیگری داشته باشم پس نمی‌گویم که تحمل این مقدار فشار بنظر نرمال نمی اید،نمی‌گویم چون میترسم اشتباه کوچک فروشنده و اصرارش مبنی بر اینکه همین مناسب ترین سایز برای من است به معنای به باد دادن پول های پدر و از دست دادن کلاس های سنگنوردی باشدتنها کاری که از دستم برمی آید امیدوار بودن استامید به اینکه حرف های فروشنده حقیقت داشته باشند و بلاخره روزی برسد که پوشیدنشان مثل قدم گذاشتن به جهنم نباشد...</description>
                <category>ناد</category>
                <author>ناد</author>
                <pubDate>Fri, 13 Jun 2025 22:45:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهنم آنها، بهشت من بود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40024789/%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85-%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF-gz3hfydqwnke</link>
                <description>به اندازه لاک های فیروزه ای می روم جهنمو خط چشم های پرتقالیبه اندازه قهقه های از ته دل و لذت نواختن یک قطعه ی موسیقیبه مقدار هر نازِ ریخته در رقص ها و عطر گل های یاس جامانده بر تنمبه اندازه زیبایی ها میروم جهنمبا کمال میل میروماما تا روزی که انتظار جهنم به پایان برسد.من در بهشت خود زندگی خواهم کرد.</description>
                <category>ناد</category>
                <author>ناد</author>
                <pubDate>Tue, 03 Jun 2025 12:48:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید روزهای سه شنبه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40024789/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-idvuexlw405f</link>
                <description>می دانید خانمبرای من هم آسان نبودمن هم یک جاهایی کم می آوردممن هم دوست داشتم یکی از آن دختر بچه های فرز و به طور غیرقابل باوری توانا باشمآنها که مادرشان لباس مخصوص باشگاه را مرتب گذاشته داخل کیفش و بعد از ناهاری مفصلی می رساندش تا درب باشگاهاما بیایید صادق باشیمکسی برای ضعف نکردن من دلنگران نمی شود من خودم باید تمام توانم را قطره قطره از وجودم بچلانم داخل شیشه ی امروزکه بشود منی که تا به اینجا خودم را می رساندشما اما امروز نیامدید من آمده بودمشاید بنظر شما یک اتفاق ساده و بی اهمیت باشدمن اما تمام مسیری که اگر در شهر خودم بودم، مرا به شهر کنارش می رساند را میایم نه با انرژی قند های موجود در مواد غذاییتنها به امید اینکه امروز ذره ای مرا به رویایی که از خودم در آینده دارم نزدیکتر کندشما که نمی‌دانید تایم کلاس که تمام می شد توان من هم درون شیشه ته می کشیدراه بازگشت به کهریزک انگار شده مسیر بازگشت از دماوندهرچند که اینار حتی بدتر هم شده اینبار ذوقی نیست که از فتح این قله بدود زیر پوستممن معتقدم هر روز از زندگی به یک امید نیاز داردامید روز های سه شنبه ی من شما بودید. حالا من خسته از ساعت های درنوردیدن سنگ های قلابی به خانه قلابی ام بازمیگردمدر آنجا خانواده ی قلابی ام که وجه اشتراک ما تنها محکوم به اینجا بودن است،منتظرم نیستندناهاری که ندارم را میخورم و می روم که مستقیم بیافتم روی تختی که یخ زده. شما باید امروز را می بودیدشما شما شماشما حتی تصورش را نمی کنید نبودتان چطور نور کوچک امید را از سینه ی من ربود و حالا حفره ی تاریکی در آنجا می‌خواهد تمام مرا به درونش بکشد.</description>
                <category>ناد</category>
                <author>ناد</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2025 15:05:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روحش خراب شده بود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40024789/%D8%B1%D9%88%D8%AD%D8%B4-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-l24rpoy2xt7j</link>
                <description>مهم نبود چقدر تلاش کندمی دانست روحش خراب شدهنمی توانست هیچوقت انسان خوبی باشد. انگار حفره های درون روحش بدی ها را به خود می مکیدند.در فاصله ای نزدیک تر از مرزی که مشخص کرده بود،حقیقت وجودش برملا می شد. در نهایت،نمی توانست هیچکس را برای خودش داشته باشد. </description>
                <category>ناد</category>
                <author>ناد</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2025 00:52:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیولا در خانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40024789/%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-r6iyk9hlrk42</link>
                <description>حالا برای بازگشت به تهرانِ آلوده مشتاقم! امید دارم میان آلاینده‌های پراکنده در ذرات هوایش تاریکی های درونم به چشمم نیاید،آنوقت شاید میان شناخت های سطحی اطرافیان بتوانم تمام منی که در کوهستان های زاگرس دل های شکسته ی زیادی را زیر تختش پنهان کرده بود را هرچند موقتی، فراموش کنم.</description>
                <category>ناد</category>
                <author>ناد</author>
                <pubDate>Sun, 22 Dec 2024 21:37:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل دل زدن های دل کوچکم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40024789/%D8%AF%D9%84-%D8%AF%D9%84-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%84-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9%D9%85-rgjrtpdz6tbc</link>
                <description>دلم میخواهد درون سینه ی من هم نهنگی بتپد،اما دل من، خیلی کوچک است. می توانم دل دل زدن های دل کوچکم را حس کنم، درونم می پیچد،حتی گاهی یک دلشوره ی بی انتها بنظر می رسد. می خواهد ریتم ضربانش را تنها نهیب عشق به هم بریزد،می خواهد ساده دل ببندد، ساده تر رها کند.می دانم که میخواهد نهنگ شود، اما نمی دانم چطور!باید پلک هایم را ببندم،چشم بسته تن را بسپارم به دل. دل مرا ببرد. کجا؟ هر جا، چه اهمیتی دارد؟ می گویند دل هر کجا که آرام گیرد، مقصد همانجاست. من اما هر چه میگردم،کورسویی به سمت مقصد نمی یابم.پس دلم را خوش می کنم، به همین دل دل زدن های دل کوچکم! ذوق می دود درون رگهایم،به امید اینکه آغاز نهنگ شدن، همین دل دل زدن هاست.که تا مرا به مقصد نکشاند، رهایم نمی کند. </description>
                <category>ناد</category>
                <author>ناد</author>
                <pubDate>Fri, 22 Nov 2024 22:20:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارپه دیم (Carpe Diem)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40024789/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%BE%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D9%85-carpe-diem-wrilxiwmlmwd</link>
                <description>دم را غنیمت شمار!به این فکر میکنم چطور باید دم را غنیمت بشمارم؟باید چای دم کنم، چای ترشبعد به رنگ باشکوهش خیره شوم.باید به فاطمه بگویم برایم فال بگیرد، نیت کنم حالم خوب شود، دلم از این فشردگی رها شود.بعد به شعر گوش دهم، به شعر دل دهم، به شعر جان دهم.بگردم لابه لای این دقایق افسرده، میان مولکول های یخ زده ی جاری در اطرفم، دلخوشی را پیدا کنم.امیدی که برود و مرا پی خودش میان ظلمت سردرگمی هایم بکشاند.راه را پیدا کند، شب را بشکافد.چشمانم را به جرقه های نور مسیرم، هرچند کوچک، بینا کند.</description>
                <category>ناد</category>
                <author>ناد</author>
                <pubDate>Sat, 16 Nov 2024 16:20:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمی توانم عشق را باور کنم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40024789/%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D9%85-dygtsgqvu1ap</link>
                <description>به سمت سنندج می روم،مثل همیشه صندلی 13 را انتخاب کرده ام،می روم که تولد 54 سالگی بابا را جشن بگیرم. دخترکی که صندلی پشتی من نشسته، برخلاف من اولین باریست که این مسیر را می آید. از ابتدای مسیر بوی عطر خنک و شیرینش مدام می پیچد،هیجان دارد.نگران بود زیبا نباشد،گفت از اهواز می آید تا پسری که در مریوان سرباز است را ببیند.نمی توانم بفهمم چرا این مسیر طولانی را برای دیدن یک پسر به جان خریده،(مردی که نخواهد ماند). دخترک از اهواز به تهران، از تهران به سنندج و در نهایت از سنندج به مریوان می رود.حتی نمی دانست فاصله این شهرها چند ساعت است!دخترانی را در خوابگاه می شناسم که مسیر هایی بسیار کوتاه تر از این را برای دیدن خانواده هایشان نمی روند.گفتن این حرف ها میان دختران هم سالم مرا عجیب جلوه می دهد، سنتی و پوسیده. اما من نمی توانم میل ذاتیم به دائمی بودن را انکار کنم، فکر می کنم منطقیست که برای انسان های ره گذره ریسک های بزرگ نکنی. روحت را آزرده نکنی. اگر اشتباه کنم چه؟اگر تمام این جریاناتی که از نگاه من اغلب مضحکند، تمام ماجرا باشد چه؟اگر واقعا هیچ کس نباشد که یکروز بیاید و دیگر هیچوقت نرود؟ این احتمالات مرا می ترسانند. من وقتی به عشق فکر می کنم، آرامش می بینم.شاید من دوست داشتن را به عشق ترجیح می دهم، راهی که که از راه دخترک امن تر باشد.  </description>
                <category>ناد</category>
                <author>ناد</author>
                <pubDate>Thu, 07 Nov 2024 16:41:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم تنگه پرتقال من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40024789/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%84-%D9%85%D9%86-lzzpiasotdjm</link>
                <description>چند روز از وقتی که اعلامیه ای روی در ورودی  خوابگاه دیدم می گذرد. دانشجویی که مرد.توی دلم گفتم چه بد، دانشجو باشی، مرده هم باشی، زیرلب فاتحه ای خواندم. امشب وقتی تو هوای بلاتکلیف اوایل پاییز نشسته بودم و بستنی انبه ای همیشگی رو مزه میکردم،گفت دانشجوی مرده هم سوئیتی سابق ما بود. چشمانم خودسر شده اند، بی اراده اشک می ریزند. چهره ی رنجورش پشت پلکهایم جان میگیرد، میبینمش که از بالا رفتن 4 طبقه پله برای رسیدن به سوئیتمان خسته است،می ایستاد و خیره میشد.  تقریبا هر روز سلامش میکردم(اغلب فکر میکردم با این سلام های همیشگی چقدر احمق و ساده جلوه میکنم). حالا اما خوشحالم. من سلامش میکردم. زکیه علوم سیاسی میخواند(پس از مرگش فهمیدم). خاطره شبی که بلاخره اتاقم را عوض کرده بودم، احساس خوشبختی زیر پوستم دویده بود، موهایم را در سرویس شانه میکشدم و بی دلیل به چهره ام لبخند می زدم. بعد او آمد. از موهایم خوشش آمده بود، گفت می آید بپرسد چطور زیبا شده اند(هیچوقت نیامد). چشمانش از یادم نمی رود. </description>
                <category>ناد</category>
                <author>ناد</author>
                <pubDate>Sun, 13 Oct 2024 01:19:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقشهٔ من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40024789/%D9%86%D9%82%D8%B4%D9%87%D9%94-%D9%85%D9%86-oyudvxwmfcii</link>
                <description>همیشه در پادکست ها چند ثانیه وجود دارند که برای من محبوب ترند.به آن چند ثانیه که می‌رسد گوش هایم تیز می‌شوند ،دیروز وقتی رسید به آن خانم که در رستوارنی در گرجستان خینکالی خورده و بعد وقت خداحافظی کمی مست بوده گوش هایم تیز شده بود. چقدر می‌تواند فوق العاده باشد؟ در یک کشور متفاوت باشی و تنها نباشی. حالا در اواخر 20 سالگی حاضرم 2 سال از عمرم را بدهم تا چنین تجربه ای داشته باشمبا اینکه اغلب تنها هستم؛همیشه از تنها بودن ترسیده ام، مکان های زیادی هستند که دوست دارم ببینم؛ غذاهای جدیدی هست که میخواهم بچشم، سفرهای زیادی هست که باید زندگی کنم؛ اما تنها هستم. آن روز وقتی به میم گفتم میترسم که تنها بروم و ساعت 9 و نیم شب فیلم مورد علاقه ام را روی پرده سینما ببینم گفت &quot;چه جالب مریم از ی چیزی می‌ترسه&quot; قبلتر ها؛آن روز هایی که هر سال تابستان به خانه خاله در تهران میرفتیم و شهربازی جزء جدایی ناپذیر برنامه ما بود. روی زمین ساکن و امن زیر دستگاه های غول پیکر که انسان های ترسیده  را  به 4 جهت اصلی و چند جهت فرعی می‌برد، می ایستادم و همراه با آنها جیغ میکشیدم؛ آدرنالین در بدنم به اندازه انسان ها در آن بالا ترشح میشد.ترس دسته جمعی؛ ترس محبوب من بود. من از ترسیدن لذت می‌بردم، انگار بیشتر از همیشه زنده بودم. حالا بلاخره نقشه جهانم را به دیوار اتاقم زده ام. به خشکی های شناور بر آب های جهان نگاه میکنم و فکر می‌کنم چند تا از اسکرچ ها را میتوانم بخراشم؟ </description>
                <category>ناد</category>
                <author>ناد</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jul 2024 17:12:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>