<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیرخان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_40185968</link>
        <description>INFP غرق رویاها جایی غیر از اینجا وی چند وقت پیش رد دادshad:Amir1384er</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:30:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1612539/avatar/C0Tzo4.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیرخان</title>
            <link>https://virgool.io/@m_40185968</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گدرت بی نهایت(خودیاری)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40185968/%DA%AF%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-lek3gnydc8yg</link>
                <description>خوب در واقع این نوشته خلاصه از کتاب شروع ناقص جیمز روشن هست(جیمز کلیر)منم یکسری نکاتی که دیدم خوبه به به به درد میخوره گفتم بنویسه تا به درد توهم بخوره پس بلایک تادوپامین گیریمخوب نکته اول یه روز یکی از ملیاردر اون زمان میاد به داوشمون (اسمش یادم نی حال ندارم پیداش کنم)میگه داش بیا اینجا داریم زحمت میکشیم کشتی میسازیم میخواییم بهروریمون را افزایش بدهیم چه گوهی بخوریم اونم داوش کار خودمه یه ربع تنها میره تویه اتاق با هرکدام از افراد مهم شرکت صحبت میکنه بعد شش ماه وات برگاشون میریزه چقدر دارایی  و بهروریشون زیاد شده یه چک سفید میکشن واس داوشمون به ارزش 400 هزار دلار الان این کار چی بود اقا روز قبل شش تا کار فقط شش تا کاری باید انجام بدی رو بنویس تمرکز کن و تا یکی رو تموم نکردی سراغ یکی دیگه نرووووو اره نصفه کار و نکووووووووون و وقتی روز بعد شد کار ناتموم دیروز بیار فردا الویت بندی یادت نرهانتونی ترولوپاین جیگر نماد بهره وری یعنی ببین همین یه تکنیک یه دنیاست سادست ولی فکر کردن بهش تصور انجام هرکاری میده (حتی ظرف شستن )این کچل که ماچ به کلش میاد میگه روزی رو به بازه های  (15 دقیقه  و 1000 کلمه مینویسم )تقسیم بندی میکنه خوب یعنی اقا ببین تو کار که دیر نتیجه میده رو ول میکنی روت فشاره سختته نتیجه مثلا کنکور یه سال دیگه باید سختی بکشی پس چیکار میکنی کارهای بزرگ به کارهای کوچیک زودبازده تقسیم میکنی در نتیجه احتمال ول کردن کارت خیلی کمتر میشه و کمتر فشار میاد همین اقا با همین روش 47 رمان داد بیرون استمرار رمز موفقیت داوشا و خواهران لیلزن و جتلمن شاید بگه ارع داش واسه اینکه بدن شش تیکه بزنم یا اینکه کسب کار موفق باید مثل اسب کار کنم اما یک چیزی هست استمراریک کاری کوچیک هرچیزی باشه فقط کافی هر روز بلااستسنا انجام بشه بعد مدتی سرعت متوسط انجام اون کار زیاد میشه پس هرکار سخته هم  شده به مقدار کم اما هر روز انجام بده بعد مدتی با  سرعت فوق العاده به مقداری زیاد میتونی انجامش بدی و این یعنی رسیدن به هرچیزیجدول ایزنهاور این جدول طراحی شده توسط یکی از رییس جمهور کشور دشمن یعنی امریکاست مرگ بر امریکا این میاد یک جدول طراحی میکنه و تقسیم میکنه به کار های فوری و مهم فوری و غیر مهمفوری غیر مهم اقا یعنی جدول مینویسی ورزش مهمه درس خواندن مهمهچک کردن ایمیل به شخمم نیست  فوری هست اما مهم نیست بعد طبق این الویت بندی ها کارهات ارزش گذازی میکنی و کارهای غیر مهم حتی فوری حذف میشوند تا بهروری زیاد بشهبرنامه شروع روز بگذارببین یک برنامه داشته باشیم برای شروع صبح مغز بفهمه وقت شروع کاره میتونه این خوردن اب باشه قر داددن 5 صبح(فعالیت من انجام میدم)هورت کشیدن لیوان آب و مدیتیشن (ماکه بلد نیستیم)نکته بعدی روشن بودنه خط ها مبین خط قرمز های مبین اقا میگی من کمتر چیپس میخورمیعنی چقدر چون تعیین نکردی معلوم نیست چندتا پس شکست میخوریمن درسامو بهتر میخونم یعنی چندتا تست چند ساعت اینا همه باید روشن و واضح باشه همین بچه خدافظ اگر مفید بودی بگید بقیشم بنویسم </description>
                <category>امیرخان</category>
                <author>امیرخان</author>
                <pubDate>Fri, 29 Dec 2023 18:17:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افسردگی بعد زایمانم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40185968/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%85-vifrlzo4wbq0</link>
                <description>خوب دوستان نمیدونم بتونم طنز بنویسم یا نه میدونم فایده نداره ولی خوب شاید علاج قلبم نوشتن باشه اقا ماهم روزگاری کنکوری بودیم (همین سال پیش)در شهری دورافتاده به نام زاهدان سال نهم با معجزه به مدارس تیزهوشان راه یافتیم و رفتیم و کرونا شد ماهم دوسال را هیچ گوهی نخوردیم تا اینکه با یک خانم به نام لیلا جباری اشنا شدم (الان اسمش میگم حس خاصی ندارم ولی از اونجایی که کرم دارم میرم سراغش یا از ته دلم بغلش میکنم یا یه سورتی میزنم بهش در میرم)اقا ما طرز فکرمون برگشت واقعا اینجا دمش گرم روزایی سختی بودم ماهم تصمیم به سودای صنعتی شریف گرفتیم ولی خوب کار راحتی نبودروحیه بچگانه ضعیف دوسال مطالب تلنبار شده ولی عشق به یک چیزشرایط سخت بود خیلی سخت ولی دست از تلاش برنداشتم راضی نیستم از تلاشم ولی واییییییییاز وسط بیماری به اسم وسواس فکری و میگرن قرر میدادن یک جوری وسط یک نبرد با باخت حتمی شده بود درس خوندن سخت شده بود ولی ولی ولی تا جایی تونستم سعی کردم کم کاری کردم ولی سعی کردم رتبم 3792 شددانشگاه شهید رجایی تهران معماری شدمولی وایییییدارم دیوونه میشم قلبم ارووم نمیگیرهتصمیم حتمی بود پشت کنکور بمونم مخصوصا اینکه دارو های روانپزشکی حالمو بهتر کرده بودند ولی وای سد بعدی خانواده وای همچین فرصتی از دست میدی برو شغلت معلومه زندگیت معلومه نه من نمیتونم با 10 تومن ماهی بسازم قرار نیست زندگی اینجوری بشه من پدر مادرم نیستم نیستمالان دانشگاه ثبت نام کردم و بهمن باید برم ولی خیلی مطلب خوندم کنکوری مینالیدن وای ریدیم نخوندیم فلان ولی خوب سختی به من یک چیزی رو نشون داد جنگیدن رشد میده قدرت میده درسته صنعتی شریف نشد امیرکبیر نشد ولی درحد دانشجوی صنعتی شریف تلاش میکنم بهترین معمار شم چهارسال دیگه زیرپست مینویسم شد ولی خوب بازم سودای موفقیت از دست دادم همیشه قلبم خواهد سوزاند می سوزاند تمام وجودم را شب روز زجرم میدم این بختک من را در کل بجنگید برای ارزوهاتون هیچ دردی بدتر از ارزوهایی بدست نیومدن نیست </description>
                <category>امیرخان</category>
                <author>امیرخان</author>
                <pubDate>Tue, 26 Dec 2023 23:15:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پورن گرافی  لذت  ممنوعه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40185968/%D9%BE%D9%88%D8%B1%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D9%87-hz2d8otp8tho</link>
                <description>خوب این پست از کتابی به همین نام برداشته شده و در واقع خلاصه از این کتاب و یک سری مطالب از گوشه کنار هس این کتابخوب حتما متوجه شدید میخوام از چی حرف بزنم اما چون من نه سکس تراپیست هست و نه روانشناس توصیه میکنم حتما این کتاب و مطالبی که با منبع ذکر کردم تکمیلی مطالعه کنید خوب اول از همه میریم ببینم تاریخچه‌ این پورن پدسگ از کجا شروع شد خوب از زمان باستان ?یعنی میری تویه غار میبینی تصاویر مثبت هجده کشیدن که خوب بعداً اون غاره فیلتر شد مورد داشتیم میرفتی بازار یکی میومد زیر گوشت میگفت ظرف مثبت  هجده بیا حراج شد بیا اینور بازار در پوزیشن های مختلف بعد ماشین چاپ اومدبعدم گذشت دوربین عکس برداری اومد بعد گذشت دوربین فیلم برداری اومد بعد اومدن هرکدوم از اینا بشرم دیگه فرصت غنیمت شمرد دیگه ..... ارع ?بازم گذشت اما حالا پورن به همون فیلم نمایش بی پرده فعالیت جنسی نامیده میشه دوستان از جهالت درتون آوردم ?اما خوب خلاصه چرا پورن مضر است؟اثرات پورن بر روح روان راهکار ها اگر دچاری باید چه گوهی بخوری چرا پورن مضر است؟خوب اقا قضیه از قراره مغزت یدونه مدارپاداش داره وظیفش چیه میگه خوب داش گلم ما برای اینکه بتونیم زنده بمونیم باید دوتا کار کنیم چه کنیم بلمبونیم و ژن هامون پراکنده بکنیم (تولید نسل)خوب جایزه چیه دوپامین دوپامین چیه هورمون جستجو گر لذت خوندن کتاب سم زدایی دوپامین اطلاعات بهتری بهتون میده مغزم ما حالیش نی فرق رابطه جنسی واقعی و پورن نمیفهمه دویوم:مغز ما تکاملش برحسب تعداد محدودی رابطه هس خوب معلوم یک شب ۲۵ رابطه ببینی که کل آب اجداد روهم بزاری اینقدر رابطه نداشتن تو ببینی سیمات میسوزن اما از لحاظ علمی ?مغز یک سری دیش داره مث دیش ماهوارهماکه الحمدالله ماهواره نداریم?بهش میگن گیرنده دوپامینمیری اون وسط با دیدن هر فیلم مث نارنجک اون وسط دوپامین میندازی مغز میگه وات فا..?اینهمه دوپامین و لذت کجامون کنیم این پدسگ چگونه به این درجه از عرفان رسیده ارع میمونه چه خاکی بر سر کنه سیم میسوزنه یعنی گیرنده دوپامین به فنا میرن مواد مخدر و الکل با گول زدن مدار پاداش مغز باعث احساس لذت میشوند پس چی شد انگشتتو کردی تو برق سه فاز ?حالا گیرنده دوپامین به فنا رفتن محبوری برای پیدا کردن همون قدر احساس لذت بمب دوپامینی بیشتر بندازی چطوری دوپامین ادم تنوع طلبی هس خو اقا پس باید تنوع ایجاد کنی این بشر دوباره دوپامین ترشح کنه ذائقه جنسیت به فنا رفت داشامون تحقیق کردن دیدن ملت الان با مشکلاتی مث فیتیش و مازوخیستیک اینا دارند قبلا از اینها انزجار داشتن بعد به خاطر تنوع و ترشح دوپامین و خاصیت الاسیسیته مغز به فنا رفتناما خوب مگه دوپامین یک کار انجام میده نه آخ که به فنا رفتی وقتی میری با دوستان بیرون وقتی با آدمای دوستشون داری صحبت میکنی وقتی به طبیعت نگاه میکنی دوپامین انتقال دهنده عصبی هستوهم  که دیشاشو جمع کردی حالا چی میشه افسرده میشی بی حال حوصله میشی کیفیت زندگیت سوراخ میشه سولاخ سولاخ نکته بعدی مدار پری فرونتال مغز چی چی هس و  اصن چه میکنه و اینکه این مدار یکی از وظایفش تصمیمات و ارادع هس وقتی این حرکت رو میزنی این مدار به فنا میدی و تصمیمات زندگیت بیشتر تکانه و برحسب لحظه خواهند بود تا اراده مثالش آدمی که لذت آنی رو حاضر نی به خاطر لذت آتی بیخیال شهیعنی ارادتو سوراخ میکنی سولاخ سولاخ بعد ماده خاکستری مغز هس که خوب وقتی میبینی. مغزت ماده خاکستری کم میکنه خو حالا چی میشه داش میبینی که تمرکز و حافظه کم میشهعلایم اختلالاتی مانند پیش فعالی و عدم تمرکز زیاد میشه زودانزالیخوب در یک رابطه یک چیز اثر نداره یعنی یک حس بیناییبسیاری از حواس درگیرن اما نکته این جاستتوکه فقط حس بیناییت درگیره که خیلی با رابطه واقعی فرق داره مغز : دوستان چه کنیم سیستم عصبی: به مولا کار خودمه جوری شبیه سازی میکنم مو لا درزش‌ نره میره شبیه سازی چی میشه داغ میکنه ولش  کن نمی کشیم به مولا سیستم عصبی برای اینکه بتونه خودشو از بار فشار رها کنه زودتر به ارگاسم می‌رسونهبعد شرطی میشه و حالا ناتوانی جنسی اتفاق می افته خوب دوستان مرسی خوندید این بحث ذو ابعاد و ۷ پارت هنوز بحث هست فعلا این پارت ۱ دستتون باشه بای عشقا </description>
                <category>امیرخان</category>
                <author>امیرخان</author>
                <pubDate>Mon, 18 Sep 2023 10:02:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید نقد شاید زندگی نامه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40185968/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-cqqkbftztbaz</link>
                <description>ابتدا کمی زندگی نامه روایت میکنم بعد کم کم نقد ها توضیحات اعلام میدارم خوب قضیه از اونجایی شروع شد که پدر مادر و الخصوص پدر مادر من کتابی نمیخونند هیچ آموزشی ندیدند هیچ جای حتی کلاس هم نرفتند تا یاد بگیرند چطور تربیت کنند بلکه هرچی هستی غریزی از روی تجربه هست که تا یک جایی جواب میده چون تویه نوجوونی اکثر خونواده های تر میزدند چه من چه پسر داییم حالا این موضوع که اقا تو بنا بر چه چیزی زیر سوال میبری خو توهم حتما غریزی کار میکنی دیدی چیزی والد انجام میده به مشامت نشنسته خوب من یه مدتی سخنرانی در مورد تربیت نوجوان گوش میکردم چرا تا که خودم تربیت کنم عه ناموسا شوخی ولی نه حقیقتا قضیه از آنجایی شروع شد که اواسط سال نهم بود کلاس ها تازه مجازی شده بود (چه پابچی اون موقع بین کلاس نزدیم )و خونه نشینی ها و همچنین هنوز اثرات بزرگ شدن بلوغ هورمون این هاهم بود پس چیزی سرجاش نبود نه اعصاب و انرژی زیاد و پدر مادر بی تجربه (البته خدا را بسیار بر داشتن همچین والدین سپاس میدارم این متن فقط در خور نقدی هست) کلن من سخنرانی از اقای دکتر حبشی گوش میکردم اکثر  کارهایی میگفت اگر نوجوون دارید نکنید رو من پیاده شده بود  با من بدبخت کرده بودند و خوب درسته خیلی من زیر استریلیزه و گرفتن فضای مجازی اجازه ندادن گوشی سیستم گیم که کلن حملشون تویه خونه ما حکم حمل مواد مخدر داشت باعث شد یاد بگیرم تا مخفی کار بشم تا راحت تر دروغ بگم که البته بعدش که انحرافی که اکثر نوجوون های بغلم داشتن رو من نیز برداشتم و انحراف پیدا کردم خوب حالا فکر حتی دیگه درگیر درس نبود خیلی بلند پروازی میکرد طاقتی که طاق شده بود و بسیاری چیز های دیگر و خوب درک نشدن و بیکاری اینها اثر فجیع تر داشتند و خوب غمی که رسوخ پیدا کرده بود در کل مقایسه با دیگران که این در مطالب روانشناسی مذمت شده خو تویه خونه ما معنی نداشت و اقای حبشی در یک از سخنرانی هاش میگفت اتاق نوجوونی که مرتب نباشه یعنی نوجوون شما عادیه یا مثلا میگفت اگر مجبور شدی بین یک کودک یا نوجوون یکی رو انتخاب کنی که به موجب اون فرد دیگه ناراحت میشه نوجوون انتخاب کن چون بچه برمیگرده و زود فراموش میکنه اما نوجوون نه و بله و مشکلات جدید پیش اومده بود و منم بی تجربه و بدون راهنما که خوب تر خورد تو اوضاع در کل نه تنهای تویه این موضوع تربیت فرزند بلکه موضوع ازدواج برقراره (وقتی میری سخنرانی تربیت فرزند گوش کنی سخنرانی آداب ازدواج گوش میدی:) ) ارع در هردو مورد کلی مورد اطلاعات بود بعضی ها رو من میشنیدم مطمئن بودم انها پدر و مادرم میدانستند هیچ وقت حتی کوچکترین بحثی شکل نمگیرفت حالا به واسطه خانواده .......بقیش پست بعدی شما هم تغییر کردید؟چطوری همچین دوران هایی از زندگیتون گذروندید</description>
                <category>امیرخان</category>
                <author>امیرخان</author>
                <pubDate>Mon, 18 Sep 2023 00:34:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصاحبه که خوب پیش نرفت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40185968/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D9%86%D8%B1%D9%81%D8%AA-aklhvdg1vtmt</link>
                <description>حدود یه هفته پیش بود که رفیقم بهم گفت واس فرماندهی بسیج مدرسه درخواست دادم و باید اسم سه نفر دیگه رو هم میگفتم اسم تو رو هم دادم دیگه حواست باشه بهت زنگ میزنن هیچی دیگه من گفتم اوک یه چند روزی گذشت زنگ زدن به من گفتن فردا بدو بیا ساعت یازده و نیم در سالن همایش فلان منم که تا باحال مصاحبه اینجوری نرفته بود قلبم شروع به تپش کرد با خودم گفتم تا وقته یکم اطلاعات دینی بببرم بالا هیچی دیگه اسامی مرجع تقلید باز کردم از یدونه اسم خوشم اومد انتخاب کرد بعدم رفتم یه چندتا احکام نماز اینارو هم حفظ کردم ساعت اذان چندتا روز های تاریخی اینا خو دیگه فردا شد ماهم حرکت کردیم به سمت سالن .رسیدیم پیاده شدیم و به سمت در مدرسه که بعد آن برسیم به سالن حرکت کردم در سالن باز کردم دیدم عه چرا اینهمه دختر چادری توی سالن نشستن سرمو خاراندم به اطراف نگاه کردم مث اینکه زمان اشتباه اومده بودم پس همون‌جوری عقب به عقب از در خارج شدم و بیرون به رفیقم زنگ زدم و مث اینکه تایم حدود ۴۰ دقیقه دیگه بود و الان تایم انتخاب مجری بازیگر اینها بود البته خودمم نفهمیدم اینا دقیقا چی هستن چیکار میکنن ولی امتیازات خوبی داشت هیچی دیگه بیرون منتظر زیر درختی منتظر ماندم تا رفیقمم بیاد بعد حدود ۴۵ دقیقه سر کله مهدی و هادی که همکلاسی هایم  و یک کلاس دهمی که نمی‌شناختمش و با شلواری گشاد آبی و پیراهنی آبی با یقه بسته بود به قیافه اش نمی‌خورد توانایی رقابت با ما را داشته باشد اما می‌دانستم رقیب است پیدا شد هیچی چند دقیقه بعد سیل دختران اومدن بیرون ما رفتیم تو  نشستیم مسئول مصاحبه اومد لبخند سردی زد یه برگه در آورد یه سوال انداخت تو دامنمون  واس تبلیغ چه کاری انجام میدید یا این کار چطور انجام میدید این سوال پرسید منو هادی و مهدی مث بز بهم زل زده بودیم و اونم به ما هیچی دیگه آخر هادی شروع کرد گفت با نام یاد خدا حضرت آقا در کیف ملت حضرت آقا میندازیم برای ملت حضرت آقا میریزیم برای دوستان حضرت اقای میچسبانیم بر پشت ملت هرچه میتوانست گفت یک حضرت آقا چسباند تهشمهدی نگاه کرد کمی مکث کرد خیلی مکث کرد مهدی فوت کردی پت و پت کنان گفت ما چیز میکنیم گروهی تشکیل میدهیم متشکل از تعداد دانش آموز گدرتمند هرکی مخالفت کرد میزنمش ایزی ایزی تامام تامام هیچی‌ فقط. دیدم یارو افتاده رو زمین کف میاره بالا صدا اسب میدهنوبت من رسید گفتم بسیار راحت است کاری می کنم در دو روز کل مدرسه عکس حضرت آقا بچسبونن روی لباسشون گفت احسنت چگونه گفتم قرعه کشی میکنم گفت قرعه کشی چیقانون میگذارم هرکه عکس‌ آقا روی پیراهنش چسباند یه قید قرعه شماره یکی از خواهران به وی اهدا خواهد شدهیچی فقط دیدم یکی افتاده زمین داره خون بالا میارهصدای گورخرم میده </description>
                <category>امیرخان</category>
                <author>امیرخان</author>
                <pubDate>Mon, 18 Sep 2023 00:32:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ میدانی گذر زمان با من چه کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40185968/%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-jpkwzrtfrz1f</link>
                <description>گاهی اوقات خیالم امید آرزویم میشود حال خوب حس سبز قلبم میشود خیال روزی امید است روزی حسرت چو قهوه تلخ روزگار است روزی فکر من در خیال فکر تو شاید امید به دیدار تو پمپاژ عشق اسمانی   بود در قلبم نگاهم گره  شده است  به اسمان نگاه کن اسمان فهمید در فراقت  چه در سوز گدازم سیاه کرده بر تن کشیده لباس سفید را از مرغان الماس پر چه خواهم چه نخواهم بازی وصال اینست اخر بازی  تیغ فراقست می برد چاقو بعد بریدن ها.      دل سیر شد به نداشته ها خیال روزی امید است روزی حسرت چو قهوه تلخ روزگار است روزی فکر من در خیال فکر تو شاید امید به دیدار تو پمپاژ عشق اسمانی   بود در قلبم نگاهم گره  شده است  به اسمان نگاه کن اسمان فهمید در فراقت  چه در سوز گدازم سیاه کرده بر تن کشیده لباس سفید را از مرغان الماس پر چه خواهم چه نخواهم بازی وصال اینست اخر بازی  تیغ فراقست می برد چاقو بعد بریدن ها.      من بریدم از تمام ستاره ها</description>
                <category>امیرخان</category>
                <author>امیرخان</author>
                <pubDate>Sat, 15 Apr 2023 23:28:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دقیقا در آینده قراره چه غلطی بکنم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40185968/%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%86%D9%87-%D8%BA%D9%84%D8%B7%DB%8C-%D8%A8%DA%A9%D9%86%D9%85-qcytnrtoxjpw</link>
                <description>خوب سوم علیک مو برگشتم اگرچه به ستون چپتون نیست ولی خوب میدونم از خوشحالی در پوست خود نمیجنگید خوب قضیه از این قرار یک روز از خواب بیدار شدم و انرژی زیادی در خودم یافتم  گفتم وقتشه دنیا رو تغییر بدم اما بعد از چهار ساعت خواب دیگه ......و خوردن  یک صبحانه و کمی ورزش که تا ساعت  یازده شب به طول انجامید . گفتم خوب الان باید چه بکنوم اینا پس به سراغ ایت الله گوگل رفته سرچی بکرده و خوب یک سری شغل پیشنهادی دریافتم حالا نوبت آن بود یکی یکی تست بکنم ببینم کدوم بهتره و پس بریم ببینم چیشد شغل پیشنهادی یک :مددکار اجتماعی(چرا ویرگول نمیشه موزیک خاص برای یک خط خاص انتخاب کرد)و حالا بعد رایزنی های مختلف قرار بر این شد مدتی را در اداره کمیته امداد  بزرگوار ایت الله خمینی رحمت الله علیه و ذریه به جز حسن خمینی به کار بشم پس در روز اول کاری شلواری لی آبی پیراهن سبز و کت سیاه پوشیده بودم تا روز اول کاری بسیار جدی و به نظر بیایم به ابتدای در اداره رسیدم سرم را بالا انداختم به انتهای راه رو که اتاقم آنجا بودم نگاه کردم و ناگهان به خودم گفتم اگر تا 5 ثانیه بعد  به اتاق نرسم خرم پس دوویدم یکی را بین راه زدم 5 نفری راه هم هول دارم رییس را هم یک دفعه جلو رویم سبز شد را به اتاقش پرت کردم و وارد اتاقم شدم کیف خالیم را که درونش نان پنیر بود را بر روی میز گذاشتم و با  همکارم  شروع به  احوال پرسی  کردم و به وی گفتم خوبی داش من خوبم به مولا تو چطوری بچه خوشگل موزیک چی داره که هععی میری پاش وی با نگاهی سرد چاییش را هورت کشید هوووووووووورت خیلی هووووووورت تا یک دقیقه آن چایی را هورت میکشید نههههههه دست بردار از اون جایی لعنتی  وی دست بر نداشت .بر وری  صندلی و پشت میزنم نشستم و منتظر اولین مددجو ماندم.... اولین مددجو   را دیدم خوب بود زیبا بود اوه نه اشتب شد برمیگردیم داستان عوض میکنم اولین مددجو را دیدم پیرزنی 40 ساله بود که امد و گفت سلام مادر. گفتم :سلام مادر  . پیرزن چهل ساله: مادر من مریضم     ....... من اسکل: مادر برو دکتر پیرزن چهل ساله : نمیدونم صدایی دیگه ازش نمی آمدفقط  کف اتاق افتاده بود داشت میلزید کف کرده بود  صدای اسب میداد همکار هم فقط دیدم خودشو پرت کرد پایین انداختنم بیرون ......شغل پیشنهاد 2:مشاور معنوی  (آخوند )از اونجایی که این شغل دردسر و زمان زیاد و مطالعه زیاد  میخواد  و من حال ندارم تصمیم گرفتم کمی میانبر بزنم و به  قسمت پرهیجان ماجرا بپردازم یعنی هدایت مردم . اما مشکل اینجا بود که من نیاز به لباس مبدل بودم و باید بدست میاوردم پس من و  چندتا از رفیق هایم جمع شدیم و برنامه ریخیتیم تا با حمله مسلحانه به محل سکنا  برادران تعدادی لباس برداریم  که دردسرش کمتر باشه پس ساعت دو بعد ظهر بعد از خوردن یک ساندویچ جلو حوزه وبیسیم کردن به علی که راه خیابان وورودی را ببندد و محسن که خط های تلفن را قطع کند یک   عینک افتابی مبدل و اسلحه دادش پنج ساله ام به آنجا هجوم بردیم و با صدای زیاد و زد و خرد   .  یواشکی و بدون این که کسی متوجه بشود یک لباس برداشتیم و امدیم حالا موقع هدایت کردن بود پس دوباره با رفیق هایم برنامه ریخیتم تا با یک حمله مسلحانه دیگر به مرکز تفریحات ناسالم شبانه مختلط به قسمت هیجانی ماجرا بپردازیم .......... بقیش بعدا شغل پیشنهادی سه :استنداپ کمدین اقا همنیجوری گفتم طنز بنویسم ببینم چطوره شاید چرت نوشته باشم ولی خوب نظرتون واسم با ارزشه </description>
                <category>امیرخان</category>
                <author>امیرخان</author>
                <pubDate>Sat, 10 Sep 2022 13:19:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتهای بی انتهایی ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40185968/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4-qjej0bstgpni</link>
                <description>دو سالی میشه نه یک سال 11 ماه . پرسه هایی که به انتهای رسیدن را فراموش کرده بودند .خیابان هایی که با تاریکی در عقد بودند تنها یک چراغ برقی که نورش میپرید در آن مکان سکنا گزیده بود رنگ خانه ها کمرنگ شده بود ارواح تاریک شب عشق بازی میکردند صدای سکوت آنقدر زیاد بود که دیگر چیزی را نمیشنیدم  فقط صدای زوزه باد که گله گوسفندان وجودم  حمله ور شده بود فکر غرق در ژرفای خودم رانده شده تر از حتی شیطان رجیم یا طلسم شده تر از حتی ساحران بادیه نشین انگار معلق میان همه جهان هایی که در یکدیگر لولیده اند. نمی دانم در تنهایی سیر میکنم  نگاهی به جهان اطراف به نرگس های مرده تنها ترین منم اما قلبم نوید میدهد وجود سایه هایی در اطراف که با صدای خواهش می آیند اما نه این صدای تنفر است .مزه سرما را میچشم  انگار که با او یکی شده ام صدای شکنجه آدمیان در جهنم احوال رسوخ شده به غایت پروانه های درونشان را می بویم صدای سایه های عظمت میگیرد چشمانم را از دیدن اطراف محروم میکنم و خودم را غرق در افکاری که هرکدام در جاده بی انتهای افکار خویش پرسه میزنند غرق میکنم  سایه ها اکنون در جوار من بودند میتوانستم لباس های آغشته به خونشان را که عطر ناامیدی را در هوا پراکنده میکردند را بچشم .ندای قلبم بلندم میشود اما ندایی همراه با تیر کشیدن دست رحمتم را در دستش میگیرم و میگویم آرام تر صدایت را کسی نمیشنود نگاه های پرتمنایش را رصد میکنم اما فقط میتوانم به او دلداری بدهم و بگویم هیس لالا گل لاله من سنگینی نگاه هایی که به من دوخته شده بود را حس میکردم میتوانستم تاریکی را لمس کنم و آن را بفشارم نگاهی چرخوانده شده همراه نفسی بند آمده و حبس ابد  با نگاهی در تواضع اتمام به سایه هایی که حال دیگر سایه نبودند چشمانی میخکوب به چهره هایی آشنا به صورتک هایی با چشمانی از حدقه بیرون زده زمزمه چیزهایی در زیر لب کت هایی چرمی سیاه تیره تر از سیاهی شب کفش های چرمی مخلوط از تیره رنگ ها و خونهای چسبیده به آن کمری خم چهره ایی سرد بی روح سفید تر از گچ گونه هایی کاملا تا زیر چانه کشیده و افتاده در این بین جیغ بلندی آن شیشه سکوت را شکست سایه دومی بود که با دستانش آسفالت را می تراشید و خنده هایی از ته دلش که آمیخته با جیغ گریه و اما خنده های مصنوعی که  از اجبار میزد به جنگ با سکوت رفته بود چشمه های جوشان استغفار  اشک هایم سرازیر شده بود سایه هایی که حال دیگر خودشان را به من چسبانده بودند و زمزه هایشان را بلند در گوشم زمزمه میکردند حرف هایی که مانند موج سونامی قلبم را ویران کردند بغضم ترکید اما ثانیه ایی بعد دستم را بر روی گلویم گذاشتم زخمی بزرگ را یافتم بوی نفس دیگر نمی آمد سایه ها  گلویم را فشردند و من را با زیر آن جاده سوق دادند دیگر صدا  ندای قلبم نمی آمد من توسط خودم کشته شدم ........ها راستی ناموسا فشار میخورم ویو ۱۰ تا لایک هیچی ?من اول متنو می‌نویسم بعد خودمو جر میدم تا ارایه ادبی بهش بیفزاییم متنی آرایه نداشته باشه متن نیست ✌️?</description>
                <category>امیرخان</category>
                <author>امیرخان</author>
                <pubDate>Fri, 22 Jul 2022 14:51:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نور های تاریک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40185968/%D9%86%D9%88%D8%B1-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-iynqodnwt5jo</link>
                <description>یک صبح دیگر یک روز دیگر بازهم خورشید آسمان را با تمام قوت شکافته و به میان پنجره امده بود  و نور تاریکش را بر صورتم میتاباند من نیز با چشمانی نیمه باز ،خسته، دوخته شده به ساعت  به عقربه هایی با سرعت تمام من را به جهنمم فرا میخواندند، بدون هیچ ابایی بدون هیچ امتناعی ، آیا درخواست زیادیست که بگویم            با ایستید .  درخت وجودم دیگر پای رشد ندارد آفت های زندگی قلبم را فاسد کرده اند  درون این انوار تاریکی غرق شده ام هر روز خدا غم آن بیرون منتظر من است تا طلبش را از من بگیرد و خشم ان طرف تر تا یقه ام بچسبد  فقط یک ثانیه با ایست . ولی آن عقربه ها  به من خندید و سرعتشان  را بیشتر کردند چاره ایی نبود   وقت آن شده بود لبخند مصنوعیم را  از درون کمد سیاهچاله های دلم بردارم و بر دهانم بگذارم  و بروم همه چیز مثل همیشه  مصنوعی بود شاید  هم سرد بی روح  زمخت، نرمی لطافت را خیلی وقت بود گم کرده بودم شاید آنها دیگر وجود ندارند زمان زیادی بود  که گل های رز محبت دلم خشکیده بودند کسی این اطرف ندای مدد محبت  آنها را نشید تا ز آب محبت سیرابشان کند جای آنها را خار و خاشاک ها تلخی و حسد و دو رویی گرفته بود هیچ راه برا گذر از این بیابان نیست هر صدای تیک تیک ساعت مثل پتک بر نفس خسته  یاد آوری میکرد وقت رفتن نزدیک است زمان سوختن نزدیک است  و مدام و مدام تکرار میشد این حال بد را کسی ندید؟دیدند اما  باز هم کسی ندید این روح گمگشته ام را کسی ندید؟دلهای بی روح را که توان دیدچشمه های خشکیده ام را کسی ندید؟دل بی آب محبت را که توان دیدسوسن سنبل و بلبل های دلم را چی؟آنها را خیلی وقت است که اینجا کسی ندیدصدای مددهای بلندم را چی؟در دلهای بی روح که توان شعر خواندروح آدمیان به  کجا کوچیده اند؟به زیر ماسک های زمخت پر ادعابا تشکر از خواهرم در تولید نسخه صوتی من رو همراهی کرد</description>
                <category>امیرخان</category>
                <author>امیرخان</author>
                <pubDate>Wed, 11 May 2022 17:56:34 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>