<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه کاظمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_40211159</link>
        <description>جایی میان حل مسائل فیزیک و شیمی تصمیم گرفتم آدم‌ها را دنبال کنم که برایم معنی دارند...و اکنون اولین خان از هفت خان رستم را در دانشگاه تهران به پایان رساندم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 04:47:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1025052/avatar/4GTqU6.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه کاظمی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_40211159</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آخرین جرعه آب‌میوه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40211159/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%B1%D8%B9%D9%87-%D8%A2%D8%A8-%D9%85%DB%8C%D9%88%D9%87-rwjqtj7bbahq</link>
                <description>با بی میلی از اتاقش خارج می‌شوم.میدانیتمام شدن ۵۰ دقیقه مثل لحظه‌ ایست که آخرین جرعه آبمیوه خنکت را در گرمای تابستان می‌نوشی و می‌گویی ای کاش تموم نمی‌شد .به خیابان می‌رسم. کرکره ها پایین است.تا چشم کار می‌کند جای پارک گیر می‌آید. و این قسمت عجیب این روزهاست. کویید۱۹ و تعطیلی مراکز خرید!اما بازهم چیزی از جذابیت درختان دوطرف خیابان کم نمی‌شود.سوار ماشین می‌شوم.یکی ماشینش را دوبله پارک کرده و مجبورم منتظر بمانم که یا پلیس بیاید یا راننده ماشین.شیشه را پایین می‌دهم و موسیقی را پخش می‌کنم .به درختان نگاه میکنمسبز سبز.جذاب تر از همیشه .ماسکم را پایین می‌دهم.نسیمی دلنواز صورتم را نوازش می‌کند.انگار درختان دوطرف خیابان را آذین بسته اند. مناسبتش را نمی‌دانم.این همه صبوری از من بی سابقه است!تقریبا ده دقیقه منتظر راننده‌ی خوش وجدان می‌مانم. اما عجیب است که وقتی می آید نه با او بحث میکنم نه برایش بوق می‌زنم.شاید برای همسرش گل خریده شاید برای فرزندششاید برای مادرشنمی‌دانم.سرم درد می‌کند.دوشنبه ها بعد جلساتم حال عجیبی دارم . از یک طرف انگار چشمانم روشن می‌شود و همه جا واضح تر از قبل . با رنگ و بویی دیگر.از طرف دیگر سردرد ،دندان درد،خستگیسردرد سردردسردرد</description>
                <category>فاطمه کاظمی</category>
                <author>فاطمه کاظمی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jul 2021 12:02:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر در تاریکی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40211159/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-aqeg1tt1klxo</link>
                <description>نمی‌دانم لحظه ای که لامپ اتاقت را خاموش می‌کنی و روی تخت دراز می‌کشی به چه فکر می‌کنی. گوشیت را چک می‌کنی یا عینکت را در می‌آوری. شاید هم بالشت را مرتب می‌کنی. نمیدانم چه حسی داری موقعی که بعد از یک روز پر فراز و نشیب وقتی کمرت تشک را لمس می‌کند احساس آرامش داری یا نه. شاید هم اینستاگرام را چک می‌کنی و به پیام‌های بی پاسخ جواب می‌دهی. اما برای من لحظه ای که سرم را روی بالشت می‌گذارم انگار خستگی‌ام می‌رود. از زمانی که گوشی دار شدیم، خیال‌پردازی‌های قبل از خواب را بوسیدیم گذاشتیم کنار. اما این روزها که به xوyم در مختصات این جهان فکر می‌کنم و دنبال مسیر آینده‌ام، جای خالی خیال‌پردازی‌های قبل از خواب را حس می‌کنم. زمانی که در تاریکی سفر می‌کردم. به هر جا که می‌خواستم.راستیاگر بگویم چشم‌هایت را ببند و به جهان رویاهایت برو، میتوانی بروی یا توام مثل من غرق فضای مجازی شده ای؟</description>
                <category>فاطمه کاظمی</category>
                <author>فاطمه کاظمی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jul 2021 00:32:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند لحظه کنارم بنشین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40211159/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-oqg0psjbd4bd</link>
                <description>احساس کردم رشته نخی در گردنم میخواهد خودش را به من نشان دهد. سرم را بالا گرفتم و متوجه شدم یک ساعت است که غرق مطالعه‌ام، بی آنکه بدانم. نسیم خنکی از کنارم رد شد یا حداقل من دوست داشتم فکر کنم آنقدر خنک است که مرا متوجه اطراف کند. بی‌اختیار احساس کردم شهریور است و این نسیم پاییزی و صدای برگ درختان است که زنگ آیفون روحم را فشار می‌دهد.‌ درست مانند یکی از غروب‌های شهریور قبل که در پارک مشغول مطالعه بودم و آنقدر جذاب بود که غرق در سرمستی بودم. اما امروز ۱۹ تیر است و دمای هوای ۴۰ درجه. آرام آرام نوای قرآن قبل از اذان در گوشم پیچید. همه چیز درست پشت سرهم اتفاق می‌افتاد. زیباترین گرگ و میش تیرماه بود. دست‌های مادرم رو به آسمان بلند شده بود. بی اختیار آرزو کردم سرمستی و حال امروز را دوباره تجربه کنم. شوق فهمیدن مطالبی که قبلاً برایت سخت بود. شوق ادامه دادن... کاش می‌توانستم تو را چند لحظه جای خودم بنشانم تا لذت ببری. چیزی که در روزگار کرونا کمیاب است و چند لحظه‌ش غنیمت!</description>
                <category>فاطمه کاظمی</category>
                <author>فاطمه کاظمی</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jul 2021 01:17:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فتلیه دندانم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40211159/%D9%81%D8%AA%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-cstnyfxzusv4</link>
                <description>حکایت دندان درد های وسط جلسه روان‌درمانی عجیب است. انگار دندان هایم شمع های سفید محکمی‌اند که فتیله‌ش درد می‌کند.گاهی بعد کابوس‌هایم این درد را حس می‌کنم.شقیقه هایم درد می‌کند. چشمانم را می‌بندم تا کمی بخوابم. شاید رویایی دیگر پایان امروز باشد. بعد از چند دقیقه به خود آمدم. انگار شبیه لالایی های مامانم را زمزمه می‌کردم تا بخوابم. و این قشنگ ترین اتفاق امروز است.بعد از مدت‌ها خودم را بغل کردم و برای خودم لالایی خواندم. در روانشناسی به «شفقت ورزی به خود» معروف است اما من اسمش را می‌گذارم عشق . عشقی که از درونت و برای درونت است.</description>
                <category>فاطمه کاظمی</category>
                <author>فاطمه کاظمی</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jul 2021 18:37:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر به روشنایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40211159/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-gf2fkwoyuo9o</link>
                <description>چشمانم را باز کردم. از تاریکی شب به روشنایی روز سفر کردم. سکوت خانه برایم عجیب بود. ساعت چند است؟ ای وای! تا ساعت یک چیزی نمانده و من هنوز آماده نشدم. کمی مکث کردم و چشمانم را بستم.- نه فاطمه، تو آماده ای!- چرا؟- مگه آماده نمی شی که بگی حول حالنا الی احسن حال؟- آره خب.- اما شرطش فقط گفتن این دعا و لباس نو پوشیدن نیست! شرطش‌ پذیرفتن خودته. روبرو شدن با فاطمه. روبرو شدن با تمام جنبه های وجودت که سرکوب کردی یا نکردی. که تو این کارو کردی. رفتی سراغش. هر هفته براش وقت گذاشتی. زحمت کشیدی. مقاومت کردی. اما بازم رفتی و حرف زدی.پس آماده ای.اما جنس این آمادگی با سال‌های قبل فرق داره. - مطمئنی؟- فال حافظتو یک‌بار دیگه بخون:سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کردوان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کردگوهری کز صدف کون و مکان بیرون استطلب از گمشدگان لب دریا می‌کردمشکل خویش بر پیر مغان بردم دوشکو به تأیید نظر حل معما می‌کرددیدمش خرم و خندان قدح باده به دستو اندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کردگفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیمگفت آن روز که این گنبد مینا می‌کردچشمانم را باز می‌کنم. ساعت نه است.جایی بین ۱۳۹۹ و ۱۴۰۰</description>
                <category>فاطمه کاظمی</category>
                <author>فاطمه کاظمی</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jul 2021 18:32:14 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>