<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sadegh behroozian</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_40299607</link>
        <description>خادم امام رضا.
عاشق ایرانگردی.
دانشجوی کاردانی روابط عمومی.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 22:28:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4852806/avatar/nYsmYR.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sadegh behroozian</title>
            <link>https://virgool.io/@m_40299607</link>
        </image>

                    <item>
                <title>معجزات حضرت رضا(ع) مرا تکان داد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40299607/%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D8%A7%D8%AA-%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA-%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D8%B9-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-y0j0bjwndh3t</link>
                <description>بیداری از خواب غفلت:در شب یازدهم ذیقعده سال ۱۳۶۳ که تولّد حضرت «علی بن موسی الرّضا» علیه‌السّلام است، من در مشهد بودم، آن روزها از همه چیز حتّی از خدا و دین و معنویات بطور کلّی غافل بودم، گاهی بعضی از دوستان تذکراتی به من می‌دادند که خدائی هست. قیامتی هست. کمالات روحی و معنوی هست. و بالأخره انسانیتی هست. امّا من متوجّه نمی‌شدم و به آخور و دنیا و حیوانیت خود، مثل اکثر مردم مشغول بودم، ولی در آن شب گذرم به صحن مقدّس حضرت «علی بن موسی الرّضا» علیه‌السّلام افتاد، چراغانی مفصّلی کرده بودند و میلاد مسعود آن حضرت را جشن گرفته بودند. و با آنکه ساعت ده شب بود، در میان صحن مطهّر، جمعیت زیادی با وِلْوِلِه و شور عجیبی مطلبی را به یکدیگر تذکر می‌دادند! و آن مطلب این بود: که امشب تا به حال ۲۱ نفر از مریضهای صعب العلاج، که در حرم و اطراف آن دخیل شده بودند، شفا یافته‌اند و هر کدام از مردم مدّعی دیدن چند نفر از آنها را بودند و خودشان ناظر شفا یافتن آنها بودند. در این بین یک نفر از مقابل ما گذشت، دیدم مردم به او اشاره می‌کنند و می‌گویند: این هم یکی از آنها است من جلو رفتم تا از حقیقت حال او تحقیق کنم آن مرد به چشمم آشنا بود، لذا اوّل پرسیدم: من شما را کجا دیده‌ام؟ او به من گفت: دیشب در فلان رستوران با هم غذا می‌خوردیم، شما دلتان به حال من سوخته بود و با تأسّف به من نگاه می‌کردید. من حدود نیم ساعت در مقابل شما نشسته بودم.من با شنیدن این جملات، به یادم آمد که شب گذشته من برای صرف غذا به رستورانی رفته بودم. در مقابل میز ما مرد فلجی که از هر دو پا عاجز بود روی چرخی نشسته بود و غذا می‌خورد و بسیار در زحمت بود. من دلم به حالش سوخت و حتّی از او اجازه گرفتم که اگر مایل باشد پول غذایش را بدهم، حالا این همان مرد است، که در مقابل من سالم راه می‌رود! اوّل با ناباوری عجیبی به او گفتم: ممکن است پاهایت را به من نشان بدهی ببینم چگونه سلامتش را یافته. آخر من شب گذشته پاهای او را دیده بودم، که فقط دو قطعه استخوانی بیش نبود و ابدا گوشت و ماهیچه‌ای نداشت. او فوراً شلوارش را بالا زد، دیدم پاها به طور معمول چاق و پر گوشت شده! و ابدا اثری از فلج در آنها دیده نمی‌شود!اینجا بود که ناگهان فریاد زدم:خدا جان کور باد چشمی که تو را نمی‌بیند، چرا من این همه از تو غافل بوده‌ام، مرا ببخش، خدا جان به من مهربانی کن، اگر تو مرا نیامرزی من به کجا پناه ببرم؟مردم دور من جمع شده بودند و از من جریان را سؤال می‌کردند ولی من به هیچ وجه حوصله حرف زدن با آنها را نداشتم و تا صبح در آنجا اشک می‌ریختم و بر گذشته خود، که عمری را به غفلت گذرانده بودم! می‌گریستم و تصمیم گرفتم، که هر چه سریع‌تر خود را به کمالات روحی برسانم و نگذارم دوباره زرق و برق دنیا مرا به خواب غفلت فرو ببرد.منبع:کتاب سیر الی الله(نویسنده: آیت الله سیدحسن ابطحی)</description>
                <category>Sadegh behroozian</category>
                <author>Sadegh behroozian</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 01:01:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملاقات باامام زمان (عج)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40299607/%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%AC-xqwhtom3v9ts</link>
                <description>مسجد جمکران:مسجد جمکران جایگاه عشّاق و محلّ دیدار با امام زمان روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء است.آیا می‌دانید این مسجد با عظمت و پر معنویت چگونه ساخته شد؟ چرا پایگاه و مرکز ملاقات با حضرت بقیةالله علیه‌السّلام گردید؟!این مسجد بیش از هزار سال قبل، به عنوان دفتری برای آنکه یک روزی در قم حوزه‌ی علمیه تشکیل می‌شود و باید نوکران و جیره خواران آن حضرت در جائی با آن آقا ملاقات روحی و معنوی داشته باشند و عرض ارادت کنند افتتاح گردید.امروز این مسجد، بزرگترین محلّی است که مردم تنها به یاد امام عصر عجّل الله تعالی له الفرج در آن جمع می‌شوند و از آن سرور، حاجت می‌گیرند.اگر بخواهیم تنها تشرّفات و ملاقاتهائی که در این مسجد مقدّس رخ داده، بنویسیم شاید صدها جریان و حکایت جمع‌آوری شود ولی چه کنم که بعضی از آنها را صاحبانش راضی نبودند که نقل کنم و بعضی چون مربوط به زندگی خصوصی‌شان بود نمی‌توانستم افشاء نمایم و بعضی جزء اسرار آل محمّد علیهم السّلام بوده که نباید آشکار شود. و بالاخره بعضی از آنها هضمش برای مردم کم‌استعداد مشکل بود که باور کنند. به هر حال این مسجد که امروز مورد توجّه زوّار است و تا چند سال قبل مکرّر اتّفاق می‌افتاد که حتّی شبهای جمعه، جز چند نفر معدودی در آن بیتوته نمی‌کردند، میعادگاه یاران و دوستان و خدمتگزاران حضرت «بقیةالله» ارواحنا فداه می‌باشد.ضمناً باید متذکر این نکته شد، که بعضی از دشمنان دانا، یا دوستان نادان که می‌خواهند اهمیت این مسجد مقدّس را تضعیف کنند می‌گویند: این جریان در خواب واقع شده و «حسن بن مُثله» این مطالب را در خواب می‌دیده است، ولی در تمام کتابهائی که این حکایت را نوشته‌اند تصریح شده که جریان در بیداری واقع شده و هیچ قسمتش در خواب نبوده است.اصل قضیه این است:در کتاب بحارالانوار جلد ۵۳ صفحه‌ی ۲۳۰ و کتاب «تاریخ قم» و کتاب «مونس الحزین» و کتاب «نجم الثاقب» نقل شده است.شیخ عفیف و صالح «حسن بن مُثله جمکرانی» فرمود: من در شب سه شنبه هفدهم ماه مبارک رمضان سال ۳۹۳هجری قمری در منزل خود در قریه‌ی «جمکران» خوابیده بودم، ناگهان در نیمه‌های شب، جمعی به درِ خانه‌ی من آمدند و مرا از خواب بیدار کردند و گفتند: برخیز که حضرت بقیةالله امام مهدی علیه‌السّلام تو را می‌خواهند.من از خواب برخاستم و آماده می‌شدم که در خدمتشان به محضر حضرت ولی عصر علیه‌السّلام برسم و خواستم در آن تاریکی پیراهنم را بردارم، گویا اشتباه کرده بودم و پیراهن دیگری را برمی‌داشتم و می‌خواستم بپوشم، که از خارج منزل از همان جمعیت صدائی آمد که به من می‌گفت: آن پیراهن تو نیست، به تن مکن! تا آنکه پیراهن خودم را برداشتم و پوشیدم، باز خواستم شلوارم را بپوشم، دوباره صدائی از خارج منزل آمد که: آن شلوار تو نیست، نپوش! من آن شلوار را گذاشتم و شلوار خودم را برداشتم و پوشیدم.و بالأخره دنبال کلید درِ منزل می‌گشتم، که در را باز کنم و بیرون بروم، صدائی از همانجا آمد، که می‌گفتند: درِ منزل باز است، احتیاجی به کلید نیست.وقتی به درِ خانه آمدم، دیدم جمعی از بزرگان ایستاده‌اند و منتظر من هستند! به آنها سلام کردم، آنها جواب دادند و به من «مرحبا» گفتند.من در خدمت آنها به همان جائی که الآن مسجد جمکران است، رفتم.خوب نگاه کردم، دیدم در آن بیابان تختی گذاشته شده و روی آن تخت فرشی افتاده و بالشهائی گذاشته شده و جوانی تقریباً سی ساله بر آن بالشها تکیه کرده و پیرمردی در خدمتش نشسته و کتابی در دست گرفته و برای آن جوان می‌خواند و بیشتر از شصت نفر در اطراف آن تخت مشغول نمازند!این افراد بعضی لباس سفید دارند و بعضی لباسهایشان سبز است.آن پیرمرد که حضرت «خضر» علیه‌السّلام بود مرا در خدمت آن جوان که حضرت «بقیةالله» ارواحنا فداه بود، نشاند و آن حضرت مرا به نام خودم صدا زد و فرمود:«حسن مُثله» می‌روی به «حسن مسلم» می‌گوئی تو چند سال است، که این زمین را آباد کرده و در آن زراعت می‌کنی. از این به بعد دیگر حقّ نداری در این زمین زراعت کنی و آنچه تا به حال از این زمین استفاده کرده‌ای باید بدهی تا در روی این زمین مسجدی بنا کنیم!و به «حسن مسلم» بگو: این زمین شریفی است، خدای تعالی این زمین را بر زمینهای دیگر برگزیده است و چون تو این زمین را ضمیمه‌ی زمین خود کرده‌ای خدای تعالی دو پسر جوان تو را از تو گرفت ولی تو تنبیه نشدی و اگر از این کار دست نکشی خدا تو را به عذابی مبتلا کند که فکرش را نکرده باشی.من گفتم: ای سید و مولای من! باید نشانه‌ای داشته باشم، تا مردم حرف مرا قبول کنند و الاّ مرا تکذیب خواهند کرد.فرمود: ما برای تو نشانه‌ای قرار می‌دهیم، تو سفارش ما را برسان و به نزد «سید ابوالحسن» برو و بگو: با تو بیاید و آن مرد را حاضر کند و منافع سالهای گذشته‌ی این زمین را از او بگیرد و بدهد، تا مسجد را بنا کنند و بقیه‌ی مخارج مسجد هم از «رهق» به ناحیه‌ی اردهال که مِلک ما است بیاورد و مسجد را تمام کنند و نصف «رهق» را وقف این مسجد کردیم تا هر سال درآمد آن را برای تعمیرات و مخارج مسجد بیاورند و مصرف کنند.و به مردم بگو: به این مسجد توجّه و رغبت زیادی داشته باشند و آن را عزیز دارند و بگو: اینجا چهار رکعت نماز بخوانند، که دو رکعت اوّل به عنوان تحیت مسجد است، به این ترتیب:در هر رکعت بعد از حمد هفت مرتبه «قُلْ هُوَالله اَحَدُ» و تسبیح رکوعها و سجودها هر یک هفت مرتبه است.و دو رکعت دوّم را به نیت نماز صاحب الزّمان علیه‌السّلام بخوانند، به این ترتیب در هر رکعت در سوره‌ی حمد جمله‌ی «اِیاک نَعْبُدُ وَ اِیاک نَسْتَعینُ» را صدبار بگویند و تسبیح رکوعها و سجودها را نیز هفت مرتبه تکرار کنند و نماز را سلام دهند بعد از نماز تسبیح حضرت زهرا سلام الله علیها را بگویند و سپس سر به سجده گذارند و صد مرتبه صلوات بر پیغمبر و آلش بفرستند سپس فرمود: «فمن صلّیهما فکانّما صلّی فی البیت العتیق» یعنی: کسی که این دو نماز را در اینجا بخواند، مثل کسی است، که در کعبه نماز خوانده است.وقتی این سخنان را شنیدم با خودم گفتم: که محلّ مسجدی که متعلّق به حضرت صاحب الزّمان علیه‌السّلام است همان جائی است، که آن جوان با چهار بالش نشسته است.به هر حال حضرت بقیةالله علیه‌السّلام به من اشاره فرمودند که: مرخّصی، من از خدمتش مرخّص شدم، وقتی مقداری راه به طرف منزلم در جمکران رفتم، دوباره مرا صدا زدند و فرمودند:در گله‌ی گوسفندان «جعفر کاشانی چوپان» بُزی است که تو باید آن را بخری، اگر مردم ده جمکران پولش را دادند بخر و اگر هم آنها پولش را ندادند، باز هم از پول خودت آن بُز را بخر و فردا شب که شب هیجدهم ماه مبارک رمضان است، آن بُز را در اینجا بکش و گوشتش را اگر به هر بیماری که مرضش سخت باشد و یا هر علّت دیگری که داشته باشد، بدهی خدای تعالی او را شفا می‌دهد و آن بُز ابلق، موهای زیادی دارد و هفت علامت در او هست که سه علامت در طرفی و چهار علامت دیگر در طرف دیگر او است.باز من مرخّص شدم و رفتم، دوباره مرا صدا زدند و فرمودند:ما هفتاد روز، یا هفت روز دیگر در اینجا هستیم (اگر بر هفت روز حمل کنی شب بیست و سوّم می‌شود و شب قدر است و اگر بر هفتاد روز حمل کنی شب بیست و پنجم ذیقعده است، که شب بسیار بزرگی است).به هر حال مرتبه‌ی سوّم از خدمتشان مرخّص شدم و به منزل رفتم و تا صبح در فکر این جریان بودم صبح نمازم را خواندم و به نزد «علی المنذر» رفتم و قصّه را برای او نقل کردم و علامتی که از امام زمان علیه‌السّلام باقی مانده بود در محلّ مسجد فعلی زنجیرها و میخهائی بود که در آنجا ظاهر بود دیدیم، سپس با هم خدمت «سید ابوالحسن الرّضا» رفتیم وقتی به درِ خانه‌ی آن سید جلیل رسیدیم، دیدیم خدمتگزارانش منتظر ما هستند.اوّل از من پرسیدند: تو اهل جمکرانی؟گفتم: بله.گفتند: «سید ابوالحسن» از سحرگاه منتظر شما است.من خدمتش رسیدم سلام کردم، جواب خوبی به من داد و به من احترام گذاشت و قبل از آنکه من چیزی بگویم فرمود: ای حسن مُثله! شب گذشته در عالم رؤیا شخصی به من گفت: مردی از جمکران به نام حسن مُثله نزد تو می‌آید، هر چه گفت حرفش را قبول کن و به او اعتماد نما که سخن او سخن ما است و باید حرف او را رد نکنی من از خواب بیدار شدم و از آن ساعت تا به حال منتظر تو هستم!من جریان را مشروحاً به ایشان گفتم.او دستور داد اسبها را زین کنند و ما سوار شدیم و با هم حرکت کردیم و به نزدیک ده جمکران رسیدیم «جعفر چوپان» را دیدیم که با گله‌ی گوسفندانش در کنار راه بود من میان گوسفندان او رفتم، دیدم آن «بُز» با جمیع خصوصیاتی که فرموده بودند در عقب گله‌ی گوسفندان می‌آید آن را گرفتم و تصمیم داشتم پول آن را بدهم و «بُز» را ببرم. «جعفر چوپان» قسم خورد که من تا به امروز این «بُز» را در میان گوسفندانم ندیده بودم و امروز هم هر چه خواستم او را بگیرم نتوانستم ولی نزد شما آمد و آن را گرفتید و این «بُز» مال من نیست!من «بُز» را به محلّ مسجد فعلی بردم و او را طبق دستوری که فرموده بودند کشتم و «سید ابوالحسن الرّضا» دستور فرمودند که: «حسن مسلم» را حاضر کنند و مطلب را به او فرمودند و او هم منافع سالهای گذشته‌ی زمین را پرداخت و زمین مسجد را تحویل داد.مسجد را ساختند و سقف آن را با چوب پوشانیدند و «سید ابوالحسن الرّضا» آن زنجیرها و میخهائی که در آن زمین باقی مانده بود، در منزل خود گذاشت و به وسیله‌ی آن بیمارها شفا پیدا می‌کردند.من هم از گوشت آن بز به هر مریضی که دادم شفا یافت.«سید ابوالحسن الرّضا» آن زنجیرها و میخها را در صندوقی گذاشته بود و ظاهراً بعد از وفاتش وقتی فرزندانش می‌روند که مریضی را با آنها استشفاء کنند، می‌بینند که مفقود شده است!(این بود قضیه‌ی ساختمان مسجد )منبع:کتاب ملاقات باامام زمان (نویسنده سید حسن ابطحی)</description>
                <category>Sadegh behroozian</category>
                <author>Sadegh behroozian</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 17:38:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقایسه گلکسی S25ultra در برابر گلکسی S24 Ultra</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40299607/%D9%85%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D9%87-%DA%AF%D9%84%DA%A9%D8%B3%DB%8C-s25ultra-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%DA%AF%D9%84%DA%A9%D8%B3%DB%8C-s24-ultra-ffxirz8r4fyi</link>
                <description>از آنجایی که Galaxy S25 (مدل پایه) و Galaxy S24 Ultra از دو نسل متفاوت هستند، این مقاله برای مخاطبان بسیار جذاب خواهد بود؛ زیرا مخاطب بین «بهترین مدل سال گذشته» و «جدیدترین مدل امسال» مردد است.1_طراحی و کیفیت ساخت؛ گلکسی S25 اولترا چقدر از گلکسی S24 اولترا بهتر است؟در مقایسه گلکسی S25 اولترا با گلکسی S24 اولترا از نظر طراحی، اولین نکته‌ای که توجه را جلب می‌کند، شباهت کلی این دو گوشی به سبک گوشی‌های سری نوت سامسونگ است. هر دو دستگاه ظاهری آشنا، مستطیلی و جذاب دارند که امضای طراحی پرچم‌داران سامسونگ به شمار می‌رود. با این حال، سامسونگ در نسل جدید برخی اصلاحات جزئی اما مؤثر را اعمال کرده که تجربه کاربری را تحت تاثیر قرار داده است.گلکسی S25 اولترا با ابعاد 162.8 در 77.6 در 8.2 میلی‌متر، نسبت به S24 اولترا که ابعادی معادل 162.3 در 79.0 در 8.6 میلی‌متر دارد، کمی باریک‌تر و کم‌عرض‌تر شده است. کاهش عرض به اندازه 1.4 میلی‌متر و ضخامت به میزان 0.4 میلی‌متر شاید در نگاه اول جزئی به نظر برسد، اما در دست کاملاً محسوس است و باعث شده گوشی جدید سامسونگ خوش‌دست‌تر و خوش‌فرم‌تر شود.از نظر وزن نیز گلکسی S25 اولترا با وزن 218 گرم، نسبت به S24 اولترا که 232 گرم وزن دارد، سبک‌تر است. این کاهش وزن در کنار باریک‌تر شدن کناره‌ها و طراحی نسبتا گردتر گوشه‌های فریم، باعث شده کار با S25 اولترا راحت‌تر و حس و حال بهتری داشته باشد. در نتیجه اگر خوش‌دستی برایتان اهمیت دارد، S25 اولترا برنده این بخش از مقایسه است.2_مقایسه نمایشگر گلکسی S25 اولترا با گلکسی S24 اولترادر مقایسه نمایشگر گلکسی S25 اولترا و گلکسی S24 اولترا، شاهد ارتقاء قابل توجهی در عملکرد کلی هستیم. S25 Ultra با امتیاز کلی 160، در صدر رده‌بندی DXOMARK قرار گرفته و در بخش‌هایی مانند رنگ و ویدیو پیشرفت چشمگیری نسبت به نسل قبل داشته است.هرچند که در بخش خوانایی در شرایط نوری مختلف و کیفیت و نرمی لمس، امتیاز پایین‌تری نسبت به S24 Ultra دارد، اما در مجموع تجربه بهتری ارائه می‌دهد چون این اختلافات فاحش نیست.در مجموع، گلکسی S25 اولترا گزینه پیشرفته‌تری برای کاربرانی است که دقت رنگ، کیفیت ویدیو و رتبه‌بندی جهانی برایشان اهمیت دارد. اما اگر لمس دقیق‌تر و روشنایی بهتر در شب برایتان اولویت دارد، S24 Ultra هنوز یک انتخاب قابل تأمل است.3_بررسی طول عمر باتری، سرعت شارژر و کیفیت اسپیکر گلکسی S25 اولترا و گلکسی S24 اولتراطول عمر باتری:با وجود آنکه هر دو مدل از باتری 5000 میلی‌آمپرساعتی استفاده می‌کنند و سامسونگ همچنان از نوع جدید «سیلیکون-کربن» بهره نگرفته، اما عملکرد S25 اولترا کمی بهبود یافته است. بیشترین تفاوت مربوط به زمان پخش ویدیو و مرور وب است که به ترتیب حدود 1 ساعت و بیش از 2 ساعت بیشتر از گلکسی S24 اولترا دوام می‌آورد.در استفاده روزمره، این تفاوت‌ها هرچند قابل اندازه‌گیری هستند، اما برای اکثر کاربران تفاوت چشمگیری ایجاد نمی‌کنند. مثلاً گلکسی S25 اولترا در مقایسه با گلکسی S24 اولترا در وب‌گردی یا بازی ممکن است حدود 10 تا 15 دقیقه در شرایط واقعی بیشتر دوام بیاورد، اما این اختلاف بیشتر در استفاده‌های طولانی‌مدت مشخص می‌شود.سرعت شارژر:در زمینه سرعت شارژ، هر دو گوشی از توان اسمی یکسانی برخوردار هستند و عملکرد تقریباً مشابهی نیز دارند. شارژ کامل S25 Ultra حدود 6 دقیقه سریع‌تر انجام می‌شود و در نیم ساعت هم تنها 3 درصد سریع‌تر شارژ می‌شود.کیفیت اسپیکر:در تست‌های صوتی، هر دو مدل گلکسی S25 اولترا و گلکسی S24 اولترا عملکردی مشابه در شدت بلندی صدا ثبت و عدد 24.6- LUFS را کسب کردند که در محدوده‌ی «بسیار خوب» قرار می‌گیرد. هر دو گوشی از دو بلندگو بهره می‌برند؛ یکی در پایین دستگاه و دیگری در بالا که همزمان نقش بلندگوی مکالمه را هم ایفا می‌کند.با این حال، گلکسی S25 اولترا در مقایسه با گلکسی S24 اولترا خروجی صدای شفاف‌تر، گرم‌تر و کمی غنی‌تر در برخی ترک‌های موسیقی از خودش به نمایش گذاشت. تفاوت آنقدر نیست که کاربران عادی متوجه آن شوند، اما در شرایطی مانند پخش موسیقی با جزئیات بالا یا تماشای فیلم، صدای S25 اولترا طبیعی‌تر و دل‌نشین‌تر به گوش می‌رسد.در نتیجه، در هر سه بخش، باتری، شارژ و اسپیکر گلکسی S25 اولترا پیشرفت‌های جزئی اما قابل توجهی نسبت به نسل قبل دارد، اگرچه هیچ‌کدام از این تفاوت‌ها به‌تنهایی نمی‌توانند عامل اصلی برای ارتقاء باشند، اما در کنار هم تجربه‌ای روان‌تر و بهینه‌تر فراهم می‌کنند.4_عملکرد سخت‌افزاری و نرم‌افزاری گلکسی S25 اولترا در مقایسه با گلکسی S24 اولترااما می‌پردازیم به عملکرد و قدرت سخت‌افزاری دو گوشی پرچم‌دار سامسونگ یعنی گلکسی S25 اولترا و گلکسی S24 اولترا. با توجه به ارتقاء چیپ‌ست، بهینه‌سازی فرکانس‌ها و تفاوت در نتایج بنچمارک، مشخص می‌شود که S25 اولترا از نظر پردازشی یک گام جلوتر ایستاده؛ با این حال تفاوت‌ها برای همه کاربران محسوس نخواهد بود.گلکسی S25 اولترا به جدیدترین چیپ‌ست کوالکام یعنی اسنپدراگون 8 الیت برای گلکسی مجهز شده که با لیتوگرافی 3 نانومتری ساخته شده است. این تراشه نه‌تنها در مصرف انرژی عملکرد بهتری دارد، بلکه فرکانس پردازنده و واحد پردازش گرافیکی آن نیز اندکی افزایش یافته و در مجموع به کارایی روان‌تر دستگاه کمک می‌کند.در مقابل، گلکسی S24 اولترا از چیپ‌ست نسل قبلی یعنی اسنپدراگون 8 نسل 3 استفاده می‌کند که در زمان عرضه خود یکی از قدرتمندترین پردازنده‌ها محسوب می‌شد. هر دو مدل از نسخه‌های سفارشی‌شده‌ی مخصوص سامسونگ بهره می‌برند که باعث افزایش جزئی فرکانس‌ها نسبت به نسخه‌های استاندارد می‌شود، اما این تفاوت در تجربه‌ی روزمره چندان محسوس نیست.از نظر حافظه، هر دو مدل در نسخه پایه دارای 12گیگابایت رم و 256 گیگابایت حافظه ذخیره‌سازی هستند. نسخه‌ای با 16 گیگابایت رم و 1 ترابایت حافظه فقط برای گلکسی S25 اولترا و آن هم در بازار چین عرضه شده، پس در نسخه‌های پایه تفاوتی وجود ندارد. همچنین در بازار داخل کشور ما هم اگر مدل 16 گیگابایتی گلکسی S25 اولترا یافت شود، قطعا تجربه‌ی بهتری در مقایسه با S24 اولترا از خودش به نمایش می‌گذارد.اما نکته‌ی مهمی که نباید فراموش کنیم، پایداری پردازشی است. اگرچه اسنپدراگون 8 الیت پردازنده بسیار قدرتمندی است، اما زیر فشار سنگین پردازشی و گرافیکی به شدت افت توان پیدا می‌کند. همین وضعیت را به شکل کمی بهتر برای گلکسی S24 اولترا هم شاهد هستیم. به صورت کلی، وضعیت دو گوشی در بخش پایداری به شرح زیر است.نرم‌افزاردر بخش نرم‌افزار، اگرچه هر دو گوشی 7 سال آپدیت دریافت می‌کنند اما گلکسی S25 اولترا 1 سال آپدیت بیشتری می‌گیرد. چرا که با اندروید 15 به بازار آمده در حالی که گلکسی S24 اولترا با اندروید 14 در دسترس قرار گرفته است.طبیعی است گلکسی S25 اولترا تجربه بهتری را از لحاظ نرم‌افزاری در اختیار شما قرار دهد، اما S24 اولترا هم تمام امکاناتی که این گوشی دارد، یا بخش بزرگی از آن را دریافت خواهد کرد. بنابراین جای هیچ نگرانی از این بابت نباید باشد. مگر اینکه یک سری قابلیت نرم‌افزاری خاص، بعدا به گوشی‌های سامسونگ اضافه شود که مختص گلکسی S25 اولترا باشد.5_مقایسه دوربین گلکسی S25 اولترا با گلکسی S24 اولترادوربین اصلی:در بخش دوربین، هر دو گوشی از همان سنسور 200 مگاپیکسلی سامسونگ استفاده می‌کنند، که پیش‌تر هم در گلکسی S23 اولترا دیده بودیم. بنابراین از نظر سخت‌افزاری، تغییری در دوربین اصلی رخ نداده.تفاوت‌ها در پردازش تصویر خلاصه می‌شود؛ جایی که گلکسی S25 اولترا عکس‌هایی با شارپنس کمتر و جزئیات طبیعی‌تر ثبت می‌کند. با این حال، تفاوت آنقدر جزئی است که در بسیاری از شرایط نادیده گرفته می‌شود.در عکاسی شبانه، برتری به S24 اولترا می‌رسد؛ عکس‌های آن کمی نویزدارتر، اما واضح‌ترند، در حالی که تصاویر S25 اولترا نرم و گاهی بیش از‌ حد پردازش‌شده به نظر می‌رسند.فوق عریضتنها تغییر سخت‌افزاری واقعی در گلکسی S25 اولترا همینجاست. سنسور 12 مگاپیکسلی قدیمی جای خود را به یک حسگر 50 مگاپیکسلی جدید داده. با این حال، نتیجه برخلاف انتظار است. تصاویر گلکسی S24 اولترا با وجود رزولوشن کمتر، شارپ‌تر و شفاف‌تر هستند، در حالی که S25 اولترا رنگ‌ها را کمی بهتر مدیریت می‌کند.زوم 3 برابریدر هر دو مدل از همان لنز با زوم اپتیکال 3 برابر استفاده شده است و نتایج نیز بسیار مشابه‌اند. در شرایط نوری ایده‌آل، گلکسی S24 اولترا گاهی جزئیات دقیق‌تری را ارائه می‌دهد، اما تفاوت به‌قدری جزئی است که تنها در بررسی‌های تخصصی دیده می‌شود.زوم 5 برابریدر زوم 5 برابر، عکس‌ها در هر دو گوشی از سطح جزئیات خوبی برخوردارند، اما تفاوت اصلی در تراز سفیدی است. گلکسی S25 اولترا رنگ‌ها را طبیعی‌تر ثبت می‌کند و از این نظر برتری کوچکی دارد.زوم 10 برابریدر بزرگ‌نمایی 10 برابری، هر دو گوشی عملکرد نزدیکی دارند، اما گلکسی S25 اولترا در برخی صحنه‌ها جزئیات دقیق‌تری را حفظ می‌کند. هرچند تصاویر همچنان کمی مصنوعی به نظر می‌رسند، اما نمایش لبه‌ها و بافت‌ها در مدل جدید بهتر انجام شده است.سلفیهم گلکسی S25 اولترا و هم گلکسی S24 اولترا از همان سنسور دوربین سلفی استفاده می‌کنند و در عمل نیز تفاوت خاصی دیده نمی‌شود. البته پردازش تصویر در S25 اولترا کمی بهبود یافته و رنگ پوست‌ها را طبیعی‌تر نمایش می‌دهد، اما این به‌تنهایی یک مزیت تعیین‌کننده نیست. در کل، دوربین سلفی هر دو گوشی همچنان یکی از بهترین‌های بازار است.فیلمبرداریهر دو مدل امکانات فیلم‌برداری گسترده‌ای دارند، از جمله فیلم‌برداری 4K با نرخ‌های مختلف روی تمام دوربین‌ها. گلکسی S25 اولترا اما در برخی موارد امکانات بیشتری ارائه می‌دهد، از جمله ضبط 8K و 4K@120 با دوربین فوق عریض و پشتیبانی از ویدئوی Log و HDR 10 بیتی. در عمل، تفاوت کیفیت در نور روز اندک است؛ حتی در زوم 3 برابر، S24 اولترا جزئیات بهتری دارد، اما در زوم 10 برابر، کنتراست بهتر و وضوح بالاتر در S25 اولترا دیده می‌شود.سخن پایانیاختلاف قیمت گلکسی S25 اولترا و S24 اولترا در بحث ارزش خرید این دو گوشی، حرف اول را می‌زند. چرا که در بخش نرم‌افزاری و سخت‌افزاری شاهد اختلافی نیستیم که آنقدر فاحش باشد که بخواهد روی تصمیم‌مان اثر بگذارد. در حال حاضر گلکسی S24 اولترا با قیمت 94.500.000 تومان و گلکسی S25 اولترا در همین کانفیگ با قیمت 112.890.000 تومان در دیجی‌کالا به فروش می‌رسند. این یعنی بین آن‌ها یک اختلاف قیمت تقریبا 18 میلیون تومانی وجود دارد.</description>
                <category>Sadegh behroozian</category>
                <author>Sadegh behroozian</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 16:04:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه طبس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40299607/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B7%D8%A8%D8%B3-jhebq95xqa4f-jhebq95xqa4f-jhebq95xqa4f-jhebq95xqa4f</link>
                <description>سفر به طبس(عروس کویر ایران):به همراه پدر و مادرم سوار قطار مشهد طبس شدیم،خوشحالی عجیبی دردلم بود.طبس شهر پدریم ،شهربهارنارنج،شهر درخت نخل خرما،شهری که من همیشه مشتاق و عاشق این بودم که به این شهر سفر کنم.در قطار یک خانم مسن خون گرم طبسی با ما هم کوپه بود و برای نگهداری از مادرش به طبس میرفت از صحبت کردن و حتی لهجه طبسی این خانم در طول مسیرراه لذت میبردم.هم کوپه ای خیلی خوبی داشتیم گرم صحبت بودیم که نفهمیدیم چطوری ۷/۸ساعت زمان گذشت که ناگهان صدای مهماندار را شنیدیم که میگفت به شهر طبس نزدیک شدیم لطفا ملحفه های خود تا کنید و تحویل دهید.ما۶۵۰کیلومتر راطی کردیم و به مقصد رسیدیم.شب شده  بود نسیم خنکی می وزید،شوق زیادی داشتم یکی از اقوام پدریم در راه اهن به دنبال ما آمد و سوار شدیم من مثل ندید پدیدها به خیابان های زیبای طبس به درخت نخل های زیبا به مغازه ها نگاه میکردم خاطراتی برایم زنده میشد که این خاطرات در بهترین روزهای عمرم درسفرهای قبلی در گذشته دور گذرانده بودم.به روستایمان که (دیهشک)نام داشت رسیدیم.کوچه های این روستا حس فوق العاده ای بهم می داد سرم از شیشه ماشین بیرون کردم فقط نظاره میکردم اطراف را جوی آب درخت های نخل خرما،دیوارهای کاه گِلی آسمان پاک و پرستاره انگار خدا من را به بهترین جای دنیا برده است.در دلم همیشه آرزو دارم که برای زندگی به اینجا بیایم و کنار اقوام مهربان ،ساده دل مهمان نوازم باشم.مقداری از شب را در کنار آتش همراه بااقوام سپری کردیم.درخانه باغی  که پراز درخت نخل زیبا بود و متعلق به یکی از فامیل ها بود مستقرشدیم.صبح به همراه فامیل که گاو و گوسفندو بز داشتند به طویله رفتیم تا به آنها غذا بدیم خیلی حس خوبی داشتم هم دامداری و هم کشاورزی روتجربه کردم.واقعا زندگی روستایی بسیار زندگی سالمیه چون همه چیز ارگانیک ومحصول دست خودتو میخوری.صبح یکروز حرکت کردیم و به طرف باغ گلشن که یکی از باغ های اصیل با قدمت این شهر بود رفتیم.باغ گلشنزیبایی بی نظیر این باغ منو محو خودش کرده بود در استخر این باغ مرغابی ها و پلیکان های زیادی بود که شنا میکردند و من به این پرنده ها فارغ از غم دنیا نگاه میکردم وبه قدرت خدا پی میبردم و یکسره خداروشکر میکردم.یکی از سرگرمی های اطراف باغ گلشن شترسواری بود که بلیطش تهیه کردم و شتر سواری رو هم تجربه کردم.خیلی باید مواظب بود چون ارتفاع خیلی زیاده و شتر هنگام راه رفتن خیلی اینور اونور میشه باید خودتو محکم بگیری.بعد به طرف امام زاده حسین ابن موسی کاظم (برادر اصلی امام رضا)حرکت کردیم،چشمم به گنبد آقا خورد سلام دادم فضای حرم بی نظیره پر از درخت نخل، حوض و فواره آب،فضای سرسبز گل های رنگی رنگیداخل حرم به ضریح چسبیدم برای حوائج خودم و همه مردم ایران دعا کردم.اشک از چشم هایم جاری شد این آقا خیلی کریم هستند و حاجت میدن.حس حال سبک شدن داشتم،زیارت نامه خوندمو به میدان اصلی شهر که میدان امام خمینی نام داره رفتیم.شب ها درخیابان ها، کوچه پس کوچه های این شهر پیاده راه میرفتیم بوی بهار نارنج (فصل بهار بود)تمام شهر را پر کرده بود و نسیم خنکی به صورتت میوزیدانگار داری تو کوچه های بهشت راه میری.اصلا خواب نداشتم چون فقط دوست داشتم تمام شهرو پیاده قدم بزنم و لذت ببرم باخودم گفتم تاچشم بهم بزنی سفر تموم میشه باید  نهایت استفاده از این سفر رو بکنم.دور میدان اصلی این شهر( بازار اصلی شهر طبس)پراز مغازه های مس فروشی که زیبایی بی نظیری به اطراف این میدان و خیابان داده بود.هرسال که می آیم یک تیکه ظرف مسی برای یادگاری برای خودم میخرم.یکروز به کویر حلوان که در ۷۰کیلومتری شهر طبس است رفتیم منظره بی نظیر کویر برای عکاسی فوق العاده است.بیشتر گردشگران شب ها به کویر می آیند و اُتراق میکنند تا ستاره هارو با تلسکوپ ببینند.لمس و بازی با ماسه های نرم و قهوه ای رنگ کویر آرامش خاصی به انسان میده.کویرحلوانروز بعد به یکی دیگر از جاهای دیدنی که حمام مرتضی علی نام داشت (از یک طرف کوه آب گرم و از طرف دیگرکوه  آب سرد به یک رودخانه میریزد به همین دلیل حمام مرتضی علی نام دارد)رفتیم.حدود یکساعت و نیم  در رودخانه راه رفتیم تا به طاق شاه عباسی رسیدیم،طاق شاه عباسی قدمت زیادی دارد و از آثار تاریخی بسیار زیبای ایران میباشد.حتما باید برای آمدن به اینجا دمپایی برداشت چون باید درون رودخانه راه بروی تا به طاق عباسی برسی.هرکس پادرد یا هر درد عضلانی داشته باشد باقدم زدن  در این رودخانه درد او خوب میشود.روز بعد به ازمیغان (شالیزار برنج طبس)برای صبحانه رفتیمازمیغانبساط املت آتیشی رو برپا کردیم ،صبحانه که خوردیمدر برکه های آبی که در این مکان تفریحی بود و مردم شنا میکردند شیرجه زدیم و شنا کردیم حسابی توی اون هوای گرم خنک شدیم یک قسمت های خطرناکی داشت که هشدار دادن اونجا شنا نکنیم و با تابلو منطقه خطر غرق شدن رو مشخص کرده بودنددر این مکان هم سنگ بزرگ سفیدی بنام (تخته عروس) که باید حدود ۴۵ دقیقه از صخره ها مسیرهای سخت برکه های آب عبور کرد که به این تخت عروس برسیم.خلاصه شب و روزمون به تفریح و گردش میگذشت.طبس جاهای دیدنی زیادی داره مثل کال جنی، سد کریت، دریاچه نمک،ارگ طبس و....که همه این هارو یکبار باید بری واقعا طبیعت بی نظیری داره از سوغاتی های این شهر (سبزی خشک ، بهارنارنج،خرمای طبس،مس،رب انار )میتونم بگم که میشه خرید.</description>
                <category>Sadegh behroozian</category>
                <author>Sadegh behroozian</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 17:10:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرگذشت عجیب عالم برزخ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40299607/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%B9%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%B2%D8%AE-micqk7w0sqdd</link>
                <description>جوانی به نام «محمّد شوشتری» که پدر و مادرش در تهران زندگی می‌کنند و در یک حادثه‌ی اتومبیل رانی از دنیا رفته و جریان عجیب زندگی عالم بعد از مرگ خود را برای یکی از دوستانش در مدّت ده شب هر شبی چند دقیقه که اوائل در خواب و بعد در بین خواب و بیداری و سپس در بیداری بوده و تمام مطالبش از طرفی با آخرین نظرات علماء علم‌الرّوح و از طرف دیگر با احادیث اسلامی کاملاً تطبیق می‌کند، چنین نقل کرده است.دوستش که از مردان معروف علم و دانش است می‌گفت:همان روزی که او تصادف کرده بود و من نمی‌دانستم که او مرده، شبش وی را در خواب دیدم که با عجله به طرف من می‌آید و با خوشحالی کامل می‌گوید: من مرده‌ام، من می‌خواهم جریانات بعد از مرگم را هر شب چند دقیقه برای تو بگویم! تو حاضری به آنها گوش بدهی؟ برایت خیلی آموزنده است. من گفتم بسیار خوب شروع کن.او گفت: این طور که نمی‌شود بیا با هم به ویلائی که همین امروز تحویل من داده‌اند برویم و آنجا روی مبل بنشینیم و تکیه بدهیم و میوه و آجیل بخوریم و آن وقت من با خیال راحت برای تو جریانات بعد از مرگم را نقل کنم.من گفتم: برویم. و با این جمله، دو نفری به راه افتادیم و به درِ باغ بزرگی رسیدیم، درِ باغ از طلا و نقره و جواهرات ساخته شده بود. او با اشاره و اراده‌ای بدون آنکه دستش را دراز کند و در را باز کند (مثل وقتی که انسان اراده می‌کند دستش را بلند نماید، بلند می‌شود) درِ باغ را باز کرد و ما دو نفری وارد باغ شدیم و مستقیماً به طرف قصری که در وسط باغ بود رفتیم. حالا این باغ چه خصوصیاتی داشت بماند، زیرا در ضمن مطالبی که برای من نقل می‌کند، خصوصیات باغ را هم تا حدّی خواهم گفت.این قصر اتاقهای زیادی داشت ولی در وسط این اتاقها تالار بزرگی وجود داشت که صدها مبل مخملی نرم در اطرافش گذاشته بودند. من و او در گوشه‌ای از این تالار، پهلوی یکدیگر نشستیم. او حس کرده بود که من مبهوت این باغ و این قصر شده‌ام و ممکن است به سخنانش گوش ندهم.لذا به من گفت: اگر می‌توانی شش دانگ حواست را به من بدهی قضیه‌ام را شروع کنم.گفتم: بسیار خوب این کار را می‌کنم. لذا با دقّت مطالب او را گوش دادم و به ذهنم سپردم و وقتی بیدار شدم فوراً آنها را نوشتم و اینک تحویل شما می‌دهم.اوگفت: اولا به شما بگویم راحت ترین مرگ برای کسانی است که وابستگی دنیا نداشته باشندو تزکیه‌ی نفس کرده مرگ دفعی و ناگهانی است،(۱) زیرا من وقتی تصادف کردم اصلاً متوجّه نشدم که مرده‌ام، فقط وقتی چشمم به بدنم افتاد که فرمان ماشین به سینه‌ی جسدم فشار آورده و قلب مرا له کرده متوجّه شدم که مرده‌ام.در این بین که نمی‌دانم همان لحظه‌ای بود که تصادف کردم یا بعد از تصادف (چون به قدری سریع بود که این موضوع را متوجّه نشدم) دیدم جوان خوش‌قیافه‌ای دست مرا گرفته و به طرفی می‌برد. به او سلام کردم، او با تبسّم جواب خوبی به من داد و گفت: نترس من به تو از هر کسی مهربانترم، زیرا تو دوست دوستان و دوست ارباب من هستی.گفتم: دوستان و ارباب شما چه کسانی هستند؟گفت: من خدمتگزار خاندان پیامبر اسلامم و دوستان من هم همانها هستند،(۲) من آمده‌ام شما را به خدمت آنها ببرم، آنها به من گفته‌اند شما می‌آئید و من به استقبال شما آمده‌ام.گفتم: اسم شما چیست؟آن جوان گفت: اسم من «ملک الموت» است.من به او گفتم: در دنیا شما را طور دیگری معرّفی کرده‌اند، اهل منبر می‌گفتند: شما با مردم خیلی با خشونت و تندی رفتار می‌کنید ولی من حالا از شما این همه مهربانی و محبّت می‌بینم.حضرت «ملک الموت» با چشمهای بسیار زیبا و درشت و پلکهای بلند و صورت نورانی و بسیار وجیه نگاه محبّت‌آمیزی به من کرد و با حیای عجیبی فرمود: راست می‌گویند، بعضی از ما گاهی مجبوریم که با دشمنان شما شیعیان و کسانی که خیلی دنیاپرستند قدری خشونت کنیم.(۱) آنها آن را می‌گویند و الاّ خدای تعالی در من و گروهی که من در آنها هستم به هیچ وجه غضب بیجا و سبعیت که از صفات حیوانی است قرار نداده بلکه ما هم مثل حضرت «جبرائیل» افتخار خدمتگزاری «اهل بیت عصمت و طهارت» علیهم السّلام را داریم و مطیع آنها هستیم، آنها هر صفت خوبی که داشته باشند، ما هم باید به همان صفت متّصف باشیم و آنها دارای خلق عظیم و مهربانی کاملی هستند.(۲)در اینجا من از خواب بیدار شدم و مطالب فوق را که آقای «محمّد شوشتری» برایم گفته بود همه را یادداشت کردم و چون نمی‌دانستم که او فوت شده متوحّش از خانه بیرون آمدم و یکسره به درِ منزل او رفتم که متأسّفانه تازه خبر فوت او به اهل خانه‌اش رسیده بود و آنها فوق‌العاده ناراحت بودند. فردای آن روز آنچه را که او از مطالب بالا برای من گفته بود، با احادیث اسلامی (کتاب بحارالانوار جلد ۶) و سخنان دانشمندان غربی در کتابهای «عالم پس از مرگ» و کتاب «انسان روح است نه جسد» و کتاب «عالم ماوراء قبر» و چند کتاب دیگر مقایسه کردم و دیدم مطالب او کاملاً با آنها تطبیق می‌کند.ضمناً چون او به من وعده کرده بود که تا ده شب اینبرنامه را ادامه دهد و بعد متوجّه شدم که رؤیایم هم صادقه بوده زیرا من که نمی‌دانستم او فوت شده و تصادف کرده است و بعد دیدم همین طور بوده است لذا تا شب بعد، ساعت شماری می‌کردم که باز به خواب بروم و او را ببینم تا وی از عالم پس از این عالم به من اطّلاعاتی بدهد.ساعت ده شب خوابیدم، هنوز به خواب نرفته بودم ولی چشمهایم گرم شده بود و به اصطلاح در حالت «خلسه» و یا بین خواب و بیداری بودم که دیدم باز او نزد من آمد و گفت: حاضری بقیه‌ی جریان را بشنوی؟گفتم: منتظرت بودم.گفت: هنوز تو آمادگی نداری که من از این زودتر نزد تو بیایم، تو نمی‌توانی مرا در بیداری ببینی، لذا صبر کرده‌ام تا به خواب بروی و روحت از قید جسدت رها شود و با من سنخیت پیدا کنی تا بتوانم نزد تو بیایم، سپس گفت:بالأخره آن جوان خوش قیافه یعنی حضرت «ملک الموت» با همان مهربانی و محبّت فوق‌العاده مرا به خدمت «خاندان عصمت و طهارت» علیهم السّلام برد و در بین راه دو نفر جوان خوش قیافه که مثل خودش بودند و من همانجا فهمیدم آنها حضرات «نکیر» و «منکر» و یا «بشیر» و «مبشّرند» چند سؤال کوتاه از من کردند و بعد به من اجازه‌ی عبور دادند.(۱)در اینجا من از حضرت «ملک الموت» پرسیدم: پس سؤال قبر چه می‌شود؟ ایشان گفتند: چون جسد تو له شده است، همینجا که روی قبر تو است از روحت سؤال شد و سؤال قبر تو همین است.گفتم: قبر من کجا است؟گفت: همینجا و اشاره به زمین کرد. من نگاه کردم دیدم بدن مرا زیر خاکها کرده‌اند و من کنار بدن له شده‌ام در راه عبور به خدمت «خاندان عصمت» علیهم السّلام قرار گرفته‌ام. خواستم مقداری متأثّر و محزون بشوم حضرت «ملک الموت» فرمودند: بیا برویم معطّل اینها نشو، آنچه را که امروز خواهی دید سبب می‌شود که همه چیز را فراموش کنی و با یک چشم بهم زدن مرا به محضر مبارک «پیغمبر اکرم» صلی الله علیه وآله و «فاطمه‌ی زهراء» و «ائمّه‌ی اطهار» علیهم السّلام رساند و خودش با من وداع کرد و رفت و من به محضر آنها مشرّف شدم.(۱) در اینجا ناگهان من از آن حال بین خواب و بیداری پریدم و دیگر در آن شب هر چه کردم آقای «محمّد شوشتری» را ندیدم.ولی بعد که به روایات مراجعه کردم، مطالبی را که او در شب دوّم گفته بود یعنی مشرّف شدن به محضر «معصومین» علیهم السّلام دیدم عیناً از «ائمّه‌ی اطهار» نقل شده که به عنوان نمونه روایت اوّل و دوّم و سوّم و پنجم و ششم و هفتم و هشتم و نهم و دهم و چند حدیث دیگر از باب هفتم ابواب موت بحار(۲) شاهد صدق سخنان او می‌باشد.شب سوّم در اتاق خلوت قبل از خواب مقداری دعاء خواندم و حال توجّهی پیدا کردم و ذکر «لاحول و لاقوّة الاّ بالله العلی العظیم» زیاد گفتم، نمی‌دانم به خواب رفته بودم یا هنوز بیدار بودم که ناگهان دیدم:شَبَح روح «محمّد شوشتری» در گوشه‌ی اتاق ظاهر شد و گفت: امشب خوب کاری کردی که این دعاها، بخصوص «لاحول و لاقوّة الاّ باللّه» را زیاد گفتی زیرا امشب با آنکه من زیاد کار داشتم ولی مرا به خاطر دعاهای تو اجازه دادند که به نزدت بیایم و با تو بقیه‌ی قضایائی را که امروز و دیشب اتّفاق افتاده در میان بگذارم.و سپس ادامه داد و گفت: من از وقتی که به خدمت حضرات «معصومین» علیهم السّلام مشرّف شده‌ام با آنکه هیچ لیاقت محضر آنها را ندارم، در عین حال مایل نیستم لحظه‌ای از خدمتشان دور شوم، امّا در همان لحظات اوّل متوجّه شدم که روح من از نظر بعضی از کمالات ناقص است و هنوز بعضی از صفات رذیله در من هست که نباید به خود اجازه بدهم با داشتن آن صفات، زیاد در میان آنها باشم. و حال من عیناً مثل کسی بود که با لباس چرکین و دست و صورت کثیف و آلوده به مجلس بزرگان وارد شود و بخواهد با آنها مجالست نماید.امّا به مجرّد آنکه در خود احساس شرمندگی کردم یکی از اولیاء خدا که نباید برای تو اسمش را نقل کنم نظافت و تزکیه‌ی روح مرا به عهده گرفت و از امروز من مثل شاگردی که به مدرسه می‌رود مشغول تحصیل کمالات روحی شده‌ام و بنا شد که من اوّل خودم را از بعضی صفات رذیله با راهنمائی آن ولی خدا پاک کنم و سپس معارفم را تکمیل نمایم و خود را به کمالات روحی برسانم و بعد لیاقت معاشرت با «ائمّه‌ی اطهار» علیهم السّلام را پیدا کنم.و ای کاش من این کارها را در دنیا انجام داده بودم که دیگر اینجا معطّل نمی‌شدم زیرا انسان تا لذّت مجالست با «خاندان عصمت» علیهم السّلام را نچشیده، نمی‌تواند بفهمد که چقدر معاشرت با آنها ارزش دارد. وقتی لذّت معاشرت با آنها را احساس کرد آن وقت به او بگویند باید بروی و مدّتها از ما دور باشی تا خودت را تمیز کنی و اصلاح نمائی، آن وقت ناراحتی فراق عذابی بس الیم است.اینجا آقای «محمّد شوشتری» شروع به گریه کرد و گفت: بنابر این به شما توصیه می‌کنم تا در دنیا هستید هر چه زودتر نفس خود را تزکیه کنید و خود را به کمالات روحی برسانید تا اینجا راحت باشید،(۱) حالا من با اجازه‌ی شما می‌روم تا به درسهایم برسم و ان‌شاءالله شاید چند شب دیگر باز به سراغت بیایم.من هم از آن حال که نمی‌دانم خواب بودم یا بیدار، بیرون آمدم و دیگر او را ندیدم.ضمناً همان گونه که از این ارتباط استفاده می‌شود و در روایاتی هم به آن اشاره شده اگر شیعیان و مؤمنین در روحشان بعضی از صفات رذیله وجود داشته باشد، باید آنها را در عالم برزخ تزکیه کنند و معارف حقّه را یاد بگیرند و به کمالات روحی برسند و خود را برای ورود به عالم قیامت و بهشت آماده نمایند،(۲) زیرا ممکن نیست کسی که حتّی سر سوزنی در نفسش از اخلاق رذیله وجود داشته باشد به بهشت وارد گردد و باز تزکیه‌ی نفس در عالم برزخ آسانتر از قیامت است و در حقیقت تزکیه‌ی نفس در عالم برزخ آن هم با کمک اهل بیت عصمت علیهم السّلام در حقیقت شفاعت آنها است که مخصوص شهداء است.(۳)بعد از شب سوّم متأسّفانه تا چند شب هر چه دعاء خواندم و کلمه‌ی «لاحول و لاقوّة الاّ بالله العلی العظیم» را گفتم از آقای «محمّد شوشتری» خبری نشد.بعد از چهار شب وقتی که مشغول نماز شب و تهجّد بودم ناگهان او را در بیداری با لباس بسیار تمیز و نورانی و صورت بسیار زیبا و وجیه در مقابل خودم دیدم، اوّل مقداری ترسیدم ولی او با صدای بسیار لطیفش به من گفت: نترس تا بقیه‌ی قضایایم را برای تو نقل کنم. و بعد ادامه داد و گفت: من در این چند روز علاوه بر آنکه مشغول یاد گرفتن معارف و تزکیه‌ی نفس بودم با دوستان و آشنایان هم ملاقات می‌کردم.(۱)همه آنجا هستند، همه‌ی دوستان سابقی که مرده‌اند و شیعه‌ی حضرت مولا «امیرالمؤمنین» علیه‌السّلام بوده‌اند. سه روز قبل که به میان اجتماع ارواح شیعیان در «وادی السّلام» رفتم(۲) اوّل کسی را که دیدم مرحوم فلانی بود (در اینجا نام یکی از علماء و مردان متّقی را که با من و او رفیق بود برد.) او مرا به جمعی از دوستان حضرت مولا معرّفی کرد و آنها دور مرا گرفتند و هر یک از من احوال دوستانشان را می‌پرسیدند.یکی از من پرسید: چند روز است از عالم دنیا آمده‌ای؟ گفتم: همین دیروز بیرون آمده‌ام. او با شنیدن این جمله رو به سائر ارواح کرد و گفت: خیلی او را سؤال پیچ نکنید زیرا او خسته است و از ناراحتی فوق‌العاده‌ی جان کندن خلاص شده است.من گفتم: نه اتفاقاً به قدری در این سفر راحت بودم که هیچ خسته نشده‌ام.گفتند: مگر تو چگونه از دنیا بیرون آمدی؟گفتم: با ماشین تصادف کردم و به کلّی درد احساس نکردم و فوراً حضرت «ملک الموت» با محبّت فوق‌العاده‌ای مرا به محضر «خاندان عصمت و طهارت» علیهم السّلام برد و نگذاشت من زیاد ناراحت بشوم.دیگری از من پرسید: تو اهل کجائی؟گفتم: در فلان شهر زندگی می‌کردم.گفت: فلانی را می‌شناسی؟گفتم: بله او در دنیا است. باز نام فرد دیگری را از من سؤال کرد که او را هم می‌شناختم، به او گفتم: او هم تا چند ماه قبل در دنیا بود. و باز از شخص دیگری سؤال کرد که اتفاقاً او مرد گناهکاری بود و از اعوان ظلمه بود و در رژیم طاغوت دست در کار بود و با این شخص ظاهراً نسبتی داشت.گفتم: او چند سال است از دنیا بیرون آمده. گفت: پس نزد ما نیامده، حتماً اعمال زشتش دامنگیرش شده و او را حبس کرده‌اند.من سؤال کردم: او را کجا حبس می‌کنند؟گفت: معلوم نیست، زندانهای متعدّدی هست ولی بیشتر احتمال دارد در میان همان قبرش حبسش کنند.(۱) گفتم: من می‌توانم با او ملاقات کنم؟او گفت: برای تو چه فایده دارد جز آنکه ناراحت بشوی و برای او هم نمی‌توانی کاری انجام دهی.گفتم: مایلم برای آنکه قدر محبّت و ولایتم را نسبت به «خاندان عصمت» علیهم السّلام بدانم کیفیت عذاب قبر را مشاهده کنم.گفت: پس من هم همراه تو می‌آیم، شاید اگر قابل عفو باشد از حضرت مولا برای او تقاضای عفو کنیم.بعد از آن ما با هم به قبرستان رفتیم. همان طوری که او گفته بود آن شخص را در قبرش حبس کرده بودند، ما از ملائکه‌ای که موکل او بودند اجازه گرفتیم که با او ملاقات کنیم و با هر زحمتی بود او را دیدیم.(۱)ابتداء از او پرسیدیم: بعد از مرگ چه بر سرت آمد؟ او آهی کشید و گفت: شما حال مرا می‌بینید، الآن چند سال است که از همین سلول تنگ و تاریک بیرون نرفته‌ام، ابتداء وقتی حضرت «ملک الموت» با من روبرو شد خیلی با تندخوئی جان مرا گرفت، مرا خیلی اذیت کرد. همه‌ی ملائک با خشونت و تندی با من روبرو می‌شدند. وقتی مرا در قبر گذاشتند مثل این بود که مرا در گودالی از آتش گذاشته‌اند، می‌سوختم و در عذاب بودم تا آنکه حضرت «امیرالمؤمنین» و سائر «ائمّه» علیهم السّلام را دیدم و از آنها کمک خواستم. آنها گفتند: تو در دنیا ما را فراموش کردی و دوستان ما را زیاد اذیت نمودی حالا باید تا مدّتی کفّاره‌ی گناهانت را بپردازی و بالأخره به من اعتنائی نکردند و مرا در اینجاگذاشته‌اند.(۱) حالا دستم به دامنتان، شما که آزادید به پسرم بگوئید تا برای من از مردم طلب رضایت کند و از فقراء و ضعفاء دستگیری نماید و از مال خودم که نزد او هست برای من خیرات کند و پولی به کسی یا کسانی بدهد که لااقل ده هزار صلوات بفرستند و ثوابش را به من نثار کنند، شاید من از این مهلکه نجات پیدا کنم.(۲)در این موقع آقای «محمّد شوشتری» و آن منظره از مقابل چشمم ناپدید شدند و نور عجیبی بر من مستولی گردید و من دیگر آنها را ندیدم.ضمناً مطالب او با احادیث و روایات و آخرین نظرات علمی دانشمندان علم‌الرّوح کاملاً تطبیق می‌کند.زیرا در روایات آمده که «امام صادق» علیه‌السّلام فرمودند: ارواح با یکدیگر در جوّ ملاقات می‌کنند و یکدیگر را می‌شناسند و وقتی روحی تازه بر آنها وارد می‌شود، یعنی از دنیا نزد آنها می‌رود می‌گویند: او را راحت بگذارید زیرا از هول بزرگی نجات یافته، بگذارید استراحت کند.بعد آنها احوال دوستانشان را که در دنیا بوده‌اند می‌پرسند، اگر تازه وارد جواب داد که: او هنوز در دنیا است، امیدوار می‌شوند که او به زودی به آنها ملحق می‌شود و اگربگوید او قبل از من از دنیا رفته، آنها می‌گویند: وای، او نزد ما نیامده معلوم است اهل عذاب بوده است.(۱)در پنجمین شب که او را دیدم (و از شرح چگونگی ملاقاتمان معذورم) او برای من خصوصیات بهشت عالم برزخ را شرح داد.آن شب باز خود را در گوشه‌ی همان قصری که در باغ بزرگی بود و شب اوّل آن را در خواب دیدم مشاهده کردم، او به من گفت: این باغ و قصر تنها مال من است و به هر یک از مرده‌ها که مؤمن و شیعه باشند مثل این و یا بهتر از این باغ و قصر را می‌دهند، اگر مایلی بیا با هم در این باغ گردش کنیم و خانه‌ی جدید مرا با جمیع خصوصیاتش ببین.من اظهار تمایل کردم، او فوراً از جا برخاست و مرا به گردش برد. باغ بسیار بزرگی بود، همه چیزش غیر از آن چیزهائی بود که ما در دنیا دیده‌ایم. لطافت و ظرافت بر تمام اشیاء آن باغ حکومت می‌کرد. چند نهر در این باغ جاری بود. یکی از این نهرها شیر خالصی بود که شفّافیت فوق‌العاده و مزه‌ی بسیار خوبی داشت، زیرا من برای آنکه بتوانم شرح آنها را برای شما نقل کنم از آن نهرها مقداری آشامیدم. نهر دیگری از عسل مصفّا در گوشه‌ی دیگر باغ جاری بود که فوق‌العاده زلال و روان و بدون چسبندگی و بسیار خوشمزه بود.و همچنین نهر سوّم که در وسط باغ جاری بود و از هر دو تای آنها شیرین‌تر و شفّاف‌تر بود و اسمش نهر کوثر بود زینت فوق‌العاده‌ای به باغ می‌بخشید. در این باغ انواع بلبلها به رنگهای مختلفی که حیرت‌آور بودند، درختهائی که پر از میوه بودند، دوشیزگانی که همه آماده‌ی خدمت بودند و جوانهای پسری که به نام «غلمان» همه مهیای انجام اوامر صاحب باغ بودند بسیار به چشم می‌خوردند.خاک این باغ به قدری معطّر بود که انسان فکر می‌کرد آن را از مشک و زعفران ایجاد کرده‌اند.(۱)ولی آنچه مرا به حیرت انداخته بود این بود که این باغ با همه‌ی عظمتش برای من که هنوز در دنیا بودم در بُعد و حالت دوّم واقع شده بود، یعنی عیناً مانند عکسهای دو بُعدی بود که وقتی از طرفی نگاه می‌کنیم یک بُعدش دیده می‌شود و وقتی از طرف دیگر به همان عکس نگاه می‌کنیم بُعد دیگرش مشاهده می‌گردد.من محلّ آن باغ را وقتی به طور عادی نگاه می‌کردم «نجف اشرف» و اطرافش را می‌دیدم، یعنی همان شهر «نجف» و «وادی السّلام» و همان بیابان خشک را که در اطراف «نجف اشرف» است مشاهده می‌کردم، ولی وقتی مقداری فکرم را متمرکز می‌نمودم و به اصطلاح به بُعد دیگر همان مکان مقدّس نگاه می‌کردم، این باغ و قصر و آنچه شرح دادم مشاهده می‌شد.(۲) امّا از حرفهای آقای «محمّد شوشتری»استفاده می‌شد که جریان برای او بعکس است، او در مرحله‌ی اوّل حالت و بُعد برزخی آن محل را می‌بیند یعنی آن باغ و آن قصر را مشاهده می‌کند و سپس در بُعد بعدی «نجف اشرف» و «وادی‌السّلام» را می‌بیند.به هر حال این مختصر اختلاف بین من و او بود، لذا او لذّت بیشتری از آن باغ و قصر می‌برد و حتّی گاهی او چیزهائی که خیلی لطیف و ظریف بود مشاهده می‌کرد که من آنها را درست نمی‌دیدم و احساس نمی‌کردم. مثلاً یکی از آنها این بود که او به من گفت: ببین این نهر فرات که ما در دنیا آن را آب گِل‌آلود کثیفی می‌پنداشتیم چقدر در اینجا شفّاف و درخشنده و معطّر و شیرین گردیده است. من وقتی آن را از بُعد دنیائی نگاه می‌کردم آن نهر همان نهر فرات کنار شهر «کوفه» بود، ولی وقتی آن را از بُعد برزخی آن می‌دیدم، صاف و شفّاف و درخشنده بود، امّا از عطر و شیرینی آن چیزی نمی‌فهمیدم.(۱) درختان میوه‌ای که در این باغ بود همه گونه میوه داشت، یعنی گاهی یک درخت دهها نوع میوه آورده بود که اکثر آن میوه‌ها با میوه‌های دنیا به هیچ وجه قابل مقایسه نبود.هوای این باغ به قدری لطیف بود که انسان ازاستنشاقش لذّت فوق‌العاده‌ای می‌برد.قصری که در این باغ بود به قدری به انواع تزئینات مزین بود که غیرقابل وصف بود و من مبهوت در میان آن باغ ایستاده بودم که ناگهان به خود آمدم و از آن حالت خارج شدم و خود را تنها در اتاق خوابم مشاهده کردم.در ششمین شبی که او را در اواخر شب پس از تهجّد و نماز شب دیدم و او با من ارتباط روحی پیدا کرد، در مرحله‌ی اوّل تعلیمی برای نجات از ناراحتیهای عالم قبر و برزخ به من داد که مِنجمله به من می‌گفت: رکوعت را خوب انجام بده زیرا این عمل تو را از عذاب قبر نجات می‌دهد.در کتاب «دعوات راوندی» از «امام باقر» علیه‌السّلام نقل شده که فرمود: کسی که رکوعش را صحیح و کامل انجام دهد، ترس از قبر به او راهی پیدا نمی‌کند.(۱) و مِنجمله به من گفت: از نمّامی و سخن‌چینی و غیبت دیگران و ترشّح بول به بدنت خودداری کن تا مبتلا به عذاب قبر نشوی. (این مطلب مضمون حدیثی است.)(۲)سپس او به من گفت: بیا با هم در عالم برزخ گردش کنیم تا مطالب مهمّی دستگیرت شود. من موافقت کردم و هر دوی ما مثل کبوتری به طرف عالم برزخ پرواز کردیم. اوّل به دریای بزرگی رسیدیم، در میان آن دریا کشتیهائی از نقره‌ی خالص در حرکت بودند. من و او سوار یکی از آن کشتیها شدیم تا به جزیره و محلّی که بسیار بزرگ و با عظمت بود و خیمه‌های زیادی که آنها را از نقره بافته بودند رسیدیم. او به من گفت: می‌دانی این خیمه‌ها مال کیست؟! اینها متعلّق به «اهل بیت عصمت و طهارت» علیهم السّلام است، آنها در اینجا هر کدام خیمه‌ی مستقلّی دارند.در آن شب ما موفّق شدیم که با ارواح «خاندان عصمت و طهارت» علیهم السّلام در آن خیمه‌ها ملاقات کنیم و دهها مطلب علمی و عرفانی را از آنها یاد بگیریم.در این محل و جزیره هر کسی راه پیدا نمی‌کرد و در حقیقت آنجا مثل اندرونی و یا استراحتگاه «اهل بیت عصمت و طهارت» علیهم السّلام بود، ولی از اوضاع استفاده می‌شد که گاهی بعضی از خواص را راه می‌دهند، چنانکه ما توانستیم به آنجا برویم.در آن جزیره که وسعتش بیشتر از آسمان و زمین بود(۱) همه گونه وسائل استراحت مهیا بود و بالأخره خدای تعالی در آنجا از «اهل بیت عصمت» علیهم السّلام خوب پذیرائی می‌کرد.سپس از آنجا مرا به کوههائی که اسمش «جبال رضوی» بود برد و در آنجا هم اهل بیت «عصمت و طهارت» علیهم السّلام جایگاههای مخصوصی داشتند ولی در آنجا بارعام داده بودند و ارواح مؤمنین دور آنها جمع شده بودند و از میوه‌ها و غذاها و آشامیدنیهای آنجا استفاده می‌کردند. ما در آنجا مدّتی سرگرم ملاقات مؤمنین بودیم و با آنها در فضائل «خاندان عصمت و طهارت» علیهم السّلام حرف می‌زدیم و آن جلسات فوق‌العاده برای ما لذّت‌بخش بود(۲) و از آنجا به آسمان چهارم رفتیم در یکی از کرات که در مدارهائی که در آسمان چهارم بود همه‌ی انبیاء و شهداء و صدّیقین و صالحین خانه و بهشتی داشتند و با اربابانشان سر یک سفره می‌نشستند در حقیقت بهشت برزخی آنها بسیار شبیه به بهشت خُلد که بعد از قیامت نصیب آنهامی‌شود بود.سپس از آنجا به «وادی السّلام» در نجف اشرف در عراق رفتیم. در آنجا ارواح مردم با ایمان و تزکیه شده و مخلص جمع بودند، ولی مثل آنکه اینها لباسهای مخصوص به تن داشتند که به قدری منوّر و برّاق بود که چشم را خیره می‌کرد و من مدّتی به لباسهای تمیز و فاخر آنها بهت زده نگاه می‌کردم.بعلاوه آنها روی مبلهائی که از نور لطیفی ساخته شده بود متشخّصانه نشسته بودند و منتظر مقدم حضرت «ولی عصر» علیه‌السّلام بودند.(۱) در اینجا باز ناگهان خود را در اتاقم دیدم و در حالی که عرق سردی به بدنم نشسته بود از جا پریدم، ولی کسی را اطراف خود ندیدم و بالأخره بعد از شب ششم تا چندین شب دیگر آقای «محمّد شوشتری» به سراغ من نیامد، ولی چهار شب که از ملاقاتمان گذشته بود و من در آن شب بسیار ذکر گفته و عبادت کرده بودم و حال توسّل خوبی داشته و کاملاً خسته شده و در رختخواب از کثرت خستگی افتاده بودم، ناگهان دیدم سقف اتاق شکافته شد و مثل آنکه کسی مرا به پشت بام صدا می‌زند، من با یک اراده روحم را از بدنم تخلیه کردم و تا پشت بام رفتم، دیدم «محمّد شوشتری» آنجا ایستاده و منتظر من است که باز هم با او به گردش در عالم برزخ بروم.او به من گفت: امشب می‌خواهم تو را به جائی ببرم که ممکن است بترسی و ناراحت شوی ولی برای اطّلاعت از عالم برزخ لازم است، تو باید آنها را ببینی و برای دیگران نقل کنی تا آنها از عذاب الهی بترسند و گناه نکنند.بالأخره من و او با هم پرواز کردیم و به چند قبرستان متروک در ممالک کفر رفتیم.این قبرستانها در بُعد برزخی مثل حفره‌هائی بودند که در آنها سالها آتش افروخته باشند و اطرافشان را خاکستر گرفته و جز حرارت و سوزندگی چیز دیگری نداشته باشند. (۱) وقتی ما دقیقاً به داخل آنها نگاه کردیم، در پائین آن گودالها یک نفر از کفّار افتاده بود و بدنش می‌سوخت و او فریادها می‌کشید(۲) که ما از بس ناراحت شدیم در آنجا نتوانستیم حتّی لحظه‌ای توقّف کنیم، سپس از آنجا به طرف کوههائی که بین مکه و مدینه واقع شده و بسیار سیاه و وحشت‌انگیز است رفتیم، در آنجا وقتی با بُعد برزخی به آن کوهها نگاه کردیم، جهنّم هولناکی بود که جمعی در آنجا به انواع عذابها مبتلا بودند.(۳) آقای «محمّد شوشتری» به من گفت: اینها قاتلین حضرت «سیدالشّهداء» علیه‌السّلام اند که به انواع عذاب مبتلا هستند. من در اینجا خوشحال شدم چون پرونده‌ی آنها را می‌دانستم ولی در عین حال حالم بهم خورد و از کثرت وحشت از آن حالت برزخی بیرون آمدم و خود را دوباره در اتاق منزلم دیدم.ضمناً در احادیث مکرّری نقل شده که «ائمّه‌ی اطهار» علیهم السّلام فرموده‌اند بعضی از کفّار در قبورشان تا روز قیامت معذّبند.(۴)و در کتاب «کامل الزّیارات» در ضمن روایتی نقل شده که«عبدالله بن بکر ارجانی» گفته من در خدمت «امام صادق» علیه‌السّلام در راه بین مکه و مدینه می‌رفتیم تا رسیدیم به منزلگاهی که نامش «عسفان» بود، سپس در طرف چپ راه کوه سیاهی دیده می‌شد که فوق‌العاده وحشتناک بود.من به «امام صادق» علیه‌السّلام عرض کردم: ای پسر پیامبر چقدر این کوه وحشتناک است من در این راه کوهی مثل این کوه ندیده‌ام.آن حضرت به من فرمود: ای پسر بکر می‌دانی این کدام کوه است؟ گفتم: نه.فرمود: این کوهی است که مردم به آن «کمدی» می‌گویند و این کوه قلعه‌ای از جهنّم است و در این قسمت از جهنّم قاتلین پدرم حضرت «حسین سیدالشّهداء» علیه‌السّلام عذاب می‌شوند و آنها را در اینجا تا روز قیامت نگه می‌دارند.(۱)«یحیی بن امّ طویل» می‌گوید: با حضرت «امام سجّاد» علیه‌السّلام در راه بین مکه و مدینه می‌رفتیم، ناگهان مردی که سیاه شده و به گردنش زنجیری بود خود را به دامن آن حضرت انداخت و فریاد می‌زد: ای «علی بن الحسین» به من آب بده. ناگهان دیدم شخصی سر زنجیر او را کشید و گفت: به او آب ندهید، خدا نخواسته که به او آب داده شود، او باید تشنه بماند. من خودم را به حضرت «امام سجّاد» علیه‌السّلام رساندم، آن حضرت به من فرمود: چه دیدی؟ من آنچه را که دیده بودم به آن حضرت گفتم، او فرمود: این «معاویه»لعنت‌الله علیه بود.(۱)شب هشتم که بدون فاصله پس از شب هفتم ارتباطمان برقرار شد، از میان همان اتاق خوابم بود.آقای «محمّد شوشتری» به من گفت: بیا تا با هم برویم و بقیه‌ی برنامه‌ی کفّار را در عالم برزخ مشاهده کنیم.من قبول کردم و خود را با یک اراده به طرف «حضرموت» که در اراضی «یمن» است،(۲) بردیم و از آنجا به سوی «برهوت» رفتیم. در اینجا انواع عذابها برای دشمنان اولیاء خدا فراهم شده بود.(۳) من نمی‌توانم آنچه را که در آنجا دیده‌ام، برای شما نقل کنم، این قدر می‌گویم که اگر انسان صدها سال در دنیا پا روی شهوات نفسانی بگذارد و ترک گناهان لذّت‌بخش را بکند و دائماً عبادت بنماید برای آنکه آن محل مملوّ از عذاب را نبیند ارزش دارد، تا چه رسد که در آن مکان معذّب هم باشد.به هر حال چند جمله از آنچه در آنجا دیدم برای شما نقل می‌کنم، امّا از قدیم گفته‌اند: شنیدن کی بود مانند دیدن.آسمان «برهوت» را دود غلیظی که تعفّن گوشت و چربی سوخته از آن می‌آمد فراگرفته بود. صدای ضربات شلاّقهای آتشین و جیغ و داد و فریاد جمعی در آن تاریکی مطلق بلند بود.ما برای آنکه بدانیم آنها چگونه عذاب می‌شوند درخواست کردیم که یکی از آن کفّار و دشمنان اولیاء خدا را نزد ما بیاورند تا چند سؤال از او بکنیم.یکی از ملائکه سر زنجیری را کشید و یک نفر را در حالی که روی زمین کشیده می‌شد و داد می‌زد از میان آن دود و آتش بیرون آورد و به او گفت: هر چه از تو می‌پرسند جواب بده.آقای «شوشتری» از او پرسید: تو که هستی؟ و در دنیا چه می‌کردی که مبتلا به این گونه عذاب گردیده‌ای؟او گفت: من در دنیا به خاطر ریاست طلبی ظلم زیادی به مردم کرده‌ام و من سلطان یکی از ممالک اسلامی بوده‌ام، صدها نفر را در زندانها و سیاه‌چالها دور از خانواده‌هایشان شکنجه داده و آنها را به بدترین عذاب، مبتلا نموده‌ام.بعلاوه من با اولیاء خدا و «اهل بیت عصمت و طهارت» علیهم السّلام دشمنی می‌کردم و نسبت به آنها حسادت می‌نمودم و لذا هر مقدار خدای تعالی مرا عذاب بکند کم کرده و من مستحقّ این عذابها هستم.(۱)در اینجا او را دوباره به طرف آن آتشها کشیدند و من از ترس و ناراحتی از آن حالت به خود آمدم و دیگر در آن شب چیزی ندیدم، امّا شب بعد که نهمین شب ملاقاتمان با آقای «محمّد شوشتری» بود پس از نماز مغرب و عشاء حال ضعف و کم‌کم حال بیهوشی عجیبی به من دست داد.در آن حال ضعف و بیهوشی دیدم آقای «محمّد شوشتری» به من می‌گوید: حالا با این همه مطالب و اطّلاع که از عالم برزخ به دست آورده‌ای نمی‌خواهی به ما ملحق بشوی و آنچه را که من می‌بینم تو هم ببینی؟گفتم: مگر آنچه را که شما می‌بینید من نمی‌بینم؟گفت: نه، فقط آنچه را که محسوس است می‌بینی، زیرا تو بُعد معنوی و روحی را از زاویه‌ی بسیار ضعیفی مشاهده می‌کنی و خیال می‌کنی من هم مثل تو آنها را می‌بینم ولی بدان فرق من و تو، مثل فرق کسی است که همه چیز را تشخیص می‌دهد با کسی که فقط از راه لمس و دست کشیدن، بعضی از چیزها را احساس می‌کند.حالا مایلی یک نمونه از لذّتهائی را که تو نمی‌توانی احساس کنی و من همیشه با آن در ارتباطم بدانی؟! پس بیا با هم به جائی برویم که شاید در آنجا مقداری از آنچه را که من می‌گویم تو درک کنی.پس از گفتن این جمله دست مرا گرفت و با سرعت عجیبی که خودش می‌گفت از سرعت جاذبه هم سریعتر است، مرا به آسمانها برد، سپس مرا در آسمان چهارم به باغی که از نظر وسعت فوق‌العاده عجیب بود وارد کرد. من از همان لحظه‌ی ورود به این باغ به یک حال نشاط مست‌کننده‌ای که نمی‌دانم برای شما چگونه توصیف کنم، افتادم که اگر در آن حال به من می‌گفتند سلطنت جمیع کره‌ی زمین را بدون هیچ معارضی تا ابد به تو بدهند و تو فقط از لذّتهای آن استفاده کنی حاضری با یک ساعت این نشاط و لذّت معاوضه کنی؟ قطعاً پاسخ منفی می‌دادم.زیرا من در آنجا به وصل محبوبم یعنی خدای تعالی رسیده بودم و اگرشما اهل عشق باشید و سالها در فراق محبوبتان سوخته و ناگهان در آغوش مهر و محبّت او افتاده باشید شاید یک سر سوزن از اقیانوس بی‌نهایت آنچه را که من می‌گویم بفهمید.علاوه بر اینکه محبوب شما انسانی است که سر تا پا نقص است و شاید (آن هم با توهّم شما) یک جهت کمال در او پیدا شده باشد که مورد علاقه‌ی شما واقع گردیده است، ولی محبوب من خدائی بود که هیچ نقص نداشت، دارای کمال بی‌نهایتی بود بسیار دوست‌داشتنی بود پس باز هم این مثال با آنچه من در آنجا فهمیدم قابل مقایسه نیست و نمی‌توانم لذّتی را که در آن وقت بردم برای شما تعریف کنم.به هر حال وقتی آقای «شوشتری» دید من نزدیک است منفجر شوم و نمی‌توانم آن لذّت و نشاط را تحمّل کنم، فوراً مرا از آن باغ بیرون آورد. در حالی که باز به خاطر جدا شدن از آن وصل نزدیک بود منفجر گردم به دست و پای او افتادم و اشک ریزان از او خواستم که مرا دوباره به آن باغ وارد کند که متأسّفانه دستی به سر و صورت من کشید و مرا به بدنم وارد کرد و من به غفلت افتادم و فقط از آن به بعد گاهی که در حال عبادت به یاد آن وصل و آن توجّه می‌افتم غرق در نشاط می‌شوم و از خدای تعالی تمنّای نجات از زندان دنیا و رسیدن به آن وصل و نشاط را می‌کنم.(۱)شب دهم که به قدری از فراق آن لذّت و آن وصل گریه کرده بودم که چشمهایم تار شده بود و خواب به چشمهایم وارد نمی‌شد، ناگهان دیدم درِ اتاق باز شد و آقای «محمّد شوشتری» از در وارد شد.او گفت: حالا حاضری از این دنیا بروی و همه‌ی لذّتهای دنیائی را ترک کنی و همه جا با من باشی؟گفتم: علاوه بر آنکه حاضرم، از تو تقاضا هم دارم که از خدای تعالی بخواهی مرگ مرا برساند و مرا از این زندان نجات دهد.او به من گفت: من دیشب تا به حال این دعاء را برای تو کرده‌ام ولی مثل آنکه هنوز امتحان نهائی تو انجام نشده و باید مدّتی باز هم در این دنیا بمانی و لذا دیگر من به سراغ تو نخواهم آمد و هر چه می‌خواهی امشب از من سؤال کن تا جوابت را بدهم.من از او پرسیدم: شما در عالم برزخ تا قیامت چه خواهید کرد و وقتتان را چگونه می‌گذرانید؟او به من پاسخ داد که: برای ما مسأله‌ی زمان مطرح نیست، زیرا تو می‌فهمی که اگر میلیاردها سال انسان در آن باغ با آن نشاط و لذّت که شب گذشته لحظه‌ای از آن را تو احساس کردی باشد، مثل یک لحظه می‌گذرد، زیرا گفته‌اند: «سِنَةُ الْفَراقُ سَنَة وَ سَنَةُ الْوَصالُ سِنَهُ» (یعنی: لحظه‌ای از فراق یک سال می‌گذرد و یک سال وصال یک لحظه می‌گذرد.)(۱)من از او پرسیدم: اگر کسی به کمالات روحی نرسیده باشد باز هم از لذّت وصال استفاده می‌کند؟گفت: اگر در دنیا دارای اعتقادات صحیحی باشد و خدا و اولیاء خدا را به عنوان محبوب خود انتخاب کرده باشد، نفس او را در مدّت کوتاهی تزکیه می‌کنند و سپس او را به مقام قرب راه می‌دهند تا او از لذّت وصال استفاده کند.من از او پرسیدم: کسی که محبّت دنیا و حبّ جاه و ریاست دارد و یا به بعضی از صفات حیوانی و شیطانی دیگر مبتلا است، آیا نفس او را هم تزکیه می‌کنند؟گفت: این طور کسی از دنیا سخت کنده می‌شود و تا خود را از محبّت دنیا جدا نکند، به وصل محبوب و به لذائذ عالم برزخ نمی‌رسد.من از او پرسیدم که: از نظر شما چه عملی در دنیا برای به دست آوردن لذائذ عالم برزخ و وصال محبوب مؤثّرتر است؟او گفت: از همه مهمتر دوست داشتن خدا و دوستان خدا است البته مودّتی که سبب اطاعت از آنها بشود بهتر است.(۱)در اینجا ناگهان آقای «محمّد شوشتری» از نظرم ناپدید شد و دیگر تا به حال او را ندیده‌ام.منبع:کتاب عالم عجیب ارواح (نویسنده:آیت الله سید حسن ابطحی)</description>
                <category>Sadegh behroozian</category>
                <author>Sadegh behroozian</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 02:04:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روح جوان طلبه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40299607/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B7%D9%84%D8%A8%D9%87-f6kbt6jkcvzl</link>
                <description>صاحب کتاب (سرگذشت ارواح)مینویسد:مرحوم «علاّمه‌ی حلّی» قدس سره می‌گوید: وقتی که من در «حلّه» بودم روزی عبورم به قبرستانی افتاد، قبر خرابه‌ای را دیدم، به خاطرم گذشت که ای کاش می‌دانستم حال این میت و صاحب قبر بعد از مرگ چگونه بوده است؟ناگهان دیدم جوانی بسیار خوش قیافه در جلویم ظاهر شد و به من سلام کرد و گفت: این قبر من است، من طلبه‌ی فقیر غریبی بودم که برای تحصیل علم از قریه‌ی محلّ تولّدم به «حلّه» آمدم و در یکی از حجرات مدرسه مشغول تحصیل گردیدم. پس از مدّتی مریض شدم و کم‌کم مرضم رو به شدّت گذاشت تا آنکه یک روز همان گونه که با کمال ناتوانی خوابیده بودم ناگهان جوان خوش قیافه‌ای به اتاق من وارد شد و کنار بستر من نشست و احوال مرا پرسید، من هم به خاطر آنکه غربت و مرض بسیار به من فشار آورده بود با او گرم گرفتم و از وضع خودم به او شکایت کردم. او مرا وادار به صبر و بردباری می‌نمود، ضمناً به من می‌گفت: می‌خواهی برایت طبیبی حاضر کنم تا تو را معالجه کند؟گفتم: مانعی ندارد. او فوراً از جا حرکت کرد و از اتاق بیرون رفت. من با خود فکر می‌کردم که این جوان با این قیافه‌ی زیبا چه کسی ممکن است باشد و که او را به عیادت من فقیر غریب فرستاده است. در این فکر بودم که دیدم همان جوان با شخصی بسیار خوش قیافه و زیبا به داخل اتاق من آمدند. من فکر می‌کردم که شخص دوّم طبیب است و قصد معالجه‌ی مرا دارد لذا از آن جوان خوش قیافه تشکر کردم و آن شخص به عنوان معالجه پائین پای من نشست و مشغول مالیدن انگشتان پای من شد و کم‌کم دستهایش را بالا آورد و پاهایم را مالید و به کلّی دردها از بدنم با دست کشیدن او برطرف می‌شد و بلکه لذّت هم می‌بردم تا آنکه دست او به حلقومم رسید، ناگهان خود را دیدم که درگوشه‌ی اتاق صحیح و سالم ایستاده‌ام ولی وحشت و ترس مرا فرا گرفته است، لذا آن جوان فوراً نزد من آمد تا من نترسم و آن طبیب هم حرکت کرد و از اتاق خارج شد ولی جسد من در بستر افتاده بود. من ابتدا برای چند لحظه متوجّه نبودم که آن جسد از من است و این منم که این کنار بدون جسد ایستاده‌ام.در این بین چند نفر از طلاّب مدرسه وارد اتاق من شدند و به جسدم نگاهی کردند و گفتند: این بیچاره هم که مرده است و سپس چند نفر دیگر آمدند و جسد مرا در میان تابوت گذاشتند و به طرف گورستان بردند. آن جوان خوش قیافه به من گفت: بیا ما هم با آنها برویم و این جنازه را تشییع کنیم، لذا ما هم با آنها رفتیم. آنها جسد مرا به غسّالخانه بردند و غسل دادند و کفن کردند و سپس در گورستان در قبری که آماده بود، دفن نمودند. من در تمام این مدّت کنار آن جوان ایستاده بودم و به این برنامه‌ها نگاه می‌کردم. وقتی که روی قبر پوشیده شد و من و آن جوان روی قبر ایستاده بودیم ناگهان قبر شکافته شد و ما به داخل قبر افتادیم و سر قبر به هم آمد. در این موقع ترس عجیبی بر من مستولی شد ولی آن جوان فوراً رو به من کرد و گفت: این را بدان که تو از دنیا رفته‌ای و این جسد که در قبر دفن شده جنازه‌ی تو می‌باشد و آن طبیب که تو را از آن همه درد و مرض نجات داد حضرت «ملک الموت» بود.گفتم: پس شما که هستی؟گفت: من اعمال صالحه‌ی تو هستم که برای رفع ترس و خوف تو به صورت ملکی با اراده‌ی الهی مجسّم شده‌ام.گفتم: از این به بعد چه خواهد شد؟ او اشاره‌ای به یک طرف قبر کرد، ناگهان از آنجا دری به باغ بسیار بزرگ و باصفائی باز شد که فوق‌العاده سرسبز و پر میوه و دارای قصرهای عالی و بسیار زیبا بود. من با آن جوان وارد آن باغ شدیم، حوریه‌ای به استقبال من آمد که مثل قرص قمر و پاره‌ی خورشید بود.آن جوان مرا به آن حوریه سپرد و خودش ناپدید گردید و من از آن وقتی که به این باغ وارد شده‌ام یکسره مشغول عیش و نشاط بوده‌ام تا این ساعت که کسی نزد من آمد و عیش مرا بهم زد و گفت: شخصی مایل است با شما ملاقات کند. من از آن باغ بیرون آمدم و شما را ملاقات کرده و شرح حال خود را تا این ساعت برای شما نقل نمودم.سپس «علاّمه‌ی حلّی» رحمة الله علیه فرمود: ناگهان روح آن جوان ناپدید شد.توضیحات:۱- تجسّم اعمال یعنی خدای تعالی برای انس گرفتن انسان با اراده‌ی خود کسی را در دم مرگ به صورت انسان خلق می‌کند که در اوّل ورود به عالم برزخ با او باشد و او را راهنمائی کند.۲- بهشت برزخی که افراد مؤمن در آن وارد می‌شوند متوسط بین نعمتهای دنیا و بهشت خُلد است و تا روز قیامت اولیاء خدا و افراد با ایمان در آن می‌مانند.۳- افراد مؤمن در بهشت برزخی با بدنهایی که از همان عالم است در کنار اربابانشان غذا می‌خورند و زندگی می‌کنند.۴- حضور آنها در دنیا به دو نحو میسّر است اوّل بوسیله‌ی تخلیه‌ی روح و آمدن آنها با روحشان و تجسّم آن روح به دنیا و دیگری با طی الارض و همان بدن برزخی.منبع: کتاب عالم عجیب ارواح(نویسنده: آیت الله سیدحسن ابطحی)</description>
                <category>Sadegh behroozian</category>
                <author>Sadegh behroozian</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 17:01:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی ارواح قبل از این عالم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40299607/%D9%81%D8%B5%D9%84-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-v2hxgbgllrmj</link>
                <description>داستان براساس واقعیت می باشد.دوست چندصدساله:آقای «صالح جودت» سردبیر مجلّه‌ی «الهلال» در همین مجلّه می‌نویسد: در هتل «سمیرامیس» قاهره محلّی است که در روزهای جمعه بسیاری از دانشمندان و شعرا و نویسندگان و هنرمندان بزرگ مصر گرد می‌آیند و به آن «رواق حکیم» می‌گویند.در آنجا بحثهای علمی و ادبی پیش می‌آید و گاهی نیز از عالم ارواح و عجایب آن سخن به میان می‌آید.در آنجا از بسیاری، حاضران مطالبی درباره‌ی امور خارق العاده از جمله تماس دست با مریض و شفا یافتن او و همچنین افرادی که از آنها خواسته می‌شود یک جسم مادّی را از محلّی دور، حاضر کنند و با دراز کردن دست، در هوا آن را می‌آورند و مانند اینها، که هیچ تحلیل و تفسیری درباره‌ی هیچ یک نمی‌توان کرد، عنوان می‌کنند و من برای آنها واقعه‌ای را که در سال ۱۹۵۹ هنگامی که به آمریکا رفته بودم در روز اوّل، اتّفاق افتاده بود نقل کردم، جریان از این قرار بود:روز اوّل با دوست سودانی خود «محجوب صالح» به بانک سازمان ملل متّحد رفته بودم که پولهای خود را تبدیل (چنج) کنم. دو نفری در یک صف طولانی، جلو گیشه‌ای توقّف کردیم. ناگهان چشمم به مدیر بانک افتاد که تنها پشت میزی در قسمت دوری از سالن نشسته بود.بر حسب تصادف، چشمم به چهره و چشم او افتاد، ناگهان آن مرد، از جای برخاست و از دور به من اشاره کرد، او در حالی که چهره‌ای خشک و جامد داشت درست مثل کسی که در خواب مغناطیسی راه می‌رود، به سوی من به حرکت درآمد، همین که به من رسید، مرا در آغوش گرفت.دستم را به شدّت و با حرارت فشرد، مرا از صف بیرون برد و به دفترش راهنمائیم کرد؛ برایم یک صندلی گذاشت.از من پرسید: مرا نمی‌شناسی؟گفتم: از وضع و موقعیت شما گمان می‌کنم مدیر این بانک باشید.گفت: بله، من آقای «کول» مدیر این بانکم و شما دوست من، دوست صمیمی من... من شما را صدها سال است می‌شناسم.«راستش را بخواهید درباره‌ی این مرد به شک افتادم و فکر کردم دیوانه است و تعجّب کردم چطور سازمان ملل امور مالی خود را به یک دیوانه سپرده».وقتی در این اندیشه بودم و خاموش مانده بودم، به سخنش ادامه داد و مرا دچار حالتی مثل ترس کرد و گفت:بله ما بسیار با هم بودیم صحبتها داشتیم، شبها به صبح رساندیم راستی شما شاعر نیستید؟گفتم: چرا.پرسید:آیا مصری نیستید؟ و اهل قاهره نمی‌باشید؟گفتم: درست است.بعد، شروع کرد به یادآوری چیزهای عجیب و از زندگی خصوصی من با اینکه هرگز مصر را ندیده بود و با اینکه من تا آن روز به آمریکا نرفته بودم.بعد از آن چک را از من گرفت که شخصاً تبدیل کند.گفتم: من یک دوست سودانی هم دارم.نزد دوستم رفت و وی را به دفترش خواند و چک او را هم تبدیل کرد و بعد به من قول داد که مقدّماتی فراهم کند تا گاهی یکدیگر را ملاقات کنیم تا به سخنان قدیممان درباره‌ی ادب و شعر و هنر ادامه دهیم.راستش را بخواهید من از این وضع و این شخص ترسیدم از بانک خارج شدم و هرگز نزد آقای «کول» نرفتم، چک خود را هم به وسیله‌ی دوست دیگری تبدیل کردم و هرگز نتوانسته‌ام درباره‌ی این امر که علماء روح نظائر بسیاری از آن را نقل می‌کنند، تفسیری و تحلیلی پیدا کنم.طبق آنچه در صفحات بالا تحقیق شد، مسلّم گردید که جمعی از دانشمندان اسلامی و معتقدین به زندگی روح در عالم قبل از این عالم این قضایا و حکایات را طبق نظریه‌ی خود تعبیر کرده و معتقدند که ارواح در عالم قبل از این عالم می‌توانسته‌اند به هر نوعی خود را مجسّم کنند، کوچک و بزرگ شوند و به هر نحوی جلوه نمایند و با محلّهائی که در عالم ارواح رفت و آمد داشته‌اند انسی داشته باشند.و ما در کتاب «در محضر استاد» جلد دوّم صفحه‌ی ۵۳ مسأله‌ی عالم ذر و عالم ارواح را مشروحاً توضیح داده‌ایم که جای کوچکترین شکی برای معتقدین به اسلام در خصوص عالم ارواح و عالم ذر باقی نمی‌ماند.ولی جمعی از فلاسفه و دانشمندان اسلامی و غیر اسلامی که معتقد به زندگی روح در عالم قبل از این عالم نبوده‌اند به هیچ یک از این قضایا و حتّی آن آیات و روایات توجّهی نکرده و همه‌ی آنها را تأویل نموده و گفته‌اند که:«روح قبل از این بدن خاکی وجود خارجی نداشته و منظور از عالم ذر و عالم پیمان همان عالم استعدادها و پیمان فطرت و تکوین آفرینش است. به این ترتیب که به هنگام خروج فرزندان آدم به صورت نطفه از صلب پدران به رحم مادران که در آن هنگام ذرّاتی بیش نیستند خداوند استعداد و آمادگی برای حقیقت توحید به آنها داده است، هم در نهاد و فطرتشان این سرّ الهی به صورت یک حس درونی ذاتی به ودیعه گذارده شده است و هم در عقل و خردشان به صورت یک حقیقت خودآگاه».(۱)و من فکر می‌کنم که اینان به خاطر آنکه فرقی بین حکمت و فسلفه نگذاشته‌اند دچار این اشکال گردیده‌اند. (به کتاب «در محضر استاد» و کتاب «مصلح آخرالزّمان» در این خصوص مراجعه فرمائید.) بنابراین نظریه، معلوم نیست که این عدّه از دانشمندان این حکایات و قضایا و صدها روایت در ابواب مختلف مثل روایات «عالم ارواح» (۲) و روایات «عالم ذر» (۳) و روایات «طینت»(۴) و روایات «معارفه‌ی مردم با یکدیگر» (۵) و روایاتی که در آنها اسم «عالم اولی» (۶) را در ردیف دنیا و آخرت برده و روایات «عالم اظله» (۷) و روایات «عالم اشباح»(۸) و روایاتی که می‌گوید انسان فطریات و علوم وجدانی را در آن عالم کسب کرده (۹) و روایات دیگری که اشاره به زندگی روح در عالم قبل از این عالم دارد را چگونه توجیه می‌کنند.زیرا در آنها به قدری به صراحت نام عالم قبل از این عالم برده شده که به هیچ وجه قابل توجیه نیست.و باید همان گونه که بسیاری از فلاسفه و دانشمندان که این روایات را دیده‌اند، لااقل بگویند: ما نمی‌توانیم تنها به خاطر آنکه «عالم ارواح» و «عالم ذر» را فراموش کرده‌ایم خط باطل روی صدها حدیث متواتر بکشیم بلکه به خاطر آنکه پیامبر راستگو از جانب خدای حکیم، عالم قبل از این عالم را قبول داشته و عنوان کرده و به صراحت از آن عالم و خصوصیاتش نام برده و توضیح داده‌اند ما هم آن را قبول می‌کنیم و دلیل بر ردّ آن نداریم.نظر قائلین به تناسخآنها همان گونه که قبلاً ذکر شد معتقدند که روح انسان باید در قالب بدن به کمالات برسد لذا اگر وارد بدنی شود و مدّتی در آن بماند و به کمال مطلوب نرسد باید دوباره در بدن دیگری، در زندگی دیگر وارد دنیا شود و کسب کمالات بنماید تا زمانی که صددرصد دارای کمالات روحی گردد و از قیدها آزاد شود و در فضای باز به پرواز درآید.صاحب کتاب «روح» که یکی از طرفداران پر و پا قرص این نظریه است چند حکایت در این باره در کتابش نوشته و چون جمعی از خوانندگان این کتاب در چابهای قبل فکر کرده‌اند که نقل این قضایا تأیید مذهب تناسخیها است لذا تذکر داده می‌شود که این فصل را تا به آخر بخوانید و دلائلی را که ما بر ردّ این مسلک نوشته‌ایم توجّه فرمائید، متشکریم.</description>
                <category>Sadegh behroozian</category>
                <author>Sadegh behroozian</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 00:51:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باروح دختر همسایه حرف میزد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40299607/%D9%81%D8%B5%D9%84%DB%B3-a8yhchhkgap6-a8yhchhkgap6-a8yhchhkgap6</link>
                <description>یکی از دانشمندان در کتاب(ماوراء قبر)نظیر این حکایت را نوشته که عین نوشته اش را اینجا نقل میکنم:آقای دکتر مهندس «میم» در ضمن نامه‌ای می‌نویسد:در یکی از شبهای گرم تابستان بود که ما هم مانند سایر مردم روی پشت بام خانه‌مان خوابیده بودیم، من تقریباً پنج سال داشتم و کنار مادرم خوابیده بودم، ناگهان دختری تقریباً به سن و سال خودم ولی خوش قیافه مرا از خواب بیدار کرد و به هر ترتیب بود کاری کرد که دو نفری مدّتها حرفهای بچّگانه بزنیم.قیافه‌ی این دختر برای من غریبه بود و او را نمی‌شناختم ولی احساس می‌کردم که در اعماق وجودم با او آشنا هستم، آن شب مادرم بر اثر گفتگوی ما بالأخره بیدار شد و از من بلافاصله پرسید: با چه کسی داری حرف می‌زنی؟!من گفتم: با دختر همسایه...مادرم نگاهی به اطراف انداخت و گفت: نصف شب و دختر همسایه؟ او پس کجا است؟ و چون هر چه نگاه کرد کسی را ندید به من گفت: خواب دیده‌ای، حالا بهتر استالآن که چهل سال از عمرم می‌گذرد این دختر اکثر شبها به دیدنم می‌آید، او هم بزرگ و خوشگل و دلربا شده امّا هنوز نمی‌دانم چگونه و از کجا به سراغ من می‌آید و بعد به کجا می‌رود. چند شب پیش باز هم به سراغم آمد، تقریباً دو ساعت بعد از نیمه شب بود که حس کردم کسی مرا از خواب بیدار می‌کند و چون چشمم را گشودم او را دیدم که دکمه‌های پیراهنم را می‌بندد و نزدیکهای صبح از من خداحافظی کرد و رفت. من به خوبی احساس می‌کنم که این دختر مرموز در زندگی مانع تماس گرفتن من با دخترهای دیگر می‌شود، زیرا هر دوشیزه‌ای که سر راه من قرار می‌گیرد، بی‌جهت نسبت به او بدبین می‌شوم.این دختر مرا در زندگی راهنمائیهای بسیاری کرده و حتّی در اینکه موفّق شده‌ام تحصیلات عالیه‌ی دانشگاهی داشته باشم، رهین منّت او هستم و یگانه آرزویم آن است که روزی او را به صورت جامد (یعنی با جسم) ببینم و او را برای همیشه داشته باشم.من به خاطر کشف راز دیدارهای مرتّب شبانه این دختر تاکنون مسافرتهای چندی به اروپا کرده‌ام، امّا متأسّفانه جواب قانع‌کننده‌ای به من نداده‌اند و چون خودم تحصیل کرده و امروزی هستم از طرفی نمی‌توانم به خرافات معتقد باشم و از سوی دیگر این دختر را از پنج سالگی به بعد، لااقل هر هفته یا پانزده روز یک بار می‌بینم در بن بست عجیبی گرفتار شده‌ام.ناگفته نماند که او از همه چیز من مطّلع است و افکار مرا می‌خواند و من هم بی‌اختیار مطیع او هستم زیرا می‌دانم آنچه بگوید بخیر و صلاح من است.ای کاش می‌توانستم او را برای همیشه داشته باشم، از شما می‌خواهم راه حلی برای معمای من پیدا کنید.</description>
                <category>Sadegh behroozian</category>
                <author>Sadegh behroozian</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 14:20:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرگذشت عجیب روح:</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40299607/%D9%81%D8%B5%D9%84%DB%B2-wfhibsfazjl0-wfhibsfazjl0</link>
                <description>در تاریخ ۲/۴/۶۱ نامه‌ای از گیلان از شهر لاهیجان از مردی که خود را چهل ساله معرّفی می‌کرد رسید و در آن نامه این سرگذشت عجیب را که مربوط به این فصل از کتاب است نوشته بود:من خانه‌ای در کنار شهر لاهیجان سر راه «سیاهکل» مسلّط بر باغ چای بزرگی دارم.در بیست سال قبل یک روز تابستانی کنار باغ چائی نشسته بودم و به درِ باغ نگاه می‌کردم، دیدم جوان خوش قیافه‌ای در داخل باغ یعنی این طرف در ایستاده و به من نگاه می‌کند.من از جا حرکت کردم و به طرف او رفتم تا ببینم او چه می‌خواهد و چرا وارد باغ شده است، با کمال تعجّب دیدم هر چه من به او نزدیکتر می‌شوم او کوچکتر می‌شود و کم‌کم به صورت ذرّه‌ای شد و ناپدید گردید.حتّی وقتی من به فاصله‌ی ده متری او رسیده بودم دیگر به کلّی اثری از او ندیدم، در اینجا مقداری به تردید افتادم و با خود گفتم: شاید وجود این جوان را خیال کرده‌ام. لذا به محلّ اوّل برگشتم، وقتی دوباره به درِ باغ نگاه کردم دیدم آن جوان مثل اوّل ایستاده و به من خیره شده و مثل اینکه می‌خواهد چیزی بگوید، امّا از من خجالت می‌کشد.من صدایم را با ترسی که بر من مستولی شده بود بلند کردم و به او گفتم: تو کی هستی؟! و چه می‌خواهی؟! و چند لحظه‌ی قبل کجا رفتی؟! و چگونه غائب شدی؟!او با صدای لطیفی به من گفت: من می‌خواهم با تو انس بگیرم و چون تو از خود در راه مظلومی گذشتی کرده‌ای و او را از دست ظالمی نجات داده‌ای من باید به تو بعضی از حقایق را تعلیم دهم که این پاداش تو است.من به او گفتم: اسمت چیست؟ از کجا آمده‌ای؟!در جواب من گفت: من هنوز آن طور که تو فکر کرده‌ای شکل نگرفته‌ام تا بتوانم خود را با نام به تو معرّفی کنم، شاید در آتیه‌ی نزدیک شکل بگیرم و اسمی به رویم بگذارند آن وقت من بتوانم خودم را به تو معرّفسی کنم.من به او گفتم: این طور که نمی‌شود نزدیک بیا تا با هم بنشینیم و از نزدیک حرف بزنیم.او گفت: برای من از این بیشتر ممکن نیست به تو نزدیک شوم ولی کوشش می‌کنم که صدایم را مثل کسی که پهلوی تو نشسته به تو برسانم و تو هم لازم نیست که فریاد بزنی، اگر آهسته هم حرف بزنی من می‌شنوم.(پس از این چند جمله که بین من و او ردّ و بدل شد) من احساس می‌کردم که صدای او را از همین نزدیک می‌شنوم و حال آنکه بین من و او حدود سی‌متر فاصله بود!او مدّت ده روز دقیقاً از یک ساعت به غروب تا غروب آفتاب، همه روزه همان جا ظاهر می‌شد و درست وقت غروب آفتاب ناپدید می‌گردید!بعضی از روزها من چند دقیقه زودتر از یک ساعت به غروب به محلّ همه روزه می‌رفتم ولی او هنوز نیامده بود و آفتاب طوری قرار گرفته بود که در لحظه‌ای که او می‌آمد آفتاب به محلّی که او می‌ایستاد می‌تابید و با از بین رفتن آفتاب او هم کم‌کم از بین می‌رفت و ناپدید می‌شد.یکی دو روز اوّل به عنوان آزمایش وقتی او می‌آمد من از جایم حرکت می‌کردم که نزدیک او بشوم ولی وقتی به ده متری او می‌رسیدم او همان طوری که کوچک می‌شد و از نظرم ناپدید می‌گردید به من می‌گفت: چرا نمی‌گذاری که آنچه می‌دانم به تو تعلیم دهم و عجیب این بود که من در آن مدّت با آنکه در آن باغ تنها بودم به طور کلّی ترس و وحشتم برطرف شده بود و کم‌کم به قدری مطلب به نظرم عادّی می‌رسید که بعداً حتّی به فکر آنکه آیا این جوان کیست؟ و چه کاره است؟ نمی‌افتادم و به طور طبیعی به قدری نسبت به او بی‌تفاوت شده بودم که جریان را برای کسی هم نقل نمی‌کردم و روز آخر حتّی آدرس اورا هم سؤال نکردم و از رفتنش ناراحت نبودم.ضمناً من در آن موقع که خودم هم جوان بودم هیچ چیز از معارف و احکام اسلام را نمی‌دانستم و او در مدّت ده روز آنچه برای من از علوم و معارف و احکام لازم بود تعلیم داد! بعد از آن ده روز، دیگر او را ندیدم ولی یک شب با صدائی که به نظرم رسید شبیه صدای او است از خواب بیدار شدم و به طرف در و محلّی که او می‌ایستاد رفتم. همه جا تاریک بود، فقط چیزی شبیه به جرقّه‌ی آتش ولی سفید در همان محلّی که او در آن مدّت می‌ایستاد روی زمین دیده می‌شد ولی وقتی به او نزدیک شدم از چشمم محو گردید.حدود نوزده سال از این جریان گذشت، یعنی درست سال قبل من در همان محلّی که همیشه می‌نشستم (ولی مقداری وضع درختها و باغ چای با بیست سال قبل تغییر کرده بود) نشسته بودم، اتفاقاً درِ باغ هم باز بود، دیدم همان جوان با همان قیافه با پشت دست به در می‌زند و اجازه‌ی ورود به باغ را از من می‌خواهد. من به او گفتم: بفرمائید. او وارد باغ شد، من طبق همان برنامه‌ای که در نوزده سال قبل با او داشتم جلو نرفتم، ولی این بار او به طرف من آمد و من او را به اتاق خودم بردم و مشغول پذیرائی از او شدم و به او گفتم: شما از نوزده سال قبل از نظر قیافه هیچ فرقی نکرده‌اید امّا از نظر اخلاق فرق کرده‌اید!گفت: شما اشتباه می‌کنید، من هیجده سال بیشتر ندارم و تا به حال به لاهیجان نیامده‌ام، حالا هم چند روزی است با پدرم به لاهیجان آمده‌ام تا کنار دریا قدری گردش کنیم، شما از چه حرف می‌زنید؟!من هر چه خواستم خودم را قانع کنم که شاید اشتباه می‌کنم، دیدم محال است که در این موضوع اشتباه کرده باشم. قیافه همان قیافه است، تُن صدا همان تُن صدا است، لذا برای اطمینان خودم چند آزمایش از او کردم.اوّل پرسیدم: پس شما چرا به باغ ما آمده‌اید؟!گفت: اگر مزاحمم می‌روم!گفتم: نه منظوری دارم، خواهش می‌کنم بدون هیچ ناراحتی سؤالاتم را جواب بگوئید، زیرا برای من جواب این سؤالات فوق‌العاده اهمیت دارد.گفت: از اینجا عبور می‌کردم نمی‌دانم چرا فوق‌العاده دلم به دیدن باغ شما کشیده شد و مثل آنکه شما را هم خیلی دیده‌ام و زیاد دوست می‌دارم. به همین جهت با اجازه‌ی خودتان وارد باغ شدم. سپس اضافه کرد و گفت: راستی نمی‌دانم چرا فکر می‌کنم باید این باغ یک طور دیگر باشد!گفتم: مثلاً خوب است چه طوری باشد؟!گفت: مثلاً الآن درخت زیادی دارد ولی باغ چای ندارد، آیا بهتر نیست که در این محلّ این درختها را کوتاه کنید و باغ چای بوجود بیاورید؟!من گفتم: اتفاقاً حدود بیست سال قبل همین طوری بوده است ولی به مرور درختهای باغ بزرگ شدند و بوته‌های چای را از بین بردند و ان‌شاءالله باز هم مثل سابق و طبق پیشنهاد شما درختها را کوتاه می‌کنیم و باغ چای بوجود می‌آوریم، امّا شما باید قول بدهید که هر وقت لاهیجان می‌آئید به منزل ما بیائید.گفت: من که خیلی از شما و منزل شما خوشم می‌آید تا ببینم پدرم چه می‌گوید.گفتم: اسم شما چیست؟گفت: مثل اینکه حالا پیش شما شکل گرفته‌ام و اسمم را پدرم «مهدی» گذاشته است.گفتم: منظورتان از اینکه گفتید من حالا پیش شما شکل گرفته‌ام چه بود؟گفت: نمی‌دانم همین طور به زبانم آمد.من دیدم بیست سال قبل وقتی از او سؤال کردم اسمت چیست؟ گفت: من هنوز شکل نگرفته‌ام تا بتوانم خودم را به اسم معرّفی کنم.ضمناً او در آن زمان مطالبی در احکام و معارف دین برای من گفته بود که بین علماء مورد اختلاف بود، لذا از او پرسیدم: نظر تو درباره‌ی فلان مسأله و فلان مسأله چیست؟ او شانه‌اش را بالا انداخت و گفت: من اینها را نمی‌دانم، من درس علوم دینی نخوانده‌ام.گفتم: حالا هر چه به نظرت می‌رسد بگو زیرا این موضوعات برای من خیلی اهمیت دارد.گفت: به نظر من بهتر این است که مطلب این طوری باشد و تمام مسائل را بدون حتّی کوچکترین اختلافی با آنچه در قبل به من گفته بود اظهارنظر کرد.من از او سؤال کردم: به نظر شما کجای این باغ با صفاتر است و شما از کجای آن بیشتر خوشتان می‌آید؟گفت: من نمی‌دانم چرا زیاد از آن گوشه‌ی باغ یعنی دم در باغ خوشم می‌آید و از لحظه‌ای که به اینجا آمده‌ام دائماً می‌خواهم بروم و در آنجا بایستم.اینجا دیگر من یقین کردم که این جوان همان جوان بیست سال قبل است که با من تماس می‌گرفت زیرا آن گوشه‌ای را که نشان می‌داد همان جائی بود که او در مدّت ده روزی که با من حرف می‌زد می‌ایستاد.من به او گفتم: آیا ممکن است که من با پدرت ملاقات کنم؟گفت: مانعی ندارد، لذا با هم به منزل یکی از دوستان که آنها در آنجا میهمان بودند رفتیم. از پدرش پرسیدم که: این پسر چند سال دارد؟گفت: هجده سال.گفتم: ممکن است مقداری از شرح حال او را برای من نقل کنید؟گفت: بله ولی چرا شما این درخواست را می‌کنید؟گفتم: مقصودی دارم که ممکن است بعداً برای شما نقل کنم.او برایم شرحی از تولّد او تا آن روزی که من نزد او نشسته بودم به طور اجمال نقل کرد که مسأله‌ی فوق‌العاده جالبی نداشت ولی من به خاطر آنکه نمی‌توانستم به آنها موضوع را تفهیم کنم حقیقت و اصل مطلب را نگفتم و فقط به عنوان آنکه بیست سال قبل این جوان را در خواب دیده‌ام و او به من چیزهائی تعلیم داده موضوع را اجمالاً به آنها گفتم و به خاطر آنکه من آن جوان را استاد خودم می‌دانم ارتباطم را با آنها قطع نکرده و از شما تقاضا دارم که توجیه این جریان عجیب را برای من بنویسید و موضوع را برای من تحلیل کنید.من در جواب او مطالب زیادی نوشتم که خلاصه‌اش این است:«طبق آنچه پیشوایان اسلام در ضمن کلماتشان فرموده‌اند ارواح بشر قبل از این عالم سالها حیات داشته و زندگی می‌کرده‌اند، همه‌ی معلومات را داشته و می‌توانسته‌اند به هر کاری دست بزنند.(۱)آنها در آن عالم به بدنهای کوچکی که صددرصد مثل همین بدن امروزی آنها است تعلّق داشته و با یکدیگر معاشرت می‌نموده‌اند و حتّی از احادیث اسلامی استفاده می‌شود که آنچه آنها در آن عالم دیده و یا با افرادی که معاشرت کرده‌اند وقتی همان مکانها و یا همان افراد را در این دنیا دوباره می‌بینند با آنها بیشتر از دیگر چیزها مأنوسند اگرچه یادشان نباشد که انها راکجا و چه وقت دیده اند.منبع: کتاب عالم عجیب ارواح( نویسنده :آیت الله سیدحسن ابطحی)</description>
                <category>Sadegh behroozian</category>
                <author>Sadegh behroozian</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 01:20:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارواح و اشیاء نورانی:</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40299607/%D9%81%D8%B5%D9%84-%DB%B1-gykyqbkuo7ly-gykyqbkuo7ly</link>
                <description>یکی از علماء و نویسندگان بزرگ نقل می‌کند: شبی خواب از سرم پریده بود و با آنکه بسیار خسته بودم هر چه می‌کردم به خواب نمی‌رفتم لذا از میان رختخواب بیرون آمدم و به اتاق کتابخانه و مطالعه‌ام رفتم و اتفاقاً کتابهائی را که در مسأله‌ی روح و تحقیق از حقیقت و آثار و صفات آن داشتم ردیف کرده بودم تا درباره‌ی مسائل روحی تحقیق بیشتری بکنم، ناگهان صدائی شبیه به صدای تعدادی گنجشک که به جان هم بیفتند در خارج اتاق جلب توجّه مرا کرد، لذا از اتاق بیرون آمدم. هوا بسیار تاریک بود، امّا روی ایوان بزرگ منزل ما حدود چهل یا پنجاه شی‌ء نورانی شبیه به جرقّه‌ی آتش این طرف و آن طرف می‌رفتند و قطعاً صدائی که به گوشم می‌رسید از اینها بود.من اوّل فکر کردم خیالاتی شده‌ام و یا خواب می‌بینم لذا مقداری چشمم را مالیدم و قدری خودم را تکان دادم و یقین کردم نه به خواب رفته‌ام و نه خیالات می‌کنم لذا مدّتی کنار ایوان نشسته و به این اشیاء نورانی نگاه می‌کردم. در این بین همسرم که دیده بود من مدّتی است از اتاق بیرون رفته‌ام و چون مقداری هم کسالت داشتم در پی من حرکت کرده بود و من که مبهوت آنها شده بودم، وقتی ناگهان او را در کنار خود دیدم از جا پریدم و به او گفتم: ببین تو هم آنچه را که من می‌بینم مشاهده می‌کنی یا نه؟ او گفت: راستی این اشیاء نورانی چیست که در اینجا پراکنده‌اند؟در این بین یکی از آن اشیاء نورانی به طرف همسرم آمد و او هم بی‌اختیار دهانش را باز کرد و آن شی‌ء نورانی را بلعید و بقیه‌ی اشیاء نورانی هم از چشم ما محو شدند.من به همسرم رو کردم و گفتم: آن را چرا بلعیدی؟گفت: من چیزی متوجّه نشدم فقط خمیازه‌ام گرفت، وقتی خمیازه کشیدم و چشمم را روی هم گذاشتم و باز کردم دیگر آن اشیاء نورانی را ندیدم.گفتم: آیا متوجّه نشدی که یکی از آنها وارد دهان تو شد و تو آن را بلعیدی؟ گفت: نه، فقط احساس کردم که هوای دهانم خنک و معطّر شده ولی آن را طبیعی تصوّر می‌نمودم.من که آن شب و شبهای قبل و بعد از آن مشغول مطالعه‌ی مسائل روحی بودم و از طرفی چهار ماه بود که همسرم حامله شده بود و می‌دانستم که «جنین»در رحم پس از چهار ماه، روح در بدنش وارد می‌شود .(۱) با خودم گفتم: نکند که این شیئ نورانی همان روح «جنین» باشد که در رحم همسرم باید این ایام وارد شده و به «جنین» ملحق گردد؟! لذا چند روزی این موضوع فکر مرا کاملاً به خود مشغول کرده بود و با هر یک از دانشمندان «علم‌الرّوح» هم که حرف می‌زدم از این موضوع چیزی نمی‌فهمیدند ولی آنچه من حدس می‌زدم آنها هم احتمال می‌دادند تا آنکه چهار ماه از این جریان گذشت، شبی در عالم خواب دیدم باز همان اشیاء نورانی روی ایوان منزل ما دور یکدیگر جمعند و سر و صدای عجیبی به راه انداخته‌اند امّا این دفعه آنها را به شکل انسانهای کوچک نورانی می‌بینم و حرفهای آنها را هم می‌فهمم.(۲)آنها به یکدیگر می‌گفتند: الآن «حامد» به جمع ما بر می‌گردد و از این جهت اظهار خوشحالی می‌کردند.ضمناً به خاطر آنکه من دوستی داشتم به نام «حامد» که در یک حادثه‌ی رانندگی از دنیا رفته بود قصد داشتم اسم فرزندم را اگر پسر باشد به یاد او «حامد» بگذارم.لذا این جمله مرا تکان داد و از وحشت از خواب پریدم وقتی بیدار شدم متوجّه شدم که زنم در حال خواب ناله می‌کند. ناگهان به چشم خود دیدم که همان شیئ نورانی از دهان همسرم که خواب بود بیرون آمد و به طرف ایوان رفت و من وقتی سراسیمه به طرف ایوان دویدم چیزی مشاهده نکردم. در این بین همسرم از خواب بیدار شده بود و احساس درد زایمان می‌کرد. با آنکه هنوز یک ماه به وضع حملش باقی بود ما او را فوراً به بیمارستان رساندیم. او همان شب با ناراحتی زیادی وضع حمل کرد ولی آن طفل که پسر هم بود مرده به دنیا آمد. من با آنچه که در این دو جریان مشاهده کردم یقین بر عالم قبل از این عالم برای ارواح نمودم، زیرا به هیچ وجه آنچه را که دیدم برایم قابل توجیه و تأویل بر غیر این تصوّری که عرض کردم نمی‌باشد.جان بابا جان بابا:نظیر قضیه‌ی فوق جریانی است که آقای دکتر «سین» استاد دانشگاه یکی از شهرهای ایران برایم نوشته است.دانش آموزی بودم که بیشتر از هفده سال از عمرم نمی‌گذشت. شبی در خواب دیدم ازدواج کرده‌ام و دارای فرزند پسری شده‌ام.آن پسر خال درشتی روی گونه‌ی چپش بود، ابروهای پرپشت و پیوسته‌ای داشت، لبهایش کلفت و بینیش قلمی و بسیار خوش اخلاق و خوش خوی بود، من به قدری به آن پسر علاقه پیدا کرده بودم که وقتی از خواب بیدار شدم مدّتی به خاطر آنکه این جریان را تنها در خواب دیده‌ام و طبعاً آن پسر را دیگر نمی‌بینم گریه کردم. امّا شب بعد به مجرّد آنکه به خواب رفتم همان پسر را با همان قیافه در حالی که از دور «بابا، بابا» می‌گفت و به طرف من می‌دوید دیدم و او را بغل کردم و خوشحال بودم که دوباره فرزندم را دیده‌ام، ولی باز پس از بیدار شدن حزن و اندوه بیشتری به من دست داد. نشستم و زار زار گریه کردم.پدر و مادرم پرسیدند: چه شده که این طور گریه می‌کنی؟ من با اینکه فوق‌العاده از اظهار جریان خوابم خجالت می‌کشیدم تنها به خاطر آنکه شاید برای من همسری انتخاب کنند و من دارای آن فرزند بشوم جریان را به آنها گفتم. آنها با کمال خونسردی خنده‌ی تمسخرآمیزی به من کردند و گفتند: برای تو هنوز خیلی زود است که دارای زن و فرزند بشوی این افکار را از مغزت بیرون کن و دَرست را بخوان و با کمال بی‌اعتنائی از کنار من برخاستند و رفتند.امّا عشق من به آن پسربچّه به قدری زیاد بود که آنی از یاد او غافل نمی‌شدم. آن روزها درسهایم را هم نمی‌فهمیدم حتّی من که در تمام دوران دبستان و دبیرستان شاگرد خوبی بودم آن سال مردود شدم، زیرا این جریان درست موقع امتحاناتم پیش آمده بود.حدود یک ماه از جریان خوابها گذشت، یک شب در حیاط منزل قدم می‌زدم و به خاطر آنکه خانه‌ی ما از خیابان دور بود و تقریباً اواخر شب هم بود سر و صدائی نبود، من به فکر خاطره‌ی آن پسر بودم و قیافه‌ی او را به یاد می‌آوردم که ناگاه صدای او را از گوشه‌ی خانه شنیدم که صدا می‌زد: «بابا، بابا».اوّل فکر می‌کردم دوباره خواب می‌بینم ولی وقتی با دقّت بیشتری گوش دادم دیدم نه، تحقیقاً بیدارم و صدای همان پسربچّه را به وضوح می‌شنوم.لذا بی‌اختیار فریاد زدم: «جان بابا» و به طرف همان گوشه‌ی خانه دویدم، امّا جز صدا چیزی نبود و آن صدا هم با دویدن من به آن طرف از بین رفت.فردای آن شب مادر و پدرم که آن حالت را از من دیده و متوجّه شده بودند که من در آن یک ماه حالم عوض شده مرا نزد روانپزشک بردند و او حدود یک ساعت حالات مرا بررسی می‌کرد.بالأخره به پدر و مادرم گفت: این جوان که در خواب آن منظره را دیده، به آن پسربچّه علاقه پیدا کرده و بهترین راه علاجش این است که به او زن بدهید تا به امید آنکه آن پسربچّه نصیبش شود مدّتی آرام بگیرد. من هم به علامت اظهار خوشحالی سری تکان دادم که پدر و مادرم از این پر روئی من آن هم در مقابل آن دکتر روانشناس فوق‌العاده عصبانی شدند.امّا معلوم بود که آنها پس از آن روز تصمیم گرفته بودند که برای من همسری انتخاب کنند.ولی این کار با خونسردی زیادی انجام می‌شد حقّ هم با آنها بود زیرا به هیچ وجه وقت ازدواج من نبود، نه از نظر سنی و نه از نظر تحصیلی و نه هم از نظر مادّی برای ازدواج آمادگی داشتم و بالأخص که من به خاطر عشق شدیدی که به آن پسربچّه پیدا کرده بودم و همیشه در فکر او فرو می‌رفتم مثل آدمهای بهت زده و نیمه دیوانه شده بودم.بالأخره بعد از آن شب اکثر شبها به مجرّدی که پدر و مادرم به خواب می‌رفتند من از میان رختخواب بیرون می‌آمدم و متوجّه همان گوشه‌ی منزل می‌شدم و همه شب بدون استثناء اوّل صدای او را صریح می‌شنیدم که می‌گفت: «بابا، بابا» و بعد از آنکه من در جواب می‌گفتم: «جان بابا، جان بابا» فکر می‌کردم که او خود را در بغل من می‌اندازد و مدّتی عیناً مثل پدری که پسرش را در بغل گرفته و با او بازی می‌کند من هم با خیال او مدّتها بازی می‌کردم.یک شب که تصادفا شب جمعه‌ای بود و مادر و پدرم به میهمانی رفته بودند و من به خاطر آنکه بتوانم برنامه‌ام را تعقیب کنم به آن مهمانی نرفته بودم و آنها هم به خاطر آن حالتی که در من پیدا شده بود خجالت می‌کشیدند مرا به میهمانی ببرند و من در منزل تنها بودم و به همان گوشه‌ی خانه نگاه می‌کردم دیدم باز صدای او بلند شد ولی این بار شبحی از آن قیافه‌ای که در خواب دیده بودم در کنار دیوار ترسیم شده و او است که مرا صدا می‌زند. من در آن تاریکی به طرف او دویدم ولی سرم محکم به دیوار منزل خورد و بی‌هوش شدم و روی زمین افتادم. وقتی مادر و پدرم به منزل آمده و دیده بودند که از سر من خون جاری شده و من بی‌هوش روی زمین افتاده و مرتّب در همان عالم بی‌هوشی می‌گویم: «جان بابا، جان بابا» فوق‌العاده متأثّر شده بودند که وقتی من به هوش آمدم دیدم مادرم آن قدر گریه کرده که چشمهایش ورم نموده است.لذا از آن شب به بعد آنها تصمیم می‌گیرند که هر چه زودتر وسائل ازدواج مرا فراهم کنند و من هم که مقداری از این وضع خسته شده بودم تصمیم گرفتم که کمتر به فکر آن «پسربچّه» باشم و خود را با وسائل سرگرم‌کننده‌ای منصرف کنم.امّا این تصمیم موفّقیت‌آمیز نبود زیرا از آن شب به بعد هر شب آن شبح را در گوشه‌ی خانه می‌دیدم و صدای او را می‌شنیدم و دقائقی با او مثل یک پدر رسمی حرف می‌زدم و او مرا از مسائل مرموزی مطّلع می‌کرد، ولی تقریباً در غیر آن دقائق آرام گرفته و خوشحال بودم که هر شب فرزندم را می‌بینم و با او ملاقات می‌کنم و پدر و مادرم هم در این مدّت دختری را پیدا کرده بودند که حاضر شده بود با من ازدواج کند و آن پسربچّه هم اظهار می‌کرد که من مادر آینده‌ام فلانی را (اسم آن دختر را می‌برد) حاضر کرده‌ام که با تو ازدواج کند. به هر حال من با آن دختر ازدواج کردم.ولی آن شبح پسربچّه دیگر در میان حیاط منزل دیده نمی‌شد بلکه وقتی همسرم به خواب می‌رفت و من بیدار بودم او را برای چند دقیقه روی سینه‌ی همسرم می‌دیدم و با او حرف می‌زدم، وقتی همسرم از صدای من و او بیدار می‌شد ناپدید می‌گردید و دیگر او را نمی‌دیدم.یک شب به او گفتم: بهتر است که وقتی به نزد من می‌آئی زمانی باشد که مادرت به خواب عمیق فرو رفته که دیرتر بیدار شود.او گفت: من همیشه همین اطراف هستم ولی چون تو زیاد به من علاقه داری مرا در همان اوائل به خواب رفتن مادرم می‌بینی و بعد چون محبّتت اشباع می‌شود دیگر مرا نمی‌بینی.بالأخره همسرم حامله شد و چهار ماه از حاملگی او گذشت، پس از آن چهار ماه دیگر آن شبح را نمی‌دیدم و دیگر صدای او را نمی‌شنیدم و یقین داشتم که او در رحم زنم به آن «جنین» ملحق شده است، لذا جز مقداری ناراحتی برای آنکه او را نمی‌بینم کارم اشکال دیگری نداشت، زیرا به هر حال فکر می‌کردم او به من تعلّق پیدا کرده و بالأخره روزی متولّد می‌شود و دیگر همیشه با او هستم. یک روز مادرم به من گفت: ای حقّه‌باز آن بازیها چه بود که درآورده و ما را ناراحت کرده بودی؟! اگر زن می‌خواستی مستقیماً به ما می‌گفتی تا برایت همسر انتخاب کنیم!پدرم گفت: حالا وجدانا اگر او این بازیها را در نمی‌آورد ما به این زودی آن هم قبل از پایان تحصیلاتش به او زن می‌دادیم؟ و سپس رو به من کرد و گفت: ولی تو خیلی ما را ناراحت کردی، خدا از سر تقصیراتت بگذرد.من دیدم آنها خیلی اشتباه کرده‌اند و مرا به عنوان یک حقّه‌باز شناخته‌اند، لذا تمام جریان را از اوّل تا به آخر برای آنها گفتم و نشانیهای بچّه‌ای را که در رحم هست که یک خال سیاه درشت در روی گونه‌ی چپش دارد و ابروهای پر پشتش پیوسته است، لبهای کلفتی دارد و بینیش قلمی است و بالأخره آنچه از خصوصیات در او بود به آنها گفتم و اضافه کردم که وقتی این بچّه متولّد شد خواهید فهمید که من یک حقّه‌باز نبوده‌ام.آنها چیزی نگفتند و صبر کردند تا فرزندم متولّد شود لذا روزی که همسرم درد زایمان داشت و او را به اتاق زایمان برده بودند و من پشت درِ آن اتاق بی‌صبرانه منتظر تولّد آن پسربچّه بودم ناگهان مادرم با خوشحالی فوق‌العاده‌ای از آن اتاق بیرون آمد و صورت مرا بوسید و گفت: فرزندم مرا ببخش، من بی‌جهت به تو بدگمان بودم، تو دروغ نمی‌گفتی همان پسربچّه‌ای که نشانیهایش را می‌دادی متولّد شد، به تو تبریک می‌گویم.الآن آن پسربچّه ده سال از عمرش می‌گذرد ولی هر چه می‌کنم که او آن خاطرات را به یاد بیاورد به هیچ وجه برایش امکان ندارد (۱) ولی مطالبی را که آن وقتها برایم می‌گفت همه‌اش را ناخودآگاه متوجّه است و مثل کسی است که سواد دارد ولی خصوصیات کلاسها را فراموش کرده.منبع:کتاب عالم عجیب ارواح(نویسنده:ایت الله سیدحسن ابطحی)</description>
                <category>Sadegh behroozian</category>
                <author>Sadegh behroozian</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 14:10:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عالم عجیب ارواح</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40299607/%D8%B9%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%AD-ikfxabollfyx-ikfxabollfyx</link>
                <description>پرجنجال‌ترین بحثهائی که مربوط به روح است مسأله‌ی زندگی روح در عالم قبل از این عالم است و به نظر من روح در عوالمی قبل از این عالم بوده و زندگی می‌کرده است.زیرا جمعی از فلاسفه و دانشمندان علم‌الرّوح که متوجّه زندگی روح در عالم قبل از این عالم شده‌اند، معتقد به «تناسخ» گردیده و می‌گویند: روح انسان در عوالم قبل با جسدهای مختلف به دنیا آمده و از دنیا رفته و مکرّر این برنامه را ادامه داده تا به کمال رسیده و سپس آزاد گردیده است.آنها برای این ادّعاء خود هیچ دلیلی جز آنچه به وسیله‌ی خوابهای مغناطیسی (مانیه‌تیزم) به دست آورده‌اند (که آن هم قابل خدشه است) چیز دیگری ندارند و حال آنکه این ادّعاء بزرگ باید بیشتر از اینها مستدلّ و مستحکم باشد.در اسلام از «عالم ارواح» که مدّتش دو هزار سال بوده بسیار نام برده شده و نیز عالم دیگری را ذکر کرده که نامش را «عالم ذر» گذاشته و خدای تعالی عهدها و میثاقهایی از ارواح در آن عالم برای اعتقادات صحیح و انجام کارهای خوب گرفته است(۱) و ترتیب این عوالم طبق آنچه از روایات و گفته‌های فِرَق مختلف مسلمین (سنّی و شیعه) استنباط شده چنین است:(۲)خدای تعالی روح انسانها را به تعداد فرزندان حضرت «آدم» تا روز قیامت بدون هیچ تعلّقی به چیزی و شکلی خلق کرده و پس از دو هزار سال برای آن ارواح بدنهای کوچکی به مانند ذرّات بسیار ریز و دقیق ولی به شکل همین بدنهای دنیائی خلق فرموده و آن ارواح را در آن بدنها قرار داده که نام عالم اوّل را «عالم ارواح» گذارده و نام عالم دوّم را «عالم ذر» و «عالم میثاق» معرّفی فرموده است.«فخر رازی» در تفسیر «کبیر» ذیل آیه‌ی ۱۷۳ سوره‌ی اعراف روایات متعدّدی با سند صحیح (از نظر خودش) از «رسول اکرم» صلی الله علیه وآله نقل کرده که خدای تعالی وقتی حضرت «آدم» را خلق فرمود پشت او را مسح کرد، آنگاه تمام ذرّیه‌اش تا روز قیامت به صورت ذرّاتی از پشت او بیرون آمدند.مرحوم «مجلسی» در کتاب «توحید» باب یازده و کتاب «ایمان و کفر» باب سوّم از کتاب بحارالانوار و صاحب کتاب تفسیر «نورالثّقلین» و تفسیر «برهان» در ذیل آیه‌ی ۱۷۳ سوره‌ی اعراف دهها روایت که معنای بالا را تحقّق می‌بخشد نقل کرده‌اند.طبق آنچه از آن روایات به دست می‌آید و اعتقاد جمع زیادی از علماء شیعه و سنّی می‌باشد این است که خدای تعالی ارواح انسانها را دو هزار سال قبل از خلقت ابدان ذرّه‌ای که بعدها در «عالم ذر» بوده‌اند خلق فرموده و وقتی خدای تعالی حضرت «آدم» را خلق کرد (و یا قبل از آن) بدن ذرّه‌ای انسان را با همین قیافه که امروز در دنیا دارد ولی بسیار کوچک خلق فرموده و از آن وقت به بعد آن روح با این بدن ذرّه‌ای در «عالم ذر» زندگی می‌کرده آنچنان که ما امروز با این بدن عالم دنیائی زندگی می‌کنیم، آنها در آن عالم با هم معاشرت داشته‌اند آن چنانکه ما امروز با هم معاشرت داریم.آنها آن روز اختیار داشته‌اند آن چنانکه امروز ما اختیار انتخاب راه مورد علاقه‌مان را داریم و بالأخره آنها با همین کیفیتی که امروز ما زندگی می‌کنیم زندگی می‌کرده و با یکدیگر معاشرت می‌نموده‌اند.و ضمناً از آیات و روایات فوق‌الذّکر استفاده می‌شود که روح انسانها در عالم قبل از این عالم با افراد و کسانی که برخورد کرده‌اند در این عالم با آنها انس دارند اگر چه خودشان فراموش کرده باشند که آنها را کجا و چه نحو دیده‌اند.مرحوم شیخ «صدوق» رحمة الله علیه در کتاب اعتقاداتش می‌گوید: «امام صادق» علیه‌السّلام فرمود: خدای تعالی بین ارواح قبل از آنکه بدنهایشان را خلق کند برادری ایجاد کرده است.(۱)و «پیامبر اسلام» صلی الله علیه وآله فرموده: روحها در عالم قبل از این عالم دسته دسته با هم آشنا بودند لذا در این دنیا افراد از هر دسته‌ای وقتی یکدیگر را می‌بینند با هم انس می‌گیرند و اگر در آن عالم یکدیگر را ندیده باشند همدیگر را نمی‌شناسند.امّا قضایا و حکایات و تصوّراتی که این نظریه را تأیید می‌کند بسیار است که ما چند نمونه از آنها را در اینجا نقل میکنیم.منبع:کتاب عالم عجیب ارواح( نویسنده:آیت الله سید حسن ابطحی)</description>
                <category>Sadegh behroozian</category>
                <author>Sadegh behroozian</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 16:40:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>