<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پندار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_40346615</link>
        <description>کژپندار؛</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:35:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4047160/avatar/jNPLWc.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پندار</title>
            <link>https://virgool.io/@m_40346615</link>
        </image>

                    <item>
                <title>&quot;زیرزمین&quot; 2</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40346615/%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-2-aolnvxejbmoo</link>
                <description>پشت شاهین راه افتادم و آهسته از پله‌ها پایین رفتم. گربه‌ از بین پاهای ما گذشت و پایین رفت. با هر قدمی که برمی‌داشتم در دلم یک غلط کردم نثار خودم می‌کردم و هر لحظه منتظر بودم اتفاق بدی رخ بدهد. پله‌های آخر را که پشت سر می‌گذاشتیم، نورهای رنگی و مختلفی چشمم را زد و بوی دود نفسم را تنگ کرد. وقتی رسیدم لحظه‌ای طول کشید تا چشمم به روشنایی آن‌جا عادت کند و تازه بفهمم در اطراف‌ام چه می‌گذرد. تنها واکنشی که توانستم نشان بدهم، چشم‌های بیرون زده بود.زیرزمین از کل خانه بزرگ‌تر بود. یک سالن مرکزی و راهرویی در انتهای آن که تا چشم کار می‌کرد درهای متعدد در آن وجود داشت. مبل‌های راحتی با طرح و رنگ‌های متفاوت که در گوشه و کنار سالن رها شده بودند و روی آن‌ها گربه‌های مختلف در شکل و رنگ‌های مختلفی لم داده بودند و سیگار یا قلیان می‌کشیدند. یک‌چیزی بود شبیه به چای‌خانه‌ی گربه‌ها. دودی سفید رنگ فضای زیرزمین را پر کرده بود که اجازه‌ی نفس کشیدن نمی‌داد. یکی از گربه‌ها - نارنجی رنگ بود و انگار پشم‌هایش را تازه زده بودند - دستی که شلنگ قلیان را با آن گرفته بود بلند کرد:«به به. مهمون جدید داریم بچه‌ها.» و همه‌ی سرها به سمت من برگشت.زیر نگاه آن همه گربه درحال عرق ریختن بودم و احساس می‌کردم که صدای تپش‌های قلبم را بلندگویی پخش می‌کند. شاهین که خیلی خودمانی شده بود دستش را گذاشت روی شانه‌ام و گفت:«بذارین کم‌کم یخش آب شه.» و لبخندی زد و رفت کنار همان گربه‌ای که در را باز کرده بود نشست و شروع کرد به کشیدن سیگار. دیگر یقین داشتم که در اتوبوس یا سرم به جایی خورده و یا اصلا اتوبوس به مقصد نرسیده و من در عالم پس از مرگ قدم برمی‌دارم. یکی از گربه‌ها به پای‌ام زد و گفت:«چته داداش چرا رنگت پریده؟ بشین الان برات صبحونه رو ردیف می‌کنم.» و به سمت جایی که احتمالا آشپزخانه بود قدم برداشت.داشتم به این فکر می‌کردم که چه بهانه‌ای بیاورم تا از آن‌جا بزنم بیرون که از راهروی انتهای سالن ببری با لبخند به سمت من حرکت کرد. من هم اصلا نفهمیدم چگونه پله‌ها را چندتا یکی کردم و از خانه بیرون زدم. به سمت سرکوچه دویدم و آن‌جا سوار یک تاکسی گذری شدم. بالاخره توانستم نفس راحتی بکشم. گوشی‌ام را درآوردم و ساعت را نگاه کردم. راس شش صبح را نشان می‌داد. راننده از توی آینه نگاهی به من انداخت و گفت:«جناب کجا تشریف می‌برید؟» و لبخند زد. توی آینه را نگاه کردم، شاهین بود. یک چک تقدیم به خودم کردم تا شاید بیدار شوم. بعد چشمانم را باز کردم و دیدم راننده‌ شخص دیگری است.چشمانم را بستم و سرم را به صندلی تکیه دادم. با صدای راننده که اعلام کرد به مقصد رسیدیم چشمانم را باز کردم. برگشته بودم به ترمینال. رفتم ببینم بلیطی برای تهران دارند یا نه. از اطلاعات پرسیدم:«ببخشید بلیتی برای تهران دارید؟» بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت:«بله ولی هنوز اتوبوس نرسیده. احتمالا ساعت شش برسد.»</description>
                <category>پندار</category>
                <author>پندار</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jul 2025 13:54:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;زیرزمین&quot; 1</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40346615/%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-1-pyuxcei5vxge</link>
                <description>تقریبا سه ماهی می‌شود که در دانشگاه درس می‌خوانم. ما در یک محله‌ی ساده در یک شهر کوچک و ساده زندگی می‌کنیم، اما دانشگاه‌ام در تهران _ یعنی دیوانه کننده‌ترین شهر ممکن برای من _ قرار دارد. هفته‌ی دیگر امتحانات پایان ترم شروع می‌شود و من فرصت را غنیمت شمردم تا سر زده به خانه برگردم و خانواده‌ام را خوشحال کنم. حدود ساعت شش صبح بود که به محله‌مان رسیدم. خیابان سوم سمت چپ، پلاک 5. زنگ در را به صدا درآوردم.می‌دانم این ساعت معمولا کسی در خانه بیدار است اما هیچ صدایی نمی‌آید. دوباره زنگ را فشار می‌دهم. در خانه ناله‌ای می‌کشد و کمی باز می‌شود. یک گربه در چهارچوب در ایستاده و به من نگاه می‌کند. گربه؟ پدرم از گربه متنفر بود. به چشمانم با حالتی پرسشگر خیره شده. کمی سرش را به راست کج می‌کند و می‌گوید:« توی خونه‌تون ساعت ندارین؟» رگه‌هایی از خوابالویی و کمی هم خشم در صدایش وجود دارد. می‌گویم:« خونه‌ام همین‌جاییه که توش ایستادی.» ابروهایش را با تعجب بالا می‌برد و بعد با تاسف سرش را تکان می‌دهد. از سر کلافگی می‌گوید:«من پولی توی دست و بالم نیست. بقیه هم خوابن. برو خدا روزیتو جای دیگه بده.» و قصد می‌کند تا در را ببندد. پای‌ام را جلوی در می‌گذارم تا بسته نشود. نگاهی به او میکنم. دیگر احساس می‌کنم که شاید وقتی در اتوبوس خواب بوده‌ام سرم به جایی خورده:«چی میگی برای خودت؟ گدا که نیستم. اومدم پیش خونوادم.» در همین حین صدای گرفته‌ی ناشناسی که از توی اتاق می‌آید خطاب به گربه می‌پرسد که چه کسی دم در است. گربه هم می‌گوید که نمی‌داند کیست و احتمالا یا گداست و یا معتاد. او هم در جواب می‌گوید که پول‌هایش کجاست تا گربه برود و برایم بیاورد. دیگر از این مکالمه حرصم درمی‌آید. بلند داد میزنم:«آقای محترم لطف می‌کنی بیای دم در؟»گربه همان‌جوری روی دستانش نشسته، دمش را تکان می‌دهد و جوری نگاهم می‌کند انگار قتلی چیزی انجام داده‌ام. دو سه دقیقه‌ای گذشته و هنوز کسی نیامده. چشمی در خانه می‌گردانم. تمام اسباب و اثاثیه‌ی خانه عوض شده. نه مبلی در خانه هست و نه میزی. فقط یک فرش قرمزی که رنگ و رویش رفته و روی یک سمت آن به شکل احمقانه‌ای یک سری لوزی بی‌ربط کشیده شده.بالاخره پسری جوان در حینی که رب‌دشانی صورتی را به تن می‌کند دم در می‌آید. صورتش به طرز ضایعی، شکل چندضلعی منتظمی است که به کنارش، دو گوش کوچک چسبیده و از یکی‌شان گوشواره‌ای آویزان است. گودی زیر چشمانش نشان می‌دهد تا نزدیک صبح بیدار بوده و تازه به خواب رفته. می‌‌گوید:«بفرمایید.» بعد از این‌که به شیوه‌ مادرم _ که دختر پسرهای توی خیابان را نگاه می‌کند _ به او نگاه می‌کنم و سر ‌تا پایش را وارانداز می‌کنم، می‌گویم:«شما؟» می‌خندد:« مرد حسابی کله سحری داری هذیون میگی؟ تو اومدی دم در خونه‌ی من و می‌گی شما؟»«آقای محترم، اینجا خونه‌ی پدریه منه. شما اینجا چیکار میکنی؟»ابروهایش را بالا داد و با خنده گفت:«آهان! حالا گرفتم چی می‌گی. این خونه رو چند ماهه من خریدم.»«عجیبه! کسی به من چیزی نگفته بود.خب، حتما آدرسی شماره‌ای چیزی گذاشتن.»«راستش نه پسر. حتی نمیدونم اینجا از کی خریده شده.بابام خریدتش.» قیافه‌ام حسابی درهم رفته بود. لبخندی زد و گفت:«حالا بیا تو یکم استراحت کن. من شاهینم.» و دستی به سویم دراز کرد. من هم که دیگر نمی‌دانستم این وقت صبح باید کجا بروم دعوتش را لبیک گفتم:«خوشبختم. منم علیم.» و بعد وارد خانه شدم. تقریبا هیچ اثاثی در خانه وجود نداشت. شاهین به من رو کرد و گفت:«من بیشتر وقتم رو زیرزمین می‌گذرونم. برای همین اینجا هیچ چیزی ندارم. بیا بریم پایین یه نیمرویی بزنم باهم بخوریم.» زیرزمین! نمی‌دانستم خانه‌ی ما زیرزمین دارد. دستم را گرفت و برد در اتاق سابق‌ام. در کمد را که باز کرد، دیدم پشتش راه‌پله‌ای قرار دارد که به دل زمین می‌رود و انتهای آن مشخص نیست.</description>
                <category>پندار</category>
                <author>پندار</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jul 2025 13:01:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;یاران فلسفه، بیزاران مهندسی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40346615/%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3%DB%8C-p2uqhzalyvvl</link>
                <description>«هر سه مسئله رو برای فردا حل میکنید و میارید. الکی که دانشجوی مهندسی نشدید. یکم از اون مغز آکبندتون کار بکشید.» استاد این را گفت و بعد کتاب‌هایش را جمع کرد و رفت. « باز مسئله. خدا باعث و بانی آن را که باعث شد بیایم دانشگاه و فیزیک بخوانم از روی زمین بردارد. » فرشاد بلند بلند خندید و گفت:«زوده برای یتیم شدن.» و بعد هردو باهم بلند شدیم تا به حیاط دانشکده برویم.زیر سایه‌ی درختی نشستیم تا کمی از هوای بهاری دانشگاه استفاده کنیم. «آخه فرشاد، تو که می‌دانی من چقدر از این اعداد و ارقام نفرت دارم. گاهی حس می‌کنم حتی دیدنشان را هم نمی‌توانم تحمل بکنم.» فرشاد نگاه سرزنش‌گرانه‌ای بهم کرد و گفت:«بگم خدا چه کارت بکند تا دلم خنک شود؟ چقدر از ترم اول به تو گفتم بیخیال این کوفتی شو و برو دنبال علاقه‌ات. آخه خنگ خدا، مردم توی رشته‌های اشتباهی می‌مونن چون نمی‌دونن علاقه‌ی واقعی‌شون چیه. تو که این شانس را داشتی تا پیدایش کنی، نشستی و فقط از دور تماشایش می‌کنی.»«می‌دانم، ولی اخلاق بابایم را می‌شناسم. نمی‌شود حتی به این فکر کنم که مهندس نشوم. او فقط یک چیز می‌خواهد و آن‌هم مهندس بودن من است؛ حتی اگر این داستان منجر به نابودی‌ام شود.»هردو آهی کشیدیم و به رفت و آمد بچه‌ها نگاه می‌کردیم. همیشه در دلم احساس حسادت می‌کنم به آن‌هایی که رشته‌های موردعلاقه‌شان را می‌خوانند. البته هیچوقت دلیل واقعی اینکه چرا بیخیال مهندسی نمی‌شوم را به زبان نمی‌آورم. من عاشق فلسفه‌ام! اما چه کسی با فلسفه به پولی رسیده که من نفر دوم باشم؟ داشتم در این افکارم دست و پا می‌زدم که با صدای فرشاد به خودم آمد. گفت می‌رود بوفه تا آب بخرد و آیا همراهش می‌روم یا نه. من هم گفتم همین‌جا می‌مانم تا او برگرد. برای اینکه دوباره در فکرهای خود غرق نشوم تصمیم گرفتم که کمی کتاب مطالعه کنم. درحال تصمیم برای انتخاب کتاب بودم که یک نفر آمد و کنارم نشست.«سلام. حال شما چطوره؟»«ممنون، شما رو به جا نیوردم.»«بله متاسفانه هیچوقت فرصت آن را نداشته‌ایم که هم‌کلام شویم، اما من از همکلاسی‌هایتان هستم.»«عجیبه چون تا به حال شما را ندیده‌ام.»«چهره‌ی پرتکراری دارم. به همین علت در ذهن‌تان ثبت نشده‌ام.» و لبخندی به پهنای صورت زد. حرفش بی‌منطق به نظر نمی‌آمد. ادامه داد:«داشتم از اینجا می‌گذشتم که ناخواسته متوجه صحبت‌های شما و دوستتان شدم و فهمیدم که ما یک اشتراک بسیار بزرگ داریم! آن هم بیزاری از اعداد و ارقام و علاقه به فلسفه. من و دوستانم در تلاش هستیم تا گروهی تشکیل بدهیم که بتوانیم در آن آزاد باشیم و در فلسفه غوطه‌ور شویم! دوست داشتم که از شما شخصا دعوت کنم تا به ما ملحق شوید.»«ایده‌ی جالبی دارید. چند نفر در این گروه عضو هستند؟»«هنوز زیاد نیستیم، شاید حدود پنجاه نفر. اگر مایل باشید الان می‌توانیم به محلی که معمولا اعضای گروه در آن جمع می‌شوند تا با فضای آن‌جا آشنا شوید.»«متاسفانه منتظر دوستم هستم.»«به شما قول می‌دهم که زیاد طول نمی‌کشد.» و دستش را به طرفم دراز کرد. در یک آن تصمیم گرفتم و دستش را به نشانه‌ی موافقت گرفتم تا از زمین بلندم کند. می‌دانستم برای فرشاد تازگی ندارد که بیاید و ببیند جا تر است و بچه نیست. به سمت در ورودی دوم دانشگاه حرکت کردیم. قبل از رسیدن به در، وارد یک جاده فرعی شدیم که هنوز آسفالت نشده بود. کمی جلوتر که رفتیم به یک سالن ورزشی قدیمی رسیدیم که به نظر نمی‌رسید هیچ آدمی اطرافش باشد. کم‌کم داشت ترس به دلم راه پیدا می‌کرد. اگر اصلا دانشجو نباشند و بخواهند وسایلم را بدزدند چه؟ به هرحال چیز زیادی برای دزدیدن هم ندارم. پس بهتر است که دلم را به دریا بزنم و دنبالش بروم. ورودی سالن سردر طاق مانندی داشت که کمی گود بود. وقتی واردش شدیم همه جا تاریک تاریک بود و بوی نا می‌آمد.</description>
                <category>پندار</category>
                <author>پندار</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jul 2025 23:53:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;هم‌نشین سرمای بهمن&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40346615/%D9%87%D9%85-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86-mpsuexozlhp6</link>
                <description>از توی خانه بودن کلافه شده‌ام. از دیدن این در و دیوار تکراری و خسته کننده. بدون هیچ‌فکر یا معطلی، کاپشنم را برداشتم و بدون انتخاب مقصد به دل خیابان زدم. ساعت یازده و نیم شب، آن هم در بهمن ماه، شاید زمان خیلی خوبی برای بیرون رفتن از خانه نباشد؛ اما گاهی دیگر این مکان و زمان نیست که اهمیت دارد. مدتی به قدم زدن در خیابان‌ها ادامه دادم. تقریبا بعد از یک ساعت به یک دکه رسیدم. پاکت سیگاری خریدم و گوشه‌ای روی جدول برای تازه کردن نفسم نشستم. مدتی بود که دیگر سیگار نمی‌کشیدم؛ اما مگر دیگر فرقی هم می‌کند. سیگار اول را روشن کردم. هنوز نیکوتین‌اش وارد خون‌ام نشده بود که صدایی گفت:« آقای محترم این وقت شب اینجا جای سیگار کشیدن نیست.»به دنبال صاحب صدا خیابان را با چشم از نظر گذراندم، ولی کسی آن حوالی نبود که صدای‌اش آن‌قدر نزدیک باشد. اهمیتی ندادم و به کارم ادامه دادم. دومین پک را که از سیگار گرفتم، سگی آمد و روبه‌روی‌ام نشست. صاف توی چشمان‌ام نگاه کرد و گفت:«زبون آدمیزاد سرت میشه؟» نگاهی به او انداختم و ابروهایم را درهم کشیدم:«چته؟ صاحب خیابون که نیستی.» سرش را انداخت پایین و به قصد تمسخر خندید:«لابد صاحب خیابون تویی. هرشب یکی زنش انداختش بیرون و میان گند میزنن به خواب ما.» جمله‌ی آخرش را خطاب به گربه‌ای که حالا متوجه حضورش شدم گفت. گربه نگاهی به من انداخت و گفت:« این بنده خدا رو مادرش هم گردن نمیگیره. حتم دارم که مجرده.»من که طاقت شنیدن این خزعبلات را نداشتم قصد بلند شدن کردم. سگ درحالی که رگه‌ای از دل‌جویی در صدایش بود گفت:« حالا دلخور نشو بابا تو هم نصف شبی. خیر سرت آدمی.» و بعد آمد کنارم روی جدول نشست:« این آشغال چیه می‌کشی. دو قرون بیشتر هزینه کن و چیز بهتر بکش. حالا که گند زدی به خوابم یه نخ بهم بده.» سیگاری به او دادم و بعد برای او روشنش کردم. «آخیش، خیلی وقت بود که نکشیده بودم.» گربه نزدیکش شد و یک پس‌گردنی نثارش کرد:« آخه دروغگو رو سگ بگ.. بگه. چه میدونم هرچی. همین دیشب نشستی با یکی از این بدبختا به سیگار کشیدنا.» سگ بی‌توجه به حرف‌های گربه، آن یکی دستش را که آزاد بود روی شانه‌ام گذاشت:«حالا رفیق بگو چرا انقدر تو خودتی؟»نمی‌دانم، اما انگار که منتظر بودم تا یک نفر این سوال را از من بپرسد:«چرا توی خودم نباشم. مشکل خواب دارم، افسردم، بی‌انگیزم، تنهام، هیچ دوستی ندار..» سگ پرید توی حرفم:« یواش یواش. یکی یکی. حالا تا اینجا که مشکل خاصی نداشتی. مشکل اصلی رو بگو نه هرچیزی که به ذهن معیوبت می‌رسه.» سعی کردم به ادبیات‌اش توجه نکنم. به هرحال آدم از لحن حرف زدن یک سگ خیابانی چه انتظاری دارد؟ با دلخوری ادامه دادم:« یعنی چی که تاحالا مشکلی نداشت؟» سگ پوزخندی رو به گربه زد و بعد برگشت به سمت من:« د آخه آدم حسابی، ساعت یک شبه نشستی میگی خواب نداری پول نداری اعصاب نداری اخلاق نداری و همینطوری پشت هم می‌بافی. من سگی که توی این آدم سرما نشستم اینجا و کنارت دارم سیگار می‌کشم به نظرت خواب دارم یا دل‌خوش؟ اصلا کی گفته باید داشته باشی؟ که بهت قول دادنش رو داده؟ برو یقه همون رو بگیر. مارو بیخیال شو سر جدت.» و سیگارش را به گربه داد تا او نیز گلویی تازه کند.من احمق را بگو که راز دلم را پیش چه کسی باز کرده‌ام. سگ و گربه چه می‌فهمد از مشکلات زندگی انسان! گربه به سگ رو کرد و گفت:«الان حتما داره توی دلش میگه که اینا حیوونن نمیفهمن. ما انسانیم خیلی شاخ بزرگی هستیم!» و بعد هردو خندیدند. سگ که قیافه‌ی متعجب من را دید گفت:« رفیق هرشب ما اینطوری می‌گذره. دیگه کم‌کم شمارو از خودتون هم بیشتر می‌شناسیم؛ ولی باور کن اگه سگ بودی یا گربه، حتی موش بودی یا شپش روی موهای موش، بازم خیلی قرار نبود خوشحال باشی و روزی ده ساعت خواب راحت داشته باشی. چون اصلا قرار نبوده که بیایم اینجا برای خوشی. اومدیم اینجا که رنج بکشیم و به واسطه‌ی اون رنج‌ها رشد کنیم.»با دقت به آن‌ها خیره شدم. حرف‌هایش برای‌ام آشنا بود. گویی اخیرا در جایی خوانده بودم‌شان. در حال تفکر به حرف‌های سگ بودم که کسی صدای‌ام کرد:«آقا، خوبید؟ چیزی لازم دارید؟» نگاهی به او انداختم. لباس نگهبانی پوشیده بود و تقریبا شصت ساله می‌زد. برگشتم تا به سگ نگاه کنم، اما رویم را برگرداندم خبری از هیچ‌کدام نبود. پاکت سیگار را نگاه کردم تا مطمئن شوم چیز دیگری دستم نیست. گفتم:«اره عمو جان خوبم، یکم سرم گیج رفت نشستم اینجا. الان دیگه خوبم و میرم.» بلند شدم و به سوی خیابان‌های دیگری که منتظرم بودند راه افتادم. پاکت سیگار را باز کردم و تعداد سیگارهایی که باقی مانده بود را شمردم. هجده‌ تا.</description>
                <category>پندار</category>
                <author>پندار</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jul 2025 23:13:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;آقای دکتر رضا 2&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40346615/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D8%B6%D8%A7-2-q4jkedxxl19a</link>
                <description>پدرشوهر پروانه - پدر رضا - یکی از قدیمی‌ترین متخصص‌های قلب شهرمان بود. می‌دانستیم که او جواب معمای ما را می‌داند - این‌که چگونه یک نفر را به سکته بیندازیم - اما نمی‌دانستیم چگونه می‌توانیم آن را از زیر زبانش بیرون بکشیم. پس از بررسی‌های شبانه‌روزی پروانه پیشنهاد داد:« می‌تونم برم بهش بگم که یه دوستی دارم که مریض احواله و به جاش اون مشخصات رضا رو بگم. اینجوری موفق شدیم بدون اینکه خودش بفهمه از کجا خورده، رازش رو به دست بیاریم.» به نظر پیشنهاد جالبی می‌آمد، اما همه چیز همان شب از هم پاشید.حوالی ساعت هشت شب بود که پروانه بهم پیام داد و گفت به خانه‌اش بروم. وقتی رسیدم دیدم که بچه‌شان خانه نیست و پروانه با نگرانی روی مبل نشسته. رضا به استقبالم آمد و دعوتم کرد کنار پروانه بنشینم. سپس شروع به حرف زدن کرد:« میدونم اخیرا بخاطر برخی رفتارهایی که ازم دیدین ممکنه نگرانم شده باشید و فکر کنید خبراییه، ولی امروز اینجا جمع‌تون کردن تا بگم نترسید و خطری تهدیدتون نمی‌کنه. برای همین لازم نیست نقشه‌ی قتل من رو بکشید.» وقتی کلمه‌ی &quot;قتل&quot; را به زبان آورد، من و پروانه نتوانستیم جلوی خودمان را بگیریم و سریع با تعجب به هم نگاه کردیم.«نه هیچکدومتون اون یکی رو لو نداده. من منابع خبری خیلی بهتری از انسان‌ها دارم.»این را که گفت بار دیگر من و پروانه به هم نگاه کردیم، اما این‌بار با سوال &quot;پس یعنی عقل‌اش را از دست داده؟&quot; در چشمان‌مان. رضا ادامه داد:« امشب همه‌مون اینجا جمع شدیم تا شمارو بالاخره با خانواده‌م آشنا کنم.» اینجا دیگر احساس کردم الان است شاخ‌هایم از تعجب بیرون بزند، اما همچنان به لبان رضا چشم دوخته بودم تا زودتر بشنوم &quot;این فقط یک شوخی بود عزیزانم&quot;، اما نه. رضا که انگار تازه به وجد آمده بود با حرارت گفت:« خیلی وقته که منتظر همچین روزیم. پروانه و پوریای عزیزم، وقتشه با دوستای من آشنا بشید. البته باید با تاسف بگم که اونا نمی‌تونن خودشون رو به شما نشون بدن، اما شما می‌تونید چیزهایی از اون‌ها ببینید.»هنوز درست حرف‌اش تمام نشده بود که دیدیم مبل‌های پشت سرش از زمین فاصله گرفتند. بعد میز آمد جلوی ما قرار گرفت و بشقاب‌ها به ترتیب روی آن چیده شدند. دست آخر هم ظرف میوه به سمت من آمد و جلویم منتظر ماند تا چیزی بردارم. من که دیگر داشتم خروج شاخ‌هایم را حس می‌کردم، همان‌طور با دهان باز یک خیار برداشتم. رضا از دیدن این صحنه بیش از پیش به وجد آمده بود و شروع کرده بود به بیرون دادن صداهایی شبیه به میمون. در همان حین نیز به سمت تراس رفت، از لبه‌ی آن پرید و لحظاتی بعد، درحالی که یک گربه در دستش بود دوباره وارد خانه شد. گربه را روی زمین گذاشت و او به سمت ما آمد. در همان حین که نزدیک می‌شد گفت:«رضا خیلی مرد خوبیه، گاهی اوقات آرزو میکردم جای تو باشم پروانه.»نگاهی به پروانه انداختم که داشت دود از سرش بلند می‌شد. بعد که دیگر گربه تقریبا در نیم متری‌اش بود، با صدایی شبیه به پیرزن قبل از سکته، خرخری کرد و از حال رفت. من که نمی‌دانستم رفتار صحیح در این موقعیت چیست و اصلا موقعیت چیست و کجا هستم و آیا خوابم یا بیدار، با نزدیک شدن گربه به خودم با جیغی که تا قبل از آن نمی‌دانستم حنجره‌ام توانایی‌اش را دارد از جا پریدم و از گربه فرار کردم. بعد رضا به من نزدیک شد که آرامم کند. دیدن رضا که باعث و بانی این مجلس بود و حالا داشت با لبخند به سمت من می‌آمد، ترسناک‌تر از آن گربه بود. من هم فرار را بر قرار ترجیح دادم. به هرحال پروانه زن اوست و مشکلات‌شان را بهتر است دو نفری حل کنند و جالب نیست کسی مزاحم زندگی‌شان شود.بعد از آن روز کذایی تصمیم گرفتم وقتی درسم تمام شد به شهرم برنگردم و همان‌جا کاری دست و پا کنم. دیگر هیچوقت درباره‌ی آن روز صحبتی بین ما سه نفر رد و بدل نشد، اما بعد از آن موقع بود که پروانه بیش از پیش عاشق رضا شد و نقش پروانگی را برگزید. خیلی سال از آن روزها می‌گذرد و می‌دانم دیگر حتی یک بحث کوچک هم بین آن‌ها نبوده. در طی این سال‌ها، چهار بار دیگر نیز بچه‌دار شدند و من هیچگاه از ترس آن روز، پا به خانه‌شان نگذاشتم.</description>
                <category>پندار</category>
                <author>پندار</author>
                <pubDate>Mon, 14 Jul 2025 22:18:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;آقای دکتر رضا&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40346615/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D8%B6%D8%A7-ewvy5if0drrs</link>
                <description>پسر همسایه‌مان پزشکی قبول شده. خانواده‌اش آن‌قدر از این موفقیت بزرگ بچه‌شان خوشحال شده‌اند که روی در خانه‌شان عکس او را نصب کرده‌اند. پسرشان رضا، هم‌کلاسی و هم‌بازی بچگی‌های من بوده. از همان بچگی پیشوند دکتر جلوی رضا می‌آوردند و همیشه &quot;دکتر رضا&quot; صدای‌اش می‌کردند. البته شاید باید این تیکه را دوباره تعریف کنم. رضا هم‌کلاسی من هم بوده. این اواخر هم‌کلاسی پسر بزرگم محمد شده بود. محمد سال اول رشته‌ای که آرزویش را داشت - ادبیات انگلیسی - قبول شد، اما رضا با یک سال تاخیر از او وارد دانشگاه شد. البته حدس ‌همه‌ی محله این است که احتمالا بالاخره موفق شده‌اند راه خرید صندلی در دانشگاه را پیدا کنند.وقتی برای اولین‌بار با رضا هم‌کلاسی شدم، از همه‌ی بچه‌ها پنج سال بزرگ‌تر بود. دیر به مدرسه نرفته بود، فقط دیر به مراحل بالاتر می‌رفت. حتی آن‌وقت‌ها بین بچه‌ها شایعه بود که مدیرمان بارها مادر و پدرش را خواسته و به آن‌ها توصیه کرده رضا را به مدرسه‌ی استثنایی ببرند. راست یا دروغ‌اش را خدا می‌داند. به هرحال دست سرنوشت رضا را نشاند درست بغل دست من و بعد از آن شدیم رفیق صمیمی. یکی دو سال بعد هم دوباره دست سرنوشت، خانه‌شان را آورد در ساختمان‌مان و این‌گونه بود که همسایه شدیم و خانواده‌هایمان شروع به رفت و آمد کردند. دوستی من و رضا با رفتن من به دانشگاه تمام شد؛ اما این تازه شروع دوستی خانواده‌هایمان بود.فکر کنم سال اول دانشگاه بودم که مادرم خبر داد رضا قرار است زن بگیرد. من هم خیلی خوشحال شدم که بالاخره کنکور را بیخیال شده و تصمیم گرفته سروسامانی بگیرد. البته طول خوشحالی‌ام زیاد دوامی نداشت و جمله‌ی بعدی مادرم این بود که قرار است با پروانه ازدواج کند. پروانه خواهرم. من هم به رسم برادر کوچک‌تری، گوشی را برداشتم تا سر پروانه داد و بی‌داد کنم که با یک «خفه‌شو به تو ربطی نداره بچه» مواجه شدم و برنامه عوض شد. زورم قطعا به رضا نمی‌رسید؛ برای همین ترجیح دادم با فرستادن یک دست‌گل، این اتفاق میمون را به آن‌ها تبریک بگویم.پدر رضا یک کارخانه‌ی بسیار بزرگ برای او به ارث گذاشته بود. به همین دلیل نیز رضا هیچوقت به خودش زحمت آن را نداد که دنبال کار بگردد و در عوض، نشست در خانه و چسبید به کتاب‌هایش. از اول گفت تنها یک راه بیشتر ندارد؛ آن‌ هم پزشکی. پروانه هم شده بود پروانه که دور سر شمع - رضا - می‌گردید. نمی‌دانم چطور شد که جدی جدی آن‌ها عاشق همدیگر شدند و فکر کنم الان تقریبا بیست و سه یا چهار سال است که عاشقانه در یک خانه زندگی می‌کنند. همه‌ی این‌ها موردی نداشت، تا این‌که ده ماه بعد از ازدواج‌شان رضا را در حالت عجیبی دیدم.نشسته بود توی تراس خانه‌شان و با آب و تاب داستانی را برای شنونده تعریف می‌کرد. شنونده‌ای که وجود نداشت. اول فکر کردم باید پای هندزفری یا چیزی شبیه به آن درمیان باشد؛ اما خیلی زود متوجه شدم که خودش است و خودش. کم‌کم رفتارهای مشابه آن زیاد و زیادتر شدند؛ اما باز به دلیل این‌که امنیت روانی و مالی پروانه مهم‌تر از این مسائل پیش‌پا افتاده بود - و چون عشق خرش کرده بود و گفته بود که مهریه‌ای نمی‌خواهد - لام تا کام چیزی نگفتم. ماجرا تنها محدود به این رفتارهای عجیب نشد. چندباری راه افتادم پشتش و تعقیب‌اش کردم. شروع به رفت و آمد به خانه‌ی زن‌های مجرد می‌کرد. یک بار که دیگر خیلی عصبی شدم دل را به دریا زدم و سراغ پروانه رفتم.«فکر کردی نمیدونم؟ میگه میره کلاس خصوصی برای کنکور، اما خب معلم‌های خصوصی‌ش عطرهای تندی استفاده می‌کنند که به لباس زیر شاگردشان می‌ماند.»«پس چرا بیخیالش نمیشی؟»«بیخیالش شدم دیگه. کاراشو جاهای دیگه میکنه و پولش رو من میگیرم.»تازه آن‌جا بود که دوهزاری‌ام جا افتاد و فهمیدم انگار همیشه مسئله عشق و علاقه نیست و حداقل در اینجا، نبوده. مدت‌های زیادی به همین روال گذشت. بچه‌ی اول‌شان هشت ساله شده بود که من و پروانه بالاخره آن تصمیم را گرفتیم. ساده‌ترین راه‌حل، سکته در خواب بود.</description>
                <category>پندار</category>
                <author>پندار</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jul 2025 23:58:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;اکبری یا بادکنک 3&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40346615/%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D9%86%DA%A9-3-e8c9roevivgh</link>
                <description>تقریبا یک سال از زمانی که خانم اکبری باد کرد و به دیار باقی شتافت می‌گذرد. توی این یک سال دیگر اتفاق عجیبی نیفتاد و اتفاق‌ها تصمیم گرفتند ما را به حال خودمان رها کنند. حالا دیگر مسئولیت پیاده‌روی‌ها با من نیست، چون بعد از تلاش‌های بسیار، از جمله فرستادن آقای اصغری به بیمارستان روانی، به سرپرستار بخش زنان ترفیع داده شدم. همه چیز عالی و مثل روز اول نرمال پیش می‌رود. همچنان هر روز صدای آه و ناله می‌آید، نانا (پیرترین فرد اینجا که از همه‌ی کارکنان اینجا نیز قدیمی‌تر است) مثل همیشه از صبح تا شب همه را با فحش‌هایش مورد لطف قرار می‌دهد، دار و دسته‌ی پاپا (خودش این اسم را برای خودش انتخاب کرده چون فکر می‌کند خیلی با بقیه متفاوت است) در حیاط بقیه را اذیت می‌کنند یا تصمیم ‌می‌گیرند همگی باهم اعتصاب کنند و چند روز قرص‌هایشان را نخورند، بلکه برایشان ماساژور خانم بیاوریم. آخرش هم وقتی دردهایشان به سراغ‌شان آمد قایمکی از اعضای دیگر گروه، یکی یکی به سراغ پرستارها می‌روند. بخش زن‌ها اما آرام‌تر است؛ یا حداقل تا قبل از ورود شاشا آرام بود.شاشا تقریبا دو یا سه هفته‌ای می‌شود که به اینجا آمده. روز اول خودش تنها و بدون هیچ همراهی به اینجا آمد. گفت همه‌ی کس و کارش را از دست داده و یک روز حس کرده که دیگر توان مقابله کردن با تنهایی و افسردگی در خانه‌ی دوبلکسش را ندارد. برای همین خانه‌اش را فروخته و به اینجا پناه آورده. بیماری خاصی نیز نداشت، تنها کمی تکرر ادرار و بی‌اختیاری آن. از بعد آمدنش به اینجا، اوضاع کمی متفاوت از سابق شده. صدای آه و ناله‌ها کمتر شده، درخواست برای مسکن‌های مختلف کمتر شده، مشکل پروستات برخی از آقایون حل شده و مجبور شدیم زمان هواخوری زنان و مردان را جدا کنیم. مهم‌تر از همه این‌که دیگر همه به فکر کشتن تخت بغلی‌شان نیستند، بلکه رفاقت‌های بسیار خوبی تشکیل داده‌اند.یکی از همین روزهای عادی خدا، گروهی از خانم‌ها پیش من و گروهی از آقایان نیز پیش سرپرستار بخش آقایان آمدند و درخواست برگزاری جشن نوروز کردند. (آن هم برای اولین بار.) ما هم از این درخواست بسیار خوشحال شدیم و سریعا با خانواده‌های آن‌ها برای دریافت کمک هزینه‌ی جشن تماس گرفتیم. خیلی زود شرایط را محیا کردیم و قرار شد که فردا شب جشن را برگزار کنیم. البته هیچ‌کدام از خانواده‌ها علاقه‌ای به شرکت در جشن نشان ندادند، ما هم ابراز ناراحتی کردیم از اینکه مجبوریم تمام خوراکی‌ها را خودمان بخوریم.امروز، اولین روز کاری‌ام است که آن را با شادی و خوشحالی شروع می‌کنم. برنامه‌ی کاری‌ام را طوری ردیف کردم تا شروع شیفت‌ام مصادف با شروع جشن باشد و یا حتی کمی بعدتر. این‌جوری از خرحمالی‌های قبل جشن در امانم. قرار بود جشن ساعت پنج عصر شروع شود و من حوالی ساعت شش بود که رسیدم.برای باور کردن چیزی که می‌دیدم، نیاز به چند جفت چشم و مغز دیگر هم داشتم. با ناباورری نگاه‌شان کردم. عده‌ای روی پشت بام ایستاده بودند و به نوبت از لبه‌ی آن می‌پریدند؛ اما به جای این‌که پخش زمین شوند باد می‌کردند و به بالا می‌رفتند. بعد از این‌که سه چهار متری اوج می‌گرفتند، مثل بادکنک بادشان می‌رفت و ول می‌شدند توی باغچه. بعد هم شاشا می‌آمد بالای سرشان و با دادن نفس مصنوعی به آن‌ها، دوباره بادشان می‌کرد تا شبیه به روز اول‌شان شوند. عده‌ای دیگر نیز موهای چندمتری قرمز یا آبی یا سبز درآورده بودند. مردها ریش‌های عجیبی گذاشته بودند که طول آن‌ها تا ناف‌شان می‌رسید. آن‌طرف‌تر یک استخر کوچک از شکلات غلیظ درست کرده بودند و دیابتی‌های آسایشگاه با دهن باز در آن شنا می‌کردند. آن دسته از افرادی که روی ویلچر نشتسته بودند نیز انگار که توی پاهای‌شان فنر کار گذاشته باشند، مثل کانگورو این‌ور و آن‌ور می‌پریدند.باقی کسانی که در حیاط ایستاده بودند و مشغول به کارهای عجیب دیگر بودند را نادیده گرفتم و سریعا به دنبال پرستارها وارد ساختمان آسایشگاه شدم؛ اما این‌کار خیلی امیدوارم نکرد و دیدم که پرستارها تصمیم به بازی گل کوچیک وسط سالن گرفته‌اند و یایا را که از همه کوچک‌تر و پهن‌تر بوده به عنوان توپ بازی انتخاب کرده‌اند. از دم اتاق‌ها گذشتم و دیدم انواع کنسرت‌ها و رقص‌ها درحال انجام است. قاعدتا دنیا یک روزه عوض نشده بود؛ پس شاید وقت آن رسیده که به آقای اصغری بپیوندم. گوشی را برداشتم و با راننده‌ی آمبولانس آن‌جا که از قضا یکی از دوستانم بود تماس گرفتم. تا قبل از اینکه آمبولانس برسد، سر و گوشی آب دادم و به سراغ کسی که معمولی‌ترین حال را بین بقیه داشت رفتم. شاشا.همچنان با جدیت تمام مشغول نفس مصنوعی دادن به انواع و اقسام موجودات بود. در این بین هم مدام دندان مصنوعی‌اش می‌پرید بیرون و پس از تمیز کردنش با لباسش، دوباره آن را سر جای‌اش می‌گذاشت. نزدیک‌اش شدم و قبل از اینکه حرفی بزنم گفت:«راست گفتی، تا مرز آفریقا همونطوری رفتم که رفتم. وقتی رسیدم اونجا دیگه خیلی کم‌باد شده بودم. بعدش درست افتادم وسط یکی از این قبیله‌ها. اونا هم خیلی باهام حال کردن و یه سری از این گیاهاشون رو بهم دادن و طریقه‌ی مصرفش هم بهم نشون دادن. آخرش هم یادم دادن چجوری با مایندفولنس یا ذهن‌آگاهی، می‌تونم صاحب ذهن و بدنم بشم و با تمرکز زیاد، هوا رو توی سرم جمع کنم و بعدش شروع کنم به بالا رفتن. اینجوری شد که از اونجا برگشتم. ولی این سفر من رو تغییر داد و گفتم اولین کاری که باید بکنم تغییر آدمای این آسایشگاهه. برای همین مستقیم اومدم اینجا. حالا هم خانم سرپرستار عزیزم، نوبت به این رسیده که یکم دست از جدی بودن برداری و از زندگی لذت ببری.» آمدم چیزی بگویم، اما قبل از هر حرف اضافه‌ای، چیزی از جیب‌اش بیرون آورد و توی صورتم اسپری کرد:« به زندگی پرهیجان، خوش اومدی.»</description>
                <category>پندار</category>
                <author>پندار</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jul 2025 21:58:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;اکبری یا بادکنک؟ 2&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40346615/%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D9%86%DA%A9-2-spnwmhq10fin</link>
                <description>تقریبا ده روزی از ماجرای خانم اکبری می‌گذرد. همه‌ جوری آن را فراموش کرده‌اند که گویی اصلا هیچوقت از اول وجود نداشته. بچه‌هایش بعد از شنیدن خبر تنها یک سوال پرسیدند:«یعنی نیاز نیست پول هیچ دفن و کفنی رو بدیم؟» و بعد آن‌قدر از ما تشکر کردند که انگار ما باعث و بانی‌اش بودیم. همه‌ی کارها به روال سابق بازگشته و پیاده‌روی‌های هفتگی نیز، مرتب انجام می‌شود. در این میان تنها کسی که متفاوت از سابق رفتار می‌کند آقای اصغری است.آقای اصغری در گذشته معلم همان دبیرستانی بوده که خانم اکبری ناظمش بوده. شباهت حجمی آقای اصغری و خانم اکبری به فامیلی‌هایشان همیشه سوژه‌ی خنده‌ی همکاران‌شان بوده. البته که کسی جرعت شوخی در روی خانم اکبری را نداشته. حداقل به این علت که احتمالا کسی که حجم بیشتری دارد زور بیشتری هم دارد؛ حتی اگر حجم بیشترش بخاطر چربی بیشتر باشد. همیشه شایعاتی وجود داشته مبنی بر اینکه آقای اصغری بعد از مرگ شوهر خانم اکبری (که به علت خفگی در خواب مرد) گلوی‌اش پیش خانم اکبری گیر می‌کند. حتی می‌گویند دلیل آمدنش به آسایشگاه نیز همین ماجرای عاشقانه‌ی قدیمی است. همسر آقای اصغری نیز، وقتی آن‌ها جوان بوده‌اند مرده و هیچ فرزندی هم به جا نگذاشته بود.تا وقتی که هنوز خانم اکبری اینجا بود، آقای اصغری همیشه به بهانه‌های مختلفی می‌آمد بخش زنان تا او را ببیند. یک‌بار می‌گفت ناهارم اضافه مانده و خانم اکبری گفته هروقت غذای‌ت باقی ماند برای من بیاورش؛ یک بار دیگر می‌گفت آمده‌ام روز مسئولیت‌پذیری‌ام را با او به اشتراک بگذارم؛ و یک بار هم به دلایل بی‌‌خودتری می‌آمد دم بخش، یا ساعت‌ها در حیاط منتظرش می‌‌ماند تا شاید نگاهی به او بکند یا حرفی بزند. احتمالا لازم نیست بگویم خانم اکبری هیچوقت با او سر صحبت را باز نکرد، مگر برای گرفتن روز مسئولیت‌پذیری.حالا اما بعد از آن اتفاقی که افتاد، رفتارهای آقای اکبری کمی متفاوت شده. ساعت‌ها می‌نشیند و به دیوار زل می‌زند، یا غذایش را به گربه‌های چاق آسایشگاه می‌دهد. می‌گوید شاید روحش تناسخ پیدا کرده باشد در این گربه‌ی چاق. همه‌ی این‌ها به نظرم طبیعی و در راستای سوگ بود، تا اینکه دیدم آن روز ده بالشت را طوری چیده (که از دور احساس می‌کردی سایه‌ی خانم اکبری را دیده‌ای) و گویی که آن‌ها خانم اکبری باشند سرش را بر دامان او گذاشته و حرف‌های عاشقانه‌ای رد و بدل می‌کرد. البته فقط رد می‌کرد. روز بعدش هم دیدم که تلاش می‌کند تا دندان مصنوعی خانم اکبری را بگذارد توی دهانش، که خوشبختانه جا نشد.حتی این رفتارهایش را نیز جزء سوگ حساب می‌کردم تا اینکه دیروز آقای اصغری را در لباس خانم اکبری دیدم درحالی که اسای او را در دستش گرفته بود، لباس زیرش را پوشیده بود و تلاش می‌کرد شبیه به او حرف بزند. دیدم دیگر نمی‌شود و رفتم تا چیزی که دیده بودم را با سرپرستار بخش مردان درمیان بگذارم. وقتی شنید خندید و گفت:«تازه ندیدی توی تختش چی درست کرده.» و از او تشکر کردم و گفتم نیازی به دانستنش ندارم. این شد که یک روز وقتی آقای اصغری مشغول دل و قلوه دادن به بالشت‌ها بود، خیلی آرام و بی‌سروصدا، دو پرستار مرد از پشت به اول نزدیک شدند و بردنش توی آمبولانس تا به بیمارستان روانی منتقلش بکنند. البته من به آن‌ها گفتم که این‌کارشان غیرانسانی است و آن دو پرستار را به سخره گرفته‌اند؛ زیرا فقط کافی بود به او می‌گفتند خانم اکبری پیدا شده و آن‌جاست تا او با سر، خودش برود و بستری شود. این‌گونه شد که دو نفر از اعضای ثابت آسایشگاه کم شدند. البته از نظر مادی، یک نفرشان با رفتنش به ما سود رساند و توانستیم در یک وعده ده عدد غذا صرفه‌جویی کنیم. اما تمام این اتفاقات، آرامش قبل از توفان حساب می‌شد. اتفاق اصلی، چند روز بعد بود که رخ داد.</description>
                <category>پندار</category>
                <author>پندار</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jul 2025 11:24:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;اکبری یا بادکنک؟&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40346615/%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D9%86%DA%A9-oy5nmodqfwpc</link>
                <description>امروز روز گشت‌زنیه پیرزن و پیرمردای آسایشگاه است. من و سارا، یک هفته درمیان آن را بین خودمان تقسیم کرده‌ایم. برای اینکه این بیچاره‌ها دلشان توی آن دخمه که نامش را گذاشته‌اند آسایشگاه نگیرد، هفته‌ای دوبار همگی می‌رویم در شهر و دوری می‌زنیم. فکر می‌کنم این ایده که &quot;بگذار اسمش را آسایشگاه بنامیم&quot; از اینجا آب می‌خورد که حداقل اسمش دلگرم کننده باشد. وگرنه جایی که دائم صدای آه و ناله می‌آید یا تخت بغلی‌ات در خودش کار خرابی کرده و همه را با فرزند خودش اشتباه می‌گیرد خیلی شبیه به محل آسایش نیست. البته شاید منظور دیگری از نامش داشته‌اند و &quot;ه&quot; ی آخر آن به مرور و در زبان محاوره‌ای به آن اضافه شده.امروز خانم اکبری به عنوان سرگروه انتخاب شده. معمولا هر روز یک نفر را سرگروه می‌کنند تا حس خوب مسئولیت‌پذیری را دوباره بچشند. در این بین خانم اکبری تنها کسی است که تمام روزهای ماه را می‌شمارد تا نوبت به او برسد. در کنار تخت‌اش یک تقویم به دیوار زده که تمامی تاریخ‌های پیاده‌روی‌ها را روی آن نوشته؛ به اضافه نام سرگروه آن روز. معمولا از سه چهار روز قبل واقعه، می‌رود و زیرپای سرگروه آن هفته می‌نشیند تا او انصراف بدهد و خانم اکبری به جای او بر تخت پادشاهی بنشیند. البته چندباری در آشپزخانه و در حین اضافه کردن چیزهایی به غذا دیده شده که با التماس و ترس بچه‌هایش از برگشت مادرشان، بخشیده شده و به آغوش دوستانش برگشته.خانم اکبری سی سال تمام ناظم دبیرستان بوده و بعد از سی سال با زور تهدید و پلیس و این‌جور چیزها بیخیال مدرسه رفتن شده. (درواقع دیگر به مدرسه راهش ندادند و حدود ده روز پشت در نشسته بوده و با التماس گریه می‌کرده.) بعد هم که برگشته خانه، نتوانسته بیخیال نقش ناظمی شود و بعد از چندباری که به زور ناخون‌های دخترهایش را گرفته بود یا موی بلند پسرش را در خواب کوتاه کرده بود، این عذاب الهی را از روی دوش خودشان به روی دوش ما منتقل کردند.معمولا بین ساعت هشت تا نه به پیاده‌روی می‌رویم. حدود ساعت شش و نیم که به آسایشگاه رسیدم، دیدم خانم اکبری تمام دوستانش را به صف کرده. حتی برای کسانی که توانایی ایستادن نداشته‌اند هم صندلی گذاشته بود تا کسی نظم صف را بهم نزد. تا چشمش به من خورد با اشتیاق به سمتم آمد و گفت :« سلام خانم جان. دیر آمدید. ما خیلی وقت است که منتظر شما اینجا ایستاده‌ایم.» با تعجب نگاهی به او انداختم و گفتم:« خانم اکبری هنوز دو ساعت دیگه تا ساعت حرکت‌مون مونده. چه خبره از الان؟» سری تکان داد و گفت:« سحرخیز باش تا کامروا باشی.» که البته من ربطش را به حرفم نفهمیدم. هرطوری که بود تا ساعت هفت معطل‌شان کردم و در آخر مجبور شدیم ساعت هفت حرکت کنیم.خانم اکبری دوستانش را طوری به صف می‌کرد انگار که او اردک مادر است و بقیه جوجه اردک‌هایی که باید در یک خط به دنبال مادرشان حرکت بکنند. وقتی قرار بود از عرض خیابان رد شویم، او در اول صف حرکت می‌کرد و باقی پشت او در یک صفی که به نظر می‌آمد قرار نیست هیچوقت تمام شود حرکت می‌کردند. بعد از کمی پیاده‌روی، در کنار بوفه‌ای در پارک برای استراحت توقف کردیم. بعضی وقت مستراح رفتن‌شان رسیده بود و برخی باید قرص‌هایشان را می‌خوردند. خانم اکبری رو به همه‌ی ما کرد و گفت:« امروز تصمیم گرفتم که تا مرز ترکیدن فلافل بخورم. لطفا اگر دیدید باد کردم و هر آن ممکنه بترکم فقط ازم فاصله بگیرید.» و با ذکر این مقدمه به سمت بوفه رفت و ده عدد ساندویچ فلافل خرید و با ولع شروع به خوردن آن‌ها کرد.در دلم آرزو می‌کردم که کاش امروز را سارا به جای من آمده بود. گاهی فکر می‌کنم اگر پرستار بچه بودم احتمالا اوضاع بهتری داشتم تا الان. توی همین فکرها بودم که با صدای خانم محمدی به خودم آمدم:« خانم جان تو را به خدا! خانم اکبری باد کرده و داره میره بالا.» از دست این پیرها و بلف‌هایشان. بلند شدم و رفتم پیش بچه‌ها. دروغ نگفته بود. تقریبا دو برابر حجم گرفته بود و هرکسی که در توانش بود با دست او را گرفته بود تا او را در سطح زمین نگهدارد. اما انگار کمی دیر شده بود. داشت با تمام توان داد می‌زد:« توروخدا منو محکم بگیرید و نذارید برم بالا.» من همانطور با تعجب به او خیره شده بودم که هر آن بیشتر باد می‌کرد و از زمین فاصله می‌رفت. به این فکر می‌کردم که شاید دعا دیر بگیرد ولی حتما می‌گیرد و بالاخره بچه‌ها دلشان پاک است و سی سال دعا کرده‌اند. بعد به قیافه‌ی خوشحال بچه‌هایش فکر کردم وقتی می‌شنوند که مادرشان باد کرده و رفته هوا و احتمالا تا الان با توجه به محاسبات ما باید به مرز آفریقا رسیده باشد. توی همین فکرها بودم که دیدم همگی خسته شدن و دستش را ول کردند. آن‌قدر از زمین دور شد تا اینکه در آخر مثل یک خیال از بین رفت. آیا اصلا روزی این‌چنین شخصی وجود داشته؟</description>
                <category>پندار</category>
                <author>پندار</author>
                <pubDate>Fri, 11 Jul 2025 13:37:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;شنا در آب گرم&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40346615/%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%A8-%DA%AF%D8%B1%D9%85-kaei79v79npd</link>
                <description>&quot;یک مشکلی که فکر می‌کنم من و امثال من همیشه داشته‌‌ایم، تنظیم میزان ورودی آب به بدن‌مان و خروجی آن در هنگام شب است. گفته می‌شود آن‌قدر محاسباتش سخت است که هنوز ناسا موفق به پیدا کردن فرمولی برای آن نشده و یک جایزه‌ی بین‌المللی به نام جیش‌بس نیز برای یابنده‌ی فرمول آن طراحی شده که همچنان تا الانی که درحال نوشتن این متن هستم هنوز کسی موفق به دریافت آن نشده.&quot;این‌ها فکرهایی بود که وقتی ساعت سه صبح با یک چشم باز به دستشویی رفته بودم تا خواب از سرم نپرد، از ذهنم می‌گذشت. تقریبا هرشب همین‌موقع‌ها بیدارم می‌کند و وعده‌ی دیدار در مستراح را یادم می‌اندازد. مبارزه کردن با آن تنها یک نتیجه دارد، شکست و آبروریزی. به همین علت هرشب دعوت او را لبیک می‌گویم.بالاخره کارم تمام شد و دوباره به آغوش تختم برگشتم. روی پهلویم غلت می‌خورم تا به خواب بروم؛ اما هنوز حسش با من است. چشمانم را باز می‌کنم تا ساعت را چک کنم. احتمالا سریع خوابم برده و متوجه گذر زمان نشده‌ام. ساعت دو و پنجاه دقیقه صبح است. باز دوباره داشتم خواب می‌دیدم. به سختی از جایم بلند شدم و خودم را به مستراح رساندم. نشستم و هرچقدر متنظر ماندم تمامی نداشت. انگار سر دیگرش به اقیانوس آرام وصل بود. کسی در زد و صدایم کرد: ((داری چیکار میکنی اون تو؟ دو ساعت و نیمه اونجایی.)) چقدر زمان زود می‌گذرد. سعی کردم جلوی آن را بگیرم اما تلاشم راه به جایی نبرد. ناگهان فکری به سرم زد. شرایط خیلی منطقی نبود. نکند دوباره خوابم؟ خودم را نیشگون گرفتم و بعد چشمانم را باز کردم و دیدم برادرم دارد پای‌ام را از بین می‌برد: ((پاشو مرتیکه. بو همه جا رو برداشته. مرد گنده.))پتو را کنار زدم و دیدم همه‌جا غرق در آب اقیانوس آرام است. بلند شدم و به همراه پتو به مستراح رفتم. شانس من انگار امروز صبح مهمان سرزده داشتیم. آن هم چه کسی، زن‌داییم:((سلام عزیزم. ببخشید اگر مزاحم خوابت شدم و بیدارت کردم.)) سعی کردم پتو را جوری دور خودم بپیچم که خیسی شلوارم پیدا نشود:(( به سلام زن‌دایی. احوال شما؟ نه بابا چه مزاحمتی. خودم بیدار شدم.)) با شک به پتویی که دورم پیچیده بودم نگاه کرد: (( عزیزم می‌گم یه بوهایی نمیاد؟)) سعی کردم حواسش را از خودم پرت کنم: (( چرا زن‌دایی، چاه دستشویی‌مان چند روزی است گرفته.)) لبخندی زد و گفت:(( فکر کنم بیشتر بو از مستراح سیار میاد.)) و اشاره‌ای به زیرپایم کرد که غرق در ادرارم شده بود. احساس کردم الان است که از شرم و خجالت به باقی ادرارها بپیوندم. همانموقع گوشی‌ام زنگ خورد. از توی جیب شلوارم درش آوردم و سعی کردم با پیرهنم آن را خشک کنم. منشی دفترم بود:(( سلام آقای مهندس. جلسه شروع شده و همه منتظر آمدن شما هستن. جلسه رو یادتون رفته؟)) آخ! جلسه رو پاک فراموش کرده بودم. تمام مدیر و معاونان شرکت را باید می‌دیدم و متقاعدشان می‌کردم تا فروش را بیش از پیش کنند. لباسم را عوض کردم و خودم را به شرکت رساندم.شانس من آسانسور خراب بود و باید از پله‌ها بالا می‌رفتم. شانس هم نداریم. دوباره نیاز به دستشویی دارم ولی دیرم شده و فرصتی باقی نمانده. رسیدم به دفتر و با منشی سلام و احوال‌پرسی کردم. خواستم وارد اتاق جلسه شوم که منشی جلویم را گرفت:(( آقای مهندس فکر کنم توی راه چایی رو ریختین روی خودتون.)) به شلوارم نگاه کردم که تا زانویم خیس شده بود. امروز روز اول کاری خانم منشی بود که زن یکی از دوستانم است که اتفاقا بسیار باهم تعارف داریم. حالا حتما امشب قرار است ماجرا را برایش تعریف کند و دیگر آبرویی برایم باقی نخواهد ماند. در همین فکرها بودم که صدای مادرم را شنیدم که صدایم می‌کند:(( بسه دیگه، بیدار شو چقدر می‌خوابی.)) و چشمانم را باز کردم. آخیش. خوابی بیش نبود. ساعت دوازده و نیم ظهر شده و وقت رفتن به مستراح.بیدار شدم و به مستراح رفتم و برگشتم. قهوه‌ای درست کردم و نشستم پشت لپتاپم تا ای‌میل‌هایم را بررسی کنم. تنها یک ایمیل داشتم از طرف جایزه‌ی بین‌المللی جیش‌بند:(( به اطلاع شما شرکت کننده‌ی عزیز می‌رسانیم که فرمول ارسالی شما متاسفانه درست نمی‌باشد. اگر فکر می‌کنید محاسباتتان درست است، چشمانتان را باز کنید و به شلوارتان نگاه کنید.)) چشمانم را باز کردم و دیدم درحال شنا روی آب گرمی که در تختم هست، هستم.</description>
                <category>پندار</category>
                <author>پندار</author>
                <pubDate>Thu, 10 Jul 2025 12:21:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;ابلهمیو&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40346615/%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%88-nfdw9lxivlc5</link>
                <description>دستش را گرفتم و گفتم: برای هر آدمی در دنیا دست‌کم یک‌بار اتفاق می‌افتد که نداند دارد پاداش کدام کار خوبش را می‌گیرد. چون تا آن‌جا که فکر می‌کند کاری که شایسته‌ی پاداش باشد انجام نداده‌ است.گفت: خب ؟گفتم: هیچی. خواستم بگویم این تفکری که داری فکر رایجی است.دستش را از توی دستم کشید، چشمانش را ریز کرد و پرسید: کدام تفکر؟گفتم: این‌که چه کار خوبی انجام داده‌ای که به عنوان پاداشش من وارد زندگی‌ات شده‌ام.جوری با چشمان باز و متعجب بهم خیره شد که فکر کردم وقتی از دستشویی آمده‌ام یادم رفته زیپ شلوارم را ببندم. دو سه باری دست زدم و دیدم که همچنان بسته است. البته زیاد اینجوری به من خیره می‌شود. هرکسی یک‌جور مختص به خود عشقش را بروز می‌دهد؛ دوست دختر من هم این‌جور. نباید آدم‌ها را بخاطر تفاوت‌های آن‌ها سرزنش کرد.نگرانش شدم، دیگر کمی زیادی طول کشیده بود. پرسیدم: خوبی؟ چرا اینجوری زل زدی به من؟لبخند زد و گفت: هیچی عزیزم. باورم نمی‌شود با تو آمده‌ام سر قرار؛ آن هم چنین قراری!سری تکان دادم و گفتم: می‌فهمم؛ بهت حق می‌دم. اما تو هم آدم خوب و متفاوتی هستی و لایق این‌چنین قرارهایی.آهی از روی عشق و محبت کشید و گفت: بله، امیدوارم شما هم یک روزی لایق قرارهایی که خودتان حساب می‌کنید بشوید. مثل من. می‌روم دستشویی.و بلند شد و کیفش را برداشت و رفت. حالا فهمیدم! دلیل کج‌خلقی‌اش معلوم شد. احتمالا برای دستشویی رفتن به چیزی نیاز داشته که در کیفش بوده. ساعت را نگاه کردم، یک ربع مانده به راس هشت شب. امشب حسابی توی خرج انداختم. هرکاری کردم قبول نکرد تا به جای دوتا نوشابه یک آب همراه با فلافل‌هایمان بخریم. بابا حتی رونالدو هم نوشابه نمی‌خورد؛ چه برسد به من. البته نباید بی‌انصافی بکنم؛ دختر خوبی است. با نداری‌های من ساخته و حالا که مال و اموالی به ارث برده نامردی است رهایش کنم. به هرحال حتما کار خوبی در زندگی‌اش کرده که این‌گونه زندگی‌اش روی شانس می‌چرخد و دوست پسری این‌چنین وفادار گیرش آمده.چیزی به پای‌ام برخورد کرد. به پایین نگاه کردم. گربه‌ای سیاه و لاغر بود. با تردید به من نگاه کرد و سرش را به سمت چپ کج کرد. گفت: ساعت نه و نیم شده. این یکی هم به خاطره‌ها پیوست.گفتم: چی؟گفت: این هم پیچید به بازی. پاشو و برو خانه با فلافل‌هایت جشن بگیر.گفتم: ای وای. امان از نبود اعتماد به نفس. این چندمی شد؟ فکر کنم سومی.اضافه کرد: سومی توی این ماه.کمی مکث کردم و توی دلم شمردم‌شان: زمان چقدر زود می‌گذرد. کاش مشکل‌شان را با من مطرح می‌کردند تا به آن‌ها می‌فهماندم اشکالی ندارد اگر شریک زندگی‌ات از تو سرتر باشد.گربه لبخند زد و گفت: ابلهمیو.گفتم: باز ابراز محبت گربه‌ای؟گفت: باز ابراز محبت گربه‌ای. بلند شو برو خانه و باقی غذایت را اینجا بگذار.گفتم: همین‌ها کلی پول‌شان شده. برو باقی غذای میز بغلی را برای‌ام بیاور. نصف نصف.گفت: ابلهمیو. و رفت.بلند شدم و به سمت میز بغلی رفتم و هرچه روی میز بود توی پلاستیک ریختم و رفتم. بد هم نشد، تقریبا یک هفته غذا دارم. یک لحظه کمی برای‌ام عجیب شد که دوباره گربه‌ی سیاه با من همکلام شده بود؛ اما دوباره به خودم یادآوری کردم که انسان‌های خاص و اتفاق‌های خاص.</description>
                <category>پندار</category>
                <author>پندار</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jul 2025 00:00:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;انگل یا ابله؟&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40346615/%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%87-rnxskdiab4qo</link>
                <description>امروز دیگر بعد از بیست و چهار روز خانه ماندن، وقت آن رسیده بود تا قدم به بیرون بگذارم. نه به این علت که دلم برای بیرون از خانه تنگ شده بود یا به این علت که از خانه ماندن خسته شده بودم (چون عاشق ماندن در خانه‌ام)، بلکه به این علت که دیگر هیچ اکسیژنی در خانه باقی نمانده بود. گیاهانی که در خانه‌ام بودند پژمرده شده بودند و جوری طلب‌کار نگاهم می‌کردند انگار وظیفه‌ی من است که به آن‌ها آب و نور بدهم. خیر سرتان با همان گیاهانی که در قله‌ی کوه و یا در بیابان‌ها می‌رویند فامیل‌ هستید. من نسبت به نور آفتاب آلرژی دارم. همچنین نسبت به هرکس و یا هرچیزی که نتواند از پس خودش بربیاد. به همین دلیل هم گربه‌ای که در کودکی خریدم بعد از یک هفته مرد. تقصیر خودش بود. چه بر سر نسل جدید آمده؟ انگار نه انگار که ببر و پلنگ پسرعمو و دخترخاله‌اش هستند.گربه‌ای کنار نیمکتی که روی آن نشسته بودم لم داده بود. بعد از این‌که فالگوش ایستاد و حرف‌هایم را شنید گفت:ابله.و جوری نگاهم کرد انگار داشتم پشت بوته‌های پارک می‌شاشیدم. واقعا که نسل جدید از آدم و عالم طلب‌کارند و انگار نه انگار که او بود که کار زشتی انجام داده بود. احساس می‌کنم گاهی تمام موجودات نیاکان خود را فراموش می‌کنند. فکر می‌کنم که گاهی یادشان می‌رود من اشرف مخلوقات‌ هستم و نه آن‌ها.بیرون از خانه واقعا سرسام‌آور و پرسروصداست. نمی‌دانم چگونه مردم عاشق بیرون رفتن و دور زدن و امثال این‌ها هستند. وقتی می‌شود پا روی پا بیندازی و زیرکولر و دور از هرگونه هیاهو و سروصدا روی مبل چرت بزنی.یک صدایی بین زیر و بمی گفت:به زندگی‌ای که تو داری میگن زندگی انگلی.سرگردوندم ببینم صدا از کدام طرف آمد. به هر سمتی که نگاه کردم خبری از هیچ جنبنده‌ای نبود. تنها چیزی که اطراف من توی آن پارک بود فقط درختان تنومند و بلندی بودند که اگر چیزی می‌گفتند هم صدای آن‌ها به من نمی‌رسید.دوباره صدا گفت:این پایین.گفتم: کجا؟آهی کشید و گفت: ابله، این پایین کنار کفشت.کنار کفشم و روی زمین مورچه‌ی زرد رنگی ایستاده بود و باری که روی دوشش بود را روی زمین گذاشته و دست به کمر نگاهم می‌کرد.گفتم: انگلی چرا؟ بابای تو که خرجم رو نمیده. بابای من راضیه.گفت: توی تموم این شهر خونه‌ی تو بین ما مورچه‌ها و بقیه‌ی حیوونا و حشرات معروفه! معروفه به اینکه هیچ جنبنده‌ای تا حالا ازش زنده بیرون نیومده. خودت چطوری اونجا زندگی می‌کنی و چطوری هنوز زنده‌ای؟ حتی شنیدم که اتاقت مثل سیاه‌چاله هر موجودی که از جلوش رد میشه رو هم میکشه توی نابودیه خودش.خیلی از حرفش زورم آمد. چیزی که می‌گفت نهایت نامردی بود. من یک زندگی آرام و بی‌هیاهو و به دور از مردم داشتم. خیلی هم خوشحال بودم و باید از خدای‌شان می‌بود که پیش من زندگی بکنند! آمدم با خشم جوابش را بدهم. تمام خونی که در بدنم بود در صورتم جمع شده و می‌دانستم رنگم باید شبیه به لبو شده باشد؛ اما بعد یادم آمد که اشرف مخلوقاتم و نباید بگذارم حرف‌ موجودی به این کوچکی اعصابم را بهم بریزد. پس یک نفس عمیق کشیدم و پای‌ام را روی مورچه فشار دادم.</description>
                <category>پندار</category>
                <author>پندار</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jul 2025 22:32:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;تاریخ یا نقشه‌ی راه؟&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40346615/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%82%D8%B4%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87-kwhqcnxwisk2</link>
                <description>موضوع جالبی که این جنگ دوازده روزه باعث شد به آن علاقه پیدا کنم و چند خطی درباره‌ی آن مطالعه، تاریخ بود. نمی‌دانم چطور این ایده در سرم شکل گرفت، اما خیلی ناگهانی احساس کردم چقدر زیاد درباره‌ی تاریخ و به خصوص تاریخ کشور خودم هیچ چیزی نمی‌دانم. این جرقه‌ای بود برای مطالعه‌ی تاریخ و البته که هنوز روزهای زیادی از آن نگذشته و چیزهای زیادی هم نخوانده‌ام. یادم می‌آید که وقتی کتاب همسایه‌های احمد محمود را خواندم، بیشترین چیزی که برایم جالب بود نزدیکی وقایع آن روزها (که مربوط به اوایل دهه سی شمسی است) با وقایع امروزی بود. فکر میکنم تابستان سال چهارصد و دو بود که کتاب را برای اولین بار خواندم. بعد از آن به کتاب کپتن پدرام ابراهیمی برخوردم به نام &quot;تاریخ روی تردمیل&quot;. چه اسم به جایی. اگر جابه‌جایی تاریخ را از فرمول‌های ریاضی حساب کنیم صفر به دست می‌آید. شاید محیط زیادی را طی کرده باشد، اما در هر مقطعی از تاریخ که ایستاده باشی، می‌توانی نظیر آن را در گذشته ببینی. به هرحال پدران و مادران ما هزاران سال در همین زمین زیسته‌اند و فکر می‌کنم چیزی برای ما باقی نمانده تا اولین تجربه‌کننده‌ی آن باشیم. اما ما یک قابلیتی داریم که آن‌ها نداشتند و منحصر به خودمان است. آن هم اینکه می‌توانیم تاریخ بخوانیم. می‌توانم ببینیم دیگران چه کردند و در نتیجه چه اتفاقی برای‌شان افتاد. دقیق‌تر بگویم، یک نقشه‌ی راه داریم. اما چرا هیچوقت این نقشه را از جیب‌مان درنمی‌آوریم و فکر می‌کنیم نیازی به نقشه نداریم؟به هرحال چه خواندن تاریخ را از ایلامیان شروع کنید، یا از قاجاریان و حتی از پهلوی، تنها به یک چیز می‌رسید؛ آن هم اینکه تا بوده همین بوده و مردم همیشه در رنج، بلا و سختی بوده‌اند. چند روز پیش پادکستی درباره‌ی تاریخ گوش ‌می‌کردم. پادکست تاریخ به روایت بنیامین. آقای بنیامین ابتدای کار واقعا حرف جالبی زدند. گفتند که اگر آدم‌هایی که در گذشته زندگی می‌کردند را به زمان حال می‌آوردیم، گمان می‌کردند که ما در بهشت زندگی میکنیم. چه آدم‌هایی که بخاطر ساده‌ترین بیماری‌ها یا قحطی‌ها نمردند. اما امروز ما در شرایط بسیار بهتری زندگی می‌کنیم. حتی اگر خودمان این را متوجه نشده باشیم.به همین دلیل فکر می‌کنم خواندن تاریخ کار جالبی باشد. این‌که بدانیم ما بدبخت‌ترین آدم‌هایی نیستیم که روی این کره‌ی خاکی زندگی می‌کنند. قبل‌تر از ما میلیون‌ها انسان بوده‌اند که بسیار از ما وضع بدتری داشته‌اند و زندگی ما برای‌شان بهشت است. پس شاید فرقی نمی‌کند چه زمانی یا در چه مکانی روی این کره‌ی خاکی بوده‌ایم. ( به خصوص در همین خاکی که همیشه ایران بوده.) در هر صورت احتمالا زندگی سخت خواهد بود و چاره‌ای برای آن نمی‌شود پیدا کرد. فقط شاید باید از همین یکی دو روزی که اینجا هستیم استفاده بکنیم و لذت ببریم. لذت ببرید؛ تا دیر نشده لذت ببرید.</description>
                <category>پندار</category>
                <author>پندار</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jul 2025 19:53:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منفی 60</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40346615/%D9%85%D9%86%D9%81%DB%8C-60-b88jqwjukim0</link>
                <description>نمیدانم چه‌ شد که آمدم اینجا ثبت‌نام کردم و چه شد که دستم رفت روی نوشتن پست. حتی نمیدانم قرار است چه چیزی بنویسم؛ اما از امروز سعی میکنم هر روز چیزی بنویسم. چه چیزی؟ به وقتش می‌فهمیم. فعلا در زیرزمین هستیم و نمی‌شود از اینجا نمای ساختمان را دید. </description>
                <category>پندار</category>
                <author>پندار</author>
                <pubDate>Sat, 05 Jul 2025 15:09:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>