<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های LIB-</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_40355466</link>
        <description>&quot;We accept Wesley because we fear Lopez&quot;</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:21:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2188332/avatar/3mpEpg.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>LIB-</title>
            <link>https://virgool.io/@m_40355466</link>
        </image>

                    <item>
                <title>=)))</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40355466/-tscx6uq49jan</link>
                <description>آهنگ جدید تیت اومد و فکر کنم تا وقتی حالم ازش به هم بخوره،پشت سر هم گوشش می‌دم.حتی اگر تا آخر تابستون هم بتونم،گوشش می‌دم.البته ورژنی که تایلا توش خونده بهتر بود ولی خب،چه اهمیتی داره؟تعداد پیش نویس هام هزااارررر برابر تعداد نوشته هامه، یه جمله می‌نویسم و دیگه نمی‌دونم چطور ادامه‌اش بدم،این نوشته رو هم فقط به خدا می‌سپرم که جلو بره.خیلی خیلی رندوم دلم خواست یه فهرست از چیز هایی که من رو می‌ترسونن بنویسم:فضای تنگ و بسته.واقعا احساس می‌کنم اکسیژن کم می‌آرم و هوا برام کافی نیست و فقط دو ثانیه با مرگ فاصله دارم.البته که حدود سه هفته پیش،تجربه ی بزرگی در همین رابطه هم با دوستام داشتم (بله.اون آسانسور کوفتی.) که برای هفت پشتم بسه و خیلی بیشتر فهمیدم که چقدر فضای بسته من رو می‌ترسونه.فضای بسته با آدم های زیاد هم که دیگه بدتر!حسرت داشتن.مردم معمولا بهش فکر نمی‌کنن ولی واقعا ترسناکه.تو کاری که باید رو نمی‌کنی و حرفی که باید رو نمی‌زنی و انقدر پشت گوشت می‌ندازی که دیگه وقتش تموم می‌شه.بعدش هم فقط تو می‌مونی و چیزی که تو دلت مونده و همش خودت رو سرزنش می‌کنی که چرا این کار رو نکردم و هیچ جوره نمی‌تونی زمان رو برگردونی. (حسرت یا پشیمونی؟ برای من صددرصد جواب پشیمونیه!)به اون زندگی ای که می‌خوام نرسم.واقعا منطقیه که در آینده به شغلی که الان می‌خوامش نرسم.چمی‌دونم، شاید علایقم عوض بشن یا دیگه شرایطش رو نداشته باشم. اما خیلی می‌ترسم که شخصیتم به آدمی تبدیل بشه که برای زندگی ارزشی قائل نیست و نمی‌خواد اون رو ایده‌آل و پر از خاطره بسازتش. نمی‌خوام بخاطر خودم،زندگیم حوصله سر بر و بی هیچ هیجانی باشه.چون در این حالت شاید مدت ها بعد،دوباره حسرت بخورم:)محو شدن از یاد آدما.از فراموش شدن توسط آدم هایی که قرار نیست از این به بعد هرروز ببینمشون بدم می‌آد(می‌ترسم). هر کسی هم که باشه، از کسی که فقط برای سلام هرروز براش سر تکون می‌دم بگیر تااا دوستی که قسمت بزرگی از زندگیم رو باهاش به اشتراک گذاشتم.اینکه بخاطر گذر زمان و بزرگ شدن و زیاد شدن مشغله ها،دیگه همدیگه رو یادمون نیاد خیلی ترسناکه.تو با کسی هزاررررتا خاطره داری ولی بعد از چند سال ممکنه صدا و حتی اسم و صورتش رو فراموش کنی.و.. (چیز هایی بودن که الان یادم می‌آن)خیلی لیست کوتاهی بود و دوست دارم بعدا بیام و کاملش کنم.دلم برای کتاب خوندن و د روکی دیدن تنگ شده.امتحان ها روانیم کردن.هفته ی دیگه می‌رم تئاتر و خیلی ذوق دارم.برام عجیبه که تاحالا نرفتم.(اصلا خانواده ی سینمایی و تئاتری ای نیستیم*خنده)به شدت هوس تیرامیسو کردم.اگر درس خوندن یکم دیگه فشار بیاره،خودم رو از زندگی خلاص می‌کنم.لیگ ملت های والیبال چند روز دیگه شروع می‌شن و به شدت منتظر تمام بازی ها اممم.با بچه ها تو مدرسه دست هامون رو رنگی کردیم و روی لباس هامون کلییی طرح جالب گذاشتیم.لباسه همش جلوی چشممه.هیچ ایده ای که تابستون قراره چجوری بگذره ندارم.تمااممم*مرسی از سارا جان که اگر نبود،احتمال این نوشته رو هم پیش نویس می‌ذاشتم.فکر کنم آخر نوشته‌م (که رندوم می‌نوشتم) ناخودآگاه شبیه نوشته های هستی شدد،الان که خوندم فهمیدم.خانومی اثرگذاری کردی:)</description>
                <category>LIB-</category>
                <author>LIB-</author>
                <pubDate>Sat, 31 May 2025 18:51:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40355466/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-pjdv8yd63kyv</link>
                <description>قفل میشی.دقیقا همونجایی که میفهمی،قفل میشی.لحظه ای که دور و برت رو نگاه میکنی و میفهمی چه اتفاقی داره میوفته،قفل میشی.معده ات شروع میکنه به سوختن و دیگه هیچکدوم از کار هات رو نمیتونی انجام بدی،انقدر میگیری میخوابی که تریلی هم نمیتونه از روی تخت بلندت کنه.میدونی که همه چیز همینجوری میمونه.علاوه بر تو،زمان هم قفل میشه،هر یک ساعت در روز به اندازه ی پنج ساعت میگذره و ثانیه ها کش میان،انتظار داری وقتی از مدرسه میای دیگه روز کم کم تموم شده باشه،اما مگه عقربه ها حرکت هم میکنن؟خودت رو گول میزنی که درست میشه،همه چیز عادی میشه و هنوزم میتونی برای کارای موردعلاقت و آدم های مورد علاقت ذوق کنی،اما خودتم میدونی که منتظر چیزی بودن چه کار هایی با آدم میکنه.آخرش تو میمونی و تمرین های ریاضی ای که نه حوصله ی حل کردنشون رو داری و نه حوصله ی تلاش برای فهمیدنشون رو؛یا ته تهش یه کتاب جدید بر میداری و میخونی که زمان زودتر بگذره.زندگی همینه، حداقل توی این دوره که این شکلیه.پ.ن: این نوشته رو فکر کنم هفته ی دوم اسفند نوشتم. الان اینجا پیداش کردم و میدونم که خیلی کامل و اینا نیستتت ولیی اره گفتم که منتشرش کنم.</description>
                <category>LIB-</category>
                <author>LIB-</author>
                <pubDate>Tue, 01 Apr 2025 02:24:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واقعا بعد یک سال؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40355466/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%84-bexal198u2j1</link>
                <description>باورم نمی شه که یک سال از آخرین نوشته ای که گذاشتم گذشته. یککک سااللل!این یک سالی که گذشت، دنیا توی بعضی روز ها به بدترین شکل و توی بعضی روز ها به بهترین شکل بهم نشون داد که زمان چجوری کارش رو انجام می ده. اگر بخواد،همه چیز رو بدتر و اگه شانس باهات یار باشه،همه چیز رو بهتر میکنه.راستش فعلا هیچ ایده ای ندارم که زمان داره دقیقا چی کار می کنه.از این چند وقت باید بگم که:مدال طلا گرفتیم!پارسال،تقریبا همین موقع ها بود که توی همین مسابقات مدال نقره گرفتیم و حالمون خیلی بد بود. خیلی ضدحال مزخرفیه که تا فینال بری و ببازی و برگردی.اما امسال؟همین امروز مسابقه ی فینال والیبال رو با تیم مدرسه دادیم و بالاخره طلا گرفتیییم!هیچوقت لحظاتی که امروز تجربه شون کردم رو یادم نمی ره،هییچچچوقت. لحظه های اخر مسابقه که داشتیم رسما از استرس جون می دادیم و حریفمون فقط یک امتیاز با طلا فاصله داشت، تموم شدن بازی و جیغ و داد و خنده و گریه و بغل های طولانی، دیدن اون سالن برای اخرین بار با این بچه ها و..همشون چیز هایین که مطمئنم توی هشتاد سالگیم،در حالی که روی صندلی گهواره ای گرم و نرمم نشستم و شیر گرمم رو می خورم (چون چایی دوست ندارم) و به زندگیم فکر می کنم، گریه ام رو در میارن.انتخاب رشته؟نهمی بودن عجیبه.واقعا می گم. هیچ چیز روند عادیش رو نمی گذرونه ولی همچنان همه چیز خیلی عادی و نرمال به نظر میاد، انگار که همه می دونن که یه چیزی سر جاش نیست ولی نمی خوان بهش اقرار کنن چون دنبال اون چیز گشتن دردسر داره.احتمالا بیشترین سوال هایی که از من توی چند ماه گذشته پرسیده شدن (که البته کاملا عادیه) اینا بودن:- برای دبیرستان چه رشته ای می خوای بری؟ جواب:انسانی.-که بعدش چی بخونی؟ شغل آینده ات چی؟جواب: وکالت بخونم و وکیل بشم.سریال جدید:من تا همین دو/سه ماه پیش،از این آدم هایی بودم که فقط می تونستم سریال های زیر 15 قسمت رو ببینم،یعنی اصلا کشش دیدن سریال های طولانی چند فصله رو نداشتم.تا اینکه توی یک روز خیلی معمولی داشتم توی یوتیوب می گشتم و ویدیو های کوتاهش رو می دیدم که یک ادیتی از سریال 7 فصله ی &quot;The Rookie&quot; دیدم و وقتی اسم سریال رو سرچ کردم و تعداد فصل هارو دیدم، مطمئن بودم که اگر شروعش کنم هیچوقت قرار نیست تمومش کنم. به خودم می گفتم:&quot;عمرا بیشتر از 10 قسمت ببینی باران!&quot; اما خب..مثل اینکه واقعا خودم رو نمی شناختم.بله،الان فصل هفت رو هم تا جایی که اومده دیدم و منتظر قسمت های جدیدی هستم که هر هفته میان. درواقع فهمیدم که اگر از یک چیزی خوشم بیاد واقعا تا تهش می رم. ژانرش پلیسی/جنایی/طنزه که همشون ژانر های مورد علاقه ی منن و وای! عاشقش شدم. (البته خیلی خیلی خیلی سلیقه ایه و ممکنه شما خوشتون نیاد،اما سرچ کردن و دیدن قسمت اولش که ضرر نداره=))کتاب هایی که خوندم هم انقدر زیادن که به یک نوشته ی جدا نیاز دارن پس بعدا می نویسمشون.خلاصه که بللله.این هم از ما.حیحیحیحیی:)</description>
                <category>LIB-</category>
                <author>LIB-</author>
                <pubDate>Wed, 26 Feb 2025 18:58:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نصفه شب های سوگایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40355466/%D9%86%D8%B5%D9%81%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%88%DA%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-roahpvyemdau</link>
                <description>خب،الان ساعت سه و شیش دقیقه ی صبحه و من نخوابیدم.شاید بپرسین که چرا نوشتم &quot;سوگایی&quot;؟در حالی که اسمم بارانه.خب راستش از پارسال تقریبا 95 درصد بچه های مدرسه سوگا صدام میکنن،چون تعداد زیادی باران داشتیم و قاطی می شد و من از اسم سوگا و داشتن نیک نیم جدا خوشم میاد.الان یه جوری شده که دیگه به اسم خودم عادت ندارم و هر کی بگه باران تعجب می کنم.(استیکر خنده*)چند تا چیز رندوم که میخوام درباره شون حرف بزنم:1.پیجم تو پینترستیه زمانی (حدود دوسال پیش) تو پینترست پیج زدم.اون موقع همون دورانی بود که همه حداقل تو یه برنامه ای پیج داشتن و ادیت می زدن و منم شروع کردم.یه مدت طولانی ای روزی حداقل دو تا ادیت میزدم!و تمام وقتمو گرفته بود و یهو زده شدم.نمیدونم چرا ولی یهو خیلی عجیب و غیر منتظره دیگه ادیت نزدم.ولی تا اون موقع کلی فالوور داشتم و دوستای زیادیم پیدا کرده بودم.بعدی یکم عجیبه،نصفه شبی زده به سرم و دارم راجع به چیزای عجیب صحبت میکنم(خنده*)2.خال روی نوک نوک نوک دماغممن از وقتی به دنیا اومدم یه خال روی نوک نوک دماغم داشتم.بچه که بودم به این فکر میکردم که این واقعا خیلی زشته و ازش بدم میاد،به مامانم میگفتم که:&quot;این همه جا!اخه اد روی نوک دماغم؟!&quot;ولی الان حس بدی بهش ندارم،یه جورایی حتی ازش خوشم میاد.و معمولا مردم اصلا نمیبیننش،پس به نظرم باحاله.3.آبله مرغون غیر قابل پیش بینی!همین سه هفته پیش بود که وقتی صبح از خواب پاشدم که برم مدرسه،دیدم که کللل بدنم جوش زده.کلش!یکم ترسیدم،وقتی به مامانم گفتم،گفتش که احتمالا حساسیتی چیزی دادی.منم با تصور اینکه فقط حساسیته،پاشدم رفتم مدرسه.وای صورتمو میگی؟داااغووون! وقتی رفته بودیم آزمایشگاه،یکی از همکلاسیام بهم گفت که:&quot;لرزم داری؟خارش چی؟&quot; منم تایید کردم.اون روز به طرز عجیبی سردم بود و همه جام خارش داشت!اونم بهم گفت که شاید آبله مرغونه.بعد رفتم به معلمامم گفتن و اونام گفتن که برو خونه.خلاصه که من یه هفته نرفتم مدرسه و هفته باحالی بود میشه گفت.همینجوریخب،من دیگه برم..شاید فردا صبح که این نوشته رو دیدم بزنم تو سر خودم که:&quot;وای تو چقدر احمقیی!&quot; و پست رو به کل پاک کنم.تاریخ:1402/11/22</description>
                <category>LIB-</category>
                <author>LIB-</author>
                <pubDate>Sun, 11 Feb 2024 03:26:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان عزیزم،لطفا وایسا!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40355466/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%A7-qofnx1ucx6gd</link>
                <description>بعضی وقتا جدا به استراحت نیاز دارم،نیاز دارم که مغزمو خالی کنم و از نوجوونیم لذت ببرم،ولی همه ی این چیزا  به قیمت از دست رفتن زمانم اتفاق میوفتن. بعضی وقتا که والیبال بازی میکنم،میبینم که چقدر زود زمانم گذشت و دلم میخواد به کار مورد علاقه م ادامه بدم.(که همین کارم میکنم)کاش زندگی فقط به کارایی که دوستشون داشتیم محدود می شد..مثلا والیبال بازی کردن،جمع نکردن اتاق،خوش گذرونی،اهنگ گوش کردن و ..نه اینکه زمان زیادی از زندگیمون رو برای پیدا کردن x توی عبارت جبری و چیزایی از این قبیل بذاریم!بعضی وقتا اینجوریه که انقدر زود روزا تموم میشن که به خودت میای و میبینی هیچ کاری نکردی!هیچچچ!برای همینه که اخرشم تو دردسر میوفتی و سرزنش میشی که چرا زمانتو تلف کردی و کارایی که باید میکردی رو انجام ندادی.این مشکل همیشگی منه.برای همین بعضی وقتا میخوام به زمان التماس کنم و بگم:&quot;&quot;توروخدا انقدر زود نرو!&quot;البته باید اعتراف کنم که از وقت کشی و تلف کردن خوشم میاد،ولی جدا گاهی زمان واقعا همکاری نمیکنه.مرسی که خوندین3&gt;این عکس یه داستانی داره،چون دوسش دارم گذاشتمش.</description>
                <category>LIB-</category>
                <author>LIB-</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jan 2024 13:37:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمرگی بعد از امتحان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40355466/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86-ibvnucggpfwx</link>
                <description>خب اینم یه روزمرگی معمولیه.اما امروز خیلی روز خوبیه،چون آخرین امتحان ترممون (مطالعات) رو دادیم و بالاخره تموم شد.صبح همه بچه ها ذوق داشتن که این بالاخره آخرین امتحانمونه و میتونیم بریم و استراحت کنیم،چون چهارشنبه(فردا) تعطیلیم و بهمون استراحت دادن.قبل از امتحان داشتم با یکی از بچه ها حرف میزدم که اومدن و صدامون کردن که بریم تو کلاسا که امتحان بدیم.البته که کلاسای خودمون و بغل دستیای خودمون نه،هر هشتمی،یه هفتمی/نهمی کنارش نشسته بود.امتحان آسون بود،به نظر می اومد معلممون خیلی بهمون رحم کرده بود.پس سریع امتحان رو دادم و بالاخره وقتی گذاشتن برگه رو تحویل بدیم،با بچه ها دوییدیم تو حیاط تا والیبال بازی کنیم.مدرسه ی ما دوره اول و دوره دوم رو باهم داره..چون امتحان اونا چهار ساعت بود،ما با بدبختی خیلی آروم بازی میکردیم و نمیتونستیم داد و بیداد کنیم.خب والیبال بازی کردن به جیغ و دادش حال میده دیگه!بالاخره بعد از کلی بازی کردن وقت رفتن شد و سوار سرویس شدم.تو سرویس بخاطر یه قضیه ای،خیلی حالم خوب نبود و فقط می خواستم برسم خونه.من جدا خیلی آدم شلوغیم.از اون برونگرا هاییم که کلا دارن اینور و اونور میپرن.این شخصیت واقعی منه،اما اینکه بعضی از آدما باهاش کنار نمیان بعضی وقتا اذیتم میکنه.من میدونم که قرار نیست همه از من خوششون بیاد.اما از تظاهر و دوروییشونم متنفرم.بالاخره رسیدم خونه و برای خودم فیلم گذاشتم.ما تو دوران امتحانا ساعت ده و نیم تعطیل میشیم و به خاطر همین مامانم وقتی من رسیدم (ده و نیم نمیرسم که:)) بدو بدو رفت دنبال داداش کوچیکم.به خاطر همین من و آهنگام و توپم تو خونه تنها بودیم.به عبارتی خونه رو منفجر کردم=)هنوز اتاقمو جمع نکردم و اگه به خودم باشه،هیچ وقت جمعش نمیکنم..اما الان دارم میرم یه فیلمی که عاشقش شدم رو دوباره ببینم.پیشنهاد میکنم اگه ژانر ترسناک و معمایی دوست دارین سریال Night has come رو ببینین.مرررسی که خوندین&quot; /&gt;لیبرو بودن&gt;&gt;&quot; /&gt;&gt;&quot; /&gt;لیبرو بودن&gt;&gt;</description>
                <category>LIB-</category>
                <author>LIB-</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jan 2024 15:26:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه ای از روز های بعد فینال عجیب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40355466/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%84-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-whb7ywpqyk2q</link>
                <description>فینالمون دوشنبه بود.درسته،ما به فینال رفتیم!اما فینال رو به خاطر اشتباهای مکرر داوری که به نفع تیم حریف بودن و روحیه بدمون باختیم.مدال نقره..؟ ما حقمون طلا بود!البته خب میشه گفت که مفید تا حالا به اینجا نرسیده بوده،پس یه جورایی خوشحال کننده ست که یه مقامی اوردیم و عکسمون چاپ شد.به هر حال..من به شخصه هنوز تو شوکم که انتخاب شدم و به تمرینای استانی میرم.اولین تمرینمون همین چهارشنبه ای بود که گذشت،و یکی از ترسناک ترین تمرین های عمرم بود.مربی سختگیری داشتیم و یه جورایی برترین بازیکنای منطقه با کلی تجربه اونجا بودن و خیلی جو ترسناکی بود.من نتونستم بازی همیشگیم رو به نمایش بذارم و عجیب بازی کردم،ولی به هر حال فکر کنم بتونم تا دوشنبه حلش کنم و انقدر استرس نگیرم.اونجا من بودم و س.م و زی.ک و زه.ک (دوقلو ان:)) و ب.ح، چون کاپیتانمونم نبود که یکم روحیه بده،هممون نابود بودیم و مثل پنج تا جوجه اردک پشت سر هم می رفتیم و می اومدیم.من اونجا با دونفر دوست شدم و اخرش یکم حالم بهتر شد و به خاطر همین یکمم خوش گذشت.خلاصه که شنبه امتحان علوم دارم که دوتا امتحان رو باهم میگیرن و قراره نابود بشیم،اما روزای امتحان خوبن چون میری امتحان میدی و برمیگردی خونه.خوش میگذره.چند روزه دارم با حرف مردم سر و کله میزنم.همین یک سال پیش بود که بهم میگفتن بی اعتماد به نفس و ساده،و الان که یکم اعتماد به نفس گرفتم بهم میگن مغرور ..و این واقعا عجیبه که خودشون باعث شدن اما هیچ ورژنی از من برای هیچ کس قابل قبول نیست:|ولی به هر حال..چند روز خوب رو پشت سر گذاشتم و میدونم که قراره بهترم بشه.مرسی که خوندین3&gt;</description>
                <category>LIB-</category>
                <author>LIB-</author>
                <pubDate>Thu, 28 Dec 2023 19:54:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من بازم برگشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40355466/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%85-bzc7pwlfh635</link>
                <description>خب،متاسفانه دوباره بعد از یه غیبت خیلی طولانی برگشتم.خیلی وقت ها سر می زدم ولی نمی دونستم که چی بنویسم.الانم همینجوریم،احتمالا این پست پر از چرت و پرت باشه که صرفا فقط نوشتم:)!نوشته های قبلیم رو که میخونم،میخوام با پا برم تو حلق خودم..وای چقدر تغییر کردمخب حال این چند روزم خوب بوده.کلی خندیدم و درباره کلی چیز مثل مسابقه هام هیجان داشتم.هفته ی پیش از طرف مدرسه رفتیم مشهد و یجورایی بهترین سفر عمرم بود.اینکه چهار روز تمام با دوستام بودم،با وجود مشکلات و درماها،فوق العاده بود.کلی غذاهای خوشمزه خوردیم و همه جارو گشتیم:&gt;بعد از مشهدم خب..کلللللللللللللللللی امتحان دادیم،هم قبل مشهد و هم بعدش معلما تصمیم گرفته بودن که نذارن یه روز از خوشیمون بگذره.تازه فردا هم امتحان شیمی دارم:)هشتمی بودن واقعا بهتر از هفتمی بودنه.میشه گفت که آدم به سیستم مدرسه و بچه ها عادت می کنه.خب به هر حال..دوستیای جدید شکل میگیرن،اخلاق ها عوض میشن و... ولی بچه ها همونایی میمونن که بودن.برسیم به بخش مورد علاقه م!تیممون:)امسال واقعا خیلی خیلی خوب شدیم،یجورایی دیگه انگار کسی نمیخواد که تجربه ی پارسال براش تکرار بشه و به خاطر همین،کلا داریم تمرین می کنیم و تا الان که خوب بودیم.فعلا یه مسابقه دادیم و بردیم.چهارشنبه (9/29)از صبح تا ظهر همه ی مسابقه ها رو برگزار می کنن و حقیقتش رو بخواین،دارم از استرس تشنج میکنم.چون بازیکن هارو گلچین میکنن تا برای مسابقات مرحله ی بعد بازی کنن و...من نمیدونم که به اندازه کافی خوب هستم یا نه!عاشقش شدم.پ.ن:دارم کتاب Shatter me رو میخونم،داستان خیلی جذابی داره.بهتون پیشنهاد میکنم که بخونین.</description>
                <category>LIB-</category>
                <author>LIB-</author>
                <pubDate>Sun, 17 Dec 2023 22:59:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش بیو!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40355466/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%A8%DB%8C%D9%88-klaqdkmmckxj</link>
                <description>چالش بیو!1- پررنگ ترین کلمه ای که تو ذهنمه:ران2- اگه تعداد یه چیزو تو جهان بیشتر می‌کردم: امم..نمیدونم3- اگه یه رایحه بودم: بوی فلفل/بارون4- اگه یه شیء بودم: عطر5- اگه یه رنگ بودم: زرد لیمویی6- اگه یه قدرت ماوراءالطبیعی داشتم: خوندن ذهن آدما7- اگه یه ژانر بودم: ماجراجویی/طنز8- اگه یه نوع قهوه بودم: قهوه اصلا دوست ندارم * ایموجی خنده9- اگه یه حس بودم: خنده از ته ته دل/امیدواری10- اگه یه مکان بودم: سالن والیبال11- اگه یه چیز تو طبیعت بودم: اقیانوس12- از چی متنفرم: از کسایی که خیلی خودشونو بالا میبینن،کسایی که اعتقادات بقیه رو مسخره میکنن و البته از پیازم متنفرم *بازم ایموجی خنده13- چی باعث میشه تصمیم جدی واسه خودکشی نگیرم:اتفاقای خوبی که قراره در آینده برام بیوفته،والیبال14- تو چه کاری استعداد دارم:خندوندن مردم، کنترل کردن افکارم، امیدداشتن15- چی منو از دپرس بودن نجات میده:والیبال، اهنگ،فیلم16- طولانی ترین تایمی که رو یه آهنگ قفلی بودم: نمیدونمم17- کاراکتر انیمه مورد علاقم: سوگاوارا و نیشی نویا تو هایکیو و البته دازای=))18- چیزایی که دوسشون دارم: والیبال-دوستام-ران-نامه های کوچیک،اهنگ،هری پاتر،خوراکی</description>
                <category>LIB-</category>
                <author>LIB-</author>
                <pubDate>Sun, 24 Sep 2023 16:48:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز اول از 273 روز مدرسه!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40355466/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A7%D8%B2-273-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-hshanu2oyhrv</link>
                <description>برگشتن به مدرسه،مخصوصا وقتی شب قبلش داشتم بهش فکر می کردم، خیلی خیلی عجیب و باور نکردنی بود.تابستون مثل برق و باد گذشت و دوباره به درس و مدرسه برگشتیم!!باید بگم که فقط از مدرسه دو چیزش رو دوست دارم: دوستام و تیم والیبالمون.البته بعضی معلما هم به بهتر شدن مدرسه واقعا کمک میکننولی بازم..هنوز نمیدونم که چه حسی دارم.کلاس بندی جدید که به نظر من و 8/2 ای ها عالیه ( البته به غیر از یکی/دو نفر) ولی اینکه دو نفر از دوستای پارسالمون رفتن واقعا خیلی اذیت کننده ست.و تازه! کسایی که کل تابستونم باهاشون گذشت ( هم تیمیای والیبال باشگاه) رو دیگه خیلی کمتر میبینم و در حد چت در ارتباطیم:(((دیگه نمیدونم چی بنویسم،اگه اتفاق خاصی افتاد حتما میام که بنویسمش اینجا=))))اینم همینجوری:)</description>
                <category>LIB-</category>
                <author>LIB-</author>
                <pubDate>Sun, 24 Sep 2023 16:38:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هی! تو یه بچه مثبتی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40355466/%D9%87%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%DB%8C%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A8%D8%AA%DB%8C-jtcod2le2rcf</link>
                <description>احتمالا مزخرف ترین کلمه ای که تاحالا شنیدم همین بچه مثبت بوده. آدمایی که به اصطلاح &quot;باحال&quot; هستن، یا بچه معروفی چیزی هستن، بعضیا رو با توهین بچه مثبت صدا میکنن.حالا به کیا میگن؟به کسایی که برای آینده شون هدف دارن و براش تلاش میکنن بچه مثبت میگن.به کسایی که سعی میکنن کمتر فحش بدن بچه مثبت میگن.به کسایی که درس میخونن و نمراتشون رو بالا نگه می دارن بچه مثبت میگن.به کسایی که سعی میکنن به چیزای منفی فکر نکنن بچه مثبت میگن.به کسایی که همیشه سعی میکنه خودش رو خوشحال نگه داره بچه مثبت میگن.به کسایی که به اصطلاح &quot;افسرده&quot; نیستن و یا سعی میکنن زندگی خوبی رو داشته باشن، بچه مثبت میگن.به کسایی که سلیقه شون با بقیه متفاوته بچه مثبت میگن.به کسایی که سخت می تونن دروغ بگن یا غیبت کنن بچه مثبت میگن.به کسایی که اعتقادات خودشون رو دارن بچه مثبت میگن.و ...رک و راست بخوام بگم، مزخرف نیست؟ اینکه اینجوری کسی رو قضاوت میکنن که بدی ای نکرده و داره برای خودش تلاش میکنه!خیلی ها هم فکر میکنن &quot;بچه منفی&quot; بودن خیلی چیز خفنیه!نظر شما چیه؟پ.ن: این عواملی رو که نوشتم بر اساس کسایی نوشتم که بهشون بچه مثبت گفته بودن.</description>
                <category>LIB-</category>
                <author>LIB-</author>
                <pubDate>Fri, 18 Aug 2023 22:54:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من برگشتم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40355466/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%85-qktpms6prfmu</link>
                <description>از اخرین نوشته م دو ماه میگذره..باید بگم که واقعا تا اینجا از تابستونم استفاده کردم،تا جایی که تونستم ازش لذت بردم.کلی والیبال تمرین کردم و پیشرفت کردم،دوستامو دیدم، خندیدم و..خوشبختانه بالاخره خودمو شناختم..ولی بقیه ادما رو؟ نه.اینکه دیگه نمی تونی به کسی اعتماد کنی عذاب آوره،اینکه چقدر یه آدم میتونه بهت نزدیک باشه و با همه پیام دادناش ذوق کنی ولی یه جایی جلو بقیه در حالی که تو نیستی ضایع ت کنه و بعدش تظاهر کنه که هیچی نشده و همه چی اوکیه!ولی خب دیگه خودمو اذیت نمیکنم، اصلا چرا باید برام مهم باشه؟یکی از ناراحتیای دیگه م اینه که دلم برای کسی تنگ شده که نه می تونم بهش پیام بدم، نه حالشو بپرسم، نه هیچی:)نمیدونم اونم همین حسو داره یا نه، ولی خب،باشه:))سعی میکنم بیشتر بنویسم،شما هم از تابستونتون بگین برام.</description>
                <category>LIB-</category>
                <author>LIB-</author>
                <pubDate>Sat, 05 Aug 2023 17:20:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرسشنامه ی شرطیه منفصل مانعه الجمع!!</title>
                <link>https://virgool.io/questionanswer/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D8%B7%DB%8C%D9%87-%D9%85%D9%86%D9%81%D8%B5%D9%84-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B9%D9%87-%D8%A7%D9%84%D8%AC%D9%85%D8%B9-c19salihrnte</link>
                <description>اینم از اولین پرسشنامه ام! شما هم جواب بدینننننن،فقط اسمش خیلی عجیبه ..بزن بریممم!یه شب تو یه قبر بخوابی یا همه ی محتویات گوشیتو خانواده و فامیل ببینن؟من از جای تنگ و تاریک وحشت دارم..پس دومیدوست جو گیر یا دوست مغرور؟خودم از همه جوگیر ترم پس جوگیررررزندگی بدون هیچچچچچ منطقی یا زندگی بدون هیچچچچ احساسی؟هیچ کدوم هاهاااااابورسیه ی دانشگاه هاروارد یا کار کردن تو ماکروسافت به عنوان مدیر داخلی؟بورسیه ی هاروارد! خیلی باحاله!شنا کردن تو استخر خون یا تو استخر لجن؟لجننناگه قرار به خودکشی باشه قرص یا دار؟قرصتجربه ی شخصیت اصلی ترسناک ترین فیلمی که دیدی یا مسخره ترین کارتونی که دیدی؟مسخره ترین کارتون..بهش می خندیدیم:)))))زندگی تو ایران حال یا ایران دوره ی هخامنشین؟به نظرم الان،کلی امکانات و دست باز داریم.بی گناه پای دار بری یا گناه کار؟گناهکار..بی گناه باشم حرص میخورمD:مرگ دقیقا بعد رسیدن به بزرگ ترین خواستت یا هرگز نرسیدن به بزرگ ترین خواسته؟مرگ دقیقا بعد از رسیدن به بزرگترین خواسته.چون اون لحظه ی قشنگ رو حس کردم:))عمر طولانی یا عمر مفید؟عمر طولانی بخوام چی کاار؟ عمر مفید داشته باشم حداقل یه کاری کرده باشم.ملاقات با نویسنده ی بهترین کتابی که خوندی یا ملاقات با ثروتمند ترین آدم دنیا؟نویسنده ی بهترین کتابم.اینو دوست دارم:))</description>
                <category>LIB-</category>
                <author>LIB-</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jun 2023 18:54:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم براش تنگ میشه!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40355466/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%B4-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-vzew9msybyl1</link>
                <description>شاید به نظر عجیب بیاد، ولی من عاشق مدرسه ی راهنماییمم.مفید!با تمام خوبی ها و بدی هاش، تمام خنده ها و گریه هاش. شاید قشنگترین سال زندگیم همین امسال بود که اومدم مفید و هفتمی شدم.اما..امسال  داره تموم میشه؛و من هنوز از خاطرات هفتم دل نکندم.دلم برای...سرکلاس نامه دادنمامون ( از این سر کلاس تا اون سر دست به دست می کردیم!)لباس هایی که سعی می کردیم ست کنیماینکه حواسمون به همدیگه بودخنده های بلند بلند و اسپیکرکارگاه هنر که هردفعه می خواستیم از همه چیزش استفاده کنیمبغل کردنامونرفتن توپ ها روی سقف یا تو دستشویی که با هزار بدبختی درشون میوردیموالیبال بازی کردنامونتقلب هایی که می رسوندیم و می دادیماون چک نویسامون که درواقع نامه هامون برای همدیگه بود ( اشاره ی مستقیم به درسا)!انداختن خودمون رو زمین با سرعت فقط برای دیوونه بازیسفر قزوینموناون مهمونی با اهنگی که تو خوابگاه قزوین گرفتیمرقصیدن معلما با اهنگای ماکرم ریزی هامون سر دوستامون وقتی ماماناشون پشت خط بودنغر زدنامون مسابقات والیبال که بدون تور و زمین تمرین می کردیم:))مشکلاتمون که پیش دوستامون با گریه تخلیشون می کردیمتشویق هایی که حتی وقتی کارمونو گند زدیم، از دوستامون می گرفتیمو درواقع،هر چیزی که امسال اتفاق افتاد تنگ میشه:))حقیقتا داره گریه م میگیره.ولی سال بعد هم هست،نه؟ کلی تجربه ی جدید و خاطرات بهتر.پ.ن:ممنونم خوندین:))</description>
                <category>LIB-</category>
                <author>LIB-</author>
                <pubDate>Thu, 18 May 2023 21:58:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به زندگی من خوش آمدین!</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%A2%D9%85%D8%AF%DB%8C%D9%86-sbghsvrsrxcf</link>
                <description>اولین بار است که می خواهم درباره ی حسم به چیزی که واقعا قلبم را پر کرده است حرف بزنم.شاید عجیب باشد که این حس من نسبت به والیبال است، اما این برای من زندگیست.حقیقتش را بخواهید، هیچ چیزی ندارم که بگویم. فقط بدانید که از اعماق قلبم دوستش دارم؛جوری که حتی نمی توانم به چیز دیگری فکر کنم.نمی توانم از آن دست بکشم و برایش تلاش نکنم. نمی توانم درباره اش با کسی حرف نزنم و یا در خواست بازی به کسی را ندهم.آن لحظه ای که توپ را می بینی، وقتی با دستت آن را لمس می کنی و درست به هوا می فرستیش، چقدر قشنگ است!وقتی که کسانی را پیدا می کنی که با وجود تمام اشتباهاتت، باز هم حاضر هستند که با تو بازی کنند.وقتی حرکتی را می زنی که قبلا توانایی انجامش را نداشتی.یا هروقت که وارد یک زمین واقعی می شوی...این یعنی چیزی که به آن عشق می ورزم.شاید بگویید که :&quot; برو بابا، داره زیاده روی می کنه،چقدر لوسهه!&quot;اما این چیزی است که من به آن ایمان دارم و ادامه می دهم.پ.ن: ببخشید که انقدر کوتاه بود! خب نمیدونستم چجوری توصیفش کنم. این اولین پستم تو ویرگول بود پس ازش انتظار نداشته باشین.شماهم بگین که کی رو/چی رو انقدر دوست دارین!</description>
                <category>LIB-</category>
                <author>LIB-</author>
                <pubDate>Fri, 12 May 2023 18:18:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>