<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sarahyo</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_40560878</link>
        <description>یک فیزیک خوانده سر به کهکشان.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 14:30:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1916330/avatar/ZbQoHc.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sarahyo</title>
            <link>https://virgool.io/@m_40560878</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مثل دریاچه ارومیه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40560878/%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DA%86%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%87-nh9rwb3umgiu</link>
                <description>خالی شده بود، مثل دریاچه‌ای از آب، از ماهی و جلبک‌هاش، روز به روز خشک شدن و خالی شدنش رو نسبت به قبل می‌دید، هر روز بی آنکه با روز پیش‌اش فرقی کرده باشه بخشی از وجودش کنده می‌شد. محو میشد. یک روز که بیدار شد انگشتانش را حس نمی‌کرد. همان‌هایی که لمس کرده بودند. نواخته بودند. مداد دست گرفته بودند. روز بعد یکی از گوش‌هایش نبود. حنجره‌اش را بعد از آن. حافظه‌اش را هم نمی‌خواست. اما رهایش نمی‌کرد. چشمانش را باز که می‌کرد اولین چیزی که به خاطر می‌آورد بدترین اتفاق دیروز بود. از همه آنچه رخ داده بود زمین خوردن پیرمردی در پیاده‌روی شلوغ  ولیعصر و خجالتش از ناتوانی  مقابل چشم‌اش رژه میرفت. یک روز که چشم باز کرده بود، رد پهن و نازک لاستیک‌ها روی بدن بی‌جان و مسطح سگی کرم قهوه‌ای وسط اتوبان کردستان از جلوی چشمانش عبور می‌کرد. روز بعد به محض بیدار شدن به یاد جوانی افتاد که دست در دست دختری در پیاده‌روی مقابل پارک ملت قدم می‌زد که دو نفر از پشت سر به او نزدیک شدند و او را با صورت به سنگفرش‌های پیاده‌رو کوبیدند. یک روز به یاد قمه‌ای افتاد که در دست مرد فربه‌ای می‌چرخید و با ضرب بر پیکری وسط خیابان سهروردی فرود آمد. روز دیگر بچه گربه‌ای چمباتمه زده و یخ زده در گوشه‌ای از پارک کوچکی نزدیک میدان قبا را به خاطر می‌آورد. پسربچه‌ای که سر خیابان آذربایجان برای خارج کردن ته‌مانده‌ی غذایی از سطل زباله تا کمر درون آن خم شده بود و پاهایش معلق در هوا تاب میخورد. خاطره کودک کاری که برای یک بستنی با شکسته‌های شیشه به جان دوستش افتاده بود یکی دیگر از آن‌ها بود. دخترکی با موهای قهوه‌ای که در شلوغی چهارراه استانبول گریه کنان دنبال مادرش می‌گشت. شاهین‌های فروشی درون قفس با بال‌هایی جمع شده در پیاده‌روهای خیابان سعدی. یاد چشمان بهت‌زده و پر التماس مادربزرگ وقتی که بسترش را خیس کرده بود و شیفت شب را پرستاریارهایِ مردِ بیمارستان پر کرده بودند. این خاطرات چرک یکی از چشمانش را هم ربود. پاهایش را هم از دست داد. او بیزار از جزییات و حافظه‌ی بی ملاحظه‌اش هرشب آرزوی ندیدن صبح را به رختخواب میبرد. کم شده بود، خالی شده بود. از مهم‌ترین دارایی‌اش. مثل دریاچه‌ای از آب. چرخش بی امان قاشق چای‌خوری در لیوان آبی که از قرص‌های خواب آور تا نیمه پر شده بود. با خودش میگفت نکند فردا اولین تصویر آن یک چشم‌اش این باشد!</description>
                <category>Sarahyo</category>
                <author>Sarahyo</author>
                <pubDate>Mon, 16 Jan 2023 15:48:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرنده‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40560878/%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-mwwwfg2sclma</link>
                <description>از آن روزهایی بود که حوصله‌اش به هیچ کاری نمی‌کشید. فقط خودش را از تخت جدا کرد. گلدان‌های تشنه را آب داد. آب تنگ ماهی‌هایی که از عید پارسال همچنان در زندگی سر می‌خوردند را عوض کرد. ظرف غذای گربه‌اش را پر کرد. آب را گذاشت جوش بیاید و روی مبل لم داد. گربه کش و قوسی به تن‌اش داد و به سمت ظرف غذایش رفت. به این فکر کرد چقدر زندگی اینجاست. گیاه، گربه، ماهی‌ها و خودش. تازه اگر سروصدای پرنده‌های پشت پنجره را ناشنیده بگیرد. صدای کتری در آمده بود. چای کیسه‌ای را از جعبه‌اش بیرون آورد.  رنگ چای کم‌کم در لیوان رها می‌شد، بدون عجله. پنجره را باز کرد. سرد شده بود. چای‌اش هم. تلخ نوشید. خاک زیادی روی کتابخانه نشسته بود. روی میز ناهارخوری هم. آفتاب تا وسط اتاق می‌رسید. همان‌جا نشست. هنوز حواسش به شانه زدن موهایش بود. گرسنه‌اش بود و نبود.  اخبار را چک کرد. طبق معمول. تقویم را، مثل هر روز.  قرص اش را خورد. سر ساعت، اما بیشتر از همیشه. روز اش تمام شد. دیگر با بقیه وقت کاری نداشت. باقی را زمین گذاشت. سرش را هم روی بالشت. مرد. هنوز چقدر زندگی آن‌جا بود. گیاه، گربه، ماهی‌ها و لابد پرنده هایی که حالا از پشت پنجره دور شده بودند.</description>
                <category>Sarahyo</category>
                <author>Sarahyo</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jan 2023 13:26:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه‌دور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40560878/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1-xu7xrki1ujpj</link>
                <description>- نیست! چندباری به در خانه‌اش رفته‌ام. اما نیست!بیشتر از اینکه به کلمات دقت کنم چشم و حواسم در پی بخاری بود که از دهانش بیرون می‌آمد. انگار از درون تب داشت. گونه‌هایش قرمز و ملتهب بود.+شاید سفری رفته باشد. نگرانی‌ات بی مورد است.     − هیچ وقت  بی خبر و بدون خداحافظی جایی نمیرفت. در ضمن کسی را ندارد که به دیدنش برود. اهل مسافرت و گردش هم نیست. نمیدانم باید چه کنم؟شیب به نفس نفس انداخته بودش. دو سه پیچ را با هم رفته بودیم. کم کم مه داشت به ما می‌رسید. هنوز یکی دوتا از اتاق‌های &quot;خانه دور&quot; روشن بود. انگار یکی پشت پنجره‌ای در طبقه دوم ایستاده بود. سایه‌های موازی نرده‌ها روی صورتش نمی‌گذاشتند که تشخیص بدهم او کیست که تا این وقت شب بیدار مانده و منظره خشن و سرد زمستان کوهستان و تماشا می‌کند.هنوز کامل از کنار &quot;خانه دور&quot; رد نشده بودیم که چراغ آن دو اتاق هم خاموش شد. صدای زوزه و ناله شغال‌ها دمای هوا را سردتر از آنچه بود جلوه می‌داد. همیشه با شنیدن صدای زوزه حس می‌کردم لباس‌های بیشتری برای گرم نگه داشتن خودم نیاز دارم.تقریبا بقیه مسیر تا رسیدن به خانه را در سکوت قدم زدیم. سرما و مهِ نارنجی رنگ که به واسطه دو سه چراغی که اطراف راه کاشته شده، دیده میشد،  آدم را از حرف زدن هم دلسرد میکرد. با بی‌تابی ازش خداحافظی کردم اما آنقدر حواسش پرت بود که با بی اعتنایی و سردی فقط با گفتن &quot;خداحافظ&quot;  شب را برای من تمام کرد. واروژ برایش بیشتر از یک دوست بود. از وقتی جوان ارمنی به آن کوهستان کوچانده شده بود، خودش و کتاب‌هایش مثل پناهگاهی برای او در روزهای تاریک کوهستان شده بود.پسر بیچاره بعد از گذشت این چند سال به خوبی با شرایط این منطقه کنار آمده بود و مانند بومی‌های اینجا زندگی می‌کرد. کتابخانه اش حتی از پشت پنجره‌های کوچک خانه‌اش هم تماشایی بود. مادرم کنار بخاری خوابش برده بود و برادرم هم مثل همیشه در اتاق خودش مشغول بود. هرچند دقیقه یکبار صدای ورقه کاغذی که در هوا تاب بخورد به گوشم می‌رسید. انگار که کینه‌ای با کتاب بیچاره داشته باشد ورق میزد. وقتی از خواب بیدار شدم مادرم مشغول پختن نان بود. برای اهالی خانه دور نان میپخت. معتقد بود آرد مرغوبی برایشان نمیفرستند و بندگان خدا انگار نه انگار که هستند و زندگی میکنند. به یاد شبح پشت پنجره دیشب افتادم. دلم گرفت. او و دوست ارمنی‌اش را به خاطر آوردم. لباس پوشیدم و شال گردنم را محکم گره زدم و از خانه بیرون زدم. داشتم با سرعت و بی تعادلی مسیر گل و شل را پایین می‌آمدم که صدای همهمه توجه‌ام را جلب کرد. یکی دو پیچ را که رد کردم دیدم جمعیت زیادی دور یک نفر جمع شده‌اند. انگار کسی را نگاه می‌کنند که معرکه گرفته باشد. با خودم گفتم که حتما واروژ را در وضع ناجوری پیدا کرده‌اند. قدم هایم را تندتر کردم که یکی از پشت بازوانم را گرفت. برادرم بود.  با چشمانی نگران و اشک‌آلود از من خواست که بایستم. −واروژ را پیدا کرده اند؟نه! − پس چه؟ جان بکن!مهمان جدید &quot;خانه دور&quot; را به آنجا می‌برند.انگار که دوباره شروع شده بود. مریم مهمان جدیدش بود. برادرم بدون اینکه ذره‌ای تلاش برای پنهان کردن اشک‌هایش بکند مسیر آمده‌ی من را به سمت بالا برگشت. دو سال بود که &quot;خانه دور&quot; هیچ تازه واردی را به خودش راه نداده بود. از این خساست‌اش راضی بودیم و در کنجِ خوش‌خیالی دورادور دیدنش برایمان کافی بود. حالا اما دوباره درهای خانه دور به روی میهمانان تازه‌اش باز شده بود. آغوشی سرد و ناامن. تاریک و سیاه. به یاد سایه‌های موازی نرده‌ها افتادم و دلم آشوب شد. مریم تنها هفده سال داشت! بار دیگر به معرکه سیاه نگاه کردم و من هم رو به بالا حرکت کردم. پیچ‌های تپه آدم‌ها را از هم بی خبر می‌کرد. همانطور که انتظار داشتم مادر هنوز مشغول پخت و پز بود که ازش خواستم ادامه ندهد. برایش از حلقه آدم‌هایی که دور مریم جمع شده بودند گفتم. اینکه به خاطر تازه واردش تا دو هفته نمی‌توانیم به آنجا غذا و خوراکی ببریم. مادرم ناخوداگاه اشک می‌ریخت و زیر لب زمزمه می‌کرد. یادمان رفته بود! از سرمان افتاده بود! دخترک بیچاره!  سعی در آرام کردنش نداشتم. می‌دانستم بی فایده است. بی سرو صدا از خانه بیرون زدم. او را دیدم که از دور قدم زنان می‌آید. کلاه‌اش را تا جایی که می‌توانست پایین کشیده بود. شال‌گردن خاکستری رنگش محکم دور گردنش گره خورده بود. دوست نداشتم سربالایی بروم. منتظرش ایستادم. سلام کم رنگی کرد. واروژ برایش از آنچه فکر می‌کردم با ارزش‌تر بود. انگار تازه فهمیده باشم‌اش. آرام در کنارش شروع به قدم زدن کردم. دست‌هایش در جیب‌اش بود و بخاری که از دهانش بیرون می‌آمد هنوز هم بیشتر از حد معمول بود.      −   مطمئنی تب نداری؟نمیدانم.     −   خیلی صورتت قرمز شده است!ممکن است تب باشد!     −   خبرهای بدی دارم.یکدفعه انگار برق از چشمانش پریده باشد برگشت سمت من.از واروژ خبری شده؟ طوری اش شده؟     −   نه! یعنی نمیدانم! اما خبرم مربوط به واروژ نیست!معمولا در این مواقع سوالی نمی‌پرسید. می‌گذاشت که به حرفم ادامه بدهم. این بار اما دلم می‌خواست بپرسد.      −   راستش خبر مربوط به خانه دور است! انگار دوباره شروع شده. مریم را امروز به آنجا بردند.بیچاره پدرش!تا آن زمان تنها به پدرش فکر نکرده بودم. تنها کسی که در حلقه معرکه بگیران نشسته بود و جذابیت ماجرا میخکوبش نکرده بود، او بود. تنها جمله‌ای که در مورد ماجرای خانه‌دور گفت همین بود. در سکوت قدم می‌زدیم و اینبار فکر پدر مریم رهایم نمی‌کرد. پدری که درست سال پیش پسرش را هم در این کوهستان از دست داده بود. جنازه نصفه و نیمه‌اش را که از دست و دهان گرگ‌ها در امان مانده بود را با دست‌های خودش چال کرده بود.یکدفعه دستم را گرفت و کشید.نکند واروژ هم متوجه بیماری شده بود و برای اینکه به خانه دور منتقل‌اش نکنند از اینجا فرار کرده؟فرار کردن با پای خود خیلی بهتر از این است که سر به نیست شده باشد. این را میدانستم. اما قبل از اینکه حرفی بزنم سرش را پایین انداخت و به حالت قبل برگشت. حس می‌کردم پاهایم هرکدام نیم تن وزن دارند. بس که گل به کفش‌هایم چسبیده بود راه رفتن برایم مشکل بود. ازش خواستم تا کمی بایستد تا من کفشم را تمیز کنم. تکه چوبی برداشتم و سعی کردم گل‌ها را از کفشم بکنم.  صدای نگرانش را شنیدم. نگرانی‌اش انگار فرق داشت. طعم حرف‌هایش تلخ بود. اما این تلخی چیز دیگری بود. این روزها بیشتر از خودت مراقبت کن. کمتر بیرون بیا. خانه دور اتاق‌های خالی زیاد دارد. تا تک تک ما را نبلعد دست بردار نیست. تا آن اتاق‌ها خالی هستند مثل گرسنه‌ای که شکم‌اش قار و قور کند آرام و قرار ندارد. همانطور که خم شده بودم سرم و چرخاندم و پرسیدم: من؟ فقط من؟چشمانش را تنگ کرد و به داخل جنگل نگاهی کرد. انگار چیزی دیده باشد. بازهم چیزی نگفت. به جلوی خانه دور رسیده بودیم. این بار فقط آن پنجره تاریک بود. همان دیشبی. انگار نه انگار که تا چند ساعت پیش اینجا کلی آدم جمع شده بودند تا مریم را بدرقه کنند به خانه جدیدش. خانه‌ای که اگرچه با منزل پدری‌اش فاصله چندانی نداشت، اما خیلی دور بود. ابدی و خیلی دور. خیلی! یک خانه‌ی دور!واروژ را برده بودند. این را دو سه روز بعد فهمیدیم. بعد از اینکه به کمک اهالی کل جنگل‌ها رو پی‌اش گشتیم. بعد از اینکه او به شهر رفت و پرس و جو کرد. سایه‌ی پسرک ارمنی برایشان سنگین بود. بردنش تا سبک شوند.  تبعید هم از بارشان کم نکرده بود. فهمیدیم واروژ را برده‌اند. دو سه روز بعد فهمیدیم. وقتی کلی از مردهای منطقه را با خواهش و التماس بردیم تا جنگل را بگردند. دو سه روز بعد فهمیدیم. وقتی او به شهر رفت تا خبری ازش بیاورد. فهمیدیم وقتی او هم برنگشت. وقتی او را هم بردند. مثل خیلی‌های دیگر. واروژ را برده بودند. این را دو سه روز بعد از گشتن توی جنگل فهمیدیم. بعد از برنگشتن او فهمیدیم. بعد از اینکه برادرم به دور از چشم مادر و بی سر و صدا خودش را به خانه دور رسانده بود. واروژ را برده بودند. مثل او که بردند. بعد فهمیدیم. بعد از اینکه برادرم خودش را رسانده بود تا اتاقی را پر کند. تا شبحی به اشباح پشت پنجره‌هایِ نرده‌دار اضافه کند. قبل اینکه کسی بفهمد مریض شده. واروژ را برده بودند.  حالا هم او از حال واروژ با خبر بود. هم برادرم در اتاق کناری مریم پشت پنجره می‌ایستاد. واروژ را برده بودند. مثل همه چیز من که بردند. این را دو سه روز بعد فهمیدیم….</description>
                <category>Sarahyo</category>
                <author>Sarahyo</author>
                <pubDate>Mon, 19 Dec 2022 12:47:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معادله زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40560878/%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84%D9%87-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-xjjmk6kvu0vs</link>
                <description>با لبخند ملیحی به دهان دکتر خیره شده بود. دستش در دستان مادر بود. پدرش هم با عشق گاهی چشمانش رو روی صورت دختر می‌برد و بلافاصله با تکان دادن سر حرف‌های دکتر را تایید میکرد. دکتر مهربان‌تر و امیدوارتر از همیشه به پدر و مادرش اطمینان داد که تقریبا مشکلات برطرف شده است. دُز داروها را برایش کم کرده بود. معتقد بود نیازش به داروهای سنگین برطرف شده. از آیدا برای اینکه مدتی بیشتر از اینکه قول داده بود نگه‌اش داشته است، عذرخواهی کرد. برایش توضیح داد که به تایید همکاران و کمیسیون آسایشگاه هم نیاز داشته است. آیدا دست دکتر را به گرمی فشرد و بابت همه تلاش‌هایی که برای بهتر شدنش کرده بودند صمیمانه تشکر کرد. اجازه گرفت که برای خداحافظی از دوستانش دوباره به سالن برگردد. چندتایی دوست پیدا کرده بود. یکی دوتا از پرستارها هم رابطه‌ی خوبی با او داشتند. آرام‌ترین فرد بخش بود. تقریبا هیچ کس را جز خودش در زندگی آزار نداده بود. پروین سفت در آغوشش گرفت و ازش خواست که زود به زود به آنها سر بزند. سمیرا را بعد از شوک درمانی به اتاق آورده بودند و هنوز به هوش نبود. گوشه چشم‌اش که تر شده بود را خشک کرد. با پرستارانی که دوستشان داشت هم خداحافظی گرمی کرد. داروهایش را دستش گرفت و راه افتاد. حیاط را از همه جا بیشتر دوست داشت. مطمئن بود دلش برای حیاط آسایشگاه با نیمکت‌های زرد و کاج‌های بلند و آبخوری‌های سنگی و باغبان‌های بدون حرفِ سبز پوش خیلی تنگ میشود. حتی گاهی ممکن است هوای ویلچرسواری به سرش بزند. انگار که اولین بار باشد که آنجا را میبیند با نگاهش تک تک گوشه‌ها و زاویه‌های حیاط را اسکن کرد و به حافظه سپرد. پدربا دنبال کردن نگاه دخترش پیشنهاد گرفتن چند عکس از حیاط را به او داد. نه! جوابی که شنید به قدر کافی قاطعانه بود. اینبار در راه مادر و پدر ساکت بودند و آیدا با شوق زیادی مدام خاطره‌ای تعریف میکرد. پدر از آینه به صورتِ خندان دخترش نگاه میکرد و دلش آرام میگرفت. از پروین و سمیرا برایشان میگفت. از اینکه پرستارها گاهی با لوازم آرایش دستی به سر و روی‌شان می‌کشیدند و با هم می‌خندیدند. از والیبال‌های خنده دار و افتضاح زمین بازی آسایشگاه تعریف می‌کرد و از خنده ریسه میرفت. در راه یکی دوبار هم به این اشاره کرد که چرا هیچ چیز این خیابان‌ها تغییر نکرده است؟! و بلافاصله به حرفش ادامه میداد. خنده‌ها و خاطراتش تمامی نداشت. از اینکه توانسته بود لانه‌ی کلاغی را از پنجره طبقه پنجم آسایشگاه روی بلندترین نقطه یکی از کاج‌های حیاط ببیند شگفت زده بود. چندباری هم تلاش کرده بود که با کلاغ‌ها دوستی کند اما آن‌ها را معاشرتی نیافته بود. پدر و مادرش با شنیدن این خاطره از ته دل خندیدند. از مادر درباره گلدان‌های خانه پرسید. مادرش اطمینان داد که در این یک سال هیچ چیزی را تغییر نداده‌اند و همه خانه هنوز به همان شکلی است که همیشه دوست داشته است. از گلدان‌هایش هم به خوبی مراقبت شده بود. از پارچ استیل پرسید. مادر لبخندی زد و تاکید کرد که هنوز هم با همان پارچ استیل به گلدان‌ها آب میدهد. آیدا کمی ساکت شد و بلاخره به پشتی صندلی تکیه داد. کمی به بیرون نگاه کرد. از نظرش عجیب بود که همه چیز آنقدر بی تغییر مانده باشد. کمی بعد از پدرش خواست که برای خرید یک آب‌پاش پلاستیکی جلوی مغازه‌ای توقف کند. از اینکه بعد از این همه وقت دخترشان درخواستی داشت خوشحال بودند. یک آبپاش سفید انتخاب کرد. نظرش تغییر کرد. آبپاش کناری‌اش را برداشت. یک آبپاش سفید با گل‌های برجسته لیمویی. بابونه‌های ریزی بودند. با خنده تایید کرد که انتخابش را کرده. در خانه که باز شد تقریبا همه چیز مانند قبل بود. فقط روکش پشتیِ تخت فلزی حیاط تغییر کرده بود. رنگ سبزش غالب شده بود. حیاط هم از زمانی که میرفت تمیز تر بود. ولی پرده‌های پنجره‌ها همان بودند. قفل در زیرزمین هم همان قبلی بود. حتا گوشه شکسته پنجره اتاق زیر همکف هنوز هم با همان پارچه کنفی قبل پر شده بود. مادر دستش را دور دختر انداخت و گفت نگفتم! همه چیز مثل قبل است. آيدا خنده کنان به داخل اتاق جهید. اول از همه سراغ گلدان‌هایش رفت. نوازششان کرد. قد کشیدن ساقه‌ها و پهن شدن برگ‌هایشان را با لمس کردن حس میکرد. مادر با سینی چای نزدیک شد و گفت که فردا شب قرار هست خواهر و برادرهایش برای دیدنش آنجا جمع شوند. از شیرین زبانی‌های خواهرزاده‌اش گفت. از اینکه چهارساله شده است. آيدا نگاهی به مادر کرد و گفت که چقدر برای دیدنشان ذوق دارد.  برای خوابیدن روی تخت‌اش دلش لک زده بود. به اتاقش رفت. همه اجزا اتاق را مرور کرد. کتاب‌ها و نقاشی‌های رو دیوار. عکس دو سالگی‌اش در حیاط. چقدر دیر بود و چقدر دور.صبح با صدای مادر بیدار شد. بوی نان گرم مست‌اش کرده بود. صبحانه را با چنان ولعی خورد که پدر و مادرش به خنده افتادند. چای‌اش را سرکشید. حسابی با شکر شیرین شده بود. خوشش آمد. مادر گفت که برای خرید مهمانی شب با پدربه بازار روز میرود. از مادرش سراغ آبپاش جدیدش را گرفت. مادر گفت که آن را در زیرزمین گذاشته است. آیدا گلدان‌ها را یکی یکی به حیاط انتقال داد. بعضی‌ها را به سختی و بعضی‌ها را راحتتر. برگ انجیری بزرگی شده بود. به سختی تکان میخورد. به هر جان کندنی بود تا لبه حیاط آوردش و با کشیدن روی زمین تا وسط های حیاط بردش. به زیر زمین رفت و آب پاش را پر کرد و همزمان چندتا از آنها را آبیاری کرد. دوباره برای پر کردن آب پاش رفت و برگشت. اینبار از آن‌ها برای مدتی که تنها گذاشته بودشان عذرخواهی کرد. بار بعد از اینکه مادرش سعی دارد که غیبتش را کوتاه جلوه بدهد عذرخواهی کرد. آیدا میدانست که ده سال زمان زیادی هست. نمیدانست چرا مادرش گفته است که خواهرزاده‌اش چهار ساله شده است. طبق محاسبات او الان باید بیش از سیزده سال سن داشته باشد. دوباره به زیر زمین رفت یک آبپاش پر را پای برگ انجیری اش خالی کرد. باید حسابی تشنه باشد. آیدا برای خودش وسط گلدان‌ها جا باز کرد. آبپاش را برای بار آخر پر کرد. در میان دلبندانش نشست. از مادر انتظار نداشت به او دروغ بگوید. وقتی به آسایشگاه میرفت بیست و هشت ساله بود. اما امروز بیش از سی و هشت سال سن داشت. به اینکه چقدر خودش تشنه است فکر کرد. تشنه زندگی. تشنه دیدن خواهرانش. تشنه آغوش مادرش. تشنه شنیدن صدای خواهر زاده‌اش. تشنه آب. آبپاش را بلند کرد و روی سرش خالی کرد. مایع، نرم و یکنواخت از سوراخ‌های آبپاش خارج شد و روی سر و بدنش سر خورد. بوی تندی مشامش را اذیت کرد. حالش بد شد. دستش را توی جیب اش برد. فندکی بیرون آورد و جرقه‌ای زد. برگ‌های گلدان ها زرد شدند. سرخ شدند. خزان شدند و خاکستر…</description>
                <category>Sarahyo</category>
                <author>Sarahyo</author>
                <pubDate>Sat, 17 Dec 2022 11:14:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیکوس ابلق</title>
                <link>https://virgool.io/Phenomenons/%D9%81%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%B3-%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%82-q7fz3osfdtrx</link>
                <description>آخرین برگ فیکوس ابلق‌اش هم افتاد. خم شد و آن را برداشت. دست به ساقه نرم شده گیاه زد. امیدی نداشت که دوباره جان بگیرد. از ریشه پوسیده بود. پرده را کشید. نور را دیگر نمی‌خواست. آخرین برگ از آخرین گیاه. لباس پوشید که از خانه بیرون بزند. آنقدر باید در را محکم می‌کشید که تق صدا کند. باز هم دلش طاقت نیاورد و باکلید قفل‌اش کرد. در راه به این فکر میکرد اگر گیاه هرزه‌ای به جای این‌ها نگه میداشت حتما الان کل خانه سرسبز بود. گیاه‌های نازک‌نارنجی و لوس. خزان کردن برایشان راحت بود. به مغازه که رسید عقیل زودتر در را باز کرده بود. کف مغازه را هم انگار تازه تمیز کرده بود و برق میزد. کمی خیس بود. این پا و آن پا کرد تا حسابی خشک شود. باز هم یکی دوجا رد پایش ماند. با شرمندگی به عقیل نگاه کرد و او هم با مهربانی سری تکان داد. پشت میزش رفت. یک دسته فاکتور روی میز بود. به همراه یک پاکت نامه. عقیل گفته بود که برایش نامه‌ای آمده. آدرس‌ فرستنده ایران نبود. به انگلیسی بدخطی نوشته شده بود. هایدلبرگ. آلمان کوچک. اولین چیزی که به ذهنش رسید همین بود. پاکت را باز کرد. کاغذ خط دار تا شده‌ای داخل پاکت به همراه یک سنجاق فلزی کاغذ. …سلام از اینجا شروع میکنم که اولین بار در کتابخونه دانشگاه دیدمت. سخت مشغول بودی. به نظر امتحان خیلی مهمی داشتی یا شاید برایت خیلی سخت بود. ساکت از کنارت رد شدم و کتابی برداشتم و رفتم. توجه‌ام به تو به اندازه‌ای جلب شد که به بقیه. روز بعدش در سلف دانشگاه بودی. با دوستات میخندیدی. سروصدایی به راه انداخته بودین. اونجا بیشتر توجه‌ام را جلب کردی. بعد از ناهار به کافه دانشگاه رفتی. من هم اومده بودم. با عجله چای‌ات و سر کشیدی و رفتی. انگار کلاس داشتی. من هم داشتم. وقتی وارد شدم دیدم ردیف‌های وسط، کنار شوفاژ نشستی. من رفتم و عقب‌تر نشستم. هم کمی بیشتر حواسم به تو باشه هم درس رو خیلی دوست نداشتم. باز هم از باقی دنیا جدا بودی. جدی گرفته بودی درس را. بیست و دو یا سه ساله به نظر میومدی. بعد کلاس سریع رفتی. در راهرو دیدم که با یکی از دوستام سلام علیک گرمی کردی. راهش و پیدا کردم. فرداش با هم رفتیم ناهار. من، تو، دوستم و دو سه نفر دیگه. یادت میاد؟ اولین بار اونجا با هم حرف زدیم. هم رشته بودیم و سال پایینی‌ام بودی. ذوق رشته‌ات رو داشتی و با علاقه ازش حرف میزدی. فردا و پس فردایش هم همگی با هم ناهار خوردیم. چای بعد از ناهار هم در کافه دانشگاه بهش اضافه شده بود. چند وقت بعدش با دوستان قدیمم رفتم شیراز. به هر ضرب و زوری بود برات شراب شیراز آوردم. تولدت بود. کلیات حسین منزوی را کادو گرفتم. میدونستم غزل دوست داری. روش نوشتم &lt;&lt; نام من عشق است آیا میشناسیدم؟ &gt;&gt;. بهم لبخند زدی.  برای تولدم شال گردن قهوه‌ای رنگی بافتی. قهوه‌ایِ قهوه‌ای که نه! دورنگ بود.  کوچه پس کوچه‌ها رو قدم میزدیم و دیوار نوشته‌های شهر رو میخوندیم و میخندیدی. قدم زدن‌های نامتناهی. صبح تا شب. صبحانه را جایی از شهر می‌خوردیم و شام را جای دیگه. کار خودش را کرد!  اولین سفرمان به کرمان بود. چه سفری شد. شب‌ها رو تو اتوبوس می‌خوابیدیم. سر راه دو سه تا شهر و گشتیم. خوابگاه دانشگاه شیراز. حساسیتت که اونجا اشک‌ات را درآورده بود. درمانگاه رفتیم و دارو گرفتی. باغ ارم شیراز و نعناسانان. راستی چی بود؟ اسطخودوس، آره از خانواده نعناسانان بود. حافظیه و سعدی. برای اولین بار بود که اونجا بودی. ذوق و میدیدم تو چشات. سایه‌های دوتایی. کرمان و ماهان رو یادته؟ باغ شازده؟ همانجایی که میگفتن عمیق نفس نکشید. برگشت رفتیم یزد کوچه پس کوچه‌های بامزه. کوچه‌های آشتی‌کنان.  لهجه‌ی بچه مدرسه‌ای‌ها که سعی در عکاسی داشتن و خیلی شیرین حرف میزدند. خیلی خسته بودیم. دلمون میخواست زودتر برگردیم. به استراحت نیاز داشتیم. بعدش درس من تموم شد. درس تو سال بعد تموم میشد. من هنوز به هر بهونه‌ای به دانشگاه سر میزدم. تا توام درست و تموم کردی. اولین سفرمان جنوب بود. مقصد جنوب بود. تمام شهرها را پا زدیم. همه جا توقف کردیم. هر شب رو توی یک هتلی از یک شهر صبح کردیم.  ساحل بوشهر. صدای مرغ‌های دریایی. بمبک و میگو. کافه‌های شلوغ.  ده یازده روز در سفر بودیم. خستگی‌هامون در شد.اولین دعوامون یادته سر چی بود؟ سر یه گلدون بزرگ که تو دوست داشتی و خریدیش و به نظر من اهمیت ندادی. مجبورم کردی اون روکه سنگین هم بود  با خودم تا خونه بیارم. تمام مسیر و غر زدم و دعوا کردیم. خونه رو پر از گلدون کرده بودی. یکبار به سختی مریض شده بودی. از بیرون که آمدم دیدم بیحال کف اتاق افتادی. ترسیدم، از حال بدت، اینکه از دستت بدهم. شیر و عسل برات درست کردم. خاطرت هست؟آبشارهایی که با هم رفتیم. دور و نزدیک. جاده‌های جنگلی. راستی کوه‌های دوران دانشجویی رو به یاد میاری؟ همیشه کوهستان و بیشتر دوست داشتی. و بستنی را. از سرما اما بیزار بودی. همیشه سردت بود. عجیب بود! من رو چندباری به زور دریا بردی. من دریا رو دوست نداشتم. تو اما از تماشایش هم لذت میبردی.  یک روز معمولی اومدی و گفتی نیستی.  یک روز خیلی معمولی گفتی نمیخوای که باشی. بعد این همه سال. دیگر نمیخواستی. نميتوانستم مجبورت كنم. رهايت كردم. توام دم نزدي. رفتي. حالا من گوشه‌ي دنيا نشستم. با ياد دودهايی که از كلبه‌هاي جنگلي توي برف خارج می‌شد و تو ازشون عکس می‌گرفتی و به شاعرانگی‌اش اشاره می‌کردی. به ياد جاده‌های خاکی و بیراهه‌هایی که به هوای کشف ناکجاآبادها گز می‌کردیم. به یاد کافه‌هایی که سر می‌زدیم. به یاد گلدون‌هایی که آب دادن بهشون و گاهی وظیفه من میدونستی. به یاد سفرهای دوتایی که همیشه بهم خیلی خوش میگذشت. کل راه و گپ میزدیم. به تو هم! سفرهای دوتایی‌مان را بیشتر دوست داشتی.من بعد از تو رفتم. گوشه‌ای را انتخاب کردم. دو سال بعدش. یک سفر تنهایی! تکی! راستی از آن گلدان بزرگ برایم بگو. حسابی رشد کرده بود. فیکوس ابلق‌مان چطور است؟</description>
                <category>Sarahyo</category>
                <author>Sarahyo</author>
                <pubDate>Fri, 16 Dec 2022 17:29:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نارنجی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40560878/%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC%DB%8C-bnw7dz0wpvkg</link>
                <description>هفده سال پیش، شاید هم هجده سال. دقیق‌اش را به یاد نمی‌آورم. دوستی هدیه‌ای به من داد. همستر کوچکی. نارنجی رنگ. زیر شکمش سفید بود. دست‌های آدم ‌وارش فقط کوچک شده بودند. همه چیز را می‌توانست با دست‌های کوچک‌اش بگیرد. درست مثل آدم‌ها. راستش مطمئن نیستم به نیت من گرفته بوده باشد. آشنایمان را میگویم. احتمالا وقتی ذوق و اشتیاق مرا دیده با خودش گفته هدیه بدمش به او. شاید هم شرایط نگهداری ازش را نداشته است. در هر حال من از پیشامد آن روز مدت‌ها در دلم غوغایی بود. آن وقت‌ها دبیرستانی بودم. تمام راه مدرسه به خانه را با هیجان دیدن آن موجود کوچک نارنجی طی می‌کردم. عاشق گردو بود. سبزی هم خیلی دوست داشت. تکه‌های خوراکی‌هایش را با دقت در لپ‌هایش می‌چپاند. دست رد به هیچ خوردنی‌ای نمی‌زد. تصمیم‌اش را بعدا می‌گرفت.اینکه کدام خوشمزه‌تر است.  در همان لحظه با دست‌هایش هویج‌ها و گردو‌ها را می‌قاپید و عملیات جاسازی در کیسه‌های بامزه دور دهانش را آغاز می‌کرد. لپ‌هایش به اندازه نصف ابعاد خودش باد می‌کردند. بی اندازه بامزه می‌شد. درست وقتی انبار پر می‌شد و هر تکه‌ی اضافی به بیرون می‌افتاد من را قال می‌گذاشت و میرفت تا جای امنی برای خالی کردن و پنهان کردنشان پیدا کند. مثل بادکنک سوراخی بادش می‌خوابید و دوباره چشم‌هایش درشت میشد. ابعاد کوچکش همه چیزش را بامزه‌تر نشان میداد. گاهی از خستگی و کمی هم لوس‌بازی کف دستم و با نوازش‌های پیاپی‌ام می‌خوابید. دلم را می‌ربود. نرم و گرم بود. نوازش سر تا پایش کمتر از یک ثانیه طول می‌کشید، بس که نقلی بود. یقه لباس‌هایم را به عنوان خانه دومش انتخاب کرده بود. روی شانه هایم رژه میرفت و گاهی برای دیده‌بانی روی پاهایش بلند میشد و دستانش را در شکمش جمع میکرد. خوابیدنش اما تماشایی‌تریین بود. شکم قلمبه‌اش با ریتم مشخصی بالا و پایین میشد و با هر صدایی دماغ‌اش شروع به جنبیدن میکرد. نزدیک به دوسال داشتمش. یک روز که از مدرسه به خانه برگشتم آن را بیحال در گوشه‌ی خانه‌اش یافتم. عصرش سراغ دامپزشک رفتم. بعد از معاینه از اینکه پیر شده است برایم صحبت کرد. اینکه عمرشان کوتاه است. حداکثر سه سال. اما مشکل دیگری هم وجود داشت. نارسایی قلبی داشت. به یاد مثال رایج اندازه مشت دست و ابعاد قلب افتادم. اگر آن هم قلبش به اندازه مشت‌اش بود چه؟! دامپزشک برایش دارو نوشت. در میان داروها سه چهارتا آمپول هم بود. خودم باید به کمک دیگری آن‌ها را تزریق میکردم. اصلا فکرش را هم نمیتوانستم بکنم. لازم بود یک نفر آن موجود کوچک را محکم نگه دارد و دیگری تزریق را انجام دهد. نتوانستم. نتوانستیم. به ناچار یکی دو روز به یکی از همکلاسی‌هایم سپردمش که مادرش پرستار بود و خواستم که اگرچه زحمت بزرگی است اما این کار را‌ برایم انجام دهند. سه روز بعد به مدرسه نرفتم. باید مجدد پیش دامپزشک می‌بردمش. منتظر دوستم بودم که بیاید و با هم به خانه‌شان برویم و نارنجیِ کوچک‌ام را بردارم و به دکتر ببرم. وقتی به خانه‌شان رسیدیم دوستم زیر گریه زد. گفت که دیشب مرده است. شاید اولین از دست دادن بزرگ زندگی‌ام بود. از جنس گم کردن مداد و پاک‌کن نبود. خراب شدن اسباب بازی یا عروسک نبود. آن نه تنها برای من بود. زنده بود و نفس می‌کشید. با من خو کرده بود. به آن عادت داشتم. نوازشش می‌کردم و به من اعتماد داشت. او برای من بود و من در خدمت او. از دست داده بودمش. برای آن سن و سال‌ام زیاد بود چنین از دست دادنی. خواستم که ببینمش. دوستم من را بالای سر نارنجی بی‌جان‌ام برد. میزان اشک چشمانم انقدر زیاد بود که امان نمیداد تصاویر واضح شوند. محو بودند و با  اعوجاج. دست بردم و بلندش کردم. بدن نرم و گرمش مثل چوب سفت و سرد شده بود. او که همیشه کف دستم چمباتمه میزد و می‌خوابید حالا مانند خطکش‌ای صاف و بی‌حرکت و سرد بود. چه خوب که چشمانش هم بسته بود. طاقت دیدن آن چشم‌ها را بی‌حرکت نداشتم. حالا شانزده سال از آن روز می‌گذرد. نه میتوانم آن موجود سرد شده در دستانم را از یاد ببرم. نه میتوانم با آن از دست دادن صلح کنم. همچنان مثل روز اول برایم تازه‌ست هر زمان که به خاطر می‌آورم.</description>
                <category>Sarahyo</category>
                <author>Sarahyo</author>
                <pubDate>Sat, 10 Dec 2022 10:57:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رستم و رخشش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40560878/%D8%B1%D8%AE%D8%B4-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85-estifri93n9l</link>
                <description>اسمش را گذاشته بودند رستم!  قدش با اغماض صد، صد و ده سانتی‌متر میشد. موقع  راه رفتن چنان دو عصایش را به زمین می‌کوبید و می‌جهید که انگار رخش رستم هم با او متولد شده و در رکابش است. گاهی یکی از عصاهایش را با خشم و عصبانیت مثل گرز در هوا تکان میداد و با بد دهانی کسبه و مغازه‌های محل را مورد لطف و عنایت خود  قرار میداد. شیشه‌ی مغازه‌ای از گرز و گزندش در امان نبود. به او گفته بودند که یک بهیار به اشتباه آمپول ساده‌ای را در جای اشتباه فرو کرده است و باعث شده جفت پاهایش را از دست بدهد. پسرک همیشه عصبی و خشمگین بود. از هرچه درمانگاه و دکتر و پرستار و داروخانه بیزار بود. معلم کلاس اولش من بودم. به همراه سی و هفت دانش آموز دیگر. سی و هشت نفر.  سال اولی بود که به عنوان معلم در مدرسه مشغول شده بودم. مدرسه‌ای پسرانه. همان روز اول نصف بچه‌های کلاس را به گریه انداخته بود. با کتک و ناسزا هر آنچه از آنها می‌خواست را می‌گرفت. چند سالی به لحاظ سنی از باقی هم کلاسی‌هایش بزرگتر بود. جثه و بیماری‌اش راه را برای به موقع مدرسه رفتنش سخت کرده بود. با ناله و التماس مادرش ثبتنامش  کرده بودند،  بلکه زن بیچاره روزها چند ساعتی از نبودش را صرف باقی اهالی خانه و دیگر فرزندانش کند. روزهای اول چیزی باقی نمانده بود که از ناچاری من هم زیر گریه بزنم. تصمیم گرفتم در نزدیک‌ترین نقطه به من و روی نیمکت اول کلاس بنشیند. تا بهتر بر او و رفتارش مسلط شوم. بچه‌ها بیشتر از اینکه از من حساب ببرند از او می‌ترسیدند. اخم عمیقی همیشه روی پیشانی‌اش نشسته بود. بلاخره تعامل با او را یاد گرفتم. کمی مهربان‌تر، بدون دلسوزی، جدی، گاهی اخم، بعضی وقت‌ها لبخند. رامم شده بود. زنگ تفریح‌ها اجازه میدادم بچه‌ها کمی زودتر از کلاس خارج شوند تا موقع دویدن آسیبی به او نزنند. بعد خیلی محترمانه از او خواهش می‌کردم من را تا حیاط همراهی کند. با رخشش همیشه سریع تر از من می‌تاخت. وقتی خیالم از بابت اینکه سالم به حیاط رسیده راحت میشد به دفتر میرفتم. گوشه چشمم همواره او را می پایید. اینکه کمی آرام‌تر شده بود باعث میشد به خودم ببالم.   به درس &quot;گ&quot; رسیده بودیم. طبق معمول همیشه از بچه‌ها خواستم تا کلماتی که با این حرف شروع یا تمام میشود را یکی یکی نام ببرند. هرکدامشان چیزی گفتند. گالن، گلدان، گرم، دیگ، صدای خفه‌ای از وسط‌های کلاس گفت &quot; قوری&quot;. چشم‌های رستم گرد شد. چرخش عجیبی به سر و گردنش داد و رو به عقب برگشت و با صدای بلند داد زد، −آخه قوری آخرش گ داره تخم‌سگ؟؟؟ یکدفعه انگار به خودش آمده باشد برگشت و من  که با دهان باز نگاهش میکردم را با دست نشان داد و با عجله گفت- خانم! خانم تخم‌سگ آخرش ‌گ‌ داره. گفتم که حرف بدی زده و ازش ناراحت هستم. البته اشاره کردم که یک قسمتش را درست گفته است و سگ آخرش گ دارد. فردایش اول صبح کاغذ مچاله‌ای روی میزم گذاشت و رفت و سرجایش نشست. در بین تاهای نا‌منظم کاغذ انگشتر طلایی غر و رنگ و رو رفته‌ای جا گرفته بود. میدانستم که بابت دلجویی از من این کار را کرده است. بوسیدمش و صمیمانه ازش تشکر کردم. دلبسته‌اش شده بودم. وابستگی‌مان دو سویه بود.  پسر آرام‌تری شده بود.  از معاون خواستم تا به مادرش زنگ بزند. انگشتر را به مادر پس دادم. باورش نمیشد که رستم این کار را کرده باشد. میگفت مدت‌هاست با کسی مهربان نبوده. انگار انگشتر غر مادر را از کشوی میز بدون خبر برداشته و برای من کادو آورده بود. بعد از آن گاهی مسیرم را تغییر میدادم و با او تا نزدیکی‌های خانه‌شان هم مسیر می‌شدم. کسبه و اهالی محل بارها از من تشکر کرده بودند. تشویق و ستایش آدم‌ها را بیشتر از او دوست داشتم. خودم را نمیتوانستم گول بزنم. برای مدارس بخش نامه‌ای آمده بود. بخش‌نامه مربوط  به بهداشت و تغذیه دانش‌آموزان بود. قرار شد هر دبیر قد و وزن دانش‌آموزان کلاس خودش را لیست کند و به دفتر مدرسه تحویل دهد. مدرسه ابزار وزن کردن بچه‌ها را نداشت. به ناچار از سوله مصالح فروشی داخل کوچه خواهش کردیم که به مدت یک روز اجازه استفاده از باسکول را به ما بدهد. غصه‌ام شده بود در این واویلا چطور رستم را به مصالح فروشی ببرم. در نهایت تصمیمم را گرفتم. تخمین نسبتا خوبی از قد و وزنش داشتم و متوجه تغییرات در او نمی‌شدم. او را نبردم. خدا رحم کرد که نبردمش. قیامتی شده بود. دانش آموزان کولی‌وار در حیاط مصالح فروشی می‌دویدند و می رقصیدند. توفانی از گچ و خاک و سیمان به پا کردند. آنقدر پی این و آن دویدم که از نفس افتاده بودم. به هر زحمتی بود بچه ها را به مدرسه بردم.از پله‌ها که بالا رفتم رستم را درست وسط راهرو دیدم. نشسته روی زمین. تمام صورتش اشک بود و غم. خودش را خیس کرده بود. انگار دلش را می‌دیدم که پاره پاره است. باورش نمیشد که به چنین اردوی پر خاطره و پر هیجانی نبرده باشمش. گریه میکرد و فریاد میزد &quot;کاش بمیرم&quot;. انگار همه آن دوستی‌ها را خراب کرده بودم. خودش را میزد. دستش را به زور گرفته بودم. زورش چندین برابر شده بود. بچه‌ها از پیچ دیوار جلوتر نمی‌آمدند. خودم باعثش شده بودم. بغلش کردم و بوسیدمش. آرام در گوشش گفتم فریاد نزن تا برایت بگویم که من میخواستم تورا جدا از باقی همکلاسی‌هایت ببرم. یکدفعه ساکت شد. ادامه دادم که برایم مهم بود که تورا حتما ببرم اما میخواستم من و تو با هم برویم تا آسیب کمتری به تو برسد. صورتش را پاک کرد. چشم‌هایش کمی درشت‌تر شد و به دهان من خیره شده بود. اثری از آرزوی مرگ در چهره و رفتارش دیده نمیشد.  انتظار داشت باز هم بگویم. مسیرش را یافته بودم. بلاخره راضی‌اش کردم که از روی نگرانی و علاقه این کار را کرده‌ام و حتما دوتایی به آن شهربازی پر ماجرا سر میزنیم. بغلش کردم و به دفتر رفتیم. لباس‌هایش را با گرمکن‌های ورزشی مدرسه عوض کردم و سر و صورتش را شستم. فردای آن روز با هم به مصالح فروشی رفتیم. خبری از جشن و پایکوبی نبود. آرام و متین وزن و قدش را یادداشت کردم و با بلوغ خاصی به مدرسه بازگشتیم. سال بعد به مدرسه‌ای دخترانه منتقل شدم. نتوانستم با رستم خداحافظی کنم. همچون فرزند نداشته‌ام دوستش داشتم. با تمام بی تجربگی و بچه‌گی‌ام از پس‌اش بر آمده بودم. مادرش روزهای آخر با التماس به من میگفت که هرجا میروید رستم را هم با خود ببرید. نمیتوانستم. سه سال بعد روی شیشه مغازه‌ای در راه مدرسه عکس و اسمش را دیدم. عکس قدی با رکاب و گرز اش. همان قد و قواره. تخمینم درست بود. وزن‌اش تغییر زیادی نمیکرد. کنار عکس نوشته بودند رستم. زیرش چندین  تاریخ و آدرس. مغازه‌دار که مکث من را دیده بود گفت که پسرک به زیر ماشین رفته است. در راه مدرسه. با خودم گفتم پس مدرسه را رها نکرده بود.</description>
                <category>Sarahyo</category>
                <author>Sarahyo</author>
                <pubDate>Sun, 04 Dec 2022 17:44:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آپاندیس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40560878/%D8%A2%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B3-bv9jpmudlntc</link>
                <description>یک دیوار کامل را نقاشی کرده بودند. یک چراغ هم بالای نقاشی آویزان بود. کل اتاق چهارگوشه‌ای شش متری هم نمیشد. اما حاجی خاله از اتاق دل نمیکند. تمام وقت زل زده بود به عکس نقاشی شده روی دیوار. یکسال میشد که حاجی خاله رنگ آسمان را ندیده بود.  چهار سال پیش یکی از دخترانش را سر زایمان از دست داد. مامای با تجربه‌ای بر سر بالین دختر بود. اما از دست او هم کاری بر نیامد. درست سال بعدش دختر دیگرش از حصبه مرد. از بچه هایش قدسی و پوری و ناصر برایش مانده بودند. قدسی دختر بزرگ و پوری ته تغار حاجی خاله بود. ناصر پشت سر پدر سراغ بنکداری رفته بود. از وقتی آقاش مرد، ناصر برنج و روغن و بنشن سلسبیل و به همراه یکی دوتا از هم کسبه‌ای‌هایش تامین می‌کرد. حاجی خاله قدسی را شوهر داده بود. اجاق‌اش کور بود. اینطور میگفتند‌. بس که حرف و سخن شنیده بود. اما حاجی خاله تهِ دلش خوشحال بود. از زایمان دخترانش چشمش ترسیده بود. پوری اما ور دلش بود. عجیب دلبسته پوری بود. مثل چشمانش او را می پایید. لپ‌های پوری گل انداخته و چشمانش گرد بود. پسر همسایه دو سه سالی بود که چشمش دنبال پوری بود. از اون موقع که وقت و بی وقت موشک‌های کاغذی‌ به حیاط خانه حاجی خاله پراند، پوری هم کم و بیش حواسش پی او بود. یکی دوبار با ترس و لرز تای موشک‌ها رو باز کرد و اسم خودش را دید. کاغذ و از ترس به مستراح انداخته بود و دلش غنج رفته بود. جمعه بود. از صبح سر دل پوری میسوخت. حاجی خاله دوایی نبود که به دهانش نریخته باشد. از آب کردن شیرین بیان بگیر تا عرق رازیانه و بومادران. دخترک شکمش و با چادر  میبست و کنار بخاری لم میداد. چشماش پرو خالی میشد. درد لعنتی مدام می‌رفت و می‌آمد. ناصر بعد از فوت آقایش برو و بیایی پیدا کرده بود. دو سه باری که برنج دودی و روغن حلبی را نسیه به مردم  فروخته بود خیالاتی شده بود که بزرگی کرده. جمعه‌ها را خانه حاجی خاله شب میکرد. با قدسی و شوهرش هم طی کرده بود که جمعه‌ها آنجا باشند. هر جمعه بساط همین بود. زیر گوش قدسی غر غر میکرد که تو عرضه نداری توله پس بیاندازی بقیه که دارند. تا شوهرت سرخود کاری نکرده خودت برایش آستین بالا بزن. نگذار انگشت نما بشویم. قدسی هم گریه‌کنان میرفت تو زیر زمین به هوای آوردن ترشی. حاجی خاله هم زیر لب نفرین میکرد و گاهی با صدای بلند میگفت &lt;&lt;خیر نمیبینی ناصر!&gt;&gt;.آن جمعه پوری حال نداشت به حاجی خاله کمک کند. درد شکمش زیاد بود. چادر را محکم بسته بود به کمرش. مدام خم و راست می‌شد. پسرای ناصر  دور حوض یک بند می‌چرخیدن. قدسی دلش خون بود. روسری‌اش را جلوی دهانش گرفت و دویید توی زیرزمین. گوشه چشم حاجی خاله همه‌اش پیِ پوری بود. به ناصر سپرد که فردا دنبال طبیب باشد.  صدای زمین خوردن یکی از پسرها ناصر را از جا بلند کرد. سر زانوی پسرک خونی شده بود. با پس گردنی او را کنار حوض برد. پایش را شست. کاغذ تا شده‌ی خیس خورده‌ای افتاده بود کنار حوض. اسم پوری و تاریخ زیرش با دستخط خرچنگ قورباغه‌ای برافروخته‌اش کرد.  چشم‌هایش کاسه خون شده بود. برگشت و پوری را با سینی چای وسط حیاط دید که نیمه ایستاده زل زده و نگاهش میکند. ناصر لگد محکمی به پهلوی راست پوری زد و با داد و بیداد حاجی خاله را صدا کرد. درد پوری درجا ساکت شد. انگار که هیچ وقت نبوده. چادر را شل کرد و به دیوار تکیه کرد. نشست. چشم هایش پر و خالی میشد. درد اما رفته بود. بوی سرکه‌ی کاسه ترشی ناصر را عصبی‌تر میکرد. حاجی خاله روی  پله های مطبخ نشست. پسرها دور حوض میدویدند. لپ‌های پوری گل انداخته و چشم‌هایش گرد بود. حاجی خاله یکسال بود که از اتاق شش متری بیرون نیامده بود. زل زده بود به نقاشی پوری روی دیوار…</description>
                <category>Sarahyo</category>
                <author>Sarahyo</author>
                <pubDate>Sat, 03 Dec 2022 14:35:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاکسی زرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40560878/%D8%AA%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%B2%D8%B1%D8%AF-u3tcptpdhmyd</link>
                <description>تو گوشم داشت پخش میشد. خیلی بی‌ربط. بی‌ربط به شلوغی‌ها و ترافیک. باید کمی تندتر می‌بود. موزیکش. آفتاب داغی که به کاپوت زرد رنگ تاکسی می‌تابید، با کمی مکث کمونه می‌کرد به سر و صورت راننده. دستمال پارچه‌ای قرمزی که دستش بود را مدام به پیشونی و گردنش می‌کشید. ملیحه بی توجه به بیرون، سخت سرگرم گوشی‌اش شده بود. سعی می‌کردم از باد گرمی که از شیشه تا نصفه پایین کشیده‌ی تاکسی به صورت می‌خورد، هر چقدر می‌توانم استفاده کنم. پیشانی‌ام را عقب و جلو ببرم تا بلکه در مسیرش قرار بگیرد.  با اینکه دو نفری در عقب تاکسی نشسته بودیم، اما حسابی به من چسبیده بود. عادت کرده بود به جمع و جور نشستن. دلم می‌خواست کمی به آن طرف هل‌اش بدهم تا راحت‌تر بنشینم. با شقایق تماس گرفتم. گفتم در راه هستیم. گفتم ملیحه هم با من است. اما بیشتر می‌خواستم بدانم دیگر چه کسی به آنجا می‌رود. حوصله دیدنشان را نداشتم.  حتما زیاد بودند. مردم به عزا رغبت بیشتری دارند. با اینکه جوابم را نگرفتم تماس را قطع کردم. چاره‌ای نبود. مادربزرگ رفته بود. هرچند برای مردن، هوا زیادی گرم بود. اما دیگر چیزی را به یاد نمی‌آورد که به خاطرش به زندگی چنگ بزند. توی ذهنش، یک روز زن جوانی بود و روز دیگر مادرِ فرزند گم کرده‌ای. یک روز سوگ مادرش را داشت و فردا عروسی برادر کوچکش بود. چرا میگویم فردا؟! همان روز بود. صبح عزا و شب عروسی.  لباس‌های سیاه هم در گرم‌تر شدن فضای تاکسی بی تاثیر نبود. خوابم گرفته بود. آلزایمر ارثی است؟  سوال مضحکی بود که ملیحه پرسید. با صدای آهسته‌ای. فکر کردم با خودش حرف میزند. جوابش را ندادم. نه که ندانم. ترسیده بودم. نباید عادی بشود.  قبل‌ترها مادربزرگ یک روز به زادگاه‌اش رفته بود. خانه‌اش را نه، اما روستایی که در آن متولد شده بود را خوب می‌شناخت.  مسیرش را چشم بسته می‌رفت. گمش کرده بودیم. همسایه‌ها دیده بودند که بیرون رفته است. ما نبودیم. ندیده بودیم. راننده تاکسی، میگفت آن روستا را می‌شناسد. مسیر قبرستان‌اش را بهتر. موزیک بی‌ربطی توی گوش‌ام پخش می‌شد. گوشی‌ام زنگ خورد. ملیحه بود. اسمش روی صفحه گوشی افتاده بود. ملیحه! جواب دادم. صدایش به سختی شنیده می‌شد. پرسید که کجایم؟! یکدفعه تکانی خوردم، ملیحه همچنان کنارم نشسته بود. با اینکه تنها دو نفر در صندلی عقب بودیم، همچنان به من چسبیده بود. از حرکت ناگهانی‌ام او هم به خودش آمد. نگاهی با تعجب به من کرد. انتظار داشت از من بشنود چه کسی پشت خط است.  از کلانتری زنگ زده بودند. همان شب که گم‌اش کرده بودیم. مادربزرگ را. همان شب که همسایه‌ها دیده بودند رفته است. زن و مردی جوان پیدایش کرده بودند. لب جاده. موقع برگشت. شاید مسیر روستا همان بوده که بود. خانه‌ها اما نه! لابد خانه پدری را پیدا نکرده بود. برایش آب میوه و کیک گرفته بودند. احتمالا گفته بوده گرسنه است. بعد هم برده بودند کلانتری. آخرِ همان شب پیدایش کردیم. برعکس همیشه پول‌هایش هنوز توی کیف‌اش بود. شانس با مادربزرگ یار بود. ملیحه پشت سر هم میگفت “الو”. مسیر باد را گم کرده بودم و پیشانی‌ام داغ شده بود. راننده از دستمال قرمز‌اش دل نمی‌کند. مدام تکانش می‌داد. گوشی را قطع کردم. در حالی که هنوز به من چسبیده بود با لحن پرسشگرانه‌ای بلند‌تر از قبل پرسید: ارثی است؟ آلزایمر را میگویم!</description>
                <category>Sarahyo</category>
                <author>Sarahyo</author>
                <pubDate>Sat, 03 Dec 2022 14:19:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>