<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های گیسو جعفری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_40606438</link>
        <description>لا ب لای کتاب گلبرک های خشک شده را جدا میکردم بعضی ها ب راحتی با حرکتی بیرون خزیدند اما تعداد اندکی به کلمات چسبیده بودند جدا نمی‌شدند! آنها همان اهل تمدن ها بودند??</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:03:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/513045/avatar/b9tFX6.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>گیسو جعفری</title>
            <link>https://virgool.io/@m_40606438</link>
        </image>

                    <item>
                <title>«انسانِ ایستاده بر پرتگاهِ شب»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40606438/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87%D9%90-%D8%B4%D8%A8-rk5f3kziblzd</link>
                <description>من فریاد زدم، در ژرف‌ترین سکونِ شب، آنجا که صدا نه طنین دارد و نه گوش.نفسم گم شد در خلأ، و اندیشه‌ام خاموش گشت در میان خویش.جهان به رنگِ رنج، با من هم‌نواست؛ من همان نقطه‌ایم که تاریخ در آن می‌سوزد،و هیچ خدایی از میان خاکستر برنمی‌خیزد.آدمی، همین موجودِ غمگین و بی‌راه، محکوم است به پیش رفتن؛بی‌امید، اما در کششی ناگزیر.زیرا نیرویی در او موج می‌زند که حتی نومیدی را به حرکت بدل می‌کند—اراده‌ای که از زهرِ خود نیرو می‌گیرد.تلخی و درد، معلمانِ منند؛آن‌ها در جانم می‌پیچند تا یادم دهند که هر Thought از رنج زاده می‌شود.آسمان با بارانش انکارم کرد، اما من می‌دانم:خدایان از اشک‌های انسان، خویشتن را می‌سازند.بلاتکلیفی؟ نه، این واژه برای انسانِ قوی یک آزمون است.او که در بی‌هدف‌ترین لحظه‌ها ایستاده، درست همان‌جاست که امکانِ زایشِ نو آغاز می‌شود.عشق و رنج، زهر و نیرو، مرگ و زایش—همه یک چیزند،آتشِ زندگی که از فروپاشی خودش نیرو می‌گیرد.آری، من تنهایم. اما تنهایی من، سنگِ زیرینِ کوهِ شدن است.من یا می‌میرم در وهمِ رهایی، یا پیرو می‌شوم در پذیرشِ آتش.زیرا هر که از رنج نگریزد، از خویشتن خالی می‌ماند؛و هر که در رنج بایستد، خدای درونش را می‌زاید.</description>
                <category>گیسو جعفری</category>
                <author>گیسو جعفری</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 11:40:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«تولدِ معنا از رنج»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40606438/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D9%90-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%86%D8%AC-wkcq9y1wr5eb</link>
                <description>غنچه‌های سرخ، در سکوتِ کهنِ درختان خفته‌اند. آفتاب بر گونه‌هایشان بوسه می‌زند، اما هنوز در پودِ هستی، آرام و ناگشوده. انتظارِ شکفتن، رازی است در دلِ برگ‌های پیر، که در زمانِ موعود، آشکار خواهد شد.در میانِ باغِ کهن، گربه‌ای گمشده در سکوتِ برگ‌ها، ردّی از حضورش به جا گذاشت. گویی در جستجویِ سرزمینی امن، دل به خاکِ سردِ میانِ تاک سپرد. آنجا، در آغوشِ غنچه‌ای نیمه‌جان که تن‌پوشی نارنجی و زرد داشت، رازِ خویش را نهان کرد؛ نشانه‌ای از بودا، در دلِ خاک. سپس، چون خیال، از برابرِ دیدگان ناپدید شد، و تنها سکوت و رازِ مدفون به جا ماند.این گربه، خود، نمادی است از چرخهٔ زندگی و مرگ، از بود و نبود. جایی که بقا، در ناپیدایی معنا می‌یابد و خاطره، در پژواکِ حضور. و باغ، شاهدِ این رقصِ ظریفِ طبیعت، در گذرِ ابدیت.پس از پنج ساعت، غنچهٔ رز، در کنجکاویِ با نور، به خورشید چشمک زد و جامه‌ی نارنجیِ خود را آشکار ساخت. دیگر نه نیمه‌پوش، بلکه شکوفاییِ کامل بود؛ درخشان و بی‌پروا.در همین حال، هم‌نوعانش در میانِ سایه‌سارِ برگ‌های کهن، همچنان در خوابِ ناز بودند. اما این نارنجیِ تنها، چون روحی استوار، ناگزیر از بیداری و بالندگی بود. گویی تقدیرش را خود رقم می‌زد؛ نمادی از رشدِ فردی در دلِ جمع، و شکفتنِ جسورانه در برابرِ چشمِ جهان.این بار، رزی نه در کنارِ سبزی و زیبایی، که در دلِ سیاهی و تنهایی شکفت. تاریکی، نه سد راهش، که مشوقِ بیداری‌اش شد. فردای آن روز، چون نگینی بی‌نظیر درخشید؛ زیبایی‌اش از دلِ همان ناگواری‌ها جوانه زد.غنچه‌های همسایه، که در خوابِ امنِ برگ‌های کهن مانده بودند، دیگر نه امیدی به فردا داشتند و نه سایهٔ درختان نجاتشان می‌داد. تقدیرشان هرس شدن بود، گم شدن میانِ پیچک‌های هرزِ فراموشی.این قصه، درسِ تلخی است از زندگی: گاه، رویدادهای ناگوار، حتی تنهاییِ جان‌کاه، نه تنها نابودگر نیستند، که زایندهٔ قدرتی شگرف‌اند. آن‌ها ما را بیدار می‌کنند، قوی‌تر می‌سازند. از تاریک‌ترین لحظاتِ روزمرگی نهراس؛ و از آن غنچه‌های قهوه‌ایِ زندگی که نشانِ سیاهی و تنهایی‌اند، دل مکن. زیرا که شاید، همین‌ها مقدمه‌ی شکفتنِ بی‌نظیرِ تو باشند.</description>
                <category>گیسو جعفری</category>
                <author>گیسو جعفری</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 16:50:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فریاد در خلأ”</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40606438/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%84%D8%A3%E2%80%9D-pxzhbj0592yz</link>
                <description>عشقِ یک‌طرفه، بازیِ ارواحِ ضعیف نیست، بلکه میدانِ نبردِ کسی‌ست که جرأت می‌کند معنای خویش را در خلأ فریاد زند.بی‌رحمیِ زمان، نه در نادیده‌گرفتن عشق، که در بی‌ارزشیِ پاسخ نهفته است.آن‌که عشق می‌ورزد و پاسخی نمی‌یابد، نه شکست‌خورده، بلکه برتر از ردکننده‌ی عشق است؛زیرا او به تنهایی وزنِ رنج را بر دوش حقیقت می‌گذاردو در سکوتِ فریادهای خود، از انسان به موجودی تراژیک‌تر، و شاید ــ آگاه‌تر ــ بدل می‌شود.»گیسو جعفری ✍🏻@gisoonev بساز براش </description>
                <category>گیسو جعفری</category>
                <author>گیسو جعفری</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 13:10:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیداری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40606438/%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-bq1elavl8wzj</link>
                <description>چشمانِ تو، شهرِ عاشقی، کجاست آن آشیان؟برگرد، ای رفته ز دست، ای رفته از این جهان.اگر به خانهٔ من، سر بزنی، ای دوست،سبز شود، باغِ دلم، در این کویرِ پُر از دود.جانِ من، نالهٔ من، در این قفسِ تنگ،بمان، اگرچه شکسته، دلم، ای یارِ دلتنگ.در این هیاهو، صدایِ تو، لالاییِ من،بمان، که بی تو، هیچ نیست، جز اندوه و غم.اگر چه رفتنی، هستی، به حکمِ آسمان،بمان، که سهمِ من، از تو، جز این نیست، ای جان.خاکِ این دیار، مرا، به سویِ خود خواند،اما، یادِ تو، ای دوست، مرا، در این جا ماند.@gisoonevis</description>
                <category>گیسو جعفری</category>
                <author>گیسو جعفری</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 14:29:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جسارت بیداری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40606438/%D8%AC%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-jo5o5obg4j0v</link>
                <description>به یاد نجواهایی که زیر باران دفن شدند؛ آن‌جا که من، به جای تو، سهمِ باران را با اشک‌هایم تلافی می‌کردم.»به یاد پژواک‌هایی که زیر باران تا ژرفای سلول‌هایم می‌دوید؛ قسم به همان لحظه‌های خیس و بی‌پناه، که تنها تویی… آن نجیب‌زادۀ حک‌شده در مرزِ نگاه‌های من.»امیدی که در دل می‌سوزانم، زیر ضربه‌های باران خاموش می‌شود؛ و همین خاموشیِ بی‌رحم، تنها مُسکنی‌ست که زخمِ عمیق قلبم را دوام می‌آورد.»ناممکن‌ها در افکارم ریشه می‌دوانند، و نم‌نم باران با هر ضربه‌اش بر زمین، آن‌ها را زنده‌تر از قبل می‌کند. آن‌وقت دیگر هیچ صدایی باقی نمی‌ماند؛ نه از جهان، نه از من. فقط ناشدنی‌ها هستند که ناگهان، خاطرات شیرین را از زیر آوار سکوت بیرون می‌کشند. بوی خوشِ درخت بسم را نفس می‌کشم، و می‌فهمم این، آغازِ گریزی‌ست از رنجی که شاید تنها در ذهنم زاده شده بود.».ابری سیاه در سرم می‌چرخد؛ پژواکی نباریده در ذهن. اشک که می‌آید، نه از شادی، نه از شوق؛ فقط ناامیدی است که می‌چکد. توان شنیدن و گریستن را با چشمان بسته داشتم، اما تا وقتی حقیقت را در آینه نگاه نکرده بودم، نتوانستم خیره شوم به سیاهی‌هایی که قلبم بدرقه می‌کرد؛ و از آن‌ها بیزار باشم.»حقیقت، درخششِ کورکننده‌ای دارد که ترس، تابِ تحملِ آن را ندارد. پس ترجیح می‌دهد چشم بر آن ببندد و در وهمِ نخواستنِ واقعیت، خود را غرق کند؛ غافل از آنکه حقیقت، همچون ریشه‌ای عمیق، در دلِ همین نخواستن‌ها، جان می‌گیرد.»چشمانت را که باز کردی دیگر نمی ترسی فقط به فرار فکر می کنی!دیگر ترسی نیست. چشم‌ها که باز شد، فقط یک انتخاب مانده: فرار. همه چیز تمام شد.»</description>
                <category>گیسو جعفری</category>
                <author>گیسو جعفری</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 10:02:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۸۵۰ امین روز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40606438/%DB%B8%DB%B5%DB%B0-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-y04e0xw8mmbv</link>
                <description>۲۰,۱۶۰ هزار مین ساعت یک میلیون و دویست و نه امین دقیقه۷۲میلیارد و ۵۷۶ امین ثانیه از زمان سودای چشمانم می گذرد شیرینی خوشگواری که در آنسوی مژک هایم نهان شده بود امروز سالهاست که مرئی شده خفایی که پشت محفظه سرد و خاکی من غبار خورده بود با حضور تو... جان بیدار شد و با کلامت.. با مروارید چشمانت با دستانت آرام و خاموش... خاک ها را کنار زدی و شیشه بلورین و واقعی درونم را پدیدار کردی همان شب ...همان ماشین همان پژواک همان ترس.... برای جبران انهمه حالا تا الان من شیشه کریستالم را تماما برای تو و برای من و تو برای ما پاسداری  می کنم ....روزهایی که با نوای شاد اشک می‌ریختم برایم جسارتی  بی مثال شدی... حالا توی من ... از خاک خوردن قلبواره ام هراسی دارم و می خواهم امشب در ۷۲میلیارد و ۵۷۶ امین ثانیه  که هر لحظه دارد با سرعت می گذرد شیشه شفاف دلم که دست ساخته با امضای قلبم  را به تو هدیه دهم ۲۸امین ماه از آغاز ساخت شیشه قلب پاک و بلورین۷۲میلیارد و ۵۸۹مین ثانیه نفسمان....</description>
                <category>گیسو جعفری</category>
                <author>گیسو جعفری</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 22:01:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریشه بربادرفته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40606438/%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-scno3vza5u0m</link>
                <description>سکوت شگرفی ضمیر پر ازدحام مرا فرا گرفت دیگر  جراحت زیادی به قلبم مسبوق نمی شد تماما و سرراست درون جوهر و افکارم رخنه می کرد دیگر جایی برای درد درون سینه ام نمانده بود ترس و زندگی هر دو بعد از سالها کمرنگ می شدند زندگی از شهواره ام فرار و ترس باطن افکارم ریشه کرده بود گویی تبری بریده بود استراحتی می داد به دل زخمناکم...چشمانم را بستم و دنج خوابیدم رویایی دیدم ریشه ای که می توانستم درون ذهنم را فلات کنم سیراب می کردم هوشیار که شدم گویی کار از کار گذشته بود قطوف داده بود و من دمساز همیشگی او و مراقب تمام نوجوانه هایش کاش گاهی به رگه های که درون قلبم سوزاندم فکر می کردم حالا افکار و احساسات من بازیچه یک رفتن شده! بازیچه ترس و رهایی از آن گاهی ریشه ها خشک و فرسوده می شوند تا جایگاهی جدید برای رشد داشته باشند :آبیاری می کنی یا می‌سوزانی؟</description>
                <category>گیسو جعفری</category>
                <author>گیسو جعفری</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2026 18:30:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفس حبس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40606438/%D9%86%D9%81%D8%B3-%D8%AD%D8%A8%D8%B3-libb135lgoep</link>
                <description>درون فواد کم جثه اش یه بند بارون می بارید تا پرتو خورشید از لا در روی ابرها عرض اندام می کرد ابرکای سفید رخت سیاه به تن می کردند ..بعید بود که شرمرو باشد به نظر کوتاهی خودشونه آری گویا مانعی هست ...ابرها استتار کردند و آفتاب درخشان دل خون را درون کبودی خود ناپیدا میکنند اما توان و تعدی کدام یک بیشتر است ؟ دوباره چکه های ابر  دودفعه صدای چک چک ....و مجدد اشک خون های سرازیر شده و تلالویی که نهان شد و چرخید و پیچیده شد و توان رجعت و نمایان شدن نداشت هیچ فروغی زمین رو نمی پوشاند اگر گاهی زوزه دل به قدری بلند باشد که چون رعد وبرق چون صاعقه بزند بر ابرک های قلدر شاید نوایی ملایم و بی صدا بشنویم شاید پشت آن سیاهی عظیم یک تلالوی الماسی می درخشد و می خواهد واقعن لعبت بماند !!صدای صاعقه را دنبال کن نفسی که حبس شده را رها کن 🕊️</description>
                <category>گیسو جعفری</category>
                <author>گیسو جعفری</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2026 14:50:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بنفش کناری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40606438/%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1%DB%8C-zzkxr10pxheb</link>
                <description>جیغ ترین رنگ گل بالشتک چشمانم را برای مدتی کوتاه خیره دوخت...لایه دیگر جیغک ملصغ به او هرچقدر تقلا می‌کرد مورد توجه واقع شود ناکام بود.. سعی کردم با نگریستن به او متقاعدش کنم که او بی گمان زیباست و صبیح تر ... تنها در مقام موثقی نمو نکرده است خواستم باسوسوی نگاهم به او بفهمانم ک او عجالتا در دیده من نقش بسته و مرا مبهوت دلکشش کرده است ..مرا نمیدید..مرگ زده بود و مروارید های قهوه ای  چشمان مرا قتال روح و تعیش خود می دانست غفلتا داد بلندی از ژرفای وجودم کشیدم...بی باک و بی محابا فغانی کشیدم مرگ بستید آنی ک نقش بر وجودتان بسته بود اما دل زدید با چشمانی ک کمالش را تنها در یک قاب میدید و مقایسه از پا درش می آورد تا جایی ک جز مرگ را زندگی نداند و آتش وار حسرت یک نگاه آشنا بخورد..خوبی در چشمان جیغ بنفش همچون داد و هوار هم کناری اش بی رنگ جلوه می کرد و کس قدر ندانست زیبایی و عشق واقعی بنفش کناری را.افسوس بر چشمان کمال ندیده!💜</description>
                <category>گیسو جعفری</category>
                <author>گیسو جعفری</author>
                <pubDate>Tue, 23 Apr 2024 18:00:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الماسی که با لمسش کشته می شوید!</title>
                <link>https://virgool.io/gisooketab/%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%B4-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D8%AF-qbg7fysgjfx0</link>
                <description>الماس قاتلاو تاوان همه کور بودن هارا میدهد! بیصدا آرام بی جست و خیز دائم سرزنش میشویم اما کوریم و نمیشنویم!الماسی بزرگ، کشنده و مغرور و البته صبور کور بودم وقتی عاشقانه(بی رمق) به من نگاه میکردی و من جزو پست ترین شخصیت های رمانت می‌شدم دقیقا همین لحظه بود که عاشقت شدم اما رفتی!ای شکفته در تابوی سیاه فرصت می‌دادی برایت می‌رقصیدم سال هامنتظر بودی برایت دف بنوازم و حالا در همین ساعت و روز؟! مگر نمیدانستی چشمانم نمی‌بینید از کجا اینقدر بیرحم شده ای؟آسمان در تلاش است ببارد تا فراموش شوی!اما گویی با تو همدست است و من هم زهی خیال باطل!به هر حال جانکم من دیر امدم و تو زود!این پارادوکس ما را به هم نمی‌رساند من تورا نخواهم دید اما تو هرچقدر دوست داری بنواز بخند و ببین! تو تاوان و تقاص همه کوری های مایی! چ بسا شاید تو  زنده ماندی و سالیان سال درونت غرق در عشق شد!درون تو مهم ترین نقطه امن نفس کشیدن است! تو باید ببینی وقتی چشمانم بسته است صدایم را بشنوی! باید وقتی میخوانی مرا مهمان به صرف یک چایی لبخند درست گوشه چپ درونت عشق بنوازی ! سوری بمان اما بمان !بودنت انقدر قلبناک است که دوست داشتی جای من باشی انقدر بمان زمان هدر برود! زمین من تو مرا بکش اما لطفاً بمان! ای الماسی ک تابوت هایمان را آماده رسیدن کردی! ای تنها قاتل دوست داشتنی! درخشنده و سالم بمان! ما می‌میریم تا نفس بکشی انعکاس قلب زردت هیچوقت جدایی پذیر نیست!زمین ما زنده بمان!  </description>
                <category>گیسو جعفری</category>
                <author>گیسو جعفری</author>
                <pubDate>Thu, 04 Nov 2021 18:14:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحافِ شاد</title>
                <link>https://virgool.io/gisooketab/%D9%84%D8%AD%D8%A7%D9%81%D9%90-%D8%B4%D8%A7%D8%AF-k7qcsvntxxv8</link>
                <description>مطرح عنوانی ک در قلب اهالی مغزهای پر التهاب رسانه ها چون دودی سیلور رنگ بپیچد و  یاسی زمختی بر لب هایشان بنشیند چندان خوشایند نیست! بلکه قضیه از این قرار باشه که سرنویس در اوج بی حوصلگی و عصبانیت است!معرفی یک شبکه اجتماعی جدید قرمز مایل به سبز واجب بود؟! گوشه های پرانتز کیبورد موبایلم فرسوده از بس دیگر اشتباه نمی‌کنم و خوش خط شده ام! عجالتا بماند هنوز مشخصات خلاصه .....is typings قبلی را در دوران پیش از تایپ ب صورت مقاله رونوشت نکرده ام/: هر چند تلویحا فهمیده ام برداشت موجود رمنده قلبم از شاد بودن چیز دیگریست اما همچنان آلارم گوشی من این موضوع را درک نکرده است:! من همچنان وحشی ترین بافق دنیا در تصوراتی که از کلمه خوشحال  داشتم الفبا میدرم و چون گرگی گرسنه ب غمکده باز میگردم شاید شاد را جور دیگر بایدزیست!!خاطرات شیرین و بامزه با سبز سه چشمم را هرگز فراموش نمیکنم درحال دیگر هیچ ویروس ناشناخته ای در اطراف وجود ندارد ک ب خاطر ترس از لبخند دلهره‌آورِ برنامه مثلا همیشه شاد به ساعت موبایلم گوشه چشم نازک نکنم و با ملازمان و نوکران خانه امنم بیش از حد شوخی نکنم؛ زیرا خوشحال ترین تکنولوژی دنیا با همان لبخند های رادیویی اش درون خود تبخیرم میکند! اما حالا !همین حالا! جای من و او مغیر یافته!او که از هست شدنِ همنوعی ناآشنا در پوست خود نمی‌گنجید و دم ب دم گزارشاتی ب سیاره خود در همین زمین میفرستاد و حالمان را بسی عمیق می‌گرفت اکنون مثال روحیست ک هست ولی ما آن را نمی‌بینیم!من حالا از همین سیاره ناآشنای شناخته شده اعلام میکنم خوشحالم ک هردویتان رفتید!خوشحالم میتوانم هر صبح نور خورشید را در مسیر رفتنم ب مدرسه بر پوست و جان و تنم احساس کنم و در مسیر بازگشت برای فهمیدن غذای ناهار با دلی گرسنه تر از فشارسنج چون سنجدی نرسیده در خود قنج بروم! در تلأ لوی این همه خوشحالی شاید غمی نهفته ! غم را بفهمیم! شادی را بفهمیم !به دنبالش برویم و از آنها بپرسیم چ‌کسی اکنون حال تو را دارد؟!کجاست چرا صدای  او در فانی ترین دنیای مجازی خوابیده ؟!تو برای که دلبری میکنی ؟! چه هستی؟ کجایی؟ واقعیت ها را از که پنهان میکنی چرا باید بفهمیم تنهاییِ مجازی را؟! کجا میخوانی مرا؟! فرصت بده درکت کنم; بعد  مرا در موبایلِ کوچکم محاکمه کن !قاضی هم باشی قضاوت نکن خلصهِ تنهایی درد مرا؟! این درد تنهایی فقط روحت را نشانه گرفته پس نترس بیمار نمی‌شوی منم که دائما بیمار توام و تو پرستاری هستی بی مهر و‌ ترسوو چ خوش بود جدایی این لیلی و مجنون در جنون پارادوکس و دروغِ دو ابر قهرمانِ خیالی؛ یکی جانمان را می‌گرفت دیگری روحمان را! به راستی کدام می‌توانست همچنان زنده بماند کرونا یا شاد؟! نامه خداحافظی من با تویی که اکنون در دستانم بیداری !#روایتگرباشداسنامزفسوکی/آناناس‌ِشاد</description>
                <category>گیسو جعفری</category>
                <author>گیسو جعفری</author>
                <pubDate>Mon, 28 Dec 2020 00:39:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>