<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Nina</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_40678303</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:20:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Nina</title>
            <link>https://virgool.io/@m_40678303</link>
        </image>

                    <item>
                <title>صبح خاکستری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40678303/%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-jav56uwhjgvo</link>
                <description>در صبح خاکسترینی به سر میبرم . هیچ نمیدانم نسیم خنک چگونه احساساتم را می رباید که حتی در قلب هم فراموش کردم چه احساسی باید میداشتم یا که دارم . چه سخنی باید بگویم یا چه چهره ای به خود بگیرم.دیگران چه؟ صبح آنها چه رنگی دارد؟ درخشش طلایین دارد؟انها میدانند؟بارها و بارها خواستم چیزی بگویم اما گویا کلمات بر زبانم فرار را ترجیح میدهند . که میداند؟شاید آنقدر تیز و شرمگین هستند که جرعت گفته شدن را ندارند!.هیچگاه روشنی یا که سیاهی ، اقیانوسی یا غیره برایم خاکستری نبودند. خاکستری برایم به مانند رنگ خاکستر استخوان امید های گذشته است ؛ انگار قبلا چیزی خاص بوده اما اکنون فراموش کرده چه باید باشد .خاکستری غم نیست ، شر نیست بلکه پوچیست، درونش احساسی نیست... انگار که هیچ چیز نیست... .برای همین ، من، از این رنگ تنفر دارم .مرا یاد ذات تنفر انگیز خویش می اندازد که هرچقدر از آن فرار میکنم متوجه میشوم هیچگاه دور نشدم .شاید خاکستری هم نمیخواهد خاکستری باشد شاید ترجیح میدهد سفید باشد ، پاک باشدسیاه باشد ، قوی باشد آبی باشد ، عمیق باشد اما چیزی به جز هیچ چیز نیست ، حیف .خاکستری بی چاره من ! او حتی کسی را ندارد که درکش کند! نه کسی دوستش دارد و نه کسی از او متنفر است . انگار حتی این میان وجود ندارد!</description>
                <category>Nina</category>
                <author>Nina</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 03:31:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی روزگاری یک لاشه بود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40678303/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%84%D8%A7%D8%B4%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-zn456ds02lov</link>
                <description>روز ها کم کم محو دیده می شوند و صدای مردم آشفته دور تر می شوند، انگار که باری دگر از دنیا جدا شده ام.لاشه ای پوسیده که جز مغز خودخورش چیز دیگری ندارد ،در آیینه به چشمانم زل می زند .چشمان خسته لاشه، بارانیست و نگاهش به طرز مسخره ای غمگین است .انگار که سالها در غم شناور شده است و اکنون قطره ای اشک را  از گوشه چشمش می راند .دردناکست.. گونه ای که لب هایش بر هم دوخته شده شده است.آیینه می شکند و باز لاشه تکه هایش را گم می کند زیرا که تنها شناختی که از خود دارد درون همان شکست های ایینه است.سر و صدا های مختلف باری دگر بسیار میشوند، گوش هایش را می گیرد به امید نشنیدن؛ اما تنش همچنان لرزان می ماند .حیف که هیچ راهی برای نجات دادن او از درد نبود .حیف که یک لاشه همچنان لاشه می ماند و چون روحی ندارد هیچگاه به شادی نمیرسد ، بله حیف.</description>
                <category>Nina</category>
                <author>Nina</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 03:30:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>P1 _شاهزاده یا هیولا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40678303/p1-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7-vtfxma0eqgq6</link>
                <description>در کاخی بزرگ پسر جوانی زندگی میکرد . چشمان مشکی عمیقش انگار ساخته شده به دست حرفه ای ترین جواهرسازها بودند و موهای ابریشمین او زیباترین ژرف ها را داشتند .هوشش تحیر بزرگسالان را به همراه داشت و خوش زبانی اش محبت دیگران را.انگار به این دنیا امده بود تا خاص باشد ، تا در نظر دیگران مسیح باشد .اما حیف !افسوس! حتی اگر زیباترین نقاشها نمیتوانستند صفت اورا در قلم خود بر بوم نمایان کنند یا که بانوهای جوان نمیتوانستند دست از ستایش او بردارند هیچگاه ذاتش تغییر نمیکرد .آری سیاه ترین و کثیفترین چیز ها هم در شرح ذاتش عاجز بودند .او آن فرشته ی مهرصفت نبود ، شیطانی فریبنده و وحشت انگیز بود جانانم! اول با مهربانی لبخندی میزد و سپس هنگامی که غرق در ان زیبایی بینش هستی با ظرافت چنگ هایش را در روحت فرومیبرد و تکه پاره اش میکرد .هرچه را میخواست برای خود میساخت و هرچه را نمیتوانست از آن خود کند ویران میکرد .در عصر مدرن که هر یک از انسان ها چیزی جز مورچه نبودند این داستان پیچیده بود که هرکس در چشمان ارباب جوان بزرگترین ساختمان شهر خیره بشود افسون خواهد شد و قلبش در تیرگی ها فرو خواهد رفت .داستانی جالب بود البته برای جوانان عادی ، یئون تمایل زیادی به باور کردن قصه خرافاتی درمورد پسری که تازه به دانشگاهش منتقل شده بود نداشت ،ترجیح میداد در عوض بیان کردن و گوش به گوش رساندن چنین عراجیفی استراحت کند .تا آنکه آن پلیدی به راستی ظاهر شدگویا پرتره ای باشد که همه را درگیر‌ خودش بکند و آنگاه که قدم اول را برداشت سیاهی به یئون نزدیک شد ، لبخندی که یئون میدانست نقابی بیش نیست.&quot; دلم برات تنگ شده بود عزیزم&quot;در چشمان پسر قد بلند مقابلش که هزاران نگاه بر رویش خیره شده بود فقط یئون دیده میشد گویا در باطلاقی از تیرگی غرق شده باشد .خاطراتی که دختر انها را پس میزد و برایش مه آلود بود در گوشه ای از ذهنش شفاف شدند ، به خاطر نمی آورد اما غریزه اش می گفت باید فرار کند.ارام سرش را بالا اورد&quot; شما؟به خاطر نمیارم&quot;&quot; ایرادی نداره میتونی دوباره همدیگه رو بشناسیم &quot;تنش عجیبی در وجود یئون بود ، آن فرد رو به رویش چیزی جز یک غریبه نبود اما انگار میدانست که چیزی بیشتر از آن است چیزی که نباید خودش را با ان درگیر کند.&quot;دوست ندارم&quot;یئون معمولا از ترس اینکه مبادا کسی را ناراحت کند حتی اگر طرف مقابلش ناپسند بود به او لبخند میزد و رفتار گرمی داشت اما انگار این دفعه حتی خودش هم نمیدانست چه میگویدپسر قد بلند بر روی صندلی کنارش نشست ، از نزدیک چشمانش حتی عمیق تر به نظر میرسیدند&quot; مطمئنم خیلی زود به اشنایی باهام علاقه مند میشی &quot;لبخندی تیره به مانند ذاتش زد و کمی از موهای دختر را لمس کرد&quot;یئون_اه&quot;</description>
                <category>Nina</category>
                <author>Nina</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 03:30:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>