<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های zahra</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_40706803</link>
        <description>زندگی ام داستانی است پر از کلمات و خیال ها....</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 09:35:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3865125/avatar/5TpmOV.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>zahra</title>
            <link>https://virgool.io/@m_40706803</link>
        </image>

                    <item>
                <title>باور کن...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40706803/%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D9%86-ewzfl2joeldt</link>
                <description>پیامم دادی کای دختر کمی دیگر صبر کن؛    تابی نمانده برایم ، این حرف را باور کن/          درد دارد گلویم گمانم میکنی از ناخوشیست؛   می فشارد این بغض گلویم را، باور کن/      حواسم می رود جمع کنم اشکم را ؛  تا که همنام تو بر گوشم رسد، باور کن/      خوشا آن روز که پایان آید این دوری؛   این را گویم، شوقی نمانده برایم باور کن /     دیدی مرا و اما برداشتی دیده ات را ؛  چشم فرو بستنت از روی حیا نیست، باور کن /        پنهان نتوان کرد تو را از سخنم ؛ هر که غزلم خواند، گفت عاشق شدی باور کن/     می خندم و می چرخانم بحث را؛  تا که در دام خلق نلغزم از دروغ، باور کن /  خیره می مانم ساعتی بر نقطه ای، باز پرسش هاآغاز شد ؛   آخر کس نمی داند عالمم چیست باور کن...</description>
                <category>zahra</category>
                <author>zahra</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 21:15:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وداع با سالی که گذشت:)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40706803/%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B9-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-ft8hnqqhtacm</link>
                <description>امسال هم برای من یادآور آن جمله شد، که:( هیچ چیز همیشگی نیست). لحظات شادی‌ یا غم، سختی یا استراحت، همگی می‌گذرد. امسال برای بعضی از افراد ،سال اول زندگی‌شان، و برای برخی پایان نقششان در زندگی بوده است. زود گذشت. نمی‌شود کمی بماند؟ شاید به آن عادت کرده بودم. احساس می‌کنم تمام آن لحظات خوشی که با دوستان و خانواده،زمانی که قلب‌هایمان از دوستی و محبت پر شده بود،یا آن چالش‌های سختی که در راهم قرار می‌گرفت ،همگی به یکباره از جلوی چشمم رد می‌شود؛ متوجه می‌شوم که زندگی هموار نیست و پر از فراز و نشیب است .اشتباهاتی که در این سال داشتم یا دستاوردهایم، همه برایم تجربه شد. اگرچه نتوانستم از برخی اتفاقات درس بگیرم؛اما خوشحالم که حسرت انجام ندادنش در دلم باقی نماند. اجازه ندارم خودم را سرزنش کنم،چرا که من هم اولین بار بود ،که در این فصل از زندگی می‌زیستم .به یاد می‌آورم محبت خود را برای کسانی خرج کردم که مانند این بود :گلی را در باغچه کسی که به آن رسیدگی نمی‌کند بکاریم. احساساتم حرف‌هایی برای گفتن دارند؛ اما زبانی برای بیان کردنشان پیدا نکردم. از خداوند مهربان سپاسگزارم برای تمامی لحظاتی که مرا تنها نگذاشت و هیچ گاه باعث نشد که خود را ببازم .از خودم ممنونم که برای بهتر شدنم تلاش کرد و سبب لبخند بر روی لبانم شد. خوشحالم که توانستم،افراد اطرافم را شاد کنم و رفتاری داشته باشم که باعث شد ،آنها از دوستی با من احساس رضایت کنند. رفتارهایی که دوست داشتم ،آن گونه با من رفتار می‌شد .امسال ، در حال جمع کردن کوله بارَش است؛ اما همانند سال‌های دیگر، قصد بردن خاطراتش را ندارد .اکنون، از این نسیم بهاری می‌خواهم که ناامیدی و اندوه را با خودش ببرد و با آوردن شکوفه‌هایش امید و نور را به زندگی ام ببخشد .</description>
                <category>zahra</category>
                <author>zahra</author>
                <pubDate>Sat, 15 Mar 2025 17:22:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف هایی که او هیچوقت نخواهد شنید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40706803/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%88-%D9%87%DB%8C%DA%86%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF-fgsecnmmb9yc</link>
                <description>نمی‌دانم از کجا برایت بگویم . تو روحت هم خبر دار نبود که دوستت داشتم و مرا اصلاً نمی‌شناسی ؛اما حداقل با نوشتن این‌ها شاید قلبم کمی آرام بگیرد ؛ ولی مطمئن هستم که حرف هایم ، هیچ گاه به دستت نمی رسد. فکرت از سر بیرون نمی‌رود، با اینکه حتی یک بار هم نتوانستم با تو حرفی بزنم .آن یک ثانیه نگاهت به اندازه یک سال فکر کردن به آن برایم کافی بود؛ اما چه حیف که آن چشمانت در دید من نیست. از دور نگاهت می‌کردم با اینکه می‌دانستم برایم مصیبت می‌آورد، اما من حاضر بودم به همه آن مصیبت‌ها سلام کنم. چطور فراموشت کنم ،در حالی که با افتادن هر قطره باران بر روی زمین، فوت کردن شمع‌ها ،دیدن تو در خوابم یا .... تو به ذهنم می‌آیی؟ چگونه تو را پنهان کنم وقتی از چشمانم سرازیر می‌شوی؟ شاید برای وصفت اینگونه است ،که باران زده بود کویر دلم را .ای محبوب من،  اطلاع ندارم که در کجای این سرزمین درندشت هستی.رفتی ، اما من در خیالات خودم خاطره‌هایی ساختم که قصد رفتن ندارند.</description>
                <category>zahra</category>
                <author>zahra</author>
                <pubDate>Thu, 27 Feb 2025 18:42:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شادی در هر نَفَس...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40706803/%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D8%B1-%D9%86%D9%8E%D9%81%D9%8E%D8%B3-um70sllpaz9f</link>
                <description>اکثر ما انسان‌ها خوشحالی را به اتفاقی در آینده گره می‌زنیم. می‌گوییم اگر فلان اتفاق رخ دهد ، آن زمان من شاد خواهم بود. از کودکی این روال بوده است و ما در مدرسه ، پشت آن نیمکت‌های چوبی، جای اینکه درس زندگی در لحظه و خوشحال بودن را بیاموزیم ؛ یاد گرفتیم که ایکس را پیدا کنیم . آیا به کمکمان آمد؟ آیا توانستیم به کمک آن زندگی شادی برای خود بسازیم؟ جوابش واضح است. حال بیایید برگردیم به موضوع اصلی ، که از کودکی چطور در این چرخه گیر افتادیم. زمانی که کودک بودیم ،خوش حالیمان به خریدن یک اسباب بازی یا وسیله بود. بزرگتر که شدیم دلمان می‌خواست، تکالیفمان زودتر تمام شود تا بعد از آن احساس خوشحالی کنیم .نوجوان که شدیم در هوای سرد زمستانی، دعا می‌کردیم که مدارس تعطیل شوند. در جوانی هم به دنبال کاری بودیم که بتوانیم زندگی خود را پیش ببریم؛ و باز هم ، همه این‌ها برای احساس راحتی و شادی بود. البته که در این موارد، پشیمانی زیادی ندارم ؛زیرا به هرحال شادی را تجربه کردم.ما افرادی هستیم که روز را منتظر شب، هفته را منتظر جمعه، ماه را منتظر آخر آن و سال را در انتظار عید هستیم. این چرخه ادامه خواهد داشت تا زمانی که ما آن را بشکنیم .چرا یاد نمی‌گیریم که باید از مسیر لذت ببریم و در همین ثانیه چشمان خود را به جهان واقعیت ،چیزی که الان در آن قرار داریم باز کنیم؟ خوشحالی واقعی از نظر ما، زمانی بود که معلم امتحان را لغو می‌کرد یا زمانی که در گرمای تابستان ، جلوی کولر استراحت می‌کردیم یا در شب‌های زمستان با خانواده در زیر کرسی ،گرم صحبت می‌شدیم.  شاید خوردن بستنی بعد از استخر یا حتی یک آغوش بعد از دلتنگی هم بود ؛که در اصل شادی همین است .ما باید هر لحظه را به اتفاقات به یاد ماندنی تبدیل کنیم ؛چرا که ما لایق شادی وصف ناپذیر هستیم:)</description>
                <category>zahra</category>
                <author>zahra</author>
                <pubDate>Tue, 25 Feb 2025 16:53:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>