<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های داستان واقعی ، رمان ، سرنوشت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_40732532</link>
        <description>سلام مریم هستم ، راوی سرگذشت واقعی( عروس  صلح ). این داستان دنباله داره. همراهم باشید🥰🥰</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:11:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4864908/avatar/X7M9Aa.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>داستان واقعی ، رمان ، سرنوشت</title>
            <link>https://virgool.io/@m_40732532</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عروس صلح پارت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40732532/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D8%B5%D9%84%D8%AD-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-zfjtabodaiaf</link>
                <description>دوباره تلاش کردم شاید دل آقا نرم بشه. - آقا چرا به حرفم گوش نمیدید؟ هیچکس نمی‌دونه من عروس این خاندانم. اگه واقعاً قبولم داشتن، چرا منو به همه نشون ندادن؟  آقا با حرص روی سرش دست کشید. معلوم بود خیلی عصبانیه. -استغفرالله! باز حرف خودش رو میزنه. میگم حتما یدالله صلاح دونسته. بعد هم جوون بودید و نااهل. قرار شد اینجا بمانی تا با خاندانشون آشنا بشی.  و نفسی گرفت و سینه بزرگش پر از هوا شد.  -بین طایفه ما و یدالله خان کلی فرقه. به همین راحتی که نمی‌شه دختر بدیم؟  و در نهایت دست روی شونه ام گذاشت. -دیگه حرف اضافه نشنوم. با یدالله حرف زدم و سنگ هام رو باهاش واکندم. پیغام برای ننت نداری؟  با دلی شکسته و چشمانی خیس زیر لب گفتم: -نه آقا برید در پناه خدا به سلامت. آقا رفت و من موندم و دل تنگم. آقا رفت و من موندم و سایه بختک مانند زندگی با دمیر که هیچ وقت از سرم کم نمی‌شد.دمیر(این داستان دو راوی داره)دست میون موهای مواجش بردم و نفس کشیدمش. سارا میون بازوم چرخید و نفس عمیقی کشید.  -هوممم... عاشق بوی سیگار و عطر تنم.   از محبتش دست‌هام رو جمع کردم و به خودم فشردمش. یک سالی بود که میشناختمش. یکی از فروشنده های فروشگاه بود که  از همون اول خیلی زود با هم عیاق شدیم و به چند ماه نکشیده، پیش یکی از دوستاش رفتیم تا بهم محرم بشیم. حس میکردم با سارا خوشبخت ترین مرد زمینم. از محبتش سر زیر گردنش بردم و بوسه بارون کردمش که سارا غش غش خندید. -آخ من به قربون خنده‌هات. سارا خودشو عقب کشید و با قهقه دستم رو پس زد. -وای نکن دمیر! ضعف کردم.  هر دو خندیدیم که سارا چرخید که با محبت پیشونیش رو بوسیدم و با موهاش بازی کردم. با صدای ویبره گوشیم گردن کشیدم. با دیدن اسم آقا روی صفحه اخم هام تو هم رفت. نفسی گرفتم. حوصله آقا رو نداشتم اما اگه جواب نمیدادم ناراحت میشد. به اجبار کمی از سارا فاصله گرفتم و گوشی رو جواب دادم.  -سلام آقا. احوال شما؟ آقا به سنگینی جواب سلامم رو داد و پرسید: -چه خبر؟ اوضاع روبه راهه؟ نمیدونستم چی بگم. اگه میگفتم: «روبه راهه.» میگفت: «پس چرا برنمیگردی، دست زنت رو بگیری و برید سر خونه زندگیتون.» اگه میگفتم: «نه!» میگفت: «پس تو تهران چه غلطی میکنم که هنوز نتونستم زندگیمو جمع و جور کنم؟» -خوبه، بد نیست. شما چه خبر؟ مامان خوبه؟ مارال چطور؟ -همه خوبن. زنتم خوبه و منتظر جنابعالیه.  اخمی کردم و نگاهم روی سارا چرخید که با قیافه ای گرفته به مکالمه من و آقا گوش میداد.  -پدر من! صد دفعه گفتم نجلا زن من نیست. اون قاتل داداشمه.  صدای آقا بالا رفت. -باز تو شروع کردی؟ منم صد دفعه گفتم نجلا زنته. هشت ساله چشمش به دره تا برگردی و برید سر خونه زندگیتون. انصاف نیست اینجوری دخترِ بدبخت رو زابراه کنی. صدای منم یه نمه بالا رفت. -چه زابراهی آقا؟ اونی که هشت ساله یه توک پا سر خاک مادرش نرفته، منم. اونی که هشت ساله تو تهران غربت نشین شده، منم. اون قاتل که خوش و خرم داره تو خونه بابای من گردنش رو کلفت میکنه. -این چه مدل حرف زدنه؟ مگه کسی زورت کرده بود برنگردی؟ خودت نخواستی برگردی. هر بار زنگ زدم گفتم برگرد شیراز. بهانه آوردی که کار داری. نگو آقا به خاطر فرار پا به شیراز نمیذاره.  -نمی تونم آقا، چرا متوجه نیستید؟ من از این دختر متنفرم.  صدای نفس حرصی آقا تو گوشی پیچید.</description>
                <category>داستان واقعی ، رمان ، سرنوشت</category>
                <author>داستان واقعی ، رمان ، سرنوشت</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 23:40:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروس صلح پارت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40732532/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D8%B5%D9%84%D8%AD-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-ewf4ihdqcwbz</link>
                <description>#پارت۲خیالت راحت! پسری که بخواد دختر دسته گل شما رو بی آبرو کنه به درد لای جرز می‌خوره. خدا شاهده اگه همچین کاری کنه، اسمش رو از تو شناسنامه ام خط میزنم. ریش گرو میذارم که این وصلت به خوبی و خوشی سر می گیره.  و با صدای نیمه بلند منو صدا کرد:  -نجلا... نجلا دخترم! بیا آقات داره میره. با قدم‌های سست از پناه پله‌ها بیرون اومدم و با دیدن آقام و پدر دمیر که تو حیاط وایساده بودن، جلو رفتن و لبخند تصنعی زدم. -آقا چرا به این زودی؟  -کار دارم دختر، مهمونی که نیومدم، اومدم تکلیفتو روشن کنم.  پدر دمیر خداحافظی کوتاهی کرد و به داخل رفت و من و آقا تنها موندیم. همینکه خیالم از رفتن عمو راحت شد جلو رفتم و با صدایی که سعی میکردم کسی نشنوه التماس کردم: -آقا تروخدا منو هم با خودت ببر.  ابروهای آقا تو هم کشیده شد و تو یه لحظه غیض کرد. -لب ببند دختر! کجا ببرمت؟تو عروس این خاندانی.  دلم سنگین شدن. عروس این خاندان؟  با دست های مشت شده و بغضی که از عصبانیت بالا اومده بود گفتم:-کدوم عروس؟ عروسی که هیچکس ازش خبر نداره؟ آقا به خدا هیچکس تو این محله نمیدونه که من عروس این خاندانم؟ همه فکر می‌کنن دختر عمه عصمتم. به خدا یه وقتایی خودمم یادم میره کی‌ ام و تو این خونه چیکار میکنم؟ هر چی من بیشتر میگفتم آقا عصبانی تر میشد. خودم خوب میدونستم دست رو شاهرگ آقا گذاشتم. اما این آخرین بارقه های امیدم بود. آقا گوشه سیبیلش رو تاب داد. -حتما یدالله دلیلی داشته که به کسی نگفته عروسشون هستی. باید صبر کنی به وقتش. پس حرف رو حرفش نیار. من ازش قول گرفتم زودتر کارهاش رو کنه تا سرو سامون بگیرید. انگار هرچی میگفتم آب تو هاون کوبیدن بود. حرف به گوش آقا نمیرفت.  - اصلا دمیر تا حالا منو ندیده آقا. حتی نمیدونم چه شکلیه. تو این چند سال فقط همون موقعی که از خونه فرار کردم، دیدمش. حتی یه توک پا به خونه اش سر نزده که ببنمش. به خدا منو نمیخواد. آقا کم کم داشت قاطی میکرد. -زبان درازی نکن دختر. من به خاطر همین امشب اومدم تا تکلیفت رو روشن کنم.  -چه تکلیفی آقا؟ دمیر منو نمی‌خواد، منم نمی‌خوامش. اصلا میخوام سر به تنش نباشه... انگار حرفم آخرین حجت رو به آقا تموم کرد. که بی هوا دست پهن آقا بالا رفت و سیلی محکمش روی صورتم نشست. جوری که یه لحظه فکر کردم برق از سرم پرید و زبونم بسته شد. آقا با صدای کلفت اما خفه که سعی داشت بلند نشه و آبروریزی راه نندازه جوشید: -خفه خون بگیر دختر! پاچه ورماریده شدی؟ تو روی آقات می‌مونی؟ منو یدالله قرار مدارمون رو گذاشتیم، تو و دمیر باید با هم عروسی کنید. ما از این رسم‌ها نداریم که دختر خونه پدرش برگرده. یه بار دیگه حرف از جدایی بزنی، سرت رو میذارم لب جوب. زندگیت همینه. با لباس عروس میری با کفن برمی‌گردی. به خیالت همین جوری ولت کردم به امون خدا و خبر از زندگیت ندارم. خیلی خوب میدونم دمیر چند ساله برنگشته. امروزم به خاطر همین اومدم و با یدالله حرفهای آخرم رو زدم. از یدالله هم جوابمو گرفتم پس دیگه حرف نشنوم. همونجور که دستم روی صورتم بود و سعی میکردم بغضم پاره نشده نالیدم: -ولی آقا...  آقا با خشونت وسط حرفم پرید:-ولی بی ولی! حرف رو حرفم نیار دختر. می‌خوای منو تو ایل و طایفه بی‌عزت کنی؟ می‌خوای حرفم رو سر زبونا بندازی؟ هشت سال پیش قرار قانون گذاشتم تموم شد و رفت. تو و دمیر به نام همید. مبادا از یدالله بشنوم زبان درازی کردی و حرف از جدایی زدی که من می‌دونم و تو. حالا هم مثل دختر خوب سر خانه و زندگیت بمون تا وقتی دمیر بیاد. وقتی هم برگشت میرید پی زندگیتون. والسلام.این داستان ادامه داره حتمالایک کنید که انرژی بگیرم </description>
                <category>داستان واقعی ، رمان ، سرنوشت</category>
                <author>داستان واقعی ، رمان ، سرنوشت</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 23:00:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرگذشت واقعی (عروس صلح)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40732532/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D8%B5%D9%84%D8%AD-kvtrilo3l5rh</link>
                <description>سرگذشت واقعی عروس صلح سلام به خونه خودتون خوش اومدید. امروز می‌خوام یکی از بهترین سرگذشت هایی که نوشتم رو استارت بزنم. این داستان دنباله داره، پس همراهم باشیددر ضمن داستان واقعیه و اتفاق افتادهمقدمهدلم میگیردوقتی میبینم.او هست... من هستم؛اما قسمت نیست.سال هزار و سیصد و هشتاد«نجلا»صدای صحبت‌های پدر دمیر و آقام رو می‌شنیدم که بدون وجود من و دمیر برای ما و آینده‌مون تصمیم می گرفتن. می‌بریدند و می‌دوختند و تن من و دمیر میکردن.صدای بم آقا تو سالن پیچید که نگاهی به اطراف کردم. خداروشکر عمه و مارال مشغول خیاطی بودن و کاری به من نداشتند و میتونستم به راحتی به حرفِ مردهای مهم زندگیم گوش بدم.-یدالله خان وقتش نشده این دو تا جون رو دست به دست هم بدیم تا سرخونه زندگیشون برن؟ نجلا چند ساله خونه زادتونه و سر سفره‌‌تون بزرگ شده. پس کی پسرت از سفر برمی‌گرده که تکلیف نجلا رو معلوم کنید؟دستهام مشت شد. ریشخندی گوشه لبم نشست. چه دل خجسته ای داشت آقام؟ واقعا فکر میکرد دمیر قراره برگرده و دست دخترش رو بگیره و سر زندگیشون برن؟ چه خیال خامی. حاضر بودم شرط ببندم دمیر اصلا منو یادش نمیاد و داره تو تهران خوش و خرم به زندگیش ادامه میده.صدای پدر دمیر رو شنیدم که آروم‌تر از آقام جواب داد:-میاد قادر خان! داره کارهاشو ردیف می‌کنه که ایشالا چند وقت دیگه آستین بالا بزنه و با نجلا سر خونه زندگیشون برن.با اینکه آقام سعی میکرد آروم باشه؛ اما خشم ته صداش رو به خوبی تشخیص می دادم.-یدالله خان حواست باشه ها. الان چند وقته داری منو سر میدونی. من رو حساب رفاقت دیرینمون و وصیت پسر بزرگت که زنش رو دست پسر دومت سپرد، دختر دست گلم رو راهی اینجا کردم. ننه اش این سالها سنگ رو سینه اش گذاشت و درد دوری دخترش رو تحمل کرد که به قول و قرارمون پایبند بمونیم. از دوازده سالگی تو خونه شما زندگی کرده و با شما بوده. مبادا پسرت یابو برش داشته و دختر منو در حد خودش نمیدونه؟ مبادا پسرت قدم کج بذاره که رفاقتمان به هم می‌خوره و پای خون وسط میاد. ما تو طایفهمون از این حرفها نداشتیم. اولادِ ما جنوبی ها رو حرف بزرگترها، حرف نمی زنه و هر قول و قراری بذاریم برقراره.صدای دستپاچۀ عمو بلند شد.-نه قادر خان این حرفا چیه؟ نجلا مثل دختر منه. خدا شاهده انقدری که نجلا رو دوست دارم پسر خودم دمیر رو دوست ندارم. اصلا عروس چیه؟ دختر خودمه. ولی دمیر هم سرش تو تهران گرمه. تازه شعبه‌شونو زدن کاراش زیاده، بزار سرش خلوت شه خودم یه عروسی خوب براشون میگیرم و با عزت و احترام دخترتو خونۀ بخت می‌فرستم.سکوت تو اتاق برقرار شد و در نهایت صدای سنگین آقام:-یدالله خان این آخرین حرف منه. بعداً نگی نگفتی. دلم نمیخواد رفاقت چندین و چند سالمون رو به خاطر بچه بازی پسرت زیر پا بذارم.- خیالت راحت قادرخان. همه چی رو بسپر دست من.با صدای یاالله گفتن آقام خودم رو عقب کشیدم و تو پناه راهرو پنهون شدم. آقا و پدر دمیر بیرون اومدن که عمو تعارف کرد:-حالا می‌موندی قادر خان! یه نان و پنیری بود کنار هم بخوریم.-نه باید برم اهل و عیال منتظرن. قرار شد شبونه بیام و برگردم.از همونجا آقام رو دیدم که دست روی دست عمو گذاشت و گفت:-دیگه سفارش نکنم یدالله خان، دخترم دستت امانت. مبادا آبروش بره و پسرت جا بزنه.ضدعمو دست روی دست آقام گذاشت.</description>
                <category>داستان واقعی ، رمان ، سرنوشت</category>
                <author>داستان واقعی ، رمان ، سرنوشت</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 22:42:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>