<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های 🕯 Rain melody</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_40982186</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:01:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3802074/avatar/0eCqAu.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>🕯 Rain melody</title>
            <link>https://virgool.io/@m_40982186</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از سوی پرسفونه</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D9%81%D9%88%D9%86%D9%87-qb9hbhtpwkdi</link>
                <description>امروز اولین روز ورودم به جهان و آغاز فصل رویش است، وقتی که ملکه مرگ و جهان زیرین پا به روی زمین می گذارد و درختان دوباره بارور می شوند. مادرم در ابتدای ورودم با لبخندش و شادی از اینکه دیگر در کنارش هستم طبیعت را زنده میکند. امروز انزوا و تاریکی را ترک می کنم و تو، با نگاهی حاکی از اینکه این جدایی طولی نخواهد کشید نگاهم می کنی. من در جهانی زندگی می کنم که گل ها نمی رویند و رنگ ها چیزی جز سیاهی نیستند، در کنار تو که روزی من را ربوده بودی و من سالهاست که در اسارت تو هستم. گاهی وقتها فکر می کنم پرسفونه چه کسی است، آیا همان دختریست که در دشت ها پرسه می زد و آواز پرندگان برایش سرودی از زیستن بودند؟ یا همان دختریست که سرنوشتش در تاریکی رقم خورده و عاشق کسی می شود که او را زندانی کرده؟ هیچ کس نمی دانم که کم کم همه چیز را از یاد می برم، و عشق، مانند دردی می شود در سینه ام که هیچوقت آن را از یاد نمی برم. از همان روزی که مزه دانه های انار، مزه در اسارت تو بودن را روی زبانم حس کردم، می دانستم که من دیگر نمی توانم به خانه واقعی و حقیقی ام برگردم، چرا که من خانه ام را گم کرده ام. از همان روزی که تو را در ارابه سیاه با بال های تاریک و گیسوان سیاهت در کنار مزارع مادرم دیدم، انگار که خانه ام را گم کرده بودم، انگار که پرسفونه، دختر خدای خدایان، دیگر هرگز خانه ای نداشت. می دانستم که هادس تو هستی، شنیده بودم که نگاهت حس مرگ می داد. اما نگاهی که به من انداختی مملو از حس تَمَلک بود و انگار، حالا دیگر من در دستان تو هستم. انگار که هادس دیوانه وار عاشق دختری شده بود و هیچ توانی جز زندانی کردن آن دختر نداشت. عشق دیوانه وار تو دنیا را به آتش می کشید.می دانستم که عشق تو فقط من را می شکند. و عشق مادری به دختر گمشده اش و اشک و نفرینش دنیا را سیاه می کند. آیا مادرم می دانم که من عاشق کسی شدم که من را به اسارت گرفت و من را ملکه دنیای زیرین کرد؟ حالا تو قبول کردی تا در آغاز بهار آزادم کنی، و شاید این بار که برگردم دنیا دیگر مثل قبل نباشد و همه چیز روحی مرده به خود گرفته باشد. یا شاید این منم که روحی پر از عشق را پیش تو جا می گذارم و دنیا دیگر برایم رنگی ندارد. آیا وقتی دوباره پیشت باز گردم مانند روز اول پشت دروازه ها منتظرم می مانی؟ فکر می کنم که دیگر این من نیستم. روزی همه خواهند فهمید که من عاشق سیاهی شدم و نور برایم غریبه ای بیش نیست. از سوی پرسفونهبرای هادس</description>
                <category>🕯 Rain melody</category>
                <author>🕯 Rain melody</author>
                <pubDate>Wed, 08 Oct 2025 20:56:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوار ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40982186/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D8%A7-j9sgtr4un6ka</link>
                <description>قهوه غم زده من حالا سرد شده. دیوار های خانه فریاد میزنند که باید دل کند و همه چیز را به فراموشی سپرد. می گویند سعی کن ستاره هارا از یاد ببری و منتظر صبح بمانی. کتابچه کوچکم که پر از داستان ها و دنیاهای تاریک و روشن است، من را فرا می خواند تا حال این روزهایم را در دلش ثبت کنم، یکی دیگر از همان داستان های غم زده را. تمنایش را نادیده می گیرم و خودم را در موسیقی آرامی که از رادیو می شنوم غرق می کنم. چشمانم را می بندم، تصورات دوباره به سویم هجوم می آورند. خیلی از آدمها تصور می کنند تا در آنجایی که می خواهند آرام بگیرند و من سعی میکنم آن تصورات را خاموش کنم. رویاهایی که روزی دیدنشان برایم زیبا بود و حالا، دردناک. من در کنار رودخانه ای می نشینم در حالی که موهایم در باد می رقصد، در حالی که حضور کسی را در کنارم حس میکنم، کسی که حضورش برایم زیباترین خاطره و بیشترین خواهش است. او هم به دنبالم می گردد، صدایم می زند و من در تلاش برای اینم که من را بشنود و به سویم بیاید و ببینمش و او، پاسخم را نمی دهد. می رود، مانند روحی که هیچگاه اینجا نبوده. با تمام شدن صدای رادیو همه چیز از خاطرم محو میشود. حالا می ترسم. من تورا در در رویا هم نمیبینم، تو من را نمیشنوی و این من را می ترساند. انگار همه چیز و همه کس دست در دست می دهند برای فراموش کردن آنچه آخرین تلاش من برای زندگی کردن است. منی که حالا روزهایم گوش دادن به صدای دیوار ها است و فکر کردن به فردایی که انگار هیچوقت نمی آید. فردایی که شاید با نبود &quot;تـو&quot; هیچوقت نیاید.شاید این انتظار است که نمیگذراد فراموش کنم، یا حداقل کمی زندگی کنم. شاید من هنوز منتظر هستم که کسی در بزند، کسی اینجا روی صندلی بنشیند و داستان هایم را با عشق بخواند، کسی من را وقتی که گریه می کنم در آغوش بگیرد.   شاید بهتر باشد که با ستارگان بروم، نه در انتظار صبحی که نخواهد آمد. </description>
                <category>🕯 Rain melody</category>
                <author>🕯 Rain melody</author>
                <pubDate>Sat, 27 Sep 2025 21:38:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در انتظار طلوع</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40982186/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-ugemai63s0ps</link>
                <description>من از تمام چیزهایی که میتوانند من را از این سرپناه کوچک دور کنند میترسم. من از تفکرات پوچ و بی معنی آنها می ترسم. راستش را بخواهید این روزها کسی نیست که بتواند آنچه از من باقی مانده را بفهمد و من،... شاید تکه ای از وجودم را سپاردم به تمام آنچه که دوستشان داشتم و حالا دیگر ندارمشان.من آن تکه که انسان ها را دوست داشت و از آنها نمیترسید را گم کرده ام. حالا دیگر فقط کتاب ها داستان ها را برایم روایت می کنند، داستان هایی که من به آنها تعلق دارم و شاید این جهان جایی است در تصورات من. آدم ها مضطربم می کنند و من دوست ندارم که با آنها حرفی بزنم، دوست دارم در خلوت خودم بمانم. دوست دارم تنها چیزی که میشنوم صدای سازم باشد نه هیاهوی دنیا، هرچند که من زندگی کردن را دوست دارم. نمی دانم که معنی اصلی زندگی از نظر شما چیست اما بنظر من همین چیزهای کوچک که مرا از هر چیزی بیشتر خوشحال می کنند است. قدم زدن زیر باران، خریدن گل بدون هیچ مناسبتی، نامه هایم به کسانی که دوستشان دارم،بغل کردن همان کسی که خیلی وقت است دلم برایش تنگ شده،تا صبح بیدار ماندن در انتظار طلوع. و تمام اینها برای من معنی زندگی است. شاید گاهی انسان ها زندگی شان را در پناهگاه کوچکشان سپری کنند اما باور کنید، این پناهگاه از هرجایی زیباتر است .</description>
                <category>🕯 Rain melody</category>
                <author>🕯 Rain melody</author>
                <pubDate>Wed, 24 Sep 2025 23:37:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آوار خاطرات</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40982186/%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-k9u2quul5gil</link>
                <description>من می خواستم نجاتش دهم، اما همه چیز را بدتر کردم. می خواستم در آغوش بگیرمش و به او بگویم که هیچ چیز همیشگی نیست و این هم مانند خیلی سختی ها که تمام شد تمام می شود. هر چند که حالا دیگر پیدایش نمیشود و کمتر می بینمش، جایی در عمق این وجود خالی زیر پناهگاهی که از خاطرات آرام گرفته. گاهی وقتها هم من در کنار آوار خاطرات تلخ و شیرین پناه می برم، گویی که آن دخترک کوچک من می شوم که هنوز هم از خیلی چیزها می ترسد، شاید تاریکی شب و صداهای بلند نباشد اما ترسهایم حالا دیگر رنگ تلاشی بیهوده به خود گرفته اند، ترس از دست دادن، ترس تنها ماندن. من روزی دخترک کوچکی بودم که دنیا برایش مانند مهمانی چای بود و آدم ها عروسک هایش. اما حالا آن دختر کوچک هر روز در وجودم کمرنگ تر می شود تا جایی که دیگر نه من او را بشناسم نه او من را. او هم سختی کشید و در پی راه حل هر روز با امیدی زیبا از خواب بیدار می شد،  و شاید راه حل همان آغوش گرم کسی بود که دوستش داشت. اما او بچه ای بیش نبود، و تمام این آسمان بزرگ در نگاه کوچکش مخفی می ماند. </description>
                <category>🕯 Rain melody</category>
                <author>🕯 Rain melody</author>
                <pubDate>Thu, 27 Feb 2025 10:17:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پری کوچک غمگین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40982186/%D9%BE%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-ffgemppempsm</link>
                <description>من  پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبی می نوازد، آرام، آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد&quot;فروغ فرخزاد_پری کوچک غمگین من، حالا متولد می شود، با غمی که هیچ گاه پایان نمی یابد. با دلی که مهربانی را در خود می پروراند بیدار می شود و شبها با قلبی ترک خورده به خواب می رود. پاهای برهنه اش یخ زده و موهای پریشانش دورش را گرفته اند، دست هایش تمنای ذره ای مجبت می کنند. چشمانش با هر زیبایی کوچکی می درخشند. پری کوچک غمگین من روحی سرگردان است، در بین این انسان ها نامرئی است، پری من در دنیایی گم شده که متعلق به او نیست.پ ن:  از زمانی که یادم می آد شعر های فروغ مثل آرامشی بود که روحم را فرا می گرفت. این تیکه از شعر فروغ رو خیلی دوست داشتم، و خودم هم یه متن کوچیک نوشتم که توصیفی از پری کوچک روحم بود:) </description>
                <category>🕯 Rain melody</category>
                <author>🕯 Rain melody</author>
                <pubDate>Sat, 01 Feb 2025 11:53:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صندوقچه نوشته ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40982186/%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-y2qthjwpusko</link>
                <description>او می نوشت. نوشتن مانند تسکین زخم هایی بود که انسان ها بر روی بدنش به جای گذاشته بودند. بیشتر از چیزهایی می نوشت که او را آزار می دهند. انگار حرف هایش را در کاغذ می نویسد و همه چیز درست می شود، انگار غم و غصه ای در دلش نمی ماند.بعضی روزها هم قلمش یاری نمی کند، نمی تواند از همه چیز بنویسد، آن روزها معمولا سعی می کند خودش را با کتاب خواندن و دیدن فیلم و سریال آرام کند.اما وقتی هیچ چیز به اندازه نوشتن آرامش نمی کند سعی می کند کسی را پیدا کند تا با او حرف بزند، با او درباره هر چیزی که در دلش نگه داشته و حالا مانند بغضی در گلویش است بگوید. اما این آدم ها آنقدرها هم حوصله حرف زدن با او را ندارند، به آنها حق می دهد. گاهی درد های تو فقط برای توست، نباید انتظار شنیده شدن و درک شدن داشته باشی.نوشته هایش را در صندوقچه ای گوشه اتاق بهم ریخته اش نگه می دارد، حالا آن صندوقچه پر از ناگفته هایی شده که در دلش نگهشان می داشته.  نگرانی ندارد که مبادا کسی آنها را بخواند، وقتی کسی حوصله گوش کردن به حرفهایش را ندارد چرا باید متن های بدخط و عجیبش را بخواند.دوستان خیالی زیادی دارد، کسانی که گاهی وقتها داستان ها و دست نوشته هایش را برایشان می خواند. آنها به او گوش می کنند. او دوست دارد که داستان هایش را برای دیگران هم بخواند. اما این داستان ها باید گوشه اتاق خاک بخورند و بعد بسوزند، اگر هم سرنوشتی نسیبشان شد مانند نوشته های کافکا بعد از مرگش، دوستی پیدا شود و نوشته هایش را چاپ کند.او در نهایت این را می داند که همه ما یک نویسنده هستیم، نویسنده داستانی که خودمان کاراکتر اصلی آنیم. احساس درد، رنج، ضعف، خوشحالی، غم، چیزهایی هستند که باید شنیده شوند، باید کسانی باشند که در این مسیر همراهی ات کنند. اما خیلی از انسان ها شنیده نشدن را ترجیح می دهند، آنها همان کسانی هستند که بیشتر از هرکسی تو را درک می کنند. 30 ژانویه    B</description>
                <category>🕯 Rain melody</category>
                <author>🕯 Rain melody</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jan 2025 15:41:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>my mind&amp;me</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40982186/my-mindme-j3xqu2x8lxbk</link>
                <description>بعضی وقتها صداهایی که در سرم هستند من را به دوئلی دعوت می کنند. صداها من را به جاده ای می فرستند که انتهایی ندارد، فقط راه می روم و همه چیز تکرار می شود. انگار که من موشی هستم که در حلقه کوچکش می دود اما به جایی نمی رسد. از آنها کمک می خواهم، هیچ کدام راه برگشت را به من نمی گویند و من برای همیشه در راه می مانم، من هیچ وقت به مقصدم نمی رسم. من پشیمانم، من از خیلی از انتخاباتم، تصمیم هایم و حرف هایم پشیمانم. پشیمانم که به صداهای درون سرم گوش کردم. من نمی دانستم که حتی خودم هم خودم را فریب می دهم. دلم میخواهد همه چیز را پاک کنم و این بار در کالبد و روحی دیگر زندگی کنم، دوست دارم این بار کسی باشم که پشیمان نمی شود. همه ما روزی به نقطه ای می رسیم که همه چیز را پاک می کنیم. همه چیز را از بین می بریم. ما انسانیم، و انسان توانایی فروپاشی را دارد. انسان نمی تواند از یاد ببرد، اما می تواند شروعی دوباره داشته باشد. می تواند همانطور که تصمیم به یک اشتباه گرفت تصمیم به از بین بردن آن اشتباه را بگیرد، اما ردش همیشه مانند یک زخم بر روی پوستش جا خشک می کند. ما همه مان خود را گول می زنیم، ما به صداهای مغزمان گوش می دهیم، از آنها فرمان می بریم و تا لب پرتگاه همراهشان می شویم. بیایید این صداهارا خاموش کنیم. حالا که دیگر نه جانی برایمان مانده و نه احساسی. پ ن: اشتباهات یک انسان را می سازد، هیچ کداممان نمی فهمیم که کجای کار را اشتباه کردیم. </description>
                <category>🕯 Rain melody</category>
                <author>🕯 Rain melody</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jan 2025 20:06:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>☆</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40982186/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-ejcxcnpct5h7</link>
                <description>رویا پردازی دریایی است که دنیای من در امواجش غوطه ور است. مانند قلبی می ماند که هیچ گاه از تپیدن نمی ایستد، می تپد و دنیای سیاه را رنگی می کند. رویا پردازی سایه هایی هستند که در کنار من زندگی می کنند. آنها وقت هایی می آیند که هیچ امیدی در من باقی نمانده. نمی دانم که این رویاها انعکاسی از آینده اند یا نه، اما هرچه که هستند، جایی بهتر از اینجاست. خانه ای امن که باید تا ابد در آن زندگی کرد. رویاهای من همانقدر که دست نیافتنی به نظر می رسند زیبا هستند، اما نمی دانم که چه کلمه ای می تواند به درستی توصیفش کند، اما این را بدانید که هرچه دست نیافتنی است زیباست. </description>
                <category>🕯 Rain melody</category>
                <author>🕯 Rain melody</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jan 2025 15:41:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای تکراری 1</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40982186/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-1-ekumescvxgrb</link>
                <description>تا به حال وقتی خودت را در آینه نگاه می کنی به این فکر کرده ای که تو چیزی در وجودت می پرورانی که هیچ کس آن را ندیده؟ یا مثلا تعاملاتت با انسان ها به حدی کم است که دیگر حتی خودت هم نمی دانی غریبه در آینه کیست و باید چگونه با آن رفتار کنی؟ این دردی است که سالها با آن دست و پنجه نرم می کنم، درمانی ندارد و فقط تا جایی که می توانم خودم را از آدم ها دور می کنم. با خودتان می گویید من عجیبم، اما بگذارید به شما بگویم که رویارویی با آدم ها به حدی برای من سخته است که مانند ترس شما از افتادن در قفس مار است. پس در نهایت تنها چیزی که انتخاب کردم زندگی ای ساکت است، زندگی ای که فقط من در آن هستم. مادرم همیشه می گفت انسان ها برای هم متولد می شوند، آنها وقتی به دنیا می آیند تقدیرشان به هم گره می خورد تا هم را پیدا کنند، آنها برای هم ساخته شده اند. به او نگاه کردم و پرسیدم چه کسی برای تو ساخته شده؟ مادرم فقط نگاهم کرد و لبخند زد. به او گفتم پس پدر اینجا چکاره است؟ و باز هم لبخند زد و جوابی نداد، پدرم خیلی وقت بود که از مادرم جدا شده بود و هیچ خبری هم از او نداشتیم. مغز کوچک و بچگانه من هنوز در امیدی واهی برای برگشتن پدر و آشتی کردن آنها بود. نمی دانستم گاهی آدم ها ترجیح می دهند که به چیزی پایان بدهند. من چندیدن سال دچار آسم شدید بودم و این بیمار در من شدت گرفت تا جایی که کارم به بیمارستان کشید و دکتر ها تشخیص عفونت ریه را دادند. مادرم افسردگی شدید گرفته بود و هر شب گریه می کرد، فکر می کردم چون قرار است بمیرم و از پیشش بروم برای همین گریه می کند. مغز کوچک من همچنین توانایی درک او را نداشت، فکر می کردم مشکل من هستم، همیشه فکر می کردم که مشکل من هستم. پدرم بعد از یک سال برگشت و تصمیم گرفت وظیفه پدرانه اش را بعد از یک سال بی خبری در حق من انجام دهد. مادر را به خانه فرستاد تا خودش با وجود همسری در انگلیس پیش من بماند. من هیچ سرگرمی نداشتم جز شمردن آدمهایی که از راهروی بیمارستان رد می شوند، با خودم می گفتم که آیا آنها هم مثل من قرار است بمیرند؟ روزها گذشتند و همه چیز به همین روال بود تا روزی که پرستار بداخلاق بخشی که من در آن بستری بودم دختری را با خودش به اتاقم آورد. آن دختر سرطان داشت و برای شیمی درمانی هر هفته یک بار به بیمارستان می آمد. با او دوست شدم، آنقدر با هم صمیمی شدیم که روزها را برای دیدن دوباره او می شمردم. اسمش را هیچ وقت از او نپرسیدم، اسم آدم ها برایم اهمیتی نداشت چون هیچوقت اسمشان یادم نمی ماند. دوستش داشتم،شاید حتی از مادر افسرده و پدر متاهلم هم بیشتر دوستش داشتم. او هم من را دوست داشت،  می گفت من تنها کسی هستم که از او نمی ترسم، دوستانش در مدرسه او را به خاطر سر بی مو و رنگ و روی پریده اش مسخره می کنند و از او دور می شوند. هرچه که بود، هر طور که بود، با خودم می گفتم او همان کسی است که برای من ساخته شده، دوست داشتم به مادرم بگویم که من آن کسی را که برای هم متولد شده ایم پیدا کردم. مادرم خیلی وقت بود به دیدنم نمی آمد، حالا پدر هم گاهی وقت ها گریه می کرد. یک شب وقتی چراغ اتاقم در بیمارستان خاموش بود و من خودم را به خواب زده بودم تا مجبور نباشم جواب سوال های بی ربط پرستار ها را بدهم، صدای پچ پچ آنها را شنیدم که می گفتند بچه بیچاره، مادرش خودش را کشت و از این زندگی خلاص شد، پدرش می گوید وقتی عمل کرد با خودش او را به انگلیس می برد. مادرم مرده بود. او به روش خودش با مشکلات کنار آمد، با خوردن ده قرص آرام بخش روی هم. چند روز بعد عمل کردم، عملی که باعث کمتر شدن سرفه هایم شد اما نفسم همچنان تنگ بود. دکتر ها مرخصم کردند و پدرم من را به خانه برد، خانه ای که با وجود نبود مادرم برق می زد. او نمی گذاشت حتی یک لک هم روی وسایل خانه پیدا شود، همه چیز تمیز بود، معلوم بود قبل از اینکه تصمیم به پایان دادن به زندگی اش بگیرد همه جا را تمیز کرده بود. در این مدت تمام حواسم به دخترکی بود که به بیمارستان می آید و من دیگر آنجا نیستم، حتی نتوانستم یک نامه هم برایش بگذارم و به او اطلاع بدهم که من خوب شدم و امیدوارم او هم درمان شود و اگر مادرش اجازه داد به خانه مان بیاید و باهم بازی کنیم. هرچند که پدر بلیط سفر به انگلیس را گرفته بود و ما چهار روز دیگر باید به انگلیس می رفتیم. </description>
                <category>🕯 Rain melody</category>
                <author>🕯 Rain melody</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jan 2025 11:46:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکه گمشده ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_40982186/%D8%AA%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%87-nf62g5pxmizo</link>
                <description>تو اینبار خاطره نمیمونی. تو بخشی از وجودم میشی. جزئی از قلبم که بعد از رفتنت تکه تکه شد. هنوز گلهات خشک نشدن، من بهشون آب میدم. هنوز نقاشی هات به دیوارن و سازت کوکش در نرفته، فکر کنم میدونه برمیگردی و سیم هاش رو میرقصونی.اینبار هم با دیدن شب تیره و زیبا و موج های آروم دریا یاد موهات میوفتم، تارهای نقره ای موهات ستاره های شب تار من بودن. و چهره ات که مثل ماه بود. پس درست میگن که تکه ای از ماه رفته و نیست؟ وقتی ببینمت دوباره تورو به نیمه گمشدت میرسونم. توی این زندگی دوباره در آغوش میگیرمت. من قصه هایی که برات نخوندم رو میخونم و آهنگ هایی که باهم گوش ندادیم رو برات میزارم. فقط اینبار چشمهات رو روی هم نذار. </description>
                <category>🕯 Rain melody</category>
                <author>🕯 Rain melody</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jan 2025 21:58:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>