<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Parisa</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_41071937</link>
        <description>پریسا (دختر) (فارسی) (تاریخی و کهن) معنی: زیبا مانند پری، افسونگر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:15:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1086703/avatar/9i7ZTx.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Parisa</title>
            <link>https://virgool.io/@m_41071937</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ساده بنویسیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41071937/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%85-xgkmgmci1nhh</link>
                <description>اگه قراره یه محتوا‌نویس حرفه‌ای باشی باید بدونی که ساده‌نویسی از مهم‌ترین نکات تولید محتوای متنیه.. شما باید کلمات رو جوری کنار هم بچینید که حتی اون کسی هم که 4 تا کلاس درس خونده متوجه منظورتون بشه و بنده خدا اول کاری از خوندن مطلبتون منصرف نشه.. البته نباید ساده‌نویسی به پوچ‌نویسی تبدیل بشه تا مخاطبایی هم که کمی از اون تخصص سر در‌میارن بهشون بربخوره و صفحه‌تونو ببندن :).ساده‌نویسی لزوما با لحن عامیانه نوشته نمی‌شه، محتوا می‌تونه شخصیت داشته باشه در عین حال هم ساده و بی‌شیله پیله باشه..اما نکته‌ای که حتما باید تو ساده‌‌نویسی رعایت کنید اینه که کلمات ادبی و قلمبه سلمبه رو فراموش کنید و به راحت‌ترین شکل ممکن ذهنتون رو روی کاغذ بیارید..اما اگر احساس کردید کارفرماتون از کلمات شاهنامه‌ای‌طور لذت می‌بره، این نکته رو از یاد ببرین و سعی کنید در مدح و ثنای ایشون شعرها بسرایید.?</description>
                <category>Parisa</category>
                <author>Parisa</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jan 2022 23:58:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو اگه با من قهری من که آشتیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41071937/%D8%AA%D9%88-%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D9%82%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D9%85-nrxc9b80yrbb</link>
                <description>چهارشنبه آخر وقت بود. داشتیم برای سوشال مدیاهامون استراتژی می‌چیدیمو بحث می‌کردیم. سعی داشتیم مدیرمون رو قانع کنیم که اگه از روش دیگه‌ای مسیر رو طی کنیم نتیجه بهتری می‌گیریم. جو یکم سنگین شده بود‌. خلاصه تو این گیرو دار بودیم که در زدن. آقای همدم همکار قسمت خدمات منو صدا کردن. من به مدیرمون نگاه کردم تا با نگاه ازش کسب اجازه کنم. اخه عجیب بود تا حالا کسی از بچه‌های خدماتی با من کاری نداشت. منم با این که جا خورده بودم ولی رفتم بیرون از اتاق.نگاهم دنبال آقای همدم بود. منتظر بودم کارش رو بگه. فکر کردم حتما گوشیش به مشکل خورده و از من کمک می‌خواد. اما با نگاه طرف دیگه‌ای رو نشون داد.رومو برگردوندم سمت نگاه آقای همدم. عزیز‌ترین آدم زندیگمو دیدم. رفیق ۸ سالم با یه دسته گل منتظرم بود. اونم رفیقی که ۴ ماه بود به خاطر سوء تفاهم ندیده بودمش. فقط تونستم بغلش کنم. هیچ وقت تا این اندازه سوپرایز نشده بودم. نمی‌خواستم ازش جدا شم. اما من مدیرمون رو وسط یه بحث جدی رها کرده بودم. سعی کردم خودمو کنترل کنم. اشکام و پاک کردم و برگشتم تو اتاق. نمی دونم چرا هیچکس متوجه حال منقلب من نشد. چون به محض برگشتم به اتاق، موضوع مورد بحث ادامه پیدا کرد و منی که تو این دنیا نبودم و فقط سعی می‌کردم چند لحظه پیشو از ذهنم بیرون کنم. هر چی تلاش کردم نشد، آخر به زبون اومدمو گفتم میشه برم؟ دوستم خیلی وقته منتظرمه. مدیرمون لبخندی زد و سرشو تکون داد و گفت باشه برو. حالا من موندمو یه لحظه ناب که دوست داشتم بارها و بارها تو ذهنم تکرارش کنم.</description>
                <category>Parisa</category>
                <author>Parisa</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jan 2022 09:30:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه نفر بهم میگه تو بالاخره موفق می‌شی :)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41071937/%DB%8C%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%DB%8C-rr57jxxpm5wu</link>
                <description>زانوی غم بغل گرفتن تا کی؟این روزها حس روزمرگی دارم. انگیزه‌ام رو برای انجام دادن خیلی کارها از دست دادم. در همه حال خسته و بی حالم. خوابم به شدت زیاد شده و سردرد‌های مداوم رهام نمی‌کنه.شاید براتون سوال باشه چرا پیش یه تراپیست نمی‌رم و ازش کمک نمی‌خوام.ولی باید بهتون بگم بارها از این بابت تلاش کردم و راهی به جایی نبردم. هیچ مشاوری تا به حال نتونسته به من کمک کنه و من تو سن ۲۷ سالگی فهمیدم تنها کسی هستم که می‌تونم راهی جلوی پای خودم بذارم. ولی این‌که چطوری رو دیگه نمیدونم.اینا رو گفتم تا بدونید با این روحیه دارم می‌جنگم و سعی می‌کنم به زندگی عادی ادامه بدم.مثلا از مهم ترین کارهایی که براش تلاش می‌کنم اینه که  بتونم وظایف شغلیم رو به خوبی انجام بدم. اما خیلی وقتا نمی‌تونم و شکست می‌خورم.چون محیط کاری هر چقدر هم که فان باشه گاهی جدی می‌شه و تو باید بابت حقوقی که دریافت می‌کنی وظایفت رو درست انجام بدی و منظم باشی.فکر کنم بتونید درک کنید که الان برای من این کار خیلی سخت و طاقت فرسا شده و همتون می‌دونید که محیط کار، خیریه نیست و برای حال بد تو تا یه جایی صبوری می‌کنن و باید بهشون حق داد که بعد از مدتی از بی نظمی تو ناامید بشن.اما می‌خوام بدونید که من دارم تمام تلاشم رو می‌کنم تا قدم بعدی رو با انرژی تر بردارم. در آخر مطمئنم که هر اتفاقی برام بیفته جز خیر نیست و من بابتش تسلیمم.</description>
                <category>Parisa</category>
                <author>Parisa</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jan 2022 01:15:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مثل مدیر ما باشید :)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41071937/%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-ejg4vqlfrgsm</link>
                <description>تا حالا شده گرسنگی یه جوری بهتون فشار بیاره که حالت تهوع بگیرین و عصبی ترین آدم کره ی خاکی بشین؟من امروز همون آدم گرسنه ی عصبی، با معده درد بودم. که حتی نمی تونستم برای خودم تصمیم بگیرم که چی سفارش بدم و کدوم رستوران برم :)حال عجیبی بود تا حالا اینجوریشو تجربه نکرده بودم. وقتی سیر شدم چشمام خوشحال بود همه چی دورو برم رنگی شد. اون آدم عصبی حالا مهربون از سر میز پاشده بود.خواستم با توجه به این تجربم بگم که اگر کارفرما یا مدیر و مسئولی هستید هیچوقت زمان غذا خوردن نیروتونو نگیرید. مثل مدیر ما باشید هر بار که می‌بینه کلافه ای میگه حالا برو به قهوه بخور، برو نهار تو بخور بعد بیا ادامه ی کارت، به ولله که راندمان کاری خودتون میره بالاتر.از ما گفتن بود ??‍♀️</description>
                <category>Parisa</category>
                <author>Parisa</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jan 2022 09:12:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمستونه خدا سرده دمش گرم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41071937/%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D9%85%D8%B4-%DA%AF%D8%B1%D9%85-y378uyhesj6x</link>
                <description>خب پاییز هم تموم شدو وارد زمستون شدیم، فصل سرد و جذاب.جالبه که قبلنا از زمستون متنفر بودم ولی الان ازش لذت می‌برم. چی میشه که آدما علایقشون عوض میشه؟ چی میشه که طعم گس خرمالو برات تو بزرگسالی جذاب میشه؟هرچی که هست نشونه خوبیه، نشونه تغییر و رشده.ما آدما باید جسارت به خرج بدیم و اتفاقات جدید رو تجربه کنیم. شاید نظرمون عوض شد.مثل من که دیگه از کار کردن با ایلاستریتور  و فوتوشاپ نه تنها نمی ترسم بلکه لذت هم می‌برم.من هر روز صبح تا میرسم به محل کارم اولین کاری که می کنم اینه که سیستمو روشن کنم و برنامه ها رو باز کنم.به قول افسانه میگه استعدادشم داری، اما اگه کار نمی‌کردم باهاشون می فهمیدم که چقدر جذاب و قشنگن؟؟؟نه... پس خوش آمد میگم به تمام اتفاقات یهویی و غیر قابل انتظار، چون تجربه ثابت کرده آخر هر اتفاقی خوبه و اگر بده هنوز آخرش نشده.</description>
                <category>Parisa</category>
                <author>Parisa</author>
                <pubDate>Sat, 25 Dec 2021 08:39:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هندزفریتو بذارو رها کن :)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41071937/%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%B0%D8%A7%D8%B1%D9%88-%D8%B1%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%86-csuiilgph9yo</link>
                <description>هفته‌ای که گذشت یکی از پر تلاطم ترین هفته های کاریم تو آسود بود.چند نفر تیم مارو ترک کردن، چند نفر به تیممون اضافه شدن.اصلا کاری به بد و خوب بودن این ماجراها ندارم. اما می‌تونم بگم این اتفاق ها رو من تاثیر گذاشت. هیجان و استرس  بم وارد شد. تمرکزم بهم ریخت. یه سری جاها اشتباه کردم. کارم رو غلط انجام دادم. عصبی شدم...اما پیش خودم فکر کردم چرا باید هر اتفاق تلخ و شیرینی انقدر منو هیجانی کنه؟ چرا باید استرس و ترس جوری به من قالب شه که نتونم کار کنم؟تصمیم دارم از این به بعد انرژیمو فقط بذارم روی کار... سمت حاشیه نرم. فکرمو تا حد امکان معطوف کنم رو هدفم.برای اینکار احتمالا لازمه که اوضاع رو راحت تر بگیرم و هندزفریمو بذارم تو گوشمو کار کنم :)</description>
                <category>Parisa</category>
                <author>Parisa</author>
                <pubDate>Sat, 18 Dec 2021 03:20:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بای بای ما رفتیم :)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41071937/%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D9%81%D8%AA%DB%8C%D9%85-xbuxogvy5f0k</link>
                <description>این هفته بهمون اعلام شد که همکاری ما با سینا و پریا به پایان رسیده. خیلی شوکه شدم. ضربان قلبم رفت رو هزار و دستام یخ شد.آخه تو این چند وقت که گذشت ما ۶ نفر، حسابی با هم مچ شده بودیم. اکیپ شکل گرفته بود. هرکس جای خودش رو داشت. قشنگ بودیم کنار هم. کنار هم کار می‌کردیم. به هم دیگه تو وقت شلوغی کمک می‌کردیم. با هم درد و دل می‌کردیم. هرچی که بلد بودیم و بهم یاد می‌دادیم. حتی دعوا می‌کردیم. خیلی وقتا هم قهقهه میزدیمو اشک‌های از سر خوشحالیمونو پاک ‌می‌کردیم. اما حالا چی؟ هیچی.مثل همیشه زندگی باز غافلگیرمون کرد.درست موقعی که گفتیم آخیش، خورد تو ذوقمون‌.حالا باز باید مثل همه‌ی لحظه های سخت زندگی، بغضمونو قورت بدیم و لبخند بزنیم. باید قوی بمونیمو ادامه بدیم.می‌دونم عادت می‌کنیم. می‌دونم دو روز دیگه فقط خاطره ست که می‌مونه، ولی خب خدافظی همیشه سخته. حتی اگه هر روز از یه نفر خدافظی کنی. چیزی از سختیش کم نمی‌کنه.اما دیگه وقتشه که بگم، خدا به همراهتون. خدا به همراهتون رفیق ترین همکارای دنیا :)</description>
                <category>Parisa</category>
                <author>Parisa</author>
                <pubDate>Sat, 11 Dec 2021 00:34:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همانا نخوابیدن بهتر است از خواب کاری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41071937/%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%A7-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-i6dtcvzuhcdr</link>
                <description>امروز بعد از نهار روی تخت دراز کشیده بودم که چشام گرم شد و خوابم برد. خواب می‌دیدم دائما پای سیستمم و برنامه ایلاستریتور رو صفحه مانیتور بازه، من هم دارم لیست موجودی کالا ها رو می‌چینم :).بیدار که شدم به این فکر کردم چی باعث شده که روز تعطیل و وسط خواب نیمروزی بازم کار بیاد سراغم. به این نتیجه رسیدم که این اتفاق می‌تونه هم از استرس باشه هم از علاقه‌ی زیاد. من فکر می‌کنم این روزا دارم هردوی این حس ها رو تجربه می‌کنم.هر روز تو آسود هم استرس دارم که کارا به موقع و به بهترین نحو تموم شه و هم از این که ساعت های طولانی رو پیش هم تیمی‌های درجه یکم هستم، لذت می‌برم.خلاصه که یادتون باشه محیط کاری که انتخاب می‌کنید خیلی مهمه، چون ما بیشترین ساعت روزمون رو اونجا می‌گذرونیم. پس اگه قراره هرروز تنش و حاشیه داشته باشید و یا تماما ذهنتون به مسائل غیر کاری بگذره پیشنهادم بهتون اینه که دمتونو بذارید رو کولتونو قرار و به فرار ترجیح بدین✋</description>
                <category>Parisa</category>
                <author>Parisa</author>
                <pubDate>Sat, 04 Dec 2021 09:04:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استراتژی زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41071937/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DA%98%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-kevcrzhpr23g</link>
                <description>این روزا از سخت ترین روزهای زندگیمه، همه چی در حال تغییره، با این که مطمئنم آخر این قصه خوشه، اما مسیر سختی برای رسیدن به روزای خوب پیش رومه. باید امید داشته باشمو بدون وقفه ادامه بدم.حالا تو این روزای سخت چی می‌تونه بهم انگیزه بده و مسکن باشه؟؟؟ آدمای خوب... مثل خانواده‌ی خوب، یار خوب، رفقای خوب و همکارای خوب... من این استراتژی زندگی رو خیلی دوست دارم که وقتی مشکلی سر راهت می‌ذاره آپشنای دیگه‌ای برات رو می‌کنه که بتونی قسمت سختو از سر بگذرونی...مثل الان من که در کنار همه‌ی اتفاقات تلخ، آدمایی رو کنارم دارم که وقتی خوردم زمین، دستمو گرفتن و بلندم کردن، خاک لباسامو تکوندن و راهیم کردن که ادامه بدم... من با همه ی روزای سخت خیلی خوشبختم.</description>
                <category>Parisa</category>
                <author>Parisa</author>
                <pubDate>Sat, 27 Nov 2021 08:47:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمعه‌ی آخرِ آبان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41071937/%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D9%90-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-ywpev8ckshra</link>
                <description>جمعه‌ی آخرِ آبان رو تو کافه و با خوردن یه لاته و کیک شکلاتی شروع کردم، حالا با بودن زیر لحافِ چسبیده به شوفاژ تمومش می‌کنم. روی تخت، چند دقیقه قبل خواب... دقیقه هایی که جزو عمرم حساب نمی‌شن. به همه چیز و هیچ چیز فکر می‌کنم، نمی تونم تمرکز کنم. کلی کار نکرده پیش رومه، کلی هدف و آرزو، کلی لحظه های خوب که در انتظارمن... و من هم ذوق دارم بابتشون و هم اضطراب. لبخند می‌زنم، با یه نفس عمیق استرسمو کنترل می‌کنم، می‌سپارم همه چیو به خدا... آروم می‌گیرم.حالا وقت خوابه... صبح باید به موقع برسم محل کارم، من به خودم قول دادم منظم تر باشم :) زیر لحاف مچاله می‌شم و خنکی رو تختی حالمو جا میاره. نیشم باز میشه.  زیر لب خدارو شکر می‌کنم و می‌خوابم.</description>
                <category>Parisa</category>
                <author>Parisa</author>
                <pubDate>Fri, 19 Nov 2021 22:48:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عجب بالا و پایین داره دنیا...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41071937/%D8%B9%D8%AC%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%B9%D8%AC%D8%A8-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%A7-t8xxef2x7amk</link>
                <description>من به شدت خوابالو ام. از اینکه صبح زود بلند شم متنفرم. همیشه آرزوم این بوده اونقدری پول دار شم که تا هروقت دلم میخواد بخوابم.این به موقع بیدار نشدنا خیلی وقتا برام دردسر درست کرده. از پیچوندن قرارهای صبونه و کوه گرفته تا به موقع نرفتن به محل کار...مثل چند روز پیش که مدیرم بهم تذکر داد که تاخیرهات زیاد شده و باید یه فکری کنی...درسته من خودم هر روز از این که انقدرررررر پول اسنپ و تپسی می‌دادم عذاب وجدان داشتم ولی این تذکر بم تلنگر زد. با خودم عهد کردم که دیگه از فردا باید زود بیدار شم.همین کارو هم کردم. به موقع از خونه زدم بیرون، تاکسی هم به موقع اومد، مترو هم همینطور... خوشحال و پر انرژی کل مسیر هندزفری تو گوشم بود و داشتم پادکست گوش می دادم، چشمم هم دونه به دونه ایستگاه ها رو می‌پایید که یه وقت جا نمونم.... لحظه موعود رسید...قطار وارد ایستگاه شد، داشتم خودمو جمع و جور می‌کردم پیاده شم که دیدم قطار تو ایستگاه نگه نداشت :) و رفت تا دو تا ایستگاه بعد :) خشکم زد...از فرط تعجب یه لبخند پهن و بدریخت نشست رو لبم... با همون قیافه ی وا رفته ی متعجب پیاده شدم، از پله ها اومدم بالا و رسیدم به خیابون. چند دقیقه ای طول کشید تا بتونم خودمو جمع و جور کنم:) بالآخره ماشین گرفتم و رفتم سمت محل کار. تو راه سعی می کردم لبخند از رو بهت و حیرتم و مخفی کنم... اما نمیتونستم.... تا دو روز بعد هم مدام این فکر تو سرم می‌چرخید که مگه میشه؟؟؟ مگه میشه انقدر قشنگ، دنیا روتو کم کنه؟؟؟ چرا یه وقتا هرچی زور میزنی باز نمیشه؟؟؟.پ.ن: اونرور هم کم خوابیدم هم پول اسنپ دادم هم دیر رسیدم :)پ.ن۲: هندزفریم هم گم کردم :)پ.ن۳: چراغارو خاموش کنید مسلمونا.... گریه کنید... این قضیه یه روضه بود نه فقط یه تکست ۳۰۰ کلمه ای تو ویرگول :)</description>
                <category>Parisa</category>
                <author>Parisa</author>
                <pubDate>Sat, 13 Nov 2021 01:54:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهرمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41071937/%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-vqoyaimubldx</link>
                <description>دیشب فیلم قهرمان اصغر فرهادی رو دیدم.شخصیت اول فیلم بابت یه کار بدی که نکرد، تشویق شد، لوح تقدیر گرفت و خلاصه قهرمان شد...محسن تنابنده توی فیلم یه حرف خوبی زد گفت کجای دنیا یه نفری رو برای کار بدی که انجام نداده انقدر تشویق میکنن؟ الان من چون تا به حال به کسی تجاوز نکردم باید لوح تقدیر بگیرم؟از دیشب این حرف تو مغزم هی چرخ میخوره، هی فکر میکنم بابت چه کارهای بدی که نکردیم از خودمون ممنون شدیم، فخر فروختیم، منت گذاشتیم و...مثلا من اگه هرروز وظایفم رو سرکار درست انجام بدم چرا باید انتظار توجه ویژه و تقدیر داشته باشم؟می تونم اینطوری فکر کنم که اگه یه روزی من اونقدری بزرگ فکر کردم و ایده نابی داشتم که تونست مجموعه رو ۱۰ پله جلو ببره، اونوقته که شاید باید توقع تشویق و قدردانی داشته باشم.در کل با این که فیلم روند یکنواختی رو داشت و از نظر خیلیا فیلم خوبی نبود ولی از نظر من بینظیر بود.نه واسه اینکه اصغر فرهادی ساختتش... نه... واسه اینکه تا به حال کسی به این قشنگی نتونسته بود این موضوع رو به تصویر بکشه....</description>
                <category>Parisa</category>
                <author>Parisa</author>
                <pubDate>Sat, 06 Nov 2021 09:35:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حل کدورتها با کارشناس شوسال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41071937/%D8%AD%D9%84-%DA%A9%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%AA%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-%D8%B4%D9%88%D8%B3%D8%A7%D9%84-mccwygpzcciu</link>
                <description>این هفته برنامه ی معارفه بچه های جدید آسود رو داشتیم.همه دور هم توی روف گاردن جمع شدیم، دونه به دونه هرکس خودشو معرفی میکرد، همکاران عزیز هم برای صمیمی تر کردن فضا بعد معرفی هر کس شروع میکردن به دست زدن... خلاصه هرکسی به هر نحوی خودشو معرفی میکرد، یکی جدی، یکی فان ، یکی خجالتی و یکی مثل من هول...اینجوری شروع کردم... پریسا اسلامیم، تو بخشِ إ چیزه واحد إ مارکتینگم، کارشناس شوسال... إ سوشال....واقعا چرا؟چرا باید بگم شوسال؟پوزیشن کاری شوسال کی به مارکتینگ اضافه شده که من کارشناسشم هستم.... :)حالا اون لحظه مهم نیستو تموم شد کسی هم به روم نیاورد جز سینا... این سیناست که کم نمک بازیاش ادامه داره و قراره هر روز بگه کارشناس شوسال بیا بریم کدورتهامونو حل کنیم....</description>
                <category>Parisa</category>
                <author>Parisa</author>
                <pubDate>Sat, 30 Oct 2021 01:31:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تن آدمی شریف است به جان آدمیت/ نه همین لباس زیباست نشان آدمیت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41071937/%D8%AA%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D9%87-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C%D8%AA-wincgwguqrxw</link>
                <description>تو ذهن همه ی آدما یه سری اولویت وجود داره که بر اساس اونا برای هر سکانس از زندگیشون تصمیم میگیرن، مثلا انتخاب میکنن که با کی رفاقت کنن، کی رو به عنوان پارتنر عاطفیشون قبول کنن، کسب و کار خودشون رو راه بندازن یا حتی کدوم شرکت و اداره رو برای کار انتخاب کنن...مثلا من شرکت آسود رو به عنوان خونه دومم انتخاب کردم و تصمیم گرفتم بیشترین ساعت روزم رو توی اون محیط بگذرونم...ولی چرا؟ چرا آسود شده انتخابم؟ بر اساس کدوم اولویت؟شاید فکر کنید که اولویتم حقوق بوده، یا شاید فکر کنید چون شرکت مدرنیه من غرق در مدرنیته شدم :) حتی شاید به این فکر کنید چون شرکت اسم و رسم داریه خواستم امنیت شغلی پیدا کنم...ولی نه هیچکدوم از گزینه های بالا برای من اولویت اول نبودن. البته که نکته های بالا موارد تاثیر گذاری رو انتخابم بودن ولی مهم ترین نبودن...حالا بذارید بهتون بگممن عاشق تیمی هستم که توش مشغول به کارم... من تک تک اعضای تیم مارکتینگ آسود رو از صمیم قلب دوست دارم، بهشون اعتماد دارم و خدارو شکر میکنم بابت این که بینشون قرار گرفتم...این مهم ترین اولویتی بود که تونستم آسود رو خونه دومم بدونم و دو سوم از ساعتی که بیدارم رو اونجا سپری کنم...حالا چرا اینا رو گفتم؟ خواستم پند اخلاقی بهتون بدم :))خواستم بگم هرچقد هم که ظاهر قضایا قشنگ باشه، اگه باطن زشت و چرکی داشته باشه مفت نمی ارزه....البته اگه بتونید مثل آسود عمل کنید و صورت و سیرت رو پاکیزه و زیبا نگه دارید که فبها... اما اگه نشد باطنتونم قشنگ حفظ کنید جای شکرش باقیه.</description>
                <category>Parisa</category>
                <author>Parisa</author>
                <pubDate>Wed, 20 Oct 2021 09:59:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه موقع هایی هست که حال هیچی نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41071937/%DB%8C%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%B9-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%87%DB%8C%DA%86%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-lr9ighnaurqb</link>
                <description>بعضی روزا همه چی بر وفق مراده، همه چی همونطوریه که تو میخوای، جای ایراد نداره .اما حال دلت خوب نیست، هر چی دنبال یه دلیل می‌گردی این حالو توجیه کنی به نتیجه نمی رسی...حالا فکر کن با این حال باید به زندگی نرمالت برسی، شبا زود بخوای، صبا زود بیدار شی، به موقع برسی سرکار، کارت رو با دقت انجام بدی و هزار جور داستانو پیش ببری که از زندگی عقب نیفتی...توی یکی از این روزا که حسابی بهم ریخته بودم و سرکارم همه چی درهم شده بود مدیرم صدام کرد...اولین سوال این بود چت شده؟ اتفاقی افتاده؟ مشکلات خانوادگی داری؟ چی شده؟؟؟من نگاه کردم و گفتم هیچی واقعا... باورش نشد... گفتم واقعا نمیدونم فقط حالم خوب نیست....خلاصه مدیر مهربون ما با چشمای گرد شده بم گفت پاشو خودتو لوس نکن... پاشو که این دنیا فرصت نمیده که ما جا بزنیم و کم بیاریم... پاشو که کلی کار داریم و تو باید واسه خودتم که شده تلاش کنی...همین احوال پرسی ساده، همین انرژی دادن چند دقیقه ای حالمو جا  آورد. حالا من که انگار منتظر بودم یه نفر به حرفم بیاره و کمی از این وضعیت نجاتم بده، از جام بلند شدم و لبخند کمرنگی رو نشوندم گوشه لبم. دیگه ساعت کاری هم تمو شده بود و وسایلمو جمع کردم که برم خونه. اما تو مسیر برگشت فقط به این فکر می کردم چقدر خوبه جایی مثل آسود کار می کنم که حواسشون به همه چی هست و تلاششونو میکنن تا برت گردونن به مسیر...</description>
                <category>Parisa</category>
                <author>Parisa</author>
                <pubDate>Mon, 18 Oct 2021 16:40:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«الخیر فی ما وقع»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41071937/%D8%A7%D9%84%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D9%81%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D9%88%D9%82%D8%B9-hs5bgu7vvlqs</link>
                <description>یکی از سخت ترین لحظه های زندگی من، تجربه اتفاقات جدیده. من همیشه به حاشیه امن خودم عادت میکنم و سخت ازش خارج میشم.به طور مثال رستوران جدید رو تست نمیکنم، همون رستوران همیشگی که غذاهاش باب دِلمه نسبت به همه جا اولویت داره برام. یا همون گوشه دنج کافه که با رفقا جمع میشیم از صد تا کافه با دیزاین جدید و خفن تر برام جذاب تره.البته این اخلاقم با شخصیت شلوغ و راحتی که دارم، یکم متضاده. اما خب به هر حال منم خدا آفریده دیگه D:حالا چرا اینارو گفتم؟؟؟ بیاید تا بهتون بگم. من حدود چند ماهی میشه که تو تیم مارکتینگ آسود مشغول به کارم. مدیر تیم مارکتینگ ما یک آدم بسیار جسور، با اعتماد به نفس، پر انرژی و با انگیزه ست که باعث شده اینجا تقریبا تخصصم رو کنار بذارمو کارهای جدید تری رو تجربه کنم. اما با ترس... با قدم های لرزون...اما راضیم چون با اینکه این روزا برام ترسناکه ولی مطمئنم آخر این اتفاق، اونی که خوشحال ترینه منم. چون همیشه بهم از بچگی گفتن «الخیر فی ما وقع» و من بش باور دارم :)</description>
                <category>Parisa</category>
                <author>Parisa</author>
                <pubDate>Sat, 18 Sep 2021 09:29:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا ایرانه. صدای منو از شرکت آسود میشنوید.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41071937/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D8%A2%D8%B3%D9%88%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%AF-lxb0ub9gv4qp</link>
                <description>بدو بدو خودمو رسوندم. نیم ساعت دیرتر از قرار اصلی اونجا بودم. اما با لبخند زیر ماسک منشی روبه رو شدم. نشستم. فرممو نصفه نیمه پر کردم. منتظر شدم صدام کنن. نیم ساعتی نشسته بودم. خانم منشی نزدیکم شد و گفت: &quot;با عرض پوزش مدیر مارکتینگ ما (شخصی که من باهاشون قرار ملاقات داشتم) یه کاری براشون پیش اومده، باید یکم منتظر بشین&quot; یکم جا خوردم چون دیگه الان یک ساعت از زمانی که برای مصاحبه ست کرده بودیم گذشته بود.به نشستنم ادامه دادم. صدای خنده و دست و هورا چند دقیقه یه بار توجهمو جلب میکرد. شد یک ساعت و نیم. خواستم برم. اما مدیر HR که یه خانم فوق العاده پر انرژی بود اومد سراغم. پیشنهاد داد که برم ولی برگردم. منم قبول کردم. با ناامیدی رفتم.رفتم ولی برگشتم. آقای محترمی روبه روم نشسته بود و فرم نصف و نیمه ام رو ورق میزد. مصاحبه مثل همه ی مصاحبه ها با جمله ی یکم از خودت بگو شروع شد. صدای خنده ها هنوز از پشت در بسته اتاق به گوشم میخورد. مصاحبه خوب پیش رفت. قرار شد روز اول هفته پیش رو که از قضا با اول ماه هم یکی بود، شروع به کار کنم.روز اول کاری همیشه برام مثل روز اول مهر بود. پر از استرس و هیجان. هم خوب هم بد. شنبه شد. اومدم. همه میشناختنم. حتی قبل از این که بیام!مدیر مارکتینگ هم تشریف آوردن. مراسم شروع شد. بچه های واحد مارکتینگ که دیگه منم جزئی از اونا بودم باید خودشون رو تو سی ثانیه بم معرفی میکردن. سینا با خنده های قشنگش شروع کرد. ناهید با صدای پر از اعتماد به نفس نفر بعدی بود که تو ادامه ی مراسم همراهیمون کرد. نوبت افسانه شد. تو چنتا جمله کوتاه و ساده خلاصه اش کرد ولی نتونست شیطنت چشماش رو ازمون مخفی کنه. نگاه ها رفت رو محمد. همگی منتظر بودیم تا چیزی بگه. خیلی آروم معرفیشو انجام داد.مراسم هنوز تموم نشده بود. باید حامی (بادی) من مشخص میشد. مدیر صمیمی اما با جذبمون سرشو بین بچه ها گردوند. قرعه به نام محمد افتاد. پسر ساکت و آروم تیم. الحق هم خوب حامی بود.اونروز برقا رفت، نت قطع شد. قرار شد بریم ادامه کار رو از خونه هندل کنیم. البته من کارم این بود تا یه هفته با محیط آشنا شم و کتاب بخونم.کیفمو برداشتم و تو راه با لبخندی که حالا به نیش باز زیر ماسک تبدیل شده بود به این فکر میکردم که اینجا شرکت آسوده یا کمپانی گوگل؟؟؟</description>
                <category>Parisa</category>
                <author>Parisa</author>
                <pubDate>Tue, 10 Aug 2021 12:28:05 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>