<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Violetromance</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_41178306</link>
        <description>سلام بنده نویسنده هستم در ژانر فانتزی وعاشقانه میخوام رمانم رو اینجا قرار بدم،امیدوارم بخونید و لذت ببرید.پیج اینستای من @violetroma.nce</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:03:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1696460/avatar/XBbQVN.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Violetromance</title>
            <link>https://virgool.io/@m_41178306</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روح از من جسم از تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41178306/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%AC%D8%B3%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-d9uqz1bairgd</link>
                <description>پارت دهم  _خیلی خب.صبرکنید سریع خودمو میرسونم. نمیزارن آدم یه روزهم تو آرامش باشه.بدون اینکه به ساعت نگاه کنم لباسامو تنم کردم وبه سمت پارکینگ رفتم وسوار ماشین شدم اماهرچی استارت زدم روشن نشد،باخودم گفتم اینم بازیش گرفته نمیفهمم چرا هروقت میخواستم همچین جایی برم کلا هنگ میکرد؟! بعد از ده دقیقه سروکله زدن روشن شد و باتمام توانم گاز دادم باید هرچی سریع تر خودمو میرسوندم،موندم چطوری میخوام شرکتم و بسپارم بهشون و تایه سال نباشم.وقتی رسیدم رفتم بالا اما هیچکس نبود،فقط سالن اصلی روشن بود،سکوت خیلی مضخرفی که فضا رو پرکرده بود عصبیم میکرد.واقعاشورشو درآوردن مسخره ها،منو دست میندازین.ولی وقتی آقای نصربه من زنگ زد توی صداش نگرانی موج میزد،همه از اخلاق من خبر دارن میدونن که من ممکن باهاشون چیکارکنم اما شکم رو برد به جادوگر میدونستم قراریه صحنه ی دیدنی رو ببینم فقط منتظر موندم که صدای راه رفتن یه نفرواحساس کردم اینجور که بنظر میرسید کفش پاشنه بلند پوشیده بودهرلحظه که بهم نزدیک تر میشد صدای قدمهاش بیشتر به گوش می رسیدآهسته به سمت صدابرگشتم و دیدم داره به سمتم میدوه،بهم نزدیک شد من و توی آغوشش گرفت اصلا نفهمیدم چیشد.مغزم ارور میداد و اونم منو محکم تو اغوشش گرفته بود سریع خودمو ازش جدا کردم. با دقت بهش نگاه کردم باورم نمیشد اون..... اون تابان بود.دوستی که بیشتر از خواهر نباشه کمتر هم نبود.ولی چطور ممکنه من فکر میکردم مرده بعد یک سال دست و پنجه نرم کردن با بیماری توی فرانسه خبر رسید تابانی وجود نداره.باتعجب پرسیدم تو زنده ای؟ هیچی نگفت.تو نصرو مجبور کردی بهم زنگ بزنه؟اصلا تو اینجاچیکارمیکنی؟چرا چیزی نمیگی.تابان: میدونی چقدر دلتنگت بودم،بعد تو گرفتی سوال پیچ میکنی منو آداب میزبانی هم بلد نیستی.بنده خدا آقای نصر مقصر نیست بهم گفت اخراجش میکنی ولی بهش گفتم آتی تا من و ببینه بهت پاداش میده نه اینکه اخراجت کنه.چیکارشون کردی ازت خیلی حساب می برن ولی خوبه نباید رو داد. میخوای همینجا به صحبتمون ادامه بدیم چقد خسیس شدی._ینی همه اینا نقشه تو بود که منو بکشونی سمت شرکت اصلا فکر نکردی شاید من یه کار واجب داشته باشم؟*چه کاری واجب تراز دیدن دوست قدیمیت؟بعدم چیکار میکردم، ارتباطتت و باخانوادت  که کلا قطع کردی ،با دوستات هم هیچی. دیگه ما رو در شأن خودت نمی بینی؟مجبورشدم اینکارو کنم. </description>
                <category>Violetromance</category>
                <author>Violetromance</author>
                <pubDate>Tue, 13 Sep 2022 23:50:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روح از من جسم ازتو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41178306/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%AC%D8%B3%D9%85-%D8%A7%D8%B2%D8%AA%D9%88-v51mpslef3xh</link>
                <description>پارت نهم _اماتوکه هنوز نگفتی بایدچیکارکنم.+همون روز بهت میگم._ولی من قراریه هفته دیگه برم ایتالیا.+خب این مشکل خودته،زودی کارمن و انجام میدی به سفرت هم میرسی،یامیتونی سفرت وبندازی جلو._باشه،یه فکری درموردش میکنم حالام تنهام بزار (جادوگرانگشت اشاره اش وبه سمت آتریس گرفت وگفت:روت حساب میکنم،راستی جادوگربودن خیلی بهتراز بختک بودنه) _اینو تونگی کی بگی.هـه.اینجوری که بوش میاد به سفرم‌رو سریعتر انجام بدم،فقط اینکارو انجام بدم تااز شرش راحت شم.راوی:آتریس نمیدونست کاری که جادوگر ازش میخواد انجام بده اونو تاآخرعمر درگیرمیکنه،امااون باید میرفت چون این بهایی بودکه خودش قبول کرده بود.تصورهمه این بود که جادوگر برای اون کارمیکنه اماهمه چیزاون طورکه بنظر می رسید نبود.درواقع آتریس برده جادوگربود ،قراردادی بودکه خودش امضاکرده بود وتازمانی که کار رو به سرانجام نمی رسوند جادوگر راحتش  نمی _گذاشت.آتریس دو روز بود که ازسفرم برگشته بودم،کاراهمونجوری که میخواستم پیش رفت،امااصلاحوصله بیرون رفتن ونداشتم تصمیم گرفتم چندروزی رو توی خونه بمونم.برای خودم یه فنجون قهوه ریختم وخودمو به خوردنش دعوت کردم،کاری که این دوسال عادتم شده بود.تنهازندگی کردن و تنهایی درد کشیدن،یه وقتایی می بینی تنهایی چون واقعا کسی رو نداری هیچ کس اماگاهی اوقات ممکن مثل من باشی دورت پر آدم باشه ولی مجبورباشی ازشون فاصله بگیری. امانباید کم لطفی کنم خب جادوگر تنهاکسی بود که تو این مدت باهاش غذاخورده بودم وهم صحبتم شده بود.توی افکارخودم بودم که گوشیم زنگ خورد _بله آقای نصر،مگه من نگفتم تاوقتی خبرندادم کسی نه زنگ بزنه ونه چیزی.     خب باشه بگو ببینم چیشده؟؟ک‍‌ــی؟؟!؟</description>
                <category>Violetromance</category>
                <author>Violetromance</author>
                <pubDate>Tue, 06 Sep 2022 23:03:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روح از من جسم از تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41178306/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%AC%D8%B3%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-bzl7uoljygzl</link>
                <description>پارت هشتم *اوووم،میدونستی اینجا همه بهت میگن جادوگر؟_چه مزخرفاتی،خودت هم خوب میدونی که جادوگرا وجود ندارن.ایناهمش قصه اس.اینم بهت بگم من جادوگر نیستم.*پس چی هستی؟_اسمت شیوابود؟*اهوم._خب شیوامیدونی بختک چیه؟*آره_خودت تنها میخوابی؟*آره مامانم گفته دیگه بزرگ شدم._خب من یه بختکم،امشب که خوابیدی من پیشتم و دارم بهت نگاه میکنم اینجوری یه گوشه لبم رو کج کردم وبه سمت بالا دادم چشمام رو حالت خبیثانه ای دادم و بهش خیره شدم ،دخترک جیغی کشید و نفهمید کجافرار کنه._ازکاری که کردم احساس رضایت میکردم.بچه پرو،اخه جادوگر چه پخی هست حالا. اینو گفتم .وحس کردم دست یکی خورد به شونم‌.    _میدونی که نمیترسم،پس خودتو خسته نکن. ببینم تو از کی اینجایی؟+از همون موقع که فکر کردی اون واسه ادا درآوردنای تواینجوری ترسیدو رفت. ببین عزیزم کنجکاوی بچه هارو باید یه جوری رفع کنیم دیگه مگه نه؟_خب الان بچه میره به مامانش میگه.دیونه ای چیزی زدی؟!+بنظرت کسی حرفش رو باور میکنه؟تواین دنیا صادق ترین موجودات بچه هان،ولی بازم از نظر پدرمادرشون فقط توهم زدن._اهوم.حالا چرا اومدی اینجا؟+یه خبرخوب برات دارم. _اون وقت چه اون خبرت؟ +به زودی زمان اجرای نقشمون فرا میرسه،یادت نرفته که؟_منظورت نقشه خودته دیگه.وااای چه خبرخوبی بهم دادی.شبانه روز منتظربودم،باورت نمیشه.+ازقیافت معلومه چقد خوشحال شدی.اصن اشک تو چشمات حلقه زد.خب به من چه میخواستی قبول نکنی.</description>
                <category>Violetromance</category>
                <author>Violetromance</author>
                <pubDate>Sun, 04 Sep 2022 17:24:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روح از من جسم ازتو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41178306/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%AC%D8%B3%D9%85-%D8%A7%D8%B2%D8%AA%D9%88-med0jyj4vspy</link>
                <description>پارت هفتم  _من تورو اینجاآوردم تاروزی که بهم بگی طبق قرارمون عمل کنم،نه اینکه فوضولی کنی.هووف به هرحال من باید اخراجت کنم چون قانون من برای همه یکسان.آتریس:خیلی وقت بودکه دلم میخواست به یه بهانه اون ساحره رو ازشرکتم دور کنم وحالااین فرصت خوب پیش اومده بود وباید ازش استفاده میکردم.باصدای بلند سرش داد زدم جوری که هرکسی که بیرون بودصدامو بشنوه درو‌ باز کردم و به بیرون هلش دادم._سریع میری حسابداری واسه تسویه حساب دلم نمیخواد هیچ وقت اون ریختت رو ببینم بعد هم بازوش و‌گرفتم و بردمش توی راهرو سرش و به سمتم برگردوند وگفت:+می بینم خیلی داری لذت میبری._چه جورم،جاش من نیستی که بفهمی.ولی خودت میدونی زیادی داشتی واسم شاخ میشدی.+نگران نباش،یه روز جامون عوض میشه.آتریس:یکم جاخوردم،امابه روی خودم نیاوردم،ولی مثل اینکه فهمیده بود یه پوزخندی زد ونچ نچی کردو رفت.بعد از اون نفس عمیقی کشیدم حس میکردم یک باز اضافی از دوشم برداشته شده به سمت اتاقم رفتم تو‌راهرو کارمندام و دیدم که همگی مضطرب ایستادن._حواستون‌باشه دفعه دیگه این اشتباه رو کسی تکرار نکنه وگرنه اخراج که هیچی زندش نمیزارم، حالام برگردیدسرکارتون.راوی:یک هفته از ماجرااخراج میگذشت و کارمندان ساده آتریس هم فکر میکردن اون دوتا هیچ ارتباطی باهم ندارن اما اون هرروز کنار آتریس بود و باهاش چای می نوشید،صحبت میکرد،فقط برای دیگران قابل دیدن نبود،واین به خاطر قراری بود که گذاشته بودن تازمانی که انجامش نمی داد اونم دست بردار نبود.جادوگر:آتریس اون خونه ای که بهم دادی راستش ازش خوشم نمیاد اونی که برای خودت هست رو بیشتر میپسندم._الان ینی داری میگی میخوای بیای تو خونه من؟فکر نمیکنی زیاداز حد داری پرو میشی؟ببینم پس کی زمان انجام قرارمون میرسه؟هی میای میری ،سرکارمون گذاشتی؟+بهت گفتم باید هرچیزی رو به موقعش انجام بدی.الکی بحث و عوض نکن،تو شرکتت که اخراجم‌کردی ولی از تو خونت نمیتونی.یه واحد توی آپارتمانت برام جور کن نزدیک خودتم باشم._باشه،یه کاریش میکنم.حالابرو باید روی کارم تمرکز کنم‌.+اوکی باای.آتریس ذهنم خیلی درگیربود، شرکت رقیب که موی دماغ شده بود و خیلی سرسخت بود اما برای من چیزی نبود از همین حالا براش متاسفم ولی راستش رو بخواین اصلا دلم براش نمیسوزه.توهمین فکرا بودم که دیدم دستگیره درکشیده شد،خواستم اعتراض کنم که دیدم یه دختربچه اومد داخل، دخترمشاورم بودم. نمیدونم چرا ولی جوری که بابقیه رفتار میکردم روی این جواب نمیداد، شخصیت عجیبی داشت._دخترجون،اتاق مامانت که اینجا نیست،برو آخر راهرو...*خودم میدونم اتاق مامانم کجاست.من اومدم چون باخودت کاردارم._مثلا چه کاری؟من وقت حرف زدن باتو رو ندارم سرم شلوغه.حوصله بازی های بچه گانه ندارم*هیچم کارام بچه گانه نیست،امروز اومداینجا تا ببینم چطوری مثل شمابشم._ مثل من!مگه من چه جوریم؟</description>
                <category>Violetromance</category>
                <author>Violetromance</author>
                <pubDate>Sun, 04 Sep 2022 12:51:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روح از من جسم از تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41178306/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%AC%D8%B3%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-rjegjirrhjny</link>
                <description> پارت ششم آتریس:این صدای کارمندام بود،همین که باعث شده بودم اینجوری ازم حساب ببرن یعنی کارم رو درست انجام داده بودم.  البته این حال خوب من تاقبل از اینکه گوشیم زنگ بخوره و جواب بدم بود.امابعدش.....بعدش _خیلی برام مهم بود که بفهمم کی جرأت کرده بدون گفتن به من با شرکت وای جی قرار داد ۴ ساله امضا کنه.یکی از کارمندها:حالا کی پرونده هارو بهش بده من که نمیرم‌.جلسه هم داریم،_ولش کن ماهم نمیریم.نصرتی:خودم میرم رییس همه منتظرشمان و درخصوص جلسه بایدبهتون بگم...آتریس:بنظرت الان قیافه من به اونایی میخوره که میخوان جلسه بگیرن؟_نه.آتریس:پرونده رو به سمتشون انداختم.دوست دارم بدونم کی باشرکت وای جی قرارداد بسته. البته خودم میدونم کیه ولی به نفعش که خودش بیاد بگه،اینجوری شاید اخراجش نکنم. تا۵ میشمارم ۱،۲،۳،۴راوش:رییس من اینکارو کردم ولی باور کنید این به شرکت خیلی کمک میکنه،بعدم من این تصمیم رو تنهایی نگرفتم معاونتون بهم گفت اینکارو کنم. گفت شما خبر دارید._معاونم؟منظورت خانم جاوید؟کجاست؟چرانمی بینمش؟نصرتی، سریع بگوبیاد. امروز به همه نشون میدم من آشناودوست حالیم نمیشه.حسابشو می رسم.کارمندا بهتر! از همون اول از این دختره جاوید خوشم نمی اومد.هرچی فیس و افاده هست توی خودش جمع کرده._آره.بهتر،خداکنه اخراج بشه،انگاری همه کار شرکت._نگاه کن هنوز مغرور_حالا قیافت رو بعد اخراج می بینیم.جاوید دستش رو به سمت دستگیره در اتاق آتریس برد،و بدون در زدن دستگیره درو کشید،همه حرفا رو شنید و فقط به کلمه احمقا اکتفاکرد.اینو باش دیدی چه جوری نگام میکرد؟این دیگه آخرشه._ولش کن بزار تاآخرین لحظه زورشو بزنه.آتریس:خانم جاوید!درزدن بلدنیستی؟که اینجوری مثل گاو سرت رو میندازی پایین میای تو؟+آخه من و تو که از این حرفا نداریم.حالابگو ببینم چی شده؟این کارمنداچی میگفتن؟_یعنی نمیفهمی! ازهیچی هم خبرنداری. پس این پرونده رو بگیر بخون.+اها!سرقضیه این شرکت وای جی؟آتریس تو خودت میدونی من هرکار میکنم به نفعت.تاحالا چیزی رو انجام دادم که برای خودت یا اینجا بد باشه._درسته ولی نباید قبلش بامن صحبت میکردی؟جوری رفتارنکن که دیگران فکر کنن تو رییس اینجایی.من فقط یک هفته نبودم ولی میام و بااین خبر روبه رو میشم.+فکر میکردم به نفعت باشه.</description>
                <category>Violetromance</category>
                <author>Violetromance</author>
                <pubDate>Wed, 17 Aug 2022 23:57:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روح از من/جسم از تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41178306/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86%D8%AC%D8%B3%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-omvfg6iic9jz</link>
                <description>پارت پنجم•جادوگر انگشت اشاره اش رو به سمت آتریس گرفت.+نمیفهمم منظورت چیه؟_میدونی من عادت دارم،مشکلات رو از ریشه درست کنم،ریشه مشکل تو‌هم اینه. اینم قرار دادی که باید امضا کنی،بادقت بخونش تابعد نگی سرم کلاه رفته چون بعد امضا برگشتی درکار نیست.آتریس:برگه هارو ازش گرفتم تا بخونمشون، ولی وقتی به چیزی که جادوگر ازم میخواست فکر میکردم واقعا ترس  وجودمو فرا میگرفت،ولی نمیخواستم بفهمه.درحال خوندن برگه ها بودم که صدای جادوگر اومد _البته این نیمی از چیزی هست که من ،کاردیگه ای هم هست که باید برام انجامش بدی._البته این نیمی از چیزی هست که من میخوام،کار دیگه ای هم هست که باید برام انجام بدی+چه خوش اشتها تشریف داری،حالا چه کاری هست؟+چه خوش اشتها تشریف داری،حالا چه کاری هست؟+چه خوش اشتها تشریف داری،حالا چه کاری هست؟_عجله نکن،بزار آروم آروم پیش بریم. قرار داد رو خوندی؟+خوندمش،از نظر من مشکلی نداره._پس،امضاش کن،نوشیدنیت فراموش نشه.+مجبورم بخورم؟!_آره،زوری.  راوی:آتریس بعد از خوردن نوشیدنی،خودش رو داخل ماشینش دید،هنوز هم باورش نمیشد اینکارو انجام داده باشه اما با دیدن برگه قرارداد،چاره ای جز باورکردن نداشت.دوسال بعد رییس داره میاد،همه چیز آمادس؟بچه ها اومد به صف شید.اخلاقش خیلی سگیه؟خدا به فریاد برسه.</description>
                <category>Violetromance</category>
                <author>Violetromance</author>
                <pubDate>Tue, 16 Aug 2022 23:14:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روح از من جسم از تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41178306/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%AC%D8%B3%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-s2d1wydtzyri</link>
                <description>پارت چهارم.++بهتره قبل از اومدن فکرهاتو کرده باشی،ببینم تو چیزی برای از دست دادن نداری؟خوشم نمیاد بعدش بیای بگی پشیمون شدم و منم مجبور بشم اون روح خوشگلتو ازت بگیرم._ فکر نمیکنم فرصتی برای پشیمونی من باشه من خودم رو برای همه چیز اماده کردم،چیزی هم برای از دست دادن ندارم. و من حتی اینو هم میدونم هرکاری یه بهایی داره و برای انجامش هیچ ترسی ندارم.+خوبه دختر شجاعی هستی،معلومه انتخابت رو کردی‌.نوشیدنی چیزی میل داری برات بیارم؟_نه ممنون. ببینم شما باهمه مشتریانتون اینجوری هستید؟+معلومه که نه،ولی اونایی که خاصن آره.جادوگر اینو گفت وبه آتریس چشمک زد._خاص؟!! منظورت چیه؟میشه واضح تر توضیح بدی؟راوی:جادوگر توی دلش گفت:دختره احمق نمیدونی وجودت چقدر برای من مهمه وگرنه صبر نمیکردم تا بیای وبهت احترام بزارم اونم بعد از این همه وقت منتظرگذاشتنم بعد رو به آتریس کردم و بالبخند گفت:+خب تو فرقت اینه که دختر مصممی هستی رسیدن به هدفت برات مهمه من شجاعت رو در تو میبینم تو_اها.یعنی این هیچ منفعتی برای شما نداره؟+اون که داره. بالاخره باید برای بدست آوردن یک سری هدف ها باید یه سری چیا رو فداکنی . مگه بهت نگفتم خوب فکراتو کن و درضمن کاری هست که فقط تو از عهده انجامش برمیای.ببین این یه معامله است.من به تو کمک میکنم تا خلاص شی،تو هم به من کمک میکنی._راستش داشت تعریفات باورم میشد،به هرحال این چه کاریه که جادوگری مثل تو به آدمی مثل من نیاز داره؟خنده دار.+خب بخند،تو خودتو خیلی دست کم میگیریا،ماقرار باهم سرنوشت خیلی هارو تغییر بدیم. فقط برای شروع من به این احتیاج دارم.</description>
                <category>Violetromance</category>
                <author>Violetromance</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jul 2022 18:18:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روح از من جسم از تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41178306/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%AC%D8%B3%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-zmk5ik7dsqyf</link>
                <description>پارت سوم+قشنگه؟نترس.از اونجا داشتم می دیدمت که داری همه جارو نگاه میکنی._خب آره، قشنگه. خیلی بابیرونش فرق میکنه.چرا؟+این خونه هم مثل آدم هاست.خیلی کم پیش میاد بیرون و درون آدما یکی باشه._اوهوم.درسته،پس حتما خودت هم درونت به زیبایی ظاهریت نیست.+من و نخندون ،من یه جادوگرم،چرا باید درونم زیبا باشه؟اینجوری که‌بهم میگن فرشته‌. ولی خب خودمم هنوز نفهمیدم چرا نفهمیدم باید اینقد مارو زشت و مضخرف بکشن.بهش که فکر میکنم اعصابم بهم می ریزه._منم نمیدونم.اون قدری وقت ندارم که مسئله جادوگرا برام مهم باشه.میشه به جای این حرفا در مورد قراری که گذاشتیم صحبت کنیم.+لعنتی.زدی تو حس و حالم.میدونی بیشتر از همه از چی و کی بدم میاد؟_اینکه یکی سرموقع نیاد زمان براش مهم نباشه؟+از آدمایی که فقط مشکل خودشون‌رو ببینن و فک کنن تو دنیا فقط اونا هستن که باید بهشون توجه بشه.فکرنمیکنی خیلی خودخواهی؟اووه.یادم نبود به خاطر همین که الان اینجایی و کارت به اینجا کشیده._چه زن نفرت انگیزی هستی. اینکه نمک به زخم دیگران بپاشی هم جزئی از کارته؟«خیلی جلوی خودم رو گرفتم تا ضعیف نباشم اما نشد سرم رو ‌پایین انداختم قطره اشک سمج تر از این حرفا بود‌.دلم میخواست برم ولی نمیشد مجبور بودم فقط یه هفته وقت داشتم و باعث همه اینا پدرم بود اگر تحمل نمیکردم همه چی رو از دست میدادیم وقت تسلیم شدن نبود برای همین رو کردم بهش با صورتی پر از اشک و غم »_هنوزم نمیدونم چطوریه که تو میخوای مشکل کسی که هم دیر رسیده و هم فقط به خودش فکر میکنه روحل کنی!+فک کن دلم برات سوخته،یا ازت خوشم اومده هرجوری میخوای فکر کن. منو باش یادم رفت بهت تعارف کنم. بیا بشین‌.بهم حق بده از اخرین مشتری که داشتم خیلی زمان که میگذره._ممنون. یعنی قبل من.+آره ولی حیف به قرار داد پایبند نبود.تاخرش از پل گذشت همه چیو فراموش کرد.این دسته آدما از اون دوتای قبلی بدترن.ازشون متنفرم._با شناختی که ازت پیداکردم فک نمیکنم راحتش گذاشته باشی.چیکارش کردی.راوی «جادوگر به پنجره بیرون نگاهی انداخت وگفت فرستادمش به جهنم جایی که هر نامردی بهش تعلق داره»+نترس قرار نیست این اتفاق برای تو بیوفته.+تووو، اسمت چی بود؟_از همه زندگی من خبر داری،نگو اینو نمیدونی که باورم نمیشه.+معلومه که میدونم ولی دوست دارم از زبون خودت بشنوم. _آتریس. اسمم آتریس.</description>
                <category>Violetromance</category>
                <author>Violetromance</author>
                <pubDate>Sun, 24 Jul 2022 23:20:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روح از من جسم از تو</title>
                <link>https://virgool.io/Rocket/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%AC%D8%B3%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-r1ceknyesmyr</link>
                <description> پارت دوم.                                                                       اما همه چیز پشت سرم محو شده بود،هیچ اثری نبود نه از صدای زوزه و نه از باد،وقتی رومو برگردوندم یه خونه رو دیدم،در و دیوارش آدم و یاد خونه های جن زده می انداخت دقت که کردم این خونه خودش بود .تو ذهنم از خودم خندم گرفته بود،میخواستم فرار کنم؟اونم من؟دیوانه!!احمق.جادوگر:کم کم داشت صبر سرمی اومد،پس این دختر کی میخواست بیاد؟بهش گفته بودم من بیشتر از همه از بدقولی بدم میاد. اما خب چه میشه کرد؟!!این همه صبر ارزشش رو داره، آخه این مشتری خیلی برام عزیزه باهمه فرق داره.                                                             میتونستم نزدیک شدنش رو احساس کنم،امافهمیدم پشیمون شده، دختره بی همه چیز،فکر کرده حق پیشمون شدن رو داره!!اون از الان متعلق به منه.هی تو!خدمتکار اماده باش تا از مهمون خوب پذیرایی کنی.????????????????تابه خودم اومدم .خودمو جلوی ساختمون دیدم،انگشت اشارمو سمت زنگ در بردم و بالاخره زنگ زدم.صدایی بلند شد_ سلام،خوش اومدی ٫مشتری عزیز. در باز دستگیره رو به بکش و بیا داخل. دستگیره رو کشیدم و سریع به داخل رفتم،عجب خونه واقعا فوق العاده بود.خیلی با نمای بیرونش فرق داشت اما به هیچ وجه نمیشد حاله منفی خونه رو انکار کرد.یه سالن خیلی بزرگ با پنجره هایی که پرده های قرمز مخملی داشت،مبل های خونه هم مشکی بود ،سقف خونه به سبک ایتالیایی ساخته شده بود.تا جادوگر بیاد با چشمام همه جا خونه‌ رو یه نگاه انداختم،یه دری بود که یه لحظه توجهم بهش جلب شد رفتم سمتش ،نمیدونستم چی داخلش بود که باعث این همه کشش در من شده بود؟اما تا برسم صدای کسی رو شنیدم.</description>
                <category>Violetromance</category>
                <author>Violetromance</author>
                <pubDate>Sun, 17 Jul 2022 23:51:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روح از من جسم از تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41178306/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%AC%D8%B3%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-pixv3xzgejxz</link>
                <description> پارت اول _میترسیدم واقعا هم ترس داشت ،اینکه ندونی کجا میخوای بری و سرنوشتت تو دستای کیه.هنوز ندیده بودمش ولی باورم شده بود اون واقعی.خودمم نمیدونم چرا منی که برای همه چیز دلیل و مدرک میخواستم حالا باورم شده بود جادوگرا وجود دارند‌. شاید به خاطر درموندگیم بود،شایدچون تنها ترین راه جلوی من بود ،چه طور میخواست باورم نشه وقتی همه اون چیزا رو با چشمای خودم دیده بودم.اما مگه جایی برای پشیمونی هم بود‌.چون داشتم نزدیک میشدم سه تا پیچ رو رد میکردم می رسیدم.سرعتم و بیشتر کردم یه نگاه به آدرسی که بهم داده بود انداختم،بهم تأکید کرده بود به موقع برسم زمان خیلی براش مهم بود.لعنتی،ماشین مضخرف،بازیت گرفته؟؟ الان باید خراب شی.اونم وسط پیچ آخر. خدای من.خیلی وقت ندارم ،اشکال نداره .پیاده شدم وشروع کردم به دویدن،همین جوریش هم دیرم شده بود.هرچی نزدیک تر میشدم حس میکردم باد سردی می وزید.لابلای صداهای نامفهومی رو می شنیدم.ترسناک بود. احساس میکردم تنها نیستم پشت بوته ها کسی هست .صدای زوزه گرگ ها که با خنده وگریه آمیخته شده بود و اون سرما که تو چله تابستون بی سابقه بود.حس میکردی زمستون اومده.هرچی نزدیک تر میشدم باد شدید تر می وزید،انگار میخواست مانع ورد من بشه،یه لحظه تصمیم گرفتم فرار کنم همه چی رو ول کنم و برم اما.....(ذهن من پرواز کن سوی خیال/آن طرف ها هم نرو بامن بیا.آن طرف ها گرگ ها خوابیده اند/از برایت تا صبح رقصیده اند.آن طرف هاهم نرو طرار هست/از برای کارش هم، ابزار هست)پارت اول _میترسیدم واقعا هم ترس داشت ،اینکه ندونی کجا میخوای بری و سرنوشتت تو دستای کیه.هنوز ندیده بودمش ولی باورم شده بود اون واقعی.خودمم نمیدونم چرا منی که برای همه چیز دلیل و مدرک میخواستم حالا باورم شده بود جادوگرا وجود دارند‌. شاید به خاطر درموندگیم بود،شایدچون تنها ترین راه جلوی من بود ،چه طور میخواست باورم نشه وقتی همه اون چیزا رو با چشمای خودم دیده بودم.اما مگه جایی برای پشیمونی هم بود‌.چون داشتم نزدیک میشدم سه تا پیچ رو رد میکردم می رسیدم.سرعتم و بیشتر کردم یه نگاه به آدرسی که بهم داده بود انداختم،بهم تأکید کرده بود به موقع برسم زمان خیلی براش مهم بود.لعنتی،ماشین مضخرف،بازیت گرفته؟؟ الان باید خراب شی.اونم وسط پیچ آخر. خدای من.خیلی وقت ندارم ،اشکال نداره .پیاده شدم وشروع کردم به دویدن،همین جوریش هم دیرم شده بود.هرچی نزدیک تر میشدم حس میکردم باد سردی می وزید.لابلای صداهای نامفهومی رو می شنیدم.ترسناک بود. احساس میکردم تنها نیستم پشت بوته ها کسی هست .صدای زوزه گرگ ها که با خنده وگریه آمیخته شده بود و اون سرما که تو چله تابستون بی سابقه بود.حس میکردی زمستون اومده.هرچی نزدیک تر میشدم باد شدید تر می وزید،انگار میخواست مانع ورد من بشه،یه لحظه تصمیم گرفتم فرار کنم همه چی رو ول کنم و برم اما.....(ذهن من پرواز کن سوی خیال/آن طرف ها هم نرو بامن بیا.آن طرف ها گرگ ها خوابیده اند/از برایت تا صبح رقصیده اند.آن طرف هاهم نرو طرار هست/از برای کارش هم، ابزار هست) </description>
                <category>Violetromance</category>
                <author>Violetromance</author>
                <pubDate>Mon, 11 Jul 2022 23:31:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روح از من جسم از تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41178306/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%AC%D8%B3%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-awkxjwnowor2</link>
                <description>مقدمه✨_دستاش میلرزید،جرأت چرخوندن سوییچ توی ماشین رو نداشت هنوز هم دو دل بود،امااین آخرین وتنهاراه پیش پای آتریس بود.دوباره آدرس رو بیرون آوردویه نگاه بهش انداخت.فقط برای اینکه مطمئن بشه اینکارو میخواد انجام بده و همه چیز واقعی.چون این عادت  آتریس بود که همه چیزو بی کم و کاست و حساب شده به سرانجام برسونه.خودشم نمی فهمید چرا با وجود این همه احتیاطی که به خرج داده بود همه چیز خراب شده بود.اون تنها مقصر داستان نبود اما دیر شده بود حالا انگشت اتهام همه فقط سمت آتریس نشونه رفته بود و مقصر اصلی داستان خودش رو تمیز بیرون کشیده بود. این یه قانون مردم چیزی که دیدن رو باور میکنن نه اون واقعیتی که تو ازش خبر داری.</description>
                <category>Violetromance</category>
                <author>Violetromance</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jul 2022 19:44:00 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>