<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های yasna</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_41183791</link>
        <description>من می‌تونم، و این بزرگ‌ترین توانایی منه:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 14:30:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1552449/avatar/wT5pFr.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>yasna</title>
            <link>https://virgool.io/@m_41183791</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/teory-ghalam/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-ugxhcsgchdbj</link>
                <description>نیمه شب بود.دخترک که پنجره اش را بازکرده بود، دختر بچه ی مرده‌ای را دید که سر تا پا خونین بود!مادرش او را صدا کرد تا باهم چای بنوشند.اما دخترک‌ به مادرش پاسخی نداد.و خود را از پنجره پایین انداخت و شروع به مکیدن دختر بچه کرد.دقایقی بعد مادرش در اتاقش را باز کرد و با وحشت گفت:&quot;دخترم مگه تو به من قول نداده بودی که خودتو کنترل کنی&quot;؟دخترک خون دور دهانش را لیس زد و گفت:&quot;این خون خیلی بوی خوبی داشت و غلیظ بود و نتونستم جلو خودمو بگیرم . متاسفم&quot;.و ناگهان مرد نقاب داری با شمشیر خونینی که سر دختر بچه را قطع کرده بود وارد شد. قدمی در اتاق زد و به دختر حمله کرد. اول سر او را و بعد هم سر مادرش را با شمشیرش برید.</description>
                <category>yasna</category>
                <author>yasna</author>
                <pubDate>Thu, 24 Mar 2022 21:31:45 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>