<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نــــــور زَده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_41211568</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 15:24:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4169761/avatar/LNkTyi.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نــــــور زَده</title>
            <link>https://virgool.io/@m_41211568</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شاید از خاک پیکره ام گُلی رویید!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41211568/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D9%85-%DA%AF%D9%8F%D9%84%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C%DB%8C%D8%AF-tvwnbpk7tmtr</link>
                <description>دیوار بود و من……گوش سپرده بودم به سکوت اتاق.سرما لای نخ‌های نازک لباسم می‌پیچید.قلبم خالی از حس شده بود،ذهنم خالی از فکر…انگار که تقدیرم فقط خیره شدن بود،یا شاید انتظار کشیدن……برای زمانی که ذرات خاک پیکر بی‌جان مرا در آغوش سرد خود خواهند کشید.فکر گرد و غبارهایی که روی سنگ قبرم جا خوش می‌کنند……سکوتِ ملتهبِ گورستان……افکار بی‌رحمی که بی‌صدا ذهن غم‌زده‌ام را تمسخر می‌کنند.می‌دانم که این قاب، خالی از حضور من خواهد شد.افکارم غبارآلود و مبهم شده بود……اما انگار چیزی سر جایش نبود……میان افکارم نه……میان احساساتم،......خلأ ناشناخته‌ای وجود داشت.انگار……انگار که کرم شبتابی از پشت مه و غبار ذهن غم‌زده‌ام اصرار به نور داشت……ندایی رام سر داد…لحظه‌ای سکوت تمام جسم و افکارم را فرا گرفت.نمی‌دانم چطور بگویم……این حس آشنا بود، اما تکراری نه…و خب……من دلیلی برای اجتناب از آن نداشتم……آن ندا داشت ذهنم را تسخیر می‌کرداز میان افکارم زمزمه ای برخاست: شاید از خاک پیکره‌ام گلی رویید…شاید از لای شکاف استخوان دنده‌هایم جوانه‌ای سبز شد!یا......گُلی به سرخی چهره‌هایی که لبخند به لب دارند.شاید پروانه‌ای می‌آمدو بوسه‌ای شیرین روی گونه‌های گل می‌کاشت.شاید هم همان اطراف کودکانی بودندکه سرخوش و بی‌پروا زیر پرتوهای محبتِ خورشید پرسه می‌زدند……گل سرخ را می‌بوییدندو……و شاید لبخند روی لب‌هایشان می‌نشست…و در همان لحظهجرقه‌ای از دل خاک،زاده می‌شد...اما شاید از جنس آینده ای که هنوز درخشش داشت.و آنگاه…………ناگهان صدای برخورد کوبنده‌ی قطرات باران به پنجره رشته‌ی افکارم را پاره کردنمی‌دانم چه شد؟اما لبخندی روی لب‌هایم نشسته بود،شاید لبخندی به روشنیِ مبهمِ آینده‌ای که در وجودم می‌تپید……شاید قرار باشد به‌زودی،زودتر از گذر ثانیه‌هادر سکوتی شاید نه چندان تلخ...اما جاودان فرو بروماما حالا.... انگارهاله‌ای لطیف،پایدار،اما سرشار از عشقاطرافم را پوشانده بود و بر ماندنش پافشاری می‌کردحتی اگر من دیگر نبودم،لااقل می‌دانستم……آینده‌ای هست،حتی شاید هم امیدیکه هنوز...میان تاریکی‌ها می‌تپید.</description>
                <category>نــــــور زَده</category>
                <author>نــــــور زَده</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jan 2026 21:25:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای ناقصی به نام عشق...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41211568/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B5%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D8%B4%D9%82-lg6lq6nft1ls</link>
                <description>بغضم را قورت می دهم.......بغضم را قورت می‌دهم...انگار التهابِ دردناکِ فراموشی روی سینه‌ام سنگینی می‌کند.شاید تقصیر من بود......من که فکر می‌کردم ابدی هستی!من که چشمانم را به روی نبودن‌هایت بستم،من که مثل کودکی خام خیال، خودم را غرق در رویای ناقصی به نام عشق کردم.برای ناله‌هایت گوش شنوا بودم،برای زخم‌هایت مرهم،برای دیدنِ ستاره‌های چشمانت، لبریز از شوق...اما کاش کور بودم،کاش هرگز نمی‌دیدم...کاش کر بودم و عاجز از شنیدن آوای بهشتیِ لبانت...که مرا به این جهنم کشانده.ذهنم تقلا می‌کند.هر بار روبه‌روی آینه، به خودم تلقین می‌کنم که تو را از یاد برده‌ام.اما افسوس...لبخندی از سرِ تمسخر روی لبانم می‌نشیند.می‌دانم که دروغ می‌گویم...و شاید..این دروغ آخرین حقیقتی ست که از تو برایم به جا مانده است.</description>
                <category>نــــــور زَده</category>
                <author>نــــــور زَده</author>
                <pubDate>Mon, 20 Oct 2025 20:40:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در خلأِ بودن...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41211568/%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%84%D8%A3%D9%90-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-y0ee9lsdyxhp</link>
                <description>نفس های پی در پی،ما وجود داریم ...زندگی می کنیم؟زنده هستیم؟میان افکار آشفته ام خلأ عمیقی وجود داردوجود...؟آیا در پس لایه‌های سنگین افکار روزمره راز پنهانی می جنبد؟آیا مقصدی برای رستگاری هست؟شاید مسیری برای نجات یافتن از کالبد تنگ و به ظاهر انسانی مانیا نه......شاید فقط پیکر هایی از گوشت و استخوان هستیمکه به مرور رو به زوال می رویم.بی تفاوت، نفس می کشیم و روح خود را به امواج بی رحمِ پوچی های زود گذر می فروشیم.این حقیقت است ؟یا شاید......ما در یک رویا به سر می بریمشاید «حقیقت» و «زمان» فقط مخلوقات ذهن ما باشند، مخلوقاتی که در کابوسی مکرر به نام «زندگی» رنگ می بازند.شاید هم بزودی از این خواب تلخ و شیرین برخیزیم‌.اما......آیا می توان قفس فناپذیری به نام «جسم» را شکافت؟آیا می توان فراتر از «بودن» رفت؟یا شاید.....تنها آن‌گاه معنای «بودن» را می‌فهمیم... که از آن رها شده‌ایم.«ghoest✨»</description>
                <category>نــــــور زَده</category>
                <author>نــــــور زَده</author>
                <pubDate>Tue, 07 Oct 2025 16:11:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراتر از لایه های دود...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41211568/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%AF-nhp39iye7lsw</link>
                <description>جاده مانند مسیری بی انتها زیر چرخ های ماشین در حرکت استبه سوی مقصدی نا معلوم....و من غرق در افکار بی پایانبه آسمان چشم می دوزم...در یک آن تاریکی افکارم با سیاهی شب گره می‌خوردچشمانم محو آسمان می شوند،ستاره ها را نمی بینماما می دانم که از پشت ابر های خاکستری به من چشمک می زنندتصور میکنم.....که بالای لایه های دود فراتر از سنگینی آسمان دنیای دیگری هست....ماه در آغوش تاریکی لبخند می زندو نور مهربانش از دل سیاهی فوران می کندهمهمه ی ستاره ها دائم در فضا جریان دارد.که ......دست انداز جاده رشته افکارم را پاره می کند با این حال تصویری که در ذهنم مانده، دیدِ تازه ای به من هدیه می کندلحظه ای احساس می کنم باید از اعماق وجودم نفس بکشم .طعم خنکی نسیم ،ذرات غبار و حتی نور را می چشم.افکار شیرینم را به باد می سپارمشاید به گوش ستاره ها برسد...و محو در آسمان خاکستری حقیقت تنفس می کنم</description>
                <category>نــــــور زَده</category>
                <author>نــــــور زَده</author>
                <pubDate>Sat, 30 Aug 2025 21:37:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گدازه های درون...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41211568/%DA%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-jtntoocdcqps</link>
                <description>گذاره های درون🩹گدازه‌های درون... چیزی در عمق وجودم فریاد می‌زند؛ شاید یک خاطره... شاید یک غم کهنه... شاید یک حس ذهنی که باعث می‌شود فوران کنم.هیچ چیز را نمی‌پذیرم و چشمانم را روی همه‌چیز می‌بندم. احساساتم نسبت به دیگران را رها می‌کنم و بد می‌شوم. همه‌چیز به نظرم یک اجبار محض می‌شود.هیچ‌کس خراش کهنه‌ی قلبم را نمی‌بیند؛ پس بهتر است همه از من دور باشند. می‌خواهم تنها بمانم...وقتی که غرق در تنهایی هستم، در گدازه‌های آتشین این حس خاکستر می‌شوم. از پشت مذاب، حقیقت تار می‌شود؛ عدالت ذوب می‌شود...چشمانم را باز می‌کنم.نگاهم به ملحفه‌ی سفید تخت می‌افتد.هنوز خودم را در اتاق حبس کرده‌ام.بیش از این اشک نمی‌ریزم. صورتم را کج می‌کنم و قطره‌ی کدری را که از چشمانم جاری می‌شود، غورت می‌دهم. شاید این قطرات، مذاب را رام کند... شاید هم نه.تمام احساسات درونم را خفه می‌کنم، در حالی‌که افکارم مرا از اعماق می‌سوزانند. دوباره بلند می‌شوم و به آنها لبخند می‌زنم.</description>
                <category>نــــــور زَده</category>
                <author>نــــــور زَده</author>
                <pubDate>Thu, 21 Aug 2025 16:05:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شانه های سرد نیمکت....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41211568/%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D9%85%DA%A9%D8%AA-femsa0jv2zj5</link>
                <description>دست‌هایم بی‌حس بود و انگشتانم از شدت سرما می‌شد.خیلی از اتفاقات امروز ظهر را به خاطر نمی‌آورم، اما لحظه خروج بی‌صدایم از خانه، مثل زخمی باز، در ذهنم حک شده. زخمی که هر بار لمسش می‌کنم، وجودم از ندامت می‌سوزد.می‌دانم… من بیشتر از هر کسی سزاوار سرزنشم.با گام‌های سنگین پیش می‌روم و گوش‌هایم به هر صدای حساس است. نباید کسی در اطراف باشد.شاید برای اولین بار معنای واقعی تنهایی را می‌چشیدم.برای چند لحظه، سرم را به آسمان بلند کردم...اما ستاره‌ها با من قهر بودند، و ماه هم نورش را دریغ کرده بود.همه چیز را از قبل به نظر می‌رسید.هر باری که پلکهایم را می‌بستم، تاریکی پشت آن‌ها مثل سیلی سرد در وجودم می‌پیچید.چراغ‌های بلند و نیمه‌روشن خیابان تنها روزنه‌های نور بودند.اما این هم آرامم نمی‌کرد… نه راهی برای بازگشت بود و نه برای پیش رفتن.آیا می‌پذیرم؟آیا این پایان راه من است؟نه…اما حتی اگر راهی بود، توان پیمودنش را نداشتم.با گوشه آستین، گرد و غبار نیمکت چوبی کنار جاده را پاک کردم.سرم را روی شانه های سرد آن گذاشتم.باید دست از افکار محال برمی‌داشتم.این سرنوشتی بود که خودم برای خودم کشیدم… و حالا باید بهایش را بپردازم.تسلیم عاقبت اشتباهات نابخشودنی‌ام می‌شوم، در حالی که جسم لحظه‌ای به‌لحظه سردتر و ناتوان‌تر می‌شود.در آغوش شب، پلکهایم را آرام فرو می‌بندم…و تنها چیزی که باقی می‌ماند، ضربان کند و یخ‌زده قلب بیماری است که دیگر به فردا فکر نمی‌کند.</description>
                <category>نــــــور زَده</category>
                <author>نــــــور زَده</author>
                <pubDate>Sun, 10 Aug 2025 16:50:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهنم خوب بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41211568/%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-z5ztzlhdr4uk</link>
                <description>با حرکت عقربه‌های ثانیه‌شمار از تو دور می‌شوم،زیرا قرار است زمان مرا به آدم بهتری تبدیل کند.باید خوب باشم، پس از تو دور می‌شوم،حتی اگر نفس کشیدن در هوای تو آخرین آرامش من باشد.پس از غروب خورشید، قلب من به همراه آخرین پرتوهای نور از سینه جدا می‌شود و سراغ تو را خواهد گرفت.به اشک‌هایم اجازه سرازیر شدن نمی‌دهم.من باید خوب بمانم،اما از درون بارها و بارها می‌ریزم و تکه‌تکه می‌شوم…بی‌رحمانه، بی‌صدا.افکارم را از تو دور می‌کنم اما افسوس کهبرق نگاهت پشت پلک‌هایم حک شده است.پس چشمانم را نمی‌بندم؛از دیدن تو در کابوسی به نام رویا وحشت دارم.هر چقدر که تکه‌هایم بیشتر از هم بپاشد و چشمانم از فرط سوزش از حدقه بیرون بزند،همچنان باید خوب بمانم.ظاهری آرام و بی‌تفاوت برای خودم می‌سازم،انگار ستاره‌ها برق چشمان تو را به یادم نمی‌آورد…انگار عطش دلتنگی تکه‌های درونم را خاکستر نمی‌کند.اما نه…آتش درونم زبانه می‌کشد،مرا در میان دریایی از افکار بی‌رحم می‌سوزاند.من مثل ذراتی از خاکستر خواهم شد که به جریان باد سپرده می‌شوند،و ذره‌ذره خود را در هوای زهرآلود احساسات گم می‌کنند.حالا اشک‌هایم سرازیر می‌شوند.در شعله‌های جهنمِ خوب بودن می‌سوزم،اما می‌ایستم…و می‌دانم آخرین ذره خاکسترم، نام تو را در باد فریاد خواهد زد.</description>
                <category>نــــــور زَده</category>
                <author>نــــــور زَده</author>
                <pubDate>Sat, 09 Aug 2025 17:35:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین فریاد خاکستر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41211568/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-ikrmlaxvtfef</link>
                <description>با حرکت عقربه‌های ثانیه‌ شمار از تو دور می‌شوم،زیرا قرار است زمان مرا به آدم بهتری تبدیل کند.باید خوب باشم، پس از تو دور می‌شوم،حتی اگر نفس کشیدن در هوای تو آخرین آرامش من باشد.پس از غروب خورشید، قلب من به همراه آخرین پرتوهای نور از سینه جدا می‌شود و سراغ تو را خواهد گرفت.به اشک‌هایم اجازه سرازیر شدن نمی‌دهم.من باید خوب بمانم،اما از درون بارها و بارها می‌ریزم و تکه‌تکه می‌شوم…بی‌رحمانه، بی‌صدا.افکارم را از تو دور می‌کنم اما افسوس کهبرق نگاهت پشت پلک‌هایم حک شده است.پس چشمانم را نمی‌بندم؛از دیدن تو در کابوسی به نام رویا وحشت دارم.هر چقدر که تکه‌هایم بیشتر از هم بپاشد و چشمانم از فرط سوزش از حدقه بیرون بزند،همچنان باید خوب بمانم.ظاهری آرام و بی‌تفاوت برای خودم می‌سازم،انگار ستاره‌ها برق چشمان تو را به یادم نمی‌آورد…انگار عطش دلتنگی تکه‌های درونم را خاکستر نمی‌کند.اما نه…آتش درونم زبانه می‌کشد،مرا در میان دریایی از افکار بی‌رحم می‌سوزاند.من مثل ذراتی از خاکستر خواهم شد که به جریان باد سپرده می‌شوند،و ذره‌ذره خود را در هوای زهرآلود احساسات گم می‌کنند.حالا اشک‌هایم سرازیر می‌شوند.در شعله‌های جهنمِ خوب بودن می‌سوزم،اما می‌ایستم…و می‌دانم آخرین ذره خاکسترم، نام تو را در باد فریاد خواهد زد.</description>
                <category>نــــــور زَده</category>
                <author>نــــــور زَده</author>
                <pubDate>Sat, 09 Aug 2025 00:21:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>