<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زندگی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_41238267</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:13:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>زندگی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_41238267</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بیمارستان کودکان بخش هماتولوژی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41238267/%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%87%D9%85%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C-f3lgusnr6z2x</link>
                <description>روزها به آرامی می‌گذشت و ما با امیدی بزرگ در مسیر درمان دخترمان بودیم. همان‌طور که قبلاً گفته بودم، من استرس خاصی از بخش هماتولوژی داشتم و همیشه می‌ترسیدم، چون فکر می‌کردم همه کودکان آنجا در بدترین شرایط‌شان هستند. اما حقیقت چیز دیگری بود. بسیاری از بچه‌ها شیمی‌درمانی‌شان را در همین بخش انجام می‌دادند و بعد از آن، منتظر عوارض می‌ماندند. آن‌ها حدود ده تا پانزده روز در ماه در بیمارستان بودند و اینجا نه فقط مکانی برای درمان، بلکه جایی شده بود که خانواده‌ها با هم صمیمی می‌شدند و دست در دست هم، سختی‌ها را تحمل می‌کردند.جو صمیمی و مهربانانه‌ای بین مادرها و خانواده‌ها جاری بود؛ همه به یکدیگر کمک می‌کردند و دلگرمی می‌دادند. حیاط بیمارستان اغلب شب‌ها با حضور پدرها پر می‌شد، که برای دل‌گرمی بچه‌ها آمده بودند. یک بوفه کوچک هم بود که بچه‌ها از آن خوراکی می‌خریدند و ساعاتی را در دل این فضای پر از نگرانی و امید، سپری می‌کردند.در طول مدتی که آنجا بودم، دو کودک جان خود را از دست دادند. اولین کودک دختری از شهرستانی دور بود که تحت درمان بود و به خاطر زمین‌خوردن، وضع جسمی‌اش به شدت ضعیف شده بود؛ پوست و استخوان شده بود. دیدن آن دختر کوچک و نحیف، دلم را به درد می‌آورد. خانواده‌اش تمام مدت درمان را در این شهر می‌ماندند و با هزینه‌های سنگین اقامت و خورد و خوراک دست و پنجه نرم می‌کردند. آن دختر زیبا، تمام امید خانواده‌اش بود و رفتنش، غمی عمیق بر دل همه ما نشاند.دختر دوم، دختری بسیار ظریف و نحیف بود که چهار ماه از بستری شدنش در بیمارستان می‌گذشت. روزهای سخت شیمی‌درمانی را پشت سر گذاشته بود و به تازگی مرخص شده بود تا برای مدتی به شهرستان خودشان بازگردد. مادرش به یاد می‌آورد که بعد از بازگشت، برای شرکت در یک مهمانی کوچک رفته بودند؛ اما همان‌جا بود که دخترک لرز کرد و تبش بالا گرفت.نگرانی مادر آغاز شد و آنها سریع به بیمارستان شهرستان مراجعه کردند، اما آنجا متأسفانه آزمایش‌ها نشان داد پلاکت‌ها و هموگلوبین خون دخترک به شدت پایین آمده بود. دو شب را در همان وضعیت بحرانی و در انتظار دریافت پلاکت گذراندند؛ اما شرایط هر لحظه بدتر می‌شد.وقتی سرانجام به مشهد رسیدند، دخترک تقریباً به صفر رسیده بود. پزشکان به سرعت واحدهای خون را تزریق کردند و تلاش کردند همه کاری انجام دهند، اما زمان از دست رفته بود. کلیه‌ها و قلب کوچک دختر از کار افتاده بودند و دیگر نمی‌توانستند به زندگی ادامه دهد.چنین لحظاتی، حتی برای قوی‌ترین قلب‌ها هم طاقت‌فرسا بود. درد و اندوه خانواده و همه ما که شاهد این اتفاقات بودیم، گوهری گران‌بها را از دست داده بودیم؛ گوهری که وجودش سرشار از امید و عشق بود، اما بیماری، بی‌رحمانه‌ترین چهره‌اش را به ما نشان داد.این خانواده ماه‌ها پشت در بیمارستان می‌نشستند. پدر شغلش را از دست داده بود چون دخترش فقط دستپخت او را می‌خورد و در شرایط سخت و گرمای تابستان در ماشین و خیابان روزگار می‌گذراندند. بیمارستان یک اقامتگاه هم داشت که هزینه برای هر نفر سه هزار تومان بود؛ بخش خانم‌ها و آقایان جدا بود و امکانات دوش و پخت و پز داشت. بسیاری از خیرین در این روزها غذا و مواد غذایی به این خانواده‌ها می‌آوردند. خدا قبول کند. چه خوب است این نذرها به سمت حمایت از این کودکان برود؛ کودکانی که حتی امکان خرید گوشت و میوه تازه هم ندارند؛ کودکانی که مشکل خونی دارند و باید مرتب غذاهای خوب و مقوی استفاده کنند.یادآوری اهمیت حمایت اجتماعی:این داستان‌ها فقط روایت درد و رنج نیستند، بلکه فریادی هستند برای توجه بیشتر ما به نیازهای این خانواده‌ها. کمک‌های مالی، مواد غذایی، پوشاک و حتی همراهی و گفتگو می‌تواند بار بزرگی از دوش این خانواده‌ها بردارد. هر لبخند و هر دست یاری، گام کوچکی است برای کاستن از بار بیماری و سختی‌ها.توجه به تغذیه کودکان بیمار:کودکان مبتلا به بیماری‌های خونی نیازمند تغذیه‌ای خاص و مقوی هستند؛ گوشت، میوه‌های تازه، لبنیات و مواد مغذی نقش مهمی در روند بهبودشان دارند. بیایید به جای قضاوت و بی‌تفاوتی، جامعه‌ای بسازیم که در آن دست نیاز هیچ کودکی بی‌پاسخ نماند.تشکر از کادر درمان و خیرین:زحمات بی‌وقفه پزشکان، پرستاران و همه کارکنان بیمارستان که با جان و دل خدمت می‌کنند، قابل ستایش است. همچنین از همه خیرینی که بی‌دریغ یاری می‌رسانند، سپاسگزاریم؛ آن‌ها فرشته‌های نجاتی هستند که گرمای مهربانی‌شان سایه‌ای از امید بر دل‌های خانواده‌ها می‌افکند.</description>
                <category>زندگی</category>
                <author>زندگی</author>
                <pubDate>Sat, 18 Oct 2025 14:05:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت یازدهم شیمی درمانی و عوارض ان عکس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41238267/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%B4%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%B9%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%B6-%D8%A7%D9%86-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-h088mfm2moqj</link>
                <description>BcGروزهای سختی را پشت سر می‌گذاشتیم، به اسفند و ماه چهارم درمان نزدیک می‌شدیم. در دل این روزها، گاهی غم و ناامیدی به سراغمان می‌آمد و گاهی هم امید مثل نوری کوچک، راه را روشن می‌کرد. این چهار ماه چقدر طاقت‌فرسا بود. دخترم گه‌گاهی به مدرسه می‌رفت، اما نه به صورت مداوم. هفته‌هایی که شیمی‌درمانی داشت، تا یک هفته بعد نمی‌توانست به مدرسه برود. مدرسه در جریان بیماری او بود و سخت‌گیری نمی‌کردند. شب‌های امتحان من برایش درس می‌خواندم و او به حافظه می‌سپرد. خدا را شکر که دختر بااستعدادی بود، اما چون در ابتدای بیماری از شرایط کامل اطلاع نداشتم، او را در مدرسه پرکار ثبت‌نام کرده بودم و همین باعث شد زحمت من چند برابر شود تا مطالب را به او یاد بدهم. تصمیم گرفتم سال بعد او را در مدرسه معمولی ثبت‌نام کنم تا فشار و استرس کمتری داشته باشد.در اسفند، پزشک درخواست عکس BCG داد که همراه با مراحل PET-Scan انجام دادیم. خوشبختانه در این عکس خبری از غده بالای فوق‌کلیه نبود. دستانمان را به آسمان بلند کردیم و نذر و نیاز کردیم و آماده مرحله بعدی درمان شدیم.کم‌کم بدن دخترم ضعیف‌تر می‌شد و به شیمی‌درمانی واکنش‌های شدیدتری نشان می‌داد؛ البته این واکنش‌ها معمولاً موقع دریافت شیمی‌درمانی دیده نمی‌شد، بلکه حدود یک هفته بعد شروع می‌شد. این نکته بسیار مهمی است که والدین باید بدانند: عوارض شیمی‌درمانی اغلب پس از گذشت چند روز یا حتی هفته‌ها از دریافت دارو ظاهر می‌شوند و نه همیشه در زمان تزریق.عوارض شیمی‌درمانی می‌تواند شامل موارد زیر باشد:لرز و تب شدید: که نیاز به مراجعه فوری به پزشک دارد، چون ممکن است نشانه عفونت باشد.ضعف و بی‌حالی: به دلیل کاهش گلبول‌های سفید و قرمز خون، بدن توان مقابله با بیماری‌ها را کمتر دارد.کبودی‌های غیرعادی روی بدن: اگر روی بدن کودک خود کبودی‌های ناگهانی و غیرعادی دیدید، این می‌تواند نشانه کمبود پلاکت باشد که بسیار جدی است و باید فوراً به بیمارستان مراجعه کنید. کمبود پلاکت می‌تواند باعث خونریزی‌های داخلی شود و خطرناک است.کاهش هموگلوبین: که به خستگی شدید و ضعف منجر می‌شود.ریزش مو، تهوع و استفراغ، دردهای بدنی، کاهش اشتها: که همه از عوارض شیمی‌درمانی هستند و نیازمند مراقبت ویژه می‌باشند.سرماخوردگی و هر نوع عفونت در این دوران بسیار خطرناک است و نباید ساده گرفته شود. من تجربه‌ای تلخ دارم: یک بار وقتی دخترم را برای خرید به پاساژ بردم، او خیلی خوشحال بود اما ناگهان ضعف کرد و در بغل پدرش چند بار بالا آوردیم. به سختی او را از آنجا بیرون بردیم. این‌ها علامت‌هایی هستند که باید جدی گرفته شوند و هر لحظه تأخیر در رساندن کودک به بیمارستان می‌تواند خطرناک باشد.یک نکته مهم دیگر که حتی بعد از گذشت این همه زمان هنوز من را نگران می‌کند، واکنش دخترم به تزریق هموگلوبین و پلاکت است. یک شب که پلاکت تزریق می‌کرد، ناگهان شروع به لرزیدن کرد. آن لحظه چقدر ترسیدم، پرستار را صدا زدم و خدا را شکر که سریع واکنش نشان دادند. این استرس‌ها و نگرانی‌ها همچنان همراه ماست و البته در کنار آن امید به بهبودی و روزهای بهتر.اگر چنین علائمی دیدید یا کودک دچار تب بالا، لرز، ضعف شدید، کبودی یا خونریزی شد، باید سریعاً او را به بیمارستان برسانید. پزشکان در بیمارستان با دادن آنتی‌بیوتیک، تزریق خون و مراقبت‌های ویژه، بهترین اقدامات را انجام می‌دهند. معمولاً پس از چند روز مراقبت، کودک می‌تواند به خانه بازگردد.</description>
                <category>زندگی</category>
                <author>زندگی</author>
                <pubDate>Sat, 18 Oct 2025 00:19:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت دهم پت اسکن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41238267/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%85-%D9%BE%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86-les1b3ccfcke</link>
                <description>اواخر دی‌ماه بود که دکتر گفتند برای ادامه روند درمان دخترم، نیاز به انجام پت‌اسکن است. فقط دو مرکز در مشهد این نوع تصویربرداری را انجام می‌دادند. برای گرفتن وقت به بیمارستان رضوی مراجعه کردیم. آنجا گفتند باید حداقل سه هفته از آخرین جلسه شیمی‌درمانی گذشته باشد و هزینه انجام این اسکن حدود ۶۰ میلیون تومان است.عدد بسیار سنگینی بود. به فکر فرو رفتم. خانمی که در بخش پذیرش بود، گفت: «بیمار شما عضو موسسه نیست؟» پرسیدم منظورتان چیست؟ گفت: «کارت محک دارید؟» گفتم: «بله.» گفتند: «اگر از موسسه حمایت از کودکان سرطانی نامه بیاورید، ممکن است هزینه رایگان شود یا بخشی از آن را شما پرداخت کنید.»این شد که برای اولین‌بار به انجمن حمایت از کودکان مبتلا به سرطان مراجعه کردم. چند مددکار آنجا بودند. با چشمانی اشک‌آلود گفتم: «برای دخترم نامه پت‌اسکن می‌خواهم.» با خوش‌رویی کامل و بدون معطلی، نامه را برایم صادر کردند. و کلی با من صحبت کردند که باعث شد آرام‌تر بشومبا نامه در دست، دوباره به بیمارستان مراجعه کردیم. ذهنم پر از سوال شده بود: «پت‌اسکن دیگر چیست؟ چه تفاوتی با دیگر اسکن‌ها دارد؟ چرا این‌قدر مهم است؟»🧠 پت‌اسکن چیست؟پت‌اسکن (PET Scan) یا تصویربرداری با تابش پوزیترون، نوعی روش پیشرفته تصویربرداری پزشکی است که به پزشکان کمک می‌کند تا عملکرد بافت‌ها و اندام‌های داخلی بدن را بررسی کنند. برخلاف سی‌تی‌اسکن یا ام‌آر‌آی که ساختار فیزیکی بدن را نشان می‌دهند، پت‌اسکن فعالیت متابولیکی سلول‌ها را مشخص می‌کند.در بیماران سرطانی، پت‌اسکن می‌تواند مشخص کند که آیا سلول‌های سرطانی هنوز فعال هستند، به کدام نواحی گسترش یافته‌اند، یا اینکه بدن به درمان چگونه پاسخ داده است. برای این کار، مقدار کمی ماده رادیواکتیو (معمولاً گلوکز حاوی رادیوایزوتوپ) به بدن تزریق می‌شود. چون سلول‌های سرطانی پرمصرف‌تر از سلول‌های معمولی هستند، این ماده را بیشتر جذب می‌کنند و تصویر روشنی از محل فعالیت‌های غیرعادی فراهم می‌شود.ادامه ماجرا:یک لیست به ما دادند که شامل مراقبت‌ها و بایدها و نبایدهای قبل و بعد از اسکن بود. گفتند چند روز مانده به نوبت، با ما تماس می‌گیرند.به خانه برگشتیم و منتظر ماندیم. دل‌نگران بودم؛ مدام با خودم تکرار می‌کردم: «خدایا، چی می‌خواد بشه؟ کمک‌مون کن.»روز پت‌اسکن، از صبح زود راهی بیمارستان شدیم. در یک اتاق مخصوص، ابتدا کارهای مقدماتی انجام شد. دکتری که مسئول پت‌اسکن بود، سوالاتی درباره روند بیماری و درمان دخترم پرسید و خواست تا از تمامی مدارک پزشکی کپی تهیه کنیم. بعد از تزریق ماده رادیواکتیو، باید مدتی در سکوت و آرامش دراز می‌کشید تا ماده در بدن پخش شود و سپس تصویربرداری انجام شد.چند روزی طول کشید تا نتیجه آماده شود. روزهای سختی بود، پر از اضطراب و فکرهای متناقض. نمی‌توانم توصیف کنم که انتظار برای جواب چقدر سنگین بود. روزی که گفتند جواب آمده، قلبم تند تند می‌زد، تهوع داشتم از شدت اضطراب.نتیجه را گرفتم و همان‌جا دادم هوش مصنوعی دستگاه بررسی کند. چشم‌هایم پر از اشک بود، اما این بار از شادی. خدایا، شکرت. خبری از غده‌های سر در بدن دخترم نبود. فقط همان تومور بالای غده فوق‌کلیوی باقی مانده بود که از ۹ سانت به ۴ سانت رسیده بود.با عجله به سمت مطب دکتر حرکت کردیم. باز هم دلشوره داشتم. پشت در اتاق احساس می‌کردم قلبم از جا کنده شده است. وارد اتاق شدم. دکتر مثل همیشه جدی و مقتدر، عکس را روی میز گذاشتند و نگاهی دقیق انداختند. گفتند: «برای شیمی‌درمانی بعدی آماده باشید.»پرسیدم: «دکتر نتیجه خوبه؟» گفت: «تا پایان چهار جلسه نمی‌شه نظر قطعی داد. ۲۴ بار گفتم، پایان جلسه چهارم می‌فهمیم. این پروتکل در تمام دنیا همینه. آمریکا هم بودید فرقی نداشت.»گفتم: «چشم.»اما ته دلم خوشحال بودم... و سبک، انگار باری از روی دوشم برداشته شده بود. به سمت خانه برگشتیم.</description>
                <category>زندگی</category>
                <author>زندگی</author>
                <pubDate>Fri, 17 Oct 2025 20:28:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت نهم خرید کلاه گیس و پنهان کردن کچلی دخترم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41238267/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%86%D9%87%D9%85-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%87-%DA%AF%DB%8C%D8%B3-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DA%A9%DA%86%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%85-rtyg7tg1wv7v</link>
                <description>بعد از آن روز تلخ که موهای دخترم به‌صورت دسته‌دسته می‌ریخت، فهمیدم باید راهی پیدا کنیم تا کمی از این درد و ناراحتی را برایش کم کنیم. یکی از تصمیم‌هایی که گرفتیم، خریدن کلاه‌گیس بود؛ چیزی که بتواند باعث شود احساس بهتری نسبت به ظاهرش داشته باشد و وقتی در جمع حضور دارد، کمتر به ریزش موهایش فکر کند.رفتن به مغازه‌های فروش کلاه‌گیس برای من و دخترم تجربه‌ای جدید و کمی عجیب بود. دخترم که همیشه موهای بلند و پرپشتی داشت، حالا باید با واقعیتی روبرو می‌شد که دوست نداشت. انتخاب کلاه‌گیس مناسب، رنگ و مدل آن که به او بیاید، ساعتها طول کشید و دخترم چند بار از اینکه موهایش را از دست داده بود، بغض کرد.اما وقتی اولین بار کلاه‌گیس را سرش گذاشت و در آینه نگاه کرد، لبخندی زد که انگار بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده بود. آن روز فهمیدم که این تکه کوچک می‌تواند امید و اعتماد به نفسش را زنده نگه دارد.با کلاه‌گیس، او توانست دوباره به مدرسه برود، با دوستانش بازی کند و زندگی را کمی راحت‌تر ادامه دهد. هرچند ریزش موها سخت بود، اما این انتخاب کمک کرد تا به خود یادآوری کند که زیبایی واقعی‌اش چیزی فراتر از ظاهر است.اما اینجا جا دارد درباره فرهنگ‌سازی صحبت کنیم؛ متأسفانه برخی افراد به دخترم نگاه‌های خاصی می‌کردند، چون نه تنها موهایش ریخته بود، بلکه ابرو و مژه هم نداشت و در سن بلوغ بود که برای خودش خط چشم می‌کشید و ابروها را نقاشی می‌کرد. باید نگاه‌ها را تغییر دهیم؛ همه چیز به مد و ظاهر نیست. بسیاری از این انتخاب‌ها از روی ناچاری و بلاتکلیفی است. اگر آرایش نمی‌کرد، طوری به نظر می‌رسید و اگر می‌کرد، طوری دیگر.همسرم بسیار به نگاه‌ها حساس بود و چند بار نزدیک بود با بعضی افراد بحث کند، اما جلوی خودش را گرفت. لطفاً به اطرافیان  انگ نزنیم و آن‌ها را قضاوت نکنیم آیا می دانید زیر ان کلاه گیس چه غمی نهفته است</description>
                <category>زندگی</category>
                <author>زندگی</author>
                <pubDate>Thu, 16 Oct 2025 13:37:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت هشتم ریختن موهای دخترم بعد از شیمی درمانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41238267/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%AA%D9%86-%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-epu2nox0xtrl</link>
                <description>در بیمارستان، کودکان زیادی را می‌دیدم که موهایشان کاملاً ریخته بود؛ نه مژه‌ای داشتند و نه ابرویی، اما با وجود همه این‌ها می‌خندیدند، بازی می‌کردند و می‌دویدند. فکر می‌کردم با شروع شیمی‌درمانی، موهای دخترم هم می‌ریزد. وقتی دیدم هنوز موهایش نریخته، خیلی خوشحال شدم و به خودم می‌گفتم حتماً استثنائاتی هم وجود دارد.رد بخیه‌های قبلی دخترم کم‌کم با موهای جدیدی که در می‌آمد، گرفته می‌شد. دخترم موهای بسیار پرپشت و بلندی داشت و بسیار به موهایش حساس بود و دوست نداشت کوتاه شوند. اما بالاخره آن روز تلخ رسید. هر روز یک دسته از موهایش را روی بالشت می‌دیدم ، تنم میلرزید. از خدا می‌خواستم کمکمون کنه  چگونه به خودش توضیح دهم و چگونه سر بی‌مویش را تحمل کنیم گریه‌هایمان سرازیر شد و از خدا التماس دعا داشتم  موهایش کاملاً به هم گره خورده بود. او را بردم حمام و یک شامپو نرم‌کننده خارجی قبلا  خریده بودن  تا موهایش را باز کنم. وقتی به موهایش زدم، ناگهان دسته بزرگی از موهایش کنده شد. مانده بودم چه کنم. به دخترم گفتم چشم‌هایت را ببند چون ممکن است سوزش داشته باشد. سریع موهای کنده شده را جمع کردم و در سطل زباله ریختم.دلم داشت می‌ترکید، اشک‌هایم جاری بود. این چه سرنوشتی بود؟ چقدر سخت و طاقت‌فرسا! دخترم را از حمام بیرون آوردم و زنگ زدم به خواهرم که بیاید و موهایش را کوتاه کند. خودم از خانه بیرون رفتم و در ماشین، اشک‌هایم سرازیر شدچند ساعت بعد، خواهرم تماس گرفت و گفت موهایش را کوتاه کرده است. به خواهرم گفته بودم مادرم یک نرم‌کننده جدید خریده و زده به موهام و موهایم ریخته. وقتی به خانه برگشتم، حال خواهرم هم گرفته بود ولی سعی نی کرد بروی خودش نیاورد  او فقط می‌خواست آنجا را ترک کند. گفتم بمان، اما گفت نه، رفت خانه.به او زنگ زدم و شنیدم گریه می‌کند. به او گفتم گریه کن، اشکالی ندارد، می‌دانم چقدر برایت سخت است. خواهرم گفت وقتی موهاش را گرفتم که قیچی کنم، همه‌شان کنده شده بود. احتمالاً نرم‌کننده‌ای که مادرت خریده تاریخ مصرفش گذشته بود.</description>
                <category>زندگی</category>
                <author>زندگی</author>
                <pubDate>Thu, 16 Oct 2025 13:18:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حمایت های موسسه محک و بخشی از هزینه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41238267/%D8%AD%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%D8%B3%D9%87-%D9%85%D8%AD%DA%A9-%D9%88-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-upna5wezsztg</link>
                <description>پنج روز از بستری شدن دخترم در بیمارستان می‌گذشت. داروهای تجویزی پزشک را دریافت کرده بود و خوشبختانه روند درمان به خوبی پیش می‌رفت. روز پنجم، پزشک او را مرخص کرد و گفت دو روز بعد، آزمایش‌ها را انجام دهیم و برای بررسی به مطب بیاوریم. آزمایش‌ها را گرفتیم و پیش دکتر رفتیم. با بررسی نتایج، گفت همه چیز خوب است و یک ماه دیگر برای ادامه شیمی‌درمانی به مطب مراجعه کنیم.من ترجیح می‌دادم شیمی‌درمانی حتماً در مطب انجام شود، با اینکه بیمارستان بخش شیمی‌درمانی سرپایی داشت که بدون دریافت هزینه خدمات ارائه می‌داد. بسیاری از کودکان روزانه به همان بخش مراجعه می‌کردند، اما من حس بهتری نسبت به درمان در مطب داشتم. هزینه شیمی‌درمانی در مطب بسته به تعداد سرم‌ها متفاوت است و معمولاً بین ۴۰۰ تا ۵۰۰ هزار تومان در هر جلسه هزینه دارد.دوز داروها بسته به نوع دارو و مقدار مصرف متفاوت است. یکی از عوارض شایع شیمی‌درمانی، کاهش سلول‌های خونی بدن است که برای جبران آن نیاز به تزریق سلول وجود دارد. قیمت هر واحد سلول ایرانی حدود ۳۰۰ هزار تومان و نوع خارجی آن حدود ۳ میلیون تومان است. طبق تحقیقاتی که انجام دادم، از نظر اثربخشی تفاوت زیادی بین ایرانی و خارجی وجود ندارد. خودم هم هر دو را تهیه کردم و هر دو نتیجه خوبی داشتند، اما شاید جنبه تلقینی باعث می‌شد حس بهتری نسبت به نوع خارجی داشته باشم.علاوه بر این، سایر داروها و هزینه‌های جانبی هم چیزی حدود ۷ تا ۸ میلیون تومان در هر دوره درمان هستند.در این میان، باید از موسسه محک تشکر ویژه‌ای داشته باشم. روز اولی که دخترم در بیمارستان بستری شد، مشاوری از طرف محک وارد اتاق شد و گفت اگر کمکی لازم داریم یا تمایل به تشکیل پرونده داریم، می‌توانیم اقدام کنیم. راستش ابتدا حس خیلی بدی داشتم و گفتم: «نه خانم، ما نیازی به موسسه نداریم. خدا رو شکر، خودمون توان مالی داریم و از پس هزینه‌های دخترمون برمیایم.» مشاور محترم با لبخند گفت: «الهی شکر، اما اگر در طول درمان به هر دلیلی نیاز به کمک داشتید، من در طبقه پایین هستم، هر وقت خواستید می‌توانید مراجعه کنید.»بعدها، با پیش رفتن مراحل درمان و بالا رفتن هزینه‌ها، تصمیم گرفتم برای دریافت خدمات حمایتی به موسسه مراجعه کنم. عضویت در محک نیازمند ارائه یک‌سری مدارک و تکمیل فرم‌های مخصوص است. پس از تشکیل پرونده، با دریافت معرفی‌نامه از موسسه، می‌توان بسیاری از خدمات تشخیصی و درمانی مانند پت‌اسکن، سونوگرافی، آزمایشات و داروها را در مراکز طرف قرارداد دریافت کرد. پرداخت هزینه‌ها بر اساس دهک خانوار انجام می‌شود؛ خانواده‌هایی که در دهک‌های پایین قرار دارند، این خدمات را رایگان دریافت می‌کنند و سایر خانواده‌ها نیز به‌صورت متناسب با وضعیت مالی‌شان پرداخت می‌کنند.من این حمایت‌ها را برای خودم نه لطف، بلکه به عنوان یک قرض معنوی در نظر گرفتم، و تصمیم دارم در آینده، اگر شرایط مالی‌ام اجازه دهد، حتماً از موسسه محک حمایت کنم. چرا که این موسسه با کمک‌های مردمی و خیرین نیکوکار اداره می‌شود و در شرایطی که حال روحی‌تان خراب است و از قبل هم هزینه‌های بالای بیمارستان‌های خصوصی را پرداخته‌اید، وجود چنین همراهانی واقعا ارزشمند و آرامش‌بخش است.در قسمت بعدی، بیشتر درباره خدمات روحی، روانی و مشاوره‌ای محک خواهم نوشت؛ چیزهایی که شاید کمتر به چشم بیایند، اما واقعاً در روند درمان کودک، حیاتی هستند.</description>
                <category>زندگی</category>
                <author>زندگی</author>
                <pubDate>Thu, 16 Oct 2025 12:52:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت هفتم شیمی درمانی و عوارض آن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41238267/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%B4%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%B9%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%B6-%D8%A2%D9%86-deeaneeblsoy</link>
                <description>پنج روز از بستری شدن دخترم در بیمارستان می‌گذشت و داروهای تجویز شده توسط پزشک را دریافت کرده بود. روز پنجم، دکتر دخترم را مرخص کرد و گفت که دو روز بعد آزمایش‌ها را انجام دهیم و برای بررسی به مطب بیاوریم. آزمایش‌ها را گرفتیم و به دکتر مراجعه کردیم. دکتر گفت همه چیز خوب است و باید یک ماه بعد برای جلسه شیمی‌درمانی به مطب مراجعه کنیم.من ترجیح می‌دادم حتماً شیمی‌درمانی در مطب انجام شود، زیرا بیمارستان بخشی برای شیمی‌درمانی سرپایی دارد که هزینه‌ای دریافت نمی‌کند و بسیاری از بیماران به همان بخش مراجعه می‌کنند و روزانه تحت شیمی‌درمانی قرار می‌گیرند. هزینه شیمی‌درمانی در مطب بسته به تعداد سرم‌ها متغیر است و معمولاً حدود ۴۰۰ تا ۵۰۰ هزار تومان برای هر جلسه می‌باشد.دوز داروهای شیمی‌درمانی بسته به نوع دارو و مقدار مصرف متفاوت است. یکی از عوارض شیمی‌درمانی کاهش سلول‌های خونی بدن است و برای جبران آن نیاز به تزریق سلول وجود دارد. هزینه هر واحد سلول ایرانی حدود ۳۰۰ هزار تومان و سلول خارجی حدود ۳ میلیون تومان است. طبق تحقیقاتی که در اینترنت انجام دادم، اثرات سلول‌های ایرانی و خارجی تفاوت چندانی ندارد، خودم هم هر دو نوع را تهیه کردم و هر دو نتیجه خوبی داشتند، اما شاید جنبه تلقینی داشت که ترجیح می‌دادم بیشتر سلول خارجی تهیه کنم.علاوه بر این، داروهای دیگر درمان حدود ۷ تا ۸ میلیون تومان هزینه دارند.در اینجا لازم است از موسسه محک تشکر کنم. روز اول بستری شدن دخترم در بیمارستان، مشاوری وارد اتاق شد و گفت اگر کمکی نیاز داشتیم یا قصد داشتیم پرونده دخترم را در موسسه محک تشکیل دهیم، می‌توانیم به او مراجعه کنیم. در ابتدا حس خوبی نداشتم و گفتم ما نیازی به کمک نداریم و الحمدلله توان مالی کافی داریم. اما آن خانم گفت اگر در طول درمان به کمکی نیاز داشتید، هر زمان که خواستید می‌توانید به او مراجعه کنید. ان‌شاءالله در قسمت بعدی درباره حمایت‌های این موسسه بیشتر خواهم نوشت._نوروبلاستما_شیمی درمانی_داروهای شیمی #_سرطان نوروبلاستما</description>
                <category>زندگی</category>
                <author>زندگی</author>
                <pubDate>Thu, 16 Oct 2025 12:27:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت ششم معرفی به بیمارستان و شروع شیمی درمانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41238267/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B4%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-juqft2xntkcz</link>
                <description>عکس هسته‌ای را آماده کردیم. اسمش وحشتناک به نظر می‌رسید ولی در واقع دستگاهی شبیه به سی‌تی‌اسکن بود و اصلاً ترسناک نبود.من و همسرم جواب بقیه آزمایش‌ها را گرفتیم و به مطب دکتر رفتیم. دکتر عکس‌ها، آزمایش‌ها و سونوگرافی‌ها را بررسی کرد و تشخیص داد که دخترم به سرطان نوروبلاستوما مبتلاست. این سرطان در عکس هسته‌ای به استخوان‌ها و بخش‌هایی از بدن رسیده بود. توده‌ای که بالای غده فوق کلیوی بود، حدود ۹ سانتی‌متر اندازه داشت.حالمان بسیار خراب شد. دکتر گفت:«اگر این توده متاستاز نداده بود، می‌توانستیم فقط آن را عمل کنیم، اما الان ابتدا باید شیمی‌درمانی را شروع کنیم تا نتیجه آن را ببینیم.»اشک‌هایمان جاری بود. پرسیدم: «دکتر چند درصد احتمال دارد دخترمان زنده بماند؟»اما دکتر محکم و قاطع بود و گفت:«بعد از چهار جلسه شیمی‌درمانی می‌توانیم بهتر بگوییم چه باید بکنید. این پروتکل در سراسر جهان همین است و باید چهار دوره شیمی طی شود.»دکتر نامه بستری در بیمارستان را نوشت و گفت که اولین جلسه شیمی‌درمانی باید حتماً در بیمارستان انجام شود تا اگر عوارضی بود، بتوانند اقدامات لازم را سریع شروع کنند.وقتی از مطب بیرون آمدیم، چند روز وقت داشتیم تا دخترم را برای شروع شیمی درمانی آماده کنیم. من به خانه رفتم و همسرم به بیمارستان رفت تا وقت بستری را هماهنگ کند.وقتی در بیمارستان بودیم، چند پرستار خوشحال و خندان به اتاق ما آمدند. من از قبل به یکی از آن‌ها هدیه داده بودم و گفتم به دخترم بدهد. دخترم از دیدن هدیه‌ خیلی خوشحال شده بود. به پرستارها گفته بودم که چیزی درباره شیمی‌درمانی به دخترم نگویند. آن‌جا بود که فهمیدم در بیمارستان برای اینکه بچه‌ها نترسند، به شیمی‌درمانی می‌گویند «کودک رنگی شده» و داروها را «داروی رنگی» می‌نامند.من در اتاق منتظر شروع آن جلسه شیمی بودم. دکتر گفت این روند پنج روز طول می‌کشد. در ذهنم توهمات زیادی می‌آمد: فکر می‌کردم یک دستگاه بزرگ می‌آورند و دخترم را داخل آن می‌گذارند یا ما را به اتاقی پر از دستگاه‌های عجیب و غریب می‌برند تا درمانش را انجام دهند.در همین افکار بودم که پرستار وارد اتاق شد. پرسیدم:«ببخشید، کی ما را می‌برید؟»پرستار با تعجب گفت:«کجا؟»گفتم:«اتاق شیمی.»او گفت:«اتاق شیمی منظورت چیه؟»گفتم:«مگر قرار نیست دخترم شیمی‌درمانی شود؟»او با خنده گفت:«عزیزم، شیمی روز اولش همین الان تموم شده.»با شنیدن این حرف از خوشحالی یک نفس کشیدم و پرستار رفت بیرون. فکر کنم با خودش گفته بود: «این دیوونه رو ولش کن!»</description>
                <category>زندگی</category>
                <author>زندگی</author>
                <pubDate>Mon, 13 Oct 2025 20:02:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت پنجم معرفی به انکولوژیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41238267/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%86%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ttfojqygnhgu</link>
                <description>وارد مطب دکتری که برای شیمی‌درمانی معرفی شده بودیم شدم. اتاقی پر از بیمارانی بود که هر کدام سرم به دست بودند. فضای سنگینی بود و نمی‌دانستم چه اتفاقی در انتظار ماست.دکتر عکس‌ها را نگاه کرد و گفت:«سه توده در سر بوده، یکی را عمل کرده‌اید و دو تای دیگر هنوز باقی مانده‌اند.»من با تعجب گفتم: «نه، دکتر، دو تا بوده، یکی عمل شده و یکی مانده.»دکتر با دقت به آزمایش‌ها نگاه کرد و دستانش را به سمت دستیارش بلند کرد. آنها هم بررسی کردند و گفتند:«نه، سه  تا بوده یکی رو عمل کردند دو تا مانده »یکیشون گفت تا الان رنگی شده ، گفتم رنگی نه چرا باید رنگی بشه ؟؟؟؟؟در آن لحظه انگار قلبم کنده شد.دکتر گفت: «باید از نمونه پاتولوژی چند نمونه دیگر گرفته شود و دقیق‌تر بررسی کنیم.»برای انجام دستور پزشک به بیمارستان رفتم، اما آن دکتر به دلم نمی‌نشست.از همان جا به سراغ دکتر دیگری رفتم که از طریق یکی از دوستان‌مان در تهران با او آشنا شده بودم. با گریه تماس گرفتم و گفتم که وضعیت اورژانسی است. دکتر گفت تا ساعت ۸:۳۰ خودتان را برسانید.سریع خودم را به مطب دکتر رساندم. مطب در طبقه سوم بدون آسانسور بود و نفس‌نفس زنان رفتم داخل. اتاقی بود که به قسمت شیمی‌درمانی کودکان اختصاص داشت؛ حتی نمی‌خواستم این اسم را به زبان بیاورم چون بسیار سنگین بود و اشک‌هایم جاری شد.دکتر عکس‌ها و آزمایش‌ها را دید و من برایش شرح دادم. ایشان فوق تخصص انکولوژی کودکان و رئیس بیمارستان اطفال بودند.وقتی پرسیدم تفاوت شیمی‌درمانی در کودکان با بزرگسالان چیست، گفتند:«دوز شیمی‌درمانی در کودکان باید بسیار دقیق تنظیم شود. روزانه کودکانی از مطب‌های دیگر با آمبولانس به بیمارستان آورده می‌شوند که دچار عوارض شیمی‌درمانی شده‌اند و نیاز به سرم‌تراپی دارند تا به کلیه و قلبشان آسیب نرسد.»اشک‌هایم جاری بود و گفتم: «دخترم در چه مرحله‌ای است؟ نمی‌خواهم اذیت شود.»دکتر با مهربانی پاسخ داد: «اگر قرار باشد دخترتان به زودی از پیش شما برود، ما واقعیت را می‌گوییم. اما باید وارد مرحله درمان شویم و ببینیم چه می‌شود.»پرسیدم: «شیمی‌درمانی چیست؟ چقدر طول می‌کشد؟ چند مرحله دارد؟» و اشک‌هایم بی‌وقفه می‌ریختند.دکتر گفت: «طی ۴۸ ساعت آینده باید عکس‌های هسته‌ای و آزمایشات تکمیلی را برایم بیاورید تا مرحله به مرحله جلو برویم. هیچ چیز قابل پیش‌بینی نیست.»پس از تماس با آزمایشگاه، چند آزمایش تکمیلی دیگر نیز اضافه شد.من از مطب بیرون آمدم، این دکتر به دلم بیشتر نشست. اما وقتی برای گرفتن نوبت عکس هسته‌ای تماس گرفتم، گفتند یک ماه دیگر نوبت است. من با گریه گفتم: «دکتر، ۴۸ ساعت گفته بیاوردید»منشی که انگار دلش به حالم سوخته بود من رو به آرامش دعوت کرد و گفت: «باشه، پس فردا عصر بیایید. الان هم بیایید تا مراحل آماده‌سازی عکس هسته‌ای را توضیح دهم.»هزینه را پرداخت کردم و به سوی خانه برگشتم؛ خانه‌ای که دخترم با سر پر از بخیه و جسمی هنوز بی‌جان آنجا بود. باز هم اشک‌هایم جاری شد. روزها ماشین را برمی‌داشتم، نزدیک محل کارم پارک می‌کردم و با صدای بلند گریه می‌کردم.«خدایا، چرا؟ چرا دختر من؟ به دادم برس!»</description>
                <category>زندگی</category>
                <author>زندگی</author>
                <pubDate>Mon, 13 Oct 2025 19:26:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت چهارم  روزهای سخت عمل وآغاز درمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41238267/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%B9%D9%85%D9%84-%D9%88%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-a1w790his2gr</link>
                <description>روز عمل رسید. دکتر ما را به بیمارستان مهر معرفی کرده بود. با تأخیر رسیدیم و ناگهان از اتاق عمل زنگ زدند که چند واحد خون آماده است. در آن لحظه مردد بودم، فکر می‌کردم شاید نباید عمل کنیم و بهتر است برگردیم خانه، اما دیگر دیر شده بود.دخترم را به اتاق عمل بردند و ما دست به دعا و متوسل به امام رضا شدیم. اتاق عمل در زیرزمین بیمارستان بود و روی مانیتور اسامی بیماران و شرح حال‌شان نوشته می‌شد.خدایا! دخترم موهای پر و فر تا کمر داشت و وقتی دیدم قسمتی از سرش تراشیده شده، طاقت نیاوردم. نمی‌دانستم چطور به او بگویم موها دوباره رشد خواهند کرد. ذهنم پر از سوال و نگرانی بود.وقتی دکتر از اتاق عمل بیرون آمد، به سمتش رفتم و اشک‌هایم جاری بود. پرسیدم: «آقای دکتر، عمل چطور بود؟»او گفت: «فقط یکی از توده‌ها را برداشتیم تا خونریزی نکند، آن یکی را پس فردا برمی‌داریم.»گفتم: «آیا نیاز به عمل مجدد هست؟»او پاسخ داد: «بله.»احساس سنگینی و نگرانی دوباره به سراغم آمد. دوباره باید این مراحل سخت جراحی را طی می‌کردیم.دخترم را به بخش ICU بردند تا مراقبت‌های ویژه دریافت کند. فردای آن روز، با باندی که به آرامی سرش را پوشانده بود به بخش منتقل شد. وقتی نگاهش کردم، رد کچلی‌اش دیده می‌شد و نمی‌دانستم چطور به او توضیح بدهم.روزهای بعد، دخترم آماده عمل دوم شد. ساعت ۱۲ عمل داشت و من قبل از آن باید سر کار می‌رفتم. به خواهرم گفتم چند ساعت قبل از عمل برمی‌گردم.خواهرم زنگ زد و گفت دکتر زودتر آمده و عمل شروع شده است. به سرعت خودم را به بیمارستان رساندم و دیدم دخترم پشت در اتاق عمل نشسته است. خواهرم گفت عمل به خاطر سرفه‌ای که داشت کنسل شده است. متخصص بیهوشی گفته بود باید از ریه‌اش نمونه بگیرند.برای عکس ریه رفتیم ولی چیزی در اسکن دیده نشد، اما بالای ریه یک توده روی غده فوق کلیوی کشف شد که مسیر درمان دخترم را کاملاً تغییر داد.دخترم از بیمارستان مرخص شد و چند روز بعد با جواب پاتولوژی به مطب دکتر رفتیم. دکتر گفت جواب از چیزی که در اتاق عمل گفته بود بهتر است، اما باید دخترم تحت شیمی‌درمانی قرار بگیرد.باز هم اشک‌هایم جاری شد و پرسیدم: «یعنی چی؟ ممکن است دخترم کچل شود؟»دکتر گفت: «بله، باید شیمی درمانی شود.»نکاتی که باید والدین بدانند:متخصص انکولوژی و خون‌شناسی کودکان با بزرگسالان بسیار متفاوت است.برخی پزشکان درمان بزرگسالان را برای کودکان نیز انجام می‌دهند که مشکلات خاص خود را دارد.در بخش‌های بعدی این نکات و تجربه‌ها را با شما به اشتراک می‌گذارم.</description>
                <category>زندگی</category>
                <author>زندگی</author>
                <pubDate>Mon, 13 Oct 2025 18:34:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شوک بزرگ و تصمیم سخت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41238267/%D8%B4%D9%88%DA%A9-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-qzwgefxsgjpc</link>
                <description>این چند روز برای همه ما بسیار سخت و پراضطراب بود. انگار خانواده‌مان در یک شوک بزرگ فرو رفته بود. نمی‌دانستیم دقیقاً با چه چیزی روبرو هستیم و همه‌چیز ناگهان پیچیده شده بود.گرفتن وقت از دو متخصص معروف مشهد خیلی دشوار بود. تماس‌ها طول می‌کشید و کلی رفت و آمد داشتیم تا توانستیم وقت بگیریم. نهایتاً در ساعت یک نصف شب در مطب دکتر بهادرخان بودیم.وقتی وارد اتاق شدیم، با پیرمردی خندان روبرو شدیم که حضورش آرامش‌بخش بود. او با مهربانی از ما پرسید: «چه شده؟» عکس‌ها و آزمایش‌ها را نشان دادم. دکتر بررسی کرد و گفت:«توده روی شقیقه باید عمل شود، ولی نیاز است که با تیم مشاورین صحبت کنیم.»بعد از آن، به دیدن دکتر دیگر رفتیم. ایشان پس از مشاهده سی‌دی‌ها و شنیدن شرح حال گفت:«باید فوراً عمل شود.»دخترم را از اتاق بیرون بردند و به من گفتند:«عمل باید فردا انجام شود.»وقتی پرسیدم احتمال چیست، پاسخ دادند:«نمونه‌برداری پاتولوژی انجام می‌شود، اما با توجه به توده‌ها و آزمایش‌ها، باید سریعاً عمل کنیم و سپس شیمی‌درمانی آغاز شود.»این حرف‌ها برای من سنگین بود و اشک‌هایم جاری شد. پرسیدم: «چرا شیمی‌درمانی؟» دکتر گفت:«خانم، تعلل نکنید.»احساس ضعف و بهت زده به مطب دکتر قبلی برگشتم. شاید همان حرف‌ها را زده بود، اما لحن دکتر بهادرخان آرامش بیشتری به من داد و باعث شد کمی راحت‌تر باشم، هرچند یقین داشتم تشخیص درست است.</description>
                <category>زندگی</category>
                <author>زندگی</author>
                <pubDate>Mon, 13 Oct 2025 17:58:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مراجعه به دکتر و کشف توده ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41238267/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%88-%DA%A9%D8%B4%D9%81-%D8%AA%D9%88%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-i6fv7cdcrl77</link>
                <description>قسمت دوم:مراجعه به دکتر و کشف توده‌هاصبح روز بعد، دخترم را به دکتر بردم. دکتر گفت باید سونوگرافی انجام دهیم. اول کمی تعجب کردم و پرسیدم: «مگر برای سر هم سونوگرافی می‌گیرند؟» دکتر جواب داد: «بله.» برای همان شب وقت گرفتیم.در این فاصله شروع به جستجو کردم و خواندم که اغلب این برجستگی‌ها غده چربی هستند که خودبه‌خود برطرف می‌شوند. همین باعث شد کمی امیدوار باشم.وقتی نوبت ما شد، دکتر سونوگرافی چند بار دقیق بررسی کرد و بعد ما را پیش همکارش برد تا مطمئن شوند. آنها گفتند: «دو توده در سر دخترتان دیده می‌شود؛ یکی روی شقیقه سمت چپ و دیگری وسط سر.»من پرسیدم: «این‌ها چیست؟ آیا چربی هستند؟» اما جواب شنیدم: «نه، این‌ها توده‌های استخوانی هستند.»گفتم: «این یعنی چه؟ خوب است یا نه؟» گفتند: «باید پیش پزشک متخصص بروید.»شب همان روز دوباره به دکتر مراجعه کردیم و او گفت باید MRI، سی‌تی اسکن و آزمایش‌های دقیق‌تر انجام شود.چند روز طول کشید مدارک آماده شود. دکتر که متخصص داخلی بود، گفت باید دخترم را به جراح مغز و اعصاب نشان دهیم.تحقیقاتم را شروع کردم و فهمیدم دو پزشک متخصص و حاذق در مشهد هستند: دکتر بهادرخان و دکتر احصایی. وقت ملاقات از هر دو گرفتم تا نظرشان را بشنوم.نکته:اگر شما هم تجربه مشابه داشتید یا پیشنهادی، خوشحال می‌شوم که در کامنت‌ها با من به اشتراک بگذارید.---مراجعه به دکتر و کشف توده‌هاصبح روز بعد، دخترم را به دکتر بردم. دکتر گفت باید سونوگرافی انجام دهیم. اول کمی تعجب کردم و پرسیدم: «مگر برای سر هم سونوگرافی می‌گیرند؟» دکتر جواب داد: «بله.» برای همان شب وقت گرفتیم.در این فاصله شروع به جستجو کردم و خواندم که اغلب این برجستگی‌ها غده چربی هستند که خودبه‌خود برطرف می‌شوند. همین باعث شد کمی امیدوار باشم.وقتی نوبت ما شد، دکتر سونوگرافی چند بار دقیق بررسی کرد و بعد ما را پیش همکارش برد تا مطمئن شوند. آنها گفتند: «دو توده در سر دخترتان دیده می‌شود؛ یکی روی شقیقه سمت چپ و دیگری وسط سر.»من پرسیدم: «این‌ها چیست؟ آیا چربی هستند؟» اما جواب شنیدم: «نه، این‌ها توده‌های استخوانی هستند.»گفتم: «این یعنی چه؟ خوب است یا نه؟» گفتند: «باید پیش پزشک متخصص بروید.»شب همان روز دوباره به دکتر مراجعه کردیم و او گفت باید MRI، سی‌تی اسکن و آزمایش‌های دقیق‌تر انجام شود.چند روز طول کشید مدارک آماده شود. دکتر که متخصص داخلی بود، گفت باید دخترم را به جراح مغز و اعصاب نشان دهیم.تحقیقاتم را شروع کردم و فهمیدم دو پزشک متخصص و حاذق در مشهد هستند: دکتر بهادرخان و دکتر احصایی. وقت ملاقات از هر دو گرفتم تا نظرشان را بشنوم.</description>
                <category>زندگی</category>
                <author>زندگی</author>
                <pubDate>Mon, 13 Oct 2025 17:34:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرطان  و دخترم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41238267/%D8%B3%D8%B1%D8%B7%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%85-j3juegut7tci</link>
                <description>شروع ماجرا: شبی که متوجه شدیم مشکلی هستمن مادر دختری ۱۴ ساله هستم. دخترم در مدرسه نخبگان درس می‌خواند، کلاس زبان می‌رفت و ورزش تکواندو را هم انجام می‌داد. همسرم معمولاً زودتر از ما می‌خوابید چون صبح زود باید سرکار می‌رفت.یک شب که داشتیم برای خواب آماده می‌شدیم، دخترم به من گفت: «مامان، توی سرم یک چیزی هست.» وقتی دست زدم، یک برجستگی به اندازه نصف گردو وسط سرش پیدا کردم. خیلی ترسیدم و پرسیدم: «سرت به چیزی خورده؟ راستش را بگو.» او چند روز بود که به کلاس دفاع شخصی می‌رفت و فکر کردم شاید ضربه‌ای خورده و از ترس چیزی نمی‌گوید.با همسرم حرف زدم و او گفت: «چیزی نیست، من هم توی سرم چنین چیزی دارم.» اما آن شب برای من خیلی سخت گذشت و صبح زود تصمیم گرفتم دخترم را به دکتر ببرم. این اتفاق در آبان ماه سال ۱۴۰۳ رخ داد.نظر تو چیه؟</description>
                <category>زندگی</category>
                <author>زندگی</author>
                <pubDate>Mon, 13 Oct 2025 15:47:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>