<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد مصباحی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_41358565</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 10:54:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4438094/avatar/1PeeSF.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد مصباحی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_41358565</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مرگ حقش بود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41358565/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AD%D9%82%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF-k9tvepjdvetb</link>
                <description>ساعت ۳ بامداد ۲۶ شهریور . تنها دو ساعت مانده تا اجرای حکم . حکم از نظر من به حق هست یا نه فرقی ندارد . در نهایت حکم اجرا خواهد شد .قصدم این بود در ساعات آخر زندگیم اثری یا حداقل دست نوشته ای باقی بگذارم.دقیق یادم نیست اما دو سال پیش بود که زندگی من سراسر رنگ سیاهی به خود گرفت.ترانه را از دست دادم ، اشتباهی کردم ( میگویند اشتباه کردی ، من معتقدم تصمیم درستی بود ) و بعد از آن هم زندان و حال اعدام .زندگی من تا هجده سالگی اینطور گذشت و از شواهد معلومه همین هجده سالگی پایان این زندگی اسف بار است .ترانه ، ترانه دنیای من بود ، در بهترین روز های عمرم آن مردک پست ترانه را از من گرفت .آیا لیاقت این مرد نا چیز مرگ نبود ؟زمانی که مطلع شدم ترانه تصادف کرده‌ سریعا خودم را به بیمارستان رساندم .اما … جز پارچه سفید بر روی بدنش چیزی ندیدم .دو ماه گذشت و من انتقام ترانه را گرفتم . شاید ترانه برنگشت اما دل من که آرام گرفت!حال دو سال از آن زمان میگذرد .دو ساعت دیگر حکم اجرا میشود اما من غمگین نیستم .نه تنها انتقام ترانه رو گرفتم ، بلکه دو ساعت دیگر هم در آغوشش به زندگی رویاییمان ادامه میدهیم .آیا این شروع یک خوشبختی بی پایان نیست؟</description>
                <category>محمد مصباحی</category>
                <author>محمد مصباحی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Dec 2025 01:18:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گم در خاطراتش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41358565/%DA%AF%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B4-oh3bfpdcolwh</link>
                <description>آخر شب بود،پس از روزی پر مشغله پا به خانه گذاشتم.طبق عادت صدا زدم : نرگس ، سلام نرگس من آمدم ، خوبی؟اما جوابی که شنیدم با روز های دگر فرق داشت.فقط گفت : سلام عزیزم دگر خبری از آغوش های گرم و سرشار از محبت نبود.فقط صدایش می آمد ، خودش نبود. از صدایش فهمیدم در اتاق است.پا به آشپزخانه گذاشتم و باز هم بر سر عادت نگاهی به یخچال انداختم.در حین پرسه زدن در خانه سوالی ذهنم را درگیر کرده بود : چکار میکنه؟ چرا نمیاد پیشم؟ ولش کن اگر میخواست که میومد دیگه. بزار برم تلویزیون ببینم .تلویزیون را روشن کردم اما هنوز ذهنم درگیر این بود که : چرا حتی حرف هم باهام نمیزنه ؟ بزار برم ببینم توی اتاق چخبره .قدم به سمت اتاق برداشتم.در اتاق باز بود.از بیرون اتاق جلد دفتر خاطراتم پیدا بود.اول متوجه نشدم اما ناگهان انگار چوبی بر سرم برخورد کرد .یادم افتاد ، دفتر خاطرات ، همون دفتری که از ده سال پیش تا الان همه خاطراتم با نفیسه توشه . تمام شادی ها ، درد ها ، غم ها و نوشته های نفیسه . همه ی لحظه های خوبم و حتی حسم وقتی فهمیدم خانوادم راضی به گذراندن باقی عمرم با او نیستند .همه ی آن ها در دفتر نوشته شده بود.اما جلدش وسط اتاق؟ ترسیدم و با گام های کوتاه به سمت اتاق رفتم . به اتاق رسیدنم از ۳۲ سال زندگیم بیشتر طول کشید . تیک تاک ساعت باهام حرف میزد ، حتی عروسک توی اتاق که اونهم کادوی نفیسه بود باهام حرف میزد .انگار تمام اشیا خونه فریاد میکشیدند ، زندگی ات نابود شد بالاخره به اتاق رسیدم .نرگس پشت در کمد بود و فقط دستهای کوچک و لرزانش را میدیدم .در میان دستانش دفتر خاطرات را دیدم.در حال ورق زدن دفتر بود.بله،گویا تمام فریاد ها صحیح بود ، و همه چیز نابود شده .در ذهنم صدایی شنیدم : آیا همه چیز رو فهمیده ؟ یعنی همه صفحه هارو خونده؟ بی آنکه متوجه باشم چه باید بگویم فریاد کشیدم : عزیزم چکار میکنی ؟و در جواب با صدایی گریان و غم آلود گفت:دفتر را ورق میزنم تا شاید در میان خاطراتت ، صفحه ای از خودم پیدا کنم.</description>
                <category>محمد مصباحی</category>
                <author>محمد مصباحی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Dec 2025 01:11:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عطرِ عاشقی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41358565/%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%90-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-rilrrnkasrv2</link>
                <description>( بچه ها خسته نباشید ، فردا امتحان یادتون نره ) این آخرین حرفی بود که استاد زد و از کلاس رفت بیرون.فاصله ای تا خونه نیست ، معمولا پیاده برمی‌گردم. هرچقدر هم فاصله کم باشه پاییز رو نمیشه نادیده گرفت .اما این داستان با بقیه داستان ها فرق داره . شاید بخاطر اینکه این داستان نیست و فقط روایتی کوتاه از عاشق شدنه .گفتم چون این روایت مثل بقیه داستان ها نیست پس خبری از خش خش برگ های پاییزی و بارون های ملایم پاییز نیست . حتی هوا هم آلوده است ، شهر هم کثیفه ، اما هنوز هم این پاییز برای من دلچسبه .رسیدم خونه و طبق معمول روزم رو با فکر کردن به اون گذروندم . تک تک ثانیه های روز من با عطر وجودش معطر شده .باز هم خبری از پر انرژی بودن یا بی نظیر بودن روز مثل داستان های دیگه نیست . هم روز بد گذشت هم به کارام نرسیدم ، خلاصه هرچی بود گذشت.انقدر توی روز ذهنم درگیر بود که فرصت نکردم کادوی دیشبش رو باز کنم .کم کم نزدیک نیمه شب بود و دوتا کار عقب افتاده داشتم ، یکی باز کردن کادو یکی هم خوندن برای امتحان فردا .اول تصمیم گرفتم کادو رو باز کنم . چه جالب چراغ مطالعه! به دردم هم میخوره الان.چراغ مطالعه رو گذاشتم روی میز و روشنش کردم .هنوز به خط اول کتاب نرسیده بودم که با انگیزم برای نوشتن این روایت رو به رو شدم .شاید بگی امکان نداره با یه بوی عطر و یه کادو اشک بریزی و قلم دست بگیری .اما جوابم بهت اینه که : چرا میشه فقط کافیه عاشق باشی تا کلمه امکان نداره از کل زندگیت حذف بشه.این بو ، بوی تن اون بود ، بوی لباس اون بود بوی وجود اون بود و میشه گفت ، بوی زندگی من بود .این بو هم منو برد به روزای دوری هم منو برد به لحظه ی آغوش کشیدن . حالا فهمیدی چرا گفتم این روایت با بقیه داستان ها فرق داره؟چون برای خواندن داستان ها نیاز به چشم و سواد داری اما برای خواندن این روایت فقط نیاز به قلبی سرشار از عشق داری .</description>
                <category>محمد مصباحی</category>
                <author>محمد مصباحی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Dec 2025 01:04:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>