<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پرتقالی&quot;</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_41535346</link>
        <description>ما نیازمندِ هنریم تا حقیقت هلاکمان نکند.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:28:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/375831/avatar/fgMvoG.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پرتقالی&quot;</title>
            <link>https://virgool.io/@m_41535346</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تفسیرِ روحِ هنر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41535346/%D8%AA%D9%81%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%B1%D9%88%D8%AD%D9%90-%D9%87%D9%86%D8%B1-jiwwcuxb65jm</link>
                <description>شاید هیچگاه نتوان به درک عمیق و توصیف روشنی از هنر رسید و تعریفی از آن در قالب کلمات داشتشاید همواره زبان قاصر بماند چرا که کلمات خود جزئی از هنر هستند اما تا جایی که می‌دانم اگر چیزی به اسم هنر وجود نداشت، زندگی پیوسته به دنبال رنگ گمشده‌ی خود می‌گشت و از سردرگمی او ما هم از پا می‌افتادیم از نگاهِ من هنر خودِ زندگی است و در هر ذره از جهان رگه‌هایی از آن را می‌توان یافتروح انسان به این معجزه گره خورده و گاهی او در میان تاریکی های وجودش با لمس و مشاهده‌ی شاهکار‌های هنری به درکی از روشنایی می‌رسد و راهی برای ادامه‌ی زندگی در پیش پای خود می‌بیند اما موسیقی، نفس های یک جسم بی جان، برخورد مکرر انگشت‌ها به سیم‌های از حال رفته و جانی که می‌بخشد، عمیقا ستودنیستگاهی چنان در آواها غرق می‌شوی و نواها در روزنه‌های وجودت می‌نشینند که صداهای دیگر توهمی بیش نیستو من می‌گویم: زندگی در موسیقی جریان داردگاهی با تو هم‌سخن می‌شود و با دستان نوازش‌گرش دستی به ذهنت می‌کشد شاید پس از آن دیگر از روحِ مغموم درونت ناله‌ای بلند نشود محتملا اگر موسیقی خلق نمی‌شد انسان مقصدی برای آرامش نمی‌یافت و مهم تر از آن، تکه ای امیدبخش از هنر از ازل به دستِ سرد فراموشی سپرده می‌شد و جای خالیِ آن در دلِ لحظه‌ها به جا می‌ماند شاید هیچگاه قادر به شناخت نخستین دستانی که با موسیقی آشنا شد نباشم اما تصور می‌کنم که این مفهومِ شگرف از نقطه‌ای بسیار دور از زمانِ کنونی،با اولین تپش قلب یک انسان، از خاک برخاست</description>
                <category>پرتقالی&quot;</category>
                <author>پرتقالی&quot;</author>
                <pubDate>Tue, 16 Nov 2021 11:38:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما غارتگرانِ زندگی...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41535346/%D9%85%D8%A7-%D8%BA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-yiqjhqwypjla</link>
                <description>بهترین نیمه‌ی من...شاید عجیب است اگر بگویم بعضی روز‌ها بیشتر از روز های دیگر نیستیهمان زمانی که روح و جسمم نبودت را لمس میکنند و تو را از من طلب دارند تمامِ تو را...اما هر چه که باشد من یقین دارم که روزی نقشه ی غارت عظیمی از زندگی را می کشیم و در سکوتِ شب که تهی اما ژرف است و آدم ها را در خود فرو برده ، دست به کار می شویم و حساب خود را با زندگی تسویه میکنیمبی توجه به هر قانون و منطقی زندگیِ دزدیده شده را میان خود تقسیم میکنیم تو کتابی میخوانی و هر ذره ی وجودم با نغمه ی صدایت به رقص در می آید اجازه می دهیم نت های موسیقی ما را با خود همراه کنند و رایحه‌ی دو فنجان قهوه ی رو میز هوش از سرمان ببردچشمانمان را به هم پیوند میزنیم بی آنکه برای جدایی تقلا کنند و دستانم زندگی جریان یافته در رگ هایت را به گرمی میفشارندما به پیوستگی روح می بخشیم مفهوم آزادی را با بوسه هایمان در آغوش می گیریم و تو مهر تصاحب بر وجودم می نشانیو من از ترس‌هایم به تو می‌گریزم...یقینا روزی که این دیوار شیشه ای توهم زا از میان برداشته شود کاری خواهم کرد که حتی زندگی به ما رشک ببرد و ما از شوق پیروزی بر او ، مدار زمین را بدویم و صدای خنده هایمان گوش آدم ها را کر کندو در آخر اعتراف میکنم زمانی که هر صبح در هاله ی خاکستری رنگ یأس چشمانم را باز میکنم در حالی که بر زمین و زمان لعنت میفرستم امید ناشی از بودنت یقه ام را میگیرد و به زور مرا در جایم می نشاند و فریاد می زند : به من نگاه کن لعنتیو این آغاز معجزه است بی انکه بدانم تو آغاز معجزه ای...با توست که زندگی را باور دارم!</description>
                <category>پرتقالی&quot;</category>
                <author>پرتقالی&quot;</author>
                <pubDate>Tue, 16 Nov 2021 10:17:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوشام مال تو!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41535346/%DA%AF%D9%88%D8%B4%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%88-qstbbbvpapyt</link>
                <description>-ولی من همیشه عاشق گوش دادن بودمگوش دادن به آدماآدمای معمولی ، آدمایی که منتظرن یکی بیاد و حرفاشون رو بشنوهگوش دادن به پسر بچه ی گل فروشی که هیچکس صدای پر از بغضش رو جدی نمی‌گیرهگوش دادن به گلنار خانم که که هیشکی احترام موی سفیدش رو نگه نمیداره، نه پرستار ها و نه هم اتاقی هاش!گوش دادن به گل صنمِ قصه گو که قصه هاش نشون از یه دنیای آروم و بی‌درد میده ، گلی صنمی که از دار دنیا فقط یه لاک بنفش میخواد و یه گل سر آبی تا وقتی آقا مُراد شب اومد سراغش بهش بگه : من تره غش گل صنم جانم!گوش دادن به پیرمرد عاشقی که ۳۰ سال آزگار هر روز مثل قبل پشت پنجره می‌شینه و چشم می‌دوزه به درختای گلابی تا شاید محبوبش برگرده و با دامن سفید گلدارش بشینه زیر سایه درخت و برای سیزدهمین باری که قرار نیست آخرین بار باشه صدای دلنوازش رو با اشعار شاملو پیوند بده...گوش دادن به دختر کوچولوی زباله گردی که عروسک بیمارش رو لا به لای زباله ها گم کرده و اشک از گونه‌های لطیفش پایین می‌چکهدلم میخواد گوش بدم به دختری که دنیای قشنگ نوجوونیش رو نابود کردن، عروسکاش رو ازش گرفتن و بهش گفتن تو متعلق به اینجا نیستی!دلم میخواد گوشم رو از سرم جدا کنم و بزارم کف دستشون و بگم تو هر چقدر دلت میخواد حرف بزن من میشنوم :)پ.ن: دلم واسه ویرگول و ادماش تنگ شده بود:)</description>
                <category>پرتقالی&quot;</category>
                <author>پرتقالی&quot;</author>
                <pubDate>Thu, 26 Aug 2021 16:07:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختر طاقت بیار !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41535346/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%B7%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%B1-lzhjczltxazc</link>
                <description>چند روز گذشته طی یک حادثه ی بمب گذاری بی رحمانه تو یکی از دبیرستان های کابل ده ها دختر هزاره ی افغان مادر و پدرشون رو تنها گذاشتن :)جدا از دردناک بودن این حادثه ( که هر دفعه وقتی یادش میفتم نمی تونم جلوی اشکامو بگیرم!) ارتباطش با افغان ها من رو یاد یه دختر مهربون افغان انداخت :) (شدیدا دل تنگشم و میخوام یه بار دیگه ملاقاتش کنم)دختری که باعث شد دست از نژاد پرستی بردارم و فکر نکنم چون مردم افغانستان برای ما کار می کنن آدمای کم ارزشین و نباید براشون احترام قائل باشیم !اولین دیدار ما بر می گرده به روز اولی که وارد کلاس زبان شدم .خب مثل همه ی آدمایی که وقتی با محیط و آدم های جدید رو به رو میشن احساس خوبی ندارن منم همین طور بودم و احساس غریبی می کردم اما همون اوایل یه دختر به من لبخند زد و سلام کرد . اون باعث شد راحت تر بتونم اون ساعت رو بگذرونم و احساس کنم تنها نیستم .من حتی اسم اون دختر رو هم نمی دونستم چه برسه به اینکه بدونم اهل ایران نیست . به هر حال اون طوری رفتار کرد که انگار سال هاست هم دیگه رو میشناسیم . روز ها گذشت و باهاش صمیمی شدم و توی اون مدت چیزهایی ازش فهمیدم. نبیله یه دختر 18 ساله ی افغان بود که به خاطر عدم امنیت در کشور افغانستان از سه سالگی به ایران نقل مکان کرده بود و عاشق ایران و آدماش بود ( با تمام سختی هایی که کشیده بود) اون واقعا قلب بزرگ و مهربونی داشت:)از اونجایی که مسیر رفت و برگشت هر دومون یکی بود راه خونه رو با هم طی می کردیم و تو راه کلی باهم صحبت می کردیمنبیله همیشه باعث خوشحالی و دلگرمی من بود . توی اون سه سالی که کنارش بودم به یاد ندارم حتی یک بار منو ناراحت کرده یا قلبم رو شکسته باشه . اونا بضاعت مالی خوبی نداشتن ولی اکثر مواقع یه مقدار پول همراهش داشت و برای من و خودش یکم خوراکی می خرید تا تو راه بخوریم و من واقعا لذت می بردم :)یه روز که وارد کلاس شدم دیدم تمام مشکی پوشیده و انگار حال خوبی نداره . فهمیدم که مادرش رو از دست داده و این موضوع به شدت من رو ناراحت می کرد...اون روزا توی راه باهم حرف نمی زدیم زیاد و من هیچ وقت ازش نپرسیدم چرا این اتفاق افتاد چون ممکن بود با این سوال ناراحتش کنم ولی نبیله خیلی زود خودشو جمع کرد و با این مسئله کنار اومد و هیچ وقت روحیش رو از دست نداد. حال و هواش بعد از فوت مادرش حیرت انگیز بود ... انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده ( اون کنار خواهر بزرگ تر و پدرش زندگی میکرد و یه برادر متاهل هم داشت البته! )یادم میاد یه روز تو کلاس نشسته و منتظر مدرس بودیم...یکی از بچه ها که اتفاقا از من سه سال بزرگ تر بود در حال تعریف کردن خاطره ی دیشبش برای بغل دستش با صدای بلند بود یه جایی از خاطرش طبق عادت خیلی از ما از کلمه ی افغانی به عنوان یه توهین استفاده کرد ! ( مثلا مثل افغانیا لباس پوشیده بود) اون لحظه دیدم که چهره ی نبیله در هم کشیده شد ولی حرفی نزد. اون دختر واقعا قلبش رو شکست :) اما هیچ وقت نبیله به روش نیوردتا اینکه یه روز توی راه برگشت بهم گفت چرا ریحانه اون روز اون حرفو زد؟ مگه افغانستانیا چشونه که همه اینطور راجع بهشون حرف میزنن؟ و من اون موقع واقعا حرفی برای گفتن نداشتم و فقط گفتم منم از حرفش خیلی ناراحت شدم ول به دل نگیر شاید متوجه حرفش نبوده ( ولی واقعا نبیله به دل نگرفت :) )به هر حالشاید نبیله اونقدرا باسواد نبودشاید انقدرا زیبا نبود ( از نظر من بود! )شاید اونقدرا اصیل نبودولی قلبش دریا بود!آدم روغرق خودش می کرد :)خیلی وقته که ازش خبری ندارم...امیدورام هر جا که هست حالش خوب باشه! امیدوارم جایی قلبش رو نشکسته باشم!خلاصه که...همه ی ما انسانیم:)همه ی ما یه خدا داریم :)حواسمون به هم باشه و آدمارو با هر نژاد و ملیتی ، با هر چهره ای دوست داشته باشیم :)از زیبایی هاش:)دفترای خاک و خون خورده :)و اشکای یه مادر برای دختری که دیگه نیست...قلبایی که خیلی پاک بودن :)پ.ن : ببخشین اگر ناراحتتون کردم ...</description>
                <category>پرتقالی&quot;</category>
                <author>پرتقالی&quot;</author>
                <pubDate>Fri, 14 May 2021 17:20:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بَغَلْ :)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41535346/%D8%A8%D9%8E%D8%BA%D9%8E%D9%84%D9%92-innupyvr4zdd</link>
                <description>قبل از دیدنش بهش گفتم ی فیلم ترسناک دانلود کنه بشینیم ببینیم ولی اطمینان داشتم دلش به دیدن فیلمای ترسناک راضی نمیشهگفتم بگیر ببینیم بعد مثل فیلما موقع تماشا از ترس هم دیگه رو بغل کنیم. حرفی نزد شایدم حرفی نداشت ک بزنهوقتی دیدمش هرلحظه یادآور این می‌شدم که ی چیز خیلی مهمو فراموش کرده ولی هر دفعه جواب می‌داد: تا تو نگی من نمی‌تونم منطورتو بگیرمولی من مطمئن بودم آخرش می‌فهمههردومون خیلی آروم نشسته بودیم که دوباره اون حرف رو به زبون اوردم ولی این دفعه خبری از اون جواب نبودگفت:تو فقط اولشو بگو من بقیشو حدس میزنم‌. مثلا بگو حرف &quot;ب&quot;بعد از گفتن این حرف انگار یه چیزی تو دلم تکون خورد از همون اول حدس م‌زدم منظورمو می‌دونهاخه بعد از این همه سال ک ژرفای کلمه به کلمه ای از دهنم بیرون می‌پرید رو میفهمید پس این حرف هم بعید نبودگفتم اره اره دقیقا همین حرف&quot;ب&quot; گفت خب میخوای بگی فیلم ترسناک ببینیم؟جواب دادم اخه دیدن فیلم و حرف من زمین تا اسمون فرق دارهانگار خودمم گیج شده بودمگفت نه من حتی شک به دلم راه نمیدم ک تو دلت فیلم میخوادگفتم نه اصلا اینطور نیست من حرفم چیز دیگه ایهگفت مگه حرف اول خواسته ی تو &quot;بَ&quot; نیستگفتم خب آره پس چرا این اتفاق نمیافته؟گفت اخه خودت نمیای پریدم تو بغل گرمشخیلی آرامش داشت اونقدر که نفس نفس می‌زدمدر گوشم گفت: مگه قبل از اومدنت نگفتی فیلم ببینیم و از ترس همو بغل کنیم؟گفتم آره و تازه فهمیده بودم چقدر دوسش دارم!ینی میشه دوباره مث قبل همو بغل کنیم؟ :)یکی از قشنگ ترین بغلایی که تا حالا دیدم:)یا مثلا از این بغلا که ادم ذوق میکنه حتی با دیدنش:)</description>
                <category>پرتقالی&quot;</category>
                <author>پرتقالی&quot;</author>
                <pubDate>Wed, 05 May 2021 22:20:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سدیم کلراید :/</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41535346/%D8%B3%D8%AF%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%84%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AF-ychtjnbltaim</link>
                <description>کوه نمک به روایت تصویراز اونجایی که جوک بی مزه زیاد داریم ممکنه چند پارتش کنم :|....یه روز یه کفتر سشوار میکشه میشه کف خشک :/.یه روز دوتا فلش باهم دعواشون میشه ، یه سی دی میاد میگه واقعا که فرمتا از بین رفته.میدونسین چرا یخچال برفک داره؟چون آنتن نداره:/.میدونی به شکلاتی که مکه رفته چی میگن؟حاج چاکلت.یه روز دوتا کامپیوتر مسابقه میزارن ، موس دیر میرسه از کیس میپرسه کیبورد؟ :|.بزغاله ها وقتی ناراحت میشن صداشون بزغالود میشه:).میدونین چرا ماهیا به هم دست نمیدن؟ چون دستشون خیسه....بربریا میخوان متلک بندازن میگن:جوووون لواشو بخورم:|.تخم مرغایی که دو زرده میشن چرا قرمز نمیگیرن اخراج شن؟ :|.یه روز یه بامیه به باباش میگه :میتونم با دوستام برم بیرون؟باباش میگه باشه پسرم ولی زولبیا ! :\.میدونین اگه مشکلتون حل نشه چی میشه؟ته نشین میشه:).گاوا وقتی تعجب میکنن میگن: کشکاااااااام :||.یه یارو داشته رد میشده ، نمره بش میدن قبول میشه....دو تا میخ با هم ازدواج میکننماه عسل میرن تو دیوار هااار هااااار:|.میدونین اگه حیوونای نادرو شکار کنین چی میشه؟ نادر ناراحت میشه:&quot;.یه روز یه مرده موبایلشو گم میکنه میاد میگرده خلاصه که آقا اینورو دید نبود اونورو دید بود :////.میخواین بهتون یه رازی رو بگم؟زکریا:|.اگه ماهیتابه پس لابد میگو الاکلنگه :/.حالا میگن روسیه انفدر سردهاگه میگفتن رو منفی سیه چی میشد:/.میدونین اگه از یه خونه بیشتر از حد معمول دزدی بشه چی میشه؟اور دزد میکنه :|.میدونین چرا قدیما جلوی شیر حموم یه جوراب میذاشتن؟چون اگه کفش میذاشتن آب نمیومد....یه روز یه ماش میره پیش یه نخود بهش میگه تو که انقدر خوب نقاشی میکشی میشه منو بکشی؟بعد نخود ماشه رو میکشه رو شلیک می کنه:)ولی هیچی این نمیشدیه روز یه مردهمیخوره به نردهبر میگرده :]چند تا میم بی نمک:)دقیقا :|من تونستم :)این یه قانون نانوشتس :]بدون شرح...ولی من با کروشه بیشتر مشکل دارم...پ.ن: گفتم که فقط وقتتونو هدر میدین:)</description>
                <category>پرتقالی&quot;</category>
                <author>پرتقالی&quot;</author>
                <pubDate>Sat, 01 May 2021 15:10:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من مانده ام تنهای تنها...</title>
                <link>https://virgool.io/questionanswer/%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-fadwwsqnr2do</link>
                <description>اینم از پرسشنامه دور افتاده رستاکتاب می‌بری تا بخونی یا دفترخط‌دار تا بنویسی؟ عجب سوال سختی! ولی احتمالا کتاب چون سرگرم کننده تره و ممکنه موضوعی برای نوشتن نداشته باشم جز روزمرگی!یک موضوع رو انتخاب کن که توی جزیره اصلا به ذهنت نیاد: چرا هیشکی این لیوانای کوفتی که تو اتاقم تلنبار شده رو بر نمی داره ببره سرجاش :/کاسه می‌بری یا بشقاب؟کاسه ، ممکنه غذام مخلوط آب و ماسه باشه که خب از بشقاب بیرون میریزه!چادر - بدون کفی - می‌بری یا زیرانداز؟زیرانداز میبرم و میرم بالا درخت میخوابم:)بالشت می‌بری یا پتو؟پتو میبرم بالاشو جمع میکنم بشه بالش یه ورشو مینداز زیرم یه ورشو هم میکشم روم:)اسپیکر می‌بری برای آهنگ گوش دادن یا مانیتور برای فیلم دیدن؟عام خب احتمالا اسپیکر ولی یه سوالدقیقا چرا باید تو یه جزیره دور افتاده اینترنت داشته باشم؟ :/چه آلبومی رو به‌عنوان تنها آلبومی که می‌تونی توی جزیره گوش بدی انتخاب می‌کنی؟من تا حالا هیچ آلبومی رو کامل گوش ندادم ولی احتمالا یکی از آلبومای تیلور سوییفت!چه سریالی رو به‌عنوان تنها سریالی که می‌تونی توی جزیره ببری انتخاب می‌کنی؟احتمالا انیمه سریالی ببرم شاید توکیو غول شایدم دفترچه مرگ یا هرچیز دیگه ای...چه مجموعه‌کتابی رو به‌عنوان تنها مجموعه‌ای که می‌تونی توی جزیره ببری انتخاب می‌کنی؟من تقریبا هیچ مجموعه کتابی نخوندم ولی هری پاتر خوبه به نظرم:)می‌ری به جزیره‌ای که خیلی سرده یا جزیره‌ای که خیلی گرمه؟ جزیره خیلی گرم به دلایل متعدد!می‌تونی فقط یا خانواده رو همراه خودت ببری یا دوستات. کدومشونو انتخاب می‌کنی؟دوستام ( حس می کنم بیشتر منو همراهی می کنن در موارد مختلف!)می‌تونی فقط یکی از دوستات رو همراه خودت ببری، اون دوست کیه؟ نمیشناسیش:|حالا اگه ۳ نفر رو بتونی چی؟ نمیشناسیشون :|می‌تونی فقط یکی از اعضای خانواده رو همراه خودت ببری، اون عضو کیه؟ بابامحالا اگه ۳ نفر رو بتونی چی؟ کلا سه نفر دیگه جز من توی خوانوادم هستن ( خواهرم قراره پوستمونو بکنه!)می‌تونی یک گیاه همراه خودت ببری تا اونجا پرورش بدی و تمام مدت می‌تونی از فروارده‌ها یا خود اون گیاه بخوری. اون گیاه چیه؟ توت فرنگی :)می‌تونی یک حیوون انتخاب کنی تا تنها نمونی. حیوونی که انتخاب می‌کنی کیه؟ و چرا اون حیوونو انتخاب می‌کنی؟ اولا که حیوون کی نیست و چیه :/ولی سگ چون به نظرم کمک زیادی میتونه بهم بکنه و وفادار می مونه:)فقط می‌تونی ۳ تا از وسایلت رو ببری. اون وسایل چه وسایلی‌اند؟موبایل ( یه درصد فک کنین نبرم!) ، چراغ قوه ، مسواک :/فقط می‌تونی ۲ دست لباس ببری. دست‌هایی که می‌بری رو توصیف کنتیشرت و شلوارک رنگ روشنشومیز و شلوار رنگ روشن برا این که ممکنه اونجا آدم باشه :|عینک آفتابی می‌بری یا کلاه آفتاب‌گیر؟کلاهکرم‌نرم‌کننده می‌بری یا ضدآفتاب؟ضد آفتاب اونجا نرم کننده میخوام چیکار :|اولین کاری که اون‌جا رسیدی می‌کنی چیه؟نیگاه =\کلا روزات رو چطوری می‌گذرونی؟کتاب و اهنگ و گردش و مکاشفه:)....:)هوس کردم برم...یه جای دور افتاده...بای بای!</description>
                <category>پرتقالی&quot;</category>
                <author>پرتقالی&quot;</author>
                <pubDate>Wed, 28 Apr 2021 10:17:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی نامه شماره دو^^</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41535346/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D9%88-mmimxhrbaqc4</link>
                <description>خب خب سلاممن اومدم فقط یه معرفی کوتاه( به جز پست اول) داشته باشم و برم پی کارم فقط واسه این که بدونین چی باید صدام کنین:)خب منو می تونین مهدا خطاب کنین ( به معنی آرامش شب) ^^من 14 سالمه کلاس نهمم و یزد زندگی می کنم که به رغم هوای گرمش شهر قشنگ و سنتی و باحالیه:)از اونجایی که نمیخوام این پست خالی بمونه یه چند تا عکس از کوچه پس کوچه های یزد میزارم...این عکسا رو یه روز که سوار موتور بودیم و داشتیم تو این کوچه ها گشت میزدیم گرفتم :)یکم ترسناکه :|خب دیگه بیشتر از این دلتونو هوایی نمیکنم:))......فقط قشنگ بود همین!بای بای^^!</description>
                <category>پرتقالی&quot;</category>
                <author>پرتقالی&quot;</author>
                <pubDate>Tue, 27 Apr 2021 13:04:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمی دونم چی بگم !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41535346/%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%DA%86%DB%8C-%D8%A8%DA%AF%D9%85-fujedmxqggoz</link>
                <description>خب در جواب اونایی که بدون تفکر میگن دین اسلام خیلی سختگیرانست و نماز خوندن و روزه گرفتنم کار سختیه و ادم نباید به خاطر خرافات خودشو اذیت کنه(!) و خیلی چیزای دیگه باید بگم که:وقتی آدما میان و برای کم ارزش ترین چیزا بهای بالایی رو در نظر می گیرنوقتی روز به روز به طرز عجیبی قیمت همه چیز داره بالا می کشهوقتی میگن برای رسیدن به خواسته و هدفت تلاش کن وقتی برای نمره اوردن توی امتحانا باید ساعت ها وقت بزاری، خودتو خسته کنی و درس بخونیانتظار دارین برای رسیدن به کمال ، به بهترین مقام ، به عاقبت خیر و بهشت موعود( که خیلی میگن خیالی بیش نیست و انگار تو ان دنیا رها شدن و از نظرشون هرکی به هرکیه!) همینجا بشینین و هرکاری خواستین بکنین و بگین دل باید پاک باشه؟! واقعا با چه منطقی؟هرچیز بهایی داره و هرچی هم که هدف ارزشمند تر باشه بهای سنگین تری براش در نظر گرفته میشه( واسه همین خدا آدمارو امتحان می کنه تا ببینه واقعا بهش ایمان دارن یا نه که باز برا این یه توضیح کوچیکی دارم که اون پایین میگم)وقتی ما میگیم والا ترین هدف رسیدن به رستگاریه پس مسلما بهای بالایی باید بپردازیم( هرچند اونقدرا هم سنگین نیست و برا خودمون بزرگش کردیم!) پی نیایم و واسه هرچیز غر بزنیم و تهش بگیم انسانیت!وقتی فلسفه ی دین اسلام رو درک کنیم میفهمیم تمامش در انسانیت خلاصه میشهولی انسانیت هم فقط یه تیکه از پازل زندگیه باید بگردیم دنبال بقیش همه ی اینا مکملن:)در مورد امتحان شدنوقتی ما آدما سختی می کشیم میگیم خدا این بلارو سرمون اوردهپس داستان کارما و این حرفا چیه ؟!شاید اگه یکم حواسمون به اعمالمون باشه اوضاع زندگیمون خیلی بهتر از این حرفا بشه:)خلاصه که نصیحتی در کار نیست و منم کاری به عقاید دیگران ندارم و خودم رو هم عالم دهر نمی دونمفقط نظرم رو گفتم^^پ.ن1: کلی حرف در این باره میتونه زده بشه ولی اینجا جاش نیست منم چیز زیادی نمی دونم و این به قول حباب فقط یه تلنگر بودپ.ن2: حتی اگه اعتقادی به خدا یا معاد و این حرفا ندارین برا هیجانشم که شده کتاب ان سوی مرگ رو بخونین:)و اگه واقعا یه مستند از این چیزا میخواین برنامه زندگی پس از زندگی شبکه چهار که واقعا برای من تاثیر گذار بودپ.ن3: جدا از همه ی این حرفا امیدوارم حال همه خوب بشه:&quot;حالا همچی بی ربطم نبود:/</description>
                <category>پرتقالی&quot;</category>
                <author>پرتقالی&quot;</author>
                <pubDate>Mon, 26 Apr 2021 19:18:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مینی گزارشی از یک هفته ی معمولی !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41535346/%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-tm7poi3fzv2f</link>
                <description>مثل اینکه اوضاع خیلی خرابه هم برای من و هم برای خیلی های دیگه!میانگین استفاده ی من از موبایل به طور روزانهیعنی این 9 ساعت و نیم گوشی دست گرفتن حداقل برای من خیلی عادی شده (برا هم کلاسیام غیر طبیعی بود یکم!)کمترین استفاده تو این هفتهتازه کمترینش توی این هفته فقط دو ساعت کمتر از میانگین بودهالبته روزایی هم بوده که کمتر از 7 ساعت استفاده کرده باشم که مسلما یا اون روز خیلی سرم شلوغ بوده یا اینترنت در دسترس نداشتم و یا اینکه زیادی داشته بهم خوش می گذشته:)فقط این یکی خیلی برام غیر قابل درک و عجیبه و شک ندارم کار من نبوده احتمالا خود سیستم اون روز به هم ریخته و تو یه اپلیکیشن گیر کرده!به هر حال ممکنه ظاهرا عادی به نظر بیاد ولی بدون شک طبیعی نیستو بین &quot;عادی&quot; و &quot;طبیعی&quot; زمین تا اسمون تفاوت هست!حس می کنم به این نسل بیش از حد داره آسیب وارد میشه هم از طرف خودشون و هم از طرف شرایط ( که خودتون خبر دارین)و چیز عجیب تر اینکه میانگین سن استفاده از تلفن همراه به 11 سال رسیده و این واقعا ترسناکه:) ولی خدایی قراره چند سال دیگه همه قرو قوز باشیم؟ :))مثلا یکی از عوارض بارز استفاده طولانی مدت از موبایل همین خشکی چشمه که من بهش مبتلا شدم و احتمالا خیلیاتونم همین مشکلو دارین که اگه خواستین بیشتر در موردش بدونین حتما یه سرچ بزنینیا مثلا چند تا دیگه از اتفاقاتی که ممکنه پیش بیاد:ضعیف شدن حافظه خمیدگی وحشتناک و غیر قابل بازگشت ستون فقرات ( از همون پیرزنایی که دولا دولا راه میرن^^)کم شدن قدرت بیناییکاهش روابط اجتماعی ( فیک شدن ارتباطارو خوب درک می کنم!)افزایش وزنووو...و البته یه خبر دلهره آور! :اخیرا یک نوجوان در تگزاس با بوی سوختگی از خواب بیدار شد و به دنبال دلیل گشت. گوشی گلکسی s4 او که در زیر بالشت او به دلیل ماندن در حالت سرچ آتش گرفته بود عامل سوختن بالشت و تشک او بود. :)خلاصه اینارو گفتم که بدونین حسابی در خطریم و باید بیشتر مواظب خودمون باشیمهر چند واقعا سخته خصوصا برای کسی که 10 ساعت در روز از موبایل استفاده می کنه!و یه نکته اینکه اگر گوشی سامسونگ دارین و زبانش انگلیسیه میتونین تو بخش digital wellbeing ساعت استفادتون از موبایل رو ببینین ( میدونم که خیلی کامل گفتم ! میتونین برای اطلاعات بیشتر از گوگل کمک بگیرین من از گوشیای دیگه خبر ندارم متاسفانه^^)این فقط یه گزارش معمولی بود و مسلما قرار نبود چیز خاصی توش گفته بشه پس همین قدر کافیهاگر خواستین شماهم یه نگاه بندازین و زمان استفادتون از موبایل رو گزارش بدین :)</description>
                <category>پرتقالی&quot;</category>
                <author>پرتقالی&quot;</author>
                <pubDate>Wed, 21 Apr 2021 11:43:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاسخ به پرسشنامه المسیحیوس</title>
                <link>https://virgool.io/questionanswer/%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%B3-piz3thdnijfb</link>
                <description>هی گایز^^بالاخره وسط کلاسا یه وقت ازاد پیدا کردم -_-و اما جواب من به پرسشنامه مسیحیوس :)آسمون زیبای خونه مادربزرگ:)۱.حال و احوالت تو این چند روز گذشته، چطور بوده؟سردرگمی و آشفتگی به همراه یکم حال خوب:)۲.غذای مورد علاقه‌ت؟خب یکی دو تا که نیستن ولی خانواده ماکارونیارو ترجیح میدم۳.خوراکی مورد علاقه‌ت؟رده ترشک سانان :|۴.نوشیدنی مورد علاقه‌ت؟کاپوچینو و ماسالا( به عنوان نوشیدنی گرم) آب هویج بستنی (به عنوان نوشیدنی سرد)۵.خواننده(ها)ی مورد علاقه‌ت؟در حال حاضر تیلور سوییفت و بیلی آیلیش و البته گاهی وقتا به الک بنجامینم فکر میکنم :/۶.آهنگ(ها)ی مورد علاقه‌ت؟خیلی زیادن ولی...wish i was better و get you the moon از kinaarcade از  Duncan laurenceFairytales از  Alexander RybakWillow و Epiphany از Tylor swiftI love you و lovely از Billie Eilishchanges از xxxtentacian۷.بازیگر(ها) مورد علاقه‌ت؟کریستین استوارت ( یه دونه شخصیشو میخوام :&quot;)زیاد فن بازیگرا نیستم و نمیشناسمشون در کل...۸.فیلم، سریال(ها)ی مورد علاقه‌ت؟برعکس خیلیا که عاشق فیلم و فیلم دیدنن من اینطور نیستم ولی فیلمایی هستن که باهاشون حال کرده باشم...Shutter IslandAll the bright placesUsهرچی فکر میکنم بقیشو یادم نمیاد -_- و البته یه انیمه ی سریالی فوق العاده که چند وقت پیش فصل یکشو تموم کردم : ناکجا اباد موعود۹.نویسنده(ها)ی مورد علاقه‌ت؟پائولو کوئیلو و جی. کی. رولینگ یه جورایی از شخصیت نویسنده داستان شازده کوچولو یعنی همون انتوان دو سنت اگزوپری هم خوشم اومده:)۱۰.کتاب‌(ها)ی مورد علاقه‌ت؟بادبادک بازجز از کلآن سوی مرگیادت باشد و ...کتاب های خیلی زیادی هستن که نخوندم و منتظر یه فرصت مناسبم=(۱۱.اگه بتونی یه آدم معروف بکشی، کیو میکشی؟ترامپ :/۱۲.اگه بتونی یه آدم معروفو زنده کنی، کیو زنده میکنی؟عام شاید خواننده ای مثل ایکس ایکس ایکس تنتاسین یا اون افرادی که خودکشی کردن تا از اون عذاب بعد از خودکشی نجات پیدا کنن :&quot;۱۳.چه چیزیو دوست داری تو ظاهرت عوض کنی؟مماغم ؟ :|۱۴.چه چیزیو دوست داری تو باطنت عوض کنی؟زود عصبانی شدنپیش داوری کردنو خیلی چیزای دیگه که باید تغییرشون بدم:)۱۵.اگه بهت پیشنهاد بازی تو یه فیلم سینمایی با درآمد فوق‌العاده زیاد بدن، درحالی که باید کسیو( هر کی)انتخاب کنی تا تو یه صحنه از فیلم ببوسی؛ چه کسیو انتخاب میکنی؟چرا فکر کردی قراره اعتراف کنم:دی-چرا این لپتاپ کوفتی ایموجی خنده نداره...-۱۶.بدترین موقعیتی که توش ضایع شدی کی بوده؟حافظه ی بنده زیر بار این همه فشار دووم نمیاره :/۱۷.ده‌تا از خواننده‌های مورد علاقه‌ت رو از نزدیک ببینی یا یه نابغه مث بیل گیتس؟از اونجایی که ده تا خواننده مورد علاقه ندارم پس یه نابغه...۱۸.یه آهنگ با یه خواننده خیلی معروف بسازی یا تو یه فیلم هالیوودی بازی کنی؟بازی تو یه فیلم هالیوودی۱۹.یه شاخ مجازی خیلی پولدار بشی که همه‌چیزش دست مردمه یا یه آدم معمولی؟مسلما آدم معمولی۲۰.حستو درمورد کلمه‌های پایین بنویس:کتاب: آگاهی و فراغتدریا: آرامش ساعت: گذر به سرعت برق و بادموسیقی: زندگی با نُت هاخدا: زبان قاصر از وصف او...عشق: از نوع واقعیشتنهایی: زندگی در درونفحش: منزجر کنندهگیم: حسی ندارم بش:/آینده: غیرقابل پیش بینی و دلهره آورگذشته: به پایان رسیده:)حال: دریچه ای رو به فردا۲۱.بیلیونر شدن به قیمت برهنه شدن جلوی دوربین یا کشته شدن بخاطر رهبری یه شورش بزرگ؟مردن قبل از انتخاب...۲۲.حاضری در عوض پول، تا آخر عمرت با کسی باشی که فقط دوستش داری؟(لازم به یادآوریه که دوست داشتن با عشق ورزیدن فرق داره.)بعید میدونم دووم بیارم۲۳.فرض کن تازه امپراطور کل زمین شدی و آدم فضاییا میخوان به زمین حمله بکنن و این وسط هم فقط تو از این حمله خبر داری، حالا یا میتونی به مردم بگی شورش میکنن و میکشنت اما میتونن از دست آدم فضایی‌ها نجات پیدا کنن، یا یواشکی با چندا از سردارات و چند نفر عادی از زمین فرار میکنی؟دلم نمیاد باعث مرگ اون همه آدم بشم پس رسالتم رو به پایان میبرم و مرگ رو ترجیح میدم۲۴.اگه بچه داشته باشی، اسمشو چی میذاری؟(هم اسم پسر بگو هم اسم دختر)پسر : ماهان یا مسیحادختر: مهرو یا دلسا۲۵.همین الان یهو تبدیل به یه پیرمرد/پیرزن نود ساله خیلی پولدار بشی یا یه بچه دو ماهه؟بچه دوماهه ۲۶.دوست داری بزرگ شدی چی کاره بشی؟رواندرمانگر یا روانپزشک۲۷.فک کن قراره تبدیل به یه عروسک بشی، دوست داری اون عروسک چی باشه؟از اون هشت پاهای دورو:از اینا که همه میشناسن:&quot;۲۸.فک کن یه روز از خواب پا شدی و متوجه شدی به جنسی که نیستی(اگه دختری پسر، اگه پسری دختر) تبدیل بشی؛ چیکار میکنی؟ روزتو چجوری میگذرونی؟با شلوارک میرم لب ساحل :|۲۹.اگه بهت بگن پنج ساعت بعد میمیری، چیکار میکنی؟جواب دادن به این سوال خیلی سخته ولی احتمالا ادمایی که دوسشون دارم رو یه دل سیر بغل میکنم و حرفای ناگفته رو میزنم و البته مهم ترین کاری که باید انجام بدم حلالیت طلبیدنه :)۳۰. فرض کن کسی یهو لباتو ببوسه، چیکار میکنی؟الان به مامانم میگم دعوات کنه...تیمام شد ^^</description>
                <category>پرتقالی&quot;</category>
                <author>پرتقالی&quot;</author>
                <pubDate>Mon, 19 Apr 2021 11:56:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این پست صرفا جهت تخلیه ذهن است !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41535346/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D8%B5%D8%B1%D9%81%D8%A7-%D8%AC%D9%87%D8%AA-%D8%AA%D8%AE%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-jtanrd4jonyi</link>
                <description>امید؟...مغزم بدجور درد می کنه و منقبض می شه... سرم پر از همهمه و هیاهو، پر از سر و صدا و فکرای بی ربطه...افکار بی سر و تهی که در عرض چند صدم ثانیه یا شاید کمتر جاشونو به هم میدن و به تدریج ترسناک تر و ازار دهنده تر میشن!بی حوصله ام ! بدنم کوفته شده ، مویرگ هام به هم گره خوردن ، مولکول های قلبم از هم فرو پاشیدن و در جریان خونم محو شدن و حتی روحم ادای پرنده ی دیوونه ای رو در میاره که تصویر خودش در پنجره رو با رقیب اشتباه گرفته و به سمت اون حمله می بره !خستم ! خستم از خونه نشینی، ترس از بیماری، از جون دادن بی وقفه ی آدمهای بی گناه رو تختای بیمارستان ، از بی تفاوتی ما آدمهایی ک اسم خودمون رو انسان گذاشتیم و به دروغ شعار انسانیت سر می دیم! خستم از اخبار و حوادث، از روزای تکراری ، خستم از چرخ زدنای بی دلیل تو فضای مجازی ، از وقت تلف کردن هایی که نه تنها هیچ سودی ندارن بلکه به شدت مخربنخستم از فشارای درسی ، امتحان های پشت سر هم ، از معلم هایی که حتی به اندازه سر سوزن هم دانش اموزا رو درک نمیکنن ، از تقلب ، از درس نخوندن و نمره های آبکی که با چاشنی تند عذاب وجدان همراهَن!خستم از روز هایی که با سرعت برق و باد میگذرن بدون اینکه تجربه کنیم ، بدون اینکه زندگی کنیم...از هیاهو و تند دویدن های بی دلیل خستم . حتی این خستگی ها هم خستم، عصبانیم، آزرده و کلافم ، واقعیت اینه که همه ی ما تظاهر می کنیم . دنیا پر از نقابه ! پر از بوهای گند ، پر از مزه های تلخ، پر از رنگ های تیره و مات... اما هنوز امید هست:)پ.ن1 : به خاطر تلخی نوشته هام ببخشینم...</description>
                <category>پرتقالی&quot;</category>
                <author>پرتقالی&quot;</author>
                <pubDate>Thu, 15 Apr 2021 11:36:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هشتگ خر باشیم !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41535346/%D9%87%D8%B4%D8%AA%DA%AF-%D8%AE%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-bieerhottmec</link>
                <description>خر آبزی!نخست نقلی از قولی بگوییم:ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﺸﺪ ﺧﺮﯼ ﺭﺍ؟ﯾﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﺮﺩ ﺯ ﺗﻦ ﺳﺮﯼ ﺭﺍ؟ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﮐﻢ ﻓﺮﻭﺷﺪ ؟ﯾﺎ ﺑﻬﺮ ﻓﺮﯾﺐ ﺧﻠﻖ ﮐﻮﺷﺪ ؟ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﺭﺷﻮﻩ ﺧﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟ﯾﺎ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﭘﯿﻤﺎﻥ؟ﯾﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺯ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﺮﺩ ﻧﺎﻥ؟ایرج میرزاخر باش که این جماعت از فرط خریهر کو نه خر است کافرش پندارند خیامآیا میدانید؟ ( حالا بدانید)خر نر همون خر خودمونه، خر ماده الاغه که به قول معروف مودبانه ی همون خرهحاصل تولید مثل خر با اسب ماده میشه قاطر و حاصل تولید مثل الاغ با اسب نر میشه یابو!و اما حالا...چرا خر باشیم؟خب با توجه به نقل قول های بالا متوجه شدیم که رشوه و دزدی و کم فروشی و هزاران هزار خلاف دیگه به هیچ وجه در شان جناب خر نیست... و اما دلایل دیگه ای هم وجود داره که با دونستنش ارزو می کنیم ای کاش خر بودیم!حافظه قویالاغ ها حافظه ی بسیار خوبی دارن و هیچ وقت مسیر رفت و برگشت رو فراموش نمی کنن و همچنین می تونن الاغی که 25 سال پیش دیدن رو به یاد بیارن!درس گرفتن از اشتباهاتیک خر هیچ موقع دوبار اشتباهش رو تکرار نمیکنه . اگر پای خر توی چاله ای رفت دیگه دوباره نمیره ، مسیر رو اشتباه رفت دیگه نمیره ، از اشتباهش درس میگیره . خیلی خوبه که ماهم از اشتباهات خودمون درس بگیریماجتماعی بودناون ها موجوداتی اجتماعی هستن. در طبیعت در دسته های چند نفره زندگی میکنن و با هم مهربونن و همدیگه رو تمیز میکنن . اگر خری یک مدت به تنهایی زندگی کنه افسرده میشه( اما یه الاغ تنها میتونه با یه بز زندگی خوبی داشته باشه!)قدرت بدنی و مقاومت بالاهمینطور که همه میدونن خرا برای باربری استفاده میشن چون بسیار مقاوم هستن . نیاز به غذای زیاد ندارن و تقریبا همه چیز خوارن ، از پس همه چیز بر میان و مشکلات رو حل میکنندفاع جوانمردانهبعضیا فکر میکنن خر از اسکولیشه که لگد میزنه . خوب بیایم یکم فکر کنیم اگر چیزی به آهو حمله کنه چه میکنه ؟ معلومه فرار میکنه ولی خر اینطور نیست مثل یه مرد سرجاش میمونه و بعد لگد میزنهگوش های فوق العادهیک الاغ در شرایط بیابانی می تونه صدای یک الاغ دیگه رو از فاصله 95کیلومتری بشنوه. (مامان من صدای منو از تو اشپزخونه نمیشنوه!) شاید به خاطر گوش های بزرگشونه. گوش های بزرگ الاغ ها به خنک نگه داشتن بدنشون در هوای گرم و خشک بیابان کمک میکنه.داشتن رهبری لایق و ایثارگررهبر گله در برابر خطرات همواره مثل یک رهبر عمل می کنه. اون ایستادگی میکنه و با خطر روبرو میشه تا بقیه گله فرصت فرار داشته باشن.تفریحات سالماین حیوانات از غلتیدن روی زمین لذت می برن. این بهترین تفریح اوناست.حفظ پاکیزگیدرست مثل شامپانزه ها و میمون ها، الاغ ها در گله همدیگه رو تیمار می کنن و خودشون رو تمیز نگه می دارن.کلاسِ بالا!در بریتانیا الاغ ها باید پاسپورت داشته باشنیه بیبی خر کیوت^^خر زوجِ مهربان:)پ.ن1: این فقط یه تعدادی از استعداد و توانایی های این حیوونای ناز و گوگوله:)پ.ن2: اگه کسی بهتون گفت خر فکر کنین از خوبیاتون حرف زده^^</description>
                <category>پرتقالی&quot;</category>
                <author>پرتقالی&quot;</author>
                <pubDate>Sun, 11 Apr 2021 12:53:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک عاشقانه ی نا آرام...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41535346/%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D8%A7-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-pqui9osygxqx</link>
                <description>پَس از این همه فِراق که قلب و جان مَرا می دَرید باز آمدی و روبه‌رویم نشستی محبوبِ من!نگاهَت عَجیب حرف داشت...دلت را فهمیدم که پُر بود؛ از این روزگار طاقت فَرسا!سال‌ها پیرتر شده بودی اما هنوز،هَمان شاپرکِ کودکی هایم بودی که روز‌ها خَرامان‌خَرامان به دُنبالت شِتافتم تا به نفَس‌نفَس اُفتادم.دیدگانت که پُر بود از اندوُه تاب را از من گرفت؛دستانم را به سمت سیمای پریشانَت دِراز کردمو دو مُروارید سیاهِ چَشمانت رااز گودی چشمخانه بیرون کشیدم...!تو اما هنوز، خون میگِرییو من اما، تنها دارایی اَم گویِ سفیدِ چشمانت است! که روزها، روبه‌روی آینه یِ کُنجِ اتاقت، جای خالی‌شان در وجودت حِس می‌شود...شب ها به من خیره می‌شوی وهستی ات را قریب می‌دانم. همین که‌ روزهایت در رویَت چهره‌ سرگشتِه من‌‌ می‌گُذرند و‌ من نیز در بهای کار هرروزت شب‌هِنگام به چشمان تو خیره می‌شوم و دهان می‌گُشایممرا بَس است در این دوران جان گُدازِ تنهایی...هنوز هم جایش درد دارد جانم؟!می دانم که روز ها درد میکشی امّاآنقدر هجران مرا دِل‌سَنگ کردکه همین کافیست برایماگر مسبّب ناخوشی‌ات مایه آرامش روزهایَم باشَد...پ.ن، اونقدرا هم خشن نیستما که بخوام این بلارو سر کسی بیارم که دوسش دارم:)</description>
                <category>پرتقالی&quot;</category>
                <author>پرتقالی&quot;</author>
                <pubDate>Thu, 08 Apr 2021 08:31:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید کمی دلهره آور...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41535346/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%87%D8%B1%D9%87-%D8%A2%D9%88%D8%B1-st2gllitqwlz</link>
                <description>داشتم توی فضای مجازی گشت می زدم که چند تا فکت و تئوری جالب دیدم  شاید بتونم بگم رعب آور و ترسناک یا شایدم خنده دار و مسخره بودن ولی حسابی ازشون خوشم اومد:)یکی از روش های شکار گرگ در بین اسکیمو ها این است که  آنها چاقویی خونین را در برف می گذارند، گرگ بوی  آن را حس کرده و خون روی چاقو را مک می زند و زبانش بریده و ندانسته انقدر خون خود را می مکد تا می میرد!(واقعا دردناکه...)افتادن از تخت خواب سبب 1.8 میلیون مراجعات اورژانس و 400 هزار مراجعه به بخش پذیرش بیمارستان ها در هر سال می شود. در هر سال تنها در آمریکا، 450 نفر در اثر افتادن از تخت می میرند!احتمال اینکه باطری گوشیتون منفجر بشه و شما کشته شین(خدایی ناکرده!) بیشتر از اینه که توسط یه حیوون کشته بشین( حتی الان:) )یه تئوری هست راجع به جهان های موازی که میگه همزاد ما شاید جوونتر یا پیرتر از خودمون باشه چون زمان اونا برعکس عمل میکنه، مثلا آینده اونا میتونه گذشته ما باشه و یا برعکس !شاید همه ی ما توی کما باشیم و دنیایی که دور و برمونه ساخته ی ذهنمون باشه( خیلی در این مورد فکر کردم و گاهی وقتا گفتم شاید این فقط یه رویای مشترک باشه و یک روز هممون از خواب بیدار و با جهان جدیدی رو به رو بشیم!)ژاپن قصد دارد به دانشمندان اجازه دهد که موجودی، ترکیبی از انسان و حیوان بسازند! (اگه این اتفاق بیفته باید شاهد موجودات ترسناکی باشیم :| )بر طبق یک باور خرافی در ژاپن، هیچ کس در ژاپن مایل به عکس انداختن سه نفری نیست، بر طبق این باور کسی که بین دو نفر در عکس بایستد، زودتر از همه خواهد مرد:/مردمک چشم در عکس ها به خاطر این قرمز می شود که مردمک در حقیقت یک سوراخ است و نور حاصل از فلش به رگهای خونی پشت مردمک خورده و بارتاب قرمز رنگ آن به لنز دوربین می رسد!به طور متوسط سالانه 100 نفر به دلیل قورت دادن ته خودکار می میرند!( خدا رحم کنه :/ )یک شرکت معروف آدمربایی وجود داره که شما میتونین توش ثبت نام کنین و طی چند هفته بعد ثبت نام، بدون اطلاع ربوده و به گروگان گرفته شین تا تجربه ای ترسناک از یک آدمربایی داشته باشی!( آقا ما رفتیم ثبت نام کنیم...)بسیاری از مردم شتر را کینه ای می دانند اما کینه توز ترین حیوان ببر می باشد. اگر جانداری ببر را اذیت کند، نقشه کشتنش را می کشد و حتی اگر سال ها بعد او را ببیند دخلش را می آورد! (مراقب ببرای زندگیتون باشین ^^)</description>
                <category>پرتقالی&quot;</category>
                <author>پرتقالی&quot;</author>
                <pubDate>Wed, 07 Apr 2021 22:50:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رادیو جیبی یا چی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41535346/%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%88-%D8%AC%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%DB%8C-tmt05gyqz3rg</link>
                <description>خب سلام^^بدون مقدمه میریم سر اصل مطلب....چند وقت پیش یکی از نویسنده هامون یه پستی منتشر کرد با این عنوان https://vrgl.ir/kwsC5 و بعد که دقت کردم دیدم مهارت آنچنان عجیبی ندارم و تنها چیزی که میتونم با شما به اشتراک بزارم معرفی پادکسته که خب خیلیاتون باهاش آشنایی دارین و شاید حتی اطلاعاتتون در این مورد از منم فراتر باشه¯\_(ツ)_/¯ولی باز یه توضیح مختصری میدم و چند تا از پادکستای مورد علاقم رو هم معرفی میکنم:)تابه‌حال در ماشین­تان یا حتی در منزل، حین کار به داستان­های کوتاه رادیویی گوش دادید؟ رادیوهای اینترنتی چطور؟ مثل رادیو چهرازی. اصلاً همان فایل­های صوتی انگلیسی که خیلی­‌ها برای تقویت قدرت شنیداری­‌شان در زبان استفاده می­کنند یا روانشناسی که فایل سخنرانی اساتیدش را در فاصلۀ منزل تا محل کار گوش می­کند. همۀ این فایل­های صوتی امروزه با نام پادکست شناخته می­شوند.پادکست ها برای گذراندن اوقات فراغت، یادگیری و حتی مطالعه( البته به صورت صوتی!) و غیره و غیره گزینه های خوبی هستند . حتماً می­دانید که صدا نسبت به متن چه مزیت‌هایی دارد و گاهی یک جمله که از زبان گوینده و با لحن او به گوش می­رسد، معنای آن را تغییر می‌دهد و از همه مهم­تر تأثیر آن را دوبرابر می‌کند؛ نتیجه‌ای که شاید هیچوقت با نوشتن بدست نیاید.خب حالا بریم ببینیم پادکست دقیقا چی هست...پادکست چیست؟پادکست نوعی رادیو است با این تفاوت که انتخاب موضوع، زمان و سرعت پخش دست خود شنونده است و همینطور امکان اظهار نظر ( همون کامنت خودمون ) نیز برای شما وجود دارد.اگر بخواهیم دقیق‌تر به آن نگاه کنیم، پادکست از نظر لغوی یعنی محتوایی شنیداری که قابل‌حمل است و هرجا که بخواهید می­توانید به آن گوش کنید.پادکست می­تواند گفت‌وگوی صوتی ضبط‌ شده‌ای بین دو یا چند نفر باشد و یا حتی صبحت انفرادی کسی که افکار و تجربیاتش را با دیگران به ‌اشتراک می‌گذارد. موضوع پادکست‌ها نیز محدودیتی ندارد و می‌تواند دربارۀ هر موضوعی باشد که به‌طور خاص درمورد آن صحبت می­کند. در ضمن پادکست می‌­تواند یک قسمتی باشد و یا مجموعه­‌ای از چند قسمت ضبط‌شده که به یک موضوع مشخص می­‌پردازد و طی زمانبندی خاصی ارائه می­‌شود، مثل سریال­های تلویزیونموضوعات پادکست فارسیمسائل اجتماعیجناییفلسفه، دین و مکاتبورزشیتاریخ، افسانه و تمدنکتاب و کتاب‌خوانیزبان­های خارجی و یادگیری آنکسب و کار، کارآفرینی، بازاریابی و استارتاپموسیقیسرگرمی‌های دیجیتال امروزیادبیات، زبان فارسی، شعر و داستانتحلیلی و خبری (موضوعات مختلف)پزشکی، سلامت بدن و روانشناسیداستان­‌گوییهنرهای نمایشی، تصویری و سینماییمباحث علمیطنزکودکرشد و توسعه فردی و بالا بردن کیفیت سبک زندگیگردش و سفر، تفریح و معرفی مکان­های تفریحیگفتگو محور و ... .اپلیکیشن های پادگیراپلیکیشن­های زیادی برای پادکست هست که کار همه آنها یکی است اما امکاناتی که ارائه می­کنند متفاوت هست. بیشتر اپلیکیشن­ها، هم برای نسخه اندورید و هم ios قابل دسترسی است.Castbox (خودم از این یکی استفاده میکنم و عالیه)OvercastPodcast AddictSpotifyاپلیکیشن ایرانی شنوتواپلیکیشن ایرانی ناملیکمعرفی پادکست( اسم راوی رو زیر عکسا نوشتم)رادیو راهدکتر مجتبی شکوریاین پادکست با اختلاف بهترین پادکستی بود که تا به حال گوش دادم و با دیدن نوتیفیکشن انتشار اپیزود جدید توسط مجتبی شکوری روز خوبی برام رقم میخوره و عجیب حال خوب کنه این صدا:)                                           و باید بگم زندگی هنوز قشنگیاشو داره مثلا همین رادیو راه                                                                            خب بهتره خودتون گوش بدین تا با تمام وجودتون حال خوب این پادکست معرکه رو لمس کنین^^پادکست فیکشنامین اردانی و مرضیه صادقیپادکست فیکشن اولین پادکست ترسناک فارسیه و برای بیماران قلبی و افراد زیر 15 سال مناسب نیست             این پادکست بهترین پادکست شناخته شده بین طرفدارای ژانر وحشته مثلا خودم^^ و اگه مثل من کرم داشته باشین نصفه شبا زیر پتو گوش میدینش و از شدت ترس خنده های عصبی میاد سراغتون:)استرینگ کست | string castرضا حریریان و شاهین جوادی نژاداسترینگ کست یه پادکست درباره داستان های واقعی از گوشه های عجیب و غریب علمه!                                           درمورد سیاه چاله ها، سفر به گذشته، آدم فضایی ها، و کلی موضوعات جذاب دیگه درباره زمین، فضا و انسان...                                                                                                                                            من که چیزای خیلی جالبی به واسطه این پادکست فوق العاده یاد گرفتم و امیدوارم شما هم مخاطب این داستان های شنیدنی باشین:)رادیو هیچاحمد فیاضرادیو هیچ و روایت صداهایی که با آنها زندگی می کنیم:)اولین اپیزودی که گوش دادم از همین چنل پادکست بود و از همینجا شدم طرفدار پر و پا قرص احمد فیاض و روایت هاشヾ(＾-＾)ノ                                                                                                                                         و علاوه بر کلمات و صدایی که گوشتون رو نوازش میده میتونین حسابی از موسیقی ها و دیالوگ های بین روایات لذت ببرید و روحتون رو به پرواز وادارید ಥ_ಥپ.ن۱: شماهم اگه میخواین توضیحی اضافه کنین یا پادکست مورد علاقتون رو معرفی کنین منتظر کامنت هاتون هستم رفقا:)پ.ن۲:به بزرگی خودتون ببخشین اگه توضیحاتم یکم چپندر چاره(وی حتی معنی این کلمه را هم نمی داند:/) </description>
                <category>پرتقالی&quot;</category>
                <author>پرتقالی&quot;</author>
                <pubDate>Wed, 07 Apr 2021 12:22:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتاق متروکهٔ ذهن...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41535346/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88%DA%A9%D9%87%D9%94-%D8%B0%D9%87%D9%86-w4jqod7dmyyf</link>
                <description>حتی اگه اخرش یه آدم پیدا شه که دستشو بگیری برسونیش به یه جا و بگیببین! این قلب منه؛ این پله های بغرنج هم میرسه به مغزمشاید فضای ظلمانیش آزارت بده ولی عادت می‌کنیمن این خونه رو تا الان خالی نگهش داشتمچندسالی می‌شد منتظر طالبش بودم ولی کسی نبود:&#x27;)حالا آدمشو پیدا کردم.خود به خود تو این هرج و مرج اسیر کرد دل بی‌صاحاب مارو.می‌تونی تا هروقت که بخوای همین جا بمونی و از حال من باخبر بشیاز هر چی تو مغزم میگذره...حتی اگه این آدم همه حرفای دلتو بدونه(که نمیدونه!)ولی آخرش اون گوشه موشه های مغزت، دقیقا یه جای تاریک، یه درِ بسته وجود داره که کلیدشو گم کردی!اون آدم هیچ وقت پاش به اونجا نمی‌رسه.هیچ وقت اذهان و افکار اون اتاق براش روشن نمیشههمیشه درِ اون اتاق بسته می‌مونه و تار عنکبوت نقطه به نقطه ی اون مکان رعب آور رو تسخیر می‌کنه.اما همیشه آرزو میکنی ای کاش یکی بود،می‌تونست شب و روز رو دنبال اون کلید بگرده و یه خورده اونجا رو گردگیری کنه یخورده اون حرفارو بفهمهو با دیدن اون اتاق مثل بقیه دچار بحران حال بد نشه:&#x27;)پ.ن۱: همونایی رو میگم که از کل زندگیمون مو به مو خبر دارن ولی یه سری چیزا رو نمی تونیم بهشون بگیم یا توضیح بدیم? پ.ن۲:یه متن پر از تناقض</description>
                <category>پرتقالی&quot;</category>
                <author>پرتقالی&quot;</author>
                <pubDate>Sat, 03 Apr 2021 14:59:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول جان رسیدگی کن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41535346/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86-rirg8qx0uslu</link>
                <description>اقا من یه چند روزه از دست این ویرگول اعصاب ندارماخه نمیگن ما بخوایم با نویسنده های قشنگمون اشنا بشیم باید چیکار کنیم (کامنت گذاشتن یه راهشه ولی اخه نمیشه که اون وسطا از طرف ادرس ایمیلش رو درخواست کنیم!)به نظر من باید یه آپشن اضافه کنن که بتونی به نویسنده درخواست بدی. وقتی که قبول کرد(اختیار داره)تا چیزی که میخوای بگی رو فقط خودش ببینه و هروقت دلش خواست جوابتو بدهتا اگه حرفی، سخنی، پیشنهاد یا انتقادی، سوالی چیزی داشتی مجبور نشی کامنت بزاری( هرچند خیلی وقتا کامنت گذاشتن بهتر از پیام دادنه ولی باز هیچ کدوم جای همو نمیگیرن!)نظر شماها چیه در این مورد؟ =(بدون شرح-_-</description>
                <category>پرتقالی&quot;</category>
                <author>پرتقالی&quot;</author>
                <pubDate>Sat, 03 Apr 2021 14:39:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او هم جانباخته حادثه انتظار بود...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41535346/%D8%A7%D9%88-%D9%87%D9%85-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D8%AF%D8%AB%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF-qtxhfwipnf9f</link>
                <description>هزاران بار گفته‌ام و باز رغبت گفتن دارم؛ که بدانیددیدن دختری سوار بر کامیوندر جاده‌ای باریک و پر خطر به دور از تعجب است...!نه حامل سنگ است و نه حامل سیمانبر پشت آن بد قواره ی آهنیزیر پارچه های تکه دوزی شده‌ی کرختکوهی از انتظار انباشته شده...او را درمیان دره های مرتفع، لابه‌لای سنگ‌های لغزان تنها نگذارید!باری سنگین داردو هرآن ممکن‌است؛ شاهد ارتعاش قلب دخترک باشید که می‌لغزد و لرزه می‌اندازد بر آهن‌های زنگ زده و بار سنگین انتظار ناگهان...دوران مغز دختر میچرخاند و میچرخاند ومیچرخاند...وآنوقت است؛که در ژرفای دره ای عمیق،که دلبر قصه با نبودش ساخت؛آهن پاره هایی لا‌به‌لای پوست زخمی دخترک بر جای می مانند.و اینگونه ب پایان می‌رسد داستان راننده‌ای که انتظار بار می زند!پ.ن: خلاصه که آدمارو منتظر نذارین اونا خیلی زود میشکنن:)پ.ن: اگ نمیفهمین منظور نوشتمو اشکالی نداره چون همش خزعبلات نصفه شبیه:/</description>
                <category>پرتقالی&quot;</category>
                <author>پرتقالی&quot;</author>
                <pubDate>Sun, 28 Mar 2021 16:38:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرنده ی ماجراجوی قلبتو دریاب :)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41535346/%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%82%D9%84%D8%A8%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8-c8xt9tinvyic</link>
                <description>شاید از این گنجشک کوچولوها^^همه ی ما ادما در مواجه با موقعیت های جدید و هیجان انگیز حس میکنیم الاناست که قلبمون سقوط کنه و درست بیفته رو کش تنبون مامان دوزمون:)یا حس میکنیم یه مهمون بی حوصله که زیر نور افتاب وایساده و حسابی گرمش شده داره با مشت به در قلبمون میکوبه و ممکنه هر لحظه باعث کنده شدنش بشه!ولی من یه حس دیگه در این مورد دارم که میخوام با شما به اشتراک بزارمش...من فکر میکنم درست پشت قلبت، توی اون قفس استخوونی که اسمشو گذاشتیم قفسه ی سینه یه پرنده ی دلتنگ ماجراجو اشیون داره ولی بال و پرش شکسته و دلش حسااابی هوایی شده...وقتی منی که ما هست با ترس هاش رو به رو میشه؛ چشماش که بیرون میزنه؛ سرش که گیج میره؛ قلبش که تاپ تاپ میزنه و حس میکنه یکی داره مشت به سینش میکوبه، نترسیده!پرنده ی قلبش، همون که اون پشت زندونیه دلش یکم اتفاق میخواد؛ اره دقیقا یه پرنده ی تنوع طلب...اون فقط بال بال میزنه واسه رهایی ولی تو هستی که دلت میلرزه و سرت گیج میرهاما کیه که این حرفارو باور کنه آخه...درست در همون لحظه که حس میکنی ترسیدیپرنده قلبت تاپ تاپ میکنه و می جنگه برای یه تجربه جدید...زندگی منی که ماعه هنوز پر از ترس و تجربه هست؛ فقط کافیه بال های شکسته رو ببندی و بعد رهاش کنی تا بره تو دل ترسهاش...!اینطوری زندگی خیلی شیرین تره:)پ.ن: نگاه شما به ترس و تجربه های جدید چطوره؟ </description>
                <category>پرتقالی&quot;</category>
                <author>پرتقالی&quot;</author>
                <pubDate>Wed, 24 Mar 2021 23:05:43 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>