<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بیگانه.</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_41773771</link>
        <description>بگفت آشفته از مه دور بهتر..</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 21:00:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2582917/avatar/4r4ieZ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بیگانه.</title>
            <link>https://virgool.io/@m_41773771</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من و تنهایی و خیالت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41773771/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%D8%AA-vcciqbw2xt04</link>
                <description>ساعتی هست که تورا بیشتر دوست دارم...همانند اشک هایم که ساعاتی گونه هایم را بیشتر دوست دارند یا لب هابم که گونه هایت را...و قسم به شومی همان لحظه که لبانم را با تردید روی گونه ی مخملت میگذارم و ناپدید میشوی، دلتنگت هستم...دل تنگ طعم نگاهت، دلتنگ بوی تلخت...و دلتنگ سربلندی مغرم...آخر میدانی...مغزم شرمنده ی قلب دیوانه ام می شود هربار تصور تورا به قلبم هدیه میدهد ولی آغوشت را همراه ندارد...بیا و این دلی که تصاحب کردی همراه خود ببر، دیگر تاب نگهداری اش را ندارم...!و حالا دوباره یخ بسته این قلبم و هیچ آفتابی منتظرش نیست...تاریکی با بی رحمی حتی سایه‌ ی کالبد روحم هم از من میگیرد...و باز من میمانم و تنهایی...من میمانم و قلبی شکسته که تکه هایش نفس هایم را زخم میکند...من میمانم و خیالت و ای کاش میدانستی تنها خیالت، به من زندگی ها میدهد...به نفس های سردم که بوی زنده بودن ندارند، رنگ میدهد و مرا وجود میبخشد...تحمل نگه داشتن خود را ندارم، دنده های این پوست استخوان سوار، دیگر از کار افتاده...دوری ات ضعیفم کرد...تمام وزن این پیکر خسته شده قلبی که روی سینه سنگینی میکند...و تو در تمام این قلب ساکنی....پادشاه بی رحم و ظالم سرزمین قلبم!به خودم هم در سرزمینم جایی بده...!</description>
                <category>بیگانه.</category>
                <author>بیگانه.</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jul 2023 20:44:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر غم نبود...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41773771/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%BA%D9%85-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-cfxyyp8ghpu5</link>
                <description>آسمانی خورشیدی و آبی...خنده های از ته دل..هیچ دغدغه ای نبود...هیچ چشم گریانی یا دل شکسته ای پیدا نمیشد و همه خوشحال بودند..چه ظاهر زیبایی..به راستی اگر غم نبود چه میشد؟...اگر کسی گریه نمیکرد، چه کسی هم آغوش باران میشد؟... اگر کسی تنها نمیشد، چه کسی قدر همدم را میدانست؟... درد شیرین دلتنگی، در خانه ی چه کسی را میزد؟...اگر غم نبود، می خواران به چه دل خوش میکردند؟ ...اگر غم نبود، آیا هیچوقت مجنونِ لیلی، مجنون میشد؟...اگر دلتنگی وجود نداشت، کسی تارِ غم رنگ سکوت را به صدا درنمیاورد ..اگر غم نبود، قلم ها تنها می مانند...اگر غم نبود، هیچوقت حس پشیمانی و افسوس نبود و این، تناقض زندگیست...زندگی یعنی حسرت و پشیمانی، یعنی از دست دادن چیزهایی که دوست داریم...تمام ما به دنیا امده ایم تا چیزهایی که دوست داریم را از دست بدهیم..#بیگانه_میم_الف</description>
                <category>بیگانه.</category>
                <author>بیگانه.</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jun 2023 16:42:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراموشی..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41773771/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-t1vz4fwqct1n</link>
                <description>فراموش کردن دست انسان ها نیست، دست آن تکه از مغز است که تو هرگز نمیدانی دقیقا کجاست... سطل زباله خاطرات قدیمی یا قهوه خانه ی افرادی که دوستت داشتند و تو اهمیتی نمیدادی..فراموش کردنن دست انسان ها نیست، اما خیلی جاها له له میزنیم برای فراموش کردن، برای ذره ذره نمردن و رهایی از افکاری که هرچه نباید را به خاطر دارند...تنها افراد خسته مشتاقند فراموش کنند...آنچه را که به یاد آوردنشان مرگ تدریجیست.هرکس فراموش شد، بی اهمیت بود، پس شاید از یاد رفتن خصلت بی اهمیتگان باشد...(کلمه جدید ساختم:/)خیلی از خاطراتی که قابش کرده ای و شب هارا با یادآوری اش زنده کردی، از یاد آنها رفته است، چون برای آنها تنها گذشته ای بود که گذشت، نه حتی لحظه ای لایق یادآوری...شاید فراموش کردن برای تو به معنی رشد باشد ولی برای من طنین انداز غمیست که قلبم را می لرزاند..ترس از فراموش کردن...ترس از فراموش شدن...اما فراموش کردن هم بخشی از این قرن هاست...مردم فراموش میکنند چطور عاشق شوند...چطور بخندند، حتی فراموش میکنند لبخند چه طعمی دارد..رسم بی رحمانه ای است اما شکایت به که ببریم وقتی قاضی، زمانست؟توهم، ماه را بیشتر از همه دوست داشتی و حالا هر شب ماه تورا یاد من میاوردو من، میخواهم مزه ی مهرت را بر دلم فراموش کنم..میخواهم فراموش کنم!اما این ماه با هیچ دستمالی از پنجره ها پاک نمیشود...#بیگانه_میم_الف</description>
                <category>بیگانه.</category>
                <author>بیگانه.</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jun 2023 16:27:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غروب جمعه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41773771/%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-a8c0wieyjgqg</link>
                <description>غروب سردیست..درست مثل سردی دستانت..و وداع قرمز خورشیدی که هرروز سخت است، اما این روز ها سخت تر...جمعه ها بی رحمند...غمی آشنا که نمیتوان دوستش نداشت...آسمان با آن پهناوری ، غروب های جمعه تَنگ تر از تُنگ من است...همان تُنگی که بعد از تو، دریا را بر ماهی های قلبم حرام کرده است...جمعه ها، تلخی نگاه آخرت را زیر زبانم می دوانند، مگر چشمانت فراموش می شوند؟مگر میشود شیرینی لبخندت را از خواب هایم بگیرم؟وقت رفتن، از یکی از همین راه ها رفتی، راه هایی که بسیارند برای رفتن..ولی چرا تمام این راه ها یک طرفه هستند؟ چرا هیچ راهی برای بازگشت نیست؟کجایی؟..غنچه های دلم انتظارت با میکشند..و تو در اغوش گستان هایی...تا سیاهی، ریشه ی غنچه هارا نبلعیده بیا..نور افکن ها به تاریکی پیوستند و رقص خورشید تمام شد...و دوباره ماه تنهاست...تنها با قلبی روشن با نور خورشید...دوباره من ماندمو انتظار...#بیگانه_میم_الف</description>
                <category>بیگانه.</category>
                <author>بیگانه.</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jun 2023 12:47:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من ماندم و خودم</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-ftysgnmucy9n</link>
                <description>گفتی بدون من هم قلبت تپش دارد...درست میگفتی...تپش دارد، اما این تپش کجا و آن تپش کجا...همچو پروانه، خودت آمدی، دست نیافتنی بودنت را به نمایش گذاشتی، و خودت هم رفتی...شدی تمام حواسم، شدی تمام نفس هایم، شدی تمام زندگیم، و بعد رفتی!رفتی و من ماندم و پنجره...من ماندم و قفس و پوزخند دیوار...من ماندم و تکه های شکسته ی قلبم...من ماندم و نزدیکی به دوری تو...من ماندم و یک دریا اشک سرد...من ماندم و یک کوه، غم...من ماندم و یک آسمان بی پناهی...من ماندم و یک عالم تنهایی...میدانی...من ماندم و هیچ...#بیگانه_میم_الفسرشارم از تهی و تمامم تویی... به تماشایت مینشینم که حقا ماه هم تویی...</description>
                <category>بیگانه.</category>
                <author>بیگانه.</author>
                <pubDate>Fri, 09 Jun 2023 19:59:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از زبان شمع...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41773771/%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%85%D8%B9-fpahiupdlcy2</link>
                <description>میسوزی و میسوزم، میگریی و میگریم، تباه میشوی و تمام میشوم...روزهارا به انتظارت لب پنجره، آتش دل زنده نگه میدارم تا بیایی...از پشت شیشه، پروانه هارا میشمارم و هربار، لعنتی به این جهان تیره دل هفت رنگ میفرستم که چطور دل هارا اسیر تنهایی کرده است...آزادی از این جهنم کور و سرد، در یک قدمی ما، پشت مرز دیوار قلب ها انتظارمان را میکشد...دیواری شیشه ای که طعم آزدی عشق را زیرزبانمان می دواند و درآخر با زهرخندی مارا راهی دالان عمیق تنهایمان میکند...و باز شب میرسد...شب هارا دوست دارم چون کنارم هستی...هرچند غمگینی...بعد از یک روز غربت در این شهر آشنا و تحمل نقاب سنگین لبخند، به خانه باز میگردی و من منتظرت هستم تا دوباره شب را غرق اشک کنیم....دوستت دارم!...به اندازه ی تمام نفرتی که به انسان ها داری....دوستت دارم!...به اندازه ی تمام زخم های قلبت...و دوستت دارم به اندازه ی تمام پروانه های دنیا...وجودمان ننگ زمین است...هرکه دورمان می گردد را میسوزانیم و هرآتشی که به پایمان سوخت را غرق میکنیم...تشنه ام...تشنه ی یک لحظه تماشای عاشقانه چرخیدن پروانه ها به دور آتش...چرخیدنی خالی از سقوط و سوختن...توام تشنه ای...تشنه ی دیدارش...و دلتنگی...دلتنگ چشمانش...یادش را در چشمانت می بینم و رد پایش را در قلبت...رد پای زخمی که عشق را خونریزی میکند...هرچه کمتر تشنه تر...این قانون زمین است اما چه کم ها که هلاکت تشنگی را خاموش کردند..چه آتش هایی که با کمترین نفرت، گر گرفتند و چه آتش ها که با کمترین عشقی به خواب رفتند..من هم کم کم به خواب میروم و پروانه ام از نور دورخواهد ماند...سوسوی ضعیفی از وجودم می درخشد و من هم میهمان تاریکی خواهم شد..و تو تازه متوجه من شدی...متوجه عاشقانه کنارت گریستن هایم...متوجه تمام لحظاتی که همراه با قلبت سوختم..حتی تباه شدن هم برای تو زیباتر بود...سوختی و سوختم...گریه کردی و گریه کردم...تباه شدی و تمام شدم...#بیگانه_میم_الف</description>
                <category>بیگانه.</category>
                <author>بیگانه.</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jun 2023 23:16:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرزند باران~</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41773771/%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-fter9e9euhnx</link>
                <description>حس میکنم بیگانه ام...نسبت به همه چیز.. نسبت به این دنیای عجیب...حس میکنم به اینجا تعلق ندارم و از ساکنانش بیزارم..حس میکنم چیزی گم کرده ام که اینجا نیست...چیزی از جنس محبت...شاید آدم فضایی هستم!...آدم فضایی‌ای که به اینجا فرستاده شده تا ماموریتی انجام دهد..تا چیزی رو پیدا کند..اما حافظه ام پاک شده و هیچ نمیدانم دنبال چه هستم...از کی گم شده ام...و چطور گم شده ام که هیچکس دنبالم نیست...کوچه هارا طی میکنم، به دنبال خانه...به دنبال تعلق داشتن...به دنبال خودم...هیچ حس آشنایی در این زمینِ غریب، به مشامم نمیرسد..شاید من از جنس بارانم، همان اشک های سرد آسمان! و از آسمان به زمین افتاده ام، دور از دریا..دور از  خانه...هیچ چیز را نمیشناسم ولی انگار بار ها در زمین زندگی کردم...بار ها با انسان ها خندیدم و بار ها با آنها گریه کردم...بار ها شکست خوردم وبار ها بخشیدم، اما هنوز برایم غریبه اند...شیرینی لبخندهایشان حالا دیگر تلخ شده..حالا دیگر هیچ شیرینی در قلب ها نیست..#بیگانه_میم_الفیخ زده نگاهم و هیچ آفتابی در انتظارم نیست...</description>
                <category>بیگانه.</category>
                <author>بیگانه.</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jun 2023 22:52:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منجلاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41773771/%D9%85%D9%86%D8%AC%D9%84%D8%A7%D8%A8-xkg65kb4jytr</link>
                <description>انسان ها دروغ اند، وجودی نقاب وار که آب و گل‌شان رنگ و بوی غربت دارد و هیچ گاه نمیتوان شناختشان، حتی اگر برادر باشند...میدانید..انسانها حتی خودشان هم از شناخت خودشان عاجزاند...!اما چیزی که در همه ی انسان ها شناخته شدست، کوریست! ..آنها نمیبیند.... نه نگرانی هایتان را..نه لطف هایتان را..نه محبتتان را...و نه حتی وجودتان را...!   و نمیشوند... حرف هایتان را، افکارتان را،و احساساتتان را...  آنها فقط انتخاب میکنند، خودشان را، و مترادف میکنند، تضاد هارا..  انها، لطف را سیاست مینامند و عشق را زلت.... ‌‌و هر کس چشمانش را باز کند اورا افسرده صدا میزنند، فردی سرد شده و یخ زده...اما این یخ نیست، این اتش است! آتشی که دلیل تمام سوختگی هایت است و تو شاید هرگز متوجهش نشی..متوجه این منجلابِ گران، که ان را به اختصار، زندگی مینامند...منجلابِ شعله وری که از ابتدای زندگی درآن فرو میروی و هرلحظه سوختگی ودرد های طاقت فرسایی بر قامتِ روحت میزند ولی تو سر به آسمان میکنی و از بلبل و خورشید و رنگین کمان لذت میبری! و هرکه سر به زیر انداخت و تنِ تا کمر فرورفته ی خود را دید،  افسرده مینامی... و تازه هنگامی که چشمانت زیر گِل میرود، آنگاه به سراب بلبل و پروانه پی میبری!مرگ حق است و البته زیبایی این جهان کرخت، که خفته و بیدار، دچار آن خواهند شد. ولی این تویی که انتخاب میکنی زندگی را چگونه ببینی... منجلابی که هرساله بالاتر میاید تا در اخر نفست را بگیرد، یا بلبل و پروانه ای که به محض گیرکردن دستانت در گِل بر پیشانی ات مینشینند.. و تو فکرمیکنی با تو دوستند و به تو محبت میورزند!...اما هیچ دوستی واقعی نیست، آنها فقط غریبه ای هم سنگر هستند...  #بیگانه_میم_الف</description>
                <category>بیگانه.</category>
                <author>بیگانه.</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jun 2023 14:08:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>