<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کیانا شیرازی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_41958916</link>
        <description>قصه خوب برای بچه های خوب</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 17:36:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2819936/avatar/yzR2xK.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کیانا شیرازی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_41958916</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خیاط دزد و مرد هواس پرت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41958916/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%B7-%D8%AF%D8%B2%D8%AF-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%87%D9%88%D8%A7%D8%B3-%D9%BE%D8%B1%D8%AA-gium9tsez3o5</link>
                <description>خیاطی بود ک در شهر خودش معروف بود وقتی کسی پارچه ای را برای دوخت میبرد او تیکه ای از پارچه را برای خودش میبرد.روزی یک داره واردی پارچه ای داشته که میخواست پیراهن بدوزد از اهالی شهر پرسید آن ها خیاط را بهش معروفی کردن،گفتند او خیاط خوبی است اما یک بدی دارد وقتی پارچه را میبری او تیکه ای از پارچه را میدزد . مرد گفت نه من زرنگ هستم وقتی دارد پارچه را می‌دوزد من کنار او می‌شینم و حواسم را جمع می‌کنم تا تکه‌ای از پارچه را برای خودش بردارد اهالی شهر گفتند او آنقدر زرنگ است و در این کار مهارت دارد  جلوی خودت از پارچه خودت می‌برد که تو نمی‌فهمی مرد گفت نه اگرتکه‌ای از پارچه را برای خودش بردارد من بهترین اسبم را به شما می‌دهم و اگر او این کار را نکرد  بهترین اسب‌تان را به من می‌دهید مرد وارد خیاطی شد مرد خیاط از او احوالپرسی گرمی کرد مرد گفت به او نمی‌خورد اهل دزدی باشد خیاط پارچه را متر کرد و دید از یک پیرهن بیشتر است مرد خیاط آنقدر تعریف‌های خنده‌دار کرد که مرد  حواسش نبود برای چی باید حواسش جمع باشد. خیاط پارچه را تیکه می‌کرد وزیر میزش می ‌انداخت. خیاطو دیگه دیگر چیزی نمی‌گفت مرد می‌گفت باز هم بگو خیلی خوب تعریف می‌کنی خیلی وقت بود انقدر نخندیده بود خیاط  که یواشکی به خودش گفت ای مرد بیچاره مرد می‌دانستی قضیه از چه قرار است به جای خنده،گریه میکردی مرد که می‌گفت باز هم تعریف کن خیاط گفت بس است اگر باز هم تعریف کنم می‌ترسم لباست کوچک شود مرد تازه یادش افتاد باید حواسش باشد تا خیاط از پارچه اش چیزی نبرد . مرد با همین غرور زیادش حالا باید بهترین اسبش را اهالی شهر بدهد 🥺😂باتشکر از شما ک داستان را خوانده آید خیاط دزد و مرد هواس پرت⁦✂️⁩👕</description>
                <category>کیانا شیرازی</category>
                <author>کیانا شیرازی</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jan 2024 09:09:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه های دلنشینن برای کودکان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41958916/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-vdi7nycmoyi5</link>
                <description>مرد بقالی بود که یک طوطی زیبایی در مغازه‌اش داشت طوطی بدنش سبز بود و بال‌هایش رنگارنگ مرد بقال او را خیلی دوست داشت طوطی می‌دانست کمی حرف بزند بنابراین زمانی که مرد بقال مشتری نداشت و مغازه‌اش خلوت بود طوطی سرش را گرم می‌کرد وقتی هم که مشتری به مغزش می‌اومد طوطی چند کلمه‌ای با آن حرف می‌زد مشتری‌ها از دیدن طوطی و حرف زدن او خوششان می‌آمد و همین باعث می‌شد که دلشان بخواهد همیشه از مغازه مرد بقال خرید کنندخلاصه این طوطی هم توجه مشتری‌ها را به مغازه جلب کرده بود و هم مونس و هم صحبت تنهایی مرد بقال بود مرد بقال ظهرها و شب‌ها به خانه‌اش می‌رفت در مغازه‌اش را قفل می‌کردو طوطی همان جا در مغازه‌اش می‌ماند او برای طوطی آب و غذا می‌گذاشت از او خداحافظی می‌کرد و بعد به خانه‌اش می‌رفت یک روز وقتی مرد بقال می‌خواست مغازه را تعطیل کند و به خانه‌اش برود گربه‌ای به مغازه آمد اما مرد بقال متوجه نشد او مثل هر روز در مغازه‌اش را قفل کرد و به خانه رفت وقتی گربه از طوطی که می‌ترسید از دست گربه فرار می‌کرد و و این طرف و اون طرف مغازه هی می‌رفت گربه هم دنبال او می‌دوید ی داشت از دست گربه فرار می‌کرد بال‌هایش به چند شیشه روغن بادام که توی قفس‌های مغازه چیده شده بود درگیر شد شیشه‌ها به زمین افتادند و شکستند ه هر کاری کرد نتوانست طوطی را بگیرد انقدر دنبال او دوید قفس‌های بلند مغازه نشکست تا گربه دستش به او نرسید فردا صبح وقتی مرد بقال در مغازه‌اش را باز کرد گربه از کنار پایش بیرون پرید و رفت مرد بقال وارد مغازه اشرا باز کرد گربه از کنار شیشه‌ها شکسته و روغن ریخته شده و کف مغازه که کثیف شده بود رد شد طوطی تا مرد بقال را دید پایین آمد و رفت دست او نشست مرد بقال به جای اینکه خدا را شکر کند که طوطی‌اش سالم است از اینکه شیشه‌های روغن بادام شکسته شده عصبانی شد او جارو را برداشت و به سر طوطی زد طوطی بیچاره که دید صاحبش عصبانی است سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت بقال انقدر طوطی را زد که تموم پرهای روی سر طوطی ریخت و طوطی کچل شداز اون روز به بعد طوطی غمگین گوشه‌ای نشست و دیگر حتی یک کلمه هم حرف نزد مرد بقال بعد از اینکه عصبانیتش تموم شد و مغازه را تمیز کرد سراغ طوطی رفت او هرچه با طوطی حرف می‌زد طوطی جای جواب او را نمی‌داد مرد بقال با خودش گفت حتماً با من قهر کرده لا بد اموش می‌کند و باز هم حرف می‌زند اما فردا هم طوطی همینطور غمگین گوشه نشست و حرف نزد حتی وقتی مشتری‌ها می‌آمدند و با او حرف می‌زدند طوطی به آن‌ها اهمیت نمی‌دادو جوابشان را نمی‌داد همه از مرد بقال می‌پرسیدند که چرا پرهای تو سر طوطی ریخته و چرا او انقدر غمگین است و حرف نمی‌زند مرد بقال که از کارش خجالت می‌کشید جوابی برای این سوال نداشت چند روز گذشت و حال طوطی تغییر نکرد مرد بقال که نگران حال طوطی بود و از کارش پشیمان شده بود با خودش گفت کاش دستم شکسته بود و این کار را نمی‌کردم چرا حیوان بی‌ زبان را کتک زدم او حیوانی است و چیزی نمی‌فهمد و چون از گربه ترسیده بوده این طرف و اون طرف رفته و شیشه‌ها را شکسته است به خاطر این او را کتک می‌زدم مرد بقال طوطی را توی بغلش می‌گرفت و او را نوازش می‌کرد تا شاید طوطی را او را ببخشد و حرف بزند اما فایده‌ای نداشت او حتی برای خوب شدن طوطی‌اش صدقه هم به فقیرا داد تا او خوب بشود روزی از روزها مرد بقال در مغازه‌اشنشست بود طوطی هم مثل روزهای قبل گوشه‌ای ساکت نشسته بود مردی کچل وارد مغازه شد مرد برای خرید به سمت مرد بقال آمد طوطی با دیدن مشتری که کچل بود بال‌هایش را تکان داد و به او زل زد بعد نوکش را هم از هم باز کرد و گفت ای مرد تو مگر مثل من روغن‌های توی شیشه‌ات را ریختی که صاحبت به سر تو زده و کچل شدی مشتری عصبانی نشود و هیچ وقت حیوان را کتک نزندپایان قصه‌ی طوطی و بقالباتشکر کیانا شیرازی ?⁦❤️⁩</description>
                <category>کیانا شیرازی</category>
                <author>کیانا شیرازی</author>
                <pubDate>Thu, 17 Aug 2023 14:31:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان های پند آموز کهن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41958916/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D8%AF-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2-%DA%A9%D9%87%D9%86-znoqte0lan8q</link>
                <description>خیاطی بود که در شهر خودش معروف بود به اینکه وقتی کسی پارچه‌اش برای دوخت پیش او می‌برد او قسمتی از پارچه را می‌دزدید و برای خودش برمی‌داشت روزی از روزها تازه واردی که به آن شهر آمده بود پارچه‌ای داشت که می‌خواست به خیاط بدهد تا برایش لباس بدوزد  دنبال یک خیاط خوب می‌گشت یکی از اهالی شهر آدرس داد خیاطی را به او معرفی کرد او خیاط خوبی است اما یک بدی دارد و آن این است که از پارچه ات برای خودش می‌دزددمرد گفت وقتی دارد لباسم را می‌دوزد خودم همان جا توی مغازه‌اش می‌شینم تا نتواند این کار را بکند تعدادی از اهالی شهر که آنجا بودند گفتن او انقدر در این کار ماهر است که جلوی خودت از پارچه‌ات می‌دزدد و تو نفهمی مرد گفت نه من آدم زرنگی هستم نمی‌گذارم این کار را بکند اگر او توانست حتی یک وجب از پارچه مرا بدزدد من بهترین اسبم را به شما می‌دهم و اگر من نداشتمو اگر من نذاشتم او این کار را بکند شما یک اسب خوب به من می‌دهید اهالی شهر قبول کردند � پارچه‌اش را زیر بغلش زد و وارد مغازه شد مرد خیاط برای احترام به او بلند شد و سلام و احوالپرسی گرامی با اون کرد مرد از این سلام گرم او خوشحال شد و پیش خودش گفت به قیافه و برخورد گرم و محترمانه او نمی‌خورد که اهل دزدی باشد خلاصه مرد پارچه اش را به خیاط داد خیاط پارچه را نگاه کرد و به مرد گفت اهل کجا هستی من تاحالا ت را ندیدام مرد گفت تازه به این شهر آمده ام شنیدم شما خیاط خوبی هستین گفتم پارچه ام را به شما بدهم خیاط پارچه را متر کرد و دید پارچه از یک پیرهن کمی بیشتر است  مرد که به خودش مغرور بود حواسش را جمع کرد تا خیاط نتواند چیزی از پارچه‌اش را بدزددخیاط اندازه‌های مردو گرفت و در همین حال با او حرف می‌زد حرف‌های خنده‌دار می‌گفت از خاطرات گذشته‌اش تعریف می‌کرد و از هر دری حرف می‌زد مرد با شنیدن خاطرات و حرف های خیاط میخندید و حواسش به کلی از پارچه‌اش پرت شد خیاط هم تکه تکه از پارچه مرد را برمی‌داشتوزیر میز می‌گذاشت خیاط تا ساکت می‌شد مرد همانطوری که می‌خندید می‌گفت باز هم تعریف کن خیلی خوب تعریف می‌کنید دلمم درد گرفت از بس خندیدم خیاط با خودش می‌گفت ای مرد بیچاره تو اگه بفهمی قضیه از چه قرار است به جای خنده گریه میکردی خیاط چند نوبت از پارچه بر برید و زیر میز انداخت مرد که به کلی فراموش بود قرار است  حواسشبه خیاط باشد وقتی دید خیاط ساکت است گفت باز هم از آن خاطره‌های بامزت تعریف کن تا بخندم مدت‌های بعد اینطور نخندیده بودم خیاط که در دلش برای مرد می‌سوخت گفت بس است دیگر اگر باز هم خاطر تعریف کنم می‌ترسملباسات تنگ شود تو باید به حال خودت بخندی نه به داستان من مرد تازه یادش افتاد که قرار بود مراقب باشد خیاط پارچه‌اش را ندزدد اما در آن موقع او فریب خورد بود و خیاط کار خودش را انجام داده بود مرد ناراحت شد که چرا حواسش پرت شده است و هدفش را از آمدن به خیاطی فراموش کرده است او به خاطر غرور بی‌جا و حواس پرتی اش حالا باید بهترین اسبش را به اهالی شهر بدهدپایان قصه ای خیاط دزد و مرد حواس پرت??کیانا شیرازی با تشکر??</description>
                <category>کیانا شیرازی</category>
                <author>کیانا شیرازی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Aug 2023 21:24:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه های دلنشین کلیه و دمنه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_41958916/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D9%88-%D8%AF%D9%85%D9%86%D9%87-gqsyzkkqwoww</link>
                <description>یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچکس نبود??در زمان‌های قدیم در کشور هند یک مرد و یک زن زندگی می‌کردند این خانواده هیچ وقت صاحب فرزند نمی‌شدند برای همین مرد تصمیم گرفت در یک روز صبح او به بازار رفت و یک میمون خرید از آن پس شادی بر خانه حکم فرما شده بودزن و مرد میمون را مثل بچه خودشان دوست داشتند مدت‌ها گذشت تا اینکه مرد و زن صاحب یک بچه شدند و شادی آنها بیشتر شد در یک روز زن برای خرید به میوه به روستا رفت قبل از رفتنش به مرد گفت که هیچ وقت بچه را با میمون تنها نگذارد بعد از گفتن این جمله زن به طرف روستا رفت بعد از رفتن زن مرد مدتی از بچه و میمون مواظبت کرد اما حوصله‌اش سر رفته بود برای همین برای  قدم زدن به بیرون از خانه رفت در راه با چند نفر از دوستانش روبرو شد و گرم صحبت با آنها شد برای همین خیلی دیر به خانه برگشت بعد از گشت چند ساعت زن با یک سبد میوه به خانه برگشت وقتی یک وقتی که وارد شد میمون در حالی که غرق در خون بود به طرف او رفت زن با دیدن او جیغ بلندی کشیدسبد میوه را روی سر میمون انداخت و به سمت اتاق بچه دوید وقتی که به تخت بچه رسید دید که بچه دید بچه به راحتی در تختش خوابیده بدون هیچ زخمی زن از این اتفاق متعجب شد است ناگهان چشمش به یک بدن مار افتاده که بدنش بی جان و شکمش پیله شده بود زنگ دلیل خونی بودن بدن میمون را فهمید که بود به طرف در ورودی خانه دوید در آنجا میمون را دید که بی‌جان روی زمین افتاده بود میمون به خاطر ضربه سختی که به سرش خورده بود مرده بود زن به خاطر اینکه عجولانه تصمیم دست به این کار زد ناراحت بود او با چشمان اشک آلوده خم شد و به میمون نگاه کرد میمون مرده بود.میمون ها و تمام حیوانات مهربان هستن به خوبی باهاشون رفتار کنیدپایان قصه‌ی میمون وفادار??باتشکر ?از شما که داستان من را خوانده ای ⁦?️⁩کیاناشیرازی فرد ?⁦?‍?⁩</description>
                <category>کیانا شیرازی</category>
                <author>کیانا شیرازی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Aug 2023 20:59:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>