<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سارا حسن پور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_42088512</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 16:03:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4895296/avatar/jGgT74.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سارا حسن پور</title>
            <link>https://virgool.io/@m_42088512</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گوریو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42088512/%DA%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%88-ivkvn7z78lbl</link>
                <description>اسم واقعی من را کسی نمی‌داند.هر کس یک چیزی صدایم می‌کند.پیرمرد قصاب می‌گوید: «بیا گربه پشمالو.»دخترک خانه سر کوچه می‌گوید: «پیشی خوشگله.»خانم وسط کوچه وقتی من را در کوچه می بیند از پنجره خانه اش می گوید: « سلام.... خوبی پسرم؟» و وقتی بهش میگم میووووو... می گوید: باشه مامان الان برات میارم...اما یک خانه هست که آنجا اسمم گوریوست.راستش، از همه اسم‌ها بیشتر همین را دوست دارم.یادم می‌آید وقتی کوچک بودم، با مادرم و دو خواهرم در یک مغازه مخروبه متروکه زندگی می‌کردیم، توش پر از اسباب بازی بود اما از نوع اسباب بازی هایی که گربه ها دوست دارند. آدم های کوچه برایمان آب و غذا می آوردند اما مادرمان هم گاهی دنبال غذا می‌رفت و برمی‌گشت؛ گاهی با تکه‌ای ماهی، گاهی استخوان مرغ و گاهی هم با یک تکه گوشت قرمز. یک روز، صاحب آن مغازه پیدایش شد و میخواست مغازه اش را بازسازی کند. اما مهربان بود، با خودش گفت حالا تکلیف این طفلی ها چه میشه؟مادرم گفت کم کم باید آماده رفتن شویم. خواهرهایم با او رفتند، اما من... کنجکاوتر بودم. از درخت ها بالا رفتم، به پشت بام و تراس خانه ها سرک کشیدم، بوی دنیا را شنیدم و همان‌جا فهمیدم دیگر وقتش رسیده.از آن روز، شدم گربه کوچه‌ها.زندگی بدی نبود. یاد گرفتم کدام مغازه‌دار ته مانده ماهی می‌دهد، کدام پیرزن شیر می‌ریزد توی ظرف، کدام بچه دنبال دمم می‌دود. جاهای زیادی می‌روم. این کوچه، آن کوچه، پشت بام‌ها، باغچه‌ها.اما بین همه جاها، یک پنجره هست.یک پنجره روشن، با بوی غذا و صدای آدم‌هایی که آرام حرف می‌زنند.اولین بار فقط برای آب رفتم. هوا گرم بود و زبانم خشک. یک کاسه آب گذاشتند.بار دوم مرغ بود.بار سوم پنیر.بعد فهمیدند چه چیزهایی دوست دارم.من گوشت قرمز نمی‌خورم؛ زیادی سنگین است. اما مرغ؟ عالی‌ست. ماهی؟ شاهکار. شیر و پنیر؟ من را به یاد بچگی و خانواده ام می‌اندازد. ماکارونی هم یک جور غذای عجیبی‌ست که نمی‌دانم چرا این‌قدر دوستش دارم.کم‌کم عادت کردم.روزی یک بار می‌آمدم. بعد شد دو بار. بعضی روزها سه بار.نه همیشه برای غذا.گاهی فقط می‌آمدم بنشینم.کنار آن پنجره.به نور زردش نگاه کنم.به آدم‌هایی که آن طرفش زندگی می‌کنند.گاهی حس می‌کنم آن پنجره هم مرا می‌شناسد. انگار هر وقت می‌رسم، منتظرم بوده.البته من گربه‌ام. باید قلمرویم را حفظ کنم. برای همین گاهی روی شیشه‌اش علامت می‌گذارم. این یعنی:«من اینجا را می‌شناسم. اینجا مال خاطره‌های من است.»شاید آدم‌ها از این کارم خوششان نیاید، ولی چه کنم؟ زبان ما همین است.من جاهای زیادی می‌روم، آدم‌های زیادی می‌بینم، اسم‌های زیادی می‌شنوم.اما وقتی شب می‌شود و باد لای پشمالوها و سبیل هایم می‌پیچد، باز هم مسیر پاهایم مرا به همان پنجره می‌رساند.همان‌جا که با ذوق صدایم می‌زنند:«گوریو... اومدی پسر خوشگل پشمالو!»و من، هر بار وانمود می‌کنم فقط برای غذا آمده‌ام.اما راستش...گاهی برای دلتنگی می‌آیم!</description>
                <category>سارا حسن پور</category>
                <author>سارا حسن پور</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 01:03:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عطش فتح</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42088512/%D8%B9%D8%B7%D8%B4-%D9%81%D8%AA%D8%AD-ddozw37d6ofw</link>
                <description>اولین بار که دیدمش، فکر کردم مثل بقیه است.یکی دیگر از همان آدم‌هایی که چند روزی می‌آیند، حرفی می‌زنند، لبخندی می‌زنند و بعد فراموش می‌شوند. اسمش پویا بود. توی کتابخانه دیدمش. همیشه انگار جایی همان اطراف بود؛ گاهی پشت میز روبه‌رو، گاهی کنار قفسه‌ها، گاهی موقع خروج.کم‌کم فهمیدم دلیلش اتفاقی نیست.هر روز بهانه‌ای برای حرف زدن پیدا می‌کرد. یک روز درباره کتابی که دستم بود، یک روز درباره جزوه‌ها، یک روز فقط برای سلام کردن.من اما هیچ علاقه‌ای نداشتم.چند بار مستقیم گفتم: «دنبال من نباش.»اما دست‌بردار نبود.گاهی فکر می‌کردم این همه سماجت از کجا می‌آید؟ گل می‌آورد، پیام می‌داد، ساعت‌ها منتظر می‌ماند. حتی یک بار زیر باران ایستاده بود فقط برای این که کتابی را که جا گذاشته بودم به من بدهد.راستش، اولش اذیتم می‌کرد.بعد کم‌کم دلم برایش نرم شد.نه چون عاشقش شده بودم؛ بیشتر از روی دلسوزی. حس می‌کردم آدمی که یک سال این‌طور برای بودن کنارم تلاش کرده، شاید واقعاً مرا بخواهد.شاید باید به او فرصت می‌دادم.قبول کردم.یادم هست آن روز چقدر خوشحال شد. انگار چیزی را که سال‌ها دنبالش بوده پیدا کرده باشد.اوایل همه‌چیز آرام بود.پویا مهربان بود. حواسش به من بود. برایم وقت می‌گذاشت. کم‌کم باور کردم شاید اشتباه می‌کردم که این‌همه از او فاصله می‌گرفتم.شاید واقعاً دوستم داشت.شاید می‌شد به او اعتماد کرد.دو ماه طول کشید تا این فکرها در من ریشه بگیرد.اما درست وقتی داشتم به بودنش عادت می‌کردم، تغییر کرد.اول پیام‌ها کوتاه‌تر شد. بعد جواب‌ها دیرتر. بعد حواس‌پرتی‌های عجیب. وقتی باهم بودیم، انگار ذهنش جای دیگری بود.می‌پرسیدم: «چیزی شده؟»می‌گفت: «نه، فقط خسته‌ام.»اما آدم خستگی را می‌شناسد. این خستگی نبود.یک روز در کتابخانه گوشی‌اش کنار من روی میز بود و او رفته بود کتابی را به امانت بگیرد، صفحه روشن شد. اسم دختری آمد؛ پریسا.اول نخواستم چیزی بخوانم. اما چند کلمه کافی بود.همان چند کلمه، تمام آن یک سال را جلوی چشمم خراب کرد.فهمیدم همان‌طور که برای من جنگیده بود، حالا دارد برای یکی دیگر شروع می‌کند.عجیب بود؛ منی که یک سال فرار کرده بودم، حالا درد می‌کشیدم برای از دست دادن کسی که هیچ‌وقت انتخابم نبود.وقتی آمد گوشی را گذاشتم جلویش.رنگش پرید.هیچ توضیحی نخواستم.فقط نگاهش کردم و گفتم: «تو عاشق من نبودی. فقط می‌خواستی ثابت کنی می‌تونی منو به دست بیاری.»چیزی نگفت.و سکوتش، جواب همه چیز بود.رفتم.نه چون دیگر دوستش نداشتم... چون فهمیدم آدمی که این‌قدر برای به‌دست آوردن می‌دود، گاهی آن‌قدر تهی‌ست که نمی‌داند با داشته‌هایش چه کند.بعضی آدم‌ها، درست وقتی دلشان را به تو می‌دهند، تازه دنبال دل دیگری می‌گردند.او یک سال وقتم را گرفت تا باور کنم دوست‌داشتنش واقعی است.و فقط دو ماه کافی بود تا بفهمم بعضی اصرارها، عشق نیستند؛ فقط عطشِ فتح کردن‌اند.بیچاره پریسا...!</description>
                <category>سارا حسن پور</category>
                <author>سارا حسن پور</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 23:53:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرتره ای که نرفت!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42088512/%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%B1%D9%81%D8%AA-duojt0bjydeu</link>
                <description>اولین بار که دیدمش، بیست‌ و سه سالم بود و تازه از دانشکده هنر بیرون آمده بودم؛ با جیب خالی، دست‌های همیشه رنگی، و سری پر از تصویر. اسمش لیلا بود. در کتابخانه دانشکده دیدمش؛ کنار پنجره‌ای که نور عصر روی موهایش می‌افتاد، طوری که انگار خودش بخشی از روشنایی بود.من آن روز دنبال کتابی درباره رامبرانت بودم، اما پیدایش نکردم. عوضش لیلا را پیدا کردم.عاشقش شدم، بی‌هیچ مقدمه‌ای.آن روزها هرچه می‌کشیدم، ردّی از او داشت. انحنای گردن زنی در تابلو، سایه دستی روی دیوار، حتی غروب‌های نارنجی که پشت بام خانه‌ام می‌دیدم، همه بویی از لیلا داشتند. اما عشق من، از آن عشق‌هایی بود که بیشتر در سکوت زندگی می‌کنند تا در کلمات.هیچ‌وقت به او نگفتم.شاید غرور بود، شاید ترس. شاید هم می‌ترسیدم اگر بگویم، این تصویر زیبایی که در ذهنم ساخته بودم فرو بریزد.چند ماه بعد فهمیدم خانواده‌اش از کشور رفته‌اند. بی‌خبر. بی‌خداحافظی.و من ماندم با اتاقی پر از بوم‌های نیمه‌کاره و دلی که انگار کسی رنگش را شسته باشد.سال‌ها گذشت.آدم‌ها ازدواج کردند، بچه دار شدند، پیر شدند، مردند. اما من همان‌طور ماندم؛ تنها، میان رنگ و بوم و سکوت. هیچ‌وقت ازدواج نکردم. هر بار کسی می‌پرسید چرا، می‌خندیدم و می‌گفتم: «وقت نکردم.»دروغ بود.وقت داشتم، دل نداشتم.نقاشی برایم همه‌چیز شد. شهرتی هم پیدا کردم. تابلوهایم در شهرهای مختلف نمایش داده شدند. اما حقیقت این بود که من تمام عمر، یک نفر را در شکل‌ها و حالت‌های مختلف روی بوم آورده بودم؛ انگار هر نقاشی فقط یک نسخه تازه از همان چهره بود.هفتاد و دو ساله بودم که آخرین نمایشگاهم را برگزار کردم.عصر روز سوم، خانم مسنی وارد شد؛ با شالی خاکستری به همراه دختری.وقتی سرش را بالا آورد، نفسم بند آمد.چشم‌ها همان بود.همان آرامش غمگین، همان نگاه دور.برای لحظه‌ای خیال کردم زمان برگشته است.دخترش آرام به یکی از تابلوها نزدیک شد؛ پرتره دختری جوان کنار پنجره.لبخندی زد و گفت: «عجیبه... این دختر خیلی شبیه مادربزرگم توی جوونیشه.»خشکم زد.پرسیدم: «اسم مادربزرگتون... لیلا نبود؟»مادر دختر با تعجب نگاهم کرد. انگار اسم را از تهِ یک چاه قدیمی شنیده باشد.گفت: «چرا... بود.»بعد خندید؛ خنده‌ای آرام و خسته. گفت: «من دختر لیلام.»دنیا برای چند ثانیه ایستاد.فهمیدم آن زن، خودِ لیلا نیست؛ فقط شباهتی از او را با خود آورده، مثل سایه‌ای که از آفتاب قدیمی مانده باشد.گفت مادرش سه سال پیش از دنیا رفته.قبل از رفتنش، همیشه از نقاشی حرف می‌زده. از پسری که هیچ‌وقت چیزی نگفت، اما نگاهش پر از حرف بود.آن شب، برای اولین بار یکی از تابلوهایم را از دیوار پایین آوردم و به دختر لیلا دادم؛ همان پرتره کنار پنجره را. نتوانستم آن را نگه دارم. حس کردم بالاخره باید به جایی برگردد، حتی اگر صاحبش هیچ‌وقت خودش برنگشته باشد.فکر کردم بعضی عشق‌ها برای رسیدن نیستند؛ فقط برای این‌اند که آدم را تا آخر عمر، زنده نگه دارند.و بعضی نقاشی‌ها، تازه وقتی از دستت می‌روند، کامل می‌شوند.</description>
                <category>سارا حسن پور</category>
                <author>سارا حسن پور</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 02:51:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قیمت غرور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42088512/%D9%82%DB%8C%D9%85%D8%AA-%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%B1-ptodpjy1e9zd</link>
                <description>او هر روز صبح با صدای ساعت بیدار می‌شد؛ ساعتی که هیچ‌وقت برایش خبر خوشی نداشت. اتاق کوچکش بوی کتاب و قهوه سرد می‌داد و دیوارهایش پر از کاغذهایی بود که رویشان فرمول‌ها و یادداشت‌های درسی دیده می‌شد. او مدرک کارشناسی ارشد داشت، با نمرات بالا و چند مقاله نیمه‌تمام، اما پشت آن همه موفقیت، یک سؤال ساده مدام تکرار می‌شد: «حالا که چی؟»او به خودش قول داده بود هرگز سراغ کارهای ساده و بی‌ارتباط با تحصیلاتش نرود. فکر می‌کرد سال‌ها درس خواندن، شب‌بیداری‌ها و فشارها نباید در یک شغل معمولی خلاصه شود. از طرفی، گرفتن پول از پدر و مادر برایش مثل یک شکست آرام بود؛ شکست در برابر استقلالی که همیشه از آن حرف می‌زد.اما زندگی بیرون از ذهن او، قوانین خودش را داشت.هفته‌ها به دنبال کارهای مرتبط گشت. رزومه فرستاد، مصاحبه رفت، جواب‌های مبهم شنید: «تجربه بیشتر می‌خوایم»، «اگر نیاز شد باهاتون تماس میگیریم». هر بار که از ساختمان شرکت‌ها بیرون می‌آمد، خیابان شلوغ‌تر و آسمان سنگین‌تر به نظرش می‌رسید. هر بار که گوشی‌اش را باز می‌کرد و استوری‌های هم‌سن‌وسال‌هایش را می‌دید؛ سفر، کافه، کتاب‌های تازه، کلاس‌های جدید، حس می‌کرد از زندگی جا مانده. دلش می‌خواست گاهی بدون حساب‌وکتاب یک کتاب بخرد، در یک کلاس ثبت‌نام کند یا فقط یک عصر را بیرون از خانه بگذراند، بی‌آنکه آخر شب نگران باقی‌مانده حسابش باشد.یک روز در کافه‌ای نشسته بود و به فنجان خالی‌اش خیره شده بود. دوستش تماس گرفت و گفت: «یه کار توی فروشگاه پیدا کردم، بد نیست، موقته.» سکوت کرد. کلمه‌ی «موقتی» برایش شبیه تسلیم بود. گفت: «من برای یه کار موقتی، این همه درس نخوندم.»اما همان شب، وقتی به خانه برگشت، حساب بانکی‌اش را نگاه کرد. عددی کوچک و بی‌رحم. انگار هر روز داشت آرام‌تر نفس می‌کشید. جلوی آینه ایستاد؛ خودش را دید، اما نه آن نسخه‌ای که همیشه در ذهنش ساخته بود.روزها گذشت. غرورش هنوز سر جایش بود، اما حالا با خستگی همراه شده بود. دیگر حتی کتاب خواندن هم برایش مثل فرار نبود. یک شب، مادرش گفت: «ما فقط می‌خوایم حالت خوب باشه، حتی اگه کمکی بخوای…»چیزی در گلویش گیر کرده بود. نه اشک بود، نه حرف؛ بیشتر شبیه یک شکست آرام.صبح روز بعد، برای اولین بار رزومه‌اش را برای یک کار موقت فرستاد. نه چون از رویاهایش دست کشیده بود، بلکه چون فهمیده بود رویاها هم گاهی برای زنده ماندن به زمان نیاز دارند.و آن روز، وقتی از خانه بیرون آمد، آسمان هنوز خاکستری بود؛ اما برای اولین بار، وزنش کمی سبک‌تر شده بود.</description>
                <category>سارا حسن پور</category>
                <author>سارا حسن پور</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 01:53:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جای خالی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42088512/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-q2xttxmw19tp</link>
                <description>رعنا 30 ساله بود و دو سالی بود که جدا از خانواده اش زندگی میکرد. خانه‌اش کوچک بود؛ یک هال باریک، یک آشپزخانه جمع‌وجور و اتاق خوابی که همیشه بوی ملحفه‌های تازه می‌داد، چون رعنا هر سه روز یک بار آن‌ها را می‌شست.اول فقط برای تمیزی بود.بعد برای آرامش.و بعد، برای اینکه مطمئن شود همه‌چیز سر جای خودش است.هر صبح قبل از رفتن به سر کار، لیوان روی میز را دقیقاً وسط زیرلیوانی می‌گذاشت. بالش را صاف می‌کرد. پرده را تا نیمه می‌کشید. و قبل از بستن در، سه بار برمی‌گشت تا نگاه کند چراغ آشپزخانه خاموش است یا نه.یک بار کافی نبود.دو بار هم نه.سه بار عدد امنی بود.شب‌ها که برمی‌گشت، اگر چیزی حتی یک سانتی‌متر جابه‌جا بود، دلش می‌ریخت. یک بار پنجره را باز گذاشته بود و باد، گوشه رومیزی را کج کرده بود. رعنا همان شب تا صبح نخوابید.همکارهایش می‌گفتند زیادی حساس است.مادرش می‌گفت: «باید بیشتر بری بیرون، آدم ببینی.»اما رعنا نمی‌توانست توضیح بدهد مشکل دیدن آدم‌ها نبود؛ مشکل این بود که وقتی برمی‌گشت، خانه بیش از حد ساکت بود.سکوت، مثل آینه، همه‌چیز را به او برمی‌گرداند.صدای نفس خودش.صدای یخچال.صدای تیک‌تاک ساعت.و فکرهایی که تمام نمی‌شدند.کم‌کم کارها بیشتر شدند.قبل خواب باید پنج بار شیر گاز را چک می‌کرد.سه بار پنجره را.چهار بار قفل را.اگر ترتیب به هم می‌خورد، از اول شروع می‌کرد.بعضی شب‌ها ساعت از دو می‌گذشت و او هنوز داشت میان آشپزخانه و در ورودی رفت‌وآمد می‌کرد.یک شب، وقتی داشت برای بار هشتم قفل را می‌چرخاند، ناگهان زنگ خورد.مادرش بود.جواب نداد.می‌خواست اول مطمئن شود قفل بسته است.وقتی بالاخره تماس را جواب داد، مادر با صدایی آرام گفت:«فقط زنگ زدم صداتو بشنوم. سه روزه جواب ندادی.»رعنا خواست چیزی بگوید، اما چشمش رفت سمت میز.لیوان دقیق وسط زیرلیوانی نبود.خشکش زد.یادش نمی‌آمد خودش جابه‌جایش کرده یا نه.تا نیمه شب همان‌جا نشست و به لیوان خیره ماند.صبح، برای اولین بار به سر کار نرفت.فقط روی مبل نشست و به خانه نگاه کرد؛ به بالش صاف، پرده نیمه‌باز، لیوان دقیق، کف زمین تمیز.همه‌چیز کامل بود.و همان لحظه فهمید این همه نظم، این همه کنترل، هیچ‌چیز را پر نکرده.خانه تمیز بود.مرتب بود.امن بود.فقط خالی بود.گوشی‌اش را برداشت تا به مادرش زنگ بزند، اما مکث کرد.چند ثانیه فقط به صفحه نگاه کرد.بعد گوشی را آرام گذاشت کنار خودش.اول باید لیوان را دقیق‌تر وسط زیرلیوانی می‌گذاشت.</description>
                <category>سارا حسن پور</category>
                <author>سارا حسن پور</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 01:18:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو فنجان چای برای هیچ کس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42088512/%D8%AF%D9%88-%D9%81%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86-%DA%86%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%A9%D8%B3-u4swf0bck4tp</link>
                <description>سی ساله شده بودم و هنوز عادت نکرده بودم به صدای خانه.خانه صدا داشت؛ نه از آن صداهای واضح، نه. صداهایی ریز، مثل ترک خوردن چوب، خش‌خش پرده در باد، تق‌تق آرام لوله‌ها. انگار خانه می‌خواست مدام یادم بیندازد که تنها نیستم... یا شاید هستم.هر شب ساعت هشت، برای خودم چای می‌ریختم. دو فنجان.یکی برای خودم، یکی برای کسی که هیچ‌وقت نمی‌آمد.این عادت از سه سال پیش مانده بود؛ از وقتی آرش رفت. نه دعوایی شد، نه خیانتی. فقط یک روز گفت خسته شده و دیگر برنگشت. بعد از آن، آدم‌ها هم یکی‌یکی رفتند؛ دوستانم ازدواج کردند، مهاجرت کردند، یا آن‌قدر در زندگی خودشان غرق شدند که دیگر جایی برای من نماند.من ماندم و این آپارتمان کوچک طبقه چهارم.گاهی ساعت‌ها کنار پنجره می‌نشستم و آدم‌های خیابان را نگاه می‌کردم. زن و مردی که دست هم را گرفته بودند، پیرمردی که برای گربه‌های کوچه غذا می‌گذاشت، دختربچه‌ای که هر روز بادکنک رنگی می‌خرید.زندگی آن پایین جریان داشت.و من انگار پشت شیشه‌ای ضخیم گیر افتاده بودم.یک شب، وقتی داشتم ظرف‌ها را می‌شستم، صدای پا شنیدم.واضح.از اتاق خواب.خشکم زد.گوش دادم. دوباره آمد. آرام. کشیده.با خودم گفتم لابد همسایه بالایی است.اما طبقه بالای من خالی بود.تا صبح چراغ‌ها را روشن گذاشتم.فردا تصمیم گرفتم خانه را عوض کنم. دیگر تحمل این سکوت‌های سنگین و صداهای ناشناس را نداشتم.ولی عجیب بود؛ هر مشاوری که زنگ می‌زدم، می‌گفت: «خانم، این واحد که سه ساله خالیه. مطمئنید آدرس رو درست می‌گید؟»فکر می‌کردم شوخی می‌کنند.شب بعد، دوباره صدای پا آمد.این بار نزدیک‌تر.از راهرو.اسمم را صدا زد.«مریم...»فنجان از دستم افتاد و شکست.نفس نمی‌کشیدم. بدنم یخ کرده بود.هیچ‌کس آنجا نبود.فقط آینه قدی انتهای راهرو.رفتم جلو.صورتم رنگ نداشت. چشم‌هایم گود افتاده بود.پشت سرم سایه‌ای ایستاده بود.برگشتم.هیچ‌کس نبود.اما وقتی دوباره به آینه نگاه کردم، سایه هنوز آنجا بود.برای اولین بار بعد از مدت‌ها، ترسیدم.واقعی ترسیدم.صبح رفتم سراغ پیرزن همسایه طبقه پایین. وقتی در را باز کرد و مرا دید، رنگش پرید.گفت: «تو... هنوز اینجایی؟»گفتم: «منظورتون چیه؟»لب‌هایش لرزید.آرام گفت: «دخترم... سه سال پیش، زمستون... تو همین خونه آتیش‌سوزی شد. یه دختر جوون اونجا مرد. اسمش مریم بود.»خندیدم. گفتم: «نه... من مریمم. من زنده‌ام.»پیرزن فقط نگاهم کرد؛ آن نگاه سنگین، پر از ترحم.وقتی برگشتم خانه، همه‌چیز فرق کرده بود.دیوارها سوخته بودند. پرده‌ها خاکستر شده بودند. بوی دود همه جا بود.و روی میز، دو فنجان چای سرد.یکی برای من.یکی برای کسی که هر شب منتظرش بودم.آن لحظه فهمیدم...تمام این مدت، من منتظر کسی نبودم.من همان کسی بودم که هیچ‌وقت نرسیده بود.و آن خانه، تمام این سال‌ها، فقط داشت مرا نگه می‌داشت؛ مثل آخرین خاطره‌ای که نمی‌خواست بمیرد.اما من...از همان سه سال پیش مرده بودم.و تنهایی، تنها چیزی بود که بعد از مرگ هم رهایم نکرد.</description>
                <category>سارا حسن پور</category>
                <author>سارا حسن پور</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 18:44:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>