<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Nahid Kermani</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_42186732</link>
        <description>Dreamer</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:25:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3383320/avatar/fBrzUw.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Nahid Kermani</title>
            <link>https://virgool.io/@m_42186732</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چهارپایه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42186732/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D9%87-kddtdhyi4sgs</link>
                <description>     نمی‌دانم این کار، منظورم این روایت، چه معنایی می‌تواند داشته باشد اما به گمانم بدم نمی‌اید ان را فارغ از این که چه ارزشی میتواند داشته باشد، به عنوان نوعی اعتراف به خودم تقدیم کنم. به کسی که سالها قلدرمنشانه این اعترافات را از او دریغ کرده بودم.مادر و پدرم یک روز سرد زمستانی وقتی من هشت ساله بودم از هم جدا شدند. پدرم اهل قمار و رفیق‌باز بود و به گمانم، مادرم و من که تنها فرزندش بودم حتی یک‌بار هم تا قبل از روز جدایی به چشمش نیامده بودیم. مادرم چند ماه بعد از جدایی، با مردی از اقوام دور پدری‌اش به نام سعید ازدواج کرد. سعید از ازدواج قبلی‌اش یک دختر و یک پسر شانزده و دوازده ساله داشت. در کار ساخت و ساز بود و به قول مادربزرگم دستش به دهنش می‌رسید!پدرم مدتی بعد، از ازدواج مادرم باخبر شد. یک روز که با دوستم امین از مدرسه برمی‌گشتیم توی  کوچه، پدرم را جلوی خانه مادر و ناپدری‌ام دیدم. سر و وضع اشفته‌ای داشت و با صدای بلند حرف میزد. من همان‌جا ایستادم و جلوتر نرفتم. پدر با لحنی ملتمسانه از مادرم خواهش میکرد که به زندگی‌اش برگردد و قسم می‌خورد همه چیز را جبران خواهد کرد و از این قبیل حرف‌ها، که بیشترش را یادم نیست. اما بعد از اینکه با جواب قاطع مادرم که تهدید میکرد به پلیس زنگ میزند لحن صدایش عوض شد و ناگهان حالت داد و فریاد پیدا کرد. به نظرم امد گریه میکند و در همان حین داد زد که بله مصرف میکنم. از حشیش هم شروع کردم! از باقی ماجرا و حرفها چیز زیادی در خاطرم نمانده جز اینکه همان موقع پشت تیر چراغ برقی خودم را قایم کرده و ارزو میکردم در ان لحظه شهر از مردم خالی شود یا من نامرئی شوم. ناپدری‌ام آدم بدی نبود. مردی بود اهل کار و در قید و بند سنت‌ها و آبروداری و البته بدش نمی‌امد در بین اهالی محل و کسبه، اسم و رسمی بهم بزند. دخترش مریم خیلی زود ازدواج کرد یعنی دیپلم گرفته و نگرفته به عقد پسرعمویش درآمد. پسرش مسعود هم علاقه‌مند به شغل پدرش بود و بیشتر وقتها بعد از مدرسه میتوانستی در بنگاه معاملاتی پدرش پیدایش کنی. هیچ کس در آن خانه با من بدرفتاری نمیکرد و در عین حال از حس صمیمیت و داشتن خانواده‌ی گرم محروم بودم. به نظرم موجود اضافه و عنصر ناهمگون آن جمع بودم که به ناچار چون جای دیگری برای رفتن نداشتم مجبور به ماندن و زیستن در آن خانه بودم.پدرم را بعد از ان روز کذایی تا مدتها ندیدم. بعدها از یکی از بچه‌های محله‌مان شنیدم گرفتار اعتیاد شدید شده و ظاهرا تمام دار و ندارش از جمله ان خانه نقلی که داشتیم را از دست داده بود. در آن روزها تنها دل‌خوشی‌ام درس خواندن و کتاب خواندن در اوقات بیکاری بود. در تمام سالهای تحصیلم دانش‌اموز نمونه بودم و البته که برای کسی مهم نبود. روزهای تولدم می‌امدند و می‌رفتند و من بیشتر از قبل مطمئن میشدم هیچ کس به هیچ کجایش نیست که ان روز تولد من است. با این حال رویدادی مهم را به خاطر می‌اورم که مربوط به سال دوم دبیرستانم است و یکی دو روز بعد از تولدم اتفاق افتاد. آن روز بعد از زنگ آخر و در حالی که کوله‌ام را روی شانه‌ام انداخته و اماده رفتن بودم بهزاد را دیدم که با کیکی در دست وارد کلاس شد. بچه‌ها هورایی کشیدند و شروع به دست زدن کردند. من همچنان متعجب و منتظر ایستاده بودم ببینم چه اتفاقی در حال رخ دادن است. آقای فیضی دبیر ادبیاتمان به یکی از بچه‌ها اشاره کرد در را ببندد و بعد به آرامی جلو آمد و من را بغل کرد و در گوشم گفت تولدت مبارک مرد بزرگ. باورکردنی نبود اما اولین جشن تولد عمرم را در سن شانزده سالگی و در جمعی غیر از خانواده تجربه میکردم. برای اولین بار حس کردم نامرئی نیستم. در تمام این سالها چهره‌ای خونسرد و بی‌اعتنا برای خودم ساخته بودم و حالا اشکهای داغ روی صورتم چیز دیگری میگفتند. این اولین تجربه‌ی نزدیک من به بودن بود.چند روز بعد، در راهروی شلوغ کلاس‌ها بودیم که آقای فیضی دستی روی شانه‌ام زد و با لبخندی گفت: &quot;فرهاد یادته یه بار بهم گفتی کار توی کتابفروشی رو دوست داری؟ هنوزم دوست داری؟&quot;برق توی چشمانم را که دید جوابش را گرفت و ادامه داد: &quot;یکی از دوستام کتابفروشیش نزدیک دانشگاهه. به همکاری نیاز داره که اشنایی خوبی با کتابها و نویسنده ها داشته باشه و طبعی ملایم و شخصیتی آروم داشته باشه. تو اولین کسی بودی که به ذهنم رسیدی...فقط مسیرش ممکنه برات دور باشه. برای سه روز در هفته عصرها فکر میکنی بتونی بری؟&quot;به شکل کم و بیش تحمل ناپذیری حس کردم واجد شرایط هستم. بی لحظه‌ای درنگ، قبول کردم و قول دادم که به درسهایم هم برسم.هفته‌ای سه روز عصرها را در کتابفروشی و در میان بهترین دوستانم از بچگی، یعنی کتابها، می‌گذراندم و عصر دو روز دیگر هفته هم به پرسه زدن در گالری‌‌های هنری میگذشت. تازه مامنی پیدا کرده بودم برای اینکه هر چه کمتر در جایی باشم که از بودن در ان حس اضافی بودن پیدا میکردم. اخر شبها جسما در خانه حضور پیدا میکردم و آن را هم به مطالعه میگذراندم.چند ماه بعد وقتی تقریبا بیشتر از نصف کتابهای موجود در کتابفروشی را خوانده بودم تبدیل شدم به ماشینی برای نظرها و پیشنهادهای حرفه‌ای برای خریداران کتاب. تقریبا هر روز عصر کتابفروشی ما، شلوغترین کتابفروشی ان محدوده بود. رامین دوست اقای فیضی و صاحب کتابفروشی سرخوش از پیشرفت محسوس که به نوعی به حضور من وابسته میدانست پیشنهاد کار در تمام روزهای هفته و با دستمزد بیشتر را داد ولی اقای فیضی متقاعدش کرد که باید برای کنکور بخوانم و از درس و مدرسه هم عقب نمانم. به هر حال رامین حقوقم را افزایش داد که برای من آن روزها دلخوشی بزرگی بود.سال بعد در کنکور رتبه خوبی آوردم. میتوانستم در دانشگاه شهر خودم دانشجو شوم با این حال فرصت را مغتنم شمردم تا به طور کل از این شهر و دیار کوچ کنم و راهم را مستقل کنم. برای همین رشته ادبیات نمایشی دانشگاه شیراز را انتخاب کردم.شبی که آخرین شب حضورم در آن خانه بود حس غریبی داشتم. نه اینکه تا به حال آن را تجربه نکرده باشم، نه اینکه انتظار شادی و یا ذوق آن‌چنانی بابت قبولی‌ام از کسی داشته باشم، که دلم میخواست حداقل یک نفر برای رفتنم از ان خانه احساسی از خودش نشان دهد. درونم آتشی زیر خاکستر شعله می‌کشید اما در ظاهر مثل همیشه خونسرد و بی‌اعتنا به نظر می‌امدم.باید زودتر به اتاق آشفته‌ام سر و سامان میدادم و وسایلم را جمع میکردم. صبح روز بعد ساعت هفت بلیط داشتم. دانه دانه لباس‌های مختصرم را تا کرده و درون چمدان کوچک سرمه‌ای رنگم که چند سال پیش، اسباب بازیهایم را در آن گذاشته و پا به این خانه گذاشته بودم، چیدم. چمدانی بزرگتر هم برای جمع کردن تمامی کتابهایم در نظر گرفته بودم. جنایت و مکافات داستایوفسکی آخرین کتاب بود که به زحمت درون چمدان جا دادم و زیپش را به هر جان کندنی بود بستم. وقتی خیالم از بابت جمع کردن کتابهایم راحت شده و ذهنم منظم‌تر شد، تیغ‌های فرو رفته در روحم و غم‌های مانده در پستو، به تلاطم افتادند تا جایشان را باز کنند. برای همین خوابیدم تا به عمیق‌ترین جای ممکن ته‌نشین شوند. خیره به سقف اتاقم دستم را روی شکمم گذاشته و دراز کشیدم. ساندویچ فلافلی که سرشب خورده بودم بی آنکه هضم شود یک‌جا سر دلم مانده بود و جناغ سینه‌ام را مثل آسانسور بالا و پایین می‌راند. با صدای ناگهانی چیزی، مثل افتادن یک شی سنگین روی سقف اتاقم، بلند شدم.اتاق من با چند پله به پشت‌بام میرسید. دمپایی‌هایم را پوشیدم و در تاریکی خودم را به نزدیکی کولر که صدای ناله‌ای از پشت ان می‌امد رساندم. بچه گربه‌ای بود تنها و ترسیده که در تنگنای ما بین کولر و تیر‌اهن کنارش، گیر افتاده بود. با تمام توانم زور زده و تیرآهن را جابه‌جا کردم تا راه را برای بیرون آمدن موجودی کوچک و بی‌زبان باز کنم. بچه گربه را که حالا آرام شده بود بغل کردم و روی چهارپایه‌ی لقی که کنار کولر بود نشستم. در بغلم فشارش دادم و تا صبح و برآمدن آفتاب روی ان چهارپایه نشستم و گریه کردم.</description>
                <category>Nahid Kermani</category>
                <author>Nahid Kermani</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 16:44:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملالِ لذت‌بخشِ تارکوفسکی؛ یادداشتی شخصی بر فیلم استاکر</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%84%D9%90-%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%90-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D9%88%D9%81%D8%B3%DA%A9%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%A9%D8%B1-wwf6152nbffx</link>
                <description>در روزهای قطعی اینترنت، پناه بردن به آرشیو فیلم‌های دانلود شده یکی از راه‌های نجات بود(هست). آرشیوی که هم فیلم‌های بارها دیده شده و محبوبم مثل ارباب حلقه‌ها را در خودش داشت ، هم فیلم‌هایی که همیشه دیدنشان را به وقتی دیگر موکول کرده بودم.استاکر یکی از همان‌ها بود که دیدنش عقب افتاده بود.اصولا با فیلم‌های کند، تامل‌برانگیز و فلسفی مسئله‌ای ندارم؛ حتی به عکس، از آن‌ها لذت می‌برم. شاید به همین خاطر است که با سینمای کیارستمی، نوری بیلگه جیلان یا جیم جارموش احساس نزدیکی می‌کنم.تارکوفسکی اما جنس دیگری دارد. او تماشاگر را صرفا وارد یک روایت نمی‌کند، بلکه در نوعی ملال و تعلیق غوطه‌ور می‌کند؛ ملالی که خسته کننده است اما به شکل عجیبی رهایت هم نمی‌کند.در استاکر، این ملال به زبان اصلی فیلم تبدیل می‌شود. سفری ظاهراً بیرونی که کم‌کم به سفری درونی بدل می‌شود؛ جایی میان ایمان، شک، ترس و میل. نویسنده و دانشمند، هر کدام به شکلی نماینده‌ی بحران انسان مدرن‌اند، و استاکر انگار آخرین بازمانده‌ی ایمان به چیزی است که نمی‌شود آن را کاملاً توضیح داد.فیلم جواب‌های سرراست نمی‌دهد، اما مدام این پرسش را پیش می‌کشد که آیا انسان واقعاً تابِ روبه‌رو شدن با عمیق‌ترین خواسته‌های خودش را دارد یا نه.در کنار این‌ها، قاب‌های مینیمالیستی و جهان بصری خاص تارکوفسکی، کاملاً در خدمت همین حس تعلیق و راز هستند؛ تصاویری که بیشتر از آن‌که صرفاً زیبا باشند، ماندگارند.این تصویر، یکی از همان قاب‌هاست.</description>
                <category>Nahid Kermani</category>
                <author>Nahid Kermani</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 23:05:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌نویسی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42186732/%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-eqycgaphygtp</link>
                <description>می‌پرسد این روزا می‌نویسی؟ می‌دونی که نوشتن حالت رو بهتر می‌کنه؟می‌گویم نوشتن الان برایم در حکم بیانیه دادن یا ذکر مصیبت است. قصه‌ها در ذهنم نوشته و به آخر نرسیده رها می‌شوند.. درست مثل همین وضعیت تعلیق اینجا. یک روزی فکر می‌کردیم تریبونی دست هر کس داده‌اند و آدم‌ها می‌توانند بدون قضاوت آن‌چه در افکارشان می‌گذرد بیان کنند اما حالا چه؟ حالا که از اساسی‌ترین حقوق‌مان باز مانده‌ایم و به غاری رانده شدیم از که و برای چه کسی حرف بزنیم؟ قصه‌هامان را برای چه کسی بنویسیم؟میخواهم روایت این روزها و قصه‌ی آدم‌های ان را بنویسم ذهنم اما در تاریخ قبل از دی ماه سال گذشته از حرکت ایستاده است. پس بگذار تا برایت هنوز از قصه‌ی روزهایی که به نظر عادی می‌امد روایت کنم. نوشتن از دردها و عجایب روزگار را بگذار برای صندوقچه‌ی خودم بگذارم. بگذار وقتی معادله‌های توی ذهنم حل شد برایت هر چه از این روزها نوشته‌ام بخوانم. الان مثل دونده‌ای روی تردمیل هستم که چشم‌اندازی از دوردست‌های جاده ندارد.</description>
                <category>Nahid Kermani</category>
                <author>Nahid Kermani</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 13:41:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشمک‌زن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42186732/%DA%86%D8%B4%D9%85%DA%A9-%D8%B2%D9%86-fechy10xpapc</link>
                <description>ساعت هفت و پنج دقیقه بود که آلارم گوشی به صدا درآمد. بیدار بودم. فقط بلند شدم و صاف نشستم و آلارم را قطع کردم. برای هفته‌ي پیش رو، از شب قبل به استقبال رفته و تا خود صبح پلک روی هم نذاشته و در حال برنامه‌ریزی بودم که به همه‌ي کارها برسم. برای اول هفته‌ای که تکلیفش با تعطیلی به طور رسمی مشخص نبود، برنامه ریختم که لپ‌تاپ و وسایلم را به کافه ببرم و احتمالا در حین تماشای آدم‌ها پر انرژی‌تر و پر ایده‌تر به کارهایم برسم.در اولین اقدام با آب سرد صورتم را شستم تا پوست و عضله‌های صورتم هم مثل مغزم هوشیار و بیدار شوند. کوکی‌هایی که شب قبل با احتساب دو ساعت بی‌برقی خارج از برنامه و در نتیجه بلاتکلیف همان‌جا ماندن تا وصل شدن برق، چهار ساعتی زمان برده بود تا آماده شوند را توی لانچ باکس صورتی رنگم گذاشتم و همراه با کرم ضدآفتاب و بطری آب توی کیفم جا دادم.با شنیدن صدای نوتیفیکشن رسیدن اسنپ کوله‌ی لپ تاپم را برداشتم و با عجله از خانه بیرون زدم تا یک روز با بهره‌ی فوق معمول داشته باشم.راننده اسنپ مردی جوان بود. سر و ظاهرش یادآور مهمانداران هواپیما بود. پیراهن سفید آستین کوتاه تمیزی پوشیده بود و موهای کوتاه بی‌نهایت مشکی‌اش را به یک سمت شانه کرده و جلوی آن را کمی بالا زده و حالت داده بود. قبل از سوار شدن دیدم که اسپری خوش‌بو کننده‌ای در فضای ماشین می‌زند. هر چند از ظاهرش هم معلوم بود از آن دسته آدمهایست که در تمام عمر هرگز با اهمال نسبت به زیر بغل خود مایه‌ی آزار دیگران نشده‌اند. کولر ماشین را هم که از قبل روشن کرده بود.با رضایت کامل از  سفر کوتاه چند دقیقه‌ایم سر خیابان سید علیخان پیاده شدم. تازگی‌ها کافه‌ای در این حوالی کشف کرده‌ام. فضای داخلش شبیه ساختمان نیمه‌کاره‌ای است که سعی کرده با نصب تابلو و صندلی‌هایی نوستالژی نشان دهد زندگی در ان جاری است اما خبری از زرق و برق نیست. به هر حال برای من فضای دنجش و میز و صندلی‌های بزرگی که به نوعی مناسب فضای کار اشتراکی است نکته‌ی حائز اهمیتی بود.جلوی در کافه، تقریبا مقابلش، مردی لاغر اندام با قدی نسبتا بلند و موهای جوگندمی ایستاده و با بی‌خیالی مشهودی سیگار می‌کشید. چهره‌اش از آن مدل چهره‌هایی بود که حس میکردی آشناست و قبلا جایی دیده‌ای و در عین حال بعید بود بعد از یک بار دیدن هم تصویرش از ذهنت پاک شود. موهایش طوری بود که باید حتما به آرایشگاه می‌رفت. تی‌شرت شیری رنگ نسبتا گشادی به تن داشت با شلوار کتان قهوه‌ای رنگی که آشکارا بارها شسته شده بود و قدش کمی آب رفته بود. اسنیکرزهای سفید و نویی به پا داشت که با باقی لباس‌هایش هیچ تناسبی نداشت. در عالم خودش سیر می‌کرد و گویا متوجه نبود که یک نفر چند ثانیه‌ایست ایستاده و محو تماشای او شده است.وارد کافه شدم. دنج‌ترین میز را انتخاب کردم و پشت آن نشستم. کمی بعد دخترک با مینی اسکارف توری سفید و پیشبند باریستایی سرمه‌ای رنگی که عکسی از تن‌تن در حال نوشیدن قهوه روی آن بود، همراه با منویی در دست و لبخندی بر لب، سراغ میزم آمد. سعی کرد خیلی با انرژی از من بپرسد که چه سفارشی دارم. هر چند خمیازه‌‌ی موقع آمدنش که سعی کرد خیلی خانمانه و با دهان بسته باشد از نظرم پنهان نماند، چون لرزش پره‌های بینی‌اش او را لو داد. قهوه دمی سفارش دادم و بهش اطمینان دادم که اگر چیز دیگری لازم داشتم حتما سفارش می‌دهم.لپ‌تاپم را روشن کردم و یکراست به سراغ پروژه آخری که تمام شدنش طلسم شده بود رفتم. با کارفرمای ایرادگیر پروژه‌ی جدید، چند روز گذشته در اضطرابی تمام عیار گذشته بود و حالا سعی داشتم هر چه زودتر پرونده‌ی این کار را ببندم، ضمن اینکه تمرین‌های دوره آناتومی هم مانده بود و باید زودتر خودم را به کلاس می‌رساندم. بنابر یادداشت‌های روزانه‌ام در بهاری که گذشت تقریبا هر هفته یک طرح زده بودم که آخری‌اش که مربوط به کیارستمی عزیزم بود را بیشتر از همه دوست داشتم و حالا دو ماهی میشد که فقط به، به خاطر سپردن و یادگیری و تا حدودی تمرین میرسیدم و نه خلق کردن اثری.در عین حال که به ان طراح مشهور مجله‌ی نیویورکر فکر میکردم که چطور فقط دست به کار میشد و طرح‌ها را با الهام از جزئیات پیرامونش در حین انجام، تغییر و شاخ و برگش را بسط میداد در ذهنم بارها و بارها طرح اجرا شده را تغییر دادم. تازه لوگو هم مانده بود. کاش می‌فهمیدم چرا همه‌ی کارفرماها لوگوی بزرگ دوست دارند. انگار قرار است با آن دنیا را نجات دهند.سرم را بالا آوردم تا کمی گردنم را تکان دهم. دختری که پشت میز کنار پنجره نشسته بود جوری با قاشق محتویات لیوانش را هم می‌زد که به نظرم راستی راستی داشت دنبال چیزی در آن می‌گشت. لپ‌تاپ جلویش روشن بود اما بیشتر از آن سرگرم موبایلش بود و هر از گاهی نیم نگاهی به صفحه لپ‌تاپش می‌انداخت.یک فنجان قهوه دیگر سفارش دادم و نشستم به تماشای باریستا و یکی دو نفر دیگه که آن سمت کافه مشغول کار بودند. دختری در میز هم‌ردیف من و با فاصله‌ی دو صندلی آن طرف‌تر نشسته بود و با توجه به مقالاتی که روی صفحه لپ‌تاپش باز بود می‌شد حدس زد باید سر و کارش با  بیمار باشد و احتمالا پزشک باشد. چنان تخصصی راجع به طعم قهوه و تست بیکن بوقلمونی که برایش آورده بودند نظر میداد و با دخترک باریستا گپ میزد که دلم میخواست بهش پیشنهاد بدهم که برای تخصص، رشته‌ی چاشنی و مزه‌شناسی را انتخاب کند.هنوز دومین فنجان قهوه‌ام را تا آخر نخورده بودم که همان مردی که جلوی کافه دیده بودمش وارد شد. همچنان که در کافه قدم برمیداشت، پاکت سیگارش را در جیب شلوارش گذاشت و میزی را انتخاب کرد که درست روبروی من قرار داشت. بعد با چهره‌ای خنثی و به شیوه‌ای که انگار دارد فاصله‌ی دقیق چیزی را تعیین می‌کند، دست به کار شد و بارها صندلی خودش را عقب و جلو کشید بالاخره با فاصله‌ای که به نظرش درست می‌امد، نشیمنگاهش را روی صندلی گذاشت. چند لحظه بعد دخترک یک سرویس چای به همراه کیک برایش آورد. به گمانم مشتری با سابقه‌ی آنجا بود. از چهره و ظاهرش نمیشد حدسی در مورد شغلش و دیگر امور زد. چند ثانیه بعد و درست زمانی که داشت چاییش را توی فنجان می‌ریخت مچم را گرفت و فهمید که بهش زل زده‌ام. با چشمان درشت خاکستری‌اش که انحراف کمی داشتند نگاهی به من انداخت و ناگهان لبخندی روی چهره‌ی درک ناپذیرش نقش بست. من هم در پاسخ لبخندی بر لب آوردم که احتمالا به اندازه‌ی لبخند او خاص نبود.بعد سرش را کمی جلو آورد و گفت: &quot;می‌دونی چرا همه چیز انقدر شلوغ و بی سر و صداست؟ چون هیچکی بلد نیس به صندلیش درست تکیه بده!&quot;در حالی که هنوز لبخندم را حفظ کرده بودم سری به نشانه‌ی تایید حرفش تکان دادم اما چیزی نگفتم.مرد ادامه داد: &quot;همه عجله دارن زودتر برن مرحله‌ی بعد. انگار که اگه یه سی ثانیه نفس بکشن، دنیا از کار می‌افته.&quot;این بار پرسیدم:&quot; شما عجله ندارین؟&quot;مرد سری تکان داد و گفت: &quot;نه. عجله همیشه مال کساییه که فکر میکنن خیلی عقب‌ان. من هیچوقت حس نکردم از کسی عقبم...حتی وقتی همه جلوتر بودن.&quot;دستم را از زیر چانه‌ام برداشتم. کمی به صرافت افتادم که حالت نشستنم را تغییر دهم و قدری پشتم را صاف کردم.مرد در حالی که کیک شکلاتی‌اش را با اشتها می‌خورد گفت:&quot; ولی به نظرم تو جزء اونایی هستی که میتونی درست بشینی حتی وقتی هنوز صندلیتو پیدا نکردی&quot;سعی کردم لبخندم را جمع و جورتر کنم و ذوقم را پنهان کنم ولی خوب موفق نبودم چون جمله‌اش جوری بود که انگار دست دراز کرده باشد و آن را از لایه‌های زیرین فکرم بیرون کشیده باشد.نفس کوتاهی کشیدم. پایم را روی آن یکی پایم انداختم و آرام پرسیدم:&quot;از کجا... یعنی چطور اینو میگین؟&quot;مرد به آرامی فنجان چایش را تا ته سر کشید و گفت:&quot;نمیدونم ولی از نگاهت به مانیتور و درگیری ذهنت که مشخصه، فکر کنم دنبال چیزی هستی که باید بشه، نه چیزی که بقیه می‌خوان.&quot;جالب بود ولی مردی که ظاهر عجیب و ساده‌ای داشت، چیزی را میگفت که حتی خودم هم بلند بلند به زبان نیاورده بودم و در عین حال جمله‌اش را طوری بیان کرده بود که نشان دهد خود را علامه‌ی دهر نمی‌پندارد بلکه صرفا آدمی است که به جزئیات دقت می‌کند و با بررسی شواهد، نظرش را به طور احتمالی بیان می‌کند.به آرامی بلند شد و در حالی که کیف پولش را در می‌اورد و مهیای رفتن بود گفت: &quot;خوبه بعضی وقتا آدم اینو یادش بمونه.&quot;پرسیدم: چی رو؟لبخندی زد و گفت: &quot;همین که لازم نیس همیشه همه چی همونی باشه که بقیه میخوان.&quot;بعد دستی به نشانه‌ی خداحافظی تکان داد و رفت. من هم کمی نیم‌خیز شدم و جوابش را دادم.بعد از رفتنش تازه فهمیدم که دختری که به نظرم پزشکی میخواند رفته است و من متوجه رفتنش نشده بودم و هنوز نیمی از قهوهام مانده است. از توی کیفم ظرف کوکی‌هایی که دیشب درست کرده بودم را درآوردم تا با قهوه‌ی سردم بخورم.از سایه‌ی طلایی خورشید که کم‌کم تمام تن خیابان را در بر می‌گرفت معلوم بود که دیگر ظهر شده است. نشانگر روی لپ‌تاپم مثل چراغی خسته که مدام چشمک میزند، می‌لرزید. لپ‌تاپم را همان‌طور بستم و توی کوله‌ام گذاشتم و بلند شدم.  </description>
                <category>Nahid Kermani</category>
                <author>Nahid Kermani</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 13:21:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جان مریم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42186732/%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85-vmk1ssxgh7oz</link>
                <description>وقتی کلاس چهارم بودم با روحیه‌ی هنری تمام و کمال عضو گروه موسیقی مدرسه بودم. روزهای زوج بعد از مدرسه تمرین آواز داشتیم. وقتی زنگ آخر را می‌زدند و تمام دخترهای دبستان فرهنگ، با هل دادن و تنه زدن راهشان را برای خروج سریعتر از مدرسه باز میکردند ما پنج نفر یعنی من و بهار و شیدا و ریحان و مریم به همراه خانم سروری معلممان در کلاس می‌ماندیم و بعد از ارام شدن سر و صداها و خالی شدن مدرسه تمرینمان را شروع میکردیم. به سفارش مدیر مدرسه قرار شده بود برای جشنواره‌ي دانش‌اموزی دهه فجر هم ما نماینده‌ي گروه سرود مدرسه باشیم.خانم سروری زن جوانی بی اندازه مهربان بود که تازه یک سال بود به مدرسه‌ی ما آمده بود و در این مدت کم، حسابی در دل مدیر و عوامل مدرسه و بچه‌ها جایش را باز کرده بود. آدمی خلاق و بی نهایت فعال و همراه و رفیق با بچه‌ها و در یک کلام آدمی بسیار به یاد ماندنی. در اینجا قصد ندارم از شایستگی‌ها و فضیلت‌های بسیار او یاد کنم، فقط این را بگویم که دانش‌اموز سمپادی بوده و در المپیاد دانشجویی هم رتبه اول کشوری را کسب کرده بود و مدرس برتر صداسازی و آواز بود. همچنین همه می‌دانستند که با عزت و احترام از او دعوت شده بود به عنوان داور مسابقات علمی دانش‌اموزی سال گذشته حضور داشته باشد. خانم سروری در ابتدای سال به طور هوشمندانه‌ای استعداد و علایق بچه‌های کلاس را کشف کرده و هر کدام را در جهت درست هدایت کرده بود. همگی ما به او احترام می‌گذاشتیم و دوستش داشتیم و ناگفته نماند که رقابتی زیر پوستی برای جلب توجه بیشتر بین ما در جریان بود.هنوز هم میتوانم در چشم بر هم زدنی سر و ظاهری که در ان سال داشت را به یاد بیاورم. او میانه بالا بود و اندام متوازنی داشت. موی مشکی و لختی داشت که از زیر مقنعه‌اش میزد بیرون و روی پیشانی کوتاهش می‌ریخت. ابروان کشیده‌ی باریکی برای سایه‌بانی چشمهای میشی رنگش داشت و بینی عقابی باریکی که صورتش را بامزه و دوست داشتنی کرده بود. در کنار اینها صدای مخملی‌ای که شما را به یاد لالایی خواندن مادرها می‌اندازد را اضافه کنید. بعدتر کشف کردیم که اسم کوچکش محبوبه است و از کشف بزرگمان خوشحال بودیم.من و شیدا همسایه بودیم و اغلب بعد از تمام شدن تمرین و بیرون آمدن از کلاس، راهمان را به سمت پارکی که روبروی بلوارمان قرار داشت کج میکردیم و دقایقی هم به بازیگوشی روی تاب و سرسره و اگر پیرزن یا پیرمردی هم مزاحممان نبود روی اسباب ورزشی می‌گذراندیم و پیه‌ي دعواهای پدر و مادرمان را برای دیر رفتن به خانه به تنمان می مالیدیم. یادم می‌اید یکی از همین روزها در حالی که با شیدا از روی فواره‌ي اب کوچک پارک می‌پریدیم، خانم سروری مچمان را گرفت. آن روز با ماشینش از ان سمت میرفت که ما را دید. بعد ازمان قول گرفت که بلافاصله بعد از تمرین باید به خانه برگردیم و گرنه حتما خواهد فهمید و آن وقت کلاهمان توی هم خواهد رفت. خانم سروری همیشه با ما مثل آدم بزرگها رفتار میکرد و همین باعث میشد حرفهایش را جدی‌تر بگیریم و در پاسخ، ما هم بالغانه رفتار کنیم.بعد از ظهرهایی که تمرین موسیقی داشتیم ما یک مشت بچه‌ی پر سر و صدای خسته و نق نقو بودیم با هیجان و انرژی‌ای که باید هر طور بود تخلیه میشد. همیشه هم سر اینکه کداممان وسط بنشینیم که بیشتر توی چشم باشیم دعوا داشتیم. مریم اما از بین ما آرام بود. همیشه‌ي خدا هم سردش بود و کنار بخاری می‌نشست با این حال وقتی دست‌هایش را میگرفتی مثل یک گلوله‌ی برفی سرد بود. بیشتر وقتها رنگ پریده بود و گاهی سرفه‌های زیادی میکرد که ربطش می‌داد به سرماخوردگی‌اش. خانم سروری سعی میکرد با همه‌ي ما با عدالت رفتار کند ولی ما می‌فهمیدیم که مریم نورچشمی‌اش است و هوایش را بیشتر از ما دارد.بعد از اینکه جای مریم را درست می‌کرد و مطمئن از اینکه دمای کلاس مناسب حال مریم است روی صندلیش که وسط کلاس و نزدیک ما گذاشته بود می‌نشست و با صدای نازک اما اهنگینش کلاس شروع میشد.بعد از تمرین می‌رسیدیم به قسمت مورد علاقه، یعنی وقتی که خانم سروری دقایقی از خاطرات کودکی و دوران مدرسه‌اش برایمان حرف می‌زد. ان وقت ما ساکت می‌نشستیم و با شور و شوقی کاستی ناپذیر به ان گوش می‌سپردیم. داستان روزهایی که تابستانها توی روستای پدری‌اش که روستایی سرسبز و بکر در دل کوه بوده با مادربزرگ خوش صدایش سر زمین کاشت توت فرنگی میرفته و آواز میخوانده‌اند. و ماجرای مردی در روستایشان که قدی کوتاه و اندامی زمخت و چهره‌ای عجیب و ناقص‌الخلقه داشته و اوایل همه از او می‌ترسیده‌اند ولی بعدها فهمیده‌اند چه مرد بزرگی است. او با چهره‌ای که همیشه در سرما و گرما می‌پوشانده محبوب دل اهالی روستا شده بوده است. هر بار حکایت یکی از پهلوانی‌هایش را برایمان تعریف می‌کرد و ابعادش را طوری شاخ و برگ میداد که میتوانستی ان را حتی با خودت همه جا ببری. مثلا همچنان که در وان حمام نشسته بودی و به قطرات ابی که از دوش می‌چکید نگاه می‌کردی، می‌توانستی آن دشت و مزرعه‌ی رویایی و ان مرد عجیب‌الخلقه را تصور کنی.سه ماه از سال گذشته بود و ما به نقشه‌ی جغرافیایی روستای پدری خانم سروری اشراف کامل پیدا کرده بودیم و شنیدن خاطرات خانم سروری بعد از کلاس، دلخوشی ان روزهایمان شده بود. تنها شخصیت مریم به عنوان عضوی از گروه کوچک آوازمان، هنوز برایم مثل یک راز باقی مانده بود. بهتر است بگویم تا جایی که یادم می‌اید در تمام زندگی‌ام، مریم تنها دختری بود که در همان نگاه اول با زیبایی بی نهایتش چشمت را برای لحظاتی خیره نگه میداشت و بعد آن چیزی که توی چشمهایش بود، نمیدانم شاید یک راز، نمی‌گذاشت نگاهت را ادامه دهی و به ناچار نگاهت را مثل برق زده‌ها سریع برمیگرفتی. از وقتی یادم می‌اید بیمار به نظر می‌رسید ولی همیشه تمیز و مرتب بود. صدایش نازک بود ولی نه از نوع لوسش، از ان جنس صداهایی که وقتی میخواند بقیه‌مان ناخودآگاه صدایمان را پایین‌تر می‌اوردیم.برای روز جشن قرار بود اهنگ قهر و آشتی را اجرا کنیم و باید همخوانی را تمرین میکردیم. پدر بهار مدرس پیانو بود و توی خانه به بهار هم درس میداد. خانم سروری بعد از فهمیدن این موضوع از بهار خواسته بود حسابی تمرین کند و خودش موقع اجرا پشت پیانو بنشیند.بعد از ظهری در دی ماه بود که سر کلاس نشسته و منتظر خانم سروری بودیم. پدر مریم را دیدیم که توی راهرو با خانم سروری حرف میزند. مریم دو سه جلسه‌ای بود که در کلاس بعد از ظهرها شرکت نمیکرد و حتی کلاسهای مدرسه را هم یک خط در میان می‌امد. به وضوح دیده بودیم که لاغرتر شده و زیر چشمانش گود رفته و رنگ پریده‌تر به نظر میرسد. حتی به سختی راه می‌رفت. ما فکر میکردیم همان سرماخوردگی همیشگی‌اش در طول سال است و از انجا که از محبت ها و توجه‌های خانم سروری به او دل خوشی نداشتیم خیلی پیگیر حالش نمیشدیم که بیشتر از این لوس نشود.یادم می‌اید یک هفته بعد، در یک روز سرد زمستانی سر کلاس نشسته بودیم و این بار همه می‌لرزیدیم، اما مریم نبود. ان روز هوا عجیب ساکت بود مثل وقتهایی که برف میخواهد ببارد ولی هنوز تردید دارد. خانم سروری با چند دقیقه تاخیر سر کلاس حاضر شد. وقتی هم امد چشمانش قرمز بود. کلاس غرق در سکوت بود. سکوتی از جنس خاموشی یک سالن تئاتر که نور چراغهایش پیش از شروع نمایش ارام ارام خاموش میشود.خانم سروری بعد از چند دقیقه سکوت جانفرسا نگاه خیره‌اش را از جای خالی مریم برداشت و با صدایی گرفته گفت: بچه‌ها احتمالا مریم دیگه نتونه توی کلاس و حتی روز جشن شرکت کنه و در برابر چشمان پرسشگر ما ادامه داد: سرماخوردگی شدید و عفونت، ضعیفش کرده و فعلا باید توی خونه استراحت کنه.هیچ کداممان دیگر حرفی نزدیم و تا اخر کلاس که خیلی زودتر از بقیه روزها تمام شد صدایی از هیچ کس در نیامد. یادم می‌اید زانوهایم به لرزه افتاده بود. همه، حس کرده بودیم ماجرا چیزی بیش از این حرفهاست.یکی از بچه‌ها یک بار یواشکی از بین حرفهای پدر مریم شنیده بود که اسم بیماری‌اش لوسمی است. هیچ کداممان لوسمی را نمی‌شناختیم و حتی اسمش هم به نظرمان لوس می‌امد. حالا در راه بازگشت به خانه به ان اسم لعنتی فکر میکردم. دلشوره‌ای که از صبح داشتم باعث شده بود دندانهایم ناخوداگاه به هم بخورد. نمیدانم چطور ان روز خودم را به خانه رساندم. از روزهای بعدترش هم نمی‌خواهم چیزی بگویم.روز جشن فرا رسید. سالن امفی تئاتر شهر با حضور نماینده‌ی مدارس دیگر و خانواده‌ها و گروهی برای فیلمبرداری از طرف تلویزیون پر شده بود. تئاتر کوتاه بیست دقیقه‌ای اجرا شد. نوبت به ما رسید. اهنگی که میخواستیم اجرا کنیم تغییرکرده بود و ما فقط دو هفته توانسته بودیم برای آن تمرین کنیم.خانم سروری پشت صحنه و پیش ما بود. همه‌ی ما با دردی که توی سینه‌مان حمل میکردیم اجرای ان اهنگ را ادای دینی به مریم می‌دانستیم.نورپردازی صحنه حالا برای ورود ما اماده شده بود. بهار پشت پیانو نشست. من، شیدا و ریحان به ارامی قدم روی سن گذاشتیم و ایستادیم وسط. انگشتان بهارکلاویه‌های پیانو را به حرکت در اورد. نگاه ما روی تماشاگران مثل پروانه‌ای به گردش در آمد. رسید به پدر و مادر مریم و جای خالی او که دسته گلی گذاشته شده بود و حالا صدای ما از توی سینه در آمد که: جان مریم چشماتو وا کن...</description>
                <category>Nahid Kermani</category>
                <author>Nahid Kermani</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 17:00:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>