<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Meri</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_42208635</link>
        <description>من یه نوجوون عاشق نوشتن و خوندنم. 
و به تازگی نوشتن داستان رو شروع کردم! 
پس لطفا صادقانه نظر بدید،قشنگا🌹</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:26:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4497089/avatar/KM2c5Y.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Meri</title>
            <link>https://virgool.io/@m_42208635</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دریا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42208635/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-ow8dqvefajis</link>
                <description>با اینکه هنوز دریا را ندیده ام،می توانم موج های سنگینی را تجسم کنم که بر سر ساحل می کوبند...می توانم گرمی هوا را حس کنم،بادی ملایم،گونه هایم را نوازش می کند و موهایم را پریشان.آدم هایی را تصور می کنم که روی صندلی راحتی هایشان لمیده اند، و آب پرتقال می نوشند،کودکانی که شن بازی می کنند و گاهی هم صدف جمع می کنند؛آن طرف تر مردی پیانو میزند، یک پیانو بی صدا...صدای هیاهوی آدم ها را می شنوم اما صدای پیانو را نه!اما عجب از سازی که نمی شنوم خوشم می آید!چه دلنشین است،خودم هم نمی دانم چه دلنشین است..اما زیباست...</description>
                <category>Meri</category>
                <author>Meri</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 07:46:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم عسلی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42208635/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%B9%D8%B3%D9%84%DB%8C-wfvqxp0idnnv</link>
                <description>بوی خاک باران خورده در تمام کوچه به مشام می‌رسید.او همانجا زیر درخت بید مجنون نشسته،و به ابر های سیاه چشم دوخته بود که نم نم باران شروع شد.آهی کشید و سرش را از آسمان به سویی دیگر چرخاند...ناگهان نگاهش در نگاه دخترک چشم عسلی گره خورد،هنوز مثل قبل بود...زیبا،درخشان...کم کم نگاهش به سیاهی رفت؛در رویا خودش را دید که با دختر سیر میکرد...احساس کرد چیزی در دستانش لغزید چشم از رویا گشود و خودش را در اتاقی تاریک یافت،بوی خون همه جا را پر کرده بود.پسرک جسد خون آلود دخترک را محکم بغل کرده بود... بار دیگر به چشم های معشوقش نگریست؛اما این بار با چشم های دیگری روبه رو شد.</description>
                <category>Meri</category>
                <author>Meri</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 12:56:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>