<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های اسما احمدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_42259116</link>
        <description>ادبیات می‌خوانم، تماشا می‌کنم و می‌رقصم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:11:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4842553/avatar/9m3lUw.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>اسما احمدی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_42259116</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رقص، اتاق تراپی و چیزهای دیگر!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42259116/%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%BE%DB%8C-%D9%88-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-huykw7sx05yc</link>
                <description>اشک‌هایم را کنار می‌زنم و می‌گویم: گفته بودم می‌روم کلاس رقص؟ گفته بودم نصف شب‌ها همین طور بلند می‌شوم و آهنگ باز می‌کنم و می‌رقصم؛ باقاعده و بی‌قاعده؟ این را هم گفته‌ام که موقع رقصیدن توی سرم خانم سین دارد حرف می‌زند و من به حالت دست‌هایش فکر می‌کنم و بعد لبخندی که موقع فیگور گرفتن روی تک تک اجزای صورتش می‌نشیند.می‌دانم که گفته‌ام؛ می‌دانم که هر جلسه در اتاق تراپی، بخشی از صحبتم از رقص است. از خواب عجیبم هم گفتم. توی خواب دارم فرزندی می‌زایم. کجا؟ همان جا توی کلاس رقص! درد می‌کشم، اما خوشحالی نرمی را زیر پوستم احساس می‌کنم. از دور خانم سین را می‌بینم.کسی در خواب می‌پرسد: از خانم سین چی یاد گرفتی؟ می‌گویم زنانگی.و بعد به کودک خونین و آرام توی آغوشم نگاه می‌کنم.تراپیست می‌پرسد: چه چیز این خواب برایت جالب است؟می‌گویم: این که این زایش دارد توی آن مکان اتفاق می‌افتد. در زنانه‌ترین فضایی که فکرم می‌شناسد.حالا دیگر بحثی نمی‌کنم. اغلب در اتاق را می‌بندم و می‌رقصم. او هم گاهی از دور می‌ایستد به تماشا. می‌بینم که لذتی توی چشم‌هایش هست که به سختی سعی در پنهان کردنش دارد. راستش یک وقت‌هایی احساس می‌کنم به جای هر دو نفرمان می‌رقصم.میان همه‌ی التهاب‌ها، دختری که توی سرم یا رو به آینه می‌ایستد، حرکاتی که دارد سعی می‌کند با ظرافت انجام دهد، عاشقم می‌کند. عشقی که در برابر ویرانگری، به شکل سرسختانه‌ای مولّد است.</description>
                <category>اسما احمدی</category>
                <author>اسما احمدی</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 16:51:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واگویه (شماره‌‌ی سه)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42259116/%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D9%87-gvqhhxegnxhu</link>
                <description>یک. جمله‌ای هم از پاراسلوس خواندم که می‌گفت:« آن کس که خیال می‌کند همه میوه‌ها با رسیدن توت‌فرنگی می‌رسند؛ هنوز از انگور چیزی نمی‌داند!»دو. استاد سه‌تار خوبی داشتم که هنگام مضراب زدن، تاکید می‌کرد که نباید عجله کنم و نباید سریع‌تر از نت‌ها مضراب بزنم. می‌گفت که هر قدر هم تکنیک‌ بفهمم اما در نهایت عجله کنم و سکوت بین نت‌ها را رعایت نکنم، نتیجه‌ی نهایی دل‌چسب نمی‌شود! عجله می‌کنی. مگر کجا می‌خواهی بروی؟ عجله عجله عجله. کجا می‌خواهم بروم؟سه. خانم سین هم از همان روز اول گفت: ریتم را می‌فهمی ولی عجله می‌کنی. خوب می‌رقصی، به سر ضرب می‌رسی اما یک وقتی به ریتم می‌تازی. کجا می‌خواهی بروی؟ عجله عجله عجله. کجا می‌خواهم بروم؟ چهار. در ترکی ضرب المثلی داریم که می‌گوید: «یئریممیش یوگورمه!» که تقریبا به این معنا می‌شود که  تا شیوه‌ی راه رفتن را خوب یاد نگرفته‌ای، حمله‌ور نشو.پنج. بلند بلند فکر می‌کنم و خیلی‌هاشان را ننوشته درز می‌گیرم. در کدام وادیِ سردرگمی گم شده‌ام؟</description>
                <category>اسما احمدی</category>
                <author>اسما احمدی</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 23:50:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واگویه (شماره دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42259116/%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85-jcxxvfh52yte</link>
                <description>داشتم صفحه‌ای را بالا و پایین می‌کردم و نشانه‌ای از تو می‌بینم. پرت می‌شوم به آن روزها، به منی که آن روزها بودم و به تو.اینسان/اثرت را می‌بینم و بعد به خودم نهیب می‌زنم؛ تو چه معمولی بودی و من انتخاب کرده بودم که تو را بسیار ویژه‌تر از هر چه که هستی، ببینم. این سوگیری عاشقانه، مجال دیدن تو را با همه‌ی کم و کاستی‌هایت به من نداد، که اگر می‌دیدم آنقدر بی‌پروا عاشق نمی‌شدم و پیش نمی‌رفتم.تو نه معشوق که خدای کوچک من بودی یا لااقل من فکر می‌کردم که هستی.اما نه؛ نبودی. اگر هم بودی به قول خودت خدای علیلی بودی.آخرش چه شد؟ هیچ چیز و همه چیز! بتی که ساخته‌بودم را ابراهیم‌وار شکستم.نمی‌دانم این ویژگی‌ست یا نقص، من در عشق پروا نمی‌کنم و بی‌پروایی، قاعده‌های جهان را، همه‌ی سیاست‌های آغشته به دروغش را در هم می‌شکند. اما گاهی همین بی‌پروایی سرت را به سنگ می‌کوبد چرا که گاهی قوانین جهان و آدم‌ها زورشان به عشق ما می‌چربد. انگار که همیشه باید یک پا را عقب گذاشت. احتیاط کرد.بیشتر که فکر می‌کنم با همه‌ی قوانین، به هر حال یک جایی باید باشد که بتوانم بی‌پروا باشم! یک جایی که بتوانم بدون واهمه‌ی از دست دادن، خودم باشم. یک جایی که خودم را صرف آن کنم و بعد احساس نکنم که از دست رفته‌ام.تا به این لحظه به جوابی بهتر از هنر نرسیده‌ام. شاید من خدایم را پیدا کرده‌ام.</description>
                <category>اسما احمدی</category>
                <author>اسما احمدی</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 23:06:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«قوی سیاه»: آینه‌ی وسواس، رقابت و تولدِ دوباره‌ی خویشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42259116/%D9%82%D9%88%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%88%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B3-%D8%B1%D9%82%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%D9%88-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D9%90-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D9%86-xplugzjbin3v-xplugzjbin3v</link>
                <description>«قوی سیاه» (Black Swan) اثرِ دارن آرونوفسکی، یک تجربه‌ای سینمایی فراتر از درامِ روان‌شناختیِ صرف است. سفری درونی به تاریک‌ترین زوایای ذهنِ یک هنرمندِ در حال فروپاشی. فیلم، با تصویری بی‌پرده از وسواسِ کمال‌گرایی و هزینه‌های گزاف رسیدن به «کمال» هنری، مرز باریک میان شورِ خلاقانه و جنونِ ویرانگر را به چالش می‌کشد.از قفسِ «قوی سفید» تا پروازِ «قوی سیاه»:در هسته‌ی داستان، نینا سایرز (ناتالی پورتمن) است؛ بالرینی که تمام هویتش در «کامل بودن» و «مورد تایید بودن» تعریف شده است. او نمادِ «قوی سفید» است: مظهری از نظم، پاکی و کنترل بی‌نقص. اما نقشِ «دریاچه‌ی قو» علاوه بر حضور پاک قوی سفید نیازمندِ درک و تجسمِ «قوی سیاه» نیز هست؛ جنبه‌ای از وجود که نماد شور سرکش، میل جنسی مهارنشدنی و تاریکیِ پنهان است. کمال‌گرایی به مثابه‌یِ «قفسِ طلایی»: نینا، مانندِ بسیاری از ما، در دامِ کمال‌گرایی مسمومی گرفتار است. این کمال‌گرایی، نه از درون، بلکه از فشارهایِ بیرونی – کارگردان (توماس)، مادر کنترل‌گر، و رقابتِ شدید – نشأت می‌گیرد. او «خوب بودن» را با «نیاز به تاییدِ دیگران» یکی دانسته و این تایید را تنها راهِ بقا در دنیایِ خود می‌بیند. «عصیان» به عنوان ابزارِ بقا یا خودتخریبی؟در فیلم، نینا با «عصیان» سعی در رهایی دارد، اما این عصیان، ابتدا نه برایِ آزادیِ درونی، بلکه برایِ «اثباتِ خود» است. او می‌خواهد به جهان ثابت کند که می‌تواند «قوی سیاه» باشد. اینجاست که فیلم هشدار می‌دهد: تا زمانی که مبارزه، «علیه» چیزی است، هنوز در بند آن  باقی مانده‌ایم. این «رقصیدن برای اثبات»، به زودی به یک «میدان جنگ فرساینده» تبدیل خواهد شد.«زنانگیِ خفته» و پذیرشِ «قوی سیاه» درونی:برای نینا، تجسمِ «قوی سیاه» به معنایِ رها شدن از کنترل و پذیرش جنبه‌های تاریک‌تر وجود است. این فرآیند، نه تنها ترسناک، بلکه برای او، یگانه راه رسیدن به «کمال هنری» است. اما فیلم نشان می‌دهد که این پذیرش، اگر از جنسِ «خودشناسی» و «آزادسازی» نباشد، بلکه از جنسِ «انتقام» یا «تلافی» باشد، به ویرانی می‌انجامد. «رقصیدن برای خود» به جای «رقصیدن برای تاییدِ دیگران»، کلید رهایی است. نینا در نهایت، «کامل» شد، اما در راه این کمال، خود را از دست داد.ناتالی پورتمن با بازی خیره‌کننده‌ی خود، تجسم بی‌نقصی از این تحول درونی است. او گذار نینا از دختری معصوم و ترسو به موجودی وسواسی، پارانوئید و در نهایت، قدرتمند (هرچند در مسیری ویرانگر) را با چنان استادی به تصویر می‌کشد که تماشاگر را میخکوب می‌کند.آینه‌یِ خویشتن و دعوت به «رقصِ رهایی»«قوی سیاه» یک «آینه‌ی عمیق» است؛ آینه‌ای که می‌تواند بازتاب وسواس‌های پنهان، مبارزات درونی و ترس‌های سرکوب‌شده‌ی ما باشد. فیلم هشدار می‌دهد که در مسیر رسیدن به «کمال»، نباید «خود» را قربانی کرد. «قوی سیاه» در درون همه ما هست؛ بخشی از وجود ما که پتانسیل خلاقیت، شور و قدرت را در خود دارد. پذیرشِ این بخش، نه به معنایِ از دست دادنِ عقل، بلکه به معنای در آغوش کشیدن تمامیت وجودمان است، که کمالِ واقعی، در پذیرش تمامیت وجودمان نهفته است؛ در در آغوش کشیدن «قوی سیاه» و «قوی سفیدِ» درون، و رقصیدن به آهنگ زندگی، آزادانه و بی‌دغدغه‌ی قضاوت.اما فیلم، برخلافِ بسیاری از روایت‌هایِ مشابه، پایان را با ابهامی تراژیک همراه می‌سازد. نینا در نهایت «کامل» شد، اما این کمال، در لحظه‌ی اوجِ پیروزی هنری، با از دست دادنِ «خود» همراه بود؛ یک پیروزی که در تار و پودِ شکست تنیده شده است.</description>
                <category>اسما احمدی</category>
                <author>اسما احمدی</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 15:16:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واگویه (شماره یک)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42259116/%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C%DA%A9-bzj63yxvseko</link>
                <description>بعد از چند وقت، زبان باز کردم و گفتم که چند وقتی هست که دارم می‌روم کلاس رقص. این چیزی نبود که تو دوست داشته باشی از من بشنوی. مثل همان وقتی که گفتم دارم می‌روم کلاس سه‌تار و تو جوری اخم‌هایت رفت توی هم انگار که بزرگ‌ترین گناهکار جهان رو‌به‌رویت ایستاده. تو همیشه سمت باورهای دگمت خواهی ایستاد، حتی اگر آن سمت دیگر من ایستاده باشم.نوسترآداموس می‌گفت: عصیان‌های تو تلخند. داری برای چیزهایی طغیان می‌کنی که خیلی‌ها طغیان نکرده، دارندشان.و من خستهٔ این عصیان‌ها و طغیان‌گری‌هایم. از این مبارزه که مرا از طبقهٔ منفیِ چندم به شاید طبقهٔ صفر و نقطهٔ شروع حرکتِ خیلی‌ها برساند، خسته‌ام.امشب از هر شبی خسته‌ترم؛ اما هر دو خوب می‌دانیم که تلخ‌ترین اخم‌ها و طولانی‌ترین قهرها، شوق و عشقِ رقصیدن را در من نخواهد کشت. من خواهم رقصید و تو به‌ناچار تماشاچیِ رقص من و تقلای من برای زنانگیِ خفته‌ام خواهی بود.فقط چه می‌شد اگر مرا همین‌طور که هستم، می‌دیدی؟ به کجای این جهان برمی‌خورد؟</description>
                <category>اسما احمدی</category>
                <author>اسما احمدی</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 23:31:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یَلگی امید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42259116/%D9%86%D8%AE-%D8%AA%D8%B3%D8%A8%DB%8C%D8%AD-ulafhuyqv4ol-ulafhuyqv4ol</link>
                <description>بهرنگی می‌نویسد: راه که بیفتیم، ترسمان می‌ریزد!نوسترآداموس می‌گفت: همه‌ی ترس‌هایی که یک به یک می‌شماری را قرار است وا بکنی. بی آن که خودت بدانی. بی آن که خبر داشته باشی.من می‌ترسیدم که تو را ناامید کنم. زمان گذشت. ناامیدت کرده‌ام و عجب که دیگر نمی‌ترسم. پا در راه گذاشته‌ام و دیگر هیچ نپرسیده‌ام حالا این راه است که می‌گوید که چون باید رفت!میان رضایت و امیدواری تو و زیست تمام و کمال خودم باید یکی را انتخاب می‌کردم. می‌دانم که انتخاب من در نهایت ناامیدت کرد. این زیستن و این شوق، بزرگ‌ترین امید و سهمگین ترین ترس من بود.ترس دیگری نیز بود؛ اگر من هم مثل تو امیدم را از دست بدهم چه؟ اگر خودم را ناامید کنم چه؟ اگر در نهایت شبیه تو شوم چه؟ ناسلامتی من در همه‌ی زندگی‌ام، آدم امیدواری بوده‌ام. می‌گویم همه و اغراق نمی‌کنم. چه در سیاه‌ترین روزها و چه در روشن‌ترین شب‌ها، من امیدوار مانده‌ام. انگار همیشه نخی بوده که دانه‌های تسبیح را کنار هم نگه داشته.عمیق‌تر که فکر می‌کنم گاهی آنچه راهم می‌برد، نه امید بلکه نوعی از دل کندن بوده، یک جور یلگی یا رها شدنی آرام که در ادامه پذیرش شگفت‌انگیزی با خود داشت. بیراه نیست اگر بگویم گاهی همین پذیرش بیشتر از هر امیدی جلو می‌بردم پذیرفتن همین چیزی که هست. همین چیزی که هستم. این زندگی خاکستری و آدمی که من باشم.در میانه‌ی راه ایستاده‌ام، نه با امیدواری کودکانه و نه ناامیدی تهدیدکننده. چیزی میان این دو مرا پیش می‌برد. چیزی که تا وقتی هست، این راه پیوسته ادامه دارد. چیزی که من دوست دارم صدایش بزنم: زندگی</description>
                <category>اسما احمدی</category>
                <author>اسما احمدی</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 20:30:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینه ممنوع!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42259116/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9-iqijq2ljuadz</link>
                <description>حالا می‌شود جلسه‌ی چهارم، یعنی دومین هفته‌. مهشاد می‌گوید: «دو هفته‌ است که وقتی می‌خندی عمیق و با چشم‌هایت می‌خندی.» وقتی می‌گویم «رقص» ستاره‌ی روشنی توی چشم‌هایم می‌افتد و برق می‌زنند. بله! البته که خوشحالم، هنوز هم باورم نمی‌شود و در عین حضور خرده ستیزهای سابق، خودم را در توافق مسالمت‌آمیزی با تنم می‌بینم.لحظه‌هایی هست که دست از تمرین می‌کشم، نه این که بلد باشم و تمرین‌هایم کافی باشد، نه! به تماشا می‌ایستم. تماشای صحنه‌ی قامت زن‌هایی که ما باشیم در نهایت ظرافت، شگفت‌انگیز است. آنقدر که می‌خواهم دست تک تکشان را بگیرم، به نرمی بفشارم و بگویم آخ که عزیز من! بی آن که بدانیم داریم انقلاب می‌کنیم. در جغرافیایی که بدن ما را همیشه زیر یوق سلطه‌ و سیاست مردانه برده، در سیاستی که ذات بودن ما را، ذات نفس کشیدن ما را تبدیل به مبارزه کرده، ببین که چگونه زنده‌ایم و ببین که ما، ما زن‌ها، داریم می‌رقصیم، زنانه می‌رقصیم.یک جایی از جلسه‌ی امروز، خانم سین گفت: آینه برای مربی‌ست نه هنرجو. من اینطور می‌فهممش که آینه ظاهر را می‌بیند و هرگز عمق آن چه که در تن جا‌ری‌ست را نشان نمی‌دهد. آزادیِ رقص در حضور تمام قد احساس و در غیاب تصویر دو بعدی آینه است. این را وقتی که برای لحظه‌ای ایستادم و تماشایشان کردم، فهمیدم.بله! ما به آینه نیاز نداریم خانم سین.ما آینه‌ی تمام‌نمای یکدیگریم.</description>
                <category>اسما احمدی</category>
                <author>اسما احمدی</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 00:00:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انگار صاحب خودم نیستم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42259116/%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-b75o2euv9qzp-b75o2euv9qzp</link>
                <description>آن روز در جمعِ بچه‌ها گفتم که با همه‌ی علاقه‌ام به شغلم، به ارتباط مستقیم با آدم‌ها، به این صحبت‌ها و سفرهای کوچک، روزهایی هست که بسیار خسته می‌شوم و می‌خواهم خودم و دلم را بردارم و برویم به جایی دور. جایی که آدم‌ها نباشند و سکوت همه چیز باشد.زنِ لاغراندام، خاطرپریشان و با چشم‌های گودافتاده، دارد سوزندوزی‌ها را تماشا می‌کند. می‌توانم بفهمم که خسته‌ است؛ با آن همه مشتاقانه از خلق کردن می‌گوید. اینکه می‌خواهد با این پارچه‌ها چه کند. اینجور وقت‌ها سکوت می‌کنم. از اینکه آدم‌ها خیالشان را با من شریک می‌شوند، لذّت می‌برم.دو تا از پارچه‌ها را انتخاب می‌کند. نیم‌ متر از هر پارچه را کنار می‌گذارم. می‌دانم که دلش با آن پارچه‌ی سبز هم هست اما مؤکولش می‌کند به خرید بعدی. آقای میم خیالش را راحت می‌کند که «هیچ اشکالی ندارد. پارچه را ببر. بعداً پولش را می‌آوری.» تشکری می‌کند و نمی‌پذیرد.بعد انگار که کسی چسبِ زخم ورآمده را از روی دردی کهنه کنده‌باشد، آهی می‌کشد و حرف می‌زند:«کارتم را از امروز صبح گم کرده‌ام. رفتم داروهای شیمی درمانی مامان را بگیرم. احتمالا آن جا گم ‌شده. حواسم پی خودم نیست. صاحب خودم نیستم انگار. می‌دانید داروهای شیمی درمانی چقدر گران شده؟ اصلا نمی‌فهمم این روزها چه می‌کنم. رفتیم بیمارستان قاضی. گفتند جا نداریم. بروید سه ماه دیگر بیایید! آخر سه ماه دیگر که معلوم نیست چه می‌شود. مامان درد دارد.»اسم بیمارستان قاضی را که می‌شنوم، همه‌ی رخت چرک‌های جهان یکهو وسط دلم ول می‌شوند. من و آقای میم. غصه می‌خوریم، حرف‌های تکراری می‌زنیم، می‌گوییم که جنس درد و خستگی‌اش را می‌فهمیم و به خیال خودمان به زن امید می‌دهیم. در واقع کار دیگری هم بلد نیستیم. اصلا اینجور وقت‌ها چه کار می‌شود کرد؟بعد از رفتن زن برگه‌ی کوچک پذیرش شیمی درمانی جا ماند. می‌خوانمش و بعد توی سرم بلوا می‌شود.برگه را می‌گذارم جلوی چشمم. منتظرم که زن برگردد.</description>
                <category>اسما احمدی</category>
                <author>اسما احمدی</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 23:30:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه تاریک وجود!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42259116/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-qpkzvcnzvn2l</link>
                <description>یک جستاری خوندم که می‌گفت: «عشق، واقعی‌ترین چیزیه که تو در جهان می‌تونی تجربه‌اش کنی و هیچ چیز به اندازه‌ی عشق نمی‌تونه واقعی‌ترین بخش‌های تو رو بروز بده.» فکر می‌کنم بشه اینطور نگاه کرد که هر قدر هم خودشناسی رو در خلوت خودت تمرین کنی و خودت رو بکاوی، بخش‌هایی هست -که اتفاقا بخش‌های به غایت تاریکی‌ هم هستن- که تو در میانه‌ی عشق و ارتباط اون‌ها رو می‌بینی و بابت این تماشا و مواجهه درد زیادی رو هم تجربه می‌کنی.  یک آینه‌ی چندبعدی که علاوه بر نشون دادن نهایت زیبایی‌ها و قوت‌ها، تاریک‌ترین و خام‌ترین بخش‌ها رو هم عیان می‌کنه. در این حالته که بسیاری از ساز و کارهای دفاعی ما از کار می‌افتن و بعضی خلاءهای درونی هم فعال می‌شن. شاید نکته همین باشه اگر صادقانه در مسیرش قرار بگیری، ممکنه از خلال همون درد، درمان رو هم پیدا کنی.</description>
                <category>اسما احمدی</category>
                <author>اسما احمدی</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 22:50:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جای تو خالی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42259116/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-rmtqltw0xayc</link>
                <description>یه بار هم نوسترآداموس گفته بود:«گاهی هم یه چیزی رو سفت و محکم توی دستت نگه می‌داری به خیال این که برای توئه و مراقبش هستی. دست آخر یه جایی خسته می‌شی و دستت رو باز می‌کنی تا اون رو ببینی. یهو چشمت به دست خالی‌ت میفته و می‌بینی این اصرار به نگه داشتن انگاری که بیهوده بود و اصلا چیزی توی دستات نیست. هر چی که هست ردّ ناخن‌هات کف دستته.»من دستم رو باز کردم، خالیِ خالی بود ولی جای زخم و خون مردگی کف دستم جا مونده بود.</description>
                <category>اسما احمدی</category>
                <author>اسما احمدی</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 16:50:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابا!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42259116/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-cexktbedyu9j</link>
                <description>هیچ کس به اندازه بابا، طرز بافتن موهایم را نمی‌داند. از همان بچگی اینطور بوده. می‌پریدم بغل بابا، دو تا کش می‌دادم دستش و بعد در سکوت و با آرامشی که همیشه داشته و با ظرافت و وسواسی عجیب موهایم را سه دسته می‌کرد و با آرامش یک دسته مو را می‌برد روی آن دسته وسطی و دوباره و چندباره تکرار می‌کرد. باحوصله و آرام. انگار هیچ کار مهمی جز این در جهان ندارد.بیست و دو ساله‌ام. نمِ موهایم را گرفته‌ام. دو‌ تا کش می‌دهم دست بابا: «موهایم را نمی‌بافی؟» چهار زانو می‌نشینم. حالا کمی دستش می‌لرزد و طمأنینه بیشتری دارد. با ظرافت و دقت موهایم را سه دسته می‌کند و با آرامش یک دسته مو را می‌برد روی آن دسته وسطی و تکرار می‌کند، انگار که هیچ کار مهمی جز این در جهان ندارد.جلوی آینه ایستاده‌ام و صاحب زیباترین موی بافته‌ی جهانم و مطمئنم که کسی بهتر از بابا، بافتن موهایم را بلد نیست.</description>
                <category>اسما احمدی</category>
                <author>اسما احمدی</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 12:30:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرق عادت!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42259116/%D8%AE%D8%B1%D9%82-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-dz4n63kmirvr</link>
                <description>خانم سین می‌گوید: مرا نگاه کن که درست یاد بگیری. حرکت‌های شما هنوز خام است. مرا خوب ببین.این جمله را بامهربانی بارها در طول کلاس تکرار می‌کند که «مرا تماشا کن، نه خودت را»خانم سین. اسمم را بیش از هر کسی تکرار می‌کند. نمی‌دانم ایراداتم بیشتر از هر کسی‌ست یا اینکه کنار او ایستادن، توجهش را مضاعف می‌کند. اینکه ایراداتم را مدام اصلاح می‌کند،  شعف نرمی زیر پوستم می‌دواند. با این حال توی سرم بلوایی‌ست. ایستادن و خود را در قامت زنانه تماشا کردن، اصلا همین جا بودن هم برای من انقلابی‌ست؛ انقلابی‌ست علیه تن، شوریدنی‌ست علیه مذهب، عصیانی‌ست در برابر مادر، ستیزی‌ست با رویه‌ی معمول پیشین حرکاتی که ناشیانه آموخته‌امو گشودن آغوشی‌ست به سمت زنانگی خفته‌ام.این حال، خرق عادت است به تمامی. دارم خودم را تماشا می‌کنم خانم سین.این تماشا، تماشای بهت و شاید هم سرآغاز شوریدگی‌ست.</description>
                <category>اسما احمدی</category>
                <author>اسما احمدی</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 12:20:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنده باد زندگی، حتی در زمانه تاریکی!</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-y9tknqvytz3j</link>
                <description>به طلبیده شدن توسط بعضی فیلم ها یا کتاب ها، در زمان درستش، باور دارم. شاید بتوانم همزمانی تماشای مستند فریدا کالو، نقاش زن مکزیکی با آن زندگی الهام بخش و البته بسیار پردردش، در آن سه شنبه به خصوص را نوعی از طلبیده شدن بنامم.در بخشی از مستند فریدا، جمله‌ی شگفت‌انگیزی را روی یکی از نقاشی‌هایش نوشت. آن جمله تکانم داد. آنقدری که روی تخته سفید کنار در نوشتم: Viva La Vidaساعتی بعد از تمام شدن مستند، در حال عکاسی از کارها، ساعت ۲:۳۰ یک روز سه شنبه، مرگ به یکباره بر سر ما سایه انداخت. ستون دودی که توی عکس‌ها می‌دیدم حالا درست بالای سرمان بود و حیاط غرق در سیاهی بود. مرگ نزدیک بود، نزدیک‌تر از همیشه. حال عجیبی‌ست که هر دم نگاهت به سقف و دیوارهای خانه باشد و ندانی ثانیه‌ای بعد این خانه با همان ایستادگی همیشگی‌اش پابرجا خواهد ماند یا نه. جنگنده‌ها امان نمی‌دهند. نمی‌شود به چیزی فکر کرد و تو حالا در انتظار چیزی هستی که نمی‌دانی چیست! مرگ یا زندگی. میلی از همیشه بیشتر به زیستن آن هم در حالی که مرگ دقیقا رو به روی چشم‌هایت چنبره زده. کمی بعد از انفجار، محله در التهاب عجیبی بود. سرگردان و بی‌خبر، همه در حال فرار. قیامت لابد چنین تصویری‌ست. لنگه کفش‌ها، کیف پول‌ها و روسری‌های به جا مانده، رد محوی از حضور ترسیده آدم‌هایی را نشان می‌داد. سر کوچه محتویات کیف زنی روی هم تلنبار شده بود. نشانی از ترس و رها کردن به یکباره همه چیز. به دنبال نام و نشانی از آن زن گشتم. چیزی جز برگه ازمایشی که مشخص بود همین امروز آن را تحویل گرفته، نداشت. با دقت بیشتری که برگه را وراندازی کردم، باردار بود. چهارده هفته بود که حیات در شکم زن سی ساله ای که نمی‌شناختم جریان داشت.آخر شب بود که بالاخره جرئت کردم به اتاق برگردم. پنجره‌های باز شده را بستم و ترکش‌های کوچک بمب را جمع کردم.آن سرگردانی و ترس هنوز توی تنم بود. چشمم افتاد به نوشته روی تخته؛ Viva la Vida!زنده باد زندگی! لبخند کجی زدم. پیوستگی شگفت‌انگیزی در زندگی‌ست که هیچ چیز متوقفش نمی‌کند، حتی وقتی همه چیز در حال فروپاشی‌ست. کمی بعد از صدای ممتد انفجار، پرنده های توی حیاط آواز خواندند و آفتاب دوباره سر زد. چه چیز زندگی را متوقف می‌کند؟ چه چیز مانع از آواز خواندن پرنده ها و طلوع هرروزه آفتاب و تولد بچه‌ها می‌شود؟</description>
                <category>اسما احمدی</category>
                <author>اسما احمدی</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 12:20:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلی خانم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42259116/%DA%AF%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-nblavitbj9hc</link>
                <description>بابا می‌گوید: «پیِ خانه‌ی رو به رویی از بیخ و بن خراب است.»خانه‌ی رو به رویی ما یک آپارتمان سه طبقه با آدم‌هایی پرماجرا و پرسروصداست. قبل‌تر‌ها از دیوار صدا در می‌آمد و از اهالی این خانه، نه. از یک روزی بود که سکوتش را گم کرد، از وقتی که «گلی خانم» رفت!گلی خانم، پنج دختر داشت. هر پنج تایشان، دخترهای خوشتیپ و قشنگی بودند که به چشم من پنج-شش ساله فرازمینی به نظر می‌رسیدند لباس‌های مدروز می‌پوشیدند و در زمان خودشان و برای این محله هنجار شکن به حساب می‌آمدند. بابا بهشان می‌گفت:ولیعصر قیزی! آن موقع‌ها که ناخن کاشتن مد نبود، این‌ها ناخن می‌کاشتند و برای تغییر نام‌ مذهبی‌شان وکیل گرفتند که آن موقع‌ها اتقاق مرسومی نبود. یا مثلا من اولین بار توسط این دختران زیبا با پدیده‌ی «کلیپس» و تاثیر آن در استایل و تاثیر بر ارتفاع شخص، آشنا شدم.گلی خانم عصرهای تابستان می‌آمد و توی حیاط می‌نشست. سفارش خیاطی می‌داد و درددل می‌کرد. یک روز با غصه‌ی زیاد، تکیه داد به دیوار کنار پله و گفت: «دخترها اصرار دارند خانه را بفروشیم و برویم ولیعصر! می‌گویند آن جا باکلاس‌ است و به تیپ و قواره ما بیشتر می‌آید. آخر من در این سن کلاس و تیپ می‌خواهم چه کار؟» غصه‌دار شدیم. چند هفته بعد گلی خانم و دخترها اسباب کشی کردند و رفتند. به سال نکشید و چند ماه بعدتر، گلی خانم سرطان سختی گرفت و از دنیا رفت.نفهمیدم چه شد که بعد از اسباب کشی گلی خانم این‌ها، تنش عضو ثابت ساختمان شد و هر کسی که ساکن شد در یک ویژگی با همسایه‌اش مشترک شد:«عصبیت». هر کسی که می‌آمد به هفته نمی‌کشید که دعواهای عجیبی سرمی‌گرفت. طبقه‌ی بالا شمعدانی‌های همسایه را توی کوچه پرت می‌کرد. این یکی کالسکه بچه‌ی همسایه را تکه پاره می‌کرد و در پشت بام را قفل می‌کرد و طرف دیگر هم در پاسخی کوبنده، در حیاط را می‌بست.یکی از طبقه‌ها، هر روز ظهر در ساعت مشخصی، دعواهای خانوادگی‌شان شروع می‌شود؛ که فلان سال موقع عقد، خاله بزرگه‌ی آقا کادوی کم‌قابلی سر عقد داده و خانم نزد خانواده‌اش سرافکنده شده و یا آقا که از خانواده‌ی خانم متنفر است، میل به تجدید فراش هم دارد و هر روز خانم را با طلاق و بیرون انداختنش از خانه تهدید می‌کند. کلمه‌ی طلاق که به میان می‌آید بچه‌های طفلکشان بلند بلند گریه می‌کنند و جیغ می‌کشند. این ماجرا هر روز و مستمر تکرار می‌شود.حالا دوباره سر و صدای یکی از طبقه‌ها بالا گرفته. به گلی خانم فکر می‌کنم، برای او، زیبایی‌اش و سکوتی که در حضور او بود، دلتنگ می‌شوم. شاید که این‌ عصیان بی‌در و پیکر خانه هم از دلتنگی اوست</description>
                <category>اسما احمدی</category>
                <author>اسما احمدی</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 12:20:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>