<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سارا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_42261407</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:13:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>سارا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_42261407</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دنبال سرنوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42261407/%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-vaupsfgtwj1c</link>
                <description>با خود اندیشید که بر مادرش چه گذشته است؛ و با یادآوری آنچه سال‌ها پیش رخ داده بود، ذهنش به سال ۱۳۳۹ بازگشت.در یکی از روستاهای آذربایجان، کودکی زیبا چشم به جهان گشود؛ کودکی که با آمدنش، دنیای کوچک خانواده را دگرگون کرد. مادربزرگ، جانش را نثار این نوزاد می‌کرد و پدر، بی‌حد و مرز دوستش داشت.مادر، با آن‌که بیش از سیزده سال نداشت، کودک را در آغوش گرفته بود. با نگاهی سرشار از شگفتی و عشق، به صورت معصومش خیره می‌شد و در دل شکر می‌گفت که فرزندش سالم و زیباست؛ گویی عروسکی زنده را به او هدیه داده بودند. نامش را «سارا» گذاشتند؛ دختری که زیبایی را از پدر و مادر به ارث برده بود. مادر با مهر و نوازش، شیر به او می‌داد و آرامش را در آغوشش معنا می‌کرد.تابستانی داغ بود. پدر خانواده، با سختیِ خشکسالی، گوسفندان را در طویله جا می‌داد؛ اما شنیدن صدای گریه نوزادش، لبخند را بر لبانش می‌نشاند و شکر خدا را از دلش جاری می‌کرد.محمد، پس از بستن درِ طویله، قدم به خانه گذاشت. کودک را از زهرا گرفت، بوسه‌ای آرام بر پیشانی دخترش نشاند و برای لحظه‌ای، تمام خستگی روز از تنش بیرون رفت.چند روزی بود که این نوزاد، هم‌نفس خانه شده بود؛ و هر بار که گریه می‌کرد، دل پدر و مادر از شوق می‌لرزید. مادربزرگ، برای کمک، پند و تجربه می‌داد و خانه سرشار از شادی و آرامشی شیرین بود.محمد دوازده سال از زهرا بزرگ‌تر بود و عشقی عمیق و جدانشدنی در دل داشت؛ عشقی که با آمدن این کودک، دوچندان شده بود. زندگی، طعم شیرین‌تری گرفته بود و خوشبختی، بی‌صدا در خانه‌شان قدم می‌زد.</description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Fri, 26 Dec 2025 01:24:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در حاشیه‌ی سرنوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42261407/%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-qbh1xu1yyp6l</link>
                <description>نفس‌هایش آن‌قدر سنگین و بریده‌بود که انگار لحظه‌های آخر عمرش را می‌شمرد. اما چشم‌هایش را که باز کرد، دید تنهاست… و باید تلاش کند تا برخیزد. پلک‌هایش را بالا داد؛ سقف بی‌روحِ بالای سرش ثابت مانده بود و صدای نفس خودش در گوشش می‌پیچید.با تکانی آرام، از رختخواب جدا شد. پاهایش را روی زمین گذاشت و به‌سوی پنجره رفت. دست‌های سردش را روی لبه گذاشت و پنجره را باز کرد. هوای سردِ بعد از باران با تمام قدرت به صورتش خورد و نفسی تازه در ریه‌هایش نشست. برای لحظه‌ای در خودش گُم شد… در فکرِ روزهای سختی که پشت سر گذاشته بود. آهی کشید و پنجره را آرام بست.به‌سوی آشپزخانه رفت تا برای خودش چای دم کند. هنوز چند قدم برنداشته بود که سرفه‌ها دوباره شروع شدند؛ سرفه‌هایی که امانش را بریده بودند. از شدت سرماخوردگی می‌سوخت. یادش آمد دیروز با لباس کم مجبور شد بیرون برود… و همین باعث شده بود تب و لرز دست از سرش برندارد.کمی آب به صورتش زد. قطره‌های سرد روی پوستِ داغش پخش شد. در آینه به خودش نگاه کرد؛ رنگش زرد شده بود، چشم‌هایش خسته و بی‌جان. آهسته زیر لب گفت:«باید برای خودم تلاش کنم… برای یک زندگی آرام… حتی اگر آهسته.»صدای سوت کتری که حالا به جوش آمده بود، او را از میان افکارش بیرون کشید. دستش را جلو برد، شعله را کم کرد و برای خودش لیوانی چای ریخت؛ چای داغی که شاید می‌توانست شروعی باشد برای یک روزِ کمی بهتر....موقع چایی خوردن بفکر فرو رفت و یادآوری خاطرات گذشته.....</description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Thu, 04 Dec 2025 17:56:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>