<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یاسمن</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_42549356</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:31:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1537408/avatar/EMjLCW.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یاسمن</title>
            <link>https://virgool.io/@m_42549356</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آشنایی در دنیای غریبه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42549356/%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7-mewhafj8kquw</link>
                <description>این روز ها که گذشت برای من پر از تجربه ها و احساساتی بود که قبلا یا بهشون برخورد نکرده بودم یا متوجهشون نشده بودم! این ماجرا از کمی قبل از پاییز شروع شد، پاییز ادامه پیدا کرد و الان هم وارد مرحله ی تازه ای شده! این مدت همه ی فکر ها و احساسات بهم آمیخته توی مغزم رژه می رفتن و من بی دفاع بودم و نتیجه می شد سردرد های مزمن، بدخلقی و کلافگی با چاشنی بغض و گریه ی گاه به گاه! مسئولیت هام بیشتر از همیشه بود و بیشتر از همیشه از خودم دور بودم. روز های آسونی نبود اما نمی شه گفت غم انگیز بود...با اینکه خیلی روزا از شدت غم نمیدونستم باید چی کار کنم اما باز هم به نظرم واژه ی غم انگیز واژه ی خوبی براش نیست...پاییز امسال انگار یه جورایی همه ی ابعاد من به چالش کشیده شد!اجتماعی و  کار و تحصیل و علاقه و رابطه و دوستان و خانواده و دین  و مالی و غیره و غیره... همه چیز باهم اتفاق افتاد! به قول یه دوستی وقتی بخواد بباره، می باره و پاییز امسال برای من همه جوره بارید!و بار دیگه بهم ثابت شد که در انتهای روز نزدیک ترین حالت من به خودم با نوشتن به دست میاد! من نمیتونم ننویسم. صادقانه بگم گاهی وقتی نوشته های دیگران رو میخونم و نا خودآگاه با مال خودم مقایسه میکنم، از نوشتن می ترسم چون مدام به خودم مگم به اندازه ی کافی خوب نیست، و وقتی به قول خودم میخوام خوبش کنم دیگه اون نوشته هه من نیستم...شاید اصل ماجرای نوشتن برای من همینه، من باید بفهمم که به اندازه ی کافی خوبم!</description>
                <category>یاسمن</category>
                <author>یاسمن</author>
                <pubDate>Mon, 16 Jan 2023 08:08:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42549356/%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-gw6esjjthv5h</link>
                <description>اگه بخوام حالی که این روزا دارم رو بگم باید بگم گم شدم. شاید هم بشه گفت تازه متوجه گم شدنم شدم و هیچ وقت واقعا پیدا نبودم. کار خیلی سختیه که اون حجم از اضطراب و استرس رو کناری بتکونم و سعی کنم  از این همه بار و بندیل زندگی، به خود خود خودم فکر کنم. هنوزم قلبم داره تند تند میزنه و سرم داره میترکه اما بازم رسیدم به همون همیشگی خودم که از ۸ سالگی باهامه...نوشتن! میدونی همیشه نوشته هام انگار مخاطب داشتند و از خودم می پرسیدم من دارم برای کی مینویسم؟ برای  خودم؟ برای یه آدم امن که شاید یه زمانی توی زندگیم بیاد؟ ی برای یه غریبه که شاید یه روز خیلی اتفاقی دفتر من دستش بیوفته و سرگذشتمو بفهمه؟ هنوزم نمیدونم...نمیدونم کذوم حرفو باید کجا و به کس زد؟ نمیدونم چقدر باید جسور باشم یا چقدر باید محتاطانه رفتار کنم. نمی دونم چیا باید برام مهم باشه و به چه چیز هایی اهمیت ندم. من حتی نمیتونم اون چیزی که تو فکرم به سرعت نور میگذره رو به نوشته تبدیل کنم و حتی قبل تز از اون خودم بفهمم چی داره تو فکرم میگذره.فک کنم حسابی بزرگ شدم. اما میخوام دکمه ی برگشتو بزنم. میخوام قلبم به همون تپش ۱۸ سالگی بزنه و همچنان زندگی رو حس کنم...نمیدونم میشه یا نه ... نمیدونم درسته یا نه ... نمیدونم چه طوری باید برم سراغش ... فقط میدونم قطعا راهش از نوشتن میگذره!پی نوشت: امروز بعد از ۳ ماه اومدم توی ویرگول و اولین کامنتم روی نوشته هامو که مربوط به ۳ ماه پیش بود دیدم. به جز ویرگول این اولین کامنتی بود که توزندگیم پیرامون یکی از دل نوشته هام میگرفتم. ممنونم...هیچ وقت یادم نمیره:)</description>
                <category>یاسمن</category>
                <author>یاسمن</author>
                <pubDate>Thu, 18 Aug 2022 22:35:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی رو جمع و جور کن-مقدمه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42549356/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%AC%D9%85%D8%B9-%D9%88-%D8%AC%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D9%86-%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87-jgs7sh4ebegb</link>
                <description>دست خودم نیست باید بنویسم حتی اگه هیچ کس نخونه اما من باید داستانم رو تعریف کرد. باید از احساساتم و چیز هایی که به ذهنم میاد بنویسم وگرنه احتمالا تا۵-۶ سال آینده دیوونه بشم. این داستان یاسمن ۲۳ ساله است که پر از تضاد و سوال و چیز هاییه که خودش هم ازشون خبر نداره و دارن مثل یه هیولای بزرگ توی مغزش زندگی میکنند و هر روز یه بخشی از مغزشو میخورن و نمیذارن بخوابه یا لذت ببره یا با خیال راحت توی تعطیلات کنار عزیزانش وقت بگذرونه. یاسمنی که جایی اون وسطه. نه بی خیاله و نه به طرز تاثیر گذاری تلاش گر. نه منزویه و نه اجتماعی. نه مذهبیه و نه بی مذهب. دقیقا نمیدونه چی میخواد ولی شاید بعضی جاها بدونه چی نمیخواد. و از وقتی یادش میاد با خودش درگیر بوده و نتونسته نفس بکشه و لذت ببره. اشتباه نشه یه آدم قربانی نیست. فک نمیکنه بدبخته و زندگیش خیلی ناامید کننده است اما خیلی هم شاد نیست و انرژی درونیش بالا نیست ،مخصوصا این روزا ... و مهم نیست چند بار تصمیم بگیره اوضاع رو عوش کنه باز هم تو اولین فرصتی که امکانش باشه اون هیولای سیاه تو مغزش آزاد میشه و روز از نو روزی از نو...شرایط حتی مثل قبل هم نمیشه بلکه بد تر میشه چون با هر بار تصمیم و عمل نکردن بهش یه ذره ی دیگه از اعتمادی که به خودش داره کم میشه و شاید دیر نباشه زمانی برسه که به خودش بیاد و ببینه چیزی ازش باقی نمونده و نمیتونه تصور کن اون لحظه چه طوریه یا بعدش چه اتفاقی میوفته.یاسمن خسته است از همه ی حرف ها و صدا و غر ها و نظر ها و مقایسه کردن ها...انگار مغزش داره منفجر میشه و دیگه اون راهکار هایی که تا چند سال پیش بهش کمک میکردن تا مدتی آروم باشه، اثری ندارن. انگار از بازی کردن این نقش خیلی خسته شده.میخواد رها باشه...و اگه این بار هم موفق نشه یا حداقل پیشرفت نکنه نمیدونه چی سرش میاد...این داستان یاسمنه که میخواد یه بار دیگه تلاش کنه در حالی که خودش هم به خودش کاملا باور نداره و هر لحظه میترسه که باز هم خودش رو ناامید کنه... </description>
                <category>یاسمن</category>
                <author>یاسمن</author>
                <pubDate>Sat, 07 May 2022 16:27:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیاز به شنیده شدن این داستان ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42549356/%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-kgouckl50cyz</link>
                <description>من اون قدر ها آدم خاصی نیستم. از اون هایی که تو همون نگاه اول به چشم میان و یا از اون هایی که در نهایت به همه ثابت میکنند چقدر خاصن. من از قشر آدم های به یاد موندنی نیستم. از اون هایی که تو محیط های مختلف مورد توجه قرار میگیرن و یا راحت وارد مکالمه میشن. اشتباه نشه من خجالتی نیستم. فقط انگار قبل از هرمکالمه ای احساس می کنم برای اینکه خودم باشم باید خیلی انرژی بسوزونم و در نهایت اون چیزی که منتظرشم اتفاق نمیوفته.من یه جورایی چراغ خاموش رفتم و اومدم. نه اون قدر پر توجه و فعال که به چشم بیاد و نه اون قدر بی خیال که مورد سرزنش قرار بگیره. در حد یه خاطره از یه «دختر خوب» و بی حاشیه که بیشتر آدم ها دوستش دارن...در کنار همه ی اینا اما خوشحالم که میتونم بگم به روابط اندک اما عمیقی که داشتم و دارم، افتخار میکنم. خوشحالم دوستانی دارم که میتونم روشون حساب کنم و همسری که با اینکه در نگاه اول به نظر میاد از زمین تا آسمون با هم فرق داریم ولی درونمون یه جور دلگرم کننده ای شبیهه و میتونیم به هم تکیه کنیم.از همه ی اینا که بگذریم باید اعتراف کنم که من با وجود همه ی موفقیت های ریز و درشتی که به نظر میاد داشتم اما انگار جایی درونم باور دارم نمیتونم از پس خیلی چیزا بربیام. انگار احساس میکنم به اندازه ی کافی خوب نیستم.من تو سفرم...توی یه داستان...واسه فهمیدن اینکه زندگی چیه یا میخوام چی باشه؟ من کیم یا میخوام کی باشم؟چی اهمیت داره و چی نداره؟من الان حسابی گمم...انگار تو یه اتاق شلوغم که هر چیزی رو بلند میکنم تا بذارم سر جاش، هزار تا چیز دیگه از زیرش بیرون میاد...و من داستانی دارم که به اندازه ی همه ی شنیده نشدن هام نیاز دارم شنیده بشه... </description>
                <category>یاسمن</category>
                <author>یاسمن</author>
                <pubDate>Sat, 05 Mar 2022 15:45:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>