<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Najva</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_42554268</link>
        <description>‹In another world›</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:01:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4317629/avatar/IFMewf.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Najva</title>
            <link>https://virgool.io/@m_42554268</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حریم من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42554268/%D8%AD%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D9%85%D9%86-po5ouj2etks3</link>
                <description>امروز نیز درست بر همان صندلی همیشگی نشسته‌ام. راستش، مدت‌هاست که با این صندلی کنار پنجره در ردیف آخر اتوبوس عجین شده‌ام. از این نقطه، می‌توانم آسمان را ببینم، کوه‌ها و دشت‌ها را تماشا کنم؛ گاهی غروبی آرام، گاهی بارانی رقصان. می‌توانم تابلوی مغازه‌های کنار خیابان را بخوانم، آدم‌های اطرافم را نظاره کنم، و اصلِ ماجرا اینجاست: در میان انسان‌ها باشم، اما با حریمی مشخص و امن؛ آن‌قدر دور که از ازدحام جمعیت، نفسم تنگ نشود.می‌توانم شانه‌ام را به پنجره تکیه دهم و به صدای شجریان گوش بسپارم، آنجا که می‌خواند: «درد را باران نمی‌شوید، ولی زیر باران گریه کن.....»         حالا فهمیده‌ام: من عاشق &quot;بودن&quot; در میان آدم‌هام، اما با حریمی محترم و نادیدنی. البته این به آن معنی نیست که نخواهم کسی از این جمعیت خود را به حریمم برساند. کسی که بر صندلی کنارم بنشیند و بخواهد با من در تماشای زمان شریک شود، از پرواز یک گنجشک کوچک خیال بگوید، یا از روزی بپرسد که ظلم این جهان به پایان می‌رسد... من تا ابد خواستار چنین زندگی‌ام.</description>
                <category>Najva</category>
                <author>Najva</author>
                <pubDate>Sat, 22 Nov 2025 17:19:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حقیقت گم شده...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42554268/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-x4acumpikfmm</link>
                <description>امشب، شبِ گریه‌های بی‌امان است.نمی‌دانم چقدر دلتنگم... دلتنگ آن روزهایی که مسیری روشن پیش رویم بود. هرچه بود، دستکم کمی خودم را می‌شناختم و جایگاهم در این جهان را. حالا اما، همه‌چیز آن‌قدر پیچیده شده که گویی ماه‌هاست در بیراهه گام برمی‌دارم.امشب، اشک‌هایم جاری شد، چون تلنگری به قلب خفته‌ام خورد و آن را بیدار کرد؛ برای زنده ماندن، برای تپیدن دوباره.امشب، گریه کردم چون فهمیدم چقدر از آن کسی که فکر می‌کردم هستم، فاصله گرفته‌ام. و چقدر دلم برای آن &quot;من&quot;ِ گم‌شده تنگ شده... و این، تلخ‌ترین حقیقت است.سخنانم بر روی کاغذ جاری نمی‌شود، اما من از این خودِ دروغین، خسته‌ام. کاش کسی بود که دستم را می‌گرفت و از این جان راکد،از این مردابِ وجود، نجاتم می‌داد.</description>
                <category>Najva</category>
                <author>Najva</author>
                <pubDate>Mon, 03 Nov 2025 00:18:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیکلامـ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42554268/%D8%A8%DB%8C%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%85%D9%80-akiynwwxvtv2</link>
                <description>اینبار نیز درست روی همان صندلی نشسته‌ام، اما دیگر نوحهٔ شکستهٔ اتوبوس را نمی‌شنوم. اینبار، سکوت را با نوای موسیقی بی‌کلام پر کرده‌ام و تلاشم را می‌کنم تا بنویسم.راستش را بخواهی، هرگز نتوانسته‌ام با موسیقی بی‌کلام رابطهٔ عمیقی برقرار کنم. شاید به این دلیل که دلم همیشه می‌خواهد حرفی برای گفتن باقی بماند. سکوت، زیباییِ مطلق است؛ چنان که می‌توان تا ابد به گوش در آن نشست. اما حرف‌هایی که پس از یک سکوت طولانی زده می‌شوند، گویی از لایه‌های زیرینِ قلبم گذر می‌کنند و آن را می‌نوازند.اما این موزیک‌های بی‌کلامِ مدرن که انگار این روزها کلاسِ خاصی پیدا کرده‌اند، نهایتاً برای چند لحظه‌ای کوتاه مرا به وجد می‌آورند. من پس از آن سکوت، مشتاق شنیدن سخنانی هستم که مزه‌اش را روزگاری چشیده‌ام.راستش را بخواهید، در دقیقهٔ دوم، موسیقی را عوض کردم و« ای دریغا...» همان آهنگِ همیشگی، صدای چاووشی عزیز را پلی کردم؛ همان که همیشه مرهمی برای روحم بوده است. و سپس به این فکر کردم: هرکدام از این آدم‌هایی که اکنون در کنارم نشسته‌اند، پشتِ سکوت و نگاهِ به ظاهر خنثی‌شان، به چه چیزی فکر می‌کنند؟ رازی را در سر می‌پرورانند که شاید من هرگز نتوانم آن را درک کنم.دنیا برای من، واقعاً جای عجیبی تعریف شده است.</description>
                <category>Najva</category>
                <author>Najva</author>
                <pubDate>Mon, 27 Oct 2025 12:13:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغاز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42554268/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-yxa6bdelnylm</link>
                <description>بر صندلی انتهایی اتوبوس تکیه داده‌ام و به منظره بیرون خیره شده‌ام، به ابرهای پنبه‌ای که آرام در آسمان رها شده‌اند. در این سکوت، نعره‌های خسته موتور اتوبوس، فریادی آشنا سر می‌دهد؛ فریادی که می‌گوید: «نیاز به ترمیم دارم.»و من، در ژرفای وجودم، پاسخی هم‌آهنگ به این ناله می‌دهم. من نیز زخم‌هایی دارم که التیام نیافته‌اند. راه چاره را نه در گریز، که در ایستادگی می‌یابم؛ باید چنان در اعماق وجودم فروروم تا شاید دارویی برای این ذهن پریشان بیابم.توصیه شده بود که قلم را به دست گیرم و بنویسم. خب، نوشتن که حرفه من است. پس شاید اینجا، نقطه آغاز باشد. اما این بار نه برای قصه‌پردازی، بلکه برای بیرون کشیدن هر آنچه در لایه‌های زیرین ذهنم انبار شده است. می‌خواهم آنها را به روی کاغذ بیاورم و این بار، نه به چشم راوی، که به دید ناظری تازه به آنها بنگرم.در این لحظه، ایده روشنی در کار نیست. فقط نوشتم آنچه نخست به ذهن رسید. همین.</description>
                <category>Najva</category>
                <author>Najva</author>
                <pubDate>Sat, 25 Oct 2025 16:30:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>