<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بی‌امضا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_42594401</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 07:59:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>بی‌امضا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_42594401</link>
        </image>

                    <item>
                <title>باختِ لحظه‌های نزیسته🌒</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42594401/%D8%A8%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%90-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%87%F0%9F%8C%92-dfouw1i3vnnu</link>
                <description>آدمیزاد فکر می‌کنه باید دلتنگ لحظاتی بشه که زیستش کرده، اما من الان تو این غروب جمعه‌ی لعنتی دلتنگ لحظاتی هستم که هیچ‌وقت تجربه‌اش نکردم.مثلاً دلتنگ نگاهی می‌شم از تو که هیچ‌وقت بهم نگاه نکرده، دلتنگ شونه‌ای که هیچ‌وقت سرمو بهش تکیه ندادم، دلتنگ دستایی که هیچ‌وقت لمسش نکردم و نمی‌تونم در وصفش به گرمیاش اشاره کنم.دلتنگ عطری که هیچ‌وقت ریه‌هام پر نشد ازش، نفسی که هیچ‌وقت روی صورتم نقاشی نکشید، دلتنگ اون تماس‌هایی که تو اوج خستگی از زمین و زمان به محبوبت می‌زنی و اونم با یه جمله «درستش می‌کنیم» به سلول‌سلول تنت آرامش تزریق می‌کنه.من همیشه برنده بودم تو زندگیم، حتی اگر شانس باهام یار نمی‌شد اون‌قدر می‌جنگیدم که هیچ راهی جز برنده شدن نداشته باشم. خب فکر کن تو با همچین شخصیتی بزرگ شدی و همیشه خودتو محکوم می‌کنی به شدن و تونستن، حالا اولین باری که حس دوست داشتن مثل یک شمع هم قلب تاریکتو هم روشن می‌کنه هم گرم، سهمت از دوست داشتن میشه آدمی که نگاهش به تو فرقی با نگاهش به بقیه نداره، رفتارش و حرفاش هیچ حس تمایزی به تو نمی‌ده، در صورتی که تو میون تمام این هشت میلیارد آدم فقط می‌خوای سهمت از جهان اون باشه و تمام.تو بهم بگو چطور باید به آدمی که همیشه خودشو محکوم کرده به برنده شدن، امروز بگم تو حالا که قلبت گرم حس جدید و تازه‌ای شده نمی‌تونی هیچ خاطره‌ای کنار اون آدمیزاد محبوب دوست‌داشتنی داشته باشی؟الان که درد دلتنگی لحظاتی که تجربه‌اش نکردم خودشو محکم می‌کوبه به در و دیوار قلبم، باید بهش بگم آروم باش، من تمام سعی و تلاشمو کردم برای اینکه دوست داشته بشم، اما این بار محکومم به باختن؛ باختن آدمیزاد محبوب و دوست‌داشتنی‌ام.محکومم به باختن لحظاتی که می‌خواستم کنارش زیست کنم و یکی دیگه صاحبش شده.</description>
                <category>بی‌امضا</category>
                <author>بی‌امضا</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 21:00:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای حسرت یک زندگی معمولی🌒</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42594401/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C%F0%9F%8C%92-gef1mmoh8cgs</link>
                <description>یه ویدئو دیدم تو اکسپلور که دختره از روی تخت بلند شد تو یه روز معمولی موهاشو بست قهوه‌اشو خورد و با آرامش رفت سمت باشگاهش، یوگاشو انجام داد و برگشت پادکست پلی کرد و برای خودش ناهار آماده کرد بعد ناهار هم باز با آرامش شروع کرد به کتاب خوندن و روزش همین‌جوری گذشت، به قبل از جنگ خودم فکر کردم چقدر همه چیز با آرامش جلو می‌رفت و روزها قشنگ بود، همه چیز طبق یک نظم پیش می‌رفت و نگرانی‌هام شکل امروز نبود.نزدیک اذان مغربه و من باور دارم خدایی هست که صدامو می‌شنوه، داشتم غصه می‌خوردم تو تنهایی که چقدر حالا که کارمو از دست دادم برام همه چیز گرون و سنگینه، باشگاه یه آرزوی محاله و کافه‌گردی و کتاب خریدن هزینه‌های گزاف، اما هنوز هستن آدمایی که اون بیرون میان و می‌خرن و عشق می‌کنن با جوونیشون. من می‌دونم دوباره شاید همه چیز خوب شه شاید دوباره کار پیدا کنم و آرزوهای کوچیکمو تجربه کنم اما به من بگو کی قراره تاوان این روزهای از دست رفته جوونی منو پس بده؟ کی قراره دو ماه شبانه‌روزی نگران بودن و حال بد رو بهم در ازاش خوشی برگردونه، بهم بگو تموم بغضایی که تو گلوم جا مونده یا گلوله‌گلوله اشکایی که از چشمام از ترس و نگرانی واسه آینده‌ام ریختم قراره بهم برگردونده شه؟ یا حس حقارت و ضعفی که این روزا نسبت به خودم دارم، حس کم بودن و کم داشتن تو بدترین روزهای اقتصادی این کشور، حس ترس از دست دادن خونه‌ی نازنینم که خودم برای گرفتنش تلاش کردم، حس اینکه تموم داشته‌هامو دارم از دست می‌دم. شاید یه روز تو ۴۰ سالگی اگه زنده بودم همه چیز خوب باشه بهترین چیزا رو داشته باشم اما آیا دیگه احساس امروزم رو بهم برمی‌گردونن که باز دوست داشته باشم برم پراگ و یه آیتم جدید تست کنم؟ برم ساعدی‌نیا و دنبال یه چیزی بگردم که تو منوش هنوز تست نکرده‌ام؟ یا این ذوق واسه خوندن تمام کتاب‌های یک نویسنده‌ی روس رو اون موقع هم دارم؟ مثلا باز با عشق می‌رم سمت کتاب‌فروشی مورد علاقه‌ام و بوی کتاب مستم می‌کنه؟ اون موقع هم موهامو گوجه می‌کنم وقتی می‌خوام یه ایده‌ی جدید رو پیاده‌سازی کنم و پروژه‌هامو انجام بدم؟ اون موقع هم دلم قنج می‌ره واسه طعم قهوه؟ اون روز توان بدنیم یاری می‌کنه که باز از روی هموک آویزون شم و بچرخم و رها شم از دغدغه‌هام، اون روزا ذوق دیدن یار دارم؟ اون روزا دلم واسه یه رز قرمز هم تنگ می‌شه؟دنیای بزرگسالی لعنتی من نباید تو این روزا رقم می‌خوردتجربه‌های سخت لعنتی که گذشته‌ام حالا شده یه حسرت تلخ که این‌قدر دوره ازم که نمی‌تونم بهش فکر کنم.18:48 - هفدهم اردیبهشت ماهاذان مغرب</description>
                <category>بی‌امضا</category>
                <author>بی‌امضا</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 16:13:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه‌‌ی روشن🌒</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42594401/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%F0%9F%8C%92-jyy85z82wnt1</link>
                <description>همیشه وقتی احساس‌های متفاوت بهم هجوم می‌آورد شروع می‌کردم به نوشتن؛ تو چنلم، تو استوری‌هام، تو کاغذهای دم دست یا نوت گوشیم. نهم اسفند صبح که داشتم از خونه می‌زدم بیرون طبق معمول لپ‌تاپ رو برداشتم که بعد شرکت برم همون کافه‌ی همیشگی و روتین همیشگی رو پیش ببرم. حدودای ده صبح بود که اخبار رو شنیدم و فهمیدم امروز به خاطر اتفاقات نمی‌تونم برم کافه. هضم شرایط و اتفاقات قطعاً برای منم مثل هر جوون هم‌سنم راحت نبود. حالا باید به جای این‌که هر روز صبح حواست باشه شارژر لپ‌تاپ رو جا نذاری که تو کافه بدون شارژ نمونی، دغدغه‌ات بشه چیدن وسایلت تو چمدون و برگشتن به نقطه‌ی صفر زندگیت. با کارت، خونه‌ات، پروژه‌هات، پیاده‌روی‌هات، کافه‌ی مورد علاقه و بوی سیگار و طعم گس چای باید خداحافظی کنی؛ به مدت نامعلوم از تموم داشته‌هایی که خودت به دستت آوردی خداحافظی کنی. نمی‌تونم توصیف کنم تو تمام این ۶۹ روز چه افکار و احساساتی رو تجربه کردم و نتونستم بنویسم و این دشوارترین چالش زندگیم قطعاً بود.نتونستم روی هموک سیکل جدید یاد بگیرم و دنبال موزیک جدید باشم برای سینک کردن با رقص جدیدم. نتونستم وقتی ذهنم درگیر می‌شه ریمیکس پلی کنم و بزنم تو دل کوچه‌های تهرانِ جانم. برای پروژه‌ها و تمرین‌های دانشگاه، برای ایده‌های پایان‌نامه‌ام دیگه نتونستم برم کافه. دیگه با هر حال خوب و بدی تو آینه عکس نگرفتم. دیگه خستگی‌ام با بوی سیگار کم نشد. دیگه هیچ آدم ناشناسی بهم لبخند نزد. دیگه مسئولیت زندگی روی دوشم نبود و نتونستم تو هر هجوم درد و ترس و غم و ناخوشی ننویسم.با هر بار سرچ، ویرگول رو می‌دیدم و حالا تصمیم گرفتم اینجا بنویسم که هر بار تو زندگیم باز محکوم شدم به این‌که ننوشتن رو ازم نگیرن.3:59 - هفدهم اردیبهشت</description>
                <category>بی‌امضا</category>
                <author>بی‌امضا</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 04:10:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>