<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Raharadmehr</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_42636859</link>
        <description>کلماتی که به ذهنم می آیند.?</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 17:31:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1389234/avatar/eMMoA0.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Raharadmehr</title>
            <link>https://virgool.io/@m_42636859</link>
        </image>

                    <item>
                <title>« اولین دیدار »</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42636859/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-tbh4juv9y4cc</link>
                <description>اریک عزیزم سلام مدتهاست که برایت نامه ننوشته ام این بار میخواهم از اولین باری که هم را دیده ایم برایت بگویم:چقدر شگفت انگیز بود دیدنت ، تا خودت را نمیدیدم باورم نمیشد که چنین آدم قشنگی هم وجود دارد، وقتی تو را دیدم باز باورم نمیشد که واقعی است یا در خیالاتم به سر می برم!گیج شده بودم من داشتم آدمی را میدیدم که بارها در خیالاتم فقط تصورش را کرده بودم برایم عجیب بود که حال دارم در واقعیت او را میبینم ._درآغوشش که گرفتم در پوست خود نمیگنجیدم از ذوق در آن لحظه تمام غم و غصه ام را فراموش کردم و خود را در آغوش مردی شگفت انگیز سپردم مردی که سالها آرزویش را داشتم .همانجا بود که متوجه شدم چیزی در قلبم شعله ور شد من دلداده و دلباخته اش شدم و حالا بیشتر از قبل دوستش میدارم رسماً روح و جسم هایمان برای هم شده اند . قلب هایمان با نخی نامرئی بهم وصل شده اند و دیگر جدا شدنش غیر ممکن است .من اریک را دوست دارم این احساسات را دوست دارم و با هیچ چیز عوضش نمی کنم.</description>
                <category>Raharadmehr</category>
                <author>Raharadmehr</author>
                <pubDate>Tue, 14 Nov 2023 18:28:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>« لمس رویا »</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42636859/%D9%84%D9%85%D8%B3-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-hseoxw2ixvqo</link>
                <description>احساس میکنم یک جایی در زندگی ام تو را دیده ام ،با تو بوده ام ،پوست تن ابریشمی ات را لمس کرده ام ،پشت پلک هایت را بوسیده ام، صورت بی عیب و نقصت را نوازش کرده ام، باهم به جاهایی رفته ایم همه چیز را باهم تجربه کرده ایم. نمیدانم چرا چنین احساسی دارم اما قشنگ تمامشان را همانند خاطراتم به وضوح حس میکنم انگار اینها هم جزئی از خاطراتم هستند.گاهی اوقات حتی دلمم تنگ می‌شود.دلتنگ خیابانی که باهم قدم زده ایم ، دلتنگ خوردن بستنی قیفی ، یا دلتنگ بیدار ماندن های طولانی ، صحبت کردن های بی وقفه ، دیدن فیلم و سریال در تمام روز، باهم آشپزی کردن ، شکلک در آوردن ، غافلگیری های متفاوت مان، رانندگی طولانی در شب ، موزیک گوش کردن، رقصیدن ، از اتوبوس جا ماندن ، قدم زدن در برگ های رنگا رنگ پاییز تا جایی که خسته شویم، برف بازی ، رفتن به شهر بازی، ماندن لب دریا، تماشای طلوع و غروب ،میبینی ! انگار که تمامشان را باهم تجربه کرده ایم من میتوانم به وضوح ببینمشان و حسشان بکنم .رها رادمهر _</description>
                <category>Raharadmehr</category>
                <author>Raharadmehr</author>
                <pubDate>Sun, 19 Feb 2023 00:32:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«آرام »</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42636859/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-xd8ybnycyw2d</link>
                <description>سلام زیباترینم.دختر مهربون و دوست داشتنی عزیزم.رهای قیشنگم.قبل از شروع هرچیزی باید بگم که•رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند•چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماندپس لبخند بزن.اشک هات رو پاک کن.و دیگه به خودت شک نکن. میدونم خسته ای و دلت میخاد خودتو فرو کنی داخل تشکت و غرق تو خواب بشی و یه دل سیر بخوابی تا خستگیت در بره.نمیگم اشکالی ندارهعیبی نداره قوی تر میشی بزرگ تر میشی.نه.هیچ کدوم از اینهارو نمیگم.من بهت حق میدم که چقدر این وضعیت پوچ و سرسام آوره.اما قرار نیست جا بزنی.تو مهربون ترین بچه ای هستی که میشناسم.لبخند بزن و چشماتو ببند.هیچکس مجبورت نمیکنه که ادامه بدی.فقط باید بدونی که چقدر برام عزیزی و چقدر از خط چشم کشیدنهات خوشم میاد.دلبر خوش عکس من.بهترینها لایق تو هستند و هزاران جمله محبت امیز دیگهفقط به یاد بیار که چه ساده از سختی هایی عبور کردی که کابوس های بزرگی بودند برات.به یاد بیار که لبخند تو دنیارا بسیار زیبا میکنه.پس بازهم میگیمبخندبخندبخندهرچند تلخ.به تو امید روزی رو میدم که به یاد اکنون بخندی.و ببینی چه سخت گذشت؛اما گذشت.قرار شد اشک هایت را پاک کنیو لبخند بزنی.مراقب خودت؛مهربانیت؛و دستانت باش.چون دست ها بسیار مهم هستند.دست های تو زیبایی های بس زیبا میافرینند.دوست دار تو آرام ۱۸ ساله?آرام_</description>
                <category>Raharadmehr</category>
                <author>Raharadmehr</author>
                <pubDate>Sat, 04 Feb 2023 12:45:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«آن طرف دنیا»</title>
                <link>https://virgool.io/AyshanMoon/%D8%A2%D9%86-%D8%B7%D8%B1%D9%81-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-r9lhes8yvcpc</link>
                <description>در دنیای موازی هرشب به بلندترین نقطه می‌رویم تا باهم ماه را تماشا کنیم چون این کار برایمان لذت بخش است .از اینکه تاریک هست و سکوت عجیبی برقراره لذت می بریم.بیشتر شب ها در حالی که سرت را روی پاهایم گذاشتی و یک دستم در موهایت و آن دست دیگری ام کتابی عاشقانه که با صدای آرام برایت می‌خوانم و گاهی بعضی جملاتش را هم تکرار میکنم . بنظرم اینجا بهترین جای ممکن برای کتاب خواندن هست کاملاً غرق خواندن میشوی تا ساعتها، حس فوق العادای است . هرشب نوازشت میکنم و تو هرشب قول می‌دهی که خوابت نبرد و اما همینکه نوازش کردن و کتاب خواندنم شروع می‌شود، بعد از چند دقیقه ای خوابت می‌برد و فراموش می‌کنی که چه قولی به من داده ای ، من هم دلم نمی آید آرامشت را بهم بزنم پس اجازه میدهم ساعاتی را استراحت کنی .عاشق این هستم وقتی خواب هستی بنشینم و یک دل سیر آن چهره مظلوم ات را ببینم که پشت آن چهره قشنگ و دلربا یک پسر بچه بازیگوش وجود دارد . کلی نگاهت میکنم این قشنگترین چیزی هست که چشمانم به خودشان دیده اند قشنگ مرا در خود غرق میکند . مژه های ابریشمی ات را نوازش میکنم ، دستم را داخل موهایت می‌برم انگار دستم را داخل انبوهی از ابرها کرده ام آنقدر نرم و دوست داشتنی هستند که دل کندن از آن ها کار راحتی نیست. آنقدر زیبا هستی که قلبم از دیدنت ذوق زده میشود، همانجا هست که فکر میکنم تماام دنیا برای من است و من خوشبخت ترین دختر این زمین هستم به خودم می بالم برای داشتنت ، اشک درچشمانم حلقه می‌بندد از ذوق و خوشحالی بیش از اندازه ، همان موقع هست که برای داشتنت خدا را شکر میکنم. وقتی بیدار می‌شوی عاشق آن قیافه خواب آلود و موهای بهم ریخته ات هستم،  همانجا هست که می‌پرم و چنتا ماچ آب دار از آن صورت زیبا میگیرم . با خود فکر میکنم که چقدر لبخندت زیبا و دلنشین است میشود بجای ماه آن را در آسمان گذاشت . در مسیر بازگشت به خانه مان کلی حرف می‌زنیم و از آن بستنی فروشی که بستنی هایش مزه پاستیل میدهند می‌گیریم و مسابقه میگذاریم هرکس تا قبل از رسیدن به خانه بستنی اش را تمام کرد یک پیتزای بزرگ جایزه دارد بیچاره من که همیشه میبازم.از آنجایی که خیلی خوش می‌گذرد ،و تو در این کار ماهری همیشه برای درست کردنش به من کمک می‌کنی آخ که مزه بهشت میدهد .هروقت به چشمانت خیره میشوم یا در مورد تو فکر میکنم میفهمم که دلباخته ات شده ام و کار از کار گذشته است.....چقدر دوست دارم این روز های با تو را هیچوقت تکراری نمیشود و همیشه همان تازگی روز اول را دارد. دوستت دارم...رها رادمهر _</description>
                <category>Raharadmehr</category>
                <author>Raharadmehr</author>
                <pubDate>Sat, 28 Jan 2023 21:06:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>« نفرت انگیز »</title>
                <link>https://virgool.io/AyshanMoon/%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-guoiwkweklcu</link>
                <description>هنوز هم گاهی دلتنگت می شوم ،به یاد آن روزهایی که باهم سرخوش بودیم و از عمرمان حساب نمیشد می‌افتم. اما نباید به تو فکر کنم نباید برای آن روزها اشک بریزم نباید به یاد بیاورم خاطرات مان را، همانطور که تو عین خیالت نیست ......اما، امان از این شرایط زندگی و چیز هایی که من را یاد تو می اندازد. وسط کار های روز مره ام یکهو دلتنگی به سراغم می آید قلبم تیر میکشد ،پر از نفرت می‌شود ،اشک در چشمانم حلقه می‌بندد خاطرات مان از جلوی چشمانم می‌گذرند، آرام و بی سروصدا می‌شوم، به نقطه ای خیره میشوم و هرچه سعی میکنم حواسم را پرت کنم نمی‌شود، یاد آن حرف هایت یا بهتره بگویم دروغ هایت می‌افتم و به این فکر میکنم که چقدر ساده لوح بودم که آن ها را باور می‌کردم دلم برای خودم می‌سوزد که آن طور با قلبم رفتار شد . یعنی همه ی آن خاطره ها ،همه ی آن کارها، همه ی آن حرف زدن ها ، همه ی آن برنامه ریختن ها، همه آن عکس ها ، قدم زدن ها بلند بلند خندیدن ها برای تو هیچی نبودند یعنی تو اصلا با من  خاطره ای نداشته ای که حالا اصلا بخواهی فراموششان  بکنی یا نکنی ؟! انگار هیچوقت هیچ چیزی بین ما نبوده است.یاد حرف هایت که می افتم دیگر نمی‌توانم به آدم ها اعتماد کنم چون فکر میکنم آن ها هم دروغی بیش نمی‌گویند .شرایط که تغییر کند یا آدم جدیدی وارد زندگی شان بشود همه ی حرف هایشان را فراموش می‌کنند و تبدیل به آدمی می‌شوند که باورت نمیشود یک روزی با چنین آدمی بوده ای .رها رادمهر _</description>
                <category>Raharadmehr</category>
                <author>Raharadmehr</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jan 2023 22:47:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«زمستانی دیگر»</title>
                <link>https://virgool.io/Phenomenons/%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-obr4yzto0wot</link>
                <description>بالاخره همان فصلی که دوست داشتیم فرا رسید ، چقدر منتظرش بودیم منوتو ، روز شماری می‌کردیم که کی زمستان برسد از راه و همه جا را سفید کند.                   .....................گرگ و میش از خواب بیدار شدم هوای اتاق بسیار سرد بود، طوری که تو خودت را در پتو پیچیده بودی همانند پسر کوچولویی که دارد از سرما یخ میزند یک لحظه دلم ضعف رفت برای آن حالت چهره ات که مظلومانه نشان میداد از سرما یخ زده است .بدو بدو شومینه را زیاد کردم، رفتم تا کمی آب بخورم که یکباره از پنجره آشپزخانه دیدم همه جا سفید پوش شده است، و به سرعت دارد برف می‌بارد من با قیافه ای حیرت انگیز به منظره رو به رویم خیره شده بودم واقعا قشنگ بود آن هوای نیمه روشن ، دشتی که از برف پوشیده شده بود ، درخت های کاجی که تا دیروز سبز بودند و حالا لباس سفید بر تن کرده بودند ،خیلی لذت بخش بود دیدن آن صحنه ،خیلی دلم میخواست اریک راهم بیدار کنم تا آن هم از این منظره لذت ببرد اما دلم نیامد ، برای خودم شیر کاکائو داغی درست کردم تا خورشید طلوع کند ، البته که خبری از طلوع نبود در آن صبح برفی، پس منتظر ماندم تا روشن شدن هوا ، بعد از روشن شدن هوا به تخت رفتم تا بخوابم که امروز قرار است با اریک کلی برف بازی کنیم .مطمئنم که اریک برف را ببیند از خود بیخود می‌شود.بااین فکر ها خوابم برد؛ با صدای اریک که مشخص بود چقدر ذوق زده شده از دیدن برف ها بیدار شدم و در چار چوب در اریک را دیدم ،با آن قیافه بامزه اش گفت : اگر بدانی چه شده آن طور  نمی نشستی ، بیچاره خبر نداشت که من زودتر برف را دیده ام ، با ذوق گفتم میدانم چخبر شده برف آمده ، با آن لبخند شیطانی گفت : پس صبحانه را سریع بخوریم و برویم، بعد از صبحانه آماده شدیم برای برف بازی،  به دشت روبه روی خانه مان رفتیم.بعد از کمی برف بازی و خسته شدنِ من از آن همه برفی که اریک به سمتم پرت کرده بود و من فقط می‌خندیدم غش غش .....اریک که دید خسته و کلافه شده ام گفت :برو کمی گرم شو و به همراه شیر کاکائو بیا من هم از خدا خواسته رفتم و بعد از ساعتی آمدم با دو لیوان بزرگ شیر کاکائو گرم و کمی پنکیک توت فرنگی، اریک عاشق این دو ترکیب بود.یکهو چشمم افتاد به اریک که یک خانه برفی درست کرده بود، ذوق زده گفتم چطور به تنهایی درستش کردی چقدر قشنگ شده  با خوشحالی وارد آن شدیم  ،خیلی بامزه بود دلم میخواست تا آخر زمستان با اریک  همانجا بمانم .اریک که معلوم بود دارد از سرما میلرزد نوک بینی اش و لپ هایش از سرما سرخ شده بود پریدم و نوک بینی اش را بوسه ای زدم،کلی خندیدیم شیر کاکائو هایمان را خوردیم تا کمی گرم شویم . چقدر مزه داد کلی صحبت کردیم و مسخره بازی در آوردیم و در آخر برنامه چیدیم برای تعطیلات مان .در کنار اریک من شاد ام ،خوشحال ام، با او همه چیز جدید و قشنگ است.......رها رادمهر _</description>
                <category>Raharadmehr</category>
                <author>Raharadmehr</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jan 2023 16:51:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«دنیای رنگی »</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42636859/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-btlheodaii2b</link>
                <description>این روز ها با خودم زیاد فکر میکنم اینکه هستی در زندگی ام چقدر این روز ها را قشنگتر کرده و قابل تحمل تر .... یک جور انگار به زندگی ام رنگ دادی قبل از تو همه چیز برایم خاکستری بود، هیچ انگیزه ای برای ادامه این روزها نبود . در طول روز لحظه شماری میکنم تا وقتش برسد زنگ بزنم همینکه صدایت در گوشم می‌پیچد تمام دنیایم رنگی میشود و دیگر خبری از آن دنیای خاکستری رنگ که پر از ناراحتی و زشتیه نیست. انگار ارتباطم با آن دنیای زشت قطع میشود. برای ساعاتی احساس خوشحالی و خوشبختی میکنم شادو سرخوش می‌شوم حتی اگر در بدترین حالت باشم ، صدایت حرف هایت خنده هایت همه شان کاری می‌کنند که تمام بدبختی هایم را از یاد ببرم . به همین خاطر دلم نمی‌خواهد هیچوقت مکالمه ام با تو تمام شود ، اما من به همان کم هم راضی ام تو باش ، مهم نیست یک دقیقه صحبت میکنیم یا ساعت ها مهم این است برای لحظه ای آن صدای پر از آرامشت را می‌شنوم .وقتی فکر میکنم که هستی انگار محکم مرا در آغوش گرفته ای ، خیالم راحت میشود. خدا را شکر میکنم برای بودنت و حالا یک چیزی در این دنیا ارزش زندگی کردن دارد ....رها رادمهر _</description>
                <category>Raharadmehr</category>
                <author>Raharadmehr</author>
                <pubDate>Thu, 19 Jan 2023 00:32:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«چیزهایی که نمیدانی»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42636859/%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-lazwrzysxbpd</link>
                <description>اگر روزی نبودم اینها را بدان بدان که تو خیلی خیلی با بقیه برایم فرق داری.من برایت جانمم را میدهم چون تو تکه ای از وجود من هستی . بودنت برایم از یک دنیا بیشتر ارزش دارد .من وجودت ، بودنت هرچیزی که به تو ربط دارد را تماماً میپرستم. این را بدان که از همان اول همیشه دوستت داشتم و برایم اهمیت داشتی . من همیشه حواسم به تو هست از دور.هرشب قبل از خواب را باتو صحبت میکنم و به تو فکر میکنم قربان صدقه ات میروم و لذت میبرم صبح قبل از اینکه چشمانم را باز کنم به تو فکر میکنم ،شب و روز و صبح ندارد من هروز را به تو فکر میکنم هر ساعت و هر لحظه را...حرف های قشنگت را به قلبم سنجاق میکنم  در طول روز یادم می آید و ذوق زده میشوم .روزی که از تو خبری نداشته باشم که برایم روز نمیشود خودمم که نخواهم دلم بهانه گیری ات را میکند اینها را بدان که ساده نگذری.همه درد و غم هایت برای من ، میخواهم که تو همیشه خوب باشی فقط همین ....میخواهم بدانی هیچ کس و هیچ چیز حال من را اینقدر خوب نمیکند . هر چیزی که از سمت تو بیاید پر از انرژی و حال خوب است .فقط خدا میداند که چه خلق کرده!...برایت میمیرم همین...رها رادمهر _</description>
                <category>Raharadmehr</category>
                <author>Raharadmehr</author>
                <pubDate>Thu, 13 Oct 2022 01:46:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>« لذت بخش »</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42636859/%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-td9kmdzk8kmj</link>
                <description>چشمانم مدام میخواهند عکست را ببینند، و حرف های قشنگت را بخوانند.گوش هایم دائم میخواهند که صدایت را بشنوند . دستانم میخواهند که تک تک اجزای صورتت را لمس کنند مژه هایت ،ابروهایت، بینی باریک ات، لب هایت ، گونه هایت ، دستم را ببرم داخل موهایت و لمسشان کنم  .لب هایم میخواهند هزاران بوسه بر جای بگذارند .قلبم میخواهد به قلب مهربانت نفوذ کند و اسمی بر جای بگذارد.دلم میخواهد همانند موسیقي زیبا بگذارمت و مدام به تو گوش دهم و زندگی ام در همان لحظه بایستد .ذهنم مدام تورا به من یاد آوری میکند هرلحظه هر ساعت همش میخواهد به تو فکر کند آنقدر که، به خودم می آیم و میبینم یک روز کامل را به تو فکر کردم .تک تک اجزای بدنم تورا میخواهند . وجودت را می‌خواهند . چه کار باید کرد تو بگو ؟رها رادمهر _</description>
                <category>Raharadmehr</category>
                <author>Raharadmehr</author>
                <pubDate>Sat, 10 Sep 2022 15:19:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«احساسات اکیکلی »</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42636859/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%DA%A9%DB%8C%DA%A9%D9%84%DB%8C-v01zw4hqechi</link>
                <description>میدانی چرا ماه من صدایت میکنم؟ چون همانند ماه هروقت که تورا میبینم لبخند عمیقی روی صورتم شکل میگیرد .عکست را که میبینم سرخوش میشوم اخم هایم باز میشود .به تو که فکر میکنم برگ های زرد یکی پس از دیگری سبز میشوند. احساس میکنم روحم را شکوفه های صورتی در بر گرفته اند و بعد روحم به سمت ابر ها به پرواز در می آید.آخ صدایت، از صدایت نگفته ام برایت ، که هر موقع در گوشم میپیچد می‌غلتد و در رگ هایم جاری میشود .این روز ها تمام فکرو ذهنم تو شده ای که کجا هستی ، حالت چطور است، مراقب خودت هستی ، مبادا بگذاری دلت بگیرد .نمیدانم چطور شد اصلا کی اتفاق افتاد اما در دلم جا خوش کردی ذره ذره نفوذ کردی و تمام وجودم را از خودت پر کردی آنقدر که اگر ازتو بی خبر باشم بهانه گیر میشوم آن وقت هست که تک تک سلول هایم خواه ناخواه انتظارت را میکشند.و حالا تو بخشی از من هستی به من مربوط میشوی.تو به زندگی ام آمدی درست همانجا که فکرش را هم نمی‌کردم .قبلا گفتم اما دوباره هم میگویم من با تو می رویم ،میشکفم از نو .قبل از اینها کلمات برایم معنی خاصی نداشتند فی البداهه چیز هایی سرهم میکردم برای شخص خیالی ام اما حالا با تو کلماتم رنگ دیگری گرفته اند انگار قشنگتر شده اند .مگر چند تا آدم قرار است در زندگی ام بیاید که اینهمه حس خوب به من بدهد ؟من دلم نمی‌خواهد هیچوقت این احساسات اکیکلی بخواهد رویش خط و خشی بیوفتد چه برسه تمام شود.رها رادمهر _</description>
                <category>Raharadmehr</category>
                <author>Raharadmehr</author>
                <pubDate>Fri, 02 Sep 2022 00:35:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>« دلتنگی »</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42636859/%C2%AB-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-%C2%BB-l187cf9zukrz</link>
                <description>دلتنگ که میشوی باید چکار کنی؟من دلم که تنگ میشود برایت، تنها کاری که از دستم بر می آید و میتوانم انجام بدهم تا کمی آرام شوم این است که از تو برای خودم بنویسم . یا اینکه رویاهایمان را مرور کنم . وشاید کمی هم اشک بریزم. گاهی مینویسم. زیبایی هایت را به یاد می آورم و مینویسمشانبه رویاهایم با تو فکر میکنم ، به لمسِ صورت زیبایت ، به چشم هایت ، به هرچیزی که به ما مربوط میشود فکر میکنم.میدانی دلتنگ بودن خوب نیست ولی نمیشود، همیشه یک جایی این دلتنگی خودش را نشان میدهد.انگار باید همیشه دلتنگ یک نفر در زندگی ات باشی اگر اینطور نباشد که نمیشود زندگی حالا یا ، دلتنگِ پدر ، مادر،خواهر،برادر،دوست ، رفیق ، عشق .....و حتی دلتنگ کارهایی که در گذشته انجام میدادی .یک جورایی انگار لازم است که دلتنگ باشی .من شاید روز های زیادی را دلتنگ باشم و خب این بنظر طبیعی است. اما گاهی از دلتنگی زیاد پریشان و عصبی میشوی دلت بهانه گیر میشود. با کوچک ترین چیز ها ناراحت میشوی و دلت میخواهد زمین و زمان را به هم گره بزنی ،  نمی‌خواهی هم قبول کنی که دلتنگ هستی ، به گذشته که نگاه می‌کنی میبینی بیشترش را دلتنگ بودی .دلتنگی طبیعی است اما دلتنگ نشدن طبیعی نیست.رها رادمهر _</description>
                <category>Raharadmehr</category>
                <author>Raharadmehr</author>
                <pubDate>Sat, 20 Aug 2022 01:07:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«ذهن درگیر »</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42636859/%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%AF%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D8%B1-aks4os7kfjur</link>
                <description>کلافه شده ام هرچه فکر میکنم نمیدانم از کجا برایت بنویسم از چشم هایت ،ازمژه های بلندت، از موهای قشنگ و موج دارت، از صدای دلنشین ات،از قلب پر مهرت، از خوبی هایت، از زیبایی هایت، از جزییات صورتت که تورا خاص تر کرده اند ، از لطفی که به من و قلبم داری، از قشنگی های درونت میبینی تو را هم کلافه کردم بگو برایت از کدام یک اینها بنویسم هرکدام برای خودش داستان بخصوصی دارد آدم گیج می‌شود. میدانی مانند این است که در آسمان پر ستاره شب قرار بگیری آنوقت می‌مانی که از کدام ستاره باید بنویسی، آخه تمامشان زیبا و چشم نواز هستند آدم گیج می‌شود . اما قول میدهم که یک روز از تک تک شان برایت بنویسم . یک روز که قشنگ تورا دیدم.....آنقدر از تو و جزئیاتت مینویسم که حیران بمانی . میخواهم بدانی چشم هایم تورا عادی نمیبینند ، میخواهم بدانی که من چطور درونت را میبینم .میخواهم بدانی که درونت چقدر زیبا و تماشایی است .هر قدر که از تو بنویسم خسته نمی‌شوم تو همانند جهان هستی بی نهایتی ،بزرگی ، وسیعی نوشتن از تو تمامی ندارد....رها رادمهر _</description>
                <category>Raharadmehr</category>
                <author>Raharadmehr</author>
                <pubDate>Wed, 17 Aug 2022 00:50:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>« تولد »</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42636859/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-lfjuhau5gmv4</link>
                <description>۱۸سال گذشت: از تمام این سال ها که گذشت این ۱۸سالگی ام را عجیب دوست داشتم از تمام روز ها و تک تک لحظاتش لذت بردم . کلی حس های جدید و قشنگ را تجربه کردم. کلی اتفاقات قشنگ و جالب برایم اتفاق افتاد.امسال تو وارد زندگی ام شدی ، تولد من از همیشه قشنگ تر شد.روز های زیادی خوشحالی و خوشبختی را احساس کردم.از ته دل خندیدم ، شادی کردم، قلبم ذوق زده شد.من روز های زیادی را دلتنگ شدم . درد کشیدم شکستم ،از ته دل گریه کردم و حتی خیلی خسته شدم اما باز امیدوار بودم.من خوشبین هستم  به روز هایی که قرار است بیاید و مطمئنم کلی اتفاقات شگفت انگیز میان این مرداد تا مرداد بعد برایم جا گرفته است.رها رادمهر _</description>
                <category>Raharadmehr</category>
                <author>Raharadmehr</author>
                <pubDate>Wed, 10 Aug 2022 00:21:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>« you »</title>
                <link>https://virgool.io/AyshanMoon/you-ghvtwwxplw03</link>
                <description>از کجا بگویم برایت از خوبی هایت که بی شمارند ! یا بودنت که این روز ها را قشنگ تر کرده است، یا از حرف هایت که مزه بهشت میدهند ، یا کارهای قشنگ و با ارزشی که برایم انجام میدهی، یا صدایت که با شنیدنش تمام غم و غصه هایم جلویش کم می آورند ، میخواهم بگویم حالم با تو عجیب خوب است.این حال خوب را با هیچ چیز نمیخواهم عوض کنم . اصلا فکر کردن به تو و ماجراهای درونت هم قشنگ است.بگذار بگویم ، تو تمام من را پر از شکوفه های صورتی رنگِ خوشبو کردی . ذهنم از تو پر شده است نمیتوانم به جز تو به چیز دیگری فکر کنم پس تمام کلمات ذهنم را از آنِ خودت کردی .طبیعی است که از تو برای تو بنویسم و چه چیزی قشنگ تر از این ؟!رها رادمهر _</description>
                <category>Raharadmehr</category>
                <author>Raharadmehr</author>
                <pubDate>Mon, 08 Aug 2022 03:23:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«باتلاق »</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42636859/%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%82-kn3vqlnpsgao</link>
                <description>تو پارسال همین موقع ها منو ول کردی انگار از همون موقع طلسم کردی این روزا رو هرسال همین موقع من توی باتلاق دست و پا میزنم و عذاب میکشم هرچی بیشتر دست و پا میزنم بدتره انگار  چون نه غرق میشم و نه خفه میشم فقط بیشتر سیاهی و سیاهیه نباید دست و پا بزنم فقط  باید بی حرکت بمونم تا بگذره.اینارو مینویسم تا یادم بمونه قوی باشم و هروقت چشم بیوفته بهشون فراموش نکنم که چه روز های سختی داشتم و گذشتن ....رها رادمهر _</description>
                <category>Raharadmehr</category>
                <author>Raharadmehr</author>
                <pubDate>Sat, 23 Jul 2022 02:10:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«تعطیلات »</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42636859/%D8%AA%D8%B9%D8%B7%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AA-uijh0tufv7ij</link>
                <description>بیا ماهم وسایلمان را جمع کنیم برای تعطیلات به آسمان برویم .من آن پیراهن سفید با گل های بابونه را بر تن میکنم و توهم، همان پیراهن سفیدت را به همراه جلیقه اش تنت می‌کنی.من کلی برنامه چیده ام برای تعطیلاتمان .یک لیست از غذاهایی که دوست داری را نوشته ام . و یک لیست هم از نوشیدنی های محبوبمان .یک فکری هم برای میان وعده مان کردم .بزار راحت بگویم قرار است مدام در حال خوردن باشیم و این بنظر من فوق العاده اس.در آنجا کارهای دیگری هم غیر از فیلم دیدن میتوان انجام داد اینکه در آسمان بین ستاره ها معلق شوی و دور تا دورت پر از ستاره های نورانی بدرخشند غلت بزنی میان ستاره ها این کار خیلی شگفت انگیزی است، در واقع این بهترین قسمت تعطیلات مان هست .برایت کیک توت فرنگی بپزم و میان لایه هایش را پر از توت فرنگی و خامه کنم بوی خوش توت فرنگی همه جا را بردارد از آن بو ها که دهانت را آب می اندازد و مزه اش در رگ هایت نفوذ میکند . میدانی از همه بیشتر از کجای این آسمان خوشم می آید؟ دریای ابرهایش صبح که چشمانت را باز میکنی با انبوهی از ابر مواجه میشوی و این قشنگترین چیزی است که  تا به حال دیده ام، روی ماه می‌نشینیم و پاهایمان را آویزان میکنیم در حالی که صبحانه مان را میل میکنیم ....رها رادمهر _</description>
                <category>Raharadmehr</category>
                <author>Raharadmehr</author>
                <pubDate>Fri, 15 Jul 2022 02:25:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«جعبه بزرگ»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42636859/%D8%AC%D8%B9%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-o0waejxci1by</link>
                <description>بیا، بیا تا برویم به همان خیالاتمان دور از هیاهوی این شهر و آدم هایش آنجا همه چیز آرام و زیباست دیگر خبری از شلوغی و آلودگی نیست در آنجا آرامش مطلق برقرار است .از همه مهم تر این است که تمامش برای خود ماست. بیا تکه ابری پیدا کنیم و رویش بنشینیم تا من برایت از بودنت بگویم که رنگ تازه ای به زندگی ام داده ....بیا من میخواهم از بودنت و حس خوبی که بودنت به من میدهد برایت بگویم :بودن تو به اندازه خوردن کمپوت آناناس و آلبالو  شیرین و خوب است.یا وقتی به موقع برای ناهار خوشمزه ای می‌رسی .یا خوردن شربت آبلیمو در هوای گرم تابستان همان‌قدر خوشمزه و انرژی بخش.یا بو کردن گل های نرگس در زمستان که فوق العاده حس خوبی میدهند.یا پیدا کردن آهنگی که مدتها دنبالش بودی.یا رفتن به میهمانی که غذای مورد علاقه ات را درست کرده اند.تو برایم همانند جمله (خوش خبری بده) خوشی...تو همانند بوی عطر نارنگی های پاییز که بو میکشی و مشامت را پر از عطر خودش میکند خوشمزه و شگفت انگیزی.یا قدم زدن در بین برگ های خشک و رنگی رنگی پاییز که بسیار لذت بخش است.یا باریدن باران بعد از مدتها که همه جا را سیراب میکند و با آمدنش همه جا را سبز می‌کند .یا پیدا کردن وسیله با ارزشی که گمش کرده ای .میدانی همه اینها را گفتم تا ببینی بودنت همینقدر قشنگ است البته که اینها جزٔ کوچکی از قشنگی هایت بود اگر بخواهم از تمام قشنگی هایت بنویسم باید تا خود صبح بنویسم.بودنت این مدلی است که انگار همه حس های خوب دنیا را گذاشته اند داخل  یک جعبه بزرگ و یک ربان سفید پیچیده اند و داده اند بهم .رها رادمهر_</description>
                <category>Raharadmehr</category>
                <author>Raharadmehr</author>
                <pubDate>Thu, 07 Jul 2022 02:17:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«بوی توت فرنگی»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42636859/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-tm8ptfjopnip</link>
                <description>به سمت خانه میروم در راه از گل های بنفشه می‌چینم بویشان را خیلی دوست دارم مخصوصا وقتی که عطرش در خانه ام میپیچد به من انرژی میدهد .به خانه رسیدم گل های بنفشه را در گلدان بالای میز میگذارم و کمی از آنها را به عنوان دمنوش گیاهی استفاده میکنم که کلی خاصیت دارد.همانطور که داشتم کارهایم را به آرامی انجام میدادم و آواز می‌خواندم  صدایی به گوشم خورد یک نفر داشت در را از جای خودش میکند به سرعت به طبقه پایین رفتم به سمت در در راکه باز کردم خشکم زد! خودش بود اریک!!دسته گلی از شکوفه های سفید جلویم گرفت و گفت: این برای شماست از دستش گرفتم و تشکر کردم که اریک گفت خیلی وقت است که دارم به صدایت گوش میدهم واقعا لذت بردم منکه از خجالت آب شده بودم با تعجب گفتم : ببخشید معطل شده اید اریک گفت : نه نه اصلا چنین حرفی را نزن احساس میکردم دارم به موسیقی خواننده معروفی گوش میدهم .خنده کنان گفتم حالا تشریف بیاورید بنشینید تا برایتان دمنشون بیاورم احتمالا خسته شده اید آنقدر به صدای خش دارم گوش کرده اید .به سمت آشپز خانه رفتم  صدایش می آمد که می‌گفت حاضرم برای این صدا هروز ساعت ها جلوی همین در بنشینم ، آنقدر ذوق زده شده بودم که خودم را در آشپزخانه کنترل کردم انگار در دلم هرچه قند بود آب شد ، سینی به دست رفتم به سمتش همینطور من را نگاه میکرد و لبخند میزد گفت : چقدر موهای خوش رنگی دارید سعی کردم ذوقم را پنهان کنم که متوجه اش نشود اما فهمید و گفت : سعی نکن پنهانش کنی چون اصلا در این کار حرفه ای نیستی هردو زدیم زیر خنده....اریک با خوشحالی پرسید : میتوانی موسیقی بگذاری تا کمی برقصیم ؟! درحالی که هم خوشحال و هم مضطرب بودم گفتم بله چرا که نه موسیقی ازSo this is love گذاشتم اریک آمد و دستش را به سویم دراز کرد و من هم دستش را گرفتم شروع کردیم به آرام رقصیدن نمی‌توانستم به چشم هایش نگاه کنم گاهی زیر زیرکی نگاهش میکردم، اما اریک به من خیره شده بود و لبخند میزد وقتی دید که از خجالت لپ هایم سرخ شده اند یکهو موسیقی شادی گذاشت و شروع کرد به ادا در آوردن که من غش غش میخندیدم می‌توانستم نگاه های قشنگش را وقتی میخندم ببینم. از گل های بنفشه روی میز برداشت و آمد به سمتم گلی در موهایم گذاشت و گفت حالا زیبا تر شدی خانم جوان لبخندی تحویلش دادمبعد از کلی صحبت اریک آماده رفتن شد هرچه اصرار کردم نماند و گفت کار دارد و باید برود قرار گذاشتیم صبح رو به روی مزرعه ذرت اریک صبحانه ای بخوریم . همیدیگر را در آغوش گرفتیم و خداحافظی کردیم اریک همانطور که دستم را گرفته بود و به چشمانم زل زده بود گفت:صبح منتظرتان هستم، لبخندی زدم و سرم را تکان دادم .بعد از مدت ها در آیینه چهره ای را می‌دیدم که چشمانش ازشدت خوشحالی برق میزدند لب هایش از ته دل میخندیدند سرخی گونه هایش از خوشحالی گل انداخته بودند و قلبش از درون شکوفه های سفید زده بود خوشحالی از تمام چهره ام  برق میزد انگار این منِ در آیینه فرق کرده بود دستم را که در دستش بود روی صورتم نوازشش کردم  . این حس بوی توت فرنگی میداد به من ، باید زودتر بخواب بروم که صبح بتوانم زود بیدار شوم حالا بااین همه خوشحالی مگر خوابم میبرد از پنجره ام ماه را میبینم که پر از نور است شاید من هم همانند ماه دورم پر از نور است، اما این نور چیست؟!صبح با صدای بیدار شو لنگ ظهر است چشمانم را باز کردم و حیرت زده و ناراحت به مادرم خیره شدم که گفت : جن که ندیده ای آنقدر تعجب کرده ای و ترسیدی، از اتاق بیرون رفت .همانطور با ناراحتی داشتم به خوابی که دیده ام فکر میکردم چطور میتواند  فقط یک خواب باشد باید واقعیت داشته باشد چشمانم پر از اشک شده بودند نمی‌خواستم باور کنم که این همه مدت فقط خواب میدیدم دلم میخواست بخوابم و دیگر بیدار نشوم کاش می‌توانستم در خواب هایم زندگی کنم آخه چطور آن طبیعت و مزرعه توت فرنگی یا چهره اریک یا خانه ای که در آن زندگی میکردم را از یادم ببرم. من واقعا در زندگی ام به یک اریک و آن احساسات قشنگ احتیاج دارم ._رها رادمهر</description>
                <category>Raharadmehr</category>
                <author>Raharadmehr</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jun 2022 00:58:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«دشت توت فرنگی »</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42636859/%D8%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%AA%D9%88%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-inqw9coq48kn</link>
                <description>دلم میخواهد دفترم را بردارم و بروم به دامان طبیعت به درختی تکیه کنم ، پاچه های شلوارم را تا زانو بالا بزنم و پاهایم را در جوی آب بگذارم تا آب پاهایم را نوازش کند و موهایم در باد برقصند رو به رویم دشت پر از توت فرنگی باشد  که بویشان آدم را مست میکند . دفترم را باز کنم تا از روز های اخیر که اتفاقات جالبی افتاده است بنویسم : این روز ها عصر که برای چیدن توت فرنگی ها میرفتم در یکی از آن روز ها که مشغول چیدن توت فرنگی ها بودم و همانطور که داشتم آواز می‌خواندم و سبدم را پر میکردم با صدای مردی که گفت:چه صدای قشنگی دارید از جای پریدم سبد از دستم افتاد و توت فرنگی ها قل خوردند و هرکدام به سمتی رفتند ، از قیافه بهت زده ام خنده اش گرفته بود و من همینطور مات و مبهوت نگاهش میکردم مردی خوش چهره با چشم های قهوه ای و موهای فرفری اش و چهره دلگرمش یکهو به خودم آمدم که گفت: متاسفم که شمارا ترساندم سبد را از دستم گرفت و شروع کرد توت فرنگی هارا جمع کردنمن هم کمکش کردم در راه باهم کلی صحبت کردیم و او مدام از صدایم می‌گفت و مرا تحسین میکرد.خودش را معرفی کرد و گفت اریک هستم و مزرعه ذرت دارم در نزدیکی خانه ام. من هم گفتم  آلبا هستم و در همان مزرعه توت فرنگی مشغول هستم در آخر گفت خانه اش در نزدیکی کوه قرار دارد به جایی رسیدیم که راهمان از هم جدا میشد از یکدیگر خداحافظی کردیم و رفت در بین راه همش به او فکر میکردم به حسی که به من داده بود به چهره زیبایش به حرف هایی که بین مان رد و بدل شده بود عجیب بود تا به حال این مرد را ندیده بودم از صحبت کردن با او کلی حس خوب گرفته بودم . از آن روز دیگر ندیدمش . او به من حس جدیدی داد که مدت هاست هیچکس چنین حسی به من منتقل نکرده بود این احساس عجیب را می‌نویسم نمیدانم اسمش را چه چیزی بگذارم هرچه که هست بسیار قشنگ است . برگ درختی می افتد آن را برمیدارم و میگزارم لای دفترم. چقدر من این منظره را دوست دارم جوی آب روبه رویم و کلی بوته سبز  که قرمزی توت فرنگی ها چشمک میزنند به من،  سبدم را بر میدارم به سمت توت فرنگی ها میروم تا کمی بچینم شاید اریک بیاید به دیدنم...._رها رادمهر</description>
                <category>Raharadmehr</category>
                <author>Raharadmehr</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jun 2022 18:42:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«خرداد»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42636859/%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-oaqcam9yexu8</link>
                <description>همیشه هر سال خرداد ماه برایم پر از اتفاقات ناخوشایند است نمیخواهم انرژی‌ منفی بدهم اما این خرداد ماه هر سال بد میگذرد تا تمام شود نفسمان بند می آید . در عوضش قوی ترم می‌کند عیبی ندارد میگذرد مانند سال های قبل به این فکر میکنم که می‌توانست از این بدتر ها هم بشود اما نشد خب .....خودم را هر طور که میشود آرام میکنم فقط میدانم که خیلی قوی شده ام و دلم روشن است من نور میبینم در این تاریکی های خرداد میدانم خدا وسط غم هایم گل می‌کارد . نگران هستم خسته هستم اما امیدوار و قوی ام، مطمئنم که درست میشود همه چیز میگذرد تمام میشود روزی ، سخت است تا بگذرد اما در آخر میگذرد و تمام میشود و این همه سختی ما را قوی تر میکند.....قوی بمان و طاقت بیاور تمام میشود...._رها رادمهر</description>
                <category>Raharadmehr</category>
                <author>Raharadmehr</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jun 2022 23:27:17 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>