<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های hamed-rahmani</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_42667600</link>
        <description>✍️</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:10:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4364211/avatar/C7H8Mh.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>hamed-rahmani</title>
            <link>https://virgool.io/@m_42667600</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ده سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42667600/%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-lwt2nb1c4fbl</link>
                <description>دوستان عزیز این داستان کوتاه یکم کلمات ممنوعه داره از دوران کودکی بنده هستش و تمامی گفته ها در این داستان واقعیت دارد دوس داشتید بخونید.♡می خواهم از کودکی هام بنویسم چیزی که دیگر وقتی بزرگ شدم هرگز ندیدم- ده سالم بود گلوله های توپی شکل فیرینی را گاز می زدم نرم بود مثل سینه های یک زن، یک دوچرخه ی کوچک آهنی داشتم که خسته ام می کرد اما هیچ گاه تنهایم نمی گذاشت خیال هایم را به هم می بافتم کاری با عشق و فلسفه نداشتم دنیای بزرگسالی نمی دانستم چیست و به آن پی نمی بردم تنها کوله پشتی مدرسه ام روی دوش هایم سنگینی می کرد مثل یک شور در کتاب های دبستانی بودم آن جا که الفبا می خواندم و می نوشتم الان که دارم می نویسم بغض کرده ام شبیه به پدری که پس از سال ها کودکش که بزرگ شده را می بیند و او را در آغوش می فشارد و می گوید تا به حالا کجا بودی ؟ ناغافل کجا رفتی؟ چطور تنهایم گذاشتی؟ چرا سری به من نزدی؟ اد امشب باید می آمدی؟ آن هم بعد از بامداد (اشک هایم دارد می آید بغض سهمگینی دست های سنگینش را روی گلویم نهاده است بی پدر ول هم نمی کند ده سالگی چیز بدی نبود) بله ده سالم بود مادرم می گفت پسرم زیباست شبیه موج آبی دریا که بر ساحل بوسه می زند آن شب ها مادرم نقل می گفت از کشته شدن جن ها توسط پدربزرگم عظیم و پرستاری مادربزرگم حیران از وی می خواهید داستانش را برایتان بگویم خیلی خب همراه من باشید، پدر بزرگم شبی با اسب در راه بازگشت به خانه بود چند نفر دُم اسب را می کشیدند و نمی گذاشتند اسب حرکت بکند پدربزرگم هر چقدر به پشت سرش نگاه می کند چیزی نمی بیند او تفنگی‌ بزرگ داشت بی هوا به آن ها شلیک می کند و زمین نقش بر خون گشته بوده است پدربزرگم‌ به خانه باز می گردد تا چند هفته زمین گیر می شود و مادربزرگم حیران از او مراقبت می کند و بعد از چند هفته به حال اول خود باز می گردد ، (این داستان را مادرم برایم تعریف کرده است و هر چه پرسیدم و گفتم واقعی است یا خیر او با تمام جدیت گفت واقعی است) مادربزرگم حیران به فراموشی مبتلا می شود یک روز به خانه شان رفته بودیم و من موهایم بلند بود مادربزرگم حیران به مادرم گفت این دختر کیست؟ مادرم گفت : پسرم است مادر جان. این را می دانم عشق آن روزها به نگاهی بند بود اما این روزها حیله و دوز و کلک در همه جا پیدا است، قبل از بیمار شدن مادربزرگم، او قندان را پیش آورد و من مشتی از قند ها را برداشتم مادربزرگ گفت : یک دانه بردار پسرم، عطاری در بازار عطر می فروخت دختری به مجال یار می رفت ده ساله بودم در آبخوری مدرسه دهانم را زیر شیر آب می نهادم و شرشر آب می نوشیدم.برادران بزرگ ترم ترک تحصیل کردند و پا به عرصه کار نهادند من زیر نور مهتاب مشق می نوشتم مادرم با یک تکه نان و پنیر و چای شیرین روزه می گرفت. دختری که ما صدایش می زدیم گلی به خانه ی ما می آمد دختری سر به هوا بود دماغش دراز بود صورتش سیاه اما دختری صاف و ساده بود دوست داشت شوهر کند یک بار عمویم گفت پسرها در رودخانه سرش را زیر آب می بردند و به بازی اش گرفته بودند. نمی دانم حالا چه شد شنیدم در شهر زندگی می کند. خوردن نان خمیری را دوست داشتم یادش به خیر در دشت ها به دنبال سنجاقک ها می دویدیم یا به کفش دوزک می گفتم برو و برایم یک دوچرخه بیاور و او بال های کوچک و زیبایش را می گشود و از روی انگشتم به پرواز در می آمد راستی یک گربه نیز بود همیشه به خانه ی مان می آمد اما من از آن گربه می‌ ترسیدم نمی دانم چرا بسیار گربه ی زیبایی بود و حالا که به خانه ی مریم برای خواستگاری رفتم نیز یک گربه از میان حیاتشان جست و از دیوار بالا رفت و مریم گفت : عه گربه را دیدی همیشه می آید اینجا- دوستان عزیزم زندگی چقدر تراژدی غمگینی دارد. در زمستان برف می آمد در مدرسه من برف بازی نمی کردم یک جا گوشه ای می ایستادم و گاهاً می دیدم گوله ی برف به من می خورد از کودکی من شادی نمی کردم نمی دانم چرا دوستان عزیزم اما شادی کردن را از من گرفته بودند و کودکی آرام بودم تا آنجا که خانم معلم تَبَّت به من می گفت : عروس (خیلی می رنجیدم اما می خواهم بدانم او حالا کجاست حتمأ بازنشسته شده است و و نوه دارد یا معلم چاقی که سیاه چرده بود و هیچ توجه ای به من نداشت زیرا اوایل مدرسه اول ابتدایی نمی توانستم خوب بنویسم و شبیه خط هندی ها می نوشتم). خیلی چیزها است که دلم‌ را شکسته است مخصوصأ زخم زبان ها و آن همه ناملایماتی ها اشاره ای به این موضوع در داستان های بعدی خود خواهم کرد زیرا اینجا فقط از ده سالگی خواهم گفت البته این ها بازگویی های دل بیچاره من است که سال ها در دل نگه اش داشته ام و به کسی نگفته ام - چقدر نشاط انگیز بود آب تنی در تابستان و یا خبر تعطیلی مدارس با عید نوروز. البته در کودکی انسان ضربه هایی می خورد مثل حرف های ناپسند و یا تاثیراتی که معلم های آن دوران و یا محیط به انسان می رساند. نمی توانستم گل را تلفظ گفتم و بر سر این چقدر خانم معلم به من خندید.در کودکی به زبان مادری در خانه سخن می گفتیم و فارسی زیاد بلد نبودم اما در مدرسه بیشتر یاد گرفتم و با خواندن کتاب ها صحبت کردن با زبان فارسی برای من بهتر شد‌. چقدر ده ساله شدن دلم خواست تا مادرم می رفت در شالیزار دایی ام کار می کرد و من به خانه دایی می رفتم دختر دایی ام می گفت چون آسم داری می ترسم خورشت چرب و چیلی جلویت بگذارم برنجت را با پنیر بدون نمک بخور. خب دوستان عزیزم سرم را در اتاق تاریک روی بالش گذاشته ام می خواهم بخوابم. می دانم همه تان ده ساله شده اید خیلی خب بفرمایید دور میز بنشینید می خواهیم به ده سالگی سفر کنیم.</description>
                <category>hamed-rahmani</category>
                <author>hamed-rahmani</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 02:34:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توهمات لیلی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42667600/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-odbbmpybldkg</link>
                <description>پروفایلم عوض کردم دوست عزیزی که دوستداشتی همون پروفایل قبلی و بزارم باید ببخشی چون حالم این روزها خوب نیست. این داستان کوتاه در مورد دختری است بقیه اش را داخل داستان ذکر نموده ام یک هفته پیش خواستم این داستان رو بنویسم اما مجال نشد و درگیر چیزهایی شدم که در داستان قبلی برای شما نوشتم و حالا نیز با تمام این حالات توهمات لیلی را می نویسم(روح و روانم خوب نیست اما می نویسم علائم اسکیزوفرنی نیز دارم دوستان عزیز به خودکشی فکر نمی کنم فقط نه تنها حالم بلکه از اطرافیانم‌ بسیار رنجیده ام خسته شده ام دوستان عزیزم دلم می خواهد یک دل سیر گریه کنم حالا معنی فیلم طعم گیلاس عباس کیارستمی را می فهمم).خانه ی لیلی در کنار خلیجی دور بود که شبه جزیره ی مردان و زنان مهاجر بود لیلی نیز مهاجری از ایران بود که خانواده اش او را به یک شهر دور برده بودند پدر لیلی کارمند مدبری بود و مادرش دندانپزشک بود او هر روز به اسکله می رفت و از آن جا به تماشای دلفین ها می نشست که از آب سر بیرون می آوردند و در حال شنا بودند گاهی برای آن ها دست تکان می داد لیلی حدودا نه ساله بود و به سن بلوغ رسیده بود لیلی موهای گندمی داشت چشم های عسلی مادرش رفتار های مشکوکی از لیلی دیده بود هرزگاهی می دید در گوشی با یک دوست نامرئی صحبت می کند یا در راهرو ایستاده او را می دید که در حال بازی است اما ناگهان بر می گردد و به پشت سرش نگاه می اندازد و با یک شخص دیگر صحبت می کند آنقدر آرام حرف می زند که کسی چیزی نفهمد سر شام می گفت مامان دوستم گرسنه است برای او غذا ببرم! مادر لیلی می گفت نه نه دخترم کسی به غیر از ما اینجا وجود ندارد پدرش می گفت لیلی جان منظورت دوستت کیست ؟! &#039;اَه بابا شما نمی شناسیدس آن شب لیلی گریه کنان نزد پدر و مادر خود آمد و گفت دیدید چه کار کردید او قهر کرده است و رفته است لیلی سرش را روی دیوار می کوبید و یک حرف را تکرار می کرد &#039; او او دوستم بود او او دوستم بود او او دوستم بود&#039; لیلی چند روز بعد از بلوغ به این علائم ها مبتلا شده بود در یک صبح وقتی مادر لیلی خواست لحاف لیلی را جمع کند لحافش را دید که پر از خون است وحشتی در دلش ایجاد شد از آن روز ها به بعد لیلی با خودش حرف می زد و می گفت دوستم یک دختر کوچک زیبا و مهربان است مامان من خودم هستم. مادر لیلی با چند مشاور صحبت کرد آن ها علائم های اسکیزوفرنی را در دختر او دیدند لیلی بزرگ تر شد اما هنوز عادت های مشابهی داشت که بر سرش سایه افکنده بودند مثل تردید ، سوعه ظن ، وسواس فکری شدید ، هزیان های بسیار ، کلمات در هم و بر هم ، و شنیدن صداهای مبهم که در موقع خواب در گوش او می پیچید یا در حالی که قدم می زد یا روی مبل می نشست کسی را تصور می کرد و به او نگاه می انداخت. او با پسری در واقعیت دوست شد تخیل ذهنی او به او تلقین می داد که باید فکر هایی در مورد آن پسر بکند یا شبیه افرادی که در حال حل یک شطرنج هستند با شاه ها و اسب ها و سربازها بازی می کنند. زودرنج شده بود و تفکرات ناشی از توهم و حاکی از غم او را تا حد امکان از بقیه ی افراد جامعه دور کرده بود لیلی بسیار در این بیماری رنج می برد. مادر لیلی با نیمی از روانشناس های جهان گفتگو کرده بود اما او خوب شدنی نبود لیلی به نقاشی علاقه مند بود در حالاتی بسیار عجیب دست به خط خطی کردن نیز می زد‌ یک بار از فرط جنون گریه اش گرفت و گوشه ی اتاق به گریه افتاد به خودش می کوفت و رنگی به رخسار نداشت تا جایی که در بیمارستان بستری شد او می خواست از بیمارستان فرار کند اما نتوانست مردی که بیمار جنسی بود روزی به او تعرض داشت لیلی مقاومت کرد و گلوی مرد را گرفت و او را از خود دور ساخت مرد روانی را به زندان بردند لیلی از زندگی خسته شده بود و شب ها با قرص دیازپام می خوابید. وابستگی اش به این دارو بسیار شدید شده بود و دکتر ها و مادر و پدرش احساس نگرانی می کردند مادرش یک دختر دیگر به دنیا آورد و دیگر بیشتر به او می رسید. روزی لیلی خود را در خیابانی دید که هیچ کجایش برای او آشنا نیست و افرادی را می بیند که همه در لباس شیک و لبخند و مقامی فرخ هستند دو دختر دوقلو دانش آموز را دید که در خیابان می دویدند و می خندیدند چقدر آن لحظه برای او باشکوه بود مردمان بسیاری را دید که با یک دیگر در حال حرف زدن بودند لیلی به پاهایش نگاه کرد او پا برهنه بود و دامنی سفید و پیراهنی آبی درباری پوشیده بود‌ گوش هایش را گرفت و روی زمین نشست کسی انگار او را نمی دید شروع کرد به دویدن خیابان را می کاوید این طرف به آن طرف و هر سوی دیگر را. انگار که گم‌‌ شده باشد و رمقی نیز به پاهای بی جانش نمانده باشد در خیابان پسر بچه ای را دید با موهای طلایی و صورتی سیاه و دهانی دوخته شده لیلی به پسر بچه خیره شد و گفت تو مرا می بینی ؟ پسر بچه سرش را تکان داد .. دهانت چرا بسته است ؟! پسر بچه سرش را به نشانه ی نمی دانم تکان داد .. چطور مرا می بینی ؟ اَه تو که نمی توانی حرف بزنی.. پسربچه ناگهان ناپدید شد و در جلوی مغازه ای ظاهر شد لیلی به مغازه نزدیک شد مغازه عکاسی بود عکس های زیادی در آنجا بود یکی از عکس ها او را متحول ساخت عکس همان پسربچه کنار مادرش بود عکس سیاه و سفید بود پسر بچه در همان حال صورتش پیر شد و چروکید لیلی از ترس و اظطراب از مغازه بیرون رفت به خودش سیلی وارد می کرد تا مطمئن باشد که بیدار است اما او بیدار بود با خودش می گفت حتمأ اگر پرستارها الان به دنبالم می گردند خدای من خانه مان خانه مان کجاست این شهر چه شهری است؟! به هر زن و مردی چیزی می گفت اما آن ها او را نمی دیدند لیلی به یک باره در قایق چوبی کوچک در اقیانوسی بزرگ و متلاطم چشم هایش را گشود به دور دست ها نگاهی انداخت و گفت : کسی اینجا نیست آهای من گم شده ام آهای اما او جز صدای موج چیزی نمی شنید طوفان گرفت و موج قایق کوچک را سرازیر کرد و لیلی را به خود فرو داد لیلی زیر اقیانوس به آرامی پایین و پایین تر رفت ماهی های کوچک دور او حلقه زدند و زیر اقیانوس او جسد های استخوانی شکل را دید که شاید هزاران سال پیش مرده بودند صدای مبهم نهنگی را شنید لیلی بسیار از صدای نهنگ خوشش می آمد (من صدای نهنگ را خیلی دوست دارم غمگین است و ترسناک) او فورا کنار مردی خود را یافت مردی با چشم هایی بزرگ و لب هایی درشت که قصد آزار دادن او را داشت این بار لیلی در اتاقی کهنه و نم کشیده بود تبری را در دست خود یافت و آن را روی سر مرد فرود آورد. لیلی در اتاق را باز کرد جای ناشناخته ای بود یک شهر کوچک که در آن مردم در یک جا ایستاده بودند و در حال نگاه کردن به لیلی بودند همه ی چشم ها به سمت او بود آن ها سیاه پوشیده بودند همه ی آن ها به دنبال لیلی دویدند لیلی خودش را به کلبه ای رساند و درش را بست فریادی سر داد و به گریه افتاد در کلبه دختر بچه ای را دید که به سمتش می آید دختر بچه آرام گفت : می توانم به شما کمک کنم ؟ او حرف می زد لیلی در جواب گفت : مرا از این جا خارج کن من گم شده ام .. دختر بچه دست لیلی را گرفت و او را به بیرون از کلبه برد آن ها در یک روستای کوچک بودند که درختان بلند و سر به فلک کشیده داشت و دختران و پسران جوان سوار بر دوچرخه بودند و هر کدامشان لباسی شبیه به یک دیگر پوشیده بودند شبیه لباس افسری. دختر بچه با صدای بچه گانه گفت : حالا آزادید می توانید بروید. لیلی در کنار رودخانه رفت پاهایش را در آب انداخت و روی سنگی صاف نشست و جنگل پوشیده از درخت را تماشا می کرد. دختر کوچک و پسر کوچکی در حال آب تنی بودند آن ها به مقدم لیلی آمدند بعد از اینکه آن ها دست لیلی را گرفتند لیلی خود را در قصری یافت قصری بزرگ و بلند و فراخ که شبیه معابد چینی بود چشم هایش را بست و گفت : خدایا خسته ام مرا به جای اول برگردان .. لیلی در خانه ای خود را یافت خودش را در آیینه دید صورتش پیر شده بود خط پر چین پیشانی اش معلوم بود(لیلی تازه از تخت خواب بلند شده بود) شخصی روی صندلی برگشت و به لیلی نگاه کرد لیلی پرسید چه هست نگاهم نکن آن شخص یک پسر جوان بود خندید و گفت : چشم مادربزرگ او خودش این تصاویر را می ساخت و می توانست آن ها در فاصله ی ثانیه ای بر همشان بزند لیلی حالا دختری پا به سن گذاشته بود و روی هم رفته آسیب های جدی و بزرگی به او رسیده بود از تفکرات ناشی از حقیقت و تخیل میان ابهامات و شباهات خودش را متهم می کرد و خود را مکمل خودش می دید. ساعت های یازده بود که لباسش را در آورد و در رخت خواب رفت یک قاب عکس از انسان های اساطیری رو به رویش بود چشم هایش را بست صدای کودکان در حال خندیدن را شنید در دشتی از گل های سفید. چشم هایش را گشود انسان اساطیری رو به رویش از قاب عکس بیرون آمد و رو به رویش ایستاد نیمه برهنه بود و پارچه ای سفید حجامتش را پوشانده بود ریش هایی بلند داشت و دستی فیلسوفانه روی آن ها می کشید و به تفکر می نشست آن انسان اساطیری قلمی برداشت و روی کاغذ‌ برای لیلی چیزکی نوشت که حدود یک دقیقه فقط به طول انجامید و کاغذ را به لیلی داد بعد با لبخندی به داخل قاب عکس فرو رفت و به همان حالت قبل در آمد روی کاغذ این طور نوشته بود : می توانم بفهمم حالتان بسیار ناخوش است دخترم می خواهم خودت را از پلیدی های افکار شوم دور نگه بداری ذهن تو می تواند تو را به سفر های دور ببرد به جاهای عجیب و غریب و تو خودت سکانش را در دست داری آدم ها و مکان هایش را انتخاب می ‌کنی من نیز از قاب عکس از چندین قرن پیش به اینجا آمدم تا این نکته را حائز اهمیت بشوم که تو باید آن فکر ها را به مانند قهوه ای تلخ بنوشی و بعد موهایت را از وسط بشکافی و بگویی : این صداها و افکارها در ذهن من است. لیلی با خودش گفت : نه نه نه واقعی نیست قاب عکس را شکست و به راهرو دوید مرد اساطیری را دید که رو به رویش سبز شد و گفت : دخترم دخترم لیلی فریاد کشید و گفت : دست از سرم بردارید لطفأ لطفأ .. زجه نان به بیرون از خانه دوید و پشت سرش را نگاه می انداخت می لرزید و در چاله ای گِل آلود افتاد مرد اساطیری دستش را گرفت لیلی ایستاد خود را روی هوا می دید که مثل جادوگران در حال پرواز است. پایان</description>
                <category>hamed-rahmani</category>
                <author>hamed-rahmani</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 21:49:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42667600/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-kwxtk10yjezb</link>
                <description>نمی دانم سراغ کدامین قصه رفته ام نامی آشنا و یا غریب که در پی حادثه ای مثل یک پر سبک می شوم و خون می دمم شکاری در چمنزار تنش ، گرما ، جنون ، شیهه ای در شوریدگی و بر آغاز ..کلاس درس شروع شده بود استاد در حال درس دادن بود تکیدن خوب است تکیه دادن زیر درختی سایه آلود بد نیست با یک نفر که دوستش بداری یا همین حالا کوچ کردن و رفتن به یک نگاه که در یک انسان و انسانی دیگر رخ می دهد بعصی از کلمات انسان را مسموم می کنند کلماتی دیگر تلخ و ناشنیدنی هستند گویا که هیچ کسی آن ها را ننوشته است یا بر زبان نیاورده است این کلمات را باید نوشت معنی کرد کلماتی که دل ها را می شکافد درست مثل زمانی که اسرافیل در صور دمیده است کلمات این گونه اند آن ها روح دارند همه چیز را می فهمند سپس خانم آزموده برایمان این چنین نوشت ، می توان عشق را یافت یا به جستجویش رفت اما تا عاشق نشوی نمی توانی ادراک عشق را بفهمی عشق که بیاید خردسال می شوی به همه چیز جوری دیگر نگاه خواهی کرد مثل باران شور باریدن داری مثل آفتاب شور تابیدن من شما را خسته کردم بچه ها ببخشید می خواهم با شما راحت باشم و امروز هر چیز دارم را به شما یاد بدهم. بچه ها لبخندی روی لب هاشان پیوند خورد و از شیرینی کلام محو شده بودند این سخنان زیبای استاد روی ما تاثیر به سزایی داشت دختری که بغل دستم نشسته بود هی دست روی پیشانی اش می برد و به فکر می رفت ناگاه چشمانش سیاهی رفت و روی پاهایم افتاد استاد بالای سر دختر آمد و با کمک یک دیگر او را به دفتر بردیم دختر به هوش آمد و شرمگین شد کمی به اطراف و به چهره ی تک تک ما نگریست و بعد بدون هیچ حرفی به کلاس رفت دفتر و قلمش را برداشت کمی روی صندلی کلاس نشست شروع به گریه کرد صدای گریه اش را شنیدم چند دختر همسن و سالش او را دلجویی دادند بدون اینکه نگاهی به ما کند از همه دور شد. روز بعد استاد ادبیات خانم آزموده به کلاس آمد دختر این بار دیر سر کلاس حاضر شد بدون اینکه حرفی بزند سر جایش نشست درست کنار من اما توجهی به من نداشت نامش سایه بود خیلی دختر ظعیف و لاغری بود استاد کنایه ای به سایه انداخت گویا این روز ها دختر هایی به سن شما نیز عاشق می شوند! سایه نیم نگاهی به استاد انداخت و دندان قروچه ای کرد و سپس چیزی نگفت خانم آزموده استاد ادبیات مان گفت : خب سایه جان حالت خوب است؟ .. سایه سری جنباند و لب هایش را به درون فرو برد یک بار از من جزوه ای گرفت و فردایش به من رساند او با بقیه متفاوت بود استاد از ما کار خواسته بود هر کس شعری از ادبیات بردارد و بخواند و آن شعر را نقد و تحلیل کند چند نفر از بچه های کلاس شعری خواندند سایه کاغذ روی میز را خط خطی می کرد خیلی کم به چشم های کسی نگاهش را می سپرد هر گاه لپ های صورتش را دست می زد .. نوبت به سایه رسید سایه با لکنت و سکوتی بلند جواب داد : _من چیزی .. ندارم ببخشید خانم آماده نکردم .. استاد ادبیات لبخندی زد و گفت : خب می فهمم برای جلسه ی بعد حتمأ آماده کن .. وقتی کلاس به پایان رسید سایه کاغذی را مچاله کرد و یک کاغذ دیگر که روی آن چیزی نوشته شده بود را در دستم گذاشت و با چشمانی که دو دو می زد گفت : بخونش لطفأ .. با عجله رفت کاغذ را باز کردم چیزی که نوشته بود مرا منقلب ساخت _دوستت دارم و یک قلب کوچک کنارش کشیده بود و با قلم سیاه آن قلب را پر کرده بود تمام روز و شب را به آن کلمه ی سایه فکر می کردم چطور من از عشق او نسبت به خودم بی خبر بودم به یاد حرف های استاد افتادم .. ما در یک روستای کوچک از بخش شهری زندگی می کردیم و سایه در شهر بود از روستای ما تا شهر سایه بیست کیلومتر بود .. جلسه‌ ی بعد سایه سر کلاس حاضر شد او این بار وقتی در کنارم نشست عطری مثل میوه ی بلوبری از او را شنیدم موهای بلوندش را بسته بود استاد هنوز سر کلاس نبود دفترش را باز کرد و با قلم برایم نوشت _خوندیش؟ _هوم خوندمش -نتوانستم رو به رو بگویم - از کی تا حالا عاشقم بودی .. مکثی کرد و نوشت -از وقتی دیدمت یک سال پیش روی وقتی از خارج از کشور به این کالج در ایران آمدم -سایه من نمی دانستم اصلأ نفهمیدم فکر می کردم به کسی دیگر فکر می کنی ..لبخند زد .. -نه فقط به تو به تو فکر می کردم .. استاد سر کلاس آمد با نگاهی که به من و سایه انداخت نزدیک ما شد کاغذ را برداشت سایه خواست کاغذ را بردارد اما سرش را پایین انداخت استاد گفت : چشمم روشن یعنی این مدت فقط من بی خبر بودم شما دو نفر باید از این به بعد در کنار یک دیگر‌ ننشینید جدا از یک دیگر باشید بچه های کلاس هر کدام زیر لب چیزکی گفتند ناگهان شوری در من ایجاد شد ایستادم و گفتم: خانم شما خودتان گفتید - من ؟ من چی گفتم ؟ -خودتان گفتید از معانی عشق و آن همه حرف ها و کلماتی که از آن ها برای ما توضیح دادید خانم این یک چیز شخصی بین من و سایه است .. کاغذ را روی میز خود گذاشت و گفت این پیش من گرو می ماند -اما خانم این قانون به دور از انصاف است .. سایه نیز مثل من ایستاد و گفت : خانم تمامش کنید لطفأ و بعد سریع نشست و سرش را روی میز قرار داد -من با همه چیز موافقم اما این که در سر کلاس عاشقی های دو تا بچه را ببینم بسیار ناراحت می شوم سایه جان دخترم خودت باید بدانی دل باختن کار اشتباهی نیست اما بچه ها این جا کلاس درس است نه جای نامه بازی و .. استاد ساکت شد و چند تن از بچه های کلاس شاکی شدند و گفتند : خانم این به دور از عرف است درست اما وقتی شخصی یکی را دوست بدارد و عاشقش باشد غیر محال است از او دل بکند -بچه ها شما مثل بچه های خودم هستید و این حرف هاتان مرا وا می دارد تا چیزهایی بگویم من مثل همه ی شما با این احساس آشنایم .. خیلی خب .. خب به درس برسیم .. دیگر از این موضوع چیزی نشنوم .. در حیاط دانشگاه بچه ها از این که معلم ادبیات با ما مثل بچه های دبستانی رفتار می کنند با یک دیگر گفتگو می کردند .. روزهای بعد من با سایه احساس صمیمیت بیشتری داشتم هر وقت به کلاس می آمد اولین نگاهش به من بود و بعد کنار دختری روی صندلی می نشست داخل حیاط با یک دیگر حرف می زدیم .. اواسط ماه خرداد بود مریض شدم و نتوانستم به دانشگاه بروم روزی که رفتم سایه گریان دوید و با بغضی اندوه بار گفت : به پدر مادرم همه چیز را گفتم اما آن ها با من مخالف بودند بگو حالا چه کار کنیم ؟! -سایه من به خواستگاریت می آیم و با آن ها صحبت خواهم کرد نگران نباش و این که پدر و مادر من دوست دارند هر چه زودتر ازدواج کنم .. پیامی برای من فرستاده بود که بیا در خیابان طالقانی و آن جا یک دیگر را ببینیم لعنت بر آن روز دوزادهم خرداد بود شاخه گلی در دست داشت از دور می آمد با لخبند و شوری غیر قابل بیان به من نزدیک شد و گل را به من داد آن دیدار ما بسیار شیرین بود با نغمه های بی مانندش برایم صحبت می کرد و حتی شعری روی کاغذ نوشته بود و برایم خواند ثانیه ای از من چشم بر نمی داشت می توانستیم ساعت ها در کنار یک دیگر بشینیم و از عشق گفتگو کنیم .. این کلمات را نمی خواستم هیچ گاه در جایی بنویسم لطفأ از گناه من بگذرید .. شب همان روز پسری که پدرش از شرکت داران و سرمایه گذاران بود به خواستگاری وی رفته بود سایه وقتی مراسم خواستگاری تمام شد برای من نوشت : این آخرین باری است که برایت می نویسم این طور نوشته بود : می خواهند به زور مرا با یکی که نمی خواهم وصلت دهند لطفأ مرا ببخش پدر امشب وقتی فهمید با تو صحبت می کنم کتکم زد خیلی کتکم زد خون بالا آورده ام در را به رویم بسته است تا فردا به دانشگاه نیایم من حالم خوب نیست خیلی خوابم می آید تو بهترین تجربه ی زندگیم بودی عشق من .. اشک هایم آمد و بغض مرا می خورد آن شب شماره اش را گرفتم اما خاموش بود وقتی به دانشگاه رفتم صندلی خالی بود با خانم آزموده تماس گرفته شد او که میخکوب به من می نگریست گفت : باید بروی همین الان به این آدرس بجنب -وقتی به بیمارستان رسیدم خیلی دیر شده بود به اتاق تحت مراقبت او رفتم وقتی مرا دید ضربان قلبش تند شد دست هایم را فشرد و در لحظه ای کوتاه چشم هایش برای همیشه بسته شد. دلم می خواست نعره بر آورم اما بی مهابا گریستم دست هایش را گرفتم و محکم بوسیدم.. پایان</description>
                <category>hamed-rahmani</category>
                <author>hamed-rahmani</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 12:16:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تدبیر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42667600/%D8%AA%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%B1-nie1cgwqgb5b-nie1cgwqgb5b-nie1cgwqgb5b-nie1cgwqgb5b-nie1cgwqgb5b-nie1cgwqgb5b</link>
                <description>بوسه ای سرد در خواب به لب های بی جانم بر خورد دختری در میان جمعیت جیغ می کشید گویی صدا از قعر یک اقیانوس می آمد ایستاده بود و تکان نمی خورد عابران لب هاشان بسته بود و بدون هیچ احساسی از دختر عبور می کردند صدای کر کننده ای بیدارم کرد در اتاق کوچک یک لوکوموتیو بیدار شدم با لباسی کار و سیاه شده ، لوکوموتیو ران یک پیرمرد بود پیرمردی با ریش های بلند و چشمانی کوچک به سمتم برگشت و با فریادی گفت : &quot;چیزی نمانده تقريبأ رسیدیم&quot; در یک بیابان پیاده شدیم پیرمرد از معدن برایم می گفت که سال هاست دیگر به این معدن سنگ ، پایش را نگذاشته است به داخل معدن رفتیم تاریک بود کارگرانی در حال کنده کاری بودند وقتی وارد شدیم آن ها دست از کار برداشتند و به ما خیره شدند دو نفر بودند یکیشان سیگار برگی زخیم روی لب های چروکیده اش داشت و یکی دیگر عضلاتی قوی و چشم هایی درشت با تهدید به ما نگریست و یکیشان که چهره ی خسم آلودی داشت گفت &quot;به معدن مرگ خوش آمدید&quot; پس از آن معدن را ترک کردند و ما ماندیم با چند تیشه ی آهنی تیشه ها را برداشتیم و شروع به کار کردیم پیرمرد سرفه داشت و هر گاه با کبریت نم کشیده در جیب جلیقه اش سیگار روشن می کرد معدن تاریک بود و هر چند بار سنگ ریزه و شن روی سرمان می ریخت ؛ برای استراحت کوتاهی به یک اتاقک کوچک در بیرون از معدن رفتیم تنم داغ بود و صورتم سیاه ، پیرمرد اخم آلود نگاهم کرد و با زبان تردید گفت : &quot;خب جوان آیا ازدواج کرده ای ؟&quot; &quot;نه هنوز نه ازدواج نکرده ام&quot; -&quot;خب پس سعی کن پول هایت را به باد ندهی&quot; چای خوردیم پیرمرد چرت می زد و خمیازه می کشید ناگهان با همان حال خواب آلود داستانی را برایم تعریف کرد -جوان تر که بودم دختری را دوست داشتم او را به منزل بردم و تمام نگاهش می کردم آنقدر که او فکر می کرد دیوانه شده ام زیر درخت گردو می نشستیم و او سرش را بر بالین من می گذاشت آنقدر زیبا بود که خواب از چشمانم ربوده بود و در دل هیاهویی داشتم عشق او هنوز در قلب من است اما می دانی من از این روزها می رنجم از آدم های بل هوس که مرتکب هر خیانت و جنایتی می شوند .. چندی بعد با حالتی شرمسار گفت &quot;جوان من .. من بی سوادم درست پیرمردی در سوراخ و بیشه ی خودم هستم چندین سال است معدنچی ام کاش انسان ها به راه درستی نائل آیند ... : پیرمرد افکارش پریشان و در اندوه بود و این شکایت ها و گله مندی ها از او حرف های من نیز بود.. دوباره وارد معدن شدیم تیشه را برداشتم و دوباره به ضربات روی سنگ معدن ادامه دادم شکل یک مسیر بود مسیری تاریک و پر از اتفاق ، زیر پایمان چند موش بزرگ به تندی جستند و در تاريکی معدن محو شدند پیرمرد نگاهی دردناک به من انداخت و گفت : - آخ پایم ، موش های وحشی ..از مچ پایش خون می آمد موش ها پایش را گاز گرفته بودند - پدرجان می توانید کار کنید؟ اگر می خواهید بروید کمی استراحت کنید من کار را تمام می کنم .. پیرمرد سرش را تکان داد و گفت : -نه اصلأ حرفش را هم نزن .. کارمان تقريبأ تمام شده بود پیرمرد صدایش را صاف کرد و رفت آب جویی در یک بطری نیم لیتری را از پشت اتاقک آورد و سر کشید و بعد با ندایی به سمت من با سرور گفت : بیا جوان بیا کمی گلو تر کن ..دور تر از پیرمرد کنار دیوار سنگی نشسته بودم -نه ممنون از لطف شما من آب جو نمی نوشم نمی خواهم مست شوم -یعنی چی ؟ جوان مثل تو نوبر است این فقط یک آب جوی ساده است خیلی خب باشد خودم همه را به حندق بلا خواهم ریخت یاد حرف کارگر معدن افتادم و کنجکاو شدم و از پیرمرد پرسیدم -منظور کارگرها از معدن مرگ چه بود ؟ چهره ی پیرمرد عوض شد و گفت : &quot;هان معدن مرگ؟! ، هوم بله این یک افسانه است و داستانش طولانی است نمی توانم یک جا برای تو بگویم اصلأ خلاصه اش می کنم داستانش از قدیم الایام بوده این معدن یکی از قدیمی ترین معادن هاست که در آن دو برادر به نام بشیر و سلیم مشغول کار بودند بشیر برادر بزرگ تر عاشق یک دختری بسیار زیبا و شیرین می گردد و دزدکی و پنهان از چشم همه با یک دیگر رابطه ای عاشقانه درست می کنند به بالای تپه ها می رفتند و ساعت ها با یک دیگر گفتگو می کردند یک روز وقتی دختر برادر کوچک تر بشیر ، سلیم را می بیند عاشق او می شود و به او دل می بندد سلیم می‌ فهمد نامزد برادرش به او علاقه نشان می دهد ،از این سوعه ظن آشفته می شود رنجور و درمانده نزد برادرش می آید و از او می خواهد تا به شهری دور برود بشیر به شدت مانع می شود آن ها باز با یکدیگر به معدن می روند دختر نیز از فراق سلیم روز و شب گریه می کند بشیر آخر متوجه این موضوع می شود دختر همه چیز را به بشیر می گوید دو برادر با یک دیگر مدت درازی قهر می کنند بشیر برادر کوچک ترش را روزی در معدن با عملی ناپسند و نابخردانه می کشد گویی که چون درنده ای او را بدرد... بشیر دیوانه می شود و یک روز نامزدش آن دختر شیطان سفت را به همراه مرد غریبه ای می بیند بشیر به معدن می آید و در همان جایی که برادرش را کشته بود با اندوهی فراوان و غم بار می رقصد تیشه ای بر می دارد و فرق سر خود را می شکافد و جان می دهد می گویند روح سلیم و بشیر در معدن حضور دارد&quot;.. پیرمرد در تمام این داستان سرایی اش به زمین می نگریست و بعد به چهره من خیره وار نگاه کرد آرام آرام نزدیک من شد چشم هایش می درخشید دست روی شانه ام گذاشت دیوانه وار گریست و با شیون گفت : -آن ها پسران من بودند ، آن ها پسران من بودند .. دست های سردش می لرزید در آن لحظه منقلب گشته بودم و نمی دانستم باید چه چیزی بر زبان بیاورم گویا لال شده بودم و هیچ سخنی از دهانم بر نمی آمد باز با آهی گفت: - &quot;سال هاست دلم برای آن ها تنگ شده است پسرم این غم قامت یک سرو را خم می کند نمی دانی چه کشیدم من یک دختر دارم ده سالش است او ته تغاری من است پسرم ، من پسرانم را هر شب در خواب می بینم&quot;.. -پدر جان بسیار ناراحت گشتم از حزن این داستان غمناک ؛ تدبیرشان را این سرشت افسوس ...پیرمرد چند روز بیمار شد و هر گاه به معدن می رفتیم نمی توانست کار بکند در یک روز که کارم تمام شد پیرمرد بسته اسکناسی را به من داد و التماس آلود گفت : -پسرم از تو می خواهم این بسته پول را ببری و به دخترم برسانی مادرش آلیه خانم فوت کرده است او نیز تنهایم گذاشت این پول را به دخترم ببر و بده خواهش می کنم از تو پسرم راستی اسمش مروارید است -آه باشد حتمأ پدر جان خواهم برد .. من نیز دریغ نکردم به شهری غریب رفتم آدرس خانه همان جا بود درست رفته بودم درب خانه دری قدیمی بود کوبه را به صدا در آوردم کسی در را باز نکرد در نیمه باز بود در را باز کردم به داخل رفتم دختری با موهایی پریشان و جامه ای حریر مانند روی اسب چوبی(راکر) نشسته بود و در حال بازی بود تا مرا دید جیغ کشید و گوش هایش را گرفت دست پاچه شدم و گفتم : -آه ساکت ساکت دخترک کوچولو نترس من با شما کاری ندارم من دوست پدرتان هستم ، دختر ساکت شد و به سمتم دوید و دست روی پیراهنم زد و گفت : - عمو پدرم از شما برایم تعریف کرده است -پدرت انسان بسیار خوبی است او مردی انسان دوست است -عمو شما مراقب پدرم باشید او دیگر رمقی برایش نمانده است- &quot;اوه حتمأ حتمأ مراقبش خواهم بود بیا این بسته را پدرت برای تو فرستاده گفت به تو بدهمش&quot; - &quot;پدرم کجاست عمو جان چرا نیامده - &quot;هوم خب امشب حتمأ می آید .. پشت خجالتی که پنهان شده بود گونه ی کودکانه اش را بوسیدم و از خانه بیرون آمدم دخترک پشت سرم فریاد کشید و گفت -عمو ؛ عمو جان - &quot;بله بگو چی شده ؟! - &quot;به پدرم بگو دیشب بشیر و سلیم آمدند .. ناگهان در جایم خشکم زد به معدن رفتم خبری از پیرمرد نبود مردی از ده پیدایش کرده بود زیر یک تونل با یک بطری آب جو ؛ پیرمرد بوسه مرگ را چشید و حال گویا پسرانش را در باغی سرسبز و وسیع ملاقات می کرد. پایاناگهادرجایمپیرنبازوسیملاتمعرا</description>
                <category>hamed-rahmani</category>
                <author>hamed-rahmani</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 16:01:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشتباهی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42667600/%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%DB%8C-ow7teojsn3ca-ow7teojsn3ca</link>
                <description>باران ریز و تندی مثل شلاغ بر زمین فرود می آمد دست هایم می لرزید نیلو نامه را در خیابانی خلوت به من داد و رفت نیلو دختری تقريبأ مغموم و غیر قابل تشخیص بود آن روز صورتش را پوشانده بود اما فروغ سرد نگاهش را احساس کردم هر لحظه این نگاه بوی لیلایی را داشت سرانجام برفت آن لحظه نامه را باز نکردم و تمام فکرم به یک جنگل پر از آتش بود جنگلی که آتش گرفته است و تمام دهقان ها و روستاییان برای خاموش کردن آتش با سطلی کوچک روی آتش آب می ریزند. شب فرا رسید هر گاه با خودم میگفتم خیلی خب دیگر وقتش فرا رسیده است نامه را باز کن نامه حس چسبناکی داشت جوهر خودکار روی کاغذ ناخوانا بود و در جیب جامه ی کهنه ام نم کشیده و خیس شده بود نیمی از نوشته ها از بین رفته بود فقط یک چیز زیر نامه نوشته شده قابل خواندن بود آن هم این بود &quot;فردا ساعت چهار عصر بیا زیر پل&quot; این معنی خاصی داشت؟! نمی دانم هر چه بود برای من و نیلو مهم بود. روز بعد در همان وقت و ساعت زیر پل حاضر شدم زیر پل رودخانه ای باریک قرار داشت که به یک سد ختم می شد نیلو از دور می آمد این بار نیز صورتش را پوشانده بود نزدیک تر که شد تند تر قدم برداشت و بیشتر احساسش می کردم وقتی رسید نیلو به آرامی گفت : -نامه را خواندی ؟ -من .. آری خواندمش .. نیلو با نگاهی مسلوب به من خیره شده بود -جریان چیست نیلو ؟! - می دانم تو نامه را نخواندی درست می گویم ؟ -آه من .. خیلی خب نیلو نه من نتوانستم آن نامه را بخوانم همه ی نوشته هایت جوهر داده بودند. .. نیلو با ناامیدی سرش را خم کرد و گفت : - من اعتیاد پیدا کرده ام -چه گفتی نیلو دست بردار اصلأ شوخی جالبی نیست هاهاها نیلو .. نیلو با بغض گفت : -زهرمار ، حُنّاق من دروغ نمی گویم .. در حالیکه رو به رویم زانو زده بود دامنش را روی صورتش گرفت و مثل گلی پژمرده و رنگ پریده گریست همه جا برایم تیره گشت -نیلو ، نیلو .. وقتی دندان هایش را دیدم سیاه و زرده شده بودند لباسش بوی ماهی می داد -چه کسی این بلا را سر تو آورده نیلو ؟ چند سال است مصرف می کنی ؟ با خماری گفت : - همه چیز سر پسری ناخلف است پدرش کسبه دار و با پدرم بساز و بفروش دارند او ابتدا مرا اغفال نمود من نمی خواستم‌ دست به چنین کاری رو آورم از تعارف شروع شد بعد از چند کام حالت سرخوشی به من دست داد سرم گیج می رفت اما حس خوبی بود نزدیک دو سال است که این کرم به جانم افتاده است ..-چرا زودتر به من نگفتی نیلو چرا آخر چرا ؟ -نمی دانم فکر نمی کردم این قدر به این واه مانده اعتیاد بیاورم تنها این نیست این تنها صحبت های من برای تو نیست پسر بی شرم و حیا مرا تهدید کرده و گفته باید .. وقتی به چشمان ناهشیارش می نگریستم حرفش را نصفه گذاشت در ادامه با صدایی لرزان و آرام گفت : -تو فقط می توانی کمکم کنی من این قضیه را به هیچکس نگفته ام اگر پدر و مادرم با خبر شوند مرا به دار خواهند آویخت من تازه امسال ترم دانشگاه دارم با این وضع نمی توانم ادامه دهم کمکم کن .. -نیلو نیلو تو باید ترک کنی این جملات تو تلخ ترین و سیاه ترین کلمات را در خود جای داده است .. نیلو بعد از آن گفتگو و نصیحت های من حالش کمی بهتر از قبل شده بود کنکور داشت و باید امتحان می داد یک شب پدر و مادر نیلو به عروسی یکی از نزدیکان خود رفتند اما نیلو در خانه مانده بود از من خواست تا به دیدنش بروم اما چیزی که دیدم مرا غمگین تر ساخت وقتی وارد خانه شدم نیلو بافور قاجاری در دست هایش بود و آنگاه که مرا دید بافور را پرتاب کرد و سرش را پایین انداخت -نیلو داری چه کار می کنی ؟ مگر قرار نبود دیگر به سراغ این زهره ماری نروی ، نیلو من دوستت دارم نمی خواهم بلایی سرت بیاید نیلو در حالیکه با یکی از دستانش سرش را گرفته بود گفت : خوب شد آمدی می خواهم در درس هایم‌ به من کمک کنی‌ -کمک می کنم اما دیگر باید قول بدهی ترک کنی.. نیلو چشم هایش را می مالید و انگار می خواست گریه کند اما فهمیدم خوابش می آید به بدنش کش و قوس داد و روی تخت دراز به دراز افتاد یک دامن بلند و زیر پیراهن گشادی پوشیده بود نیلو بالشت نرم و سفیدی زیر سر داشت تختش اندازه ی تخت یک بچه ی ده ساله بود چشمانش به من خیره ماند با دست کوچکش به من اشاره داد به سمتش رفتم و او را مثل عروسکی دربرش گرفتم او مثل یک گنجشک کوچولو خوابید چیزی شبیه عاج فیل به گردن آویخته بود با حالتی وسوسه آمیز پشتش را به من کرد دستم را محکم گرفت و دور کمرش حلقه زد دستم در دستش قفل بود هوسی پر آب و تاب در من بیدار شد دستم را آرام از دست کوچکش رها ساختم از او جدا شدم و رویش پتو کشیدم (در آن زمان چیزی که دیدم مرا حسابی ترساند شاید شما را نیز شوکه کند) رو به روی در جسمی چاق ، زشت ، تیره را دیدم دستم را گریبان نیلو بردم صدایم را در سینه انداختم و گفتم : -نیلو ، نیلو دختر بیدار شو اینجا ، اینجا این ، این دیگر چیست نیلو با توام دخترنیلو دستم را پس می زد و می گفت بگذار بخوااابم.. کلید لامپ روشن شد پیرزنی کوتاه اندام ، چاق ، ریقو با صورتی پر از خال های گوشتی و چشمانی ریز فریاد کشید دزد پست فطرت عصایش را جلو آورد و زیر گلویم نهاد مرا به دیوار اتاق چسبانید و گفت : -کنار تخت نوه ام چه کار می کردی ؟ شما جوان های این دوره خجالت نمی کشید با چه جراتی به اینجا آمدی هان .. نیلو در حالیکه چشم هایش را می مالید از روی تخت دوید و به سمت پیرزن آمد و گفت : -مادربزرگ خواهش می کنم آرام باشید این جوان دزد نیست آمده بود تا در درس هایم به من کمک بکند مادر بزرگ لطفأ آرام باشید..مادر بزرگ عطسه ای سر داد و دندان مصنوعی اش روی هوا پرت شد به یک باره جا خوردم و ترسیدم نیلو وقتی جا خوردن من را دید قهقهانه خندید و اشاره ای داد که زود آن جا را ترک بکنم مادربزرگ نیلو همچنان عصا به دست پشت سرم لنگ لنگان می دوید و با فریاد می گفت : -دستم به تو نرسد جوان .. نیلو فردایش به من تلفن زد -سلام نیلو ..پشت تلفن می خندید و گفت : -بافورم را شکستم ممنونم به من امید بخشیدی دیگر نمی خواهم این کار پست را تکرار بکنم راستی ممنونم دیشب خیلی خنداندی ام .. پشت تلفن احساس خجالت کردم و گفتم : - اوه آری مادربزرگت بسیار مهمان نواز است -اهوم خب آری مادربزرگ یک آن پیدایش شد نمی دانستم در خانه ما مانده است -اوه مشکلی ندارد نیلو -ممنون خیلی خب خوش حال شدم خیلی خسته ام باید استراحت کنم خدانگهدار بعد تلفن را گذاشت.. نیلو اعتیاد را شکست داد طوری که انگار هرگز به آن فکر ننموده است ؛ سال ها بعد نیلو به مدرک دکتری دست یافت و از دانشگاه فارغ التحصیل شد و این برای او بسیار شکوهمند بود نیلو خواست دورا دور با او در ارتباط باشم اما هیچ وقت مجال نشد ببینمش و دیگر گفتگویی حتی کوتاه بینمان وجود نداشت اما چیزی وحشیانه مرا به سوی او میراند هر طور شد مطبش را پیدا کردم و به سراغش رفتم یک ساختمان با ظواهری نو و در نوع خود کلاسیک بود لباسی سفید پوشیده بود روی میز نشسته بود وقتی وارد اتاق پزشکی اش شدم به من نگاه نکرد در حال نوشتن چیزی روی کاغذی بود با دست اشاره کرد و گفت : - بفرمایید بنشینید .. بعد به من نگاهی انداخت اما مرا نشناخت به طرفم آمد و با گوشی پزشکی خود روی سینه ام گذاشت و قلبم را معاینه کرد و گفت : -چه تان شده است سرما خوردید ؟! من سخت نگاهش می کردم تا مرا بشناسد اما انگار مرا با آن سر و وضع به جا نیاورد -نه نخیر من چیزیم نیست خواستم ..خواستم .. خواستم که یک معانیه ریز انجام بدهم -خیلی خب انجام دادید به سلامت .. با خودم گفتم نه این نیلو نیست من اشتباه آمدم ، فرشته ی مقرب راستینم سر وقتم آمد و گفت مرد نادان به خودت بیا او خودش بود .. وقتی از راهروی ساختمان بیرون می رفتم مردی با ظاهری تر و تمیز و شیک به سمت درب نیلو رفت صدای خنده ی نیلو از اتاق می آمد از ساختمان بیرون رفتم سرگیجه داشتم احساس خفگی و پس از آن دیدار کوتاه فکر می کردم من آدم اشتباهی در زندگی او بوده ام یا بازیچه ای در دستان او ..‌ نیلو با آن مرد از ساختمان بیرون آمد مرا گوشه ی ساختمان دید روی پله تنها نشسته بودم در گوشی با مرد صحبتی کرد مرد پولی به سمتم دراز کرد و گفت: -بگیریدش آقا -آه نه من پول نمی خواهم -بگیرش گفتم تعارف نکن -متشکرم پول نمی خواهم .. احساس حقارت بسیاری در من رخنه کرد گویی در باتلاقی دست و پا بزنم و کسی به فریادم نرسد.. نیلو با مردی که همراهش بود در کنار یک دیگر خیابان را می پیمودند. پایان</description>
                <category>hamed-rahmani</category>
                <author>hamed-rahmani</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 21:00:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رعیت و دختر سلطان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42667600/%D8%B1%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86-zsuhjcz12sv3-zsuhjcz12sv3</link>
                <description>&quot;این داستان کوتاه در مورد دوران قاجاریه هست خواستم با چاشنی عاشقانه و هم طنز و هم تلخ بنویسم اگر کلماتم جایی اشتباه و یا عباراتش نادرست بود ببخشایید&quot;سلطان هر شب با زنان خویش هم خواب بود قبل آن قلیان چاق می کرد و می کشید دلبرانش با دامن گل گلی با روسری های بسته برایش با کرشمه هاشان می رقصیدند هر زمان دلش تنگ می آمد سر بزم را با آن ها گرم می گرفت از قمر و منیر و انیس و فخر و افسر و چند تایی بودش او را صاحب منصب و سوگلی .. چندین و چنان کنیز و نوکر دور خود جمع کرده بود از جمله غزل خوانی می کردند و به میگساری می پرداختند .. پسری رعیت به نام ادیب در همان سلسله ی قاجار زندگی داشت با پدر پیر و نحیف و مریض که گفتی بوی تریاک می داد و از نشئگی تن عریان را می خاراند از هوی و هوس زنی جوان اختیار کرد تا او را جامه عافیت بپوشاند ولیکن زن از وی وصیت خواست و مال حنگفت و دنگ خانه و تشکیلات اما وی نپذیرفت زن با غباحت و ترش رویی برفت پی عیش و نوش و صفا پیرمرد می گفت : - ظعیفه هر چقدر خواست خورد و نوشید و پوشید حالا قصد رفتن کرد. ادیب در مکتب خانه درس می خواند ولیکن ناتوان در یادگیری و هر زمان حکیم فلکش می کرد با چوب تر .. بچه ها با وی شرط داشتند اگر بروی به باغ و وارد حرم سلطان شوی ما همه پاچه خواری تو خواهیم نمود پسرک فردای روز خود بیاراست و اندک اندکان پا به اندرونی سلطان نهاد به چالاکی به حمام خانه ای رفت از قضا دید زنان بر خود لیف می کشند تاس روی تاس می رفت و بخار در حمام به هوا بر می خواست نرمکی پایش چپ افتاد همه ی زن ها بجستند و غریب رفتند بر کشیدند خود را دور پسر یک زن فربه و چاق با ابروانی پر پشت سبیلی نازک و شمشیری روی لب با پسر گفت : -ای چشم چران چه می کنی در حمام خانم های سلطان.. پسرک از میان پای آن ها بر درید همه ی زن ها به هم خوردند و در حمام شور افتاد بلوایی شد بیا و ببین یکیشان سکندری خورد پایش هوا رفت یکیشان هم روی دیگری با وزن سنگینش فتاد آن هفته ها در ملک سلطان قیامتی بود همه ی زن ها به گرد هم در آمیختند .. سلطان وعده ی گل و سمبل داد و گفت : -اگر کسی این عیاش مزاحم و ولدزنا را پیدا کند چند هزار شاهی انعام دارد .. این حرف به گوش پسر رعیت رسید خواب از چشمانش برفت خواست خود را پنهان بسازد طالع برایش بد آورد از کار خویش پشیمان گشته بود در پی این حجم از الفاظ و افکارش .. در کاخ سلطان از قشون پر شد پسرک ترسیده بود و انگشت خود را می مکید چند مدت بعد این سخن ها برچیده شد و کسی دنباله رویش را نگرفت .. دختری با چار قد چادر و گاهی سر برهنه دختری زیبا رو با خال گوشتی روی گونه هایش شبی در بزم خان عموی ادیب به قر و فر می پرداخت از قضا دل محب ادیب را چنگی زد و از آن خود ساخت دختر از شرم مجالش به صحبت با ادیب نشد اما دخترک سر سری دل به هر جوانی می بست و بوسه هایش را به آنان می فروخت شعله از قلبش جهید و بر سر مویش فکند نقل هر مجلس بود آن شب شعری کوچه بازاری می خواند: -بعد یک بوسه شراب می چسبد بعد یک بوسه کباب می چسبد .. دخترک سرخآب سفیدآب مالیده بود صورتش شبیه گل سرخی بود لباس های تنش بوی عطر می داد شیطان هم مغلوب دخترک می شد .. آن شب پسرک ناتوان در عشق بازی به سرش زد پی دخترک برود دخترک را در اندرونی دربار قاجار دید هُرّی دلش ریخت آنجا بود که فهمید دخترک میل به رسیدنش دشوار است با خودش گفت من پاپتی هستم و او دختر قاجاری ..از سر دل آهی بر آورد راهی مطرب خانه شد تا سحر شراب نوشید آنقدر که عقلش برفت تا صبح مست بخسبید .. کله ی صبح زنی با موی پریشان و شبیه جن و پری از اتاقی در مطرب خانه بیرون آمد سر وقت پسرک رفت تکانش داد ولیکن پسرک در خواب بود با هزار بدبختی پسرک را بیدارش کرد پسرک تلو تلو خوران از مطرب خانه بیرون برفت .. شب باری با حسرت و آه دخترک را در مطرب خانه دید دخترک با بادبزن خود را خنک می ساخت دل پسرک خواست کمر گوشت آلودش را بگیرد موهایش را ببوید بعد این چنین بگوید : -تصدق جانت بگردم من غلام حلقه به گوشت بشوم من قربانی تو و جان و جمالت .. کاسه ی صبرش سر آمد شیشه ی شراب را روی میز بشکست چند تن او را گرفتند از کار خود خجل شد شوری به دست و پایش فتاده بود که مرثیه خوان او بود آتش عشق دخترک پاک پکرش کرده بود ما بقی به او می گفتند مگر عقلت کال است چقدر خامی نمی فهمی تو را چه به این کار ها .. روزی دیگر به کمین دخترک نشست او را تعقیب کرد دخترک را صدایش زد دخترک از دور گفت : -پدرسوخته ی پدر نیامرزیده این همه دختر برو با دیگری من مگر همسن و سال توام تو بچه ای نادانی خردت کم است و بیش نمی دانی ..پسرک گفت :- تو خانمی موجهی سن زن بابای منی اما من دوستت دارم .. دخترک با نجوا گفت : -وای بر من خدا مرگم دهد اگر قبله عالم بفهمد من با یک پسر رعیت سخن گفتم گیس هایم خواهد برید برو از اینجا چه می خواهی پسر .. -من مگر جرمم چیست ؟ به جز از عاشقی مگر جز عشق تو چه می خواهم تو چرا در هوس معرکه ها می رقصی چرا هر که را با ناز به دنبال خود می کشی .. دخترک با فس و افاده گفت : -یاوه گویی نکن این به خودم مربوط است اگر ببینم بار دیگر آمدی طرف ملک قبله عالم همه را به پدرم می گویم .. دخترک رفت پسر ماند به راه و کوچه ها و خانه ها درمانده به دلش رشک برد و گفت که اگر باری بخواهی دخترک را از سینه به در آرمت .. پسرک در بزم شرب الیهودی دخترک را دید با دیگری است سرگرم خنده و مستی و خوش گذرانی پسرک حرصش گرفت و روی خود آنور کرد دخترک کنار پسرک رفت کمرش را لغزاند یال خود را روی شانه ها ریخت در کنارش نشست -دوباره که آمدی نکیر و منکر کنی -نه آمدم تا بگویم از این جا بلند شوی و بروی پسرک از محبس بیرون جست راه خانه پیش گرفت .. پسرک نامه ای نوشت و به یک دختربچه داد تا نامه را به دست دخترک برساند .. در نامه نوشته بود : خانم گوش من کر نیست به حرف هایتان ولیکن دل تاب نمی آورد تازیانه ام بزنید اگر اینچنین می خواهید هر چه بفرمایید به جان دیده و دل می پذیرم نازتان خواهم خرید ظلفتان شانه خواهم کشید کَمَکی به بستر من بیاید .. نامه را دخترک خواند ولیکن پاره اش کرد .. پسرک با خود گفت : چه قدر بیچاره ام که چنین مفتون یک دختر گشته ام شیونی زد اشک چکاند دلش از سیر دقایق پر و همه شب بیدار بود .. یک شبی چون شب یلدا دراز پسرک در گوشه ی دنجی خفته بود نصفه شب در هوس و سوز و گداز دختری موی پریشان بدید در حوض آب دخترک بود سیه موی ، طناز ، عشوه کنان جامه هایش را یکی ، یکی در آرد پسرک رفت به سمت دخترک دست جلو برد ولیکن دخترک مانند شنی ریخت و غیبش زد .. پسرک خیس آب لرزان از حوض آب بیرون آمد مریض شد و تب بکرد و روز و شب در تب بسوخت طبیب پیری آوردند پسرک مانند دیوانه ای هزیان می گفت به بردنش شفاخانه او را دخیل بستند چند روزی تیمار شد افسوس حالش اندکی خوب نگشت بردندش به مکان رمالی دعا نوشت و آب دعا بخورد باز ناله کرد دخترک را در گذری دید دخترک دستار بسته بود و گوشواره ای بر گوش های کوچک خویش داشت دخترک او را دید و بشناخت به او گفت: -سلام .. در دل پسرک گل از گل شکفت -شنیده ام بیمار گشته ای خیلی دلم به حالت سوخت -بلی از جور و جفا کار خلق -شب بزمی ست بیا باغ سلطان الدوله .. پسرک جست و گفت : -مرا به آنجا راه نیست -بگو خانم گفته است -اگر خرم را چسبیدند و گفتند تو را به خانم چکار ؟ -بگو عرضی دارم خدمتشان -ای به چشم می آیم خانم .. شب شد و پسرک جامه ای خوش لو آب و رنگ به تن کرد به سمت کاخ سلطان الدوله رفت بزم مطربی و شراب و رقص به راه بود صدای قمرالملوک در کاخ می آمد بیگم ، کنیزکان ، همه‌ بر‌سر سفره ای جمع بودند سفره ای از شراب و عطر و گل و گلاب و میوه های ترش و شیرین و گس سیب و انار و موز و خرمالو و عناب .. سلطان در صدر نشسته بود قلیان چاق می کرد .. مردی سیبیلو با کلاهی شیپوری و شلواری پهن حواسش بود به یک خانم نازپرورده و نازک بدن با وی بحث گرم گرفته بود پسرک رفت به اندرونی وارد شد حیاطی بزرگ و پهن و جور دخترانی دید از کنارش گذشتند پسرک را نشناختند و کمی دور پسرک گشتند و گفتند : -از کجا می آیی چرا لباس رعیتان داری خلاف قانون است اگر سلطان ببیندتان یکی از دختران گفت : -مال تحفه ای است بگذاریدش به حال خود .. هل هله و سور و شادی در سراسر باغ سلطان فراهم بود پسرک از دور دخترک را که خانمی شده بود را بدید دست حلقه بر دوش پدر می گفت و می خندید چون انار سرخ و شیرین سرش را جنباند و پسرک را دید دخترک دم گوش پدرش سلطان چیزی بگفت پدرش سر تکان داد دخترک برخواست و دمی خودش‌ را پیچ و تاب داد و با کل و حور و صدا از جمع بیگم هاشان به سمت پسرک آمد دخترک سرمه ای روی گونه ها داشت و بند بند بدنش ور قلمبیده بود پسرک را در آغوش بلند کرد به هوا .. رفتند به مطبخ پسرک شعر از دهانش بیرون ریخت -بلا گردان شما خانم پیرخراباتی شمایم من امروز بوسه ای‌روی دست های دختر سلطان بزد .. دختر خمره ای از شراب را گرفت و سر کشید بشکنی زد و شکر از لبان دختر ریخت و گفت -چند خواستگار داشتم همه بودند عیار و خزانه دار و صاحب ملک و ملوک ولیکن دل کبوتر وار سر به هوایی کرد دخترک ناگهان شیشه ی شراب از دستش لغزید و سرید و ریخت در میان سینه های درشتش - تمام حسن ها در شما است خانم من‌به قربان تار موها و چال گونه هاتان.. دختر سلطان با عشوه ای لب هایش را بر لب های پسرک گرفت و او را به دیفال چسباند سرباز قاجاری از مطبخ گذشت دختر سلطان را در حال عشق بازی با پسرک رعیت دید و گوش پسرک پیچاند و گفت: - کره اسب در مطبخ خانم چه می کنی ؟ رعیت ها اجازه ورود به کاخ سلطان را ندارند .. خانم که مست بود لب هایش را دندان گرفت و زبان باز کرد و بگفت: -نکنش آزار با من است نیازارش طفلک از یتیمان است .. -چشمانم روشن خانم از شما به دور اگر سلطان بفهمد می دانید چه می شود -به پدرم نگو می کشد مرا پسرک را رها کن .. به گوش سلطان رسید رعیت را در زیر زمین زندانی کردند .. سلطان همه را دور خود جمع گردانید و گفت : -این بی آبرویی است یک بی آبرویی بزرگ اگر یک بار دیگر از یکیتان چنین کاری سر بزند شما را به سرداب خانه می فرستم تا هم خواب موش ها بشوید.. همه جای مملکت این ماجرا پر شد و دهن به دهن چرخید همه دربازار و گذر و دکان می گفتند دختر سلطان و این کارها .. پسرک پس از صد شلاغ به جان خریدن شب در اتاقی نمور و تاریک گذراند دختر سلطان دزدکی برایش نان و آب آورد و بگفت : -یک امشب را سر کن فردا فراریت می دهم پسرک گفت :-خانم این بنده ی بی زبان و بی جان و فلک زده بدون شما هیچ است وانگه نکند بروید و دلم را بشکانید -فعل جانت مهم است ممکن بود بمیری این همه عجول نباش.. دختر سلطان شب دور از پدر بخسبید و صبح زود چشم باز کرد پسرک را از سرداب فراری داد سلطان از این ماجرا بو برد دخترکش را پیش برادر خود تبعید کرد و گفت: -دخترک بی چشم و رو شرم دارم که تو دخترم باشی دخترک بازیگوش در کاخ عمو نیز به شراب خواری و عیش و نوش می پرداخت ولیکن همه اش فکر عشاق خود بود به گوش پسرک رسید دخترک در کدام کوی و مکان است در همان سال سلطان بیانیه ای به کل ایران فرستاد ..-رعیت ها بدانند نفوذ به دربار و ازدواج با آن ها خریت محض است رعیت همه زیر پاهای ما هستند و ما شاه و شبان و عالمانیم رعیت غلط کرده است فکر عاشقی کند رعیت بی نوا و خرفت و چپول و حقیر زیر دست ما نیز نیستند رعیت ها جایگاهشان همان نون و آب و ماست و خیار است اگر عملی ناپسند از رعیت ها سر بزند خانه هاشان را کن فیکون خواهم ساخت .. سلطان برای دخترک تبعیدی اش به پا گذاشته بود که اگر هوس جایی دیگر کرد به او خبر بدهد شبی بزمی کنار باغ بزرگی بود چراغ های آذین بسته روشن بود دختر سلطان از مدخل کاخ بیرون آمد پسرک در آن شب با دختر سلطان ملاقات کرد آن ها دور از چشم اعیار و سربازان با هم فرار کردند پسرک دختر سلطان را به خانه خویش آورد چند مدت بعد دختر سلطان از پسرک آبستن شد شکمش بالا آمد هر چه ویار داشت پسرک برایش تهیه می نمود عشق آنان بی حد و مرز بود همه جا را این خبر پر کردند تمامی کشور علیه پسرک قشون آورده بودند یک شبی آرام بزمشان بود پیرمردی ریش بلند و درویش تار می زد و‌ دختر سلطان و پسرک در آغوش یک دیگر بودند و در راه خانه ی درویشانه شان قدم به قدم می رفتند سلطان خود شبیه به اجلی سر رسید و پشت سرشان حاضر شد از روی اسب پیاده گشت تپانچه را به سمت پسرک رعیت گرفت و شلیک کرد پیراهن پسرک غرق خون شد دختر سلطان بی مهابا برگشت پدرش را دید چنان زجه ای زد که به گوش مردم کوچه و خیابان رسید دختر سلطان سیل اشک بر آورد پسرک را روی سینه و جان خود گرفت و فشرد .. پس از آن دختر سلطان دیوانه شد طفلش از پسرک رعیت را به بردگی فروختند و خود دختر را به پیرمردی خزانه دار نثار کردند دختر سلطان هر شب به مه کده ای که پسرک را دیده بود می رفت و آنجا می خسبید. پایان</description>
                <category>hamed-rahmani</category>
                <author>hamed-rahmani</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 11:31:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق نمی میرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42667600/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AF-ls7zlvux4i9x-ls7zlvux4i9x</link>
                <description>پاهاش را داخل تشت آب گذاشت و شروع کرد به کتاب خواندن کتابی قطور اما از نویسنده مورد علاقه اش بود زهره زنی تنها در یک آپارتمان کوچک بود که زندگی عادی ای داشت زنی نسبتأ آرام و محجوب او گیسوان بلندی داشت و آن ها را می بافت و می بست .. روزها در خیابانی منتهی به یک دریاچه به دوچرخه سواری می رفت و هر غروب به تماشای مرغ های دریایی می نشست این روال زندگی او بود زهره مدت ها بود که از پوکی استخوان رنج می برد احساس نخوت داشت و هر گاه نمی توانست روی پاهایش بایستد و پاهاش شل می شد و روی زمین می افتاد .. با این وجود او به پیاده روی و دوچرخه سواری می رفت پزشک ها گفته بودند امیدت را از دست نده .. روزی به فکر سفر افتاد وسیله های مورد نیاز خود را برداشت داخل چمدان گذاشت و به ایستگاه راه آهن رفت بلیط گرفت زهره دوست داشت با یک قطار به سفر برود اولین بار بود با یک قطار به سفر می رفت وارد کوپه ی خود شد یک دختر جوان در کوپه اش به خواب رفته بود او کم ترین سر و صدا را ایجاد کرد تا دختر جوان از خواب بیدار نشود چمدان را بالای تخت خود گذاشت مزارع ، جاده های خلوت ، همه‌ چیز را از پنجره قطار می دید که به سرعت از آن ها عبور می کردند دختر جوان از خواب برخواست دستش را روی چشم هایش گرفت شفق نور خورشید بر صورت دختر جوان نقش بسته بود سرش را به گوشه ای تکیه داد و به پنجره ی کوپه ی قطار و به آن منظره های قشنگ چشم دوخته بود زهره بعد از کمی استراحت کتابی را باز کرد عینک گردی روی چشمان خود زد مشغول کتاب خواندن شد شب بعد از شام زهره هنوز نخوابیده بود داشت چشم هایش گرم می شد که صدای جا به جا شدن روی تخت کناری اش را شنید دختر جوان پشت به زهره روی تخت رو به رویی بود وقتی زهره توجه اش را به دختر جوان گذاشت دختر جوان دست هایش را روی صورتش می‌کشید و با یک دستمال کاغذی بینی اش را می کشید و شبیه کسانی که سکسکه کنند تکان می خورد زهره فهمید که دختر دارد گریه می کند آرام دختر جوان را صدا زد .. -دخترم خوبی ؟ چیزی شده ؟ دخترم حالت خوبه ؟ دختر جوان اشک هایش را سریع پاک کرد و به طرف زهره برگشت و روی تخت نشست زهره به کنار دختر جوان رفت و با حالتی ملتمسانه نگاهش را به زهره دوخت سرش را مانند دختربچه ها با بغض تکان داد نمی دانست باید چه بگوید دست پاچه شده بود ناگهان دختر جوان با کلمات التماس آلود گفت : -می توانم بغلتان کنم خانم .. زهره مادرانه او را به آغوش خود سپرد و گفت: -بله عزیزم بله لطفأ گریه نکن دخترم.. اما دختر ناگهان اشک هایش فرو ریخت زهره دست هایش را روی سر دختر جوان کشید و نوازشش می داد روی موهای دختر جوان سنجاقی کودکانه بسته شده بود -دخترم چی شده ؟ چرا انقدر بی قراری می کنی ؟ متوجه نمی شوم به من بگو من نیز مثل مادرت .. دختر جوان با بغضی سراسر غم آلود گفت: -خانم من دوستش داشتم قسم خوردم به پایش بمانم اما او نسبت به من سرد شد و مرا ترک گفت خانم خانم - پس عاشق شدی چقدر دردناک دختر عزیزم احساساتت را کنترل کن کسی که تو را بخواهد باز خواهد گشت .. -اما او دیگر بر نمی گردد همه می گفتند عشق ما نفرین شده است میانه ما را یکی خراب کرده است اما من باورم نمی شود ..-دخترم کاملأ درکت می کنم اما باید قوی باشی .. دختر جوان آشفته دست لای پیراهنش انداخت گلوبندی که شبیه قلب و از طلا بود را به زهره نشان داد و گفت : -ببینید خانم این گلوبند را او به من داده است اما چطور می شود همه چیز را فراموش کند و دیگر نامم را به زبان نیاورد -دخترم دختر عزیزم من از عشق سر رشته ی کافی ندارم اما فقط یک بار دل به یکی سپردم واقعأ عاشق بودم اما او دیگر پیش من نیست .. صبح در حالیکه در آغوش یک دیگر خواب بودند زهره که خوابش سبک بود از خواب برخواست و سر و وضعش را مرتب ساخت مهمان دار قطار به کوپه آمد و دو بیسکوئیت و دو پاکت شیر کوچک را روی میز گذاشت و از کوپه خارج شد دختر جوان خواب بود زهره باید در ایستگاه خود پیاده می شد زیرا نزدیک به ایستگاه خودش بود قطار با سوتی ممتد ایستاد انتظامات قطار به کوپه وارد شد دو مرد که دوتاشان با جلیغه ای سیاه و کراواتی سرمه ای بودند آن ها نگاهی به زهره و دختر جوان انداختند زهره ترسی درونش احساس کرد اما بیش از زهره دختر ترسیده بود یکیشان به سمت دختر جوان رفت و گفت : بلیطت را ببینم ، زود باش .. دختر جوان دست و پایش را گم کرد و گفت : -بلیطم ؛ بلیطم گم شده است همین جا بود .. با نگاهی التماس آلود به آقایان نگاه کرد -پس بلیط ندارید چطور سوار قطار شدید من که شما را ندیدم زود باش تکان بخور باید پیاده شوی آن دو مرد دستان دختر را گرفتند و دختر تقلا می کرد و می گفت : -خانم خانم نگذارید مرا ببرند خانم .. خانم لطفأ تو را به خدا خانم .. زهره به حرف آمد و گفت : -صبر کنید او با من است آقایان لطفأ او با من است .. همه از کوپه هاشان بیرون آمده بودند دختر جوان را از قطار بیرون انداختند زهره چمدان خود را برداشت و گفت : -بی انصاف ها .. زهره در حالی که در راهروی قطار می دوید با چند نفر برخورد کرد و فورا از قطار پیاده شد به هر طرف نگاه کرد ایستگاه قطار را کمی گشت پس از چند لحظه دختر را دید که چند پسر دورش کرده بودند پسرها تا زهره را دیدند از دختر فاصله گرفتند زهره به طرف دختر رفت و دستش را گرفت و او را از آنجا دور کرد -مچم را شکستی ولم کن به کجا مرا می بری خانم؟! -دختر گلم گوش کن معلوم نبود چه بلایی به سرت بیاید چرا داری فرار می کنی ؟ مقصدت کجاست ؟ -خانم خانم من فقط می خواستم به یک جای دور برم اصلأ نمی دانم کجا فقط می خواستم برم .. دست دختر جوان را رها کرد دختر جوان به دنبال زهره رفت شهری که در آن پیاده شده بودند مقصد زهره نبود اما شهری زیبا بود با ساختمان هایی با معماری های شگفت انگیز و خیابان هایی که هر کدامشان شکل و شمایلی محسور کننده داشتند .. آن ها به یک مسافرخانه در شهر رفتند یک اتاق گرفتند زهره از دختر سوالاتی پرسید -نامت چیست ؟ چند سالته ؟ دختر با سر به هوایی جواب داد : -ترانه .. هفده ساله هستم خانم .. خب ترانه جان ..باید به خانه برگردی الان باید پدر و مادرت نگرانت شده باشند .. ترانه با نگاهی سرد و خشک گفت : -هوم بله خانم اما آن ها دائم مرا سرکوب می کنند ، خانم شما قرار بود به کجا بروید ؟ .. -نمی دانم خب بیا از تلفن مسافرخانه به پدر و مادرت زنگ بزن و بگو داری می آیی ..-خانم می شود من با شما بیایم -با من ؟ زهره از جای خود برخواست و به این شیوه گفت: -آن ها نگران تو هستند باید با آن ها تماس بگیری ترانه با مادر خود حرف زد اما او از زهره خواست تا فقط یک روز دیگر در کنار او باشد زهره درخواستش را پذیرفت و ترانه را مادرانه در آغوش گرفت و درد دل کرد .. آن ها برای شام کنار یک خیابان فرعی رفتند و با هم در یک رستوران کوچک شام خوردند شب زهره اصلأ خوابش نبرد و ترانه در خوابی سنگین فرو رفته بود زهره ترانه را با یک قطار به شهر خود رساند وقتی ترانه از زهره خداحافظی کرد او را محکم در آغوش خود فشرد(زهره آدرس خانه اش را به ترانه داد تا اگر خواست او را ببیند به آنجا برود) .. این داستانی بود از زهره و بعد از این سفر به شهر خود بازگشت زهره بعد از مدتی حتی نتوانست به دوچرخه سواری و پیاده روی برود و با دو عصا زیر بغل هایش در خانه می توانست حرکت بکند او بسیار غمگین و افسرده شده بود اما تنها چیزی که توانست حال و روز زهره را متحول کند ترانه بود روزی بارانی که رعد و برق مثل هیولایی در آسمان می غرید زنگ در خانه ی زهره زده شد زیر یک چتر یک مرد و زنی جوان و یک پسربچه بودند آن زن جوان ترانه بود ترانه در دست هایش یک دسته گل با ربانی آبی و صورتی پیچیده شده بود گل را تقدیم زهره کرد ترانه با احساسی گرم در حالیکه اشک می ریخت زهره را در آغوش سپرد و او را زیر ضرب بوسه های خود گرفت.. آن روز ترانه در کنار شوهر خود و پسر کوچکش از زهره این طور تعریف به عمل آورد ..-وقتی شما را دیدم بعد از آن توانستم بهترین انتخاب ها را در زندگی ام داشته باشم آن روز پس از آن همدردی شما و مورد اعتماد قرار گرفتن از طرف شما در مسیری درست قرار گرفتم شما مثل فرشته ای بودید که به من احساس خوب و پر از عشق بخشیدید همان اتفاق کوچک شوری در من آفرید که تا به آن روز در زندگی ام نیافته بودم .. زهره در تمام مدت با لبخندی شگفتانه به حرف های ترانه گوش سپرده بود اشک در چشمان او حلقه زده بود و به فکر فرو رفته بود و به ترانه و شوهرش و پسربچه ی شیرینش نگاه می کرد .. زهره با صدایی آرام گفت :-ممنونم از تو دختر عزیزم بسیار خوش حالم می بینمت و به یک زندگی سالم و آبرومندانه رسیده ای خیلی منتظرت ماندم فکر می کردم مرا از یاد برده ای اما دلم می گفت نه .. پس از برخوردی گرم و لبریز از شاعرانگی آن ها از خانه ی زهره خارج شدند پس از آن باران بند آمده بود رنگین کمان در آسمان نقش بسته بود گنجشک های کوچک در آسمان در حال پرواز بودند .. زهره بعد از آن دیدار اشک هایش بند نمی آمد و او نیز به زندگی قبلش بازگشت توانست بدون عصا راه برود ..روزی در یک غروب زیبا او روی نیمکت کنار همان دریاچه ی بزرگ نشست معشوق جوانی اش مثل یک نور را دید پسری که زهره را دوست داشت و خیلی وقت پیش از دنیا رفته بود دست هایش را روی دست های زهره گذاشت و آن ها را محکم فشرد لب هایش را نزدیک لب های زهره کرد و لب هایش را بوسید احساس سبک شدن کرد.. پیرمردی ماهیگیر زهره را دید کنار او نشست ابتدا کمی با خود حرف زد و بعد صدایش کرد -خانم .. خانم محترم.. اما زهره پلک هایش تکان نمی خورد مردم دور زهره جمع شدند او دیگر نفس نمی کشید زهره با معشوق جوانی اش به خواب ابدیت رفته بود .. پایان</description>
                <category>hamed-rahmani</category>
                <author>hamed-rahmani</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 18:50:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یوریکو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42667600/%DB%8C%D9%88%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D9%88-vrkpbl2qgdwg-vrkpbl2qgdwg-vrkpbl2qgdwg-vrkpbl2qgdwg-vrkpbl2qgdwg-vrkpbl2qgdwg-vrkpbl2qgdwg</link>
                <description>از آنجا که تاریکی مبتنی بر خیال و حقیقت است و نور شکاف دهنده ی تاریکی است ... تازه امروز این داستان و نوشتم خوش حال می شم بخونید...در یک روستای دور و کهن که هزاران سال جای انسان ها بوده و همه ی مردم در شادمانی و سرگرم کار در شالیزارها بودند زندگی شان پر از بردباری و شکیبایی بود و هیچ بخل و کینه ای در میان سینه هاشان وارد نمی شد در بهار این روستای کوچک سراسر سبز و پر از عطر خوب گل های وحشی می شد و شکوفه های صورتی گیلاس بر درختان زیبایی وصف ناپذیری می بخشید خانه های کوچک چوبی که شب ها محفل زن و شوهرهای جوان بود که در رختخوابشان صدای بوسه ها و آهنگ کلمات پر احساسشان را می شد شنید... اما نمی دانید چقدر تلخ است که باید حس رقیق و تاریک ماجرای بعد را برایتان بگویم از جایی به بعد روستائیان از گم شدن لباس ها و حتی اشیاء گران قیمت خبر دادند و به جان یکدیگر افتادند حتی کار به جایی کشید که دیگر ریش سفیدان محل نیز نمی توانستند کار از پیش بگیرند و ناامنی به وجود آمده در روستا را کنترل کنند طوری شد که شب ها کسی از خانه به بیرون پا نمی گذاشت در یکی از شب های مهتابی و روشن که می شد گفت شبی درخشان بود زنی از خانه ی یکی از نزدیکانش به همراه دختر بچه خود به خانه باز می گشت دختر بچه ای کوچک با موهای بلند و ریسمانی زن هر چقدر تند راه می رفت دختر بچه پشت سرش جا می ماند و خود را به زن می رساند دختربچه به مادر خود می گفت : -مادر .. مادر پشت سرمان سیاهی هایی می بینم مادر .. اما زن توجه ای نمی کرد و آن ها به خانه رسیدند دختر بچه ماجرای سایه های سیاه را برای پدر خود و برادر بزرگ تر خود تعریف کرد آن ها در حالیکه به یک دیگر نگاه می کردند به فکر فرو رفته بودند اما زیادی حرف های دختربچه را جدی نگرفتند تا اینکه چند مرد عالم و ریش سفید و به همراه زنانشان دور هم جمع شدند و از دیده شدن سیاهی ها برای یک دیگر بازگو کردند و این مسئله را باور پذیرفتند در همان شب که ترس برشان داشته بود و جرات رفتن به جایی را نداشتند یک دختر زیبا با جُثه ای لاغر که یک پیراهن صورتی و دامنی سیاه بلند پوشیده بود در حال راه رفتن در جاده ای تاریک بود آن چند مرد عالم و بقیه ی مردم روستا این دختر را دیدند که راه را بدون اینکه فانوسی در دست داشته باشد دارد طی می کند مردی عالم با نجوایی آرام و حبس شده گفت : -او این موقع شب اینجا چه می کند ببینید دارد به سمت جنگل می رود باید بروم نگذارم قدمی دیگر بردارد با اینکه چند نفر از زن ها و مرد ها مانع شدند مرد عالم به حرفشان گوش نداد به آرامی و بدون سر و صدا از پشت نزدیک دختر شد تا دست روی شانه اش نهاد دختر برگشت اما قرنیه ی چشم هایش سفید بود و همان جا غش کرد مرد عالم هراسید و لحظه ای در شوک فرو رفت دختر با بنیه ای بسیار کم لب هایش را تکان داد و گفت : -اهریمن .. اهریمن .. و بعد بی هوش شد مرد عالم دختر را روی کول خود انداخت و سریع به سمت خانه ی چوبی رفت زنان دختر را شناختند و با ناراحتی و دلسوزی گفتند او یک ندیمه است دختر بیچاره .. دختر جوان بعد از آن اتفاق کاملأ خلقیاتش تعقیر کرده بود اگر کسی به او می پرید پرخاش می کرد ، به آدم ها خیره می شد ، شب ها بیدار می ماند ، و اگر می خوابید خودش را خیس می کرد و از این که خود را خیس می کرد خوشش می آمد و تبسم می زد .. چند نفر دیگر نیز با این روند مواجه بودند و از تمایلات بچه های خود که به کاری عجیب دست می زنند آزرده شدند و از آن وقت که مردم دیده بودند افراد روستا با این وضع رو به رو هستند همه چیز را متوجه شده بودند اما باز عده ای باور نمی کردند و حتی می خندیدند و می گفتند این ها همه خرافات و داستان های یک عده آدم بیکار است که از خود در آورده اند تا ما را بهراسانند اما این تمام ماجرای کار نبود یک شب در پستوی خانه ای دو زن و شوهر مسن نشسته بودند و نوه شان که دختری نوجوان و نو رس بود بوی بدی به مشامش رسید و این موضوع را سریعا با پدربزرگ و مادربزرگ خود در جریان گذاشت اما آن ها می گفتند بوی گل های زنبق است در این حوالی زیاد است نیمه های شب دختر حسابی حالش بد شد و تب شدیدی داشت خواست از خانه خارج شود تا هوایی عوض کند اما بالا آورد رنگ و رویش زرد شده بود ناگهان در گوشه ی خانه رو به روی ایوان جسد پسربچه ای را دید که مگس ها تمامی صورتش به جز چشم ها را احاطه کرده بودند دختر از شوک زیاد جلوی دهان خود را گرفت و به یک باره جیغ بلندی کشید فردای آن روز جسد پسر بچه را خاک کردند پدر و مادرش زن و شوهری جوان بودند آن پسربچه تنها فرزندشان بود این اتفاق های دردناک در روستا ادامه داشت و حتی یک زن باردار بیمار شد و بچه ی چهار ماهه ی خود در شکمش سقط شد و بعد از آن افسردگی شدید گرفت و شوهرش وقتی به خانه می رفت می دید که عروسکی کوچک در دست گرفته یا روی پاهایش خوابانده و می گوید -هیشش ساکت او تازه خوابیده تازه خوابش کرده ام بابایی بد بیدارش نکنی .. اهالی روستا تصمیم گرفته بودند از روستا مهاجرت کنند و به یک روستای دیگر پناه ببرند اما عالمان و ریش سفیدان با این تصمیم مخالفت سفت و سنگینی داشتند و می گفتند باید ما با این حوادث و این بد اقبالی ها مقابله کنیم ما زمین های شالیزار ، خانه های ساخته شده ، خاطرات زندگی ، اسباب و وسیله ها همه چیزمان اینجاست .. چند مدت بعد اشخاصی روی درها ضربه وارد می کردند و ناپدید می شدند همه یک دیگر را محکوم می کردند می‌گفتند کار تو است نه کار فلانی است و به یک دیگر تهمت می زدند این درگیری ها یک مدت ادامه داشت و عالمان می گفتند کار کار اهریمنان است باید با آن ها بجنگیم.. دختری زیبا و ناشناس به نام یوریکو وارد روستا شد دختری با لباس های کهنه و مندرس و یک شمشیر که بر کمر بسته بود یکی از چشم هایش فقط دیده می شد و روی چشم دیگرش را موهای سیاهش دربر گرفته بود یوریکو جُثه و قامتی کوچک داشت که کسی اگر او را می دید فکر می کرد یک دختربچه است از آن وقت که یوریکو وارد روستا شد با کسی سخن نگفت و به یک خانه ی درختی پناه برد که شب ها می توانست آن جا بخوابد و یا به تماشای ماه بنشیند همه از آن دختر صحبت می کردند و داخل روستا سر زبان ها افتاده بود .. شبی از شب ها یوریکو کنار رودخانه کوچکی در جنگل رفت به آب خیره شد و با انگشت روی سطح آب را لمس کرد احساس عجیبی به او دست داد و وقتی به آب نگریست صورتش در آب با حالت مضحکی به او خندید و دستش را روی شمشیرش برد و شمشیر را بر کشید انعکاس نور ماه روی بدن سرد شمشیر افتاد همه چیز محو شد و او به سمت خانه ی درختی رفت .. صبح روز بعد یکی از اهالی سر وقت دختر رفت یوریکو وقتی متوجه ی پاورچین پاورچین آمدن کسی شد از بالای خانه ی درختی با سرعتی غیر قابل دیدن روی زمین فرود آمد یک مرد جوان عالم بود ابتدا از یوریکو سوال پرسید -تو از اهریمن ها می دانی ؟ یوریکو با تعجب گفت: -اهریمن؟ مرد جوان عالم به یوریکو نزدیک شد و ماجرای روستا را مو به مو و با جزئیات ریز برای یوریکو شرح داد و بعد از آن بدون اینکه حرفی اضافی بزند از یوریکو فاصله گرفت و به سمت روستا شتافت .. یوریکو همان شب کنار رودخانه رفت و تمامی لباس هایش را در آورد و خودش را برهنه ساخت به داخل آب شیرجه زد و مثل یک پری کوچک سر از آب بیرون آورد زود از آب خارج شد و لباس خود را پوشید در راه که به خانه ی درختی ختم می شد سایه های سیاهی یوریکو را در بر گرفتند یوریکو وحشت زده به آن ها نگریست آن ها جُثه های سیاه و مانند جوهر مایع غلیظ داشتند و ابتدا جستی زد‌ و بعد از زمین بلند شد و شمشیر را در هوا چرخانید صدای زوزه ی شمشیر باد را شکافت و زبان تیزش بر جان اهریمن ها اثابت کرد در کسری از ثانیه آن سایه های سیاه تبدیل به سنجاقک هایی در هوا شدند و از زمین ارتفاع گرفتند یوریکو از تعجب دهانش وا ماند و از آن جا دور شد چند شب دیگر مردم روستا مهمانی ای صورت دادند و همه جا را با تار زدن و دارمب و دورومبشان پر کرده بودند آن ها می خواستند اهریمن ها را فراری بدهند پاسی از شب بود یوریکو بدون اینکه از مهمانی در روستا چیزی بداند وارد جمعیت شد اما همه با دیدن یوریکو در سکوت فرو رفتند مردها به خانه هاشان برگشتند و زن ها دست بچه هاشان را گرفتند و به داخل خانه رفتند و در را بستند سر و صدای عجیب در روستا پیچید یوریکو دنبال نور بسیار کوچکی که شبیه به کرم شب تاب بود دوید و با فریاد و خشم شمشیرش را آماده کرده بود عده ای از خانه ها بیرون آمدند و دنبال یوریکو رفتند تا کلبه ای که در آن کسی زندگی نمی کرد رسیدند یوریکو در کلبه را با لگد شکست خفاش ها با سر و صدایی خشن از کلبه بیرون جستند و دور شدند داخل کلبه عنکبوت بسته بود و هیچ چیز دیگر نبود در اطراف یوریکو اهریمن ها بالاخره خود را نشان دادند یوریکوی شجاع روی زمین چرخ زد و شمشیر را تاب داد یک اهریمن قدرتمند دور دست یوریکو را حلقه زد و دست یوریکو تاب نیاورد و لرزید خود بر زمین افتاد و شمشیر را رها ساخت شمشیر روی هوا رقصان بود و چند مرد و زن که از دور این تصاویر را می دیدند حسابی شوکه شده بودند اما یوریکو تسلیم نشد و با نعره ای مثل اهریمن ها شمشیر را از روی هوا شکار کرد آن اهریمن ها ناپدید شدند اما یوریکو از حال رفت وقتی چشم خود را باز کرد خود را کنار یک زن دید که به او خیره شده بود زن وقتی دید یوریکو به هوش آمده با عجله به همه اطلاع رساند چند عالم و مرد و زن داخل شدند یوریکو سرفه ای خشک کرد و خون غلیظ سیاهی از دهانش خارج شد آن چند عالم و مرد و زن روستایی ترسیدند و زیر لب چیزهایی گفتند یوریکو خواست از جایش برخیزد اما توان لازم را نداشت .. مردم روستا از آن شب و از جنگیدن یوریکو با اهریمنان با یکدیگر صبحت می کردند و همه از این شجاعت یوریکو زبانشان بند آمده بود در آن شب ها مردم روستا آسوده سر روی بالش گذاشتند و دیگر مزاحمت های اهریمنان را نمی دیدند یوریکو دوباره به خانه ی درختی خود پناه برد آن شب با یکی از اهریمنان صحبت کرد -یوریکو یوریکو .. شخصی یوریکو را صدا می زد صدایی که از سینه ی یک زن اهریمن یا زشت بر می آمد یوریکو متوجه ی صدا شد و جوابش این طور بود -کیهه؟ -هر چه زودتر روستا را ترک کن وگرنه بد خواهی دید این صدا درست پشت در بود و یوریکو آن را نمی دید و سریع در را باز کرد اما خبری از کسی نبود فقط صدای باد شبیه به صدای باد بال پرنده ای را شنید که از آن جا جست -یوریکو یوریکو.. صدا باز آمد و دست از سر یوریکو بر نمی داشت -اگر خودت را نشان بدهی دو شقه ات خواهم کرد -یوریکو یوریکو تو دیگر یک اهریمنی .. صدا بلند خندید و صدای خس خسی در سینه داشت -یوریکو یوریکو -تو .. تو می خواهی حرفت را باور کنم -یوریکو تو با ما نمی توانی بجنگی تو ظعیفی یوریکو -گفتم اگر جرات داری خودت را نشان بده یوریکو دستش روی شمشیر می لرزید -یوریکو دیگر تکرار نمی کنم یا می روی یا مرگ‌ را خواهی دید -حتی اگر بمیرم نمی گذارم مردم بیچاره روستا را یکی یکی بکشی یوریکو چشم هایش را بست و شمشیرش را به طرف صدا کشید صدای جیغی وحشت انگیز در جنگل به راه افتاد اهریمن خود را نشان داد اما سریع به داخل دهان یوریکو رفت یوریکو صدایش تقییر کرد شمشیر را روی شکم خود گرفت و با تمام قدرتی که داشت شمشیر را به داخل شکم خود فرو برد یوریکو خون سیاهی بالا آورد و نقش بر زمین شد.. فردای آن شب تلخ پسر بچه ای در حالیکه زبانش بند آمده بود جسد یوریکو را در کنار خانه ی درختی یافت و آن خبر ناگوار را به گوش مردم روستا رساند یوریکو در روستا با احترام خاصی خاک شد و همه اندوهگین بودند .. بعدها همیشه از یوریکو به عنوان دختری شجاع و نترس یاد می کردند هنوز هم اهالی روستا از یوریکو و آن شمشیر زنی ماهر و بی باکانه اش تعریف می جویند روستا به حالت اولیه خود برگشت و گویی یوریکو هم خود را و هم اهریمن را از بین برده بود. پایان</description>
                <category>hamed-rahmani</category>
                <author>hamed-rahmani</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 19:30:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلوچه ی من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42667600/%DA%A9%D9%84%D9%88%DA%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-g8it7d00lf7s-g8it7d00lf7s</link>
                <description>دورانی که به مدرسه می رفتم بسیار پسر خجالتی ای بودم (هنوزم هستم) بچه ها سر به سرم می گذاشتند و هر روز یک جور برای من توالی می شد مدرسه دبیرستانی پر بود از پسرهایی که در حال گفتگو در جایی از حیاط مدرسه بودند همیشه هم جایی خلوت را برای گفتگو با یک دیگر انتخاب می کردند بعضی از پسرها نیز در حال کتاب خواندن بودند اما من در تنهایی گوشه گیر و افسرده ؛ بدون هیچ دوستی دمغ نشسته بودم همیشه مورد اذیت و آزار پسر های دیگر قرار می گرفتم به من می گفتند پسر مامانی ، عزیز کرده ، بچه سال .. یک روز با لباس فرم مدرسه کنار خیابان ایستاده بودم اما یک آن دلم هوس بستنی کرد و کمی پول برای بستنی و رفتن به خانه در جیبم بود رفتم تا از بستنی فروشی بستنی وانیلی بگیرم من بسیار از بستنی وانیلی خوشم می آید اما در همان وقت سه تا پسر که قد و قواره شان کمی از من بزرگ تر و درشت تر بود به قصد اذیت کردن دستی روی موهایم کشیدند و هُلم دادند و من را به طرف یک دیگر پاسکاری می کردند حسابی گیج شده بودم نمی توانستم از خودم دفاع کنم آخر سر کیفم را به زور گرفتند و همه ی کتاب ها را روی خیابان پخش کردند تقاضا کردم دست از سرم بردارند اما ناگهان مشتی محکم روی دماغم خورد و به کف زمین افتادم سرم به آسفالت خورد و از دماغم خون می چکید نمی توانستم بایستم آن پسر های مزاحم از آن محل دور شدند آن روز خیلی دلم به حال خودم سوخت .. بالای سرم دختری تقريبأ همسن و سال خودم را دیدم خواست به من دست بزند اما خودم خودداری کردم با دلسوزی گرد و خاک را از لباس هایم تکاند و گفت: _پسر خوبی ؟ من با آن حالت خجل و آمیخته با اظطراب نگاهش کردم لبخندی روی لب زد صورت زیبا گرد و سفیدی داشت با چشم هایی به رنگ آبی نیلوفری او نیز لباس فرم مدرسه به تن داشت مقنعه ای روی سرش بود اما چند تار مو از موهایش روی پیشانی اش ریخته شده بود کتاب هایم را در کیف انداخت و برای من آورد و با دلسوزی عجیبی گفت : -می خواهی برویم بهداری؟ حالت خوب است؟ من با بغض فرو خورده ای گفتم -ام بله.. ممنون.. ام خوبم ..نمی دانستم چه بگویم از او تشکر کردم اولین بار بود با یک دختر صحبت می کردم حس خوبی داشتم با اینکه دماغم تقريبأ خرد شده بود در راه بازگشت به خانه فکر آن دختر که شبیه دخترهای داخل انیمه ها بود حسابی دلم را افسون کرده بود فردا باری دلم می خواست آن دختر را ببینم تشویش داشتم یا بهتر است بگویم کنجکاو مثل بچه ها شده بودم که دمی راحت ندارند و بی قرار و بی تحمل می شوند وحشتی نیز در دلم داشتم که اگر سر و کله ی آن پسر های مزاحم از راه برسد چه کار کنم بعد از مدرسه دوباره سراغ دکه ی بستنی فروشی رفتم آن جا ایستادم تا آن دختر را ببینم اما نیامد چند لحظه ای آن جا توقف کردم عابران رد می شدند هوا بسیار گرم و با نسیمی خنک همراه بود سرم را کمی جنباندم ناامید شده بودم اما بالافاصله از دور چند دختر با لباس مدرسه دیدم یکی از آن ها خودش بود همان دختر که از او برایتان بیشتر خواهم گفت از دو دختر دیگر خداحافظی کرد از دور مرا دید و به سمتم آمد لبخندی شیرین روی لب هایش نقش بسته بود او با صدای آهنگین گفت: -سلام خوبی تو؟ چندم دبیرستانی ؟ .. سلام ممنون بهترم من اول دبیرستان هستم ..لبخندی زد و گفت : پس همسن و سالیم من هم اول دبیرستان هستم .. -هوم .. نگاهی به اطراف انداخت و گفت : -خیلی خب من دیرم شده است باید بروم .. با اشتیاق گفتم -کی می توانم دوباره ببینمت .. در حالیکه داشت می رفت سرش را برگرداند و گفت -فردا همین جا .. او می رفت و من نگاهش می کردم هیچ چیزی دیگر به چشمم نمی آمد فقط او را می دیدم وقتی به خانه برگشتم بی حوصله به اتاقم رفتم در را بستم عکس آن دخترک را در خیالم تجسم می ساختم فردای روز بعد سر کلاس درس ، معلم در حال درس دادن بود بچه ها داشتن جزوه هایی که معلم بر تخته سیاه می نوشت را می نوشتند اما من داشتم با مداد صورت آن دخترک را روی کاغذ می کشیدم زمان از دستم در رفته بود ناگهان سایه ای احساس کردم معلم بالای سرم بود با ترس نگاهش کردم او با لحنی کمی‌ مسخره گفت : -پسر عاشق شدی ؟ .. بعد صدای خنده ی بچه ها در کلاس پیچید .. .. .. می خواستم هر چه دارم را روی کاغذ بنویسم و بعد ببرم به دختر تحویل بدهم و به او این طور ابراز احساسات کنم .. بعد از مدرسه مثل همیشه کنار دکه بستنی فروشی رفتم و منتظر ماندم تا دخترک بیاید این بار از پشت یکی گفت -سلاام .. یکه خوردم سرم را چرخاندم و برگشتم خودش بود این بار موهایش را بیشتر روی ابرو ها و چشم هایش ریخته بود آن قدر که حتی چند تار مو به داخل چشم هایش نفوذ می کرد اندکی رُژ روی لب هایش برق می زد کتونی خرگوشی بامزه ای پوشیده بود بوی خوبی از او می ترواید-خب پسر امروز چه خبر ؟ -خبری نیست - بعد از کمی مکث با لکنت گفتم: -می خخواهید بروویم کمی قدم بزنیم او با همان لبخند جذاب در حالیکه سرش را تکان داد قبول کرد به طرف یک باغ که پشت خیابانی کوچک بود رفتیم او نگاهم می کرد و من چیزی نمی توانستم بگویم آخر گفت: -چقدر کم حرفی همیشه این طور هستی؟ -هوم بله من من .. -خیلی خب بگو چی؟ انگار چیزی تو گلویت گیر کرده است -هوم من .. من خیلی از تو خوشم آمده .. او خنده ای سر داد و گفت -همین ؟ -هوم بله .. بعد با خجالتی گفتم -دلم می خواهد ما یک دیگر را به نام غذاها صدا بزنیم .. او برایش جای سوال شد و پرسید -هان یعنی چه طور ؟ -مثلأ من تو را کلوچه خطاب کنم او این بار بیشتر خندید و گفت -پس من هم می گویم بستنی با هم خندیدیم و بعد به فکر رفتم از جایش برخواست و به من نزدیک شد و گفت-اوه عزیزم چی شد ؟ -هیچی من فقط.. -تو فقط چی ؟ در حالیکه نگاهم می کرد و نفس‌ های گرمش به گوشم بر می خورد گونه ام‌ را بوسید و دست هایم را فشرد داغی لب هایش روی گونه ام حس خوبی بخشید سرش را روی شانه ام گذاشت من بغض کردم و او با مهربانی گفت : -الهیی .. همه چیز خیلی زود گذشت و او دوباره از من خداحافظی کرد آن روزها برای من خاطره انگیز ترین روزهای عمرم بود چند روز متوالی می دیدمش به یک دیگر عادت کرده بودیم نیمی از بچه های کلاس فهمیده بودند من با دختری هر روز قرار می گذارم در خیلی از درس هایم تجدید آوردم برای دخترک از روی کتاب ادبیات شعر می خواندم یک بار از گل فروشی یک شاخه گل رُز آبی گرفتم گل را به دخترک دادم گل را بوئید و مرا به آغوش خود سپرد .. هر گاه به من پیام می داد و من نیز برایش می نوشتم : دلم می خواهد تو را گاز بزنم کلوچه ی من او با طنز جالبی می نوشت : اوه پس می خواهی جای دندان هایت روی اندامم بماند ..او واقعأ کلوچه ی من بود.. مادرم از این قضیه بو برد و فهمید عاشق شده ام اما به رویم نیاورد همه چیز عادی بود اما تلخی روزهای آخر هرگز از یادم نخواهد رفت بعد از مدتی دیگر خبری از دخترک نشد و من هر بار در هر شرایطی خود را سر محل قرار حاضر می کردم امیدم سلب شده بود به خودم می گفتم او بر می گردد روزی به طور اتفاقی دیدمش دلم می خواست پر در بیاورم از کنارم گذشت نگاهم کرد اما رویش را برگرداند پسری را دیدم که همراهش است و دست در دست یک دیگر دارند آن جا بود که یخ کردم و دلم مانند شیشه ای نازک ترک خورد و شکست ، صدایش را فقط خودم می شنیدم به خانه برگشتم بدون اینکه با کسی حرفی بزنم در اتاق را بستم اشک هایم‌ روی گونه هایم سوار شد مثل بچه های کوچک بغض کردم و بی صدا زار گریستم.. به صورتم آب سرد زدم قلم برداشتم و تمام شعرهایی که برایش نوشته بودم را خط خطی کردم.. چند روز دیگر دیدمش آرام به سمتم آمد و با لب‌های خشک و لرزان گفت: -من .. من .. فریب .. خوردم .. اشک از گوشه ی چشم هایش سرازیر شد دستانم را گرفت و با انگشت هایش پشت دستم‌ را نوازش داد نگاهم کرد نگاهی جنون آمیز چشمانش پُف کرده بود جای ناخن روی گونه اش بود دستم را به سمت صورتش بردم اما او مثل غریبه ها صورتش را عقب کشید لب هایش آویزان شد اشک در چشمانش لغزید و بدون اینکه چیزی دیگر بگوید دوید و رفت..</description>
                <category>hamed-rahmani</category>
                <author>hamed-rahmani</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 02:50:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسایشگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42667600/%D8%A2%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-nkkqprqzfbas-nkkqprqzfbas</link>
                <description>یکی دو بار فقط اتفاق افتاد بعد از آن کرشمه های دختر خوابید و از سری دیگر وارد ماجرا شد سینه اش را درید و گیسوانش را فراخت بلند بلند خندید ، بعد متوجه شد که می بینمش پشت کمد دیواری پنهان شد با دست ها صورت خود را پوشاند و سرش را تکان می داد مثل ابری گریست او دختر زیبایی بود اما پیر بود موهای بلندش سفید بودند چین و چروک های زیادی روی صورت داشت قدش قدری کوتاه بود لباسی کهنه و ژنده سراسر سفید و بلند پوشیده بود بیمار گونه به من نگریست و با صدایی لرزان گفت : -از جان من چه می خواهید ؟ من دیوانه نیستم خواهش می کنم رهایم کنید... -من آزاری به شما نمی رسانم فقط آمدم کمی گفتگو کنیم من دکتر نیستم ببینید هیچی همراه من نیست... با حالتی بچه گانه نگاهم کرد بغض داشت خفه اش می کرد از جا برخواست و در آغوشم افتاد و خود را مثل مرده ای به من آویخت با مشت هایش محکم روی سینه ام می کوبید آنقدر این کار را تکرار کرد که مجبور شدم مچ دست های ظریفش را بگیرم و او را کنترل کنم اما دختر بیچاره دستانش را شل کرد و من رهایش ساختم اشک در چشم های معصومش می لغزید روی زمین نشست با تمنا ردایم را گرفت ..._خانم لطفأ کمی به حرف هایم گوش بدهید دارید به خودتان صدمه وارد می کنید من می توانم به شما کمک بکنم ... در همان لحظه ایستاد مرا به دیوار اتاق چسباند و سیلی محکمی زیر گوشم نهاد و با خشاب پر شروع کرد به فحش دادن الدنگ ، ابله ، بی حیا ... به یک باره سکوت کرد نگاهش را از من برداشت چند قدمی دور شد باز به سمت من برگشت این بار سفت و محکم مرا در آغوش خود فشرد و سوگوارانه گریست کمی از رفتار های او تعجب کرده بودم این رفتارها دست خودش نبود صورتش را بر روی سینه ام و پیراهنم فشار می داد و پیراهنم خویس شد موهایش را نوازش دادم و آرام گفتم -حالا می توانم بپرسم نامتان چیست؟ گستاخانه گفت: -مگر آن حمال ها به شما نگفتند ؟ - آ نه گفتند اما یادم رفت -پس بهتر است یادتان بیاید -می خواهم شما را به زندگی عادی تان برگردانم و... میان حرفم پرید و تمسخرانه گفت: -واقعأ؟ -خب بله اگر شما بخواهید... -شما از خوب شدن من چه عایدتان می شود؟ چیزی به ذهنم نرسید بگویم اما بعد لب هایش را تر ساخت فکر کردم می خواهد چیزی بگوید اما در عین ناباوری مرا هُل داد به تخت برخورد کردم تا به خودم آمدم به سمت راهرو فرار کرد چند پرستار به دنبالش دویدند جیغ های بلندش را می شنیدم و کلمات ناهمگون که چیزی از آن ها نفهمیدم چند نفری او را گرفته بودند وقتی از کنارم گذشت روی صورتم تُف انداخت بعد از چند دقیقه به او آرامبخش زدند خودم از پزشک او اجازه خواستم تا دوباره گفتگویی با او داشته باشم هر چند پزشک این درخواست من را نمی پذیرفت و می گفت او در شرایط خوبی نیست اما بالاخره موافقت کرد ... با چسبی پهن دست و پاهایش را به تخت بسته بودند چشم هایش نیمه باز بود فکر می کنم کمی به هوش بود در همان حالت پوزخندی زد و با صدایی خفه شده گفت : باز که آمدی می خواهی بیشتر تحقیرت کنم ها ؟ می دانستم ، تصور می کردم از آن مرد هایی باشی که ... صرفه اش گرفت و نفسی عمیق کشید و دوباره شروع به حرف زدن کرد _ تو از آن مردهایی هستی که می خواهند دست بوس زن ها باشند یا بند پوتین زن ها را ببندند و همیشه لب و لوچه شان را به صورت زنان بمالند اَه حال به هم زن است تو با آن ریش و پشم و یال و ریخت ها ها ها ...کلماتی را خمارآلود زیر لب گفت و بعد چشم هایش را بست به خوابی سنگین رفت. به خانه بازگشتم چشمانم را روی هم نهادم و باز کردم دیدم صبح شده است نمی دانم چرا اما احساس می کردم خیلی کم خوابیدم ...از آسایشگاه تماس گرفتند یکی از خانم پرستارهای کم سن و سال بود که با صدای نازکی گفت : -بیمار می خواهد شما را ببیند ... دفتر دستک هایم را گوشه و کناری روی هم نهادم همه جای اتاق شلوغ بود با عجله لباسم را پوشیدم و به سمت آسایشگاه رفتم ... روی چرخ نشسته بود سیگار می‌کشید دود غلیظ سیگار فضای اتاق را پر کرده بود پنجره را نیمه باز گذاشتم ترانه ای زیر لب زمزمه می کرد و هر گاه با چشم هایی نیمه بسته نگاهم می داشت حرفش را این طور شروع کرد -شک کردم به اینکه برگردید -من که گفتم می خواهم به شما کمک کنم ... -دستتان درد می کند؟ بابت دیروز عذر می خواهم -نه من فقط نگران شما بودم ... آهسته آهسته خندید پُک آخرش را به سیگار زد این بار وقفه انداخت و مدام دودش را از دهانش خارج کرد و بعد سیگار را زیر پایش انداخت و با لجاجت فشرد این صحبت های من باعث شد کمی آرام بگیرد من این جملات را آن موقع خیلی خوب تر از این ها برای او بیان ساختم اما این جا بخشی از آن جملات را می گذارم -کسی بوسه های خیرخواهانه به دوست و یا مستمندی نمی بخشد کسی ام از سر دلسوزی ما را دوست نخواهد داشت و حتی ما علاقه ای به دوس داشته شدن از سر ترحم نخواهیم داشت انسان آزاده در زندگی رنج های زیادی را پشت سر می گذارد لیکن اگر اشتباهاتی‌‌ رخ داده باشد نیک یا زشت آن ها را مثل آینه ای تمام قد رو به روی خود می بیند همه ی ما از قلبی پاک برخورداریم پس چرا کینه ورزی کنیم؟ چرا با مکر و حیله کُت تن دیگران کنیم؟ می شنوید هیاهوی دنیا را آدمیان روز ها پی معاش خود و شب ها در خوابی عمیق فرو رفته اند همین است ، بهترین مسیر درست پیش روی شماست اما اگر دائم بخواهید سر به سرش بگذارید مثل گاوی وحشی عمل خواهد کرد ، شاختان می زند ؛ من زن های جوان بی شماری را ملاقات کرده ام زنانی خطاکار ، نفرین شده یا جن زده ، پریشان حال و حتی مردانی دائم الخمر ، خشمگین ، قاتل ... اما برای همه راه بازگشت وجود دارد هوس ها و وسوسه های شیاطین غلغله ای آتشین به جان و روحمان افکنده است به یک علت زیرا پاسبان حریم احساسات خود نیستیم و به نجوای درونی خود گوش نسپردیم هیچ ارزشی هم پس قرار نیست زندگی به ما ببخشد ... آنگاه است که بی نوا تر از همیشه بر می گردیم و عالمی از شرافت را به تاراج می دهیم...اگر رفتارمان با یک دیگر نفرت آور است ممکن است به دلایل مختلف باشد مثلأ گذشته‌ی تاریک و سیاهمان یا اطرافیان و بلاهایی که سرمان در آورده اند و یا آن افکار های پلید در جایی به سراغمان آمده باشند و اگر خوب بیاندیشیم سُکان هدایت خود را بر عهده خواهیم گرفت و همه ی دشواری ها آسان می گردد شما احتیاج به مسکن و مراقبت ندارید شما فقط نیاز به اتفاق های خوب دارید می توانید موی از این همه تقصیر پاره کنید می دانم اینجا به شما سخت می گذرد اما من مطمئنم این شما هستید که خودتان را محاصره کرده اید و در بند کشیده اید من می دانم که از این جا نجات خواهید یافت و من به آن می بالم راستی عشق برای شما مثل دارویی عجیب عمل خواهد کرد عشق باعث می شود کودک درونتان زنده بماند از او پذیرایی کنید... آن روز این حرف ها و بخشی از آن را برای دختر بیان کردم از آن به بعد مرتب می دیدمش و با هم قهوه می خوردیم و حرف می زدیم و او هیچ گاه برای ملاقات با من درنگ نمی کرد او بعد ها حالش بهتر و از آسایشگاه روانی ترخیص شد اما دیگر هیچ وقت ندیدمش.</description>
                <category>hamed-rahmani</category>
                <author>hamed-rahmani</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 00:40:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>