<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Aida G</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_42770279</link>
        <description>برای بقا در صنعت کار میکنم ,ولی برای روحم مینویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 03:54:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1250079/avatar/fjuC4X.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Aida G</title>
            <link>https://virgool.io/@m_42770279</link>
        </image>

                    <item>
                <title>میانِ فهم و نفهمیدن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%81%D9%87%D9%85-%D9%88-%D9%86%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%86-ih7rt0aj6cds</link>
                <description>وقتی به عمق همه‌چیز نگاه می‌کنم، می‌بینم در عین بی‌مفهومی، پر از مفهوم است؛ در عین سطحی بودن، بسیار عمیق است. و من دیگر از این سردرگمی خسته شده‌ام.می‌ترسم، می‌حراسم، و گیج شده‌ام. نمی‌دانم چطور باید بفهمم. همه‌چیز برایم عجیب شده؛ پر از علامت سؤال، خسته‌کننده، جذاب، و در عین حال فرساینده.انگار در یک چرخه افتاده‌ام؛ چرخه‌ای از فهمیدن و نفهمیدن، نزدیک شدن و دور شدن، دیدن و ناتوانی در درک کردن.می‌دانی چه می‌گویم؟</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2026 15:24:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در حاشیه‌ی یک فراموشی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-sznf4dkogdi4</link>
                <description>امروز کمی آرامم؛ در ظاهر شاید حتی بی‌حس شده‌ام.احساس می‌کنم مسکن خورده‌ام، اما نمی‌دانم چرا فکر می‌کنم نباید این‌طور باشم، با این حال هستم.از تاریخِ این دوره چگونه یاد خواهد شد؟آیا این‌که کسی در آینده دلش برای ما بسوزد، دردی از ما دوا می‌کند؟آیا این دوره هم مثل همه دوره‌ها به دست فراموشی سپرده می‌شود؟در این دوره دنبال عدالت می‌گردم، اما چیزی پیدا نمی‌کنم.انگار تمام خوبی‌ها قهر کرده‌اند و ما را تنها گذاشته‌اند، وسطِ تمام بدی‌ها، تا خودمان را نجات دهیم، یا بمیریم، یا شبیه آن‌ها شویم.اما اگر نجات پیدا کنیم، چه فایده‌ای دارد؟اگر بمیریم، چه؟من نمی‌توانم بفهمم، اما سعی می‌کنم تمام این بازی‌ها را درک کنم.اگر واقعاً ما بازیکن‌های یک داستان باشیم، که به قلم کسی آفریده شده‌ایم، و جایی از داستان گم شویم و نویسنده به شخصیت‌های دیگر بپردازد، آن‌وقت ما چه می‌شویم؟ما چه بودیم؟ ما چه شدیم؟</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jun 2026 11:58:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکرار در مه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%87-jof7xnqtdlhg</link>
                <description>مدتی است حالم خوب نیست.نه از آن حال بدهایی که دلیل مشخصی دارند و می‌توان برایشان نامی پیدا کرد. نه غمی که بتوان آن را به یک اتفاق، یک آدم یا یک خاطره نسبت داد. چیزی عمیق‌تر در من جریان دارد؛ چیزی شبیه خستگیِ روح از تماشای جهان.احساس می‌کنم تمام دنیا یک بازی بزرگ است؛ بازی‌ای که در ظاهر آن‌قدر ساده است که همه گمان می‌کنند قواعدش را می‌دانند، اما هرچه بیشتر در آن زندگی می‌کنم، پیچیدگی‌اش بیشتر خودش را نشان می‌دهد. گاهی فکر می‌کنم زندگی چیزی جز چند قانون ساده نیست؛ به دنیا می‌آییم، دوست می‌داریم، می‌جنگیم، از دست می‌دهیم و می‌میریم. اما همین سادگی، چنان عمیق و بی‌رحم است که فهمیدنش از هر معمایی دشوارتر می‌شود.این روزها هرچه بیشتر به آدم‌ها نگاه می‌کنم، بیشتر احساس غربت می‌کنم. همه در حال دویدن‌اند؛ برای پول، موفقیت، امنیت، عشق، رؤیاها یا حتی فرار از ترس‌هایشان. اما در پایان، انگار همه به یک نقطه می‌رسیم؛ نقطه‌ای که در آن می‌فهمیم بسیاری از چیزهایی که برایشان جنگیده‌ایم، آن‌قدرها هم که تصور می‌کردیم پایدار نبوده‌اند.نمی‌دانم چرا، اما احساس می‌کنم در این بازی بسیار نابلدم. سال‌ها فکر می‌کردم اگر بیشتر بخوانم، بیشتر یاد بگیرم، بیشتر تجربه کنم، جهان را بهتر خواهم فهمید. اما حالا نتیجه برعکس شده است. هر کتابی که خواندم، هر داستانی که ترجمه کردم و هر تجربه‌ای که از سر گذراندم، به‌جای پاسخ، سؤال‌های بیشتری در من کاشت.گاهی حس می‌کنم قوانین این بازی را بلدم. می‌توانم حدس بزنم آدم‌ها چرا دروغ می‌گویند، چرا خیانت می‌کنند، چرا عاشق می‌شوند، چرا می‌ترسند و چرا رنج می‌کشند. اما درست در همان لحظه، متوجه می‌شوم که هیچ‌چیز نمی‌دانم. انگار تمام دانسته‌هایم تنها قطره‌ای است در برابر اقیانوسی که انتهایی ندارد.شاید دردناک‌ترین بخش ماجرا همین باشد؛ اینکه هرچه آگاه‌تر می‌شوی، کمتر می‌توانی با قطعیت حرف بزنی. جهان از دور منظم و قابل فهم به نظر می‌رسد، اما وقتی نزدیک می‌شوی، همه‌چیز در مه فرو می‌رود.زمان می‌گذرد، تاریخ ورق می‌خورد و نسل‌ها یکی پس از دیگری می‌آیند و می‌روند؛ اما بازی، همان بازی است. تنها چهره‌ها عوض می‌شوند. همان آرزوها، همان ترس‌ها، همان جنگ‌ها، همان عشق‌ها و همان رنج‌ها، در لباسی تازه بازمی‌گردند. گویی تاریخ، بیش از آن‌که پیش برود، خود را تکرار می‌کند و انسان، با وجود تمام دانسته‌هایش، همچنان در حال زندگی کردنِ داستانی است که هزاران بار پیش از او روایت شده است.و من این روزها در همان مه ایستاده‌ام؛ نه آن‌قدر گم شده‌ام که راه را نبینم، نه آن‌قدر مطمئنم که بتوانم قدم بعدی را با یقین بردارم. فقط ایستاده‌ام و به این فکر می‌کنم که شاید بخش بزرگی از زندگی، نه در فهمیدن، بلکه در تحمل کردنِ نفهمیدن نهفته باشد.</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2026 15:42:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی چشم‌ها دیگر مانند گذشته نمی‌بینند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%86%D8%AF-euni1mvdlbsw</link>
                <description>امروز حال بدی ندارم. کمی پرانرژی‌ام، اما در عین حال، اندکی ناامید. این روزها پر از تضادم.من همیشه آدمی پر از امید، انرژی و خنده بودم. نمی‌دانم چه بر سرم آمده است. تغییرات چشمگیری در خلق‌وخویم احساس می‌کنم؛ کم‌حرف شده‌ام، گوشه‌گیر شده‌ام، غمگینم و مدام غصه می‌خورم.عجیب‌تر آن‌که دیگر فقط غصه‌ی خودم را نمی‌خورم؛ غصه‌ی مردم را می‌خورم، غصه‌ی هم‌نسل‌هایم را، و حتی غصه‌ی نسل‌هایی را که هنوز نیامده‌اند. انگار غمی بزرگ در دلم خانه کرده است.هر گوشه‌ی شهر را که نگاه می‌کنم، چیزی در دلم فرو می‌ریزد. چهره‌ها، خیابان‌ها، ساختمان‌ها و سکوت‌های میان آدم‌ها، همه برایم باری از اندوه را حمل می‌کنند. گویی جهان همان جهان سابق است، اما چشم‌های من دیگر مانند گذشته نمی‌بینند.نمی‌دانم این غم از کجا آمده است؛ تنها می‌دانم که آرام و بی‌صدا در من ریشه دوانده و حالا هر جا می‌روم، سایه‌اش را با خود حمل می‌کنم.</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 15:40:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلبری های اسمان و تصپیر برداری های من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D9%87%D9%88%DB%8C%DB%8C-auogky7fq32s</link>
                <description>عکسهایی یهویی  از طبیعت اسمان وقتی توی مسیر رفت و امد به شرکت هستم اسمان دلبری میکنه منم از ذلبریاش عکس میگیرم تا به یادگار بمونه برام شایدعکسهایی یهویی  از طبیعت اسمان وقتی توی مسیر رفت و امد به شرکت هستم اسمان دلبری میکنه منم از ذلبریاش عکس میگیرم تا به یادگار بمونه برام شاید</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 16:59:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما که بلد نبودیم راحت زندگی کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%84%D8%AF-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-lp4vwfbdiuvu</link>
                <description>دیشب خیلی عصبی بودم. از آن شب‌هایی که انگار هیچ‌چیز سر جای خودش نیست و ذهن مدام از فکری به فکر دیگر می‌پرد. من اصولاً عادت ندارم از مشکلاتم با کسی حرف بزنم؛ همیشه فکر کرده‌ام هر کسی بار خودش را دارد و دلیلی ندارد بار من را هم به دوش بکشد. شاید همین عادت باعث شده گاهی این‌قدر آشفته شوم. حتی اگر نوشته‌هایم را بخوانم، خودم هم می‌فهمم چقدر پراکنده‌اند؛ موضوع‌ها مدام عوض می‌شوند، چون ذهنم هم آرام نمی‌گیرد و هر لحظه درگیر فکر تازه‌ای می‌شود.گاهی با خودم می‌پرسم چرا باید زندگی در این دنیا تا این اندازه سخت به نظر برسد؟ چرا حتی وقتی اتفاق بدی نیفتاده، باز هم بلد نیستیم آسوده باشیم؟ انگار از همان اول یاد گرفته‌ایم همیشه کمی غمگین، کمی نگران و کمی دلخور زندگی کنیم؛ طوری که انگار سال‌هاست در یک عزاداری طولانی مانده‌ایم.از بچگی خیلی چیزها را اشتباه یاد گرفته‌ایم. یاد گرفته‌ایم کینه‌ها را نگه داریم، نبخشیم، و وقتی از کسی عصبانی می‌شویم زیر لب برایش آرزوی مرگ کنیم. انگار نفرین کردن و دل‌چرکین بودن بخشی از زبان روزمره‌مان شده است. کمتر کسی به ما یاد داد که رها کردن کینه هم یک جور نفس کشیدن است، که بخشیدن می‌تواند دل را سبک‌تر کند.به جایش، ترس را خوب یاد گرفتیم؛ ترس از آینده، ترس از فردا، ترس از تمام شدن چیزهایی که برای زندگی لازم داریم. حتی گاهی ترس از تمام شدن آب، از کم شدن نعمت‌ها، از روزهایی که شاید سخت‌تر از امروز باشند. این ترس‌ها آرام‌آرام در ذهنمان خانه کردند و بزرگ شدند.کنار آن‌ها، کینه‌ها هم جا گرفتند. کینه‌هایی کوچک که کم‌کم بزرگ شدند و جایی در دل باز کردند. آن‌قدر که گاهی احساس می‌کنم دهانمان پر شده از ترس و دل‌هایمان پر شده از کینه. انگار سال‌ها تمرین کرده‌ایم چگونه دلگیر بمانیم، چگونه از هم فاصله بگیریم، و چگونه سخت زندگی کنیم.اما گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید زندگی قرار نبوده این‌قدر سنگین باشد. شاید اگر کمی از این ترس‌ها را زمین بگذاریم و کمی از این کینه‌ها را رها کنیم، جایی در دل‌مان برای آرامش هم باز شود. شاید آن وقت یاد بگیریم که زندگی فقط جنگیدن با ترس‌ها نیست؛ گاهی هم باید اجازه بدهیم کمی آرام‌تر، کمی مهربان‌تر از کنارمان عبور کند.</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 13:10:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تورِ سفیدِ آسمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%90-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF%D9%90-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-ljzz29xkezky</link>
                <description>آسمان آن روز عجیب قشنگ بود. ابرها مثل تور نازکی روی خورشید کشیده شده بودند؛ لطیف و سبک، یک‌دست و کمی پف‌کرده. انگار کسی با حوصله، پرده‌ای ظریف از نور و بخار جلوی خورشید آویخته باشد. خورشید پشت آن تور نازک آرام گرفته بود، درست شبیه عروسی که لباس سفید و پرچینش را پوشیده و پشت حجابی لطیف ایستاده باشد.نور خورشید دیگر تیز و سوزان نبود؛ نرم و ملایم روی زمین می‌ریخت، مثل دستی که آرام روی شانه‌ات می‌نشیند. همه‌چیز در روشنایی سفیدی غرق شده بود؛ نوری که نه چشم را می‌زد و نه دل را خسته می‌کرد. انگار آسمان تصمیم گرفته بود برای چند لحظه هم که شده، دنیا را آرام‌تر نشان بدهد.ابرها بی‌صدا حرکت می‌کردند و گاهی لایه‌هایشان کمی کنار می‌رفت و بعد دوباره روی هم می‌نشستند. خورشید پشت آن‌ها بازی می‌کرد؛ گاهی روشن‌تر می‌شد و گاهی در میان سفیدی ابرها محوتر. اما هر بار که از پشت آن تورهای ابری سرک می‌کشید، نورش مهربان‌تر از قبل به زمین می‌رسید.نمی‌دانم چرا، اما حس می‌کردم خود خورشید هم از این لباسی که آسمان برایش دوخته بود خوشحال است؛ لباسی از ابرهای سفید، سبک و نرم، که با هر نسیم آرامی تکان می‌خورد و نورش را زیباتر از همیشه نشان می‌داد.:::</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 08:50:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سادگی ضعف این روزهای دنیاست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B6%D8%B9%D9%81-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-jj09vnctkeqx</link>
                <description>.از تمام ضربه‌هایی که خوردمو تمام حرص‌هایی که در خودم ریختم، فقط چون بلد نبودم مثل بقیه باشم.همه یاد گرفته‌اند چطور حرف بزنند،چطور نقش بازی کنند،چطور آدم‌ها را نگه دارندو هم‌زمان نابودشان کنند.همه بلدند.جز من.من هنوز هر چیزی را همان‌طور که هست می‌گویم،همان‌طور که حس می‌کنم.و دقیقاً همین،بیشتر از هر چیزی دارد به من آسیب می‌زند.دنیا عجیب شده؛آدم‌ها پیچیده شده‌اند،احساس‌ها حسابگر شده‌اند،و من هر روز بیشتر می‌فهممسادگی توی این دنیانوعی ضعف حساب می‌شود.</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 20:40:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدمها زخم های همیشگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D8%A2%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%A7-%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C-q20w8chffxc8</link>
                <description>عجیب است، آدم‌ها هیچ شناختی از یکدیگر ندارند، اما برای هم نسخه می‌پیچند، آن‌هم از نوع دلخواه خودشان. قوانینی غیراخلاقی را تحت عنوان اخلاق به هم دیکته می‌کنند. مثلاً می‌گویند: “محبت نکن، چون دیگران جنبه‌اش را ندارند.” این در حالی است که خودشان از درون، ظرفیت پذیرش محبت یا حتی احترام را ندارند. این نسخه‌ها را تمام آدم‌هایی که سرشار از کمبودند، برای همه می‌پیچند؛ نسخه‌هایی که بیشتر از آنکه راهگشا باشد، دست‌وپاگیر است.من از تمام آدم‌های اطرافم، تنها به کتاب پناه می‌برم. دنیایی که در آن نه آزار و اذیتی هست، نه زخم‌زبان و زخم رفتاری. گویی آدم‌ها اینجا فقط برای زخم‌زدن خلق شده‌اند.نمی‌دانم، شاید من هم یکی از همین آدم‌ها باشم؛ شاید ناخواسته زخمی برای دیگران. اما چیزی که یقین دارم، این است که از آدم‌ها بیزار شده‌ام. از تمام رفتارها، از تمام آنچه در این زمانه می‌بینم. دلم می‌خواهد فریاد بزنم و بگویم: “خودتان باشید! کافی است خوب باشید، آرام باشید، مهربان باشید! چرا این‌قدر حسادت و خشم و کینه چشمانتان را پر کرده است؟”</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 17:01:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلاش برای بقا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%82%D8%A7-fujaguxjponf</link>
                <description>بالاخره مجوز چاپ کتابمو گرفتم و دارم تمام تلاشمو میکنم که به م‌فقیتهای بیشتر برسم اما گاهی جبر جغرافیایی تمام انگیزه و ذوق و استعدادتو نابود میکنه و تو فقط مجبوری برای بقا تلاش کنی و هیچ جایی برای لستعداد و رشد و تکامل شخصیتت نداری پ این غم انگیزترین داستان زنده بودنه…..</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 23:12:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقاشی طبیعت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-pi9jo5uoux8i</link>
                <description>صبح………..نقاشی خدا طبیعت پنهان شده در دل شهر در دل غم اندوه عزا دلتنگی دوری بی عدالتی نابرابری بی عدالتی بی عدالتی خستگی ناامیدی اینده ای محو و مبهم غم غم و غم وغمم……طلوع خورشید…………..شروع زندگی…………….شروع روز…………………شانس دوباره………………زندگی زندگی.</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 20:22:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب‌آلودگی زیرِ فشارِ ظلم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D9%81%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%B8%D9%84%D9%85-zeyvzjkaghok</link>
                <description>ناامیدم، اما تهِ دلم امیدوارم.نمی‌دانم؛ سرحالم، اما بی‌انرژی‌ام، پرانرژی‌ام، غمگینم و شاد.می‌فهمی حال مرا؟انگار همه‌چیز هم‌زمان در من اتفاق می‌افتد؛ تضادی آرام، شلوغیِ خاموشی که نمی‌توانم برایش اسمی پیدا کنم.میان چند قطب از درونم گیر کرده‌ام؛ کشیده می‌شوم، بی‌آن‌که بدانم به کدام سو.احساس خواب‌آلودگی دارم، نه از خستگی، بلکه از فشار ظلم؛ فشاری که روی ذهن می‌نشیند و آدم را کند می‌کند، مثل مهی که آرام‌آرام روی فکر می‌خزد........</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 09:04:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندوهِ پیش از عدالت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%87%D9%90-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA-vnp5zptpu9tw</link>
                <description>نمی‌توانم بفهمم چرا ظلم همیشه اول پیروز می‌شود. کلی مظلوم از بین می‌روند تا بعد، نور پیروز شود.الان غمی در دلم هست که نمی‌توانم توضیحش بدهم؛ اما شرمسارم، شرمنده‌ام، خجالت‌زده‌ام.کلی سؤال در ذهنم هست: واقعاً بعد از بین رفتن مظلوم، چه دردی دوا می‌شود؟ زجر کشیدنِ ظالم چه چیزی را جبران می‌کند؟کاش از اول، ظالمی نباشد که مظلومی از بین برود، دل‌ها خون شود.ظالم باید از بین برود، اما در نهایت، تهِ دلِ ما، غمِ از دست دادنِ گل‌هایمان، نازنین‌هایمان، دوا نمی‌شود. این غم تا آخرین لحظه‌ی زندگی با من هست.فقط امیدوارم دیگر ظالمی از بین برود، پیش از آن‌که مظلوم دیگری از بین برود.</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 09:09:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در لوپ بی‌پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D8%AF%D8%B1-%D9%84%D9%88%D9%BE-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-xowsjchlj8bm</link>
                <description>دارم روی کتابم کار می‌کنم؛ داستان‌هایی که ترجمه کرده‌ام، حالا کم‌کم آماده می‌شوند تا به جهان عرضه گردند، اما ذهنم مدام درگیر چیزی است که نمی‌توانم نامش را بگذارم؛ با این همه کتاب و داستان که خوانده‌ام، با این همه تجربه‌های زندگی، درمی‌یابم که ما، انسان‌ها، در لوپی بی‌پایان گرفتار آمده‌ایم، و هرچه جلوتر می‌روم، این لوپ، نه تنها تکرار می‌شود، بلکه با ظاهری متفاوت، با ظاهری فریبنده، با همان رنج‌ها و هوس‌ها، دوباره بر سر ما فرود می‌آید، و هیچ‌کس، هیچ‌گاه، نتوانسته راه‌حلی برای آن پیدا کند، و شاید اصلاً راه‌حلی وجود نداشته باشد، شاید ما محکومیم به تکرار، و من، حتی خودم، تنها به دنبال راهی هستم، تنها به دنبال آرامشی که هرگز نخواهم یافت.ما هرگز چیزی را همان‌گونه که هست، نپذیرفته‌ایم؛ همیشه در صدد تغییرش، حلش، کنترلش بوده‌ایم، و اگر چیزی مطابق میل‌مان نباشد، فوراً آن را مشکل می‌نامیم؛ و شاید مسئله همین باشد: ناتوانی در پذیرش، ترسی عمیق که ما را از مواجهه با حقیقت بازمی‌دارد، ترسی که گاهی حتی خودمان از آن بی‌خبریم.هرچه جلوتر می‌روم، این جهان برایم مبهم‌تر، گسترده‌تر و تهی‌تر می‌شود؛ مفهوم‌ها، داستان‌ها، زندگی، نمادها، آیین‌ها، و حتی خودِ وقایع، در بی‌پایانی شناور می‌شوند، و من، بی‌آنکه بدانم، در میان این بی‌پایانی معلق مانده‌ام، و تنها چیزی که با خود دارم، سؤال‌هایی است که هیچ پاسخ قطعی‌ای ندارند، و شاید هیچ پاسخ قطعی‌ای وجود نداشته باشد.و در این میان، هرچقدر تلاش می‌کنم بفهمم، همه‌چیز، همه‌چیز، همچون مه غلیظی است که دور و برم را پوشانده، و من تنها، سرگردان، در این مه، دنبال چیزی می‌گردم که هرگز نخواهم یافت، و شاید، شاید خودِ جستجوست که معنای زندگی را شکل می‌دهد؛ نه پاسخ، نه راه حل، نه آرامش، بلکه خودِ این بی‌پایان پرسش، و این تکرار بی‌پایان، که ما را می‌سازد و می‌شکند، همزمان.</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 09:46:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غمِ بی‌پاسخ»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D8%BA%D9%85%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-zhadtl0otjri</link>
                <description>امروز خیلی دلم گرفته.احساس می‌کنم توانِ این همه غمی را که بر سرمان آمده ندارم.نمی‌توانم بی‌خیال باشم، اما از درون، ذره‌ذره در حال آب شدنم.مگر می‌شود این همه ظلم و ناعدالتی وجود داشته باشدو آخرش هیچ اتفاقی نیفتد؟هیچ پاسخ، هیچ جبرانی، هیچ «بعدش»ی؟اگر قرار است همه‌چیز همین‌طور رها شود،پس تمام آن وعده‌ها چه بود؟تمام آن امیدها، معناها، صبرها…نکند همه‌چیز دروغ بوده است؟</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 09:25:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمستان بهاری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%DB%8C-rxboqqsdp3oo</link>
                <description>آسمان بارانی‌ست، اما هوا هیچ شباهتی به زمستان ندارد.باران، نم‌نم و آرام است؛ کاملاً بهاری. بوی بهار می‌دهد، نه زمستان.و این عجیب است، چون دقیقاً وسط زمستان ایستاده‌ایم؛بی‌هیچ خبری از برف،بی‌هیچ نشانی از سوز و سرما.هوا زیباست،اما چون در جای خودش نیست، غم‌انگیز به نظر می‌رسد.هیچ زیبایی‌ای خارج از زمان خودش، واقعاً زیبا نیست.چون معمولاً نشانه‌ی خوبی پشتش نیست.آدم وقتی در عمق زندگی غرق می‌شود،همه‌چیز را عمیق‌تر می‌بیند؛عجیب‌تر، شگفت‌انگیزترو در عین حال، غم‌انگیزتراز آن‌چیزی که در نگاهِ اول به نظر می‌رسد.</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 11:23:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی بودن سنگین است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-w3nt0k3e4duu</link>
                <description>شده تا حالا از این‌که نفس می‌کشی خجالت بکشی؟از این‌که زنده‌ای، بی‌دلیل احساس شرمندگی کنی؟انگار حضورت اضافی‌ست؛انگار بودنِ تو چیزی به جهان اضافه نمی‌کند.شده حس پوچی تمام وجودت را بگیرد،نه بدانی برای چه زنده‌ایو نه بتوانی حتی از خودت بپرسی «فایده‌ی این زنده بودن چیست؟»احساس بی‌ارزشی،بی‌خاصیت بودن،و این فکرِ سمج که شاید اگر نباشی، هیچ‌چیز عوض نشود.سخت‌ترش آن‌جاست که کسی متوجه این حال نمی‌شود.همه سرگرم شادی‌های سطحی و زودگذرند؛خنده‌هایی که سریع می‌آیند و سریع می‌روند.و وقتی تو این جنس از شادی را نمی‌پسندی،با تعجب نگاهت می‌کنند؛انگار ایراد از توست که نمی‌توانی خودت را به خوشی‌های ساده بسپاری.اما حقیقت این استبعضی آدم‌ها عمیق‌تر از آن‌اند که با چیزهای کم‌عمق آرام بگیرند.و این عمیق بودن،گاهی بهای سنگینی دارد.</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 10:24:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه ای از یک کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-ywxtgulye0eh</link>
                <description>کتاب «چه باید کرد؟» حاصل مواجهه‌ی مستقیم تولستوی با فقر عریان و رنج انسان‌هاست. او پس از مشاهده‌ی زندگی فقیران، به‌ویژه در شهرهای روسیه، با پرسشی اخلاقی و بنیادین روبه‌رو می‌شود:چرا با وجود میل انسان‌ها به نیکی، این‌همه فقر، رنج و نابرابری وجود دارد؟تولستوی در آغاز کتاب اعتراف می‌کند که تلاش‌های رایج برای کمک به فقرا—از صدقه‌دادن گرفته تا فعالیت‌های خیریه—نه‌تنها مسئله را حل نمی‌کند، بلکه گاه به نوعی فریب وجدان تبدیل می‌شود. او می‌بیند که انسان‌های مرفه با حفظ سبک زندگی خود، تنها با بخش کوچکی از ثروتشان احساس انجام وظیفه می‌کنند، بی‌آنکه ریشه‌ی نابرابری را لمس کنند.به‌زعم تولستوی، مشکل اصلی فقر، «کمبود کمک» نیست؛مشکل، شیوه‌ی زندگی کسانی است که کمک می‌کنند.او به این نتیجه می‌رسد که زندگی طبقات مرفه، با مصرف‌گرایی، آسایش افراطی و فاصله‌گرفتن از کار واقعی، به‌طور مستقیم بر رنج دیگران بنا شده است. بنابراین، کمک‌کردن از موضع بالا، بدون تغییر در سبک زندگی، نه اخلاقی است و نه مؤثر.پاسخ تولستوی به پرسش «چه باید کرد؟» ساده اما رادیکال است:انسان باید مسئولیت فردی بپذیرد.باید ساده زندگی کند، کار بدنی انجام دهد، کمتر مصرف کند و از ساختارهایی که موجب استثمار دیگران می‌شود فاصله بگیرد.به باور او، هیچ اصلاح اجتماعی‌ای بدون اصلاح اخلاقی فرد امکان‌پذیر نیست.تولستوی در این کتاب هرگونه امید به نجات از طریق دولت، سیاست یا نهادهای رسمی را رد می‌کند. او معتقد است تغییر واقعی تنها از درون انسان آغاز می‌شود؛ از جایی که فرد حاضر می‌شود از امتیازات ناعادلانه‌ی خود دست بکشد.«چه باید کرد؟» کتابی درباره‌ی موعظه نیست، بلکه دعوتی است به صداقت با خویشتن. تولستوی خواننده را وادار می‌کند از خود بپرسد:آیا حاضرم برای اخلاقی زیستن، بهایش را در زندگی خود بپردازم؟این کتاب نه وعده‌ی آرامش می‌دهد و نه پاسخ‌های آسان؛بلکه آینه‌ای است که انسان را ناچار می‌کند به تناقض‌های درونی خود نگاه کند.</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 08:54:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این خستگی اسمش تمام‌شدن است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B4-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-k5sijetkqran</link>
                <description>تنهایی همیشه ساکت نیست.گاهی آن‌قدر سر و صدا می‌کندکه می‌فهمی هیچ‌کس برایتآن آدمی نیست که تو برایش خودت را له کردی.نزدیک‌ها خطرناک‌ترند؛چون بلدندبا توقع‌هایشانآدم را زنده‌زنده خالی کنند.تو درد داری،آن‌ها برنامه.تو فرو می‌ریزی،آن‌ها انتظار دارند محکم بمانی.بعضی چیزها را نمی‌شود توضیح داد؛نه چون سخت‌اند،چون شنونده‌اش وجود ندارد.و حقیقت؟من خسته‌ام.از آدم‌هایی کهفهمیدن را بلد نبودندولی ماندن را حق خودشان می‌دانستند.این خستگیبا خواب نمی‌رود،با زمان هم نه.این خستگیاسمش تمام‌شدن ا</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 20:58:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمستانی که فکر می‌کند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-hmy1lggzxujr</link>
                <description>بیرون، برف بی‌وقفه می‌باردو جهان در سکوتی سفید فرو رفته است.اینجا اما، کنار پنجره‌ای بخارگرفته،کتاب‌ها نفس می‌کشندو کلمات آرام‌آرام از میان خطوط سر برمی‌آورند.زمستان فقط فصل سرما نیست؛فصل مکث است،فصل خیره‌شدن به جزئیات کوچک،به فنجانی که بخار می‌کند،به نوری که روی کاغذ می‌افتد،به فکری که هنوز جرأت نوشتن ندارد.گاهی نوشتن یعنیفقط نشستنو اجازه‌دادن به جهانکه از پنجره وارد شود.</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 09:13:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>