<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Aida G</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_42770279</link>
        <description>برای بقا در صنعت کار میکنم ,ولی برای روحم مینویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:49:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1250079/avatar/eZIVW3.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Aida G</title>
            <link>https://virgool.io/@m_42770279</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نقاشی طبیعت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-pi9jo5uoux8i</link>
                <description>صبح………..نقاشی خدا طبیعت پنهان شده در دل شهر در دل غم اندوه عزا دلتنگی دوری بی عدالتی نابرابری بی عدالتی بی عدالتی خستگی ناامیدی اینده ای محو و مبهم غم غم و غم وغمم……طلوع خورشید…………..شروع زندگی…………….شروع روز…………………شانس دوباره………………زندگی زندگی.</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 20:22:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب‌آلودگی زیرِ فشارِ ظلم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D9%81%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%B8%D9%84%D9%85-zeyvzjkaghok</link>
                <description>ناامیدم، اما تهِ دلم امیدوارم.نمی‌دانم؛ سرحالم، اما بی‌انرژی‌ام، پرانرژی‌ام، غمگینم و شاد.می‌فهمی حال مرا؟انگار همه‌چیز هم‌زمان در من اتفاق می‌افتد؛ تضادی آرام، شلوغیِ خاموشی که نمی‌توانم برایش اسمی پیدا کنم.میان چند قطب از درونم گیر کرده‌ام؛ کشیده می‌شوم، بی‌آن‌که بدانم به کدام سو.احساس خواب‌آلودگی دارم، نه از خستگی، بلکه از فشار ظلم؛ فشاری که روی ذهن می‌نشیند و آدم را کند می‌کند، مثل مهی که آرام‌آرام روی فکر می‌خزد........</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 09:04:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندوهِ پیش از عدالت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%87%D9%90-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA-vnp5zptpu9tw</link>
                <description>نمی‌توانم بفهمم چرا ظلم همیشه اول پیروز می‌شود. کلی مظلوم از بین می‌روند تا بعد، نور پیروز شود.الان غمی در دلم هست که نمی‌توانم توضیحش بدهم؛ اما شرمسارم، شرمنده‌ام، خجالت‌زده‌ام.کلی سؤال در ذهنم هست: واقعاً بعد از بین رفتن مظلوم، چه دردی دوا می‌شود؟ زجر کشیدنِ ظالم چه چیزی را جبران می‌کند؟کاش از اول، ظالمی نباشد که مظلومی از بین برود، دل‌ها خون شود.ظالم باید از بین برود، اما در نهایت، تهِ دلِ ما، غمِ از دست دادنِ گل‌هایمان، نازنین‌هایمان، دوا نمی‌شود. این غم تا آخرین لحظه‌ی زندگی با من هست.فقط امیدوارم دیگر ظالمی از بین برود، پیش از آن‌که مظلوم دیگری از بین برود.</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 09:09:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در لوپ بی‌پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D8%AF%D8%B1-%D9%84%D9%88%D9%BE-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-xowsjchlj8bm</link>
                <description>دارم روی کتابم کار می‌کنم؛ داستان‌هایی که ترجمه کرده‌ام، حالا کم‌کم آماده می‌شوند تا به جهان عرضه گردند، اما ذهنم مدام درگیر چیزی است که نمی‌توانم نامش را بگذارم؛ با این همه کتاب و داستان که خوانده‌ام، با این همه تجربه‌های زندگی، درمی‌یابم که ما، انسان‌ها، در لوپی بی‌پایان گرفتار آمده‌ایم، و هرچه جلوتر می‌روم، این لوپ، نه تنها تکرار می‌شود، بلکه با ظاهری متفاوت، با ظاهری فریبنده، با همان رنج‌ها و هوس‌ها، دوباره بر سر ما فرود می‌آید، و هیچ‌کس، هیچ‌گاه، نتوانسته راه‌حلی برای آن پیدا کند، و شاید اصلاً راه‌حلی وجود نداشته باشد، شاید ما محکومیم به تکرار، و من، حتی خودم، تنها به دنبال راهی هستم، تنها به دنبال آرامشی که هرگز نخواهم یافت.ما هرگز چیزی را همان‌گونه که هست، نپذیرفته‌ایم؛ همیشه در صدد تغییرش، حلش، کنترلش بوده‌ایم، و اگر چیزی مطابق میل‌مان نباشد، فوراً آن را مشکل می‌نامیم؛ و شاید مسئله همین باشد: ناتوانی در پذیرش، ترسی عمیق که ما را از مواجهه با حقیقت بازمی‌دارد، ترسی که گاهی حتی خودمان از آن بی‌خبریم.هرچه جلوتر می‌روم، این جهان برایم مبهم‌تر، گسترده‌تر و تهی‌تر می‌شود؛ مفهوم‌ها، داستان‌ها، زندگی، نمادها، آیین‌ها، و حتی خودِ وقایع، در بی‌پایانی شناور می‌شوند، و من، بی‌آنکه بدانم، در میان این بی‌پایانی معلق مانده‌ام، و تنها چیزی که با خود دارم، سؤال‌هایی است که هیچ پاسخ قطعی‌ای ندارند، و شاید هیچ پاسخ قطعی‌ای وجود نداشته باشد.و در این میان، هرچقدر تلاش می‌کنم بفهمم، همه‌چیز، همه‌چیز، همچون مه غلیظی است که دور و برم را پوشانده، و من تنها، سرگردان، در این مه، دنبال چیزی می‌گردم که هرگز نخواهم یافت، و شاید، شاید خودِ جستجوست که معنای زندگی را شکل می‌دهد؛ نه پاسخ، نه راه حل، نه آرامش، بلکه خودِ این بی‌پایان پرسش، و این تکرار بی‌پایان، که ما را می‌سازد و می‌شکند، همزمان.</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 09:46:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غمِ بی‌پاسخ»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D8%BA%D9%85%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-zhadtl0otjri</link>
                <description>امروز خیلی دلم گرفته.احساس می‌کنم توانِ این همه غمی را که بر سرمان آمده ندارم.نمی‌توانم بی‌خیال باشم، اما از درون، ذره‌ذره در حال آب شدنم.مگر می‌شود این همه ظلم و ناعدالتی وجود داشته باشدو آخرش هیچ اتفاقی نیفتد؟هیچ پاسخ، هیچ جبرانی، هیچ «بعدش»ی؟اگر قرار است همه‌چیز همین‌طور رها شود،پس تمام آن وعده‌ها چه بود؟تمام آن امیدها، معناها، صبرها…نکند همه‌چیز دروغ بوده است؟</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 09:25:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمستان بهاری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%DB%8C-rxboqqsdp3oo</link>
                <description>آسمان بارانی‌ست، اما هوا هیچ شباهتی به زمستان ندارد.باران، نم‌نم و آرام است؛ کاملاً بهاری. بوی بهار می‌دهد، نه زمستان.و این عجیب است، چون دقیقاً وسط زمستان ایستاده‌ایم؛بی‌هیچ خبری از برف،بی‌هیچ نشانی از سوز و سرما.هوا زیباست،اما چون در جای خودش نیست، غم‌انگیز به نظر می‌رسد.هیچ زیبایی‌ای خارج از زمان خودش، واقعاً زیبا نیست.چون معمولاً نشانه‌ی خوبی پشتش نیست.آدم وقتی در عمق زندگی غرق می‌شود،همه‌چیز را عمیق‌تر می‌بیند؛عجیب‌تر، شگفت‌انگیزترو در عین حال، غم‌انگیزتراز آن‌چیزی که در نگاهِ اول به نظر می‌رسد.</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 11:23:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی بودن سنگین است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-w3nt0k3e4duu</link>
                <description>شده تا حالا از این‌که نفس می‌کشی خجالت بکشی؟از این‌که زنده‌ای، بی‌دلیل احساس شرمندگی کنی؟انگار حضورت اضافی‌ست؛انگار بودنِ تو چیزی به جهان اضافه نمی‌کند.شده حس پوچی تمام وجودت را بگیرد،نه بدانی برای چه زنده‌ایو نه بتوانی حتی از خودت بپرسی «فایده‌ی این زنده بودن چیست؟»احساس بی‌ارزشی،بی‌خاصیت بودن،و این فکرِ سمج که شاید اگر نباشی، هیچ‌چیز عوض نشود.سخت‌ترش آن‌جاست که کسی متوجه این حال نمی‌شود.همه سرگرم شادی‌های سطحی و زودگذرند؛خنده‌هایی که سریع می‌آیند و سریع می‌روند.و وقتی تو این جنس از شادی را نمی‌پسندی،با تعجب نگاهت می‌کنند؛انگار ایراد از توست که نمی‌توانی خودت را به خوشی‌های ساده بسپاری.اما حقیقت این استبعضی آدم‌ها عمیق‌تر از آن‌اند که با چیزهای کم‌عمق آرام بگیرند.و این عمیق بودن،گاهی بهای سنگینی دارد.</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 10:24:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه ای از یک کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-ywxtgulye0eh</link>
                <description>کتاب «چه باید کرد؟» حاصل مواجهه‌ی مستقیم تولستوی با فقر عریان و رنج انسان‌هاست. او پس از مشاهده‌ی زندگی فقیران، به‌ویژه در شهرهای روسیه، با پرسشی اخلاقی و بنیادین روبه‌رو می‌شود:چرا با وجود میل انسان‌ها به نیکی، این‌همه فقر، رنج و نابرابری وجود دارد؟تولستوی در آغاز کتاب اعتراف می‌کند که تلاش‌های رایج برای کمک به فقرا—از صدقه‌دادن گرفته تا فعالیت‌های خیریه—نه‌تنها مسئله را حل نمی‌کند، بلکه گاه به نوعی فریب وجدان تبدیل می‌شود. او می‌بیند که انسان‌های مرفه با حفظ سبک زندگی خود، تنها با بخش کوچکی از ثروتشان احساس انجام وظیفه می‌کنند، بی‌آنکه ریشه‌ی نابرابری را لمس کنند.به‌زعم تولستوی، مشکل اصلی فقر، «کمبود کمک» نیست؛مشکل، شیوه‌ی زندگی کسانی است که کمک می‌کنند.او به این نتیجه می‌رسد که زندگی طبقات مرفه، با مصرف‌گرایی، آسایش افراطی و فاصله‌گرفتن از کار واقعی، به‌طور مستقیم بر رنج دیگران بنا شده است. بنابراین، کمک‌کردن از موضع بالا، بدون تغییر در سبک زندگی، نه اخلاقی است و نه مؤثر.پاسخ تولستوی به پرسش «چه باید کرد؟» ساده اما رادیکال است:انسان باید مسئولیت فردی بپذیرد.باید ساده زندگی کند، کار بدنی انجام دهد، کمتر مصرف کند و از ساختارهایی که موجب استثمار دیگران می‌شود فاصله بگیرد.به باور او، هیچ اصلاح اجتماعی‌ای بدون اصلاح اخلاقی فرد امکان‌پذیر نیست.تولستوی در این کتاب هرگونه امید به نجات از طریق دولت، سیاست یا نهادهای رسمی را رد می‌کند. او معتقد است تغییر واقعی تنها از درون انسان آغاز می‌شود؛ از جایی که فرد حاضر می‌شود از امتیازات ناعادلانه‌ی خود دست بکشد.«چه باید کرد؟» کتابی درباره‌ی موعظه نیست، بلکه دعوتی است به صداقت با خویشتن. تولستوی خواننده را وادار می‌کند از خود بپرسد:آیا حاضرم برای اخلاقی زیستن، بهایش را در زندگی خود بپردازم؟این کتاب نه وعده‌ی آرامش می‌دهد و نه پاسخ‌های آسان؛بلکه آینه‌ای است که انسان را ناچار می‌کند به تناقض‌های درونی خود نگاه کند.</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 08:54:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این خستگی اسمش تمام‌شدن است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B4-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-k5sijetkqran</link>
                <description>تنهایی همیشه ساکت نیست.گاهی آن‌قدر سر و صدا می‌کندکه می‌فهمی هیچ‌کس برایتآن آدمی نیست که تو برایش خودت را له کردی.نزدیک‌ها خطرناک‌ترند؛چون بلدندبا توقع‌هایشانآدم را زنده‌زنده خالی کنند.تو درد داری،آن‌ها برنامه.تو فرو می‌ریزی،آن‌ها انتظار دارند محکم بمانی.بعضی چیزها را نمی‌شود توضیح داد؛نه چون سخت‌اند،چون شنونده‌اش وجود ندارد.و حقیقت؟من خسته‌ام.از آدم‌هایی کهفهمیدن را بلد نبودندولی ماندن را حق خودشان می‌دانستند.این خستگیبا خواب نمی‌رود،با زمان هم نه.این خستگیاسمش تمام‌شدن ا</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 20:58:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمستانی که فکر می‌کند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-hmy1lggzxujr</link>
                <description>بیرون، برف بی‌وقفه می‌باردو جهان در سکوتی سفید فرو رفته است.اینجا اما، کنار پنجره‌ای بخارگرفته،کتاب‌ها نفس می‌کشندو کلمات آرام‌آرام از میان خطوط سر برمی‌آورند.زمستان فقط فصل سرما نیست؛فصل مکث است،فصل خیره‌شدن به جزئیات کوچک،به فنجانی که بخار می‌کند،به نوری که روی کاغذ می‌افتد،به فکری که هنوز جرأت نوشتن ندارد.گاهی نوشتن یعنیفقط نشستنو اجازه‌دادن به جهانکه از پنجره وارد شود.</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 09:13:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هارمونی امید در غروب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-obhzwmpjnc92</link>
                <description>خورشید، با کمک ابرها، در صفحه‌ی آسمان آبی غروبی زیبا را به نمایش گذاشته است.انگار حتی خورشید هم می‌خواهد نشان دهد که در میان تمام گرفتاری‌ها و ناامیدی‌ها،می‌شود زیبا تمام شد…می‌شود زیبا غروب کرد.می‌شود با عظمت و باشکوه به پایان رسید.ابرها چنان ترکیب دلنشینی در صفحه‌ی بی‌منت آسمان ساخته‌اند کههارمونی رنگ‌ها چشم را نوازش می‌دهدو کورسوی امیدی آرام در دل به وجود می‌آورد.</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 09:24:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انرژی هست، انگیزه نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D8%A7%D9%86%D8%B1%DA%98%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-xqfmqmsm3u6u</link>
                <description>امروز تمام بی‌انگیزگی‌ام را با خودم حمل می‌کنم.درونم انرژی هست، این را خوب حس می‌کنم، اما توانی برای ادامه دادن نمی‌بینم.انگار با وجود تمام این انرژی، انگیزه‌ای برای حرکت ندارم.نمی‌خواهم از انرژی منفی حرف بزنم؛آنچه در من جریان دارد منفی نیست، بیشتر شبیه کرختی و بی‌حسی‌ست.همه‌چیز ظاهراً مثبت است، اما میلِ حرکت وجود ندارد.حالتم را به ماشینی نو و صفر کیلومتر شبیه می‌دانم؛سالم، آماده و سرپا…اما بدون بنزین.برای حرکت، چیزی کم است که اسمش انگیزه است.</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 10:08:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی فردا هیچ شکلی ندارد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%B4%DA%A9%D9%84%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-zmf41yf0qadw</link>
                <description>دلم آشوبه.نگرانم؛ نگران آینده‌ای که دوست دارم باشد، اما هیچ چشم‌انداز روشنی از آن ندارم. آینده‌ای که در مهی مبهم، گنگ و خاک‌آلود گم شده است.حالی که دارم خوب نیست. ما حال‌مان خوب نیست. حتی شادی‌ها هم دیگر از ته دل شادمان نمی‌کنند.انگار مدت‌هاست خسته‌ایم؛ از فکرِ فردا، از مرورِ دیروز، از ایستادن در امروزِ نامعلوم. زندگی جلو می‌رود، اما ما گاهی جا می‌مانیم؛ نه از حرکت، که از معنا.دل‌مان آرامش می‌خواهد، نه وعده. وضوح می‌خواهد، نه فقط امیدهای مبهم.نمی‌دانم این حال تا کِی می‌ماند، فقط می‌دانم گفتنش، نوشتنش، شاید کمی از سنگینی‌اش کم کند.شاید همین اعترافِ ساده، اولین قدم برای نفس کشیدن باشد.</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 10:32:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها، جزئیات بیشتر از قبل صدا دارند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D8%AC%D8%B2%D8%A6%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-vbjdz8uqvjzf</link>
                <description>این روزها ذهنم سخت مشغول است؛به آینده، به امروز، به فردایی که هنوز نیامدهو به دیروزی که گذشته.از وقتی از سی‌سالگی عبور کردم،زندگی و روزها برایم جور دیگری می‌گذرند.انگار نگاهم عوض شده است.کوه‌ها، ابرها و آسمانبا تمام جزئیاتشان به چشمم می‌آیند.درختان، با همه‌ی دلبری‌شان،به ساز باد می‌رقصندو تک‌تک جلوه‌هایشان دیده می‌شود.بارش باران،ذرات برف،قطراتی که آرام روی جهان می‌نشینند،همه به طرز دل‌نوازی به چشمم می‌آیند.این روزهااز دقت در جزئیاتلذت بیشتری می‌برم؛انگار زندگی آرام‌تر حرف می‌زندو من تازه یاد گرفته‌ام گوش بدهم.</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 10:09:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط کاش....!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D9%81%D9%82%D8%B7-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-dqnxx0p03onk</link>
                <description>صبح هوا به شدت گرفته بود اما نم نم شروع کرد به باریدن, دانه های سفید برف یکی یکی بر وری زمین میباریدن بدون آن که خودشان خبر داشته باشند چه برکتی هستن برسرما شهر سفید شد روی ماشینم کاملا برف نشته بود وقتی سوار ماشین شدم انگار میان پتوی سفید رنگ نرمی خودم را از گزند زندگی پنهان کردم و به آن پناه برده ام, تمام ماشین پر از حس مثبت برف تمام حس مثبت خود را به داخل ماشین منتقل کرد.تمام ماشین روشن شده بود تمام این حس در شهر هم دیده می شد شهر سفید پوشیده از برف نرم.انگار پنبه ای نرم روی شهر کشیده اند.....فقط کاش.......!</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 12:40:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چتر اسمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%DA%86%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-xfugtllvebei</link>
                <description>ابرها مثل پنبه های مرتب در کنار هم برروی صفحه صاف آسمان بالای کوه مثل چتری نرم نقش بسته اند  آسمان ترکیبی از رنگهای الهام بخش وزندگی بخش نوید روزهای زیبای اینده را میدهد</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 20:51:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی نگاه کردن کافی‌ست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-guxox13yqw7v</link>
                <description>وقتی موقع رانندگی یا پیاده‌روی به اطرافم نگاه می‌کنم، می‌بینم که همه‌چیز پر از تازگی است.حتی به نظرم هر روز صبح، همان کوه‌هایی که هر روز می‌بینم، با روز قبل فرق دارند.آسمان‌ها، ابرها، هوا…امیدوارم فقط این روزها بتوانم یک خبر خوب بشنوم.هر بار که نگاه می‌کنم، درخت‌ها را با الهامی تازه و ندایی جدید حس می‌کنم؛انگار آن‌ها هم هر روز پیغامی تازه برای ما دارند،فقط کافی‌ست به صدایشان گوش بدهی.تمام دنیا با من حرف می‌زند؛از طریق آسمان و زمین،خاک و آب و باد و هوا.باد در گوشم نجوا می‌کند،تمام داستان زندگی را.او حتی درختان و ابرها را به رقص درمی‌آورد؛دریا و اقیانوس هم باید به ساز او برقصند.و وقتی به نجواهایش گوش می‌دهی،از تمام خاطرات شیطنت‌آمیزش،از شوخی‌هایی که با دنیا کرده،برایَت تعریف می‌کند.</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jan 2026 14:20:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمستانِ خشک، دلِ زنده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AE%D8%B4%DA%A9-%D8%AF%D9%84%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-vkd3gzqypxsd</link>
                <description>امروز هوا سرد است، اما هنوز خشک.آسمان آبی‌ست و ابرها سفید و پنبه‌ای.بادِ سرد و سوزدار، خشک و تند، مثل شلاق به صورت می‌خورد.ابرها با شدت باد، هر لحظه شکلی تازه به خود می‌گیرند؛انگار با چشم‌ها بازی می‌کنند.درختان به سازِ بادِ سرد و خشک می‌رقصندو هر لحظه جلوه‌گری می‌کنند.حتی شاخه‌های خشک و بی‌برگ همهنوز جذاب و دلربایند.زیبایی طبیعت در هیچ زمان و لحظه‌ای پایان ندارد.کوه‌ها، استوار و محکم،به شهر رنگ می‌بخشند؛نقطه‌ی تلاقی کوه و آسمانو تلالوی خورشید،شبیه نقاشیِ هنرمندی چیره‌دست است.</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Wed, 31 Dec 2025 09:02:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفیدِ آرام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF%D9%90-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-fka6bznrkh8n</link>
                <description>امروز صبح، اولین برف زمستان بارید؛ خیلی کم، اما آسمان فوق‌العاده زیبا بود.ابرهای پنبه‌ای و نرم به چشم می‌خوردند و میان آن‌ها، تلالوی نور خورشید چشم را نوازش می‌کرد.باد سرد به صورتم همچون شلاق اصابت می‌کرد؛ با شدتی که انگار اسبی تیزپا از کنارت رد می‌شود و صدایش آن‌قدر مهیب است که میخکوب در جا می‌مانی.کوه‌ها ترکیبی از خاکستری و سفید شده بودند؛ مثل موهای پدرم که برفِ میانسالی آرام روی آن‌ها نشسته است.</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 10:18:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا فکرها اتفاق را صدا می‌زنند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42770279/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%81%DA%A9%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-%D8%B1%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D9%86%D8%AF-v31qrgyu0bex</link>
                <description>امروز از خواب که بیدار شدم حس عجیبی داشتم؛ سرحالی و خوشحالی خاصی درونم موج می‌زد، انگار از قبل می‌دانستم قرار است اتفاق‌های خوبی بیفتد.عجیب است که خیلی وقت‌ها چیزی که به آن فکر می‌کنم، واقعاً اتفاق می‌افتد؛ و همین زندگی را برایم جذاب‌تر، رمزآلودتر و کمی عجیب می‌کند.همه می‌گویند انرژی، کائنات، و این‌که هر چه فکر کنی همان می‌شود. قبلاً هم فکر می‌کردم، اما کمتر اتفاق می‌افتاد… یا شاید هم می‌افتاد و من به آن توجه نمی‌کردم.نمی‌دانم.</description>
                <category>Aida G</category>
                <author>Aida G</author>
                <pubDate>Mon, 29 Dec 2025 10:39:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>