<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های sleepy writer🥱</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_42833560</link>
        <description>من نویسنده ای هستم که دیده نشدم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:29:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3358319/avatar/97siZL.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>sleepy writer🥱</title>
            <link>https://virgool.io/@m_42833560</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ᴴᵉᵃʳᵗ ⁱⁿ ᵗʰᵉ ˢʰᵃᵈᵒʷˢ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42833560/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-sr5gqvuiytsi</link>
                <description>پارت۶ترجیحا با آهنگی که گذاشتم گوش بدید و بخونید..وقتی شروع به خوردن کردم تازه فهمیدم چقدر گرسنه بودم!تو اون دنیا اون قدر خوب غذا نمیخورم که الان دارم میخورم..!.گوشت بوقلمون آب پز شده خوشمزه ترینشون بود،حتی سالاد کلم بروکلیکه ازش متنفر بودم مزه اش غیر قابل توصیف بود..نمیدونم تو این دنیا اگه زیاد بخوریم چاق میشیم یا نه..زیر چشمی نگاهی به کیمانداختم..چقدر کلاس میزاره..عوق..اشتهام کور شد!..او نه هنوز گرسنه مه..نه شاید واقعا انقدر با کلاس غذا میخوره!..یه قاشق پنیر داخل دهانم جای دادم..بزار دقت کنم ببینم میتونم از لای موهاش چشماش رو ببینم یا نه…چشمام رو نیمه باز کردم که تمرکز کنم..سرش رو خم کرده بود و آروم استیک میخورد..موهاش خیلی در هم ریخته بود و انگار شونه اش نمیکرد..(اخم)کلا همه چیزاش داغونه..آرنجم رو روی میز گذاشتم و با دستم صورتم رو گرفتم.به نظر میاد چشماش آبی باشه،قهوه ای بهش نمیاد..سبز هم به جز سبز پررنگ برازنده اش نیس..نه همون آبی بیشتر بهش میاد…مدلچشماش،بادومی؟مثل چینی ها؟یا هموطنمه؟نه کیم اسم ژاپنی نیس..ولی بازم..اینجا اون دنباعه،مگه نه؟..هرکی هر اسمی میخواد میتونهبرای خودش بزاره.._به چی زل زدی ؟با صداش یهو به خودم اومدم و فهمیدم انقدر بهش خیره شدم که یادم رفت پنیر تو دهنم رو قورت بدم..سریع قورت دادم و خودم رو مشغول خوردن کردم..دوباره پوزخند زد..دلم میخواست یه چاقو بزارم زیر گردنش و تهدیدش کنم که یه بار دیگه پوزخند بزنه من میدونم واون!..(اخم)+هیچی..فقط..سرش رو بالا گرفت..چند ثانیه گذشت و منتظر بود حرفی بزنم.دلم میخواست سوالی که تو ذهنم بود رو اینبار بپرسم..+میشه تو این دنیا…اسممون رو عوض کنیم؟(خندید)از خنده هاش هم متنفر بودم!سرش رو بالا گرفت و با لحنی شیطنت آمیز گفت_مگه تو اون دنیا اسمت رو عوض نمیکردی؟(نیشخند زدم)راست میگه..سوال مسخره ای پرسیدم..یکم فکر کردم تا سوال رو اختصاصی تر کنم..+نه..مگه اینجا شناسنامه دارین؟کیم سرش رو به علامت نه تکون داد..این همون جوابی بود که میخواستم بشنوم..همون جوابی که بحث رو کش میده!..یک تست میزارم تودهنم+خب..پس چجوری اسمت رو عوض کردی؟..(با دهانی پر)خندید..چند دقیقه همینطوری میخندید..راستش اگه یک درصد هم شک داشتم این پسر احمقه حالا مطمئن شدم..+هی..چرا میخندی؟سعی کرد مقاومت کنه و جلوی خندش رو بگیره.._کی گفته من اسمم رو انتخاب کردم..اسمم رو مادرم انتخاب کرد!..+اوو..پس نمیشه اسم رو عوض کرد..خیله‌خب،جواب سوالم رو گرفتم.جوابی نداد..خوشم نمیاد حرفی نمیزنه ولی از این متنفرم که هی حرف بزنه..شبیه مادرا شدم..دوباره سکوتی بینمون فرا گرفت…صدای قاشق و چنگال ها سکوت رو پر کرده بود..زیر چشمی بهش نگاهی انداختم..کلی سوال تو ذهنم بود..اما الان تصمیم گرفتم یکی روبپرسم..+هی،کیم!آروم سرش رو بالا کرد و منتظر بهم خیره شد..من وقت رو تلف نکردم و سوال رو پرسیدم..+تو،چند سالته؟پوزخند زد..دیگه عصبانی شدم و چنگال رو روی میز کوبیدم..+پوزخند نزن و سنت رو بگو!اولش یکم ترسید ولی بعد خندید .. از خندش بیشتر اعصابم خورد میشد،فقط بلد بود رو اعصابم راه بره..!منم برای اینکه نشون بدم بلدمبا کلاس باشم پوزخندی زدم و لیوان شراب رو نوشیدم…بدون درنگ گفت_۱۳۲..۱۳۲ سالمه.تمام شراب قرمز رو روی کیم تف کردم و شروع به سرفه کردم..شوکه شده بودم،کیم هم همینطور!بعد از کمی سرفه کیم به خودش اومد ودستمالی بهم داد..تشکر کردم و کردم و دوباره نوشیدم تا بره پایین..بعد از اینکه به خودم اومدم،با تعجب نگاهش کردم..۱۳۲ سال؟مگه خون آشامی؟خیلی این دنیا عجیب و غیر قابل هضمه!.._چرا انقدر شوکه شدی؟بهم نمیخوره؟..دستام رو روی موهام گذاشتم و کلافه نگاهش کردم..+نه..اصلا بهت نمیخوره ..!..میدونستم همه چی تو این دنیا عجیبه ولی نه اینقدر..کیم سرش رو به معنای “نه” تکون داد.._این دنیا عجیب ترم میشه..چشمام رو به هم فشردم..سیر شده بودم…الان خیلی خسته بودم و با وجود اینکه خیلی خوابیدم بازم نیاز به خواب داشتم..زیر چشمینگاهش کردم..اونم هیچی نمیخورد و به نظر میومد که سیر شده بود..برای اینکه مطمئن بشم خواستم ازش بپرسم که خودش پرسید_تو هم سیر شدی؟خب،کار رو برام آسون تر کرد!حقیقتا،حرف زدن خیلی سخت بود،حتی حرفای ساده..حتی در حدی که در جواب بهش چیزی نگفتم و فقطبا سر تایید کردم..لبخند زد._پس تا اتاق همراهیت میکنم..برعکس همه چیزش،لبخندش قشنگ بود..از صندلیش بلند شد،منم متقابلا بلند شدم و دنبالش رفتم..خیلی تند راه میرفت منم مجبور شدمبدوم که بهش برسم..وقتی رسیدم ، جرات پیدا کردم و شروع کردم به سوال پرسیدن..+چرا تو ساعتتون به جای اعداد،از حیوانات استفاده میکنید؟_مگه شما از عدد استفاده میکردین؟+(شوکه)چی؟_هیچی..بپرسبا اخم نگاهش کردم..+هی..اینجا فقط من ازت سوال میپرسم!..(عصبانی)_اوو..عصبانی میشی ترسناک میشیا..چشم غره رفتم..اون واقعا رو اعصابه..+خب سوال بعدی..چرا آسمونتون انقدر عجیبه؟_اممم..منظورت اینه که هیچوقت روز نمیشه؟+چی؟هیچوقت روز نمیشه؟چرا؟_(حالت فکر کردن)چون نور خورشید برای ما ضررداره..چی داره میگه؟منظورش چیه؟نور خوشید مگه چشه؟..خواستم ازش بپرسم که به در اتاقم رسیدیم.._خب رسیدیم..خوب بخواب،شب بخیر..+شب بخیر(آروم)کیم برگشت تا بره که یکهو روش رو دوباره سمت من کرد و گفت_اها،یه چیزی !روم رو برگردوندم تا بهش نگاه کنم.._توی کتاب خونه کنار تخت،کلی کتاب و رمان های تاثیر گذاره،پیشنهاد میکنم حتما بخونی!..بعد خندید و رفت..ولی بالاخره رفت..منم وارد اتاقم شدم و بعد بستن در ،نفس عمیقی کشیدم..دستم رو روی شکمم گذاشتم و به در تکیهدادم…+خیلی خوردم!خیلی این دنیا متقاوته،کلی سوال مونده که ازش بپرسم،مثلا اینکه بعد قبرستون چیه،چرا همیشه شبه..و از همه مهم تر،منظورش از اینکهآرزومه چیه؟سعی داشتم با مرور کردن آرزو هام قبل مرگم جوابش رو پیدا کنم ولی هیچی نفهمیدم..فقط رفتم کتاب خوندم و خوابیدم….</description>
                <category>sleepy writer🥱</category>
                <author>sleepy writer🥱</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jan 2025 22:20:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از این رمان…</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42833560/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-kkzunomcxbf0</link>
                <description>سلام دوستان..جدیدا حمایت نمیکنید..:(این رمانی که دارم مینویسم رو حتما تا اخر ادامه میدم اگه شما حمایت کنید..حالا از الان رمان بعدی رو شما انتخاب کنید..اعداد زیر عکس رو کامنت کنید*۱داستان راجع به مردیه که دختر دوست مادرش  که ۸ سال باهاش اختلاف سنی داره رو دوست داره..۲داستان راجع به یه خواهر و دو برادر بزرگه که مادر پدرشون رو از دست میدن و پیش مادربزرگشون زندگی میکنن..یکی از برادر ها تو کار خرید سهامه،یکی شون همیشه فقط تا پای ازدواج میره و خواهره هم مدرسه میره..همشون تو زندگیشون دردسر میسازن و ماجرا دارن..مادربزرگ هم تو دردسر هاشون میوفته!۳داستان که راجع به یک عشق مدرسه ایه که هرکدوم از نقش اصلی ها گذشته ای سخت دارن ..۴داستان بر میگرده به زمان جنگ جهانی دوم..عشق ناپایدار بین یک شورشی و زن فرانسوی با پایانی تراژیک..بعد این رمان،کدوم رو بنویسم؟عدد رو کامنت کنید..</description>
                <category>sleepy writer🥱</category>
                <author>sleepy writer🥱</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2025 11:21:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ᴴᵉᵃʳᵗ ⁱⁿ ᵗʰᵉ ˢʰᵃᵈᵒʷˢ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42833560/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-u3xuckj0aaed</link>
                <description>پارت۵+آه ساعت چنده؟(خواب آلود)..با دیدن ساعت از جام پریدم..ساعت ۷ بود و این ساعت قرار بود من اونجا باشم..به سرعت بلند شدم و سمت در رفتم..لازم به عوض کردن لباسام نداشتم چون با همون لباس هایی که داشتم امتحان می‌کردم خوابم برده بود.یک لحظه درنگ کردم..اگه نمیرفتم چی میشد؟مجازاتم میکردن؟همه چی تو این دنیا غیر منتظره بود!..رفتم تو کمد بزرگم،الان که مال من شده بود!..با تردید جلوی آینه رفتم و به خودم خیره شدم..موهام به هم ریخته بود و صورتم زشت بود..حالا که خوشگل بودن مهم نبود،من مرده بودم.!..خوشگل بودنم تو اون دنیا هم تاثیری نداشت..کسی که بهم نگاه نمیکرد..(پوزخند)دیر کردنم هم همینطور..کسی متوجه حضورم نمیشد..یعنی اینکه حضور داشته باشم یا نه فرقی نداشت.پس لازم نیست برم.موهام رو مغرورانه انداختم پشت کمرم و چشمکی به خودم زدم..+تبریک میگم!میتونی بیشتر بخوابی…!(خنده)شونهٔ روی میز رو برداشتم و بدون توجه به اینکه مال کیه شروع کردم به شونه زدن موهام…اگه یک درصد هم منتظرم باشن برام مهم نیس…!باید تمرین کنم که آدم سرسخت تری باشم و کمتر احساسی باشم..!.ناگهان صدای قار و قور شکمم سکوت فضا رو شکست..اوه خدا،چه خجالت آور!  شونه رو روی میز برگردوندم و دستم روروی شکمم گذاشتم..+مگه آدم بعد مرگ هم گرسنه میشه،ها؟چشمام رو به هم فشردم و ناله ای ریز کردم..+فا*ک!واقعا گشنمهبا تردید به در کمد نگاه کردم.واقعا باید برم؟الان؟تقریبا ده دقیقه گذشته که نرفتم..اگه واقعا منتظرم باشن چی؟..لعنت بهش،واقعا باید برم!..از کمد رفتم بیرون و به سرعت در رو بستم..یه ربع گذشته؟..الان حتما شامشون تموم شده..نه من نباید بزارم این اتفاق بیوفته!..دویدم سمت در که برم..همین که بازش کردم ، کیم رو جلوی در دیدم.دستش رو دستگیره بود و انگار میخواست در اتاقم رو باز کنه._اوه،عان!..میخواستم بیان دنبالت!..یعنی..برای شام نیومدیخجالت زده شدم و نمیدونستم چی بگم؛سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم..نمیدونم چرا ولی وقتی پیش این مردم نمیتونم چیز هایی که میخوام رو به زبون بیارم..!کیم سرش رو خم کرد و سعی کرد به صورتم نگاه کنه_اوه،سرخ شدی!..چشمام رو بستم و روم رو اون طرف کردم…+نشدم..پوزخند زد..ندیدمش ولی صداش رو شنیدم.از پوزخند هاش متنفرم..!.نمیدونم چرا ولی سکوت سنگینی بینمون بود،حس کردم منتظره سرمرو بالا بگیرم..سرم رو بالا گرفتم و بهش خیره شدم..خیلی کنجکاو بودم ببینم پشت اون موها،چه چشمایی پنهان شده…(اخم)دستش روبرد تو جیبش و به حرکت کرد_دنبالم بیا،سالن رو بهت نشون میدمدستام رو مشت کردم و از حرص فوتی سنگین به موهای جلوی صورتم زدم؛با قدم هایی سنگین و محکم دنبالش راه افتادم..نمیدونم چراولی بعضی مواقع میخوام خفه اش کنم…خیلی رو اعصابه!..به اطراف نگاه کردم؛مثل عمارتی بزرگ بود..مجسمه های خفاش و عقاب، و سربازانی که نیزه و شمشیر در دست داشتن.کیم شروع بهپایین رفتن از پله ها کرد و منم پشت سرش راه افتادم،..پایین پله ها هم شبیه لابی هتل بود..یک در بزرگ جلو بود که به قبرستون زیرآسمون پر ستاره راه داشت..دوباره صدای قار و قور شکمم بلند شد..کیم پوزخند تمسخرآمیزی زد و زیر لب گفت_لعنت به جلبک دریایی(عررررر کسایی که میدونن دوست خوب مننننن)مطمئناً جوری گفت که میخواست منم بشنوم،چَه!..وارد سالنی بزرگ شدیم که وسطش میزی به وسعت دریا قرار داشت..روی میز انواع غذا های سرخ کردنی و آب پز وجود داشت که تو روفرا میخوندن..(خرذوق)دستام رو روی دهنم گذاشتم .. واقعا خوشمزه به نظر میرسیدن،میخواستم هرچه زودتر بخورمشون..!.یکیشون خیلی تو چشم بود..دلم میخواست پیش اون بشینم..!_میتونی اونجا بش…بدون توجه به حرف کیم پیش بوقلمون آب پز که معمولا برای جشن شکرگذاری پخته میشد و سیب زمینی های ترد و درشتی که انواع سسکنارش قرار داشت،و ژله های سفید و صورتی نشستم ..کیم خندید و اومد جلوی من نشست.._بخور..چشم غره ای بهش رفتم ..نمیگفتی هم میخوردم!..والا..وایی ببین..دوباره پوزخند زد!..گگگگککککککک..(فشاری شدن)حمایت؟..</description>
                <category>sleepy writer🥱</category>
                <author>sleepy writer🥱</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jan 2025 19:12:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ᴴᵉᵃʳᵗ ⁱⁿ ᵗʰᵉ ˢʰᵃᵈᵒʷˢ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42833560/%E1%B4%B4%E1%B5%89%E1%B5%83%CA%B3%E1%B5%97-%E2%81%B1%E2%81%BF-%E1%B5%97%CA%B0%E1%B5%89-%CB%A2%CA%B0%E1%B5%83%E1%B5%88%E1%B5%92%CA%B7%CB%A2-nuknfv9ytiot</link>
                <description>پارت۴_معلومه از اینجا حسابی خوشت اومده…با تعجب روم رو سمت صدا کردم…شوکه شده بودم..موهام جلوی دیدم رو گرفته بود پس سریع بردم پشت گوشم و جلو تر رفتم تا با دقت تر ببینم.یک پسر جوون قد بلند باشونه های پهن …موهاش جلو چشماش رو گرفته بود و فقط لب ها و بینیش معلوم بود..دستش سیگاری بود که دود ازش بلند میشد…نمیدونستم تو این جهان هم سیگار وجود داره!راستش،خیلی چیزا بود که نمیدونستم بعد مرگ هم وجود داره!…رفتم جلوتر و اخم کردم…+تو…کی هستی؟_(پوزخند)من همونیم که آرزوش میکردی،عان!تعجب کردم..اون اسمم رو از کجا میدونست؟_چیه؟مگه…اسمت عان نیست؟با سردرگمی نگاهش کردم… اینجا چه خبره؟منظورش از آرزوم چیه؟کلی سوال بی پاسخ تو ذهنم شناور بود که زبونم بند بود بپرسم..پساز چند ثانیه ،سکوت رو شکستم و گفتم+تو اسمم رو از کجا میدونی؟مرد پوزخند زد … این پوخندش خیلی رو مخ بود!…بدون اینکه توجه ای به معنای حرفم کنه،از کمد فاصله گرفت و همینطور که قدم بر میداشت گفت_پس اسمت عانه!اخم کردم…دلم میخواست خفش کنم…اون خلوت من رو خراب کرد…پس بر خلاف انتظاراتم،بعد مرگ هم،همچین آدمایی وجود دارن!..رفت سمت پنجره و همینطور که سیگار میکشید،به ماه خیره بود..دستام رو مشت کردم و با اخم سمتش دویدم..+اسم خودت چیه؟پوزخند زد..مسخره!آه..میتونستم سوال های بهتری ازش بپرسم..ولی بر خلاف انتظارم،اون جواب داد!.._کیم..اسمم کیمهکیم؟..تا اونجایی که اطلاعات داشتم کیم نام خانوادگی بود..سکوتی بینمون حکم فرما شده بود.میدونستم که بازم میتونم سوال ازشبپرسم اما..زبونم توانش رو نداشت._سوالی نیست؟سکوت کردم…سرم رو پایین انداختم و خودم رو مشغول فکر کردن نشون دادم.._اگه سوالی نیست من رفتم..آها راستی!اون ساعت رو میبینی؟به نقطه ای که با انگشت اشاره اش بهم نشون میداد نگاه کردم..یه ساعت بزرگ پشت تخت رو دیوار بود..البته خیلی عجیب بود!به جایاعداد روشون عکس حیوانات کشیده بود..ولی نه حیوانات ساده و اهلی..حیواناتی مثل شیر،ببر،فیل،اژدها و…به ساعت خیره بودم که بفهممش ولی هرکار میکردم نمیفهمیدم..عددی روش نبود…_ساعت ۷ بیا سالن شام بخوریم…!(تعجب)شام؟منظورش چیه؟مگه تو این جهان هم شام میدن؟..انگار خیلی چیزا بود که راجع به زندگی پس از مرگ نمیدونستم..سرم رو بهنشانه تایید تکون دادم…مرد خندید و از اتاق خارج شد.واقعا این دنیا خیلی عجیبه!..رفتم و خودم رو روی تخت انداختم..نکنه نمرده باشم؟نکنه اینا من رو نجات داده باشن؟نه امکان نداره..دنیااینجوری نیس.مردمش،اینجوری نیستن.اون مرده هم قیافش نرمال نبود و موهاش به طرز عجیبی رو چشماش ثابت بود..فقط نمیدونم قضیهاز چه قراره..چرا من این دنیا رو از اینجا شروع کردم یا چرا اینجا این شکلیه..اون مرده کی بود یا برای چی باید باهاش شامبخورم؟..نمیدونم..نگاهی به ساعت کردم.عقربه ی بزرگ ساعت روی شیر و عقربه کوچک روی گرگ بود..اگه اعداد رو روی ساعت قرار بدیمساعت ۵:۲۳ غروب بود..موندم چجوری غروب انقدر ماه و ستاره داره!..میتونم یه ساعت بخوابم و بعد برم…فقط..میشه تو این دنیا خوابید؟آه..خیلی عجیبه!حمایت..؟</description>
                <category>sleepy writer🥱</category>
                <author>sleepy writer🥱</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jan 2025 14:40:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ᴴᵉᵃʳᵗ ⁱⁿ ᵗʰᵉ ˢʰᵃᵈᵒʷˢ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42833560/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-wbkcmikxtkz3</link>
                <description>پارت۳چشمام رو باز کردم…من مرده بودم؟طبیعتا!…ولی…آیا اینجا همون دنیاییه که میخواستم؟تار میدیدم…یکم چشمام رو به هم فشردم.حس خوبی نداشتم.حالت تهوع داشتم و کتفم درد شدیدی میکرد..سعی کردم چشمام رو بازترکنم..چیزی که متوجه شده بودم این بود که من روی تخت دراز کشیدم.ابروهام از تعجب بالا رفت..به کمرم پیچی دادم و با درد بلند شدم ونشستم..کمرم درد شدیدی داشت.جوری که حس میکردم کبود شده…این حسی نبود که دوست داشتم بعد مرگ تجربه اش کنم.با عطسه ای که کردم،حس کردم گردنم هم قفل شد.چشمام رو از درد به هم فشردم و فریاد زدم..خیلی درد داشت!شروع کردم به دیدن دورو برم..یک اتاق بزرگ و تاریک،با یه پنجره بزرگ رو به ماه…چشمانم از هیجان برق میزد.ماه خیلی زیبا بود!با وجود دردی که داشتم ازجام بلند شدم و سمت پنجره رفتم.(لبخند)ماه کامل نبود،ولی زیبا بود.بهش میومد دو شب دیگه کاملِ کامل بشه..ستاره ها،درخشان تر از قبل بودند.همشون چشمک میزدن..تعداد خیلی زیادی هم کنار ماه رو پر کرده بود.انگار دست هم رو گرفته بودنو دور ماه حلقه زدن.ستاره های دنباله دار هم از اون دور معلوم بودن و خیلی زیاد از اونا وجود داشت!ابر ها سفیدِ سفید بودن و تعداد کنی از اونا تو آسمونبود.به سختی از آسمون دل کندم و به پایین تر چشم دوختم..ولی برخلاف آسمون شب،اون پایین قبرستون بود..درخت ها خشک بودن و چیزخاصی برای نمایش نداشت.لبخندم محو شد…برای بار آخر به ماه نگاه کردم و روم رو اون طرف کردم که اطراف اتاق رو ببینم….اتاق هم چیز جالبی نداشت و فقط تختش نرم بود..رفتم جلو تر و با بی حوصلگی کمد رو باز کردم که با دیدن داخلش قیافه پوکرم محوشد..(شوک)کمد خیلیی بزرگ با لباس های مجلسی و خیلی جذاب..کفش های پاشنه بلند و براق … کیف های پر زرق و برق … چیزی کم نداشت.. تمام دردی که داشتم رو فراموش کردم و سمت لباسا دویدم و شروع به امتحان کردن همشون کردم..قبل اینکه لباسم رو عوض کنم،نگاهی به خودم تو آینه انداختم…یعنی بعد مرگ همون لباسی که باهاش مردیم تنمونه؟چه ترسناک…!کمی اخم کردم و کمی به خودم خیره شدم..حس خوبی به نفس کشیدنم نداشتم ولی مطمئن بودم که دیگه زنده نیستم…(نیشخند)نمیدونم…یعنی زندگی پس از مرگ واقعی بود؟…او چه جالب!…من الان دارم مرگ رو تجربه میکنم…(لبخند بی خیال)ول کن..ادامه بده…لباس های زیادی به تنم میومد ولی یکیشون…برازنده ی من بود..مشکی و کوتاه،ولی جذاب…موهای خیسم رو بستم و به سر تا پای خودم تو آینه نگاهی انداختم …(چشمک زدن)خندیدم…حالا حس آزادی دارم…حس میکنم واقعا به این دنیا تعلق دارم…._معلومه از اینجا حسابی خوشت اومده…با تعجب روم رو سمت صدا کردم…</description>
                <category>sleepy writer🥱</category>
                <author>sleepy writer🥱</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jan 2025 23:00:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ᴴᵉᵃʳᵗ ⁱⁿ ᵗʰᵉ ˢʰᵃᵈᵒʷˢ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42833560/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-htaektxjdikx</link>
                <description>پارت۲اکتبر دو سال پیش:شب ولنتاین… اولین شبی که قراره باکریتم توسط اون گرفته شه…من فقط دوستش ندارم،میپرستمش! “قراره دختر بودنتو قبل ازدواج ازبین ببری؟” آه…حرف های همیشگی مامانم… “دختر که نباید انقدر ضعیف باشه” چی؟مامان من ضعیف نیستم…فقط میخوام محبتیکه شما بهم ندادین رو از دیگران میگیرم.. “گوش کن،اون مرد خطرناکه!ممکنه آسیب ببینی” پوفففف…!چرا؟چون موتور داره؟چون چهار تااکس داره؟چون تتو داره؟چون رپ گوش میده؟چون مشروب میخوره؟چون سیگار میکشه؟چون صورتش خراشیدست؟کسی که همیشه مانعخوشحالی هام میشد مامانم بود.دیگه نمیخوام به حرفش گوش بدم(گوشام رو میگیرم و جیغ میکشم)..___ولی ای کاش به حرف مامانم گوش میدادم..___..اکتبر دوسال پیش:در خونش رو زدم..آماده بودم که انجامش بدم.عطری که برام خریده بود رو زدم و لباسی که بهم هدیه داده بود رو پوشیدم…اون نمیدونستاومدم..میخواستم،سورپرایزش کنم…دستم رو بردم جلو تا دوباره در بزنم که فهمیدم در ‌بازه..ابرو هام به هم گره خورد +وای پسر مراقب باش …اگه یکی بیاد خونت چی؟(زیرلب)وارد شدم و کیفم رو روی مبل پرت کردم.(لبخند)تو مغزم هجوم دوپامین و سرتونین رو حس میکردم…احتمالا به خاطر اینه که خیلی وقته ندیدمش..یا اینکه میخوام سورپرایزش کنم…یا اینکه برای اولین بار قراره انجامش بدم؟کتم رو آویزون کردم و بدون اینکه حرفی بزنم سمت در اتاقش رفتم..(لبخند بیشتر)پیشونیم رو روی در چسبوندم که با صدای خنده ی زنلبخندم محو شد…_اوه خدا!قلقلکم میاد نکن!(خنده)اخم کردم..خواستم خودم رو امیدوار کنم که اشتباه شنیدم…که صدای ناله اومد…_آه…خیلی خوبه!*خوشحالم که دوستش داشتی..:)بدنم سرد شد…صدای شکستن دلم رو حس کردم…بغضم گرفت و حس میکردم گلوم داشت توسط کسی خفه میشد…اون…اونصدای..خودش بود…کمی بعد به خودم اومدم و در رو محکم باز کردم و صحنه ای رو دیدم که نباید میدیدم.….__از اونجا بدبختی هام شروع شد…از اونجا افسردگی گرفتم و برای درمان جایی نرفتم…_____چون حس میکردم لایق شادی نبودم و قراره خوشی رو با مرگ آغاز کنم______دوسال تمام…هی سعی میکنم اینگور کنم اما…من لایق شادی نیستم____زمان حال:چه حس خوبی داشت…سقوط…بعد دوسال..به آرزوم رسیدم…!دیگه نه اورثینکی و نه حسرت هرروز سقوط نکردن…تمومش کردم…منداخل آب افتادم…سقوط بی نظیری بود…هیچ گاه فراموش نخواهم کرد…</description>
                <category>sleepy writer🥱</category>
                <author>sleepy writer🥱</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jan 2025 22:31:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ᴴᵉᵃʳᵗ ⁱⁿ ᵗʰᵉ ˢʰᵃᵈᵒʷˢ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42833560/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-aa08wzyfsfl8</link>
                <description>پارت ۱چه دروغی خنده دار تر از دروغ های شیرین؟اون داشت من رو بازی می داد… و من ساده تر از این حرفا بودم… اون می گفت عاشقانه دوستم داره … اون میگفت.. روحش متعلق بهمنه … منم باور کردم … ما برای هم بودیم … و در عشق غوطه ور …ولی این رابطه یه طرفه بود … اون منو نابود کرد … و با خاک یکسانم کرد …عشق؟ خیلی وقته نمیدونم چیه … فقط اینو میدونم که … با وارد شدن به زندگیت … جهنم برات درست میکنه … دروغ؟ این عادیه … تنهاچیزیه که لبخند رو لبم میاره .. و همینطور سقوط … فرار از این دنیای لعنتی … گاه ثانیه ها رو میشماردم که بمیرم … سیگار میکشیدم… مشروب میخوردم … اینطوری سعی میکردم با زندگی کنار بیام … ولی الان تبدیل شدم به یه اورثینکر بزرگ …با خودم عهد بستم دیگه عاشق نشم … مگه اینکه در دنیایی دیگر باشم … در سایه ها … در تاریکی ها … جایی که سبب تپش قلبم میشه… جایی که تخیلم را برمی انگیزه … جایی که مردمش انسان نباشن … شاید در دنیایی دیگر …ولی الان چی؟ (پوزخند) رو به روی پرتگاه ایستادم…و میخوام با سقوط به تاریکی ها…به آرزوم برسم.آره،من ساده و ضعیفم … من نیاز به محبت و عشق دارم ولی کو؟…کجاست معشوق من؟ … شاید رفتم در اون دنیای تاریک کسی مرا پیدا کند و قبر را خانه ام کند …ولی من در آن دنیا … بالاخره لبخند خواهم زد …یک قدم فاصله تا دنیای محالم … یک قدم برداشتم و خودم رو به جاذبه سپردم …….حمایت؟</description>
                <category>sleepy writer🥱</category>
                <author>sleepy writer🥱</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jan 2025 22:02:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>