<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سحر فیضی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_42899142</link>
        <description>کارشناس ارشد روانشناسی، کوچ زندگی و کسب‌و کار</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:16:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2397062/avatar/suP8lh.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سحر فیضی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_42899142</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرخ تعادل زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42899142/%DA%86%D8%B1%D8%AE-%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-rnhilk86xwcm</link>
                <description>معمولاً وقتی به احساس رضایت از زندگی می‌اندیشیم، اولین سوالي که به ذهن‌مان مي‌رسد اين است: « چه اندازه نسبت به زندگي خود احساس رضايت داريد؟ » به نظر مي‌رسد كه باید پاسخی کلی به این سؤال بدهیم؛ لذا به همین سبب دچار ابهام و سردرگمی می‌شویم؛ اما وقتی کمی عمیق‌تر به این موضوع فکر می‌کنیم متوجه می‌شویم که زندگی ما ابعاد مختلفی دارد و امکان دارد ما در یک يا چند حوزه خاص از زندگي خود احساس رضایت بالاتر و يا پایین‌تر داشته باشیم و در برخی از ابعاد احساس رضايتي در حد متوسط تجربه كنيم.برای اینکه زندگی متعادل و شادی داشته باشیم، بهتر است به ابعاد مختلف زندگی خود توجه نشان بدهیم.مفهوم چرخ زندگی یا (Wheel of Life) برای اولین بار توسط Paul J.Mayer مطرح شد. او زندگی را به چرخ تشبیه نمود. چرخ برای چرخش نیاز دارد تا همه محورهای آن هم‌اندازه بوده و شکل دایروی داشته باشد.در این مدل محورهای مختلف، ابعاد زندگی را نشان می‌دهند.ابعاد مختلف زندگی:زندگي ما مي‌تواند شامل ابعاد مختلفي باشد:کار و درآمد، تفریح و سرگرمی، ارتباطات اجتماعی، خانواده، رشد و توسعه فردی، معنویت، سلامتی، روابط عاطفی.اگر به این هشت حوزه زندگی، توجه کافی داشته و در هر بعد به شكل متعادلی رشد نماييم، احساس رضایت از زندگی ما ارتقاء خواهد یافت.معمولاً افراد زیادی هستند که سال‌ها توجه و رشد خود را متمرکز بر یک یا دو حوزه می‌نمایند و پس از گذشت چندین سال با بروز مشکلات بزرگی در ابعادی که مورد غفلت واقع‌شده، متوجه عدم تعادل در زندگی خود می‌گردند. كه منجر به كاهش احساس رضايتمندي و شادماني از زندگي در آنها مي‎‌شود.چرخ زندگی مقیاسی فراهم می‌کند تا بتوانیم رضایت خود را در هر بعد زندگی ارزیابی و سپس نتایج آن حوزه‌ها را باهم مقایسه نماییم تا متوجه شویم در چه حوزه و حوزه‌هایی نیازمند توجه بیشتر، بهبود و تغییر هستیم.درواقع این چرخ کمک می‌کند تا از وضعیت فعلی خودمان آگاه شویم. و سپس اهداف و جایگاهی که قصد داریم به آن برسیم را نیز شفاف نماییم.چگونه از الگوی چرخ زندگی استفاده کنیم؟از مرکز دایره شعاعی به سمت هرکدام از هر هشت بعد رسم می‌کنیم. هر شعاع را به ده بخش مساوی تقسیم می‌کنیم.در گام نخست به‌خوبی فکر کنید و به میزان رضایت خودتان در هریک از این هشت بعد نمره بدهید.برای مثال در بعد کار و درآمد مالی می‌توانید چند سؤال از خود بپرسید:آیا به شغلم علاقه‌مند هستم؟ آن را ارزشمند می‌دانم؟ در شغل خود چه اندازه احساس تأثیرگذاری دارم؟ آیا درآمدم کفایت زندگی‌ام را می‌دهد؟و نهایتاً در کل از شغل و درآمدم تا چه اندازه‌ای از صفر تا ده احساس رضایت دارم؟سعی کنید تا در هر بعد سؤالاتی مطرح نموده و صادقانه به آن‌ها پاسخ دهید، این پاسخ‌ها کمک می‌کنند تا بدانید وضعیت الآن شما در این حوزه‌ها چگونه است.زمانی که نمره خود را در هر حوزه مشخص کردید؛ آن نقطه را پررنگ کنید. در ادامه نقاط به‌دست‌آمده را با دقت به هم وصل کنید. شکل به‌دست‌آمده شکل چرخ زندگی شما را نشان می‌دهد.زمانی که الگوی چرخ زندگی خود را به دست آوردید؛ با اشکال متفاوتی برخورد خواهید کرد.هر چه شکل به‌دست‌آمده به دایره نزدیک‌تر باشد؛ یعنی چرخ زندگی شما متعادل‌تر بوده و به‌خوبی در حال چرخش است.هر چه امتیازهای هر بعد متفاوت‌تر باشند، شکل به دایره نزدیک نخواهد بود و به این معناست که در یک یا چند حوزه نیاز به کارداریم.</description>
                <category>سحر فیضی</category>
                <author>سحر فیضی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Oct 2023 20:37:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لاغري و تناسب اندام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42899142/%D9%84%D8%A7%D8%BA%D8%B1%D9%8A-%D9%88-%D8%AA%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%85-ef2icea9dugt</link>
                <description>در دوره کودکی دختربچه‌ای پرجنب‌و‌جوش، شلوغ و خوش خوراک بودم. هیچ‌وقت لازم نبود کسی به من یادآوری کنه که خوراکی بخورم. به طور طبیعی نسبت به خیلی از بچه‌های دور و برم، وقتي خوراكي خوشمزه‌اي مي‌ديدم، با خوشحالي و بدون تامل شروع به خوردن مي‌كردم. ميوه‌هاي مختلف را بسيار دوست داشتم و موقع رسيدن سيب و انگور روزي نبود كه چندتا سيب و مقدار زيادي انگور نوش‌جان نكنم. وقتي فصل انار مي‌رسيد، هر روز دو تا انار معمولا مي‌خوردم،‌ و در طول تابستان روزي چندين بار و هردفعه يك بشقاب پر ميوه مي‌خوردم.همین موضوع باعث شد که تبحر خاصی در تشخیص میوه‌ها پیدا کنم و الانم تاحد زیادی میوه خوار خوبی و خوش‌خوراک هستم.تحرک زیاد به همراه ورزش و تغذیه خوب موجب شده بود که از اکثر همسالانم درشت‌هيكل‌تر باشم. من با اين موضوع مشكلي نداشتم، فقط در مدرسه تقريبا هميشه به خاطر اختلاف قد مجبور بودم در رديف‌هاي آخر بنشينم و از دوستانم جدا بيفتم. سال‌ها به همين منوال سپري شد، در دوره نوجواني كه زمان بلوغ رسيده بود،‌شرم تغييرات هيكل را در خودم احساس مي‌كردم اما خيلي زود سپري شد. اما دائما زمزمه‌هاي وسواس‌گونه را در فاميل و مادرم درباره هيكل خودشان مي‌شنيدم كه مي‌گفتند اي واي چقدر چاق شدم. و مقايسه هيكل خودشان با هم و ديگران.زياد اهميتي به اين حرف‌ها قائل نبودم، به مرور متوجه شد كه خيلي از دوستانم هم نگران هيكل خودشان هستند و در حال رژيم غذايي و چاقي و لاغري متناوب. اما من سرم به برنامه‌هاي خودم گرم بود و از توجه افراطي آنها به اين موضوع و رژيم گرفتن تعجب مي‌كردم.من احساس بدي به هيكل و بدنم نداشتم و حالم خوب بود. رژيم گرفتن را از روی تجارب اطرافیانم چرخه بيهوده‌ای مي‌دانستم.اما به مرور در خانواده آنقدر عدم رضایت از اندام و چاقی بحث می‌شد و من را هم چاق و نامتناسب خطاب می‌کردند، و نگران چاقی بودند که زمانی متوجه شد که دچار نارضایتی در این خصوص شده‌ام.البته در دوره‌ای خاص من نیز اضافه وزن پیدا کرده بودم که بعد با ورزش و تحرک از بین رفت اما وزن معمولم به خاطر هیکل درشت همیشه بالاتر از دختران باریک اندام و ظریف اطرافم بود.مادرم که کلا فردی مضطرب، وسواسی و تاحدی منفی بین و نگران است ، معمولا بعد از هر وعده غذایی عادت به گفتن این جمله پیدا کرده بود : &quot; ای وای چقدر چاق شدم، همه ما چاق شدیم.&quot; و خطاب به من می‌گفت: &quot; چقدر چاق شدی!&quot; البته به همین ختم نمی‌شد حتی بعد از ازدواج من و به دنیا آمدن دخترم نیز هر وقت من را می‌دید می‌گفت: &quot; وای دخترم چرا اینقدر چاق شدی؟ &quot; و اگر لاغر می‌شدم می‌گفت: &quot; ای وای دخترم چرا اینقدر تکیده شدی؟ &quot;این اظهارنظرها و تلاش و دغدغه همه‌گیر در بین زنان خانواده و جامعه کم کم روی من اثیر منفی برجا گذاشت و احساس رضایت از اندام و هیکلم را به میزان قابل توجهی کم کرد. توجهی به بالارفتن سن و تغییرات طبیعی بدن نداشتم، کم کردن وزن به دغدغه تبدیل شد و در گوشه ذهنم جایی طولانی مدت برای خود باز کرد.دیگر وقتی خودم را در آینه می‌دیدم احساس رضایت کمی داشتم و سعی داشتم وزنم را کاهش دهم، به دنبال راه‌حل می‌گشتم، تحرک بیشتر و تغذیه مناسب‌تر. به خاطر نگرانی و شادنبودن حس و حال تغییر هم نداشتم.هیچ‌وقت به رژیم غذایی کاهش وزن اعتقادی نداشتم و نمی‌خواستم وارد چرخه چاقی، رژیم، لاغری، ولع به غذا و پرخوری و چاقی دوباره شوم.تعدادی از آشنایان و فامیل را می‌شناختم که سالها درگیر این چرخه هستند و گاهی از داروهای لاغری هم استفاده می‌کنند، اما درکل نتایج خوبی نگرفته‌اند.وقتی لباس می‌پوشیدم، به نظرم لباس‌ها در تنم زیبا دیده نمی‌شدند. و گاهی در مهمانی و عروسی‌ها احساس شرم می‌کردم. موقع خرید لباس قبول کردن سایز لباسم برایم سخت بود.چندین سال با این احساس نارضایتی و ناامیدی تلاش‌های بیهوده کردم تا بتوانم وزنم را چندکیلو کاهش دهم، اما موفق نبودم.هرچند معمولا بازخوردهای خوبی راجع به اندام خودم از مردم می‌شنيدم اما باور نمي‌كردم.به مرور متوجه شدم كه اين موضوع را به دغدغه تبديل نموده و دائما با آن اشتغال ذهني پيدا كرده‌ام.با فلسفه هايي آشنا شدم كه ما را به پذيرش خود و اندام مان و عشق ورزيدن و مهرباني نسبت به خودمان تشويق مي‌كرد و دعوت مي‌كرد خود را همانطور كه خلق شده‌ايم بپذيريم. با مطالعه و اشنايي با تعدادي از افراد كه با خود و اندام‌شان در آشتي بودند و شنيدن صحبت‌هاي آنها كمي ديدگاهم تغيير يافت.يك روز عكس‌هاي خودم را در آلبوم مي‌ديدم، به عنوان فردي غريبه به اندام خودم نگاه كردم و به نظرم متناسب و زيبا آمد. تقريبا تمام عكس‌هايم را با دقت نگاه كردم و متوجه شدم كه در اين چندسال تا چه اندازه با خودم نامهربان بوده‌ام و روزهاي زيبا و ارزشمند را با افكار منفي و سخت‌گيري خراب كرده‌ام. لحظاتي كه مي‌توانستم از زندگي لذت ببرم و شاد باشم، با فكري غلط و مخرب تباه نموده بودم.اما مادرم هنوز افكار منفي خود را رها نكرده بود و بدتر اينكه آنها را دائما بر زبان مي‌آورد، يكبار با او به طور جدي صحبت كردم و از او خواستم تا اين عادت گفتاري خود را نسبت به من ترك كند و از آسيب‌های حرف‌هایش به او گفتم، اما بازهم معمولا همان حرف‌ها را تکرار می‌کرد، این بار کمی مسئله را به شوخی گرفتم و هروقت او را می‌دیدم پیش دستی کرده و همان حرف‌ها را به او می‌گفتم و می‌دیدم که چقدر به فکر می‌رود و احساس می‌کردم که باور می‌کرد و حتی عذاب می‌کشید، بعد از چند دقیقه با خنده می‌گفتم که شوخی کرده‌ام و فقط می‌خواستم احساس من را بهتر درک کند، بعد از چندبار استفاده از این تکنیک دیگر هیچ‌گاه آن جملات را در حضور من نگفت. و فکر می‌کنم حتی دیگر به خودش هم کمتر می‌گوید.بعد که متوجه تاثیر منفی اطرافیان و دیدگاه‌هاي مخرب خود شدم،‌ رشد و نمو احساس شادي و رضايت را به سان درختي در وجودم احساس مي‌كردم. من ديگر از نگاه به آينه احساس شرم نداشتم، بلكه خود را زيبا مي‌ديدم و هرلحظه از خداوند به خاطر سلامتي‌ام شاكر بودم.بله سال‌ها من زيبايي و تناسب را در خودم نديده بودم و فقط جنبه‌هاي منفي وجودم را بزرگ‌نمايي كرده بودم و توجه زيادي به آنها داشتم. من از بابت سلامتي‌ام شكرگزار نبودم و فقط كاستي‌ها را مي‌ديدم. نگاه من غيرسازنده بود، من را شرمسار و غمگين كرده بود، احساس رضايت و شادي من را ربوده بود.اما با تغيير نگرش، دوباره احساس رضايت و شادي داشتم و اين بار نه براي لاغري و تناسب اندام، بلكه همچون گذشته براي نشاط و شادابي ورزش مي‌كنم. جالب است كه بعد از تغيير ديدگاهم كه در ورزش من هم تاثير گذاشت، متوجه شدم كه كاهش وزن قابل‌توجهي داشته‌ام و تناسب اندام من بهتر شده است.بهرحال هريك از ما با ويژگی‌های خاص فیزیکی و روانی به دنیا می‌آییم و کاملا با دیگران متفاوت هستیم و پذیرش این تفاوت‌ها برای آرامش و شادمانی ما بسیار مفید و ضروری است. والدین آگاه به این ویژگی‌ها و تفاوت‌ها احترام قائل هستند و کودکان خود را همان‌گونه که هستند می‌پذیرند و به رشد و بالندگی آنها کمک می‌کنند.</description>
                <category>سحر فیضی</category>
                <author>سحر فیضی</author>
                <pubDate>Mon, 11 Sep 2023 19:50:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دريا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42899142/%D8%AF%D8%B1%D9%8A%D8%A7-atnfydwa3zof</link>
                <description>درياچه اورميههرسال تابستان كه مي‌شد، خوشحالي ما بچه ها به خاطر فصل دريا آغاز مي‌شد. با شور و شوق منتظر رفتن به درياچه اورميه و شنا بوديم. بزرگترها وقتي رسيدن ماه &quot;قويروق دوغان&quot; را اعلام مي‌كردند، خوشحالي ما صدچندان شده و لوازم را آماده مي كرديم. اين نام اشاره به ماه توليد مثل آرتمياهاي دريا در گرماي تابستان داشت كه داخل آب پر از آرتمياها كه شبيه ميگوهاي بسيار ريزي بودند، مي شد. خانواده ها شروع به آماده شدن مي‌كردند، لباس اضافه،‌دبه هاي آب گرم، هندوانه و خيار و ميوه هاي ديگر، بعضي ها چادر هم برمي‌داشتند، قابلمه هاي پر از غذا و لوازم آش دوغ، دمپايي و خلاصه هرچه لازم بود. بعضي اكثر اوقات چندخانواده‌ با هم به دريا مي‌رفتند و شايد ميني‌بوسي كرايه مي‌كردند. ما اكثرا چندخوردو با هم به دريا مي‌رفتيم، گاهي پدربزرگم وانت مخصوص خودش را هم مي‌آورد. به دريا كه مي‌رسيديم بعد از حمل وسايل به ساحل و زدن چادر يا سايبان، آماده شده به داخل آب مي‌رفتيم. خود را در بين امواج زيباي دريا مي‌انداختيم و بازي مي‌كرديم. شنا بلد نبوديم و چون آب شور بود، بايد مواظبت مي‌كرديم تا آب داخل چشمان‌مان نشود. هميشه خيار همراه داشتيم، هرزمان آب شور وارد چشمانمان مي‌شد، خيار را گاز مي‌زديم و با قسمت تميزش چشمانمان را پاك مي‌كرديم. خوردن آن خيارها كه با آب دريا شور مي‌شدند، چقدرلذت بخش بود و چه خوش‌طعم بودند. داخل آب راه مي‌رفتيم و همديگر را گاهي داخل آب هل مي‌دادیم.دنبال هم می‌دویدیم، ناشیانه ادای شنا کردن را در می‌آوردیم یا با گرفتن دستان هم، دایره‌ای تشکیل می‌دادیم و آواز می‌خواندیم. از شانه بزرگترها آویزان می‌شدیم و آنها ما را به قسمت‌های عمیق‌تر می‌بردند. یا روی دست‌هایشان دراز می‌کشیدیم و آنها ما را در آب حرکت می‌دادند و به ما روی آب ماندن را یاد می‌دادند.به خاطر وجود نمک و املاح زیاد، در آب غرق نمی‌شدیم و می‌توانستیم در آب شلوغی کنیم.گاهی به تقلید از بزرگ‌ترها سرمان را در آب فرو می‌بردیم، اما باید حتما چشم‌ها و بینی مان را می‌بستیم تا آب شور اذیت‌مان نکند. بعد از بازی و آب‌تنی خسته به ساحل می‌رفتیم و هندوانه ای می‌خوردیم. و روی ماسه ها بازی می‌کردیم.بزرگترها خود را زیر ماسه ها فرو برده و گاهی تا گردن دفن می‌شدند، اعتقاد داشتند که این کار شفابخش است و خصوصا به درمان درد مفاصل و بیماری های پوستی کمک می‌کند.در ساحل پر از جلبک های سبز خوراک پلیکان‌ها بود که آنهم خواص درمانی خاص خود را داشت و برخی آنها را به تن خود می‌مالیدند.در بين شنا سري به نهار هم مي‌زديم و غذاي مختصري مي‌خورديم، ما تا عصر مشغول شنا، بازی و فعالیت بودیم، عصرها آب دریا خنک می‌شد و ما با خستگی زیاد از آب بیرون می‌آمدیم. و با آب دبه ها تن مان را می‌شستند تا نمک ها پاک شوند. یادم است یکبار آب دبه ما را شخص دیگری مصرف کرده بود و ما مجبور شدیم بدون شستشو به خانه برویم، به محض رسیدن به خانه به حمام رفتیم، اما بدن‌مان پر از بلورهای نمک بود و پوست‌مان زیادی سوخته بود. بعد از شستشو غذا می‌خورديم و بخش اصلي و جذاب برنامه خوردن آش دوغ بود كه اغلب همان‌جا پخته شده بود. دم غروب دريا بسيار زيبا و ديدني بود. پرتوهاي درخشان خورشيد بزرگ و نارنجي رنگ بر امواج دريا مي‌تابيد و تلولو درخشاني در برخورد با درياي نمكين ايجاد مي‌كرد. آب دريا پر از الماس‌هاي براق متحرك بود. با بازتاب نور خورشيد بر آب دريا همه جا رنگ گرم نارنجي به خود مي‌گرفت و اكثر مردم بساط خود را جمع و به خانه‌هاي شان برمي‌گشتند. برخي خانواده‌هاي خوش‌ذوق شب را كنار دريا اتراق مي‌كردند و تا صبح از تماشاي تصوير ماه در آب و صداي موج‌هاي دريا مست مي‌شدند و حتي بعضي افراد شب‌ها زير نور مهتاب تني به آب مي‌زدند.بيدار شدن با صداي امواج آب و ديدن طلوع خورشيد و انعكاس زيباي آن بر آب دريا، بسيار وسوسه انگيز است و خاطراتي فراموش نشدني را رقم مي‌زند.طلوع خورشيد در درياموقع برگشت به خانه، بي‌توجه به خستگي شديد، آواز مي‌خوانديم و شادي مي‌كرديم. خصوصا اگر در بخشي از مسير اجازه پيدا مي كرديم تا سوار پشت وانت پدربزرگم شويم، تا رسيدن به منزل موهاي‌مان را به دست باد مي‌سپرديم و تا مي‌توانستيم بلند آواز دسته‌جمعي مي‌خوانديم و دست مي‌زديم.شب خسته و آفتاب‌سوخته به حمام مي‌رفتيم و بعد از حمام به رختخواب رفته و تا فردا ظهر مي‌خوابيديم. بدين ‌ترتيب ما در فصل دريا چندين بار دسته‌جمعي به دريا مي‌رفتيم و جزء برنامه‌هاي روتين تابستان‌مان قلمداد مي‌شد. و در زمان‌هاي ديگر هم براي تماشا و پيك نيك به كنار دريا مي‌رفتيم، بدون شنا. ديدن آب‌هاي درخشان و بيش از هزاران پرنده متنوع در تالاب‌هاي زيباي منطقه در پيرامون دريا، چشمان‌مان را نوازش مي‌داد و به درستي آنجا از زيباترين و رويايي‌ترين نقاط بود.  </description>
                <category>سحر فیضی</category>
                <author>سحر فیضی</author>
                <pubDate>Tue, 05 Sep 2023 12:33:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب‌های پرستاره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42899142/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-dqftdwn0kpm6</link>
                <description>شب‌های پرستاره، ونسون ون‌گوگ 1889از دوران کودکی طبیعت را بسیار دوست داشتم و درباره هر موضوع مرتبط با آن کنجکاو بودم. وقتی سوار بر ماشین به شهر دیگری می‌رفتیم، تمام مسیر را غرق تماشای درختان، پرنده‌ها، دریا و کوه‌ها، مزارع و حیوانات می‌شدم.در حیاط بزرگ مان دائما بین گل‌ها و درخت‌ها پرسه می‌زدم، حیاط منزل پدربزرگم بسیار بزرگ و سرسبز بود، تقریبا هر روز به آنجا می‌رفتم و گل‌ها و درختان آنجا را هم تماشا کرده و به حیاط پشتی که همیشه پراز مرغ و خروس، غاز و حتي گربه بود، سر می‌زدم. گاهی در غذا دادن به آنها کمک می‌کردم.در دوره راهنمایی و دبیرستان گاهی با پدرم و دوستانش به طبیعت و کوه می‌رفتیم، بیشتر اوقات تنها دختر و حتی تنها کودک من بودم ، البته این اتفاق کم پیش می‌آمد. اکثر جمعه‌ها خانوادگی به طبیعت می رفتیم ، کنار سایه درختی و چشمه‌ای نهار می‌خوردیم و ساعاتی در اطراف به کوهپیمایی و گردش می‌پرداختیم.در دوران دانشگاه چندمرتبه با تیم کوهنوردی دانشگاه به کوه رفتیم، اما به طور جدی در سال آخر با هم‌اتاقی‌ام کوهپیمایی را شروع کردم، هر پنجشنبه لوازم و خوراکی خود را آماده می‌کردیم و صبح‌های جمعه به کوه می‌رفتیم.برنامه ‌های ما خیلی مفرح و لذت‌بخش بودند، برای من که علاقه بسیار زیادی به طبیعت، حیوانات و ورزش داشتم، مثل این بود که وارد دنیای شگفت‌انگیز تازه‌ای شده و دائما در حال کشف و تجربه بودم.از نه سالگی ورزش را در باشگاه شروع کرده بودم و در رشته والیبال به موفقیت‌هايي در سطح استان رسيده و حتي به مسابقات كشوري نيز رفته بوديم. دائما در حال تمرين و مسابقه بوده ،‌ و به سفرهاي استاني و گاهي بيرون از استان مي‌رفتيم، اما در دوره دانشگاه، باشگاهي كه با شرايط كلاس‌هاي تمام وقت و برنامه نامرتب آن متناسب باشد پيدا نكرده بودم و در ضمن شرايط روحي مناسبي هم نداشتم تا بيشتر پيگير باشم.كوهپيمايي با ورزش‌هاي باشگاهي بسيار متفاوت است، محيط و محل ورزش بسيار باشكوه و افق ديد نامحدود است و در مقابل عظمت طبيعت، انسان به كوچكي و ضعف خود واقف مي‌گردد. كوهپيمايي نيازمند صبر، آرامش و هماهنگي با محيط و مسير است.بايستي شرايط كوهستان را خوب بسنجيم، آب و هواي آن روز را در نظر بگيريم، مسير مناسب و امن، متناسب با توانايي‌هاي گروه انتخاب كنيم، لوازم و خوراكي‌هاي لازم را آماده نماييم. در اين بين داشتن همراهاني خوش‌خلق، همدل، حامي و بي‌حاشيه نعمت بزرگي است.گاهي در مسير اتفاقات نامنتظره‌اي رخ مي‌دهد، مثلا راه را گم مي‌كنيم، پاي همراهي پيچ مي خورد، يا دچار حادثه بدتري مي‌شود، هوا ناگهان تغيير مي‌كند و باران و باد شديدي شروع به وزش مي‌كند،‌ يا متوجه مي‌شويد همراهي خوراكي يا لوازم ضروري ديگرش را جاگذاشته ، با مار يا حيوانات ديگر مواجه مي‌شويم و .... در اين حين حفظ خونسردي و اخذ تصميم درست بسيار حياتي است.در چنين شرايطي همه گروه همدل و همراه مي‌شوند تا تصميمات درست بگيرند و اقدامات لازم را براي حل مشكل انجام دهند، گاهي مشكل به خوبي حل مي‌شود،‌گاهي كار دشوارتر است و شايد نياز به بازگشت گروه باشد.كوهنوردي با اخلاق، ما را به سوي انسانيت رشد مي‌دهد. براي همين مي‌تواند انسان‌هاي خوبي تربيت نمايد.يكي از بهترين برنامه‌هايي هميشه در دوران كوهپيمايي خود دوست داشته‌ام،‌ برنامه‌هاي دو و چندروزه بود، چون مدت طولاني‌تري در طبيعت حضور داشتيم و شب در دل كوه چادر مي‌زديم و قبل از خواب مي‌توانستيم به تماشاي افق و دوردست‌ها در كوهستان و گنبد پرستاره آسمان بپردازيم.سكوت و ابهت كوهستان در عصرها خودش را بيشتر و بهتر به نمايش مي‌گذارد. تلفيق و تركيب زيبا و هماهنگي از رنگ‌هاي ارغواني و طلايي آسمان و رنگ‌هاي خاكي، سبز و ... شگفت‌انگيز كوهستان كه هر لحظه محوتر مي‌شود،‌ انگار در همديگر ادغام و محو مي شوند. به مرور ابهت آسمان و قدرت آن در هر لحظه بيشتر شده و زماني فرا مي‌رسد كه انگار آسمان پرستاره بر همه جا احاطه يافته و ماه و ستارگان آويخته شده بر آسمان آنقدر به ما نزديك هستند كه هرزمان بخواهيم، مي‌توانيم دست خود را به سمت آنها برده و چند ستاره از سينه آسمان برداريم.سال‌ها پيش بود، ما به كوهستان‌هاي شهرستان خوي رفته بوديم تا به قله اورين صعود كنيم،‌ يك شب در كوهستان چادر زديم،‌ وقتي همه خسته از سفر و كوهپيمايي چندساعته براي خواب به چادرهاي خود رفتند، چند دوست با هم به بيرون چادرهاي‌مان رفتيم و زيراندازهاي خود را كف كوهستان پهن كرديم و ساعتي به تماشاي گنبد پر از ستاره آسمان پرداختيم.تا مي‌توانستيم در آن شب خنك تابستان، سكوت كرديم و فقط به زيبايي ستاره‌ها، ماه و آسمان نگاه كرديم،‌ انگار در ميان آنها بوديم و گنبد آسمان كاملا ما را احاطه كرده بود، هيچ چيزي در آن حوالي به غير از آسمان، ماه و ستاره ها ديده نمي‌شد. زمين و كوهستان هم در گوشه‌اي ساكت نشسته و در مقابل آن عظمت و شكوه سر تسليم خم كرده و دست از اغواگري كشيده و محو تماشاي آنها بود.ما درون گنبد آسمان ادغام شده بوديم و چيز ديگري وجود نداشت،‌ دوست داشتم آن لحظات را درون مغزم جوري ثبت كنم كه بدون هيچ خللي هر وقت خواستم دوباره آن را احساس كنم، و يا اينكه آن لحظات به ابديت بپيوندد و به پايان نرسد. در آن مكان، زمان مدتي متوقف شده بود و انگار هيچ لحظه‌اي قبل و بعد از آن وجود نداشت.حضور گنبد آسمان، ماه و ستاره ها كامل بود و هيچ حضور ديگري ملموس نبود. يادم نيست چقدر آنجا غرق تماشاي آن زبيايي خارق‌العاده بودم، اما بيشتر از ساعتي بود، وقتي چشمانمان ديگر از خستگي بسته مي‌شد، تصميم گرفتيم تا به چادرهاي خود بازگرديم و بخوابيم تا صبح زود موقع طلوع آفتاب بتوانيم بيدار شده و براي صعود حركت كنيم.ونسون ون‌گوگ نقاش شهير هلندي درسال 1889 اثري به نام شب‌هاي پرستاره خلق نمود كه این اثر نه‌تنها یکی از شاهکارهای ون‌گوگ است، بلکه به‌عنوان یکی از نمادهای هنر نوگرای اروپا نیز محسوب می‌شود.ونگوگ خودش در نامه ای به برادرش این گونه می نویسد که: « امروز صبح، ساعت‌ها قبل از طلوع آفتاب، حومه شهر را از پنجره با کمک نور ستاره‌های صبحگاهی دیدم که بسیار بزرگ به نظر می‌رسیدند.»همانطور که ون‌گوگ نیز در نامه‌اش اذعان داشته، آسمان انگار همه جا و همه چیز را احاطه نموده و بسیار بزرگ و پرابهت است.اين خاطره بارها به شكل‌هاي گوناگون در كوهستان‌هاي مختلف و طبيعت دور و نزديك تكرار شده، گاهي كنار دريا، آبگير،‌ در كوهستان و جنگل. موقع طلوع يا غروب خورشيد. اما هربار غرق در لحظه و فارغ از دنيا، شادماني وصف‌نشدني را در سكوت و عظمت طبيعت تجربه كرده‌ام.</description>
                <category>سحر فیضی</category>
                <author>سحر فیضی</author>
                <pubDate>Sat, 02 Sep 2023 13:09:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نظریه بالندگی و مدل پرما        Flourish Theory &amp; PERMA Model</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42899142/%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%AF%D9%84-%D9%BE%D8%B1%D9%85%D8%A7-flourish-theory-perma-model-eyrrhq21wmkn</link>
                <description>مدل پرمادر نوشته قبل به نظریه بالندگی اشاره کردم، در این نوشته قصد دارم درباره این نظریه بیشتر توضیح دهم.مارتین سلیگمن پیرو تحقیقات و نظریه های پیشین روانشناسان و خودش در حوزه روانشناسی مثبت‌گرا نظریه بالندگی را ارائه کرد و مدل پرما را معرفی نمود.روانشناسی مثبت گرا توصیفی است نه تجویزی. به عبارت دیگر،  روانشناسان مثبت‌گرا به مردم نمی‌گویند که چه انتخاب‌هایی انجام دهند یا برای چه چیزی ارزش قائل شوند، اما تحقیق در مورد عواملی که شکوفایی را ممکن می‌سازد می‌تواند به افراد کمک کند تا با انجام انتخاب‌های آگاهانه‌تر ، زندگی رضایت‌ بخش‌تری داشته باشند که با ارزش‌ها و علایقشان همسو باشد.در نظریه بالندگی هدف غایی انسان رسیدن به بالندگی یا شکوفایی است. به همین جهت لازم است سازه نیک‌زیستی(Wellbeing) که ملاک ارزیابی بالندگی است را بشناسیم. نیک‌زیستی یا بهزیستی یک سازه است و شادمانی یک چیز است. این دو با هم تفاوت دارند. ارکان نیک‌زیستی دارای اجزای تشکیل دهنده قابل دستکاری و قابل اندازه­گیری است. هرکدام از این اجزا یک موضوع حقیقی هستند و موجب نیک‌زیستی می­شوند، اما هیچ‌کدام به‌تنهایی نیک‌زیستی را تبیین نمی­کند. اما هریک از این معیارها قابل اندازه­گیری هستند و در کنار هم نیک‌زیستی را اندازه‌گیری می‌کنند.افزایش نیک‌زیستی و رضایت‌مندی از زندگی به شکل طبیعی، شادمانی را افزایش می‌دهد. پروفسور مارتین سلیگمن سال‌های زیادی را صرف ایجاد نظریه‌ای برای شادمانی کرده است. هدف او، شناسایی اجزای سازنده نیک‌زیستی بوده است. او از یک مخفف قابل یادآوری آسان به نام «پرما» برای نامیدن مدل نیک‌زیستی‌ جدید استفاده کرده است.او در مدل پرما پنج مؤلفه اساسی نیک‌زیستی را ارائه نموده است. این مؤلفه‌ها موجب نيك‌زيستي انسان مي‌شوند. خیلی از انسان‌ها به شكل ذاتي و به خاطر خود مؤلفه به‌ دنبال آن هستند.این مؤلفه‌ها مستقل از یکدیگر تعریف و اندازه گیری می شوند.هر كدام از این مؤلفه‌ها برای نیک‌زیستی و رضایت‌مندی از زندگی لازم و ضروری است. وقتي به نيك‌زيستي برسيم، به بالندگي رسيده‌ايم. این پنج مؤلفه در کنار هم، زیربنای محکمی را شکل می‌دهند که بر آن اساس می‌توانیم برای خود یک زندگی شادمان و شکوفا بسازیم.پنج عنصر نیک زیستی شامل این موارد است: 1- هیجان و احساسات مثبت ۲- غرقگی یا مشغولیت مثبت ۳- روابط (روابط مثبت) ۴- معنادار بودن و هدفمندي زندگي و ۵- دستاوردها ، موفقيت وکامیابی.1- هيجان و احساسات مثبت: Positive Emotionsاحساسات مثبت شامل امید، شادی، عشق، شفقت، سرگرمی، لذت،آرامش و سپاسگزاری است. احساسات مثبت شاخص اصلی نیک‌زیستی هستند و می توان آنها را رشد و پرورش داد. با این حال، این بدان معنا نیست که ما نیاز به سرکوب احساسات منفی داریم. به جاي آن، می‌توانیم تمام تجربیات عاطفی را بپذیریم، اما خود را در موقعیت‌هایی قرار دهیم که احساسات مثبت به طور طبیعی ایجاد می‌شوند.توانایی تمرکز برهیجان‌های مثبت، بیشتر به معنای خوشبینی و دیدن گذشته،حال و آینده در چشم‌اندازی مثبت است.آگاهی از این نکته بسیار مهم است که اگرچه اوضاع همیشه مطابق انتظار ما پیش نمی رود ، اما دانستن نحوه مواجهه با آنها به بهترین شکل ممکن به ما امکان حرکت رو به جلو را فراهم می‌کند.2- غرقگي يا مشغوليت مثبت: Engagementدر زندگی همه ما مواردی را به یاد داریم که حین انجام فعالیتی متوجه گذر زمان نشده و حواس‌مان کاملا بر فعالیت متمرکز بوده است. و از اتفاقات اطراف آگاهی نداشته‌ایم. به این حالت در روانشناسی Flow یا غرقگی می‌گویند، ما در این حالت درگیری بسیار بالایی با آن فعالیت داشته ایم. ما در این حالت لذت غیرقابل وصفی را تجربه می‌کنیم وهرچه این فعالیت‌ها در زندگی ما بیشتر باشد، به این معنی است که ما بیشتر در حال انجام دادن کارهای مورد علاقه خود هستیم.بنابراین غرقگی از عناصر مهم و اساسی احساس خوشبختی و نیک‌زیستی است.3- روابط: Relationshipsداشتن روابط خوب و سلامت روانی کاملا در هم تنیده هستند. از نظر سلیگمن از آنجا که انسان حیوان اجتماعی است ، برای زنده ماندن و رشد نیاز به تعامل با افراد دیگر دارد.ما نیاز به ایجاد یک شبکه اجتماعی با خانواده ، دوستان و شریک زندگی ، یا حتی با همکاران داریم ، این روابط کمک حمایت عاطفی لازم را برای ما فراهم می کند. در شرایط دشوار می توانیم از افراد دیگر درخواست کمک جهت دستیابی به راه حل سریع و کارآمد را داشته باشیم.ارتباط خوب با دیگران می تواند به زندگی هدف و معنا بدهد.تحقیقات نشان می دهد که مهربانی و انجام کارهای محبت آمیز برای دیگران باعث افزایش نیک‌زیستی می شود.4- معنادار بودن و هدفمندي زندگي: Meaningزندگی با معنا انسان را با چیزی فراتر از خود پیوند می‌دهد. بنابر نظر سلیگمن معنا به عنوان تعلق و خدمت به چیزی فراتر از خودمان تعریف می شود. داشتن هدف به افراد کمک می کند تا در مواجهه با چالش ها یا ناملایمات بر روی آنچه مهم است تمرکز کنند.مهم این است که مردم از خود بپرسند هدف حیاتی آنها چیست ، یا اینکه چه چیزی می توانند به دنیا ارائه دهند.برخی فعالیت ها، مانند گذراندن وقت با خانواده، نوشتن کتاب، تولید محتوای مفید، انجام کار داوطلبانه، انجام کارهای محبت آمیز و کمک به دیگران، انجام فعالیت‌های محیط‌زیستی و ... واقعاً می توانند حس معنای ما را در زندگی بهبود بخشند.5- دستاوردها ، موفقيت وکامیابی: Achievementدر زندگی ما اهداف مختلفی برای خود تعریف می‌کنیم و پس از رسیدن به آنها از تلاش خود و دستاوردهای‌مان به خود می‌بالیم و احساس عزت‌نفس و اعتماد‌بنفس بیشتری پیدا می‌کنیم.بایستی در تلاش برای رسیدن به موفقیت مواظب باشیم که در تله کمال‌گرایی گرفتار نشویم و به طور متعادل به دنبال کسب موفقیت و دستاورد باشیم.</description>
                <category>سحر فیضی</category>
                <author>سحر فیضی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Aug 2023 12:23:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ثروت، موفقیت و شادمانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42899142/%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-tj2nt1ilcsmx</link>
                <description>اکثر ما دچار این باور هستیم که شادمانی و احساس رضایت ما به میزان ثروت و موفقیت ما وابسته است. ما معتقدیم که هرقدر موفقیت‌های بیشتری کسب کنیم، شغل خوب و درآمد بالاتری داشته باشیم، دارایی ما زیاد باشد، شادتر خواهیم بود.من این باور را بارها از اطرافیان و نزدیکانم شنیده بودم که اگر خوب درس بخوانید و شغل و درآمد عالی داشته باشید، در زمینه‌های مختلف موفق شوید، خوشبخت خواهید بود.با این اعتقاد کودکانی تربیت می‌کنیم که دائما در حال پیشروی و رقابت هستند، و چون از داشته‌های خود احساس شادمانی کمی دارند، احساس آرامش نمی‌کنند، شبیه اسب مسابقه در پیست مسابقه پیوسته سرعت خود را افزایش می‌دهند، اما نهایتا با سرخوردگی و نارضایتی مواجه می‌شوند.افرادی هستیم که دائم روی نداشته‌های خود متمرکز شده‌ایم و به فکر رسیدن به نداشته‌ها در حال دویدنیم.گوشی بهتر، تلویزیون بزرگ‌تر، آپارتمان شیک و جدیدتر، لباس‌های مد جدید، لوازم آشپزخانه بروزتر و ...این لیست هیچگاه به پایان نمی‌رسد و هر روز آن را با موارد تازه به روزرسانی می کنیم .و همین موضوع باعث می‌شود تا از آنچه داریم لذت نبریم و احساس رضایت نکنیم، و قدر داشته‌های خود را ندانیم. آشنایی داشتیم که برای خانواده دو نفره تا حدی خرید می‌کرد که جایی برای انبار آنها پیدا نمی‌کرد، هرچند خانه ای با انبار بزرگی داشتند، و خانه آنها برای زندگی چهار نفر مناسب بود، اما برای اشیای فراوان آنها جا نداشت. و بخشی از اشیای خود را نیز در انبار منزل پدری جای داده بودند.به همین جهت ایشان مدام تعدادی از اشیا که گاهی حتی مورد استفاده هم قرار نگرفته بود را به فروش می‌گذاشت و بعضی اوقات نیز آنها را به نزدیکان می بخشید تا جا برای اشیای تازه باز شود.ایشان حتی فراموش می‌کردند که چه چیزهایی خریده‌اند و گاهی از بعضی لوازم و خصوصا لباس ها چند نوع مشابه را بین وسایل پیدا می‌کردند و متوجه می‌شدند که قبلا همین جنس را خریده بودند.کجای کار اشکال دارد؟ آیا زحمت ما کافی نبوده؟ آیا عوامل خارجی ما را مستاصل می‌کنند، شاید اصلا باور ما مشکل دارد؟در دوره کودکی همسایه‌ای داشتیم که حکایت آنها را بارها از والدین و همسایه‌های دیگر شنیده‌ام، هرچند خاطره روشنی از آن خانواده ندارم.در محله خانواده ای پرجمعیت زندگی می‌کردند که شادمانی این خانواده شهره اهل محل بود.پدر خانواده باربری بسیار زحمتکش بوده، هر شب با خستگی جسمانی حاصل از کار فیزیکی زیاد به منزل بازمی‌گشته، همسرش با وسیله‌ای موسیقی به نام ترکی قاوال که به معنی دایره است، با رقص و آواز به استقبال همسرش در حیاط منزل می‌رفت و او را به داخل منزل هدایت می‌کرد؛ دائم از خانه آنها صدای خنده و شادی می‌آمد. با اینکه سالها بعد خانم بعد از فوت همسرش یک روز به ما می‌گفت که:&quot; خیلی روزها غذای ما نان و پیاز یا نان و ماست بود.&quot;فرزندان خانواده برای رسیدن به موقعیت بهتر، پیوسته در حال تلاش بودند، در مدرسه بسیار سختکوش بوده و از همدیگر کاملا حمایت می‌کردند تا بتوانند شغل و زندگی بهتری داشته باشند. هرچند جزء دانش‌آموزان ممتاز نبودند اما همگی توانستند با تلاش بسیار و حمایت هم، به دانشگاه راه یافته و بعد شغل های خوبی کسب نمایند و زندگی خود را به خوبی اداره کنند.در همسایگی آنها خانواده بسیار ثروتمندی با خانه ای بزرگ و پررفت وآمد وجود داشت، این خانواده پرجمعیت همه امکانات را داشتند و همیشه چندکارگر نیز در کارها به خانم خانه کمک می‌کردند، آنها نیز تا مدتی شاد بودند اما اختلافات عمیقی بین خانم و آقا در زمینه های مختلف خصوصا تربیت فرزندان و سبک زندگی خانواده وجود داشت، و باعث بروز دعواها و مشکلات عدیده در زندگی می‌شد. با گذر زمان و بزرگ‌شدن فرزندان اختلافات نیز بیشتر شدند و زندگی آنها را کاملا تغییر دادند. خانم خانواده بسیار قدرت‌طلب بود و فرزندان شبیه فرمانده از او اطاعت می‌کردند، مرد زحمتکش خانواده دائما درحال کار و تلاش بود و ثروت هنگفتی گردآوردی کرده بود.اما در منزل جایگاه شایسته نداشت و فرزندان هیچ حرف‌شنوی از او نداشتند و سبک زندگی و عقاید غیرمسئولانه‌ای در پیش گرفته بودند، حمایت‌های مادر و فرزندان از هم، مرد خانواده را منزوی کرده بود و حتی در مسائل بسیار مهم زندگی و تصمیمات مربوط به فرزندان نظرات او نادیده گرفته می‌شد و مادر که رفتارهای هیجانی او زیاد بود و تحت تاثیر دیگران تصمیمات آنی و غیرمنطقی زیادی می‌گرفت، خانواده را فرماندهی می‌کرد و فرزندان در این بین مسئولیت گریز شده بودند و زندگی باری به هر جهتی ادامه داشت. تنها چیزی که از مجموع این فرزندان و مادر از بیرون دیده می‌شد، اهمیت زیاد به ثروت و مادی گرایی محض در باورهای‌شان بود، گویا غیر از ثروت هیچ ارزش دیگری در زندگی آنها وجود نداشت.سالها بعد تنها یکی از فرزندان این خانواده وارد دانشگاه شد و توانست شغل داشته باشد.دخترها ازدواج کردند و بعضی به خاطر همسر ثروتمند ، رفاه مالی آنها ادامه یافت، برخی نیز به خاطر شغل همسر زندگی متوسطی داشتند اما همواره از اوضاع زندگی شان ناراضی بودند. و پسران نیز ثروت پدر را به مرور به باد دادند و به یک زندگی معمولی رسیدند و چون در هیچ زمینه مهارت و تصصی نداشتند، نتوانستند به شغل ثابتی دست یابند.این تجربه به نظر می‌رسد که اغراق گونه باشد، اما واقعیتی است که در جلوی چشمان ما اتفاق افتاد و شاید درسی برای ما همسایه ها بود.بعدها در مطالعاتی که داشتم متوجه شدم بنابر دیدگاه‌های روانشناسی مثبت ثروت همبستگی پایینی با سطح شادمانی افراد دارد.ما اغلب فکر می‌کنیم با کار و تلاش سخت و کسب موفقیت‌های بیشتر و بیشتر به شادمانی و احساس رضایت خواهیم رسید، ما یافته ها نشان می دهند افرادی که شادمانی و احساس رضایت بیشتری از زندگی دارند، تلاش و کوشش زیادی انجام می دهند و نهایتا احساس موفقیت بیشتری پیدا می‌کنند.برای اینکه شاد باشیم نیاز به موفقیت نیست، بلکه برای موفقیت نیاز به شادمانی داریم.پس ابتدا بایستی بتوانیم شادمانی و احساس رضایت از زندگی را تقویت کنیم، و بدانیم موفقیت تنها یکی از مولفه‌های بالندگی است، نه همه شادمانی.</description>
                <category>سحر فیضی</category>
                <author>سحر فیضی</author>
                <pubDate>Tue, 29 Aug 2023 11:53:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همسايه قديمي ما</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42899142/%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%8A%D9%87-%D9%82%D8%AF%D9%8A%D9%85%D9%8A-%D9%85%D8%A7-w23gy9bjo0oi</link>
                <description>همه ما در اطرافیان خود کسانی را می‌شناسیم که همواره شاد هستند و در هر جمعی وارد می‌شوند، هاله‌ای از انر‌ژی مثبت و خوش‌بینی آن جمع را احاطه می‌کند؛ همچنین کسانی را هم می‌شناسیم که افسرده و دلمرده هستند و دائما از روزگار می‌نالند و وارد هر جمعی می‌شوند، انر‌ژی منفی و ناامیدی را متساطع می‌کنند و معمولا خلق‌وخوی منفی خود را تسری می‌دهند؛ ما اغلب از گروه دوم آگاهانه و یا ناآگاهانه دور می‌شویم و تلاش می‌کنیم با گروه اول به روش‌های مختلف ارتباط بیشتری برقرار کنیم.سالیان پیش یکی از ما همسایه‌ای داشتیم که در ابتدای دهه شصت زندگی خود بود، این خانمی را در این نوشته لیلا می‌نامیم، تنها زندگی می‌کرد، رفت و آمد زیادی نداشت، و اکثرا اخمالو بود، حتی ما بچه های محل از لیلا خانم دوری می‌کردیم، نمی‌توانستیم با ایشون ارتباط خوبی برقرار کنیم، تقریبا همه بچه‌ها وقتی لیلا خانم را از دور می‌دیدند سعی می‌کردند که نگاه‌شون با نگاه غضبناک او در هم گره نخورد. بزرگترها حرمت سن و سال لیلا خانم را نگه‌می‌داشتند و تاحد امکان از ایشون حمایت می‌کردند. بهشون سر می‌زدند، گاهی نان و وسایل موردنیازشون را تهیه می‌کردند، و زخم زبان‌ها و کنایه‌هاشون را نادیده می‌گرفتند.بزرگترها می‌گفتند که لیلا خانم دائما ابراز بیماری می‌کرد و هرروز کلی درد و شکایت خود را پشت تلفن یا رودررو با فرزندان و نزدیکان مطرح می‌نمود؛ و ادعا داشت که به زودی فرت خواهد نمود، اما ایشان نزدیک به بیست سال و بیشتر ، زنده بودند.ایشان همیشه از درد، بیماری، بدبیاری، نافرجامی و ... می‌نالید، همواره از شانس بد و بدی های زندگی شاکی بود، او از توجه کم فرزندان خود گله‌مند و با توقعات بیش‌از‌اندازه خود آنها را به ستوه آورده بود؛ یکی از فرزندان در شهری دور زندگی می‌کرد، بعدها شنیدم که مادر هر روز تماس می‌گرفته و به فرزندش از ایکه او را تنها رها کرده شکایت نموده و نهایتا صحبت را به دعوا و نفرین می‌کشانید.دخترش سالها بعد از اتمام شیفت کاری به منزل مادر می‌رفت و تا شب به نظافت خانه و رسیدگی به او می‌پرداخت، اما تقریبا همیشه به دلی شکسته و چشمانی گریان به خانه برمی‌گشت؛ و در منزل نیز با نارضایتی همسرش مواجه بود.این خانم که توانایی انجام کارهای منزل و مستقل بودن را از لحاظ جسمانی و مالی داشت، و می‌توانست خرید روزمره خود را نیز انجام دهد و با فامیل و اطرافیان رفت و آمد نموده و در مراسمات مختلف نیز شرکت کند، راه مسئولیت گریزی، بدخلقی، توقعات بیشمار و قدرنشناسی را برگزیده بود.تجربه آشنایی با لیلا خانم و افراد مشابه برای من جالب بود؛ به همین خاطر به پرس و جو در تاریخچه زندگی آنها پرداختم؛ لیلا خانم داستان ما از دوره جوانی نسبت به دیگران نگاه خودبرتربینانه داشت، و معمولا با غرور و تحکم با اطرافیان خود رفتار می‌کرد.نسبت به خوبی‌ها و محبت‌های دیگران قدرنشناس بوده و همیشه توقعات زیادی داشت، و هرگاه کسی به آنها محبتی می‌نموده ، با بی‌اعتنایی رفتار و نیز تشکری انجام نمی‌داد.تقریبا ارتباط های اجتماعی ضعیفی داشت و روابط آنها محدود به نزدیکان بود. و نیز رابطه لیلا خانم با همسر خود رضایت بخش نبود.لیلا خانم از پذیرش مسئولیت رفتارهای خود فرار می‌کرد، و مسئولیت آنها را برعهده نمی‌گرفت، اکثرا با زبان تند وتیزش باعث آزار اطرافیان می‌شد، و هروقت کسی به او اعتراض می‌کرد، مسئولیت گفته‌هايش را برعهده نمي‌گرفت، و اظهار مي‌كرد كه قصد بدي نداشته و چيز مهمي نگفته و شخص مقابل حساس و زودرنج است و ناراحتي‌اش بي‌دليل بوده است.ليلا خانم بدون هماهنگي و در فواصل كوتاه هرزمان كه دلش مي‌خواست ساك خود را مي‌بست و راهي منزل فرزندان يا فاميل مي‌شد. و برايش شرايط خانواده مهم نبود، و از آنها توقع داشت كه در زماني كه آنجا چندروز حضور دارد، خانواده تمام تلاش خود را براي خدمت‌رساني به او به كار گيرند و همه برنامه هاي روزمره خود را تغيير داده و او را به بهترين شكل ميزباني نمايند؛ اما در نهايت موقع بازگشت به منزل بدون تشكر و قدرداني با دلخوري آنجا را ترك مي‌نمود؛ و همواره از ميزباني آن خانواده گلايه مي‌كرد.بعداز مدتها اگر آن خانواده روزي قصد رفتن به خانه ايشان را داشتند، معمولا تلاش مي‌كرد تا مسئوليت ميزباني را با گفتگو از بيماري و درد برعهده نگيرد، اما اگر شخص يا اشخاص مقابل قانع نمي‌شدند و به منزل مي‌آمدند اين ناله ها افزايش مي‌يافت و با اخم و ناراحتي پذيرايي مختصري انجام داده تا مهمان‌ها از روي رفتار ايشان متوجه عدم رضايت قلبي ايشان شده و بعد از مدت كوتاهي بازگردند.ليلا خانم سعي مي‌كرد مسئوليت كارهاي ساده را هم در منزل برعهده فرزندان قرار دهد، و همواره با ايجاد احساس گناه درباره تنها ماندن خويش، نظافت و خريدهاي كوچك را برعهده دخترش و تعميرات و جابجايي وسايل و ويزيتهاي ناتمام ماهانه و هفتگي را برعهده پسرانش قرار دهد، و همواره از اينكه او را تنها گذاشته و رها كرده‌اند اظهار گلايه و ناراحتي نمايد. با ايجاد احساس گناه در فرزندان، آنها مجبور به انجام همه كارها مي‌شدند و زمان‌هاي طولاني در خدمت مادر بودند، اما علي‌رغم تلاش بسيار هيچ‌گاه جمله‌اي محبت‌آميز و حاكي از قدرداني و رضايت از ليلا خانم نشنيدند و همواره مورد توهين كلامي، و سركوفت او قرار گرفتند.ليلا خانم در دوران كودكي همواره توانسته بود با رفتارهاي ناشايست خويش از والدين خود باج‌گيري كند. والدين براي اينكه او را راضي كنند و ليلا رفتارهاي خوبي انجام دهد، به همه خواسته هاي او تن داده بودند؛ او درواقع با رفتارهاي منفي اش والدين و خواهر و برادرها را كنترل مي‌كرد.آنها شخصيت ناسازگار او را پذيرفته بودند و به جاي دادن بازخورد مناسب به او براي اصلاح رفتارها و قاطعيت بيشتر، براي حل مشكل به خواسته هاي او توجه بيشتري نمودند، سعي داشتند تا خود را با شخصيت منفي او تطابق دهند تا تنش و ناراحتي در منزل كمتر شود.ليلا به مرور ياد گرفت تا با بدرفتاري، مظلوم‌نمايي و توقعات بيشتر، به خواسته‌هاي خود برسد و نيز مسئوليت زندگي را نپذيرد، زيرا همواره مادر و سايرين با كمال ميل حاضر بودند وظايف او را برعهده بگيرند.ليلا با مردي ازدواج كرد و از او صاحب چندين فرزند شد، در ابتداي زندگي مشترك به خاطر رفتارهاي بد همواره با همسرش دچار تنش مي‌شد. و همواره محيط خانواده متشج و ناآرام بود. او دائما به خانواده اش درباره همسر خود اظهار نارضايتي مي‌كرد و آنها را از بابت ازدواج خود مقصر مي‌دانست. به مرور همسر او نيز تسليم شد و ديگر جنگ و جدالي در منزل رخ نمی‌داد.ليلا خانم همیشه از عدم حضور كافي همسرش در منزل و عدم توجه او نسبت به خود ناراحت بود، همسرش رابطه سردي با او داشت و كمتر صحبت مي‌كرد و بيشتر خود را با كار و دوستانش سرگرم نمود.كودكان ليلا خانم همگي از دست كنترل ها و سخت‌گيري هاي او خسته بودند و آنها هم به مرور از لحاظ عاطفي از او دور شدند؛ دخترش بعد از تحصيل و شروع به كار ازدواج نمود اما نتوانست از لحاظ عاطفي مستقل شود و تا آخر عمر ليلا خانم به او خدمت كرد و از دست آزارهاي او آشفته بود.پسرانش بعد از رفتن به دانشگاه هيچگاه به منزل پدري بازنگشتند، اما يكي از آنها كه احساس مسئوليت بيشتري داشت، چندسال كنار مادرش ماند و پس از ازدواج مدتي با همسرش كنار او زندگي كرد اما به زودي اختلافات مادر با عروس جوان شروع شد و آنقدر به بدرفتاري ادامه داد تا عروس تصميم به جداشدن از همسرش گرفت، پسر بينوا وقتي ديد كه زندگي اش نزديك است از هم بپاشد، با همسرش منزلي كرايه كرده و از مادر جدا شد.ليلا خانم تا آخر عمر با ايجاد احساس گناه توانست تاحد زيادي اطرافيان را كنترل نموده و به خواسته ‌هاي خود برسد؛ اما هيچگاه نتوانست با عزيزانش روابط عاطفي قوي و مستحكم داشته باشد و همواره احساس تنهايي عميق و افسردگي نمود.بارها به روانپزشك ها و مشاورين مختلف مراجعه نمود، اما هيچ داروئي افسردگي و دردهايش را تسكين نداد و هرگاه با نظري مواجه شد كه رفتارها و ديدگاه‌هايش را به چالش مي‌كشيد، برخورد بدي داشته و مقاومت نمود.او هيچگاه از قصرعاج بيرون نيامد، از دادن احساس مثبت به عزيزان و محبت کردن دريغ نمود،‌ معناي عشق و فداكاري را درك نكرد،‌ او همواره خلائي بزرگ درون خود حس مي‌كرد، اما نمي خواست قدمي براي بهبود حال و شاد نمودن عزيزانش بردارد.وقتی به دور و اطراف خود عمیق تر نگاه می‌کنم و لیلا خانم های بیشماری را می‌بینم که در دوره‌های مختلف زندگی به سر می‌برند، و نیاز به خودارزیابی عميق‌تري دارند تا سرنوشت آنها مثل ليلا خانم قصه ما نباشد كه در تنهايي عميق، افسردگي و درد زندگي اش به انتها رسيد، او هيچ‌وقت احساس رضايت و شادماني عميق را تجربه نكرد، او هيچگاه تنوانست توجه خود را از روي خود برداشته و به ديگران توجه نمايد، همدلي را تجربه نكرد و عشق براي او هيچ مفهومي نداشت.به نظر می‌آید اگر ليلا خانم به جاي تمركز كامل بر روي خود و نيازهايش، به عزيزانش هم به اندازه اي متعادل توجه مي‌كرد و سعي مي كرد آنها را خوشحال نمايد و به آنها در زندگي كمك كرده و حمايت عاطفي انجام دهد، مسلما عشق به او در بهبود و درمان كمك مي كرد و شفا مي‌يافت.</description>
                <category>سحر فیضی</category>
                <author>سحر فیضی</author>
                <pubDate>Sun, 27 Aug 2023 23:00:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برف</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42899142/%D8%A8%D8%B1%D9%81-cclutvzvgds7</link>
                <description>برف یکی از عناصر طبیعت است که همیشه بچه‌ها را خوشحال می‌کند.وقتی شب خوابیده و صبح بیدار شدم و از پشت پنجره سفیدی زمین و درختان سیب حیاط را دیدم، از خوشحالی در پوست خودم نمی‌گنجیدم.برف همه جا را پوشانده ، حتی رفتن به حیاط خانه سخت شده بود، پدرم پارویی برداشته و به حیاط جلویی خانه رفت و راه باریکه‌ای از بین برف‌های تا زانوش باز کرد.بعد از تلاشی سنگین توانست درب ورودی منزل را باز کند.از پنجره آشپزخانه نگاهش می‌کردم و بعد به حیاط رفتم، دیدم که تمامی مردها در کوچه بلند در حال بازکردن راه باریکه ای از منزل به یک راه ذهنی هستند و سپس یک راه اصلی باریک در طول کوچه باز شد و همه خانه‌ها راه کوتاهی به آن زده بودند.مردها پس از موفقیت با همدیگر چند دقیقه‌ای صحبت کردند و سپس تردد از راه ها شروع شد.ما اون روز سری بعدازظهر بودیم، کمی بعد پدرم به بالای پشت بام رفته و با کمک کارگری شروع به برف روبی کردند، برف‌ها را به شکل گلوله‌های بزرگ و کوچک به حیاط پشتی که بزرگ‌ بود توسط پارو می‌ریختند، یادم می‌آید که ارتفاع برف‌‌های تلنبار شده روی هم تقریبا یک متری کوتاه‌تر اندازه سقف می‌شد، و از دیوار حیاط بلندتر بود.آنقدر خوشحال بودم که دوست داشتم از بالای پشت‌بام روی برف‌ها بپرم. اما فقط یکبار اجازه پیدا کردم تا به پشت‌بام رفته و برف‌روبی را از محلی ایمن و دور از لبه‌های پشت‌بام چند‌دقیقه تماشا کنم، و توانستم به اصرار پارو را گرفته و با شوق کودکانه کمی برف‌روبی کنم.وقتی برف‌ها خوب در حیات و نیز کوچه تلبار و سفت شد، نوبت به ما رسید، تمام بچه‌ها در گروه‌های کوچک روی برف‌های تلنبار شده حدود دو متری و بیشتر سر می‌خوردیم و به پایین می‌غلتیدیم، در آن سرمای شدید از کوچک‌ترین فرصت برای بازی غافل نبودیم.آنقدر سر می‌خوردیم و به هم گلوله برفی پرتاب می‌کردیم تا هوا سرد شده و مجبورا به خانه برمی‌گشتیم.در خانه ما یک بخاری هیزمی بود، پدرم علاقه خاصی به آن داشت، گرمای آن بسیار دلچسب و دلنشین بود، جلوی بخاری می‌نشستیم و مدتها سوختن هیزم‌ها را داخل آن تماشا می‌کردم و به صدای هیزم موقع سوختن گوش می‌دادم.دوست داشتم این لحظه‌ها را به درونی‌ترین بخش وجودم جذب کنم و هیچ‌گاه فراموش نکنم. شب‌ها وقتی همه می‌خوابیدند به آن چشم می‌دوختم و به کتری روی آن با دقت توجه می‌کردم، پدرم یکی دوبار برمی‌خواست و هیزم داخل بخاری می‌گذاشت.چندسال بعد بخاری هیزمی جایش را به بخاری نفتی داد که نمی‌توانستم ارتباط عاطفی با آن وسیله برقرار کنم. برف مدتها روی زمین باقی می‌ماند و آب نمی‌شد، و ما از این موهبت نهایت استفاده را می‌بردیم.گروه‌های بچه‌ها برای نبرد آماده می‌شدیم، سنگر بندی می‌کردیم و گلوله‌های برفی را به تعداد زیاد درست و در سنگر می‌گذاشتیم، سعی می‌کردیم قطعات سفت و سخت انتخاب کنیم تا گلوله‌ها هنگام اصابت به دشمنان شدت بیشتری داشته و درد ایجاد کنند.بعد نبرد دو گروه شروع می‌شد، و این گلوله‌باران تا ساعتی ادامه داشت، تا وقتی به خانه فراخوانده نشده بودیم یا کسی مصدوم نمی‌شد.در روزهای برفی مدرسه هم می‌رفتیم، ما عادت داشتیم پیاده با بچه‌های همسایه‌ها به مدرسه برویم، در مسیر همدیگر را روی برف‌ و یخ می‌کشیدیم، یا سر می‌خوردیم، گاه بچه‌ها محکم به زمین می‌خورد، در حیاط مدرسه هم بازی ادامه می‌یافت و تقریبا هرسال آدم برفی درست می‌کردیم.از نعمت برف نهایت استفاده را برای تحرک، بازی و دوستی می‌بردیم، و از اواخر آذر، تا حدود هفته اول اسفند اکثر اوقات برف روی زمین را می‌پوشاند و زمستان‌های سرد و اما مرطوبی را رقم می‌زد.این تحرک و بازی و دوستی‌ها که به واسطه طبیعت فراهم می‌شد، شادمانی و احساس رضایت عمیقی را در ما فراهم می‌کرد.ارتباط با طبیعت در آن روزها، بسیار بیشتر و عمیق‌تر بود، زندگی مردم با طبیعت عجین بود و مردم زندگی خود را با طبیعت منطبق می‌کردند و کمترین دستکاری در طبیعت انجام می‌شد.هرچه انسان و به خصوص کودکان از طبیعت دورتر ، از شادمانی طبیعی و شعف دورتر می‌شوند و بیشتر دچار افسردگی، اضطراب و انواع نابسامانی های روحی و جسمی می‌گردند.</description>
                <category>سحر فیضی</category>
                <author>سحر فیضی</author>
                <pubDate>Thu, 24 Aug 2023 00:08:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42899142/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-ysmympmdhvvk</link>
                <description>دوران کودکی من در محله‌های پرجمعیت دهه شصت سپری شد. تا یازده سالگی در یک محله و بعد تا بعد دوره کارشناسی در محله دیگری زندگی می‌کردیم.کوچه ما محل تلاقی چند کوچه و میدان بازی بچه‌ها بود. ما هر روز در کوچه با بچه های دیگر بازی می‌کردیم، بچه‌هایی قدونیم قد و بسیار متفاوت، گاهی هم از محله‌های دیگر به محل ما می‌آمدند.بازی‌ها بسیار متنوع بود. بعضی بازی‌ها که خشن و درگیری زیاد داشت فقط مخصوص پسرها بود. مثل سنگ‌پرانی و دعوای سنگ، یا هل دادن تایر بزرگ که گاهی پسربچه‌ای داخل آن می‌نشست و بقیه با سرعت زیاد او را داخل تایر می‌چرخاندند، ما هم فقط از دور تماشا می‌کردیم.بعضی بازی‌ها مثل خاله‌بازی یا یقل دوقل را ما دخترها در گوشه کوچه انجام می‌دادیم.اما تعداد بازی‌های مشترک زیاد بود.بازی هفت‌سنگ، زو، بالا پایین، قایم باشک، وسطی، و چیزی شبیه هندبال از بازی‌های مورد علاقه ما بود.گاهی هم دزد و پلیس بازی می‌کردیم و پلیس‌های بیرحم دزدها را حسابي اذيت و گاهي كتك مي‌زدند.بعضی بچه‌ها که از لحاظ قد و هیکل توانمندتر بودند به عنوان سرگروه یارکشی می‌کردند و بازی به جدیت تمام شبیه مسابقات ورزشی انجام می‌شد.در هفته چند مورد هم مصدومیت داشتیم، اما کسي به خاطر مصدومیت مقصر نبود و هیچ پدر و مادری اعتراضی به سرشکسته یا انگشتان دررفته بچه‌شان نداشت، گویا همه پذیرفته بودند که صدمه دیدن کودکان در حین بازی یک مسئله عادی است.تازه بعضی اوقات دعواهای سختی هم صورت می‌گرفت. گاهی بین دو یا چندنفر و گاهی بین دو دسته از دو محله مختلف. در جنگ دو محله اسم رمز هم داشتيم و براي شناسايي بچه هاي محله اسم رمز را مي‌پرسيدند، واي به حال بچه‌اي بود كه اسم رمز را نمي‌دانست بايد يك‌تنه يا با همه مي‌جنگيد و يا با سرعت پا به فرار مي‌گذاشت.روزي توانستم صاحب دوچرخه‌اي دست دوم اما نسبتا نو شوم. روز و شب از هيجان نمي‌توانستم يك‌جا بايستم. هرروز چندساعت سوار دوچرخه مي‌شدم و با دوستانم در كوچه‌هاي طولاني اطراف دوچرخه‌سواري مي‌كرديم.بعد رسيدن از مدرسه به خانه فورا تكاليفم را مي‌نوشتم و بعد از صرف نهار عازم كوچه و بازي‌هاي آزاد و خلاقانه مان مي‌شدم. بخشي از روز را به دوچرخه‌سواري و بخشي را به بازي‌هاي گروهي مي‌پرداختم.در زماني كه خسته مي‌شديم، كنار هم جمع شده و با هم گفتگو مي‌كرديم، از درس و مشق،‌ صحبت پشت سر بچه‌هاي ديگر، كارتون‌ها، ترانه‌ها و صدها موضوع جذاب ديگر. گاهي خوراكي مي‌آورديم و كنارهم مي‌خورديم،‌ لقمه اي يا سيبي، و تمرين بخشيدن داشته‌هايمان را مي‌كرديم. سفره‌هاي كودكانه پهن مي‌شد و خوراكي‌ها سر سفره مي‌آمد و نقش مهمان و صاحب‌خانه را بازي مي‌كرديم.فضايي كه مملو از خلاقيت و يادگيري بود.ما در آن سال‌ها به شكل طبيعي مهارت‌هاي زندگي را ياد مي‌گرفتيم.در مشكلات ، بازي و دعوا ياد مي‌گرفتيم چگونه حل مسئله و مذاكره كنيم،‌ابراز وجود و رفتار قاطعانه داشته باشيم.با گذاشتن خود به جاي دوستان‌مان مهارت همدلي و انصاف در ما رشد مي‌كرد.ما خلاقانه نقش‌هاي مختلف ايفا و بازي‌هاي جديد ابداع مي‌كرديم.وقتي در بازي خاصي بازنده مي‌شديم احساس ناكامي را تجربه مي‌كرديم و ياد‌مي گرفتيم چگونه پس از هر باختي دوباره خودمان را جمع و جور كرده و راه‌هاي رسيدن به پيروزي را پيدا كنيم و اگر نياز به توانمند شدن بود، سريعا به فكر تقويت مهارت‌ها مي‌افتاديم.در هنگام پيروزي هم احساس غرور و سربلندي مي‌كرديم و به تجربه مي‌دانستيم كه براي حفظ آن تلاش مستمر و استراتژي لازم است و نيز گذرا بودن پيروزي ها و شكست ها و لزوم پايداري دوستي ها را متوجه مي‌شديم.علاوه بر شادماني و شعف، احساس تعلق در ما ايجاد و تقويت مي‌شد. ياد مي‌گرفتيم هواي كوچكترها را بيشتر داشته باشيم و از خود گذشت نشان دهيم.اين دوستي‌ها گاهي تا ساليان دراز ادامه مي‌يابد و عميق‌ترين دوستي‌ها را مي‌تواند خلق كند.كودكي و بازي خصوصا بازي آزاد بدون دستكاري بزرگترها پايه و اساس دوره كودكي است و اساسا عامل خلاقيت و كسب مهارتهاي بسيار متنوع و شادماني و شعف كودكان است.كاش به كودكان خودمان هم فرصت تجربه بازي آزاد را بيشتر بدهيم تا آنها بتوانند به معناي واقعي كودكي كنند.</description>
                <category>سحر فیضی</category>
                <author>سحر فیضی</author>
                <pubDate>Tue, 22 Aug 2023 23:29:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرستوها</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%87%D8%A7-q5ezjgppz01g</link>
                <description>پرستوهاتا جایی که یادم می‌آید در چندسال گذشته تلاش می‌کردم تا دخترم با کتاب و مطالعه خو بگیرد. از وقتی بسیار کوچک بود برایش کتاب می‌خریدم و می‌خواندم. معمولا من یک طرف می‌نشستم و کتاب در دستم بود و دخترم روبرو، و عکسها را به او نشان می‌دادم، گاهی هم کنار دستم یا در بغلم می‌نشست. کمی که بزرگ می‌شد یادگرفته بود کتاب‌ها را در دست بگیرد و مثلا بخواند. اما اکثرا کتاب را سرو ته می‌گرفت. و این موضوع برایم عجیب بود تا وقتی که همسرم به مدل نشستن ما اشاره کرد و گفت که ازین به بعد او را در ابتدای مطالعه کنار دستت بنشان تا صفحه را درست ببیند و نه برعکس!تقریبا هرشب ما قصه‌گویی قبل از خواب داشتیم و این برنامه حدود 7 سال طول کشید و در دو سال گذشته با بزرگ شدن او قطع گردید. من هرشب به طور شفاهی قبل از خواب قصه هایی برای او تعریف می‌کردم، با موضوعات بسیار متنوع و گاهی نقش اول قصه ما، دخترم و ماجراها و چالش‌هایش بود. او هم در روند قصه نظر می‌داد و جاهایی من دیگر نمی‌توانستم قصه را ادامه دهم و او ادامه می‌داد، گاهی نیز ابتدای قصه و موضوع را مشخص می‌کرد و من ادامه می‌دادم. این موضوع قصه‌گویی شبانه به یک روتین زندگی ما تبدیل شده بود و باعث ارتباط بهتر ما با هم. دقایقی که فقط مختص دو نفر ما بود.این قصه گویی ها اکنون با ورود دخترم به دوران دیگر زندگی از ده و یازده سالگی به بعد تبدیل به جلسات پرسش‌های متعدد شبانه نسبت به موضوعات مختلف زندگی، و فلسفه آن شده و گاهی ساعاتی طول می‌کشد. البته پاسخ به سوال‌هایی که خود نیز پاسخ واضحی برای آن ندارم، جلسات را به سوی کندوکاو و همفکری می‌کشاند و گاهی از بین این سوال‌ها متوجه سوالی می‌شوم که سالهاست در ذهنم بی‌جواب ‌مانده است.مدتها بود که او را تشویق به مطالعه کتاب های داستانی کلاسیک می‌کردم، اما او به کتابهای داستانی رنگ و وارنگ امروزی و ماجراهای شلوغ‌بازی و جادویی قهرمان قصه ها بیشتر علاقمند بود.چند وقت پیش با هم به کتاب‌فروشی رفتیم و برخلاف انتظارم مجموعه داستان‌های آنی شرلی را وقتی به او پیشنهاد کردم، با علاقه پذیرفت و شراکتی آن مجموعه را خریدیم.مدتی است که هر روز با سرعتی باورنکردنی جلد اول را می‌خواند و من نیز هر زمان کتاب دست او نباشد، آن داستان جذاب را مطالعه می‌کنم.گاهی که حواسش نیست کتاب را برمی‌دارم و زمانی که اعتراض می‌کند و کتابش را برای مطالعه می‌خواهد می‌گویم که کتابها را شراکتی خریده‌ایم و من هم سهمی در آنها دارم و می‌توانم ساعاتی را در روز به مطالعه آن بپردازم، اما سعی می‌کنم که منصفانه رفتار کنم و بیشتر اوقات کتاب دست او باشد.از زیبایی داستان برایم تعریف می‌کند و مدتها درباره آن حرف می‌زنیم، چرا که او هم همچون آنه پرحرف و پرانرژی و خلاق و غیرقابل پیش‌بینی است.می گوید که تا حالا در مقابل خواندن این کتابها مقاومت اشتباه داشته و کاش زودتر آن را خوانده بود، می گوید که کتاب او را به درون خود می‌کشد و جذب می‌کند.من نیز جذابیت ماجراهای آنه را تایید می‌کنم و به یاد دوران کودکی خودم و ارتباط عمیقم با طبیعت اطرافم می‌افتم. هرکجا درخت، گل، پرنده، سنگ و آب را می‌دیدم غرق تماشا می‌شدم و تمام ابعاد آنها را با کنجکاوی بررسی می‌کردم و تنهایی پرمعنایی برایم رقم می‌خورد.در دوران ابتدایی مدرسه ما حیاط بزرگی داشت و ساختمان آن قدیمی بود با سقفی شیروانی.فصل کوچ پرستوها که فرا‌می‌رسید همه جای آسمان پر از پرستوهایی می‌شدند که با سرعتی شگفت‌انگیز پرواز می‌کردند، صدای آنها نیز فضا را پر می‌کرد. تعدادی از آنها در لابلای سقف شیروانی مدرسه ما و نیز بین دیوارها لانه می‌ساختند. نمی‌دانم چگونه در بین سروصدای ما طاقت می‌آوردند.بخش زیادی از زمان‌های تفریح من به آنها سر‌می زدم و جوجه های آنها را گاهی می‌توانستم ببینم، حواسم به این بود که این پرندگان زیبا و پرشتاب چگونه به جوجه‌های خود غذا می‌دهند، و چگونه از آنها مراقبت می‌کنند.دیدن غذادادن آنها به جوجه‌هایی که منقارهایشان رو به بالا دائما باز بود و فریاد می‌زدند، و لحظه‌ای آرام نمی‌گرفتند، تماشایی ترین بخش حضور آنها در زندگی‌ام بود.آسمان زیبا و تمیز بالای سر ما در مدرسه پر از پرستوها بود که به هرطرف می‌رفتند و با شتاب در رفت‌و‌آمد بودند.مدتها به آنها نگاه می‌کردم. به صدای آنها، نحوه پروازشان، رنگ بدن‌شان، و حرکاتشان جذب می‌شدم.دنیای آنها برایم بسیار جذاب بود. هر زنگ تفریح به تماشای آنها می‌پرداختم، اما این موضوع همچون یک راز بود که با هیچ همکلاسی و دوستی آن را مطرح نمی‌کردم، هنوزم علت آن را خوب نمی‌دانم که چرا این موضوع بسیار مهیج را برای خودم نگهداشته بودم و با هیچ کس در این مورد صحبت نمی‌کردم.شاید هم به چند دوست گفته بودم اما بازخورد مناسبی نگرفته بودم و بیشتر مورد خنده و تمسخر واقع شده بودم؛ اما با توجه به شناختم از خودم حدس می‌زنم برای محافظت آن پرندگان زیبا و جوجه های شان از گزند آسیب کودکان، این موضوع را به هیچ‌کس نمی‌گفتم و آن را از همه مخفی نگه‌ می‌داشتم.در تمام آن پنج سال تحصیلم در آن مدرسه دوست‌داشتنی ابتدایی، منتظر فرارسیدن زمان کوچ پرستوها و ورود آنها به مدرسه می‌ماندم و تا آخرین روز مدرسه به تماشای آنها می‌پرداختم.  بعد از دوران ابتدایی جداشدن از آن فضا و پرندگان برایم دشوار بود، چون دیگر چنین فرصت نابی در مدارس دیگر برای تماشا پیش نیامد و این موضوع بهترین خاطرات من را از مدرسه و دوران ابتدایی شکل داد.</description>
                <category>سحر فیضی</category>
                <author>سحر فیضی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Aug 2023 19:32:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتظارات</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42899142/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-ig5lbfvec9lz</link>
                <description>در دوران کودکی که زندگی در لحظه حال جاری بود، شادی و شعف به همراه بازی تنها و مهم‌ترین کار ما بود. نه نگاهی به آینده داشتیم و نه حسرتی و بازگشتی به گذشته. همه چیز چون رودی پرخروش و با صدایی خوشحال جریان داشت. به مرور که سن‌مان بیشتر می‌شد متوجه انتظارات والدین و مدرسه و جامعه درخصوص طرز زندگی، نگرش ها و باورهای‌مان می‌شدیم و هرچه فاصله بیشتری از دنیای خلاق کودکی می‌گرفتیم، قالب‌ها خود را بیشتر نمایان می‌کردند و احساس گیرکردن داخل قالب های محدود را که والدین و جامعه برای روح آزاد و خلاق ما تدارک دیده بودند، بیشتر و دردناک‌تر می‌شد.با گذشت زمان لبخندهای شاد به نگرانی و اضطراب تبدیل می‌شد، چشمانی که با دیدن هر گل، پروانه، آب روان و سایه های نور خورشید و پرندگان از خوشحالی برق می‌زدند، بی‌فروغ‌تر می‌شد. با صدای سهمناک هر باید و نبایدی، هر التزامی، هر اجباری و هر جمله‌ای که گوینده‌اش احساس می‌کرد که صلاح ما را بهتر از خودمان می‌داند و خود را عقل کل می‌دانست، لرزش قلبم بیشتر و احساس اعتمادبنفس و عزت‌نفسم عمیق‌تر ترک برمی‌داشت.زمانی که کمی از سرخوشی‌های کودکانه بالاجبار دور شدم، دیگر روزبروز احساس می‌کردم که وجودم درحال یخ‌بستن و منجمدشدن است و این رویه ای رو به افزایش بود.نگاه سرد و حاکی از غرور، صداهای کوبش‌وار در اطرافم زیاد بودند، در خانه، مدرسه و حتی جامعه به شدت غیرمنعطف. به دنیای ورزش پناه برده بودم، ساعات زیادی از روز را با همسالانم در باشگاه ورزشی می‌گذراندم، با اینکه شور و اشتیاق شدیدی به آموختن داشتم و همیشه در مدرسه عالی بودم، اما همواره فشار انتظارات بیشتر می‌شد. انگار هیچکس نسبت به عملکرد عالی احساس رضایت نداشت، ترس و اضطراب به مرور جای شادمانی و خلاقیت را می‌گرفت، و من هرچه در جاده موفقیت و انتظارات می‌دویدم، بازهم کم می‌آوردم و این پیست اسب‌دوانی ما بچه‌ها هیچ پایانی برای والدین کمال‌گرا و سختگير و مسئولين مدرسه نداشت.من هيچ‌گاه علاقه‌اي به رقابت نداشته‌ام و همواره كار گروهي را كه فضاي همدلانه و حمايت‌گرانه دارد، ترجيح مي‌دهم. اما در آن دوران كه حتي ذهنم منجمد شده بود، مگر مي‌تواستم اين را درك و به زبان بياورم؟اوج كمالگرايي خانواده و انتظارات غيرعادي آنها در سالهاي آخر دبيرستان گريبان من را گرفت. وقتي كه حتي استعدادها و علايقم را خوب نمي‌شناختم و تن به اجبار خانواده براي رشته تجربي و طي مسير پزشكي مدنظر آنها ندادم. از آنجا كه هيچ راهنمايي نداشتم و والدينم انرژي خود را به جاي راهنمايي و حمايت، بر فشار و عدم حمايت عاطفي متمركز كرده بودند، بنابر جو آن روزها به رشته رياضي وارد شدم،‌ اما بعداز سالها مثل بسياري، متوجه شدم كه كاش وارد رشته هاي انساني و يا تربيت بدني و يا هنر مي‌شدم. در آن زمان كه نوجواني بيش نبودم، فكر مي‌كردم كه هركسي بايد بتواند مسير خود را انتخاب و حمايت‌هاي لازم را دريافت كند. زياد موجه جبر جامعه نبودم. در دوره دانشگاه انگيزه ام را از دست داده بودم و از دانشگاه و رشته‌ام ناراضي بودم. حمايت خانواده بيشتر مالي بود و هميشه منتظر شكست من در مسير تا بتوانند حقانيت خود و ضعف من را اثبات نمايند و هميشه منتظر اين بودند كه به آنها بگويم حق با شما بود و من اشتباه كردم، بله تا اين حد خصمانه.در اواخر دوره كارشناسي و پستي و بلندي‌هاي آن و احساس عميق تنهايي، افسردگي و اضطراب، به واسطه هم‌اتاقي‌ام با رشته روانشناسي و مشاوره آشنا شدم، و گاهي بعضي كتابهايش را مطالعه مي‌كردم و به مرور براي خودشناسي بيشتر و يافتن پاسخ سوالهايم كتاب‌هاي بيشتري خواندم،‌ و به اين رشته علاقمند شدم.در طول دوره دانشگاهم ورزش كه از دوران كودكي دوستم بود را كنار گذاشته بودم، اما در يكسال آخر همراه دوستم به طبيعت مي‌رفتيم، او كوهنورد قابلي بود و مرا هم همراه خود به كوه مي‌برد. باهم كوهپيمايي مي كرديم و اصول اوليه را از او مي‌آموختم. يكسال آخر دوره كارشناسي روحيه و انگيزه من آنقدر بهبود يافت كه توانستم معدل بسيار خوبي در دانشگاه كسب كنم. بعد از اتمام دوره كارشناسي و بازگشت به منزل اجبار به يافتن شغل در قالبي خاص خودنمايي كرد. يكسال در محيط يك مدرسه و آموزشگاه غيرانتفاعي مشغول به كار شدم و هيچ انگيزه و علاقه‌اي در وجودم نبود، اما ميراث دوره كارشناسي‌ام را در كوله‌پشتي‌ام همراه داشتم، كوه و خودشناسي معطوف به رشته روانشناسي.كوه</description>
                <category>سحر فیضی</category>
                <author>سحر فیضی</author>
                <pubDate>Sun, 20 Aug 2023 12:05:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماشین زمان</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-jciib6jfjuq7</link>
                <description>در جلسه آنلاین مشغول به صحبت درباره کارهایمان بودیم و همینطور که داشتم به صحبت‌های همکارم با دقت گوش می‌دادم، نگاهم به سمت قفسه کتاب‌های دخترم در پشت صفحه لب‌تاپ روی میز برگشت، خیلی سطحی کتاب‌هایش را مرور کردم و ناگهان روی اسم کتابی کودکانه مکث کردم، کتابی درباره خرگوش عروسکی جهانگردی که ماجراهای مختلفی پشت سر می‌گذارد و این یکی که در کنار بقیه زیاد هم به چشم نمی‌آمد و کم‌حجم تر و ساده تر بود، درباره ماشین زمانی است که خرگوش عروسکی می‌تواند توسط آن به زمان‌های مختلف تاریخی برود و داستان‌هایی جذاب برای کودکان تعریف کند.ماشین زمان من را به یاد زندگی خودم و بسیاری مردم دیگر انداخت، من را به دوران کودکی برد و مروری بر تاریخچه زندگی‌ام داشتم.ماشین زمانویدئویی که در چند بخش پیش به آن اشاره کرده بودم، سوالی که درباره یادآوری آخرین زمانی که آدم‌ها احساس خوشبختی کرده بودند، پرسیدند و پاسخ مردم که اکثرا به سال‌ها پیش اشاره داشت، به دوران کودکی، قبولی در دانشگاه، به دنیا آمدن فرزند، ازدواج و نهایتا بازنشستگی.اگر ماشین زمان داستان دخترم در اختیارم بود، تک تک این آدمها را سوار می‌کردم و به آن روز و دوره‌ای که احساس خوشبختی و شادمانی داشتند می‌بردم؛ به احتمال زیاد باید سالها به عقب برمی‌گشتیم. به روز و زمانی برمی‌گشتیم که احساس شادمانی را آنجا جا گذاشته بودند، و از آنها می‌پرسیدم که آن زمان چگونه نگرشی به زندگی داشته‌اند که آن احساس را هنوز به خاطر دارند؟ می‌پرسیدم آیا دوست داشتند آن احساس شادمانی و رضایت را تا امروز همراه خود می‌آوردند؟ و آن احساس تا به امروز تداوم می‌داشت؟مسلما همه ما دوست داشتیم آن لحظات تداومی به اندازه عمرمان داشته باشد.اما زندگی برنامه ها و روند و قوانین خاص خودش را دارد و تجارب شادانی ما هم تابع این قوانین و گذراست.اما اگر می‌توانستیم تعداد بیشتری از این تجارب مثبت را در زندگی‌مان خلق کنیم؟ آیا برای احساس شادمانی و رضایت می‌توان قیمت گذاری کرد؟ آیا می‌توانیم این شعله درونی را همیشه روشن نگهداریم؟آیا دوست داریم از آن همچون ارزشمندترین جزء وجودمان مراقبت و محافظت کنیم؟ من سال‌ها پیش در جایی و زمانی بین کودکی و نوجوانی این احساس را جاگذاشته بودم، چندسال پیش متوجه شدم که خلائی عمیق در وجودم شکل گرفته، و به تنهایی، با آزمون و خطای بسیار به دنبال راه‌هایی رفتم تا آن زمان را پیدا کنم . ماشین زمان مرا به دوران دوری برد و متوجه شدم که نیاز به حل‌وفصل مسائل زیادی در گذشته‌ام هستم. زخم‌هایی بودند که هنوز درمان نشده و دردهایی عمیق که به آنها نپرداخته بودم، مواجهه با آنها دشوار و دردناک بود.مدتها گذشت تا متوجه شدم به قول انیشتین با همان طرز فکر نمی‌توانم مسائل و مشکلاتم را حل کنم. نیاز به ذهنیت، نگرش و باورهای رشدیافته‌تر و قوی‌تری داشتم. این بخش مسیر برای من چالش بیشتری داشت، چون دل‌کندن از ذهنیت،نگرش و باورهایی که سالها مثل سپری مرا محافظت می‌کردند، امکان پذیر به نظر نمی‌رسید.از ساده‌ترین موضوعات شروع کردم، مطالعه را به سمت کتاب‌های مربوط به رشد فردی و مسائل مختلف زندگی و درمانی بردم، کتابهای رمان و داستان دیگر روح بی‌قرار من را راضی نمی‌کرد. با شرکت در دوره‌های آموزشی و جمع‌های اهل تفکر و چالش برانگیز، در معرض نظرات متفاوت و متضاد و عمیق‌تر قرار گرفتم. روابط با آدم‌های متفاوت تر را بیشتر نمود‌م و با کنجکاوی ذهنیت و سبک زندگی آنها را بررسی کردم. در چندسال گذشته تجارب خیلی متفاوتی در زندگی رقم زدم، سبک زندگی و ذهنیت خود را بارها به چالش کشیدم و تبدیل به یک یادگیرنده شدم.مدت زیادی شبیه به مجسمه‌ای بودم از حیرت و سکوت! ذهنیت ها و نگرش افراد مختلف برای من عجیب بود، مثل کودکی که اولین بار از روستای کم امکانات به یک ابرشهر می‌رود و هاج و واج فقط اطراف را نگاه می‌کند.بعد به مرور احساس می‌کردم که یخ ذهنی ام در حال آب شدن است، می‌توانستم معناهایی در آنچه می‌دیدم پیدا کنم. می‌توانستم درک کنم که مخاطب من از چه موضوعی حرف می‌زند و چه نظراتی در عمق دارد.می‌توانستم نگاه او را بفهمم. و این راه پر پیچ و خم و دشوار سفر به درون به مرور تغییرات عمیقی در ذهنیت من، نگرش و باورها و نیز سبک زندگی‌ام به وجود آورد.تا اینجا متوجه شده بودم که شادمانی و احساس رضایت شبیه به شعله ای درونی است، و وظیفه ما گرم نگهداشتن و حفظ آن می‌باشد، ذهنیت و نگرش ما به زندگی است، نتیجه ارزیابی های ما است ، قابلیت افزایش یا کاهش دارد و مهم ترین نکته این است که رویدادی درونی است نه وابسته به بیرون .</description>
                <category>سحر فیضی</category>
                <author>سحر فیضی</author>
                <pubDate>Sat, 19 Aug 2023 23:56:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلق شادمانی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/NedayeSalamat/%D8%AE%D9%84%D9%82-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-utszkyxduwbp</link>
                <description>خانم دکتر سونجا لیوبومیرسکی از افرادی هستند که در حوزه شادمانی تحقیقات زیادی انجام داده‌اند.ایشان در کتاب چگونه شاد باشیم؟ به این موضوع به طور مفصل پرداخته است.در این کتاب به فرمول جالبی می‌رسیم که فرمول شادمانی نام دارد.طبق این فرمول ۵۰٪ سهم شادمانی ما به عوامل بیولوژیکی و ژنتیکی برمی‌گردد.منظور این است که همه ما به لحاظ ژنتیکی به یو میزان مستعد شادمانی نیستیم، بعضی افراد مساعدتر هستند. ما آمادگی متفاوتی برای تجربه هیجان‌ها داریم.جالب‌ترین موضوع این است که شرایط زندگی تنها ۱۰٪ بر روی شادمانی ما تاثیر دارد.مثلا کجا زندگی می‌کنیم، خانواده، سطح تحصیلات، پول، سلامتی جسمانی و ...این نکته برای من کمی باورنکردنی بود.البته همه ما در اطرافیان خود پولدارهای افسرده و افراد متوسط و یا نسبتا ضعیف از نظر مالی اما شادمان را می‌شناسیم. و این ۱۰٪ تصور ما از اینکه اگر پولدارتر شوم، شغل بهتری داشته باشم، محیط زندگی‌ام را تغییر دهم و ... شادتر خواهم شد را زیر سوال می‌برد.اما ۴۰٪ باقیمانده مربوط به چیست؟ این بخش به فعالیت‌های ارادی و اختیاری ما بازمی‌گردد.برای مثال تقویت روابط اجتماعی، مقایسه نکردن خود با دیگران، غرقگی، بخشش،قدردانی، تجربه هیجان‌های مثبت، تعهد به اهداف معین شده، معنویات و داشتن معنا در زندگی، توجه به سلامتی، مهربانی و ....و نیز فعالیت‌های آگاهانه و هدفمند دیگری که برای شادمانی پایدار انجام می‌دهیم.بله ۴۰٪ از فرمول به انتخاب‌های ما برمی‌گردد.اگر یک پارچ آب در نظر بگیریم، ۴۰٪ در مقابل ۶۰٪ می‌تواند رنگ، بو و محتوای مایع داخل پارچ را کاملا تغییر بدهد.اضافه کردن ۴۰٪ آب تمیز به آب کثیف، پارچ آب را شفاف‌تر می‌کند. درست است کاملا تغییر نمی‌دهد اما تاثیر زیادی دارد.حالا می‌توانم ورزشکاران،هنرمندان و افراد موفق بسیاری که دچار معلولیت بوده و شرایط محیطی معمولی و حتی محدودکننده هم داشته‌اند را به یاد بیاورم، که احساس شادمانی و رضایت از زندگی بالایی دارند، و متوجه می‌شوم که این افراد علیرغم محدودیت‌های جسمانی و محیطی تماما روی ۴۰٪ سرمایه‌گذاری کرده‌اند و توانسته‌اند فراتر از انتظارات جامعه ظاهر شوند.ما با رفتارها و انتخاب‌های آگاهانه می‌توانیم از درون شاد باشیم و منتظر شادی از بیرون نمانیم.و این نکته شاید اگر توسط افراد به خوبی درک و اجرا شود، زندگی ما با رفتارها و انتخاب‌های ما تغییر مثبتی خواهد داشت و ما مسئولیت خلق شادمانی و رضایت را برعهده می‌گیریم و انتظار معجزه از بیرون را نخواهیم داشت.</description>
                <category>سحر فیضی</category>
                <author>سحر فیضی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Aug 2023 23:42:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلامتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42899142/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA%DB%8C-vccy0abhk0uo</link>
                <description>دیروز قبل از طلوع خورشید با بدحالی از خواب بیدار شدم، و این بدحالی با درد، تب و ضعف عمومی و علایم دیگه در طول روز تا آخرشب ادامه داشت.بیشتر این زمان را در رختخواب گذراندم و احساس ضعف شدید اجازه فعالیت های ساده را هم به من نداد. قصد داشتم امروز عنوان دیگری را بنویسم اما گفتم حالا که دیروز تا این حد درگیر بدحالی بودم و امروز هم هنوز صددرصد بهبود نیافتم، شاید بهترین زمان برای نوشتن درباره سلامتی و شادمانی باشد.آخرین بار که دچار بیماری جدی شده بودم، تابستان سال پیش بود. در غربت مبتلا به ویروس کرونا شدم، همسرم هم منزل نبود و من و دختر ده ساله‌ام تنها بودیم. هیچ فامیل و دوست و آشنایی هم نبودند، البته اگر هم بودند، از ترس سرایت بیماری نمی‌توانستند کمک حال باشند. هفته اول با نوشیدن آب و گلودرد شدید گریه می‌کردم و هیچ غذایی نمی‌توانستم ببلعم، به زور آب ولرم و سوپ می‌خوردم. روزی نهایتا یک مرتبه می‌توانستم غذا بپزم و بقیه کارها را بیشتر به دخترم می‌سپردم، حتی حرف زدن برایم دردناک و گریه‌آور بود.با کمک هم غذا می‌پختیم و صبحانه و شام من همان سوپ بود، اما او برای خودش با راهنمایی من صبحانه آماده می‌کرد. دائما حواسش به من بود و از راه اینترنت با پدرش گفتگو و گزارش می‌داد و راهنمایی می‌گرفت.حدود دو هفته بعد توانستم کمی غذا هم بخورم و بعضی کارهای سبک را انجام دهم، احساسات متناقضی داشتم، درد شدید در گلو و مجاری نفسی، ضعف، بدحالی، سرگیجه و تنهایی ... باعث اضطراب، غم و ناامیدی می‌شدند. و تنهایی هم بسیار آزاردهنده بود. دخترم با دوستانش در محوطه بازی می‌کردند و عصرها گاهی صندلی را در حیات پشتی که با گل و گیاه کوتاه از محوطه جدا می‌شد قرار داده و می‌نشستم و به درختان و گلها و بچه‌ها نگاه می‌کردم و چایی و دمنوش می‌خوردم.گاهی سگ همسایه می‌آمد و کنارم می‌نشست و به نظر خود با من می‌خواست بازی کند. به همسایه ها که تعدادشان بسیار کم بود، نزدیک نمی‌شدم و گفته بودم که مریض شده‌ام. بیش از بیست روز این بیماری طول کشید و من با تنهایی و بیماری کنار آمدم. کمی که توانستم راه بروم یکی دو مرتبه به خرید رفتیم.بعداز حدود بیست  روز که همسرم بازگشت من بسیار ضعیف شده بودم و خیلی از کارها را او برعهده گرفت.وقتی متوجه شدت بیماری‌ام شد بسیار تعجب کرده بود، و از بابت دیر برگشتن احساس عذاب وجدان می‌کرد.به این فکر می‌کردم در آن روزهای سخت بیماری و غربت، اگر دخترم نبود آیا قادر به تحمل و غلبه بر آن شرایط سخت بودم یا تسلیم می‌شدم؟ حضور آن کودک شاد و امیدوار که همواره با مهربانی کنارم بود، و با حرف‌های کودکانه‌اش به من تسلی می‌داد، بزرگ‌ترین تسکین و عامل محرک من برای مبارزه و بازگشت به حال عادی بود.احساس تعهد عظیمی که به عنوان مادر داشتم و می‌دانستم که مسئولیت دخترم با من است، هر روز صبح من را از رختخواب جدا می‌کرد و علیرغم حال ناخوش فعالیت‌هایی برای آماده‌کردن غذا و تمیزکردن منزل و مدیریت کارها انجام می‌دادم. این احساس مسئولیت و تعهد حتی مرا وامی‌داشت که زیاد آه و ناله نکنم و بیشتر سکوت کنم و حضور خود را هرچند ناقص به او نشان دهم، در آن روزها سلامتی جسمانی و روحی او برایم بسیار مهم بود، می‌دانستم که حال و روز بیمار من او را مضطرب، آشفته و نگران می‌کند، پس سعی داشتم کنار او آرام بمانم. و او را تشویق می‌کردم تا به بازی با چند دوست خود بپردازد و شاد بماند.روز تولد من بعد از گذر از سخت ترین روزهای چندسال و زمانی که کمی حالم بهتر بود، دخترم مرا سورپرایز کرد، با کاردستی و نقاشی، چند عدد بیسکویت و کیک بسته بندی شده کوچک و یک شمع کوچک برایم جشن تولد باشکوهی گرفت و روحیه من را کاملا تغییر داد. و این جشن برای من بسیار ارزشمند و پراز معنا بود. من با بدنی ضعیف و سرو وضع بیمارگونه و او با شادی و کمترین امکانات و شور و شعف کودکانه جشن گرفتیم.و این جشن برای همیشه سمبل امیدواری و عشق مادر و فرزند برایم باقی ماند. هرچند بعد از بهبودی و بازگشت همسرم ، با هم به کافه ای رفتیم و تلافی آن روز را درآوردیم.من از آن دوره حدود یکماهه خیلی آموختم، درست است گاهی اوضاع زندگی مثل سلامتی از کنترل ما خارج می‌شود، اما هنوز بخش اعظمی از کارها و چیزها وجود دارد که تحت کنترل ما است. امیدواری، تلاش، حرکت، تعهد به عزیزان همه اینها می‌تواند شادمانی و امید به زندگی را در ما حفظ کند.آتش درون مان را می‌توانیم حتی در سخت ترین روزها با خواست و اراده خود روشن نگهداریم.</description>
                <category>سحر فیضی</category>
                <author>سحر فیضی</author>
                <pubDate>Tue, 15 Aug 2023 23:19:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غرقگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42899142/%D8%BA%D8%B1%D9%82%DA%AF%DB%8C-dp02rxh7hd6q</link>
                <description>داشتم به مفهوم فلو یا غرقگی فکر می‌کردم که یاد دکتر سلیگمن افتادم. برای فهم این مفهوم که یک وضعیت ذهنی است ، بهتره به دو تا سوال جواب بدهیم: آیا تاکنون  پیش آمده که زمان برای شما به طور کامل متوقف بشود؟آیا تاکنون احساس کرده‌اید از حالت خودآگاهانه تان فاصله گرفته و غرق یک تجربه شده‌اید؟ به نظر دکتر سلیگمن تجربه غرقگی با لذت متفاوت است، ما لذت را در هر لحظه تجربه می‌کنیم و اما در حین غرقگی متوجه نمی‌شویم و بعد از عبور از آن لحظه ، درک می‌کنیم. نظریات دکتر میهایی در روانشناسی مثبت‌گرا در خصوص مفهوم غرقگی منحصر به فرد است و به دنبال تحقیق درباره زندگی شاد و رضایت‌بخش است. او می‌گوید:&quot; سعی کردم تا بفهمم در کجای زندگی روزمره و تجارب معمولی‌مان، خوشی و شادی را واقعا حس می‌کنیم. برای آغاز حدود چهل سال پیش شروع کردم به توجه به افراد خلاق تا بفهمم چه چیزی را احساس کرده‌اند که به طور ضروری ارزش این را داشته که تمام زندگی‌شان را صرف اعمالی کنند که اکثرشان انتظار شهرت یا ثروت از آنها را نداشتند ولی اعمال با ارزشی بودند که به زندگی‌شان معنا داده است.&quot;غرقگی حالت ذهنی ویژه‌ای هنگام انجام یک فعالیت است که در آن فرد طوری روی یک کار متمرکز می‌شود که در خشنودی فرایند انجام کار غوطه‌ور شود. و زمان و مکان را فراموش می‌کند.چندسال پیش تصمیم گرفتم پس از وقفه‌ای چندین ساله دوباره نقاشی را تجربه کنم. یکی از بهترین اساتید هنر مینیاتور را پس از پرس‌وجو یافتم و وارد کلاس ایشان شدم.چون سالها سابقه طراحی داشتم، با چند جلسه تمرین دوباره توانستم طراحی کنم. بعد استاد عزیزمان شروع به آموزش تکنیک‌های خاص این رشته نمود. وقتی شروع به کار می‌کردم، تمام افکارم از ذهنم پاک می‌شدند و تماما غرق در هنر می‌شدم. زمان و مکان برایم متوقف می‌شد. و کل وجودم روی کارم متمرکز می‌شد، انگار جریانی آرام مرا با خود می‌برد و بعد از مدتی با صحبت‌های استاد بازمی‌گشتم. در کلاس تنها سه نفر یا چهار بودیم و اکثرا سکوت حاکم بود، استادمان بسیار آرام صحبت می‌کردند و بعضی اوقات از بیرون شاگردان دیگر رشته‌ها به گمان اینکه کسی در کلاس نیست وارد می‌شدند تا دورهم جمع شوند، اما با دیدن ما چندنفر که غرق در کار بودیم، یکه می‌خوردند و با معذرت‌خواهی برمی‌گشتند.آنجا متوجه شده بودم که این حالت چقدر عمیق و زیباست، خصوصا خالی شدن افکار و تجربه غرق شدن در کار. آن زمان اطلاعات بسیار کمی درباره این مفهوم روانشناختی داشتم، اما به مرور با مطالعات کمی بیشتر آن را شناختم و متوجه شدم که در فعالیت‌های دیگر مثل ورزش، آشپزی و در جریان جلسات روانشناسی و کوچینگ با مراجعانم و یا حین یادگیری ... هم آن را تجربه کرده‌ام اما به سبب ناآگاهی توجه نداشته ام و متوجه شدم که ارتباط زیادی با احساس شادمانی و رضایت از زندگی و نیز خلاقیت دارد. به نظر می‌آید که در اتمام بعضی فعالیت ها علیرغم خستگی جسمانی، احساس می‌کنیم که انرژی کلی وجودمان افزایش پیدا کرده و حس شعف داریم، و از اثرات غرقگی است که دقت و آگاهی به این فعالیتها برای ما می تواند مفید باشد.</description>
                <category>سحر فیضی</category>
                <author>سحر فیضی</author>
                <pubDate>Sun, 13 Aug 2023 23:20:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشپزی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42899142/%D8%A2%D8%B4%D9%BE%D8%B2%DB%8C-ycawjibmkdlw</link>
                <description>یکی از کارهایی که حال من را خوب می‌کند، آشپزی است. وقتی به این موضوع فکر می‌کنم که امروز قصد پخت چه غذایی را دارم، انگار قرار است که اثری هنری را خلق کنم، برای خلق این اثر هنری ابتدا باید درباره موضوع اثر تصمیم بگیرم ، آش، پلو خورشت، دلمه و ...؟بعد از تصمیم گرفتن سراغ مواد اولیه می‌روم، داخل یخچال چه موادی داریم؟ چه چیزهایی را باید از بیرون تهیه کنم؟ درست مثل یک هنرمند با شور و شوق به دنبال آماده کردن مواد اولیه می‌روم، همیشه سعی می‌کنم از موادی با کیفیت و تازه استفاده کنم.تصور کنید که وارد مغازه میوه‌وتره بار شده و در فضایی پر از رنگ و عطر در حال قدم‌زدن و انتخاب هستید، درست شبیه یک نقاش در مغازه ابزار و بین رنگ‌ها، کاغذها و قلموهای متفاوت، چقدر لذت‌بخش است. انواع مختلف صیفی‌جات مثل گوجه، خیار، پیاز، فلفل، کلم، و سبزی مثل ريحان، نعنا،‌ جعفري و میوه‌ها مثل سیب، هلو، آلو، گلابی، انگور و ... با رنگ، طعم و عطر خاص خودشان.در همان حال كه قدم مي‌زنم در خيال خود با آنها غذاي موردنظرم را مي‌پزم و آن را دورهم مزه مزه مي‌كنيم. يا مي‌بينم كه نشسته و ميوه‌ها را گاز مي‌زنيم. جالب است كه اين علاقه باعث تبحر من در انتخاب ميوه‌هاي با كيفيت شده است و اغلب كه با ماشين از كنار ميوه فروشي ها مي‌گذريم، مي توانم از دور ميوه هاي باكيفيت را تشخيص دهم و ناگهاني تصميم گرفته و همانجا خريد كنم. خريد مواد اوليه آشپزي و ميوه‌جات به خودي خود در من احساس شادماني به وجود مي‌آورد.بعد از خرید و مهیا شدن همه چیز، وارد مرحله اصلی می‌شویم.حال چگونه اين مواد را تركيب كنم تا به بهترين طعم و كيفيت دست يابم؟از كجا شروع كنم؟‌ مي‌توان گفت كه اكثر ما آشپزي را با درست كردن پياز داغ شروع مي‌كنيم. من پيازهاي قرمز را بيشتر دوست دارم، به نظرم اصالت بيشتري دارند، رنگ و بو و طعم تند و تيزتري نسبت به بقيه دارند.با كمي روغن محلي يا زيتون معركه مي‌شود. بعد مرحله به مرحله پيش مي‌روم.طرح كلي از قبل در ذهنم است، بعضي مواد را بايد قبلا آماده كنيم ، مثلا حبوبات را روز قبل بخيسانيم.فاز اصلي كه همان پخت غذا است، تقريبا به شكل خودكار انجام مي‌شود، مكان و زمان را فراموش مي‌کنم ، غرق در لذت عمیق در انجام کار که همانا خلق اثر هنری منحصر به فردی است. یاد مفهوم &quot;غرقگی&quot; یا &quot;تجربه اوج&quot; در کتاب &quot;غرقگی&quot; اثر&quot;میهای چیک سنت میهای&quot; می‌افتم، حين آشپزي زمان اكثرا براي من متوقف مي‌شود و من فقط غرق در آشپزي مي‌شوم و خصوصا اگر در حال طبخ غذاي مورد علاقه يكي از عزيزانم باشم. از لحظاتي كه احساس شادماني عميق و لذت از خلق اثري منحصر به فرد دارم، پخت و پز است، شايد براي شما موضوعي كسالت آور باشد و جزء ترجيحات آخرتان. به مرور كه تمركزم روي آشپزي بيشتر شده، تبحر و مهارت بيشتري هم پيدا كرده و غذاهايم خوشمزه تر و باكيفيت تر هم شده است و همين موضوع سبب افزايش شادي و نيزاعتماد به نفسم در اين زمينه شده است.و بهترين زمان موقع سرو غذا است كه همه دور هم نشسته و حين گفتگو غذا را مي‌خوريم و وقتي بازخوردهاي مثبت مي‌گيرم لذت بيشتري مي‌برم. دور هم غذا خوردن مثل بازديد از نمايشگاه نقاشي يا اجراي زنده در كنسرت هم مي‌تواند باشد، جايي براي تعامل، تفاهم، تحسين، ابراز علاقه، بازخورد، ارائه اثر و شادماني.</description>
                <category>سحر فیضی</category>
                <author>سحر فیضی</author>
                <pubDate>Sat, 12 Aug 2023 23:49:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابرها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42899142/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7-txa8wmx0bkkx</link>
                <description>این روزها در میان آپارتمان و دود، هوای آلوده و تشویش و هیاهوی دائم، تقریبا کسی به آسمان نگاه نمی‌کند، دیدن آسمان هم دیگر به سادگی امکان‌پذیر نیست. گاهی روزها و شب‌ها پشت سر‌هم می‌آیند و می‌روند و اصلا یادمان می‌رود آسمانی وجود دارد.حتی زمان‌هایی که با شور و شوق به دنبال دیدن آسمان آبی با ابرهای زیبا هستیم، به غیر از چهره‌ غبارآلود و افسرده سقف گنبدی بالای سرمان چیزی عایدمان نمی‌شود.به نظرم در کودکی بسیار خوشبخت بودم که هوای شهر کوچک‌مان پاک بود. آسمان آبی با ابرهای زیبا و آواز پرندگان مناظر روزمره چشم‌انداز ما را تشکیل می‌داد.من که کودک بودم، پس از چندساعت بازی با دوستان در کوچه به حیاط بزرگ و سرسبزمان می‌آمدم و به تنهایی و در سکوت مشغول کندوکاو گل‌ها، درختان و خاک می‌شدم.رنگ، بافت، بو و اندازه و حتی طعم میوه‌ها را مثل دانشمندی کنجکاو بررسی می‌کردم.هنوزم طعم توت‌فرنگی‌ها، آلوهای براق و هلوی آبدار را به یاد می‌آورم و عطر درختچه بزرگ گل رز و رنگ زیبایش مرا به شعف می‌آورد.موقع رسیدن میوه آلوی پربرکت حیاط، روزها بالای درخت مشغول چیدن آلو بودم و سطل‌ها به دنبال هم پر شده و به دوست و آشنا و همسایه‌ها هدیه داده می‌شد.بعد در حوض کوچک حیاط دست و رویم را با آب خنک می‌شستم و مقداری آب بازی می‌کردم.ساعاتی از بقیه روز را کنار درب بزرگ رو به حیاط هال دراز می‌کشیدم و غرق در تماشای آسمان بودم.از بین همه بازی‌ها و تفریحات کودکانه این یکی را جور دیگری دوست داشتم.می‌توانستم ساعت‌ها به آسمان نگاه کنم، ابرهای زیبا را می‌دیدم که لحظه به لحظه در حال حرکت شکل عوض می‌کردند، گاهی به شکل اسبی زیبا که در خیالم سوار بر آن در آسمان بودم. گاهی به شکل اژدهایی که از دهانش آتش بیرون می‌جهید.و جالب‌ترین حالت این بود که این اسب زیبا در یک آن می‌توانست به کشتی، دوچرخه، گل، پرنده و یا غذایی خوشمزه تبدیل شود.هیچ‌وقت نمی توانستم که شکل بعدی آن را تشخیص دهم و این بازی برایم بسیار جذاب و سرگرم کننده بود.آسمان و ابرها دوستانی بودند که همیشه وجود امن‌شان را حس می‌کردم، و بدون هیچ حرف و سخنی ساعت‌های زیادی کنار هم بازی می‌کردیم. توقع و انتظاری از همدیگر نداشتیم و همدیگر را کاملا پذیرفته بودیم.این بازی سکوت، آسمان، ابرها و کودک سال‌ها ادامه یافت‌. بعد از نقل مکان از آن خانه دوست‌داشتنی‌ام و قدم گذاشتن در دوره جوانی و بزرگسالی هنوز هم یکی از علاقه‌مندی و تفریحات من تماشای ابرها و آسمان در سکوت است، هرچند امروزه‌ پهنای آسمان به قاب کوچکی محدود ، و به دست آوردن سکوت و آسمان صاف و ابرهای زیبا هر روز دشوارتر می‌شود.اما گاهی در طبیعت کوهستان باقیمانده از تهاجمات حرص و طمع ناتمام انسانها، یا در گوشه‌ای خلوت در ساعاتی کم‌صدا در روزی تعطیل همچون دوره کودکی‌ام غرق در تماشای آسمان و بازی‌هایم با ابرها می‌شوم و لذت و شادمانی عمیقی که گویا زمان متوقف شده، را تجربه می‌کنم.</description>
                <category>سحر فیضی</category>
                <author>سحر فیضی</author>
                <pubDate>Wed, 09 Aug 2023 22:02:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42899142/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-trwkd3to9ki4</link>
                <description>بعد از سالها دویدن به دنبال موفقیت و دستاوردها، یک جایی ، سوالی ناگهانی درباره شادمانی و احساس رضایت از زندگی، مثل این بود که یکهو سوت پایان مسابقه به شکل غیرمنتظره‌ای زده شد، نیرویی فرمان ایست صادر کرد و من هاج و واج ایستادم و چند دقیقه طول کشید تا متوجه موضوع شدم.بعد از آن سوال، مفهومی باشکوه به نام سکوت در زندگی من جا باز کرد و جزئی ارزشمند از زندگی‌ام شد.نیاز به حضور در جایی بی‌سر و صدا و آرام هر روز بیشتر شد.سکوت و تامل دوستان جدیدم شدند.ساعت‌ها با هم وقت می‌گذراندیم و به زندگی‌ام، شغلم، روابطم، سلامتی‌ام و ارزش‌ها و باورهایم فکر می‌کردم و آنها را زیر ذره‌بین گذاشته و مورد موشکافی قرار می‌دادم.در سکوت به ندای درونی قلبم گوش می‌دادم، اما آنچه می‌یافتم بیشتر نارضایتی‌هایم بود.می‌فهمیدم در کدام زمینه‌ها احساس نارضایتی دارم، احساس خوبی ندارم و رنج‌هایم را می‌شناختم.برای کسی که سال‌ها با کمال‌گرایی به دنبال دستاورد و موفقیت بوده، و همواره وقتی به قله موفقیت پاگذاشتن ، بدون درنگ و لذت بردن به دنبال قله بعدی که دشوارتر بوده، رفته، احساس رضایت و شادمانی زیاد شناخته شده نبود.متوجه شدم که احساس شادمانی و رضایت را سالهاست تجربه نکرده‌ام یا آنقدر کم بوده که به چشم نمی‌آید.تا ساعت‌ها می‌توانستم از نواقص و کمبودها صحبت کنم، و انتظارات بالاتر را بشمارم.کشف احساس نارضایتی عمیق و عدم شادمانی موهبتی بود که سکوت بر من ارزانی داشت.موهبتی که با نظاره‌گری بدون قضاوت درون، خود را نمایش داد.کشف خود و انداختن نور بر گوشه‌های تاریک درون، به مدد سکوت و پذیرش امکان‌پذیر شد.بیشتر ما از سکوت فراری هستیم و ترجیح می‌دهیم هرطور شده با آن مواجه نشویم.فورا تلویزیون را روشن می‌کنیم، گوشی مبایل دائما در دستان ما است، یا با دوستی، آشنایی هم‌صحبت می‌شویم.شاید مواجهه با سکوت از سخت‌ترین کارها برای ما باشد که دائما مورد هجوم محرک‌های محیطی بسیار زیادی قرار داریم.سکوت فرصت روبرویی ما با خود واقعی مان را به ما می‌دهد که چه بسا این مواجهه می‌تواند بسیار دردناک و ناامید‌کننده باشد.اما اگر این سختی را به جان بخریم، سکوت بهترین دوست و موهبت زندگی‌مان خواهد بود و به سان قطب‌نمایی در میان کوهستان مه‌آلود ما را به پناهگاه امن و راه درست می‌رساند.</description>
                <category>سحر فیضی</category>
                <author>سحر فیضی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Aug 2023 22:36:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوالی که مسیر تفکر و زندگی من رو به چالش کشید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42899142/%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF-afc5ttjajiop</link>
                <description>چندسال پیش وقتی اولین بار از من پرسیدند که چقدر از زندگی خودت احساس رضایت داری؟ چقدر شاد هستی؟ منم مدتی به فکر فرو رفته بودم، درست شبیه به آدم‌های ویدئویی که تعریف کردم، سوال سختی بود، سوالی که شاید تا اون روز حتی خودم جرئت مواجه شدن با اون رو نداشتم و از فکر کردن به اون طفره می‌رفتم.اما اون روز یک شخص دیگری که در مسیر رشد همراهم بود، با جسارت تمام این سوال رو ازم پرسید و من رو با خروارها پرسش دیگه مواجه کرد.اولین چیزی که در پاسخ به این سوال دشوار به ذهنم رسید، مثل خیلی از آدمها این بود که چه موفقیت‌هایی کسب کرده‌ام، چه دستاوردهایی داشته‌ام؟ آیا این اواخر اتفاق خاصی در زندگی‌ام رخ داده یا خیر؟ اما چون آدم کمال‌گرایی بودم، احساس کردم که چقدر موفقیت‌های کمی دارم، اصلا آیا من دستاوردی داشتم؟ آیا زندگی عادی من، به دور از درآمد عالی، شغل پرطمراق، تحصیلات دکتری، مدال‌ها و عناوین بزرگ می‌توانست رضایت‌بخش باشه؟منی که روابط بسیار عادی با آدم‌هایی معمولی داشتم، گاهی مطالعه می‌کردم، ورزش را در حد آماتوری انجام می‌دادم، مهارت‌های فوق‌العاده‌ای نداشتم، سفرهای عجیب نداشتم، به چندزبان مسلط نبودم، حق شاد بودن و احساس خوشبختی رو در زندگی داشتم؟ سوال سختی بود، سوالی که سالها از اون روز گذشته و از اون زمان تلاش دارم که زندگی رو بهتر و عمیق‌تر درک کنم، دیدگاه‌هام نسبت به زندگی، شادمانی، رضایت، موفقیت و مسائل دیگر بسیار تغییر پیدا کرده و خوشبختانه چشم‌اندازم وسیع‌تر شده، دوست دارم در این نوشته‌ها این تغییرات و دیدگاه‌هایی را که بهم خیلی کمک کرده ، با شما به اشتراک بگذارم.و با هم شادمانی و احساس رضایت رو بیشتر و عمیق‌تر بشناسیم و ببینیم کجا هستیم و می‌خواهیم به کجا برسیم.</description>
                <category>سحر فیضی</category>
                <author>سحر فیضی</author>
                <pubDate>Mon, 07 Aug 2023 23:54:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شادمانی و احساس رضایت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42899142/%D8%B4%D8%A7%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%D8%AA-y0ikt1vpn9ot</link>
                <description>چند روز پیش ویدئویی را دیدم که در آن چند جوان سوال جالبی را از مردم رهگذر حوالی یکی از پارکها می پرسیدند، سوال ظاهرا ساده ای که همه را به فکر فرو برد، سوالی که غبار اندوه و حیرت روی چهره ها نشاند.سوال این بود:&quot; آخرین باری که احساس خوشبختی کردید، کی بود؟&quot; و پاسخ ها بسیار تکان دهنده و گاهی تاسف بار ، خاکی از به دوش کشیدن سالها رنج زندگی و ناکامی...بازنشسته ها می گفتند که زمان بازنشسته شدن گاهی سالها از آن روز گذشته بوداکثرا یادشان نمی آمد و طوری نگاه می کردند که مگر همچین چیزی هم وجود دارد و می گفتند که سوال سختی پرسیدین و یا اصلا تاحالا همچین احساسی نداشته انددختر جوانی گفت چند ساعت پیش که گل کشیدم خانمی میانسال گفت در دوره کودکی و اکثرا می گفتند که عامل یا عواملی خارجی اتفاق افتاده که چنین حسی را تجربه کرده اند، مثل دریافت تحسین، کادو، به دنیا آمدن فرزند و ....واقعا احساس خوشبختی ، رضایت و شادمانی چیست؟ و چقدر در زندگی اثرگذار است؟ آیا آنچه که سالها به دنبال آن دویدیم، توانسته به ما این احساس را بدهد؟ آیا شادمانی و خوشبختی حسی درونی است یا بستگی به عوامل بیرونی دارد؟آیا شادمانی و احساس رضایت قابل ارزیابی و ارتقا است؟ چطور می توانیم سطح رضایت و شادمانی خود را بهبود دهیم؟ و ..... در این سلسله نوشتار سعی دارم بر اساس پژوهش ها و یافته های جدید و تجارب زیسته خود و دیگران به این سوال ها پاسخ دهم...</description>
                <category>سحر فیضی</category>
                <author>سحر فیضی</author>
                <pubDate>Sun, 06 Aug 2023 20:24:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>