<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های m_42991002</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_42991002</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:15:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>m_42991002</title>
            <link>https://virgool.io/@m_42991002</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هر سنگ قصه‌ای تازه برای گفتن دارد...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_42991002/%D9%87%D8%B1-%D8%B3%D9%86%DA%AF-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-vrv0qmlomd8e</link>
                <description>من هزاران سال در دل کوه زندگی کرده‌ام،همراه با پرنده‌ها، باران‌ها و آفتاب‌ها.هر رگه‌ام، هدیه‌ای از زمان بود و هر ترک کوچکم، یادگاری از ماجراهای قدیمی.یک روز، صدای تازه‌ای شنیدم…صدای ماشین‌ها و ابزارهایی که به سراغم آمدند : «وقت سفرت رسیده!»با هر برش، شکلی تازه پیدا می‌کردم،با هر صیقل، درخششم بیشتر می‌شد.آب خنک روی پوستم لغزید،نور روی سطح صافم رقصید،و من، از یک تکه خام ، به قطعه‌ای زیبا و آماده‌ی ماجراجویی تبدیل شدم.حالا در بازار ایستاده‌ام،آماده‌ام تا خانه‌ی تازه‌ای پیدا کنم،جایی که نور خورشید دوباره روی من بتابدو آدم‌ها با دیدنم لبخند بزنند.من همان سنگ کهنسالم،اما این بار با لباسی تازه و قلبی پر از شوقبرای شروع فصلی جدید از داستان زندگی‌ام.</description>
                <category>m_42991002</category>
                <author>m_42991002</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 14:57:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>