<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های توت فرنگی خسته</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_43063868</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:39:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3475606/avatar/6DBX9O.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>توت فرنگی خسته</title>
            <link>https://virgool.io/@m_43063868</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43063868/%D9%85%D8%B1%DA%AF-lxime8vqjeib</link>
                <description>نمیدانم چرا این مدت همش خبر مرگ اطرافیانم را میشنوم.از وقتی به یاد می آورم در سایه‌ ی اضطراب بزرگ شدم. شاید قبل تر هم خشم و ترس بخشی از وجودم بود، اما آن روزها من کودکی بودم غرق بازی‌ های ساده و جهان را از پشت زانو های زخمی و خنده‌ های کودکانه میدیدم.روزی بزرگ‌ ترین ترسم خراش برداشتن دست‌ هایم هنگام دویدن بود.بزرگ‌ ترین آرزویم این بود که هیچ کودکی پشت چراغ قرمز کار نکند و هیچ‌ کسی شب گرسنه نخوابد.فکر میکردم وقتی بزرگ شوم، دنیا جای بهتری میشود. اما دنیا قبل از اینکه بزرگ شوم، چهره‌ ی واقعی‌ اش را نشانم داد.من برای اولین بار فهمیدم که ترس میتواند از دیوار خانه بالا برود و کنار سفره‌ ی شام بنشیند.من بارها فکر میکردم شاید این‌ بار چیزی تغییر کند اما بعضی شب‌ ها طولانی‌‌ تر از چیزی بودند که فکر میکردم و بعضی سکوت‌ ها آنقدر سنگین شدند که صدای هیچ‌ کس از میانشان عبور نکرد.من هجده ساله‌ ام اما گاهی در آینه کودکی را میبینم که زودتر از موعد بزرگ شد.میگویند انسان به همه‌ چیز عادت میکند اما من به مرگ عادت نکردم. به دیدن خاموش شدن زندگی‌ ها عادت نکردم. به اینکه هر کسی که این دنیا را ترک میکند، یک زندگی داشت، یک رویا داشت و آینده‌ ای که هرگز به آن نرسید.قبلا فکر میکردم وطن یعنی خاک. اما حالا فهمیدم وطن یعنی آدم‌ ها. و وقتی آدم‌ هایت را از تو میگیرند، تو بی‌وطن میشوی، حتی اگر هنوز در همان خانه زندگی کنی.بعضی حرف‌ ها را در این‌جا نمیشود بلند گفت برای همین آدم مجبور میشود حقیقت را طوری بنویسد که فقط بعضی‌ها بتوانند میان کلمات پیدایش کنند.</description>
                <category>توت فرنگی خسته</category>
                <author>توت فرنگی خسته</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 23:40:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پشت لنز دوربین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43063868/%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%84%D9%86%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D9%86-tynwb35mrh78</link>
                <description>این مسیر سنگی و خیس انگار یه جاده به سمت خاطرات غبار آلودمه.اون روز سال دهم هنرستان بودم. بارون کل غبار شهر رو شسته بود و هوا بوی زندگی میداد. من، درسا و مهتاب برای ژوژمان عکاسی بیرون رفته بودیم و چون این اولین ژوژمانمون بود کلی براش ذوق داشتیم.خانم خدادادی بهمون گفته بود که به صورت پنینگ عکاسی کنیم و ما سخت در حال تلاش بودیم و هربار یکی از ما مدل میشد و می‌دویدیم. هردفعه که تلاش میکردیم عکسا خوب نمیشد و با دیدن نتیجه جوری میخندیدم که صدای خندمون کل پارک رو برمیداشت.درست بین خنده های دوستانمون با دیدن این خانواده سه نفره تمام دنیا یک لحظه برام متوقف شد.اون‌هارو دیدم. خانواده ای که قدم میزدند، دختربچه ای که غرق در دنیای کودکیش دست و پاهاش رو تکون میداد و راه می‌رفت. و پشت سرش، نگاه پدر و مادرش به اون.وقتی که این خانواده رو دیدم سریع با دوربینم این لحظه رو ثبت کردم و با لبخند نگاهشون میکردم، اما یه چیزی درونم داشت فرو می‌ریخت.من سالهاست که در جستجوی همچین چیزی هستم.چقدر اون دختربچه شبیه به من بود. یک لحظه یاد کودکی خودم افتادم که وقتی با مامان و بابا بیرون میرفتم من هم مثل اون دختربچه غرق دنیای رنگارنگ خودم میشدم و بیخیال دست و پاهام رو تکون میدادم.اون لحظه دلم میخواست زمان رو به عقب برگردونم؛ به روزهایی که دست تو دست مامان و بابا بدون هیچ سنگینی توی قلبم تو دنیای خیالی خودم قدم میزدم. اون روزها چقدر همه چیز ساده بود. تمام دنیای من تو همین سه کلمه خلاصه می‌شد: « مامان، من و بابا».چقدر همه چیز قشنگتر بود... اون روزا حضور مامان و بابا مثل یه دیوار محکم بود که نمیزاشت هیچ طوفانی به من برسه.اما الان که به این تصویر نگاه میکنم، میفهمم که دیگه جای من توی این قاب سه نفره خالیه.بعضی وقتا به این فکر میکنم که چقدر عجیبه. من هنوز همون آدمم، با همون آرزوها، اما اون من کوچولو که دست تو دست والدینش راه می‌رفت، کجای این مسیر جا موند؟کاش میتونستم به همون لحظه ها برگردم. به لحظه های قبل از بزرگ شدن. بزرگ شدن لبخند هارو از روی لب میبره و دوری ها شروع میشن. دلم برای اون سادگی، برای اون حس امنیت و برای اون خانواده ای که هیچوقت فکر نمی‌کردم تغییر کنه تنگ شده.من اون لحظه از اون خانواده عکس نگرفتم، از گذشته ی خودم عکس گرفتم.از من کوچیکی که دیگه توی این دنیا وجود نداره و فقط توی خاطرات و عکس ها زندس.بزرگ شدن یعنی همین، یعنی تماشا کردن شادی های ساده از پشت لنز دوربین، درحالی که می‌دونی دیگه نمیتونی خودت رو توی اون قاب جا بدی.</description>
                <category>توت فرنگی خسته</category>
                <author>توت فرنگی خسته</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 02:40:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بزرگترین ترسم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43063868/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%85-y4sbuifeuwji</link>
                <description>صبح زود بود، شاید فقط سه ساعت از خوابم گذشته بود که با صدای آهنگ بیدار شدم. هرچقدر داد زدم که صدا رو کم کنن کسی گوش نداد. صدای بابا می‌اومد که داشت یه کلیپ مسخره رو بارها و بارها نگاه می‌کرد و با صدای بلند می‌خندید. بعدش شروع کرد به قربون‌صدقه رفتن مامان انگار واقعاً عاشقش بود.فهمیدم دوباره مست کرده چون فقط وقتی مست می‌کنه احساساتش فوران میکنن. آخه کی ساعت نه صبح مست می‌کنه؟سعی کردم خودم رو آروم کنم. آخه خانوم روانشناس گفته بود که وضعیت روحی خوبی ندارم و باید دارو مصرف کنم. برای همین به خودم فشار آوردم که عصبانی نشم، آرامش خودم رو حفظ کنم و به هیچی فکر نکنم؛ اما صدای بابا مثل موریانه داشت جونم رو می‌خورد.صدای اهنگ داشت نزدیک‌تر می‌شد. فهمیدم داره میاد سمت اتاق من تا با آهنگ برقصه و اذیتم کنه. همین که در رو باز کرد از جام بلند شدم و با عصبانیت داد زدم: اگه یه قدم دیگه بیای جلو، قسم می‌خورم که می‌زنمت.بابا از اتاق رفت بیرون و با خنده‌ای که معلوم بود از مستیه به مامان گفت: یه دیوونه توی این اتاقه، می‌شناسیش؟مامان فقط سکوت کرد... هیچ حرفی نزد.با خودم گفتم اگه یک دقیقه دیگه اینجا بمونم، یا خودم رو میکشم یا بابارو. سریع لباسام رو پوشیدم، هندزفریم رو گذاشتم توی گوشم و خواستم از خونه بزنم بیرون که بابا جلوم رو گرفت.گفت: وایسا یه لحظه. می‌دونستم می‌خواد بهم پول بده؛ همیشه وقتی مسته این کار رو می‌کنه. بهش گفتم: پول نمی‌خوام. اما قبول نکرد و گفت: بگیرش همیشه باید یه آدم بی‌مصرف و آشغال توی این دنیا باشه دیگه، اون آدم هم منم.پول رو گرفتم و از خونه رفتم.این اولین باری بود که تنهایی بیرون می‌رفتم. اتاق من همیشه امن‌ترین پناهگاهم بود؛ جایی که می‌تونستم از آدم‌ها و هیاهوی بیرون فرار کنم و به اونجا پناه ببرم. من که بزرگ‌ترین ترسم برخورد با آدما و بیرون رفتن بود، حالا دیگه حتی خونه رو هم نمی‌تونستم تحمل کنم.با قلبی پر از ترس توی پارک قدم می‌زدم و هر لحظه نزدیک بود بزنم زیر گریه. دنبال خلوت‌ ترین بستنی‌فروشی گشتم و بالاخره مغازه‌ای رو پیدا کردم که خاطرات خوشی هم باهاش نداشتم. شنیده بودم که موقع ناراحتی و گریه، خوردن بستنی حال آدم رو بهتر می‌کنه. با هزار سختی با فروشنده حرف زدم و یه بستنی گردویی بزرگ سفارش دادم.دورترین میز رو انتخاب کردم و نشستم. از پشت شیشه‌ به بیرون خیره شده بودم و با چشم‌های پر از بغض، به این فکر می‌کردم که چطور سرنوشتم من رو به این نقطه رسوند؟ چی شد که تو اوج جوونی، تبدیل به همچنین آدمی شدم؟ اون دختر کوچولوی شاد الان کجاست؟ چرا حالا حس می‌کنم مثل یک مرده‌ ی متحرک شدم؟نزدیک یک ساعت طول کشید تا تونستم بستنیم رو تموم کنم. بعدش دیگه نمی‌دونستم باید چیکار کنم. نمی‌تونستم برگردم خونه؛ بابا هنوز بیدار بود و من توان دیدنش رو نداشتم. رفتم  به خلوت‌ترین قسمت پارک، یه نیمکت پیدا کردم و نشستم.به آدم‌های اطرافم نگاه می‌کردم و با خودم می‌گفتم: یعنی اون‌ها هم مثل من از زندگی خستن؟ اون‌ها هم هر روز صبح با این آرزو بیدار می‌شن که کاش امروز روز آخرشون باشه؟اون پسرهایی که اون‌طرف دارن فوتبال بازی می‌کنن، تو سرشون چی می‌گذره؟ اون دختربچه‌ای که کنار باباش راه میره و می‌خنده، واقعاً خوشحاله؟ خوشحالیش از بودن کنار باباشه؟ بودن کنار باباش براش عذاب‌آور نیست؟ چرا باباش انقدر می‌خنده؟ چرا بغلش می‌کنه؟ چرا اینقدر حرف‌های قشنگ بهش میزنه؟ مگه باباها انقدر مهربونن؟ مگه باباها فقط تذکر نمی‌دن، فقط نمی‌گن اینجوری حرف نزن، اونجوری رفتار نکن، این لباس رو نپوش؟اون بچه چرا انقدر خوشحاله؟ کاش منم جای اون بودم.. بابا منو تغییر داد. بابا باعث شد اون دختر بچه ی شاد و خندونو بکشم. به لطف بابا، من توی یه زمستون سرد و سخت گیر افتادم. اون گیاه سبز کوچولویی که توی سینم ازش محافظت میکردم، حالا یخ زده.یه جایی خوندم وقتی خود قبلیت رو میکشی و توی عمق یه گودال دفنش میکنی دیگه هرگز برنمی‌گرده، هرچقدر هم که عمیق اون گودال رو بکنی.حالا من دنبال خود قبلیم میگردم اما نمیتونم پیداش کنم؛ من توی گذشته ای گیر کردم که حتی زیبا هم نبود، اما میتونستم توش برای یک لحظه هم که شده شاد باشم.یهو به خودم اومدم و دیدم دارم گریه می‌کنم. اونقدر بلند گریه می‌کردم که صدای هق‌ هقم کل پارک رو برداشته بود. همه به من نگاه می‌کردن، حتی همون دختربچه.یه دختری به سمتم اومد. اول فکر کرد اون پسرهایی که دارن فوتبال بازی میکنن اذیتم کرده باشن. وقتی فهمید اینطور نیست، با یه لبخند مهربون بهم گفت: اشکالی نداره، گریه نکن. این زندگی ارزش این همه اهمیت دادن و اشک ریختن رو نداره و رفت.واقعاً همینه؟ پس چرا من نمی‌تونم؟ چرا نمی‌تونم اهمیت ندم؟ اصلاً این زندگی چی داره که من تمومش نمیکنم؟ زندگی کردن مگه چه خوبی داره؟ چرا من نمی‌تونم ازش لذت ببرم؟ چرا نمی‌تونم فقط زندگی کنم؟ چطور یه غریبه می‌تونه اینقدر با من مهربون باشه، در حالی که آدم‌های نزدیکم دائماً آزارم می‌دن؟همه بهم می‌گن تحمل کن. اما فقط گفتنش آسونه.بهم میگن: زیادی حساسی. میگن: اینکه چیزی نیست زندگی بقیه از تو سخت‌ تره، زندگی تو در مقایسه با اون‌ها گل و بلبله. اما مگه ترازوئی وجود داره که بتونه درد آدمارو رو اندازه بگیره و معلوم بشه چه کسی بیشتر درد می‌کشه؟ کسی می‌تونه بفهمه کدوم درد سنگین‌ تره؟ من فقط خودم می‌دونم که این وضعیت چقدر برام طاقت‌ فرساست. هر کسی درد رو به شیوه‌ی خودش تجربه می‌کنه؛ این‌طور نیست که همه یک درد داشته باشیم و تحملمون هم تو یک سطح باشه.اون روز من با بزرگترین ترسم رو به رو شدم اما آرزو میکردم که کاش منم مثل بقیه آدما عادی بودم و انجام این کارهای کوچیک انقدر برام سخت نبود.</description>
                <category>توت فرنگی خسته</category>
                <author>توت فرنگی خسته</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 02:11:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>