<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه :)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_43113751</link>
        <description>نمیدونستم روح نویسنده دارم شاید توعم هنوز نمیدونی (:</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:12:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4152635/avatar/nLoT1o.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه :)</title>
            <link>https://virgool.io/@m_43113751</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هنردرمانی 1</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43113751/%D9%87%D9%86%D8%B1%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-1-tqzbir2qsdvr</link>
                <description>تمرین عملی شماره اول:انتخاب یه احساس سنگین یا مبهم که این روزها احساس می‌کنی بدون اینکه به نتیجه فکر کنی با فشار زیاد با استفاده از ابزارهای انتخابیت (زغال _پاستل_گچ) اون احساسو روی کاغذ جوری رسم کن که انگار داری از بدنت خارجش میکنی. هر وقت حس کردی کافیه یعنی وقتشه که بس کنی. حال اون اثر و بدون توجه به زیبایی و زشتیش و بدون قضاوت جلوت بزار و از خودت بپرس کدوم قسمت‌ها قوی‌ترند؟ چه رنگی غالب‌تره؟ کدوم خطوط شبیه چه چیزی هستند؟ مثلا شبیه آب - خار-و..... و توی سه کلمه اثرتو توصیف کن. </description>
                <category>فاطمه :)</category>
                <author>فاطمه :)</author>
                <pubDate>Thu, 05 Feb 2026 20:57:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هویت کلمات را دستکاری نکنیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43113751/%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-a9yqvnnxw94h</link>
                <description>ببخشید واسه کیفیت بد عکس دیشب این کتاب وتمام کردم. و متوجه شدم که چقدر آدم ها و فرهنگ ها هویت کلمات را دستکاری می‌کنند. وما هم همون هویت داده شده به کلمات یاد میگیریم و نه هدیت مستقل و معنای واقعی آنها. و دوست داشتن. کلمه ای مهم است که قربانی این ماجرا شده. که داخل کتاب دال دوست داشتن. خیلی خودمونی انگار نویسنده آخر شب برات چایی ریخته و در حالی که دارید به سیاهی آسمون نگاه می‌کنید درمورد افکار خیلی ساده ی دوستاتون حرف می‌زنید. درمورد همه چی... حسین وحدانی نویسنده کتاب دال دوست داشتن و عین عاشقی یک نکته ای که خودم هم تعجب کردم این بود که بعضی از موارد کتاب به ذهن خودم هم رسیده بود و برام خیلی جالب بود که یک آدم دیگه اون سر کشور هم مثل من به این موضوع فکر کرده. بیاید هویت دوست داشتن را آن طور که هست یاد بگیریم. </description>
                <category>فاطمه :)</category>
                <author>فاطمه :)</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 12:38:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توپ چهل تیکه...</title>
                <link>https://virgool.io/Mlpjvbj/%D8%AA%D9%88%D9%BE-%DA%86%D9%87%D9%84-%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D9%87-yvgeqpc1t1dk</link>
                <description>زندگی ما یک توپ چهل تیکه است. چیکارش میشه کرد؟ توپه دیگه نمیتونی همه جاش و باهم کنترل کنی نمیتونی همش توی دستات نگهش داری باید بزاری قل بخوره... وگرنه دیگه توپ نیست. اگر بخای زیادی زندگی رو کنترل کنی همین میشه. دیگه اسمش زندگی نیست. چی باعث شد روز های سخت دووم بیاری؟( حتما برام بنویسید) خودم کلاس چهارم دبستان بودم و کمبود معلم داشتیم. یک خانوم روانشناس که از قضا درس و مدرسه و سیستم آموزش و پرورش وبیخود میدونست آمد شد معلم ما. اون سال هرچند کسی خیلی خوب و عالی نشد اما خود من از اون دختر خجالتی و سر به زیر شدم کسی که داخل دبیرستان قشنگ ترین سخنرانی هاو بهترین کنفرانس هارو ارائه میداد. بهترین انشا رو می‌نوشت و حتی چندباری تأتر اجرا کرد. معلم ما یک راهکار ساده بهمون داد گفت یک دفتر بردارید. روی جلدش بزرگ بنویسید غم ممنوع... قوانین هم خیلی ساده است اگر غم داری حق نداری چیزی توی دفتر بنویسی. این دفتر و باید پر کنی با اتفاقات خوب و لحظه های شادی که داشتی با جزئیات. هرچند وقت یکبار که حوصلت سر رفت. دفتر و باز کن و خاطراتت و مرور کن. می‌بینی که یه لبخند کوچولو میشینه رو لبت. اولش تصورم این بود که این دفتر تا ابد قراره خالی بمونه. بعدا فهمیدم که ما لحظات خیلی قشنگی داخل زندگیمون داریم مثلا بوی نارنگی و لبخند زدن یه دختر بچه توی خیابون. رسیدن همزمان به ایستگاه و آمدن و اتوبوس و.... ولی مغزمون خیلی دروغ گوعه. </description>
                <category>فاطمه :)</category>
                <author>فاطمه :)</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 00:36:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف/عمل تازه...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43113751/%D8%AD%D8%B1%D9%81%D8%B9%D9%85%D9%84-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-qybritizp8zm</link>
                <description>بهمن هم آمد و الان کمتر از دوماه مونده تا عید. امشب صدای نم بارون تایید میکنه تصمیم ام درسته. من عاشق روانشناسی ام. نشد که روان شناس بشم اما به خودم قول دادم که درحد خودم. بتونم به خودم کمک کنم و همینطور به دیگران کمک کنم که خودشون و دوست داشته باشن بشناسن و آنقدر قوی بشن که بتونن به خودشون کمک کنن. و بنظرم این خیلی تصمیم با ارزشی عه. تا عید بساط و ایده های ژورنال و میخام پهن کنم. و همزمان با کتاب برنامه ریزی به روش بولت ژورنال نکات مهم و اینجا میزارم. همراه با کتاب ها و و نکته های تجربی خودم و دیگران. مسیر جالبیه نه؟ </description>
                <category>فاطمه :)</category>
                <author>فاطمه :)</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 01:42:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همین طوری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43113751/%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-nthguqefdiem</link>
                <description>من خیلی خوشحالم.ممکنه تاثیر اعتکاف باشه؟تمرین های طراحیم و خودم انجام میدم و تصمیم گرفتم دیگه اینجا مقابله با ترس و ادامه ندم.جدا از اون خیلی خوب و جدی دارم درس میخونم.و یک نوشته بانمک هم برای مسابقه نوشتم.بزارمش؟ نمیدونم شاید بعدا گذاشتمش تو ویرگول.یک ذوق کوچولویی ته دلم هست که نمیدونم چیکارش کنم. نه میاد بیرون نه از بین میره.ولی بانمکه</description>
                <category>فاطمه :)</category>
                <author>فاطمه :)</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jan 2026 22:37:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سی روز مقابله با ترس 5</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43113751/%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-5-p9cyzwdsck5n</link>
                <description>کیک تولدم و دیدی؟ سلاممممم من به تووووواصلا به قیافه گرفتن و نوشته های گریه دارم نگاه نکنیدااااا. اینجا یک دختر شر و شیطون پر انرژی نشسته. امروز چند روز مونده به تولدم بود. و اولین سالی که چند روز  مونده به تولدم حس کردم که اوه ماییییی گادددددد چقدر همه چی داره خوب پیش میره؟؟؟ عجیبه نه؟ خدایا شکرتتتتت عالیههههههههه محشرهههههه بینظیرهععععدارم میرم اعتکاف.سه روز موبایل ندارم ولی حتما تمرین طراحی ام و انجام میدم و بعد سه روز دست پر میام براتون چالش سی روز مقابله با ترس و میذارم شاید از اعتکاف و طراحی هامم عکس گذاشتم براتون بنظر خودم که دارم پیشرفت میکنم. امروز هم انجامش دادم برای بار پنجم با امید به آینده ی بهتر </description>
                <category>فاطمه :)</category>
                <author>فاطمه :)</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 01:08:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سی روز مقابله با ترس 4</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43113751/%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-4-wylsw9exp6m9</link>
                <description>سلام یک سلام آروم ودر گوشی. آخر میدانید نمی‌خواهم دلم بشنود چون جدیدا خیلی عجیب و غریب بنظر میرسد. بعضی وقت ها سرکش می‌شود. بعضی وقتا در خودش مچاله می‌شود. بعضی وقت ها قدر یک دریا بزرگ می‌شود. و بعضی دیگر انگار چیز هایی می‌خواهد که هیچ وقت بهشان نخواهد رسید. اما دلم مظلوم است. نمی‌توانم حقیقت تلخ را بهش بگویم... آخرین باری که سعی کردم باهاش رو راست باشم یک هفته ی کامل سیاه و کبود شده بود. در و بسته بود حتی روی من. بهش میگفتم لامصب تو دل منی؟ اما اصلا گوشش بدهکار نبود و توی افق غم داشت محو میشد. پس خوابید.... یعنی خوابوندمش. برایش لالایی خواندم تا شاید در خواب های شیرین صورتی جایش بهتر باشد. پس سلام آرام من را بپذیرید تا دلم بیدار نشود. امروز هم انجامش دادم.... به عنوان یک روزمره و بدون هیچ حسی </description>
                <category>فاطمه :)</category>
                <author>فاطمه :)</author>
                <pubDate>Wed, 31 Dec 2025 23:22:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سی روز مقابله با ترس 3</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43113751/%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-3-xifxx8unfm9r</link>
                <description>سلامممممممامروز سلاممم خیلی خوش انرژی بود نه؟ قشنگ سلام اول هر پارت شده امضای کارم و یک نماد برای اینکه احساسات چقدر زود گذرن. منکه دوسش دارم. امروز تمام روزم طبق برنامه پیش رفت. توی چند روز آینده براتون یه ایده عصرونه هم میزارم. واقعا بنظرم سختی برنامه ریزی به حس رضایت و آخيش آخر شب وقتی سرت و میذاری روی بالشت می ارزه. امروزم تمرین کردم و انجامش دادم. با شادی و یکم تردید.... یعنی دارم درست انجامش میدم؟ </description>
                <category>فاطمه :)</category>
                <author>فاطمه :)</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 20:27:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سی روز مقابله با ترس 2</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43113751/%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-2-j8wenntrlm83</link>
                <description>سلام امروز سلامم یکم پر انرژی تره. مثل همیشه پر از شور نیست اما غمگین هم نیست یک شبه آرامش نسبی. فعلا به ثبات رسیدم. هنوز هم حرف هایش در سرم می‌چرخد.... (تو استعداد نداری) و به این فکر میکنم که چطور آدم می‌تواند اینقدر راحت آرزوی دیگران را به کند؟ اما مدام کمرنگ تر و کمرنگ تر میشود. پس اهمیتی ندارد. نهایتش شیش ماه است و بعد مدرسه ام را عوض میکنم. امروز هم انجامش دادم.... طراحی کردم. با خستگی اما ثبات نسبی. </description>
                <category>فاطمه :)</category>
                <author>فاطمه :)</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 00:18:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سی روز مقابله با ترس1</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43113751/%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%D8%B31-icc3b8zw46hq</link>
                <description>سلاممثل تموم نوشته هام با سلام شروع کردم اما این سلام فرق داره.یک سلام خسته ی امیدوار.یک سلام غمگین بدون اشک.یک سلام بی‌خوابی کشیده به شما.میتونید خودتون جای دیگران تصور کنید؟میتونید ترس های دیگران را درک کنید؟میتونید چند دقیقه به داستانم گوش بدید؟من تغییر رشته دادم و وارد دنیایی شدم که همیشه آرزوش داشتم. اما یه سری آرزو هام توی راه رشته ی اشتباهم مردن.یک سری استعداد هام سوختن و من چاره جز تماشای سوختنشون نداشتم.توی یک رقابت ناعادلانه معلم توی چشام زل زد و گفت بنظرم به آزمون های تغیر رشته شهریور فکر کن. تو هیچ استعدادی برای این رشته نداری.دنیای قشنگم لکه دار شد با حرف های سنگین اون معلم و نگاه های سنگین تر بچه ها.تصور میکردن انسانی برایم سخته و مجبور شدم بیام هنرستان اما اینطور نبود. قلبم در تمنای هنر بی قید و شرط و بدون قانون داشت از جا درمی آمد.با کلی سختی انجامش دادم.و بعد بال هایم با یک شلیک با تکرار اینکه تو هیچ استعدادی نداری پر از حفره شدند. و با گفتن من قصدم نه تخریب شما بلکه پیشرفت شماست. بار تقصیر را دور انداخت.درد داشت.درد میکردسه روز در تب میسوختم.میسوختم و اشک میریختم و خون دل میخوردم که چرا ناعادلانه بود؟ چرا تمام تلاش هاو یک هفته بی‌خوابی هایم لگد مال شد؟چرا؟ولی بسهاستاد جواب آرزو های از دست رفته مرا نمی‌دهد.خودم باید  جوابگو  باشم سی روز تمرینبرای بهتر شدنروز اول :انجامش دادم با ترس.... با درد با یادآوری حرف های زهرآگین اش</description>
                <category>فاطمه :)</category>
                <author>فاطمه :)</author>
                <pubDate>Mon, 29 Dec 2025 01:19:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه نسل در جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43113751/%D8%B3%D9%87-%D9%86%D8%B3%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF-qn23ulenbhle</link>
                <description>لطفا نقد کنید نوشته ام و تا بهترش کنم.بی‌بی باز هم سراغ بغچه ی کنج اتاق رفته بود. همانی که لباس ها زیور هایش را در آن گذاشته بود تا شاید مجلسی، مهمانی ای جایی دعوت شود و آن ها بپوشد. در لابه لای آنها خاطراتش را هم پنهان کرده بود. خاطراتی گه گداری آنها را برای نوه هایش تعریف می‌کرد  و من هم یکی ازآن نوه ها بودم.   هربار انگار چیز جدیدی شنیده ام با کنجکاوی و اشتیاق  گوش دادم . و هربار همان داستان ترسناک و تکراری. نمی‌دانم بی‌بی سراغ خاطرات می رود یا خاطرات مانند مهمان ناخوانده می‌آیند و با هر ضرب و زوری که شده برای خودشان جا خوش می‌کندو به هیچ وجه قصد رفتن ندارند. برای بار هزارم داشت خاطرات  جنگ وخرمشهر  را تعریف می‌کرد اینکه چطور وقتی بابا به دنیا آمد کنار بیمارستان را بمب باران کردنند. بی‌بی با توصیف کامل  از آن ترس و حس مادرانه اش .کاری می‌کرد  که من خودم را آنجا میدیدم. تصورش واقعا غم انگیز بود. مادری با صورتی رنگ پریده. که خبر از آن پروسه ی طاقت فرسا می‌دهد و دردکه هنوز  وجودش  را ترک نکرده‌بود، که ترس هم میان سلول هایش جا خوش می‌کند. کودکش را محکم در بغل گرفته و زیر لب چیزی می‌گویید. شاید دارد دعا می‌کند برای سلامتی کودکش .یا  دارد اشهدش را می‌خواند. یا ممکن است  ذکری را پشت سرهم تکرار کند تا  وجودش آرام تر شود. اصلا شاید دارد لالایی ای میخاند که بچه ی در بغلش صدای بلند گلوله و انفجار را نشوند. حتی تصورش هم مو را به تنم سیخ کرده. بار اولم نیست.....بار اولم نیست که می‌شنوم از خاطرات تلخ بی‌بی و کسانی که در  جنگ حضور داشتند . حتی کتاب هایی خوندم و فیلم هایی دیدم. اما هربار ...... هربار قلبم مچاله می‌شود. مو به تنم سیخ شده و بعضی وقتها هم کنترل اشک هایم را از دست میدهم.   میخاستم کتاب بنویسم.با این ماه می‌شود چهار سال که مینویسم. هرروز درمورد موضوع تازه ای مینویسم و امروز دوست دارم درباره ی جنگ بنویسم. اما نویسنده ها در دنیای نوشته ها زندگی می‌کنند و من..... دروغ چرا، میترسم. از صدای بمب ها انفجار ها. از صدای گلوله و آژیر خطر اما بیشتر از آنها از  صدای گریه ی زن ها و مرد های داغدار میترسم. از صدای ناله ی کودکان یتیم میترسم. از خانه های خرابه که روزی  سقف بالای سر شاد ترین خانواده ها بودند. من میترسم با آنکه جنگ را تجربه نکردم. خب می‌توانستم تا دوماه پیش این را بگویم اما متأسفانه من هم جنگ را تجربه کردم...... و نکته جالب و خواندنی موضوع این است که کاملا خاطراتم متفاوت با  بی‌بی بود. خانه ی ما ساکت بود و فقط صدای اخبار می آمد. جدیدا ترسو تر شدم  از صدای مجری شبکه خبر هم میترسم. از کلماتش، که نکند باز بخواهد از کشته های بیشتری خبر دهد؟ یا از انفجار های بیشتر؟ نکند دوباره مدرسه هامان تعطیل شود؟  میدانم وقتش نیست این را بگوییم  اما اگر غیر از سه سال کرونا یک سال دیگر هم مدرسه نروم شک دارم بتوانم دیپلمم را بگیرم. اضطراب کنکور مثل یک  مگس رو اعصاب در این شرایط دور سرم میچرخید و ویز ویز می‌کرد. شاید شما هم مثل من بگویید بدتر از اینکه نمی‌شود؟ اما شد فردایش اینترنت هم قطع شد. وقتی اینترنت قطع شد انگار من و از جهان جدا کرده بودند انگار زمان نمی‌گذشت و جلو نمی‌رفت. و شاید های در ذهن من. بیشتر و بیشتر می‌شد. نکند عمه ام که آلمان است از ترس سکته کند؟ نکند من از استرس نتوانم درس بخوانم و بعد دیپلم بپیرم و کنکود و بدم؟ نکند اسرائیل فکر کند ما در خانه بمب هسته ای داریم؟ نکند...... صدای بلند اخبار آمد و صدای  افکار من در پست زمینه محو شدند. مامان این روز ها صدای اخبار را تا آخر زیاد می‌کند. شاید مامان هم اندازه ی من ترسیده است. با دیدن تصویر مجری در میان غبار ها  قلبم بازی اش گرفت جوری که صدایش را میشد شنید. مجری با صدای رسا گفت :صدایی که شنید آنچه مشاهده کردید فضای غبار آلود استدیو صدا و سیما.  صدای انفجار بعد شطرنجی شدن تلویزیوناگر من جای سحر امامی بودم حتما خودم را گم می‌کرد. حتی شاید حرف دبیر هایمان به واقعیت میپیوست و خودم را آنجا جا می‌گذاشتم مامان با نفس حبس شده به تلویزیون شطرنجی خیره شده بود.  شاید مامان هم در ذهنش داشت شاید هارا می‌شمارد.جنگ دوازده روز بعد تمام شد.  اما بازهم من احساس می‌کردم رزمنده ای در جنگم. انگار ذهنم در یک مانور نظامی گیر کرده بود. اما خب بعضی جنگ ها در سکوت میگذرند. درحالی که سربازی در آن حضور ندارد. سلاحی در آن نیست. خونی ریخته نمیشود. من هم در آن جنگ بی صدا بودم. شاید اگر سرباز دفاع مقدس بودم یا حتی پرستار زخمی ها در جنگ یا حتی مادری  منتظر در پشت صحنه جنگ حرف بیشتری برای گفتن داشتم. اما جنگ های در سکوت قدرت تکلم و قدرت. قلم را میگیریند ذره ذره از دورن ذوب میشوی و به خودت که میایی میبینی چند سال گذشته و تو یک جنگ زده ای که درونت ویرانه است. حالا تویی و چند آجر پاره که اگر شانس بیاوری بتوانی با تکه های پاره ات من جدیدی بسازی و به زندگی به ادامه دهی. من توانستم. از پاره های جنگ زده یوجودم من جدیدی ساختم کم کم رشد کردم و الان یک نویسنده ام که مینویسم از جنگ ها</description>
                <category>فاطمه :)</category>
                <author>فاطمه :)</author>
                <pubDate>Thu, 06 Nov 2025 16:17:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روح سرگردان میان دو جهان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43113751/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-bgpjxbipeh8o</link>
                <description>کمک خیلی جدی میخام. چندتا داستان نوشتم میخام خیلی حرفه ای نقدشون کنید تا بهترشدن کنم و درنهایت یکی رو بفرستم برای مسابقه. حس میکنم وقتشه. وقتشه چشمام و ببندم و چیز های جدیدی و تجربه کنم. نمی‌دانستم چرا انقدر احساس خفگی میکنم تا اینکه دیدم تمام آن نخ های قرمز را  که مثل مومیایی دورم پیچیده شده بود و تو آروم از سر نخ کشیدی و بازش کرد.تا از این زندان فرار کنم و آزادانه بین زمان و مکان پرواز کنم  .در بین بعد های مختلف بدوم تا اینکه  دنیا دور سرم بچرخه. نور هایی را به  رنگ  هایی که تاحالا ندیده بودم ببینم. رنگ هایی که زمینی نیستند. وقتشه برم...... از زمین و دور شم. آنقدر دور شم تا اینکه کهکشان های دیگه رو ببینم. شاید بین منظومه های دیگه بگردم. شاید با آدم فضایی ها عکس بگیرم. اوه یادم نبود من الان نمیتونم عکس بگیرم.شاید شاید...... باید روحم و باند بپیچم. تاجایی که یادمه خیلی زخمی بود. اینجوری نمیتونم برم گردش.شاید بتونم یه کلبه داشتم باشم اون دور دورا توی یه جنگل که آدم ها درموردش داستان های ترسناکی رو  نسل به نسل  تعریف میکنن و کسی جرئت اونجا آمدن و نداشته باشه.   فقط من بتونم  از پنجره با زیبایی این جنگل چشم تو چشم بشم  . نفس عمیق بکشم و شکرگذار باشم که این فرصت به من داده شده. قهوه بخورم و به این فکر کنم که  شاید نکته ی این زیبایی هم در نبود آدم هاست. من میتونم اونجا جاودان بشم. اول صبر کنم زخمام درمان بشن. و بعد آزادانه برم گردش. اول اون جنگل و کامل زیر و رو کنم. شاید یک دیدار با هفت کوتوله  هم داشته باشم.  و بعد برم جاهایی که با اون بدن تک بعدی نمیتونستم برم.  یا شاید جاهایی که میتونستم برم و عمرم قد نداد. همش هجده سالم بود. هجده سالم ولی زندگیم وحروم اون کتاب ها کردم. زندگیم و تلف پیدا کردن ایکس و وای کردم و تهش فهمیدم معادله ام جواب نداشت. شاید جای اون سال های تلف شده برم داخل گندم زار و بگردم هرچند الان نمیتونم گندم هارو که پاهام و کف دستام و قلقلک میدن حس کنم یا اون بوی گندم رو یا نمیتونم یه گندم و بجوم. اما الان میتونم رها باشم. بی دغدغه. میتونم برم دریا. جایی که ازش میترسیدم. از خودش نه از غرق شدن. از حس اون نمک خشن توی ریه هام. از موج های خشمگین و ناتوانی من. من از مردن میترسیدم. اما الان که فکر میکنم مردن خیلی قشنگه. مثل گذاشتن پات توی رودخونه ی خنک. مثل گریه کردن لب دریا. مثل رفتن به شالی. مثل...... هعی..... دیگه نمیدونم. دور دور هام که تمام شد برمیگردم خونه.  توی خونه ی بچگیم. اونجایی که رشد کردم. اونجایی که قدکشیدم.  پیش کسایی که بزرگم کردن و ازم نگه داری کردن. برمیگردم پیش مامان. اما بی سروصدا مامان این مدت حساس تر شده.  میترسم اشتباهی با سر و صدای اضافه ناراحتش کنم. وقتی بچه بودم همش بهم میگفت که خیلی حرف میزنم و باید یاد بگیرم ساکت باشم پس  کنارش بی‌صدا میشینیم. بیشتر وقتش و  گریه میکنه. یعنی دلتنگی چه حسی داره؟ نه که ندونم، میدونم منم  یه موقعی دلتنگ بودم ولی الان که یک روح شدم حس میکنم خیلی از احساساتم فاصله گرفتم  یادم نمیاد دلتنگی چه حسی داشت. اما گریه های مامان خیلی عمیق و دردناکه میتونم تصور کنم که  دلتنگی مثل خورد شدن استخون های دنده باشه و هربار که تکون میخوری دوباره دردت بگیره. دوباره یادت بیاد که یه چیزی سرجاش نیست . یک صدا کم شده. یه چهره کم شده. . اون زیر لبی حرف میزنه اما من کاملا صداش و می‌شنوم. نه تنها صداش بلکه دلش و میشنوم نه نمیشنوم من میفهمم.  میتونم بفهمم تمام فکرش و پیش من جا گذاشته. اما من هرکاری کنم خوب نمیشه. یکه میخورم. فکر نمیکردم روح هم بتونه گریه کنه. دونه اشکم از چونه ام چکه میکنه و روی دست مامان که به دعا بلند کرده بود میوفته. اما اون هیچ واکنشی نشون نمیده. بعد دعا دست هاش به صورتش میکشه. میتونم ببینم عضلات صورتش آروم تر شده. بلند شدم تا برم پیش بابا.   توی چارچوب در وایمیسم از این جلو تر نمیتونم برم. انگار یه حائل نامرئی جلومونه چقدر بابا پیر شده. بابا گریه نمیکنه زیر لب هم چیزی نمیگه. اما میتونم از همین جا ببینم که از آخرین باری که اینجا بود  چروک های پوستش بیشتر شده. ریشاش بلندتر و سفید تر شده. چشماش غمگین تر و سرد تر شده.  تلویزیون توجهم و جلب میکنه. اون..... اون.... کارتون بچگی منه. نمیخام این و به زبون بیارم ولی بابا چقدر شکسته شدی. دلتنگی برای بابا عین یک بار نامرئی اما سنگین تر از دنیاس روی شونه ی خسته اش. آهی از افسوس میکشم. جلوی پدر میروم که پدر سرش را بلند می‌کند و با تعجب نگاهم می‌کند. منم جا میخورم یعنی مرا می‌بیند؟ چطور؟ لب هایش به حرف های نامفهومی باز می‌شوند. اما برای من کاملا مفهومه. می‌گوید :خانوم بوی دخترم میاد. کجاییی بیا دخترم آمده. از اشک هایم به پدر میدهم شاید اوهم آرام بگیرد. الان چه بکنم؟ آنها سه نفره دارند در کنار هم زندگی میکنند و من رفتنی ام. پدر و مادر و تنهایی باهم می‌توانند بدون من ادامه دهند. سرم را روبه آسمان میگیرم و می‌گویم خدایا می‌شود بیایم پیش تو؟ میخام سرم را روی پات بزارم و درحالی که موهایم توسط تو نوازش می‌شود باهم صحبت کنیم. هنوز خیلی ندانسته دارم.  می‌شود سوال هایم را ازت بپرسم و تو دونه دونه جواب بدهی؟  می‌شود بگویی. فرق انسان زنده و مرده چیه؟  وقتی من الان زنده تر از هرزمانی و کسانی مرده ترند در زندگی؟  مثل همیشه خودم شروع به جواب دادن میکنم. شاید رهایی فرقش است. شاید فقدان ترس فرقش است. شاید بیخیالی مطلق فرقش است. اصلا شاید فرق انسان زنده داشتن فرداست و من فردایی ندارم. وقتی جاودان باشید تازه متوجه می‌شوید که فردا و دیروز و امروز معنایی ندارد. </description>
                <category>فاطمه :)</category>
                <author>فاطمه :)</author>
                <pubDate>Wed, 05 Nov 2025 23:13:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سانسور مزخرف</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43113751/%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%B2%D8%AE%D8%B1%D9%81-bcpkck3h7dpb</link>
                <description>توی مسابقه ی نویسندگی مدرسه شرکت کردم. موضوع آزاده و باید پنج صفحه برگه آچار ترجیها داستان کوتاه بنویسیم. دلم میخاد از عشق بنویسم. یه وقت ناظم نکنه فکر کنه واقعا عاشقم؟ میخام از جنگ بنویسم. خودم تو جنگ که نبودم  نظراتم خیلی جالب نیستن. داستان های امروزی هم که همش غم و افسردگی و شکست عشقی و مرگ چی بنویسم؟ افکار یه دختر  جون که اصلا منطقی به نظر نمیاد چه جالب. واقعا سانسور کردن داره دیونه ام میکنه.میتونید موضوع پیشنهاد بدید؟ </description>
                <category>فاطمه :)</category>
                <author>فاطمه :)</author>
                <pubDate>Sat, 01 Nov 2025 15:07:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه ای قبل ریختن اشک هایم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43113751/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-tswrpegz0ant</link>
                <description>زمان؟شمارو یاد چی میندازه؟یعنی چی؟ زمان، چیزی که اصلا وجود نداره. زمان یعنی اون لحظه ی قبل ریختن اشک هام که از جنس خون دلم بود. زمان یعنی اون سکوت قهر بعد دعوا. دعوایی که کسی مقصرش نبود. دعوایی که داد میزنه می‌فهمم که سعی کردین، ولی دیر بود.دیر. دیر. دیر شد. زمان یعنی دیر شدن. برای هرچیزی. برای ذوق کودکانه برای آرزوی های ناممکن و..... زمان یعنی عجله. عجله برای رسیدن برای....... نمیتوانم جملاتم را کامل کنم. چون دیره. بودن زمان یک درده و نبودنش درد دیگه. عادیه ما بزرگ شدیم توی این دنیای متناقض. </description>
                <category>فاطمه :)</category>
                <author>فاطمه :)</author>
                <pubDate>Mon, 27 Oct 2025 14:03:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاییز مرا گرفته.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43113751/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-novglrqbakpo</link>
                <description>تصویری که هوش مصنوعی برام ساخته  چقدر دارک🤣انگشت کوچیکم خورد به لبه ی مبل و من گریه کردم. دستم خورد و چاییم ریخت. گریه کردم.به سرویس مدرسه دیر رسیدم گریه کردممعلم بهم گفت تو. گریه کردم.بچه ها خندیدن. گریه کردمشب موقع خاب تنها بودم. گریه کردم.دستم با لبه کاغذ  کتاب ریاضی برید. گریه کردم. من زود رنج یا حساس نیستم. فقط الان شرایطم خاصه الان پاییز من و گرفته. کاش منم میتونستم تو گرگم به هوا ی زندگیم  تند تر بدوم تا دست پاییز بهم نرسه.</description>
                <category>فاطمه :)</category>
                <author>فاطمه :)</author>
                <pubDate>Mon, 13 Oct 2025 21:53:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنگاه که معنای پاییز را نمی‌دانستم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43113751/%D8%A2%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%85-khw6a2broeuy</link>
                <description>تصویر بی ربط؟ آمدم از عشق بنویسم. اما نامه ی عاشقانه معشوق می‌خواهد و تو نیستی. نوشته خواننده می‌خواهد. و تو نیستی. شاید بگویی غیر تو هم هست. اما غیر تورا میخواهم چیکار. دنیا پوچ است وقتی که تو نیستی. نمی‌دانستم معنای پاییز را. آن وقت  که همه دم می‌زندند  از دلگیری  غروب  پاییز و یاد فراق  و خاطرات یار. من میخندیدم. راست می‌گویند بر هرچه بخندی سرت اید. خنده بر هر دردی دواست؟ بر درد من دوا نبود. دوا تو بودی که نیستی. مگر تو یادم ندادی دیوانگی را؟ پریدن در برگ های خشک و چاله ی آب گوشه خیابان را؟ مگر نگفتی دیوانه بودنم را دوست داری؟ چرا وقتی دیوانه ات شدم دیدم نیستی؟ استاد خوبی بودی اما بازار کار خوب نبود. حال هی اصرار می‌کنند استادی دیگر درسم دهد. و من نمی‌توانم ببینم دیگر تو استادم نیستی. من نمی‌دانستم معنای پاییز را آنگاه که مدرسه نمی‌رفتم. با تو در خانه  می ماندم هردو بیمار می‌شدیم. هردو باهم بیدار می‌شدیم. شیرکاکائو های گرم مادرم یادت هست؟ هر دو باهم عاشقش بودیم.  هردو هردو هردو.... چطور زبانم را نگه دارم به جای ما بگوید من؟ معنای پاییز را آنگاه فهمیدم که رفتی. برگ های خشک زیر پایت صدا می‌دادند. صدا دور میشد و دور میشد. در خواب دیدم. در غروب پاییز. کاش در جدول فصل ها پاییز را حذف کنند. حداقل کمتر خواب تورا که روی برگ ها دراز کشیده ای ببینم. صورتت  که خیس باران است را..... دلم تنگته </description>
                <category>فاطمه :)</category>
                <author>فاطمه :)</author>
                <pubDate>Fri, 10 Oct 2025 21:46:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عادی شد نبودنت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43113751/%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%AA-sfqtjmc10fil</link>
                <description>خیابون ها به بودنت عادت کردن من که جای خود دارمهمه چی خیلی زود گذشت. نموندنت؟ نبودنت، نشدنت.بچه بودم. خیلی بچه بودم که رفتی. اولش دیدی همه میگن داغی؟ چیزی حالیت نیست؟ منم همین طور بودم به خودم آمدم دیدم نیستی. دیدم خیلی وقته که نیستی. اما..... اما نمیدونم چرا بعد همه ی اینا دوست داشتم، باشی. دوست داشتم، بمونی.توی جامعه یهو دیدم. بی‌حجابی رو عادی سازی کردن.مشکلات اقتصادی رو عادی سازی کردن. حتی جنگ. جنگ هم برامون عادی شده.رفتن تو چی بود که هیچ وقت عادی سازی نشد؟</description>
                <category>فاطمه :)</category>
                <author>فاطمه :)</author>
                <pubDate>Sun, 05 Oct 2025 12:28:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدرسه خر است</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%AE%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ufpxvp9ggxts</link>
                <description>با خودم گفتم امسال خاطرات مدرسه ام و مینویسم اما لامصب خیلی همه چی عادیه و چیز خاصی نداره که درموردش بنویسم همه داریم درس می‌خونیم تنها جمله ای عهه میتونم درمورد مدرسه بنویسم برای همین که به هیچ حرفی ندارم میخام اولین انشام و براتون بزارم نظرتون و بگید هنوز سر کلاس نخوندمش . موضوع آزاد بودو من (شغل من) رو انتخاب کردم. کسی نیست که کلاس اول دبستان شغل خودش و پیدا کنه.مثلا روز اول مدرسه وقتی ازم پرسیدن میخام چیکاره بشم گفتم میخام  معلم مهد کودک باشم.کسی توی سوم دبستان هم نمیدونه میخاد چیکاره بشه.چون من اون موقع گفتم میخام مدل  باشم.و وقتی فهمیدم مامانم راضی نیست توی کلاس چهارم تصمیم گرفتم طراح لباس بشم و برند  خودم و راه بندازم.  اسمشم انتخاب کرده بودم برند ارورا (Auroraدر اصل نام الهه ‌ی رومی طلوع است. امروزه، این واژه جهت توصیف سحرگاه و نیز پدیده‌ ی نوری خیره‌ کننده‌ ای که در جو فوقانی مناطق قطبی مغناطیسی زمین اتفاق میافتد (شفق قطبی) به کار میرود) حتی یه لوگو براش طراحی کردم.نمیدونم چی شد که طراحی برند و یادم رفت اما چند وقت پیش یهویی با دیدن  دختری به اسم ارورا یادم آمد که من زمانی قرار بود طراح لباس باشم.توی دبستان شغل های زیادی انتخاب کردم اما با ورود به راهنمایی شغل هام محدود تر واقع بینانه تر بود.باز کردن قنادی.  نویسندگی. تاسیس آموزشگاه هنر. زدن مطب روانشناسی. یا حتی به شغل خانه داری هم به طور  جدی فکر کردم. که به جای این همه سختی یه مامان بلاگر بشم از بچه های مو فرفریم  پست بزارم و پول دربیارم. شاید باورتون نشه اما من حتی به کار توی بانک و صدا و سیما هم فکر کردم چون که بدون آزمون میتونم جای بابام  یا جای بی‌بی که سال پیش  بازنشسته شد برم سرکار . اما بی‌بی بهم گفت که این فکر خوبی نیست. با ورود به دبیرستان فهمیدم که من نیاز به یک شغل دارم که  تلاش زیادی نخواد و رسیدن بش درس خوندن نیاز نداشته باشه و حقوقش بالا باشه. به فکر خیاطی و آرایش گری هم افتادم. آنلاین شاپ هم ایده ی خوبی   بود مثلا من میتونم لوازم آرایش. بدلیجات یا کتاب و لوازم تحریر بفروشم و بعدا مغازه بزنم اماساعت کاریش با ساعت خواب من تداخل داشت پس این گزینه هم حذف شد. رسیدم سال آخر دبیرستان و چند ماه دیگه دیپلم دستم بود دیگه جدی جدی باید یه فکری میکردم. و با ساعت ها زل زدن به دیوار فهمیدم من نه شغل آسون میخام نه  درآمد بالا. من شغلی میخام که حالم داخلش خوب باشه. شغلی میخام که شرافت من و رسالت وجودم تو این دنیا رو  زیر سوال نبره. انتخاب من شد روانشناسی. دانشگاه رفتم درس خوندم مطب زدم و بعد شیش ماه فهمیدم من برای اینکار ساخته نشدم. مطب و تغیر و دادم شد کانون کودک و نوجوان بچه ها میومدن  از کتابخونه بهشون کتاب معرفی میکردم  داستان داشتیم بازی داشتیم. اما باز هم این شغل مناسب من نبود.  رفتم و مشاور مدرسه شدم  همش داخل اتاقم تنها می‌نشستم و چایی و بيسکوئيت میخوردم بازهم فهمیدم این شغل مال من نیست. و یه تصمیم جدی گرفتم میخام نویسنده باشم. و از نوشته هام پادکست درست کنم شایدم ویدئو درکل میخام صدام و برسونم به بقیه مردم بگم  اشکالی نداره چیزی که ازش راضی نیستید و تغییر بدید. من هنوزم نمیدونم چه شغلی برام مناسبه خیلی ها میگن دیر شده اما بنظر من دیر نیست، کی مشخص میکنه دیره؟ حتی اگر توی صد سالگی شغل مورد علاقم و پیدا کنم بازهم میگم به پیدا کردنش می‌ارزید.... </description>
                <category>فاطمه :)</category>
                <author>فاطمه :)</author>
                <pubDate>Wed, 01 Oct 2025 10:15:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشکالی ندارد!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43113751/%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-zxh8onm15uot</link>
                <description>می‌شود معلم باشم؟ تا به دانش آموزان یاد بدهم زندگی چیزهای دیگری جز مدرسه هم هست و نیاز نیست همیشه بیست باشند گاهی می‌توانند ده هم باشند و این اشکالی ندارد.می‌شود پلیس باشم؟ تا  راننده ای که با سرعت بالا میخاست مادر خودش را به بیمارستان برساند . جریمه نکنم. در عوض بغلش کنم و بگوییم اشکالی ندارد.می‌شود باریستا باشم؟ تا به  کسی که با خاطراتش می‌آید اینجا و ساعت ها منتظر کسی می‌نشینید که دیگر در زندگی او نیست بگویم. زندگی بدون عشق به خودت ممکن نیست اما بدون عشق دیگران چرا. اشکالی ندارد.می‌شود عکاس باشم؟ تا تصاویری ثبت کنم از زندگی  از آن اوقات که زندگی ساکت و بی هیاهو است.  مردم در خیابان می‌آیند و می‌روند. و همه جا ساکت است. عادی بودن اشکالی ندارد.کاش میشد  داد بزنم و بگوییم اهای.... مردممم  زندگی کردن اشکالی ندارد... زندگی کنیدددددد</description>
                <category>فاطمه :)</category>
                <author>فاطمه :)</author>
                <pubDate>Tue, 30 Sep 2025 16:16:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غریب بودم در شهر خودمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43113751/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-y5zwaggna7e6</link>
                <description>ترکیب برف و خون؟ دوسش دارم آدم هایی که هر روز میدیدم. هیچی چیز درمورد من نمی‌دانستند. پس آنها برای من غریبه بودن و من برای آنها. غریبه بودن حس خوبی نداشت. دقیق بگویمم مزخرف بود. غریبه بودن همچین حسی دارد غریب بود چه حسی دارد؟ </description>
                <category>فاطمه :)</category>
                <author>فاطمه :)</author>
                <pubDate>Mon, 29 Sep 2025 22:32:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>