<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های گُلبَن خَندان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_43142149</link>
        <description>دانشجو معلم :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:06:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>گُلبَن خَندان</title>
            <link>https://virgool.io/@m_43142149</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرا کودکان؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43142149/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-g0gmkhbsrpqu</link>
                <description>چه دارد به سر دنیایمان می‌آید؟چه دارد بر سر وجدانمان می آید؟چرا ما آدم ها اینگونه شدیم؟ چرا وقتی مشکلات روی سرمان آوار می‌شوند انقدر بی منطق می شویم؟در این میان دلم برای کودکان می‌سوزد...برای همه کودکانمان...کودکانی که بی آگاهی، مجبورند درگیر عقاید اطرافیان شوند...چرا باید کودک ۷ ساله بی آنکه چیزی بداند درگیر ناسزا گویی به نظام باشد؟چرا باید کودکی دیگر، بی آنکه چیزی بداند در گیر طرفداری از نظام در مقابل همکلاسی ناسزا گو اش باشد؟مگر سیاست دخلی به کودکان دارد؟چرا باید کودکی که خوشحال از بازگشایی مدارس است و ذوق خرید نوشت افزار جدید دارد و می‌خواهد به بازار برود برای خرید، با « نه نمی‌شود، بیرون به خاطر اغتشاشات خطرناک است» گفتن های پدرمادر ذوقش سرکوب شود؟یا چرا باید کودکی که بی‌خبر از همه جا دارد برنامه تلویزیونی مورد علاقه اش را در شبکه مخصوص خودش می‌بیند، درگیر تصاویر بیمارستان شهید رجایی شیراز شود؟وای بر ما...بگذاریم کودکانمان، تاجایی که باید کودک بمانند... بیشتر هوای کودکانمان را داشته باشیم...ما بیشتر از هر چیزی، مسئول احوالات کودکانمان هستیم...مسئول همه کودکان سرزمین!بگذاریم کودکانمان، تاجایی که باید کودک بمانند...بیشتر هوای کودکانمان را داشته باشیم</description>
                <category>گُلبَن خَندان</category>
                <author>گُلبَن خَندان</author>
                <pubDate>Fri, 28 Oct 2022 17:11:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نان خشکی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43142149/%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%B4%DA%A9%DB%8C-jsxsyrvtw1uz</link>
                <description>دیشب از یک خیابان میگذشتم. در میان راه، پسرکی را دیدم. فکر نمیکنم سن او بیش از ۱۶ سال بود. گاری اش کنارش بود. فکر میکنم « نان خشکی» بود. برایم جالب بود که با تمام این‌ها، گوشه ای از پیاده رو در حال نماز خواندن بود! خیلی صحنه‌ی جذابی برای من بود.هر کدام از ما، آیا اگر در شرایط او بودیم، باز هم نماز میخواندیم؟ باز هم شکر میکردیم خدایمان را؟یا الان نماز خواندن و الحمدلله گفتنمان از روی شکم سیریِ نسبی است؟واقعا کمی فکر کنیم. اگر « نان خشکی» بودیم، باز هم نماز می‌خواندیم؟خیلی حرف است در هر شرایطی عبادت خدا را کردن.برای آن پسرک آرزوی عمری با عزت و عاقبت بخیری دارم.</description>
                <category>گُلبَن خَندان</category>
                <author>گُلبَن خَندان</author>
                <pubDate>Sat, 27 Aug 2022 00:41:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مناظرهٔ اشک و باران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43142149/%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B8%D8%B1%D9%87%D9%94-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-cjjoqmmna7o7</link>
                <description>هوا سخت سرد بود. دخترک با تمام رمقی که برایش مانده بود، سعی داشت گام هایش را سریع‌تر بردارد. بدن نحیفش می‌لرزید. بغض در گلویش مانند یک سیب زمینی درسته گیر کرده بود، اما نمی‌خواست به اشک هایش راه باریدن بدهد تا مبادا کسی با تمسخر به او نگاه کند. مدام به مسیر طولانی و دوری خانه لعنت می‌فرستاد.دعا دعا می‌کرد زودتر به خانه برسد تا کنجی برگزیند و اجازه دهد اشک هایش سرازیر شوند. قلب دخترک سخت غمگین بود. دلش فقط گریه می‌خواست.گویی آسمان صدای قلب دخترک را شنید. ابرها به غرش درآمدند و ناگاه باران، شروع به باریدن کرد. دخترک فرصت را غنیمت شمرد و به بغضش اجازهٔ شکستن داد. دیگر ترسی نداشت که کسی اشک‌هایش را ببیند. میدانست با وجود باران کسی فرق اشک هایش را با قطره های باران متوجه نمی‌شود.از طرفی صورت دخترک پر شده بود از اشک‌هایش و از طرفی دیگر، قطرات باران روی صورت غمگینش می‌ریختند. یکی از قطرات باران، کنار قطره اشکی افتاد. قطره اشک به قطره باران گفت:+تو کیستی؟_من سوزِ دل آسمانم. من شاهد غم و غصه های آسمانم. من زاده‌ٔ ابرم. تو کیستی ؟+ من سوزِ دل دخترکم. من شاهد غم و غصه های دخترکم. من زادهٔ قلب غمگین دخترکم._آه، چه جالب! ولی من از تو غمگین‌ترم؛ چرا که شاهد غم‌های بیشتری هستم.+اینکه شاهد غم‌های بیشتری بودی، دلیل بر آن نیست که از من غمگین تر باشی._اینطور نیست. تو فقط از قلب دخترک خبر داری؛ من از آن بالا غم تمامی آدم‌ها را دیده‌ام و می‌دانم. من نتیجه‌ی همه‌ی آنانم.+تو فقط غم آدم‌ها را دیده‌ای. سوالی از تو دارم، آیا تو هیچ وقت از احساس قلبی آن‌ها با خبر بوده‌ای؟ آیا خودت غم‌های آن‌ها را تجربه کرده‌ای؟_ نیازی به تجربه نیست! می‌بینم و غمگین میشوم و همین یعنی من زادهٔ تمام غم‌های آدمیانم.+ اما تو زادهٔ غم نیستی! زادهٔ ابر و علمی. پدید آمدن تو دلیل علمی دارد. اما من زادهٔ احساسم. در خوشی پدید می‌آیم و در ناخوشی. در ترس و ... نیز. هیچ کس نمی‌داند من دقیقا چه هستم و چرا بوجود می‌آیم. من تمام غم های دنیا را ندیده ام و نمی‌دانم. اما غم‌های دخترک را با تمام وجودم احساس کرده‌ام. من عصارهٔ قلب دخترک هستم وقتی که غم‌هایش از هر سو به قلب کوچکش فشار می‌آورند. من زادهٔ احساسم. احساس و احساس‌زاده، هیچ‌گاه با علم توجیه نمی‌شوند. تو فقط زادهٔ علمی! اما این چیزی از زیبایی تو کم نمی‌کند. تو زیبایی. تو شاهد غم‌ها هستی، اما آنها را احساس نمی‌کنی. ولی بی‌شک نوازشگر قلب‌های غمگینی. قلب‌های غمگینی مثل قلب کوچک دخترک...آن‌گاه باران سخن کم آورد. گویی قانع شده بود. سخت قطرهٔ اشک را در آغوش گرفت.</description>
                <category>گُلبَن خَندان</category>
                <author>گُلبَن خَندان</author>
                <pubDate>Tue, 23 Aug 2022 12:57:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از مدتها، نماز صبح ا‌ول وقت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43142149/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AF%D8%AA%D9%87%D8%A7-%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B2-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%A7-%D9%88%D9%84-%D9%88%D9%82%D8%AA-exvthzqgasf0</link>
                <description>دیشب حالم اصلا خوب نبود...دلم به شدت گرفته بود، هر کاری هم کردم چندان آروم نشدم.خیلی وقت بود تصمیم داشتم صبح ها برای نماز صبح بیدار بشم؛ هربار برای یه سری بهانه ها، این بیدار شدن را پشت گوش می انداختم.خیلی یهویی دیشب تصمیم گرفتم ساعت بگذارم برای صبح که نمازم قضا نشود. ساعت گذاشتم و خوابیدم. زنگ به صدا درآمد و من نشنیدم و خواب ماندم. دقیقا پانزده دقیقه قبل از طلوع آفتاب خودبه‌خود بیدار شدم. سریع گوشی را برداشتم و در اینترنت سرچ کردم« ساعت طلوع آفتاب» و وقتی دیدم هنوز پانزده دقیقه مانده، نگاه خدا را عمیقاً احساس کردم.جالب تر اینکه وقتی اس ام اس های دریافتی ام را چک کردم، متوجه پیام بانک شدم. آن هم زودتر از موعد!با تمام وجودم حس کردم حتی نیت نماز صبح خواندن داشتن هم، برکت و نگاه خدای مهربان را به دنبال دارد.خدایا شکرت...بعد از خواندن نماز صبح و نماز هدیه به امام رضا جانم، تصمیم گرفتم دعای عهد را که شب قبل قسمتی اش را نصفه و با صدایی سوزناک شنیدم، دانلود کنم. نمیدانستم چه بنویسم. بنویسم دعای عهد با صدای که؟ نمیدانستم نامش را. فقط میدانستم این دعا را با صدای سوزناک او زیاد شنیده ام. پس سرچ کردم « دعای عهد با صدای معروف».درست همان چیزی که میخواستم آمد! دعای عهد با صدای حاج محسن فرهمند...به سرعت فایل را دانلود کردم و همزمان به آن گوش میدادم. اشکم درآمد. حضور آقا را حس کردم.اللهم عجل لولیک الفرج...حالم خوب است، خیلی خوب... فقط کمی سردرد دارم، که چیزی نیست از بی خوابیست.یا الله، این نگاه مهربان و برکت زندگی را برایم همیشگی کن...ای مهربان ترین مهربانان...آقای فرهمندِ عزیز؛ میدانم که نمیخوانی! ولی خواستم بگویم دمتان گرم. به قول معروف، اول صبحی حالمان دگرگون شد...​​</description>
                <category>گُلبَن خَندان</category>
                <author>گُلبَن خَندان</author>
                <pubDate>Sun, 21 Aug 2022 22:46:20 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>