<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های طهورا کردی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_43171501</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 14:50:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4210557/avatar/lE8jAP.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>طهورا کردی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_43171501</link>
        </image>

                    <item>
                <title>&quot;حقیقت مخدوش&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43171501/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D9%85%D8%AE%D8%AF%D9%88%D8%B4-xyrklafzlyrh</link>
                <description>قسمت دهم و پایانی:شاید این ورای تخیل و تحمل آدرین باشد.خواهرش زنده اما همدست برادرش بوده و حالا میخواهد او را بکشد. و البته اینکه همکار و دوست قدیمی اش هم در قتل او دست خواهد داشت.لبخندی میزنم:《برای رسیدن به قدرت باید خیلیا رو کنار بذاری، حتی بی گناه ها رو. هیچ کس با شرافت و بدون دست آلوده به خون به مقامی مثل ریاست مافیا نرسیده. یه سری اهداف باعث میشن به این چیزا فکر نکنی. بعضی افراد فقط تشنه ی قدرتن. همین. و البته هیچ کس براشون با بقیه فرق نداره》پوزخند میزنم، اما نه به آدرین، به مارک:《حتی مارک هم نفهمید. قانون ممکنه قتل ها رو دنبال کنه و بهت برسه، خواسته ی من نبود. من فقط به شورش زیر دست هاش نیاز داشتم که بهش رسیدم.》ادامه می دهم:《 اما تو که همیشه صاف و ساده تر بودی، ازت بعید نبود که متوجه هیچ کدوم از حقه های من نشی. البته سر تو از کلک قوی تری استفاده کردم. میدونی که؟》اشک های نابهنگام را پس می زنم:《اگه زنده بذارمت انتقام پدر و مادر رو ازم میگیری. متاسفم.》آدرین بهت زده است. به آرامی مردمک چشمانش را به سمت صورتم می آورد و با حداقل صدا و حرکتی که می تواند، زمزمه می کند: 《اما تو خواهرمی. پدر و مادر های ما... یکی ان. من مارک نیستم. هیچ بدی ای به تو نکردم. حتی روحمم‌ تا چند دقیقه پیش از اتفاقاتی که افتاده بود خبر نداشت. تصورشم‌ نمی کردم. لطفا...》چشمانش را می بندد و قطره ی درشت اشکی روی گونه هایش می لغزد.کلمات بر زبانم سرازیر می شوند. من هم چشمانم را میبندم و بعد از چند ثانیه باز میکنم. او هنوز چشمانش را بسته است. انگار خود را با مرگ وقف داده و منتظر مانده تا سرنوشت، حکمش را اجرا کند.اما من چاقو را پایین می آوردم. نفس عمیقی می کشم:《درست میگی. تو هیچ کار اشتباهی نکردی.》هیج واکنشی نشان نمی دهد. گویا هنوز باور نکرده آزاد شده و زنده مانده است. لبخند کمرنگی، در حال پدیدار شدن روی صورتش است.نفسم بند می آید. لبخند کودکی هایش.صدای شلیک گلوله فضا را پر می کند.نمی توانستم آن لبخند را ببینم و او را بُکُشَم.حق با او بود. نباید زجر می کشید. شاید فرو رفتن مستقیم تیر به قلب، برایش دردناک نباشد.پشت میز می نشینم. خب، برایان. کجا بودیم؟...چند دقیقه بعد، زنی ساختمان را ترک میکند. لباسش آغشته به خون ۳ نفر است. برادرانش، مارک و آدرین. و مردی به نام برایان کالینز.از آن روز به بعد، سبک مافیا ها تغییر کرد. هیچ کس، هرگز چهره ی روسای مافیا را نمیبیند. مگر نه؟ همه فقط فرمان را اجرا میکنند و به ماهیت آن نگاه نمیکنند. هیچ کس متوجه تغییر دستورالعمل ها نشد. اما آن چند سال را دوران اوج مافیا می نامند........پایان</description>
                <category>طهورا کردی</category>
                <author>طهورا کردی</author>
                <pubDate>Thu, 28 Aug 2025 15:37:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;حقیقت مخدوش&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43171501/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D9%85%D8%AE%D8%AF%D9%88%D8%B4-fxvlbjw1sfow</link>
                <description>قسمت نهم:در یک ثانیه، چاقویی از روی میز بر میدارم و زیر گردن آدرین میگیرم. خشکش زده است.نیشخندی میزنم:《تعجب میکنم که انقدر دیر همه چیزو میگیری. چجوری ممکنه نقشَشو بدونم و تو قتل پدر و مادر دست نداشته باشم؟ اما اون از من دو سال بزرگتر بود و قوی تر. هر دومون تشنه ی قدرت بودیم. من باید فرار میکردم اما یه روز برمیگشتم. قوی تر. هوشمند تر.》سوت کوتاهی از دهانم خارج میشود: 《من یه مهندس نرم افزارم. راحت میتونستم به همه چیز دسترسی پیدا کنم بدون اینکه ردی از خودم به جا بذارم پس چطور شد که تونستین منو پیدا کنین؟ خودم ردمو‌ گذاشتم.گذاشتم مارک فکر کنه از کارکنای شرکت نرم افزاریمون رو دست خورده در حالی که همش کار من بود. از اولش من وارد سیستمتون شدم و هیچ کس متوجه نشد. اگه کسی میفهمید هم بعید بود رد منو بزنه. باید از خودم نشونه جا میذاشتم‌ که بتونین ردم رو بزنین. من از همون موقع به لیست ها دسترسی داشتم. سیستمتون بعد یه مدت تماما ویروسی شده بود. کار من بود. مجبور شدین لپ تاپ شرکت رو واسه تعمیر بیارین. حتی تبلیغ شرکت خودمون که مدام واستون میومد... &quot;مهندسان خبره&quot;، &quot; توانا ترین کارکنان&quot;، &quot;مدرک آنها را به طور آنلاین مشاهده کنید!&quot; کار من بود. البته اگه لپ تاپ رو به یه جای دیگه تحویل میدادین سخت میشد اما من بازم متوجه میشدم. دسترسی داشتن به تمام پیام هاتون کار جاسوسی رو برام ساده میکرد. بعد هم بالاخره وارد لپ تاپتون شدم، به ضایع ترین شکل ممکن که بتونین پیدام کنین و تازه نقشه ی اصلی شروع شده بود. فکر کنم اون شب که تونستی منو بی هوش کنی خیال میکردی شانس بهت رو کرده که دقیقا پشت میز کناریت نشستم، نه؟》چهره ی آدرین نشان میداد همین طور فکر میکرده است.قهقهه ای میزنم و ادامه میدهم:《اوه راستی! من هم اسماتونو‌ داشتم و هم اسم مقتول ها رو در حالی که ادعا میکردم فقط اسم قربانی ها رو دارم. باید از همونجا متوجه میشدین شیادم که اسم تک تکتونو گفتم. هوم؟》آدرین چشمانش را می بندد. نمی تواند تکان بخورد.آهی میکشم:《تنها چیزی که ازش متاسفم اینه که مارک نفهمید من کیَم. البته شاید آخرین لحظه فهمید. وقتی اسممو به زبون آورد.》زبانم را روی دندان های فک بالایی ام می چرخانم.به نظر میرسد آدرین کم آورده است و توانایی هضم تمام این مسائل را ندارد. اول فهمید رئیسش‌ خانواده ی عزیز و دوست داشتنی اش را از بین برده است. بعد فهمید برادرش رئیسش‌ بوده و هرگز نمیدانسته. برادرش او را یتیم کرد. در ۸ سالگی. بعد فهمید خواهرش زنده اما همدست برادرش بوده است. اینکه خانواده اش همان کسانی نبودند که او فکر میکرد را نباید از یاد ببریم. شاید او هم همان پسر کوچکی ست که زیر ظاهر سخت و قدرتمندش هنوز دستانش را روی کمربندش میکشد. کمربند پدرش. یادگار خانواده اش.با توجه به اینکه نوک تیز چاقو را روی شاهرگش میفشارم نمی تواند هیچ حرکتی کند. اما با کمترین تغییر در حالتش میگوید:《برایان، برایان.》برایان خیره نگاهش میکند. بعد رویش را به سمت کلارا مارتین که او هم ثابت است میچرخاند.در یک لحظه، انقلابی رخ میدهد، هیچ کس نمیداند چه اتفاقی افتاده. اما لحظه ای بعد، فقط یک لحظه بعد همه چیز روشن میشود.جسد کلارا مارتین روی زمین افتاده.لبخند میزنم.دستان برایان به خون آغشته است.《برای بار دوم، ممنونم، برایان》</description>
                <category>طهورا کردی</category>
                <author>طهورا کردی</author>
                <pubDate>Thu, 28 Aug 2025 15:23:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;حقیقت مخدوش&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43171501/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D9%85%D8%AE%D8%AF%D9%88%D8%B4-zhqpshcoqdjm</link>
                <description>قسمت هشتم:آدرین که سرش را پایین انداخته است، به اطرافش نگاه میکند و بالاخره چشمش روی من ثابت میماند.دستم را به سمت موهایم میبرم. آرام آن را از روی سرم بر میدارم و موهای کوتاه سیاهم نمایان میشود. پنبه های قرار داده در گونه ام را در میاوردم.کش و قوسی به گردنم میدهم: 《حسابی درد گرفت. هنوزم مثل اون موقع ها بازو های قوی ای داری، آدی. یادته چقدر عصبانی میشدی به این اسم صدات میکردم؟》《اون احمق...》  به مارک اشاره میکنم و با انزجار می گویم:《اون احمق موهای مسخرشو‌ رنگ کرد تا از خود واقعیش‌ فاصله بگیره اما من هیچ وقت نخواستم خودمو تغییر بدم. میبینی که.》آدرین لحظه ای ساکت است و بعد لبخند کم کم روی صورتش نقش می بندد: 《اما، تو تموم این سال ها زنده بودی؟》《البته، آدرین. من هیچ وقت نمردم.》بین ابروهایش‌ یک خط می افتد و ناباورانه می پرسد:《چی؟》جواب میدهم:《شاید باید داستان رو کامل بدونی.》سکوت میکند تا من ادامه دهم. آثار شک و تردید هنوز در چهره اش پیداست. باور نکرده. اما باید باور کند: 《تو بچه ی آخر بودی و تقریبا ۱۰ سال از من و ۱۲ سال از مارک کوچیک تر بودی به خاطر همین هیچ وقت درباره ی اینا نمی دونستی.》صورتم را ثابت میکنم و مستقیم به او چشم می دوزم:《پدر رئیس مافیا بود.》بالافاصله چهره اش تغییر میکند. شوک و تعجب را در اجزای آن میبینم.《ما اینو میدونستیم و تا چند سالگی تو ادامه داشت. شاید ۸ سالگیت. اما از یه جایی پدر تصمیم گرفت این کار رو کنار بذاره. دیگه نمیخواست ادامش بده. هیچ وقت از خودت پرسیدی چجوری اینقدر تو رفاه بودی اما پدر فقط یه کارمند ساده بود؟ البته اون موقع خیلی بچه بودی و به این چیزا فکر نمیکردی که ظاهر کار پدر و باطنش چیه.》مکث میکنم و نفس عمیقی می کشم: 《اما مارک دیوونه شد. اون تازه ۲۰ سالش شده بود و دم و دستگاه و قدرت پدر رو دیده بود و میخواست یه روز جاش رو بگیره. ولی اینجوری دیگه نمیشد. پس قبل اینکه پدر همه ی زیر دست هاش رو اخراج کنه، اون و مادر رو کشت.》اخم های آدرین در هم رفت. اما باید متوجه حقیقت میشد:《و منم میدونستم میخواد این کار رو بکنه. فهمیدم نقشش چیه و جونمو نجات دادم. بعد از اون راهمو ازش جدا کردم چون میدونستم ممکنه سر منم همون بلا رو بیاره. واسه قدرت و پس گرفتن اون چیزی که حقش بود هر کاری میکرد.》لبخند شریرانه ای میزنم:《منم همینطور》</description>
                <category>طهورا کردی</category>
                <author>طهورا کردی</author>
                <pubDate>Thu, 28 Aug 2025 15:21:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;حقیقت مخدوش&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43171501/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D9%85%D8%AE%D8%AF%D9%88%D8%B4-bzlagx6ens14</link>
                <description>قسمت هفتم:و بالاخره. تیر آخری که بر بال پرنده ی اندیشه ی آدرین مینشیند و آن را به هلاکت میرساند.تمامی قطعات پازل را کنار هم می چیند.آب دهانش را قورت میدهدو این بار، زیر لب حرفی را می زند که با آسودگی چشمانم را می بندم: 《راست میگه. اون راست میگه. خونواده ی من دقیقا همین شکلی مفقود شدن. یه شب خوابیدم و روز بعدش اونا نبودن. همونطور که خودمون همیشه این کار رو میکنیم. تو!》انگشتش را به سمت مارک می گیرد و می گوید:《 تو، دستای تو آلوده به خون اوناست! کار خودته! چقدر احمق بودم...》سوراخ های بینی رئیس مافیا گشاد میشوند:《چی میگی، ابله! اون داره دروغ میگه. میخواد اعتماد شما رو به من خدشه دار کنه و بعد اسماتونو‌ تک تک بذاره کف دست پلیس. باورش نکنین.》اما آدرین پیش از پایان حرف او راه افتاده است. رئیس مافیا تیر را شلیک میکند اما فقط بازوی آدرین خراش برمی دارد، در ضمن...آدرین قوی تر از مارک است. مشخص است.جلو می رود و می خواهد او را گیر بیندازد. اما مارک سریع تر است و می خواهد فرار کند. به کدام طرف؟ پهلویش با ضربه ی آدرین محکم به میز میخورد و تفنگ از دستش رها میشود و به سمت من می آید.وقتش فرا رسیده.تفنگ را با دستان بسته بر میدارم و به سمت او نشانه میگیرم.آدرین دستانش را از پشت گرفته و راه فراری ندارد. میگوید: 《کاش هیچ وقت به اون شرکت نرم افزار لعنتی نمی اومدم.》میگویم: 《حالا اومدی، و این سقوط توعه.》 چشمانم را میبندم و تیر را به سمت قفسه ی سینه اش نشانه میگیرم. ماشه را فشار میدهم.صدای شلیک گلوله کر کننده است. چشمانم را باز میکنم. مارک اول به لباسش و بعد به من نگاه میکند. در آخرین لحظه به چشمانم خیره میشود. انگار به چیزی در ورای جسمم. زیر لب زمزمه میکند: 《ام،،،ام،،، امی.》و بعد، روی زمین می افتد و چشمانش بسته می شوند. دم آخر، بازدم آخر.برایان دستانم را باز میکند.《ممنونم》لبخند کم رمقی میزند. آدم هر روز نمیفهمد کسی که برایش کار میکرده قاتل مادربزرگش بوده است.حالا نوبت من است.《خب آدرین؟ نمیخوای به خواهرت سلام کنی؟》</description>
                <category>طهورا کردی</category>
                <author>طهورا کردی</author>
                <pubDate>Thu, 28 Aug 2025 15:19:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;حقیقت مخدوش&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43171501/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D9%85%D8%AE%D8%AF%D9%88%D8%B4-imcry0oljesd</link>
                <description>قسمت ششم:تمام عضلات آدرین منقبض میشوند و بالاخره حقیقت آشکار میشود.مارک موریسون، فرزند اول خانواده ی موریسون یک شب پیش از به قتل رساندن خانواده اش فرار کرد. وانمود کرد مفقود شده تا راحت تر به حساب خانواده اش برسد. او آن شب برای اولین بار سه نفر را به قتل رساند. البته با برادر کوچک ترش کاری نداشت هر چند همیشه از او بهتر بود اما مارک به چنین دلایل کوچکی توجه نمیکرد.دلیل او فقط خودش بود.و چه چیزی قوی تر از انگیزه ی یک رئیس مافیای بالقوه؟آدرین تکان نمیخورد. انگار دارد تحلیل میکند حرفم درست است یا دروغ می گویم. در دل خدا خدا میکنم باور کند و رو به مارک می گویم:《تو خیلی کلیشه ای هستی مارک. ساعت رولکس، کت و شلواری که فیت تنته، کفش مارک دار و عطر تلخ گرون قیمت. و البته خواستی یه تغییر ناشیانه بدی و تنها چیزی که در موردت واقعیه رو تغییر بدی که کسی شک نکنه انقدر مافیای اصیلی هستی. اون موهات بود. موهاتو‌ طلایی کردی که انقدر کلیشه ای نباشی اما رنگ مو همیشه تغییر میکنه مگه نه؟ یه چیزایی هیچ وقت تغییر نمیکنن.》به دست راستش که آستینش را بالا زده اشاره میکنم. دو زاری اش می افتد. به نظر میرسد بالاخره از حالت بی حسی در آمده. یکی از دستانش را بالا می آورد و می گوید:《بسه دیگه. هر چی خزعبل شنیدیم کافیه. آدرین، بیارش جلو.》 آدرین به او خیره میشود. صدایش. آیا صدایش را شناخته است؟آیا موهای طلایی اش را در ذهنش سیاه میکند، قدش را کوتاه میکند، صورتش را جوان و سرحال میبیند تا مارک را دوباره در ذهنش تصور کند؟اما من دنباله ی حرفم را میگیرم و به آدرین می گویم:《 دست راست تو هم همین ماه گرفتگی رو داره. مگه نه؟ باید داشته باشه》</description>
                <category>طهورا کردی</category>
                <author>طهورا کردی</author>
                <pubDate>Thu, 28 Aug 2025 15:18:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;حقیقت مخدوش&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43171501/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D9%85%D8%AE%D8%AF%D9%88%D8%B4-s25f7e6oeex3</link>
                <description>قسمت پنجم:《چی رو؟》این بار صدای آدرین است که به گوش می رسد. دستان رئیس مافیا دوباره در هوا ثابت مانده اند.زیر لب می گویم:《مارک موریسون، الیزابت موریسون، اما موریسون، مارک موریسون پسر، هیچ وقت از خودت نپرسیدی شاید خودتم گیر دسیسه های مافیا افتادی؟》دستان آدرین از شنیدن نام اعضای خانواده اش می لرزد. ادامه می دهم و رویم را به سمت همکار او می کنم: 《برایان کالینز. هیچ وقت از خودت نپرسیدی چه اتفاقی واسه مادربزرگ پیر‌ علیل و پولدارت‌ افتاد؟ مگز‌ کالینز.》دندان هایش قفل میشوند. رویم‌ را به سمت آخرین فرد حاضر در جمع میکنم. زنی جوان با موهای قهوه ای تیره:《کلارا‌ مارتین، هیچ میدونی چه بلایی سر نامزد خوش قیافت‌ اومد؟》سرم را به سمت رئیس مافیا می چرخانم:《همه ی اینا زیر سر اونه. من فقط لیست مقتول های مافیا رو گیر آوردم. اون نگران بود شما بفهمین خیلی از عزیزانتون‌ توسط خودش کشته شدن و بر علیهش‌ نقشه بکشین. مخصوصا شما دو تا، برایان و کلارا. از تنها کسایی بودین که به طور مستقیم باهاش در ارتباط بودین و اون حتی بیشتر نگران شد. اما حالا همتون حقیقت رو میدونین و خودتون میتونین انتخاب کنین طرف کی باشین. کسی که خونوادتونو‌ کشت یا کسی که باهاش مبارزه کرد؟ در ضمن، آدرین》نگاهم را به او میدوزم:《 میدونی چرا برادرت یه روز زود تر از پدر و مادر و خواهرت مفقود شد؟》جوابی نمیدهد. سرم را به سمت رئیس مافیا میگیرم و میگویم:《شاید اون بهتر بتونه بهت بگه، ها؟ مارک؟》</description>
                <category>طهورا کردی</category>
                <author>طهورا کردی</author>
                <pubDate>Thu, 28 Aug 2025 15:16:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;حقیقت مخدوش&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43171501/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D9%85%D8%AE%D8%AF%D9%88%D8%B4-bdcdpohfjj6n</link>
                <description>قسمت چهارم:چیزی نمی گویم و همانطور به چهره اش خیره میمانم. فشار دست آدرین بیشتر می شود. شاید متوجه شده هر لحظه ممکن است با چنگ و دندان به رئیسش حمله کنم و انتقام تمام آنهایی که کشته اند را بگیرم.اما این کار را نمیکنم و همانطور بدون هیچ احساسی به او زل میزنم. نفسم را از بینی ام بیرون میدهم. و او میفهمد.که من شوخی ندارم.نیشخندش را فرو میخورد و سرفه ای میکند و دستی که ساعت بزرگی به آن بسته جلوی دهانش می آورد. با جدیت میپرسد: 《فلش رو کجا گذاشتی امی؟ فلش کجاست؟》سرم را به چپ و راست تکان میدهم: 《نمیدونم داری راجع به چی حرف میزنی》می غرد: 《دروغ نگو. ما رد تو رو زدیم. با اکانت خودت وارد کامپیوتر های ما شدی و اطلاعاتمونو کش رفتی. و میدونی که با همچین کاری، لو رفتن اعضای مافیا راحت کنار نمیایم‌》پوزخندی دوباره روی صورتش نقش بسته. انگار میداند هر چقدر هم این گفت و گو را کش دهد، در آخر به مرگ منجر خواهد شد.این بار من هم پوزخند میزنم: 《هیچ وقت فلشی رو پیدا نمیکنین. چون فلشی وجود نداره. همش همینجاست.》سرم را به راست کج میکنم و با شانه ی راستم به سرم اشاره میکنم. به ذهنم.پوزخندش دوباره محو میشود. میتوانم حس کنم دندان هایش را پشت لب هایش به هم می فشرد‌ و نفسش را با شدت از بینی اش به بیرون می راند.《پس فکر کنم حرف دیگه ای نداریم》 در یک لحظه، دست در جیبش میکند و یک کُلت کمری بیرون میکشد.تَنِش در اتاق بالا رفته. با آرامش تیری را در کلت‌ میگذارد. یکی دیگر. که این بار با خونسردی میگویم:《 میترسی بفهمن و علیهت‌ شورش کنن؟ میترسی بکشنت؟》دستش که در حال قرار دادن تیری در خشاب است ثابت می ماند. با همان دندان های به هم فشرده می پرسد: 《چی؟》دوباره لبخند می زنم: 《خوب میدونی درباره ی چی حرف میزنم. میدونی داشتن لیست کشته شده ها اونقدرم به زیر دست هات لطمه نمیزنه و فقط واسه تو خطرناکه. از چند جنبه، هم قانون ممکنه قتل ها رو دنبال کنه و بهت برسه، هم زیر دست هات علیهت شورش میکنن، شاید.》دوباره با تعجب و چشمانی از حدقه بیرون زده می پرسد:《چی میگی؟》 وحشت در چشمانش پیداست.تفنگش‌ را به سمتم‌ گرفته. خیز بر میدارم تا فرار کنم اما آدرین مرا سر جایم بر میگرداند و زیر لب میگوید:《من که نمیدونم اینجا چه خبره.》 همکارش جواب میدهد:《من هم همینطور.》آه، دروغگوهای دوست داشتنی!از رئیس مافیا میپرسم:《هنوز بهشون نگفتی؟ نه؟》</description>
                <category>طهورا کردی</category>
                <author>طهورا کردی</author>
                <pubDate>Thu, 28 Aug 2025 15:13:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;حقیقت مخدوش&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43171501/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D9%85%D8%AE%D8%AF%D9%88%D8%B4-xddwyvj5ez4g</link>
                <description>قسمت سوم: چشمانم درشت شده اند. امیدوارم متوجه نشده باشند، چون تقریبا درست گفته است. من به لیست افرادشان دست نیافتم اما آنها فکر میکنند من اسامی شان را دارم. این خوب است یا بد؟چند لحظه بعد، همکار آدرین دستی که با آن تلفنش را گرفته بالا می آورد. اشاره ای به من میکند و بعد کنار گوش آدرین چیزی می گوید.آنها به من نگاه می کنند. بالاخره آدرین دهان باز میکند:《باید بریم. رئیس میخواد ببینتت》دارند مرا به سمت رئیسشان می برند. همان کس که مدت ها بود میخواستم از وجودش آگاه شدم. من نمی دانم او کیست. دارند مرا صاف به سمت همان چیزی می بیند که همیشه بیشتر از هر چیزی میخواستم و فکر می کنند آن را دارم.احتمالا انبار در همان ساختمان بوده از آنجایی که طی کردت مسیر مدت زیادی طول نکشید. شاید حدود ۵ دقیقه بعد، به دری می رسیم. در طلایی رنگ با منبت های زیبا و دسته ای درخشان و قاب تیره ی سیاه. بالاخره در باز می شود. خنکی به سمتم هجوم میاورد. عطر تلخ و تندی در فضا پیچیده است که مزه اش روی زبانم می نشیند.وارد اتاق می شویم. یک میز روبرویمان است. پشت آن صندلی بلندی به پشت قرار دارد و اندکی متمایل است. دست راست مردی معلوم است که آرنجش را به دسته ی صندلی تکیه داده. دستان آدرین که بازویم را نگه داشته است، کمی محکم می شوند. گویا او نیز برای اولین بار رئیسشان را می بیند. هر چند احمقانه است که رئیس خودش به شخصه آنجا ایستاده باشد و به مقر اصلی راهنمائیشان کند. کاری که از هیچ مافیایی بر نمی آید. حداقل هیچ شخص محتاطی.رئیس مافیا بعد از چند لحظه سکوت صندلی اش را می چرخاند. موهای بور طلایی اش توجهم را جلب می کند. همیشه در ذهنم رییس مافیا ها را مو مشکی تصور می کردم.کت و شلوار آبی پوشیده است.چقدر کلیشه ای.به آرامی با سرش اشاره ای به من میکند و از همکار آدرین میپرسد: 《خودشه؟》نمی توانم او را ببینم اما به نظر میرسد سرش را به نشانه ی تایید تکان میدهد. همان لحظه صدای چند پای دیگر را میشنوم‌ که نزدیک میشوند. گویا منتظر اشاره ی دست رئیس مافیا بودند.با نیشخندی‌ به چشمانم نگاه میکند. حتی چشمانش هم پوزخند میزنند: 《خب؟ امی؟ حسابی به دردسرمون انداختی.》</description>
                <category>طهورا کردی</category>
                <author>طهورا کردی</author>
                <pubDate>Thu, 28 Aug 2025 15:11:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;حقیقت مخدوش&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43171501/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D9%85%D8%AE%D8%AF%D9%88%D8%B4-jxhlcpeaekzu</link>
                <description>قسمت دوم:آدرین کمی جا می‌خورد، نگاهش روی کمربندش است، و برای لحظه‌ای سکوت می‌ کند. دستش ناخودآگاه به سمت آن می‌ رود و لبخندی تلخ می زند:《آره، این واسه پدرمه. همیشه همراهش بود. خیلی برام با ارزشه》می گویم:《پس خیلی به خانوادت اهمیت می‌ دی》آدرین سرخ می‌ شود. به آرامی می گوید:《می‌ دادم. اما حالا اونا مُردن.》فضا سنگین می شود و سکوت طولانی بینمان برقرار می ماند.این بار بلند تر میگویم:《اسم پدرت...》همکار آدرین سرفه ای می‌ کند و آدرین با لحنی عصبی می‌ گوید:《چرا می‌پرسی؟ چه فایده‌ ای برات داره؟ هنوز اسم خودتم نگفتی》فورا میگویم:《امی، امی وینستر.》 نمیخواهم گفت و گویمان به خاطر پر حرفی ها و سوالات من قطع شود.بعد از چند لحظه سکوت میگوید:《پدرم، مارک بود. مارک موریسون. M.M》حواسم پرت می شود. ناگهان متوجه چیز عجیبی می‌شوم. مارک موریسون… این اسم را کجا شنیده‌ام؟قلبم کمی تند تر می زند. باید مطمئن شوم.«خواهر و برادر داری؟»می دانم شاید برای این سوال کمی زود باشد. اما باید بدانم، باید بدانم اسامی لیست با اسامی خانواده ی او یکی اند یا نه. رنگ از صورتش می رود. نگاهش به زمین می‌ افتد و صدایش آرام و تلخ می‌ شود: 《اون ها هم... دیگه نیستن》《می‌ تونم اسمشونو بدونم؟》آدرین آرام است. دهانش را دوبار باز و بسته میکند. انگار طعم زهرآلودی را روی زبانش مزه میکند. بعد با لحنی که به طرز عجیبی آرام است پاسخ می‌دهد :《مارک و اِما، مارک و اما موریسون.》نگاهم به کف زمین دوخته می شود، مافیا حتی به زیر دستانش هم چیزی نمی گوید.  چطور؟ آه یعنی… اما باید از چیز دیگری مطمئن شوم:《هیچ کسی رو تو زندگیت نداری؟ حتی مادر؟》گمانم از موج سوال های بی دلیلم عصبانی می شود: 《بس کن! من که چیزی پنهان نمی‌ کنم، پس چرا هی دنبال جزئیات خانوادم می‌گردی؟》همکارش دوباره دستش را روی مچ آدرین می‌ گذارد و آرام هشدار می‌ دهد، اما آدرین پوزخندی می‌ زند و با کمی خشم و خستگی ادامه می‌ دهد:《هیچ ربطی بهش ندارن!》 بعد با هیجان اضافه میکند:《البته مادرم الیزابت بود. اگه خیلی برات مهمه》《اوه》سپس با اخم به دور و برش نگاه میکند. انگار منتظر چیزی ست.با عجله اضافه میکنم:《فقط کنجکاو بودم. یه کم زیاد دنبال حقایق و واقعیت های نهفته و مخفی ام. شایدم کارم اشتباه باشه ولی...》لبخند دندان نمایی می زند و حرفم را قطع میکند:《به خاطر همینه که اینجایی. اگه سرت تو کار خودت بود هیچ وقت لیست افرادمون رو به دست نمی آوردی و اینجا هم نبودی!》</description>
                <category>طهورا کردی</category>
                <author>طهورا کردی</author>
                <pubDate>Thu, 28 Aug 2025 15:07:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;حقیقت مخدوش&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43171501/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D9%85%D8%AE%D8%AF%D9%88%D8%B4-cvmaf59j2vpm</link>
                <description>قسمت اول:چشمانم را باز می‌کنم و به اطراف می نگرم.خود را در یک انبار تاریک و نمور می‌بینم. بوی چوب کهنه و نم و نا به مشامم می رسد. صدای پای کسی روی زمین سنگی بلند می‌شود و کمی بعد، مردی روبرویم می ایستد.آه، آن مرد دیشب کنار میز بغلی ام در کافه نشسته بود.خدای من. شاید دارم خواب میبینم اما صدایش بلند میشود و میفهمم هرگز خواب نبوده. هرگز خواب نخواهد بود.《خب. فکر کنم فهمیدی چرا اینجا هستی، نه؟》جلویم می‌ ایستد و چشمانش را مستقیم به چشمان من میدوزد. سکوتی سنگین حکم فرماست. تنها صدای قطره‌ای که از سقف روی زمین می چکد، سکوت را می شکند.او به آرامی قدمی نزدیک‌ تر می‌ آید و می‌ گوید: 《نمی دونی با کی طرفی نه؟ به نظرم باید سرت تو کار خودت بود و با هیچ کس کاری نداشتی》دستش را روی کمربندش می‌کشد و آهسته قدم میزند.سرم را کمی بالا می آورم:《 نمی‌ دونم درباره‌ی چی حرف می زنی》کمی به عقب می‌رود، لبخندی کجکی روی لبانش می‌ نشیند و با لحن طنز آمیزی می گوید: 《اوووه. پس تو واقعاً چیزی نمی‌ دونی، یا فقط نمی خوای لو بدی؟》آرام می‌ گویم: 《واقعا نمی‌دونم》دزد بدون کوچک‌ترین تردیدی، قاطعانه جواب می‌ دهد:《دروغ می‌گی.》باز هم سکوت《می‌ تونم حس کنم که داری چیزی رو پنهان می‌ کنی، خب...》مکث  می کند و ادامه می دهد:《اسمت چیه؟》صدایم را در حد زمزمه پایین می آورم:《فکر کنم خودتون خوب بدونین نه؟ شما منو دزدیدین》دست به سینه می شود:《البته، اما این چیزی رو تغییر نمیده》 صورتش را کمی جلو می آورد و می گوید:《تو هنوزم داری یه چیزی رو پنهان میکنی》چشمانم را به پاهایم میدوزم و سرم را پایین می اندازم. لحظه ای فکر می کنم و بعد دوباره به صورتش نگاه میکنم. من باید رشته ی مکالمه را در دست بگیرم:《اسمِ تو چیه؟》کمی مکث می‌کند و نگاهی به همکارش می‌ اندازد. همکارش دستش را روی مچ او می‌ گذارد و هشدار می دهد:《حواست باشه》اما او با پوزخند جواب می دهد:《مهم نیست. الان اون دزدیده شده》سپس با لحنی سرشار از اعتماد به نفس و کمی بی‌ اعتنایی، اسمش را می‌گوید:《اسمم آدرینه》کنجکاوانه می پرسم:《اوه... آدرین. و فامیلیت؟》آدرین لحظه‌ای مکث می‌ کند، نگاهش کمی به دور و اطراف می‌ رود، انگار در فکر فرو رفته باشد:《موریسون. آدرین موریسون.》زیر لب تکرار میکنم: 《آدرین موریسون... آدرین موریسون... امم. جالبه》با آزردگی می پرسد: 《چی انقدر عجیبه؟》به آرامی و با نگاه دقیق به کمربندش اشاره می‌ کنم و می‌ گویم: 《چون روی کمربندت نوشته M.M، نه A.M.》</description>
                <category>طهورا کردی</category>
                <author>طهورا کردی</author>
                <pubDate>Thu, 28 Aug 2025 15:03:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;نجوای جنایات خفته&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43171501/%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AE%D9%81%D8%AA%D9%87-bhmcgo325ntn</link>
                <description>قرار بود جنازه را دفن کنم، اما هنوز نفس می کشید. با چشمان ملتمسش به چشمانم خیره شده بود. نمی توانست تکان بخورد. دستان و پاهایش محکم بسته شده بودند. دراز کشیده بود. تنها ضربه ی کوتاهی کافی بود تا به اعماق خاک فرو رفته، دیگر دمی یا بازدمی وجود نداشته باشد. نه حسی، نه جانی، نه چشمان مشتاقی و نه لبخندی.ماشینی با سرعت از اتوبان میگذرد. مثل ضربان قلبم. مثل ضربان قلبش. مثل جریان افکارم.هرگز نخواستم اینچنین باشم، قلبم از سنگ و تکه ای ذغال گداخته در سینه ام باشد، به جای عشق. هرگز نخواستم اما مگر همه اینطور نیستند؟ مگر درخت های سوخته، جنگل های بریده، مرغزار های بی آب و علف، دشت های خالی و تهی از سکنه، مگر، مگر همه ی اینها می خواستند بسوزند و خاکستر شوند و فراموش؟‌ هیچ کدام نمی خواستیم. اما دست خودمان نبود، کبریت در دست کس دیگری بود. او آتش را برافروخت. او شعله را روی قلبم انداخت و حالا فقط خاکستری غم انگیز بر جای مانده است و بوی دود. اما قسم خوردم، متاسفم اما قسم خوردم انتقامم را بگیرم. انتقام قلب نداشته ام و انتقام عشق سوخته ام و انتقام شرارت ناخواسته از جا برخاسته ام. قسم خوردم، همانطور که هرگز فکر نمی‌کردم کسی توانای شکستن من باشد. او مرا خرد کرد، نابود کرد، آتشم زد و حالا فقط من مانده ام، منِ خسته ی ناشیانه به هم متصل شده. منِ بی رحم که خطوط شکستگی هایم را زیر تلی از چسب پنهان کرده ام. من اندوهگین از رسم روزگار. اما قسم می خورم، ماه را شاهد می گیرم که با همین شکستگی ها روزی او را بِبُرَم. چه کسی فکرش را میکرد گل رز زیر گلبرگ های فریبنده و عطر گیج کننده اش، خار هایش را آماده ی حمله قرار داده است؟نه، هرگز کسی به فکرش هم خطور نمی کرد روزی به چنین کسی تبدیل شوم. قلبی سیاه، تاریک، تار، بدون خون و نبض. اگر دیگر وجود داشته باشد که شک دارم. در سینه ام تیری فرو رفته که نامه ای به آن سنجاق شده است: به هیچ کس نمی توان اعتماد کرد. هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست، حتی آنی که از ذهنت گذشت....اوایل اینگونه بود. عشقی آتشین و طلایی. خروشان. احساساتی که به خورشید تشبیه می شدند. دوست داشت برایم نامه بنویسد. می گفت نوشتن راهی برای ابراز عشقی ست که هرگز بر زبان جاری نمی شود. مینوشت:ما یک روح در دو بدن نیستیم، اصلا نباید هم باشیم. ما دو تکه ی کاملا جداییم و کنار هم کامل می شویم. اصلش همین است، اصلا، عشق از این نشات گرفته. از تفاوت ها. و ما با هیچ تکه ی دیگری جور نمی شویم، ما برای هم ساخته شده ایم. برای اینکه عشقمان در بهشت نزد خداوند و فرشتگان جایگاه ویژه ای داشته باشد. برای اینکه عاشق باشیم، و عاشقی کنیم.و روزی دیگر، چندین ماه، شاید، نامه ای دیگر دریافت کردم:اشتباه کردم. این شروع ما نبود، پایانمان هم نیست. خواستم، واقعا خواستم. با تک تک ذرات و بند بند وجودم خواستم تو را نگه دارم. دستانم را به سمتت دراز کردم اما تو دیگر مال من نبودی. روحت از آنجا رفته بود. تبدیل به کس دیگری شده بودی. خواستم تکه تکه و خرده های عشقمان را از روی زمین جمع کنم و با آن قصر قلب هایمان را بسازم اما نشد. کافی نبود. پازل مرتب نمی شد. و من شکست خوردم. ما دیگر برای هم نبودیم. دیگر یک روح در دو بدن نبودیم. ما دیگر یکی نبودیم.متاسفم، اما من باید بروم. این را نوشتم که بدانی تا آخرین لحظه تلاشم را کردم. و شکست خوردم.متاسفم.پ.ن: به هیچ کس نمی توان اعتماد کرد. هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست، حتی آنی که از ذهنت گذشت.در بهت فرو رفته بودم. نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است. واقعا نمی‌ دانستم اما با جمله ی آخرش فهمیدم. تا تَهَش را فهمیدم. فهمیدم چه شده. قلب شکسته ام را برداشتم و از زندگی اش خارج شدم. دیگر هرگز او را ندیدم. اما تا ابد عاشقش خواهم ماند. و او هرگز نخواهد فهمید چاره ای نداشتم. به اجبار آن کار ها را انجام دادم. اما او کشف کرد. کشف کرد در گذشته چه اشتباهی مرتکب شده ام و از نظرش گناهی نابخشودنی بود....در شرکتی کار میکردم، داستانی کلیشه ای. متوجه کلاهبرداری های کلان مدیر آن شرکت شدم. سعی کردم به او بگویم به پلیس خبر می دهم. اما تهدیدم می کرد. تهدید جانی. دیگر از سایه ی خود در خیابان و غروب هم می ترسیدم. شب ها خیس عرق از خواب بیدار می شدم و بالاخره فهمیدم نمی توانم با این وضع ادامه دهم. پلیس هیچ کاری نمی کرد، مدیر شرکت آنجا هم نفوذ داشت. پس تصمیم آخرم را گرفتم:بدون مرگ او، مرگ های بیشتری اتفاق می افتادند. خانواده های بیشتری بی چیز و بی کس شده و غذای بچه های بیشتری به تاراج میرفت. پس مرگ خود را جعل کرده، و بعد جان مدیر را گرفتم.مجبور بودم. می خواستم مردم را نجات دهم، اما خودم قاتل شدم.به خودم قول دادم اولین و آخرین بار باشد، فقط برای آن خانواده ها و بچه ها. اما به ساعت نکشیده قولم را زیر پا گذاشتم، و شرافت و انسانیتم را.دست راست مدیر شرکت مرا دیده بود، شاید برای کاری با او قرار داشت و دنبالش آمده بود. به هر حال مرا دید، وقتی در کوچه ای تاریک به مدیر حمله کردم. باید او را میکشتم و اگر نه میدانست چگونه زنده مانده ام. چند ضربه ی چاقو، و بعد دیگر سینه اش بالا و پایین نمی رفت.حالا کسی جز مرده ها نمی داند چگونه زنده ماندم.چهره ام را تغییر دادم، حالاتم را، و بالاخره کسی که عاشقش بودم فهمید. فهمید کسی را کشته ام اما هرگز نخواهد فهمید چاره ای نداشتم. و رفته است....از آن به بعد هر کسی که گمان می کردم دنبال جانم باشد را کشتم. ۲۰ نفر دیگر. چهره ام را تغییر دادم، صدایم را، اما هنوز هم گهگاهی احساس زیر نظر بودن می کنم. احساس می کنم کسی در تعقیبم است و وقتی مطمئن شوم راه دیگری برایم باقی نمی ماند. مطمئنم هنوز هم کارمندان یا مدیر جدید شرکت یا حتی آشنا های مدیر سابق به دنبالم هستند، یا هر کس دیگر که شاید تصویر جدیدم را بشناسد.و حالا به بیست و چهارمین نفر رسیده ام. چشم هایش را ابری از ترس پوشانده و می لرزد. نمی دانم کیست اما مرا می شناسد. مطمئنم مرا می شناسد. از نگاهش می دانم. و ثانیه ای بعد، بالاخره کاری را می کنم که باید. چشمانم را می بندم، آرزو می کردم هرگز نیازی به انجامش نباشد و چاقو را در قلبش فرو می کنم. نمی خواهم پیش از مرگ زجر بکشد. او را دفن کرده، جسد جانوری دیگر را در فاصله ی ۲ متری او چال کردم تا حتی سگ ها نیز نتوانند بویش را بِکِشند. و بعد، می روم.با گذشته ای دردناک، حالی خطرناک و آینده ای نا معلوم....بابت زیاد حرف زدنم عذر خواهی می کنم. همیشه کار دستم داده است.هر چه گفتم را فراموش کنید. داستانی که دوست دارم به آن فکر کنم همانی است که برایتان تعریف کردم.گاها با انکار حقیقت می توان ذهن را گول زد. انگار که اتفاقات هرگز نیفتاده اند.بله، من کشته ام. ۲۳ نفر به علاوه ی ۱ را. اولینش مدیر شرکت نبود. او هیچگونه کلاهبرداری ای انجام نداده بود. درواقع، او بود که متوجه شد سابقه ام پر از ابهام است. و او بود که متوجه دزدی و اختلاس من شد. و البته یک قتل، شاهدی که خلاف من شهادت داد و بعد از جلسه ی اول دادگاه دیگر پیدایش نشد. در پرونده ای حقوقی. مربوط به مال و اموال و شرکت هایی که تا به حال در آنها مشغول کار شده بودم.در اعماق رودخانه دفن شد تا آب ها و ارواح سرگردان قایقرانان تنها همراهان و هم صحبتانش باشند.زندگی ام را دوست داشتم. مدیر را هم کشتم. پول، عطش آن، و زندگی راحت و کودکیِ سخت با پدری فراری و مادری معتاد از من چنین کسی ساخت. می دانستم فقر با انسان چه می کند و نمی خواستم به آن شکل برگردم. می دانستم متواری بودن چه حالی دارد و نمی خواستم آن اتفاق برایم بیفتد.بعد هم افراد دیگری بودند. دست راست مدیر شرکت، ۹ مردی که قلبم را شکستند، ۷ مرد و زنی که به آنها شک داشتم شاید دنبالم بوده اند و ۵ نفر که روانم را به هم ریختند.البته، خود قبلی ام را هم کشتم اما او را حساب نکردم.اگر داستان تخیلی ام را دوباره بخوانید، عدد ۲۳ را میبینید. تعداد قربانی های بعد از مدیر شرکت. و اما دو نفر جا می مانند، اولین و آخرین مقتول. شاید بتوانم خودآگاه و ناخودآگاه مغزم را فریب دهم اما اعداد محکم هستند و هرگز تغییر نمی کنند. هر چه هم داستان تخیلی با عدد ۲۳ بسازم، ۲۴ مقتول همیشه در ذهنم باقی خواهد ماند.اگر بیشتر نشود.و امشب، با مردی قرار دارم. مردی که شاید اگر شانس بیاورد و قلبم را نشکند، ممکن است زنده بماند....زیر چشمی نگاهی به چشمانم می اندازد:《چهرت خیلی برام آشناست. جایی ندیدمت؟》با لبخندی کجکی می گویم:《نمی دونم... شاید یه هفته پیش منو تو کافه دیده باشی.》جدی می شود:《نه خب، یه کم قبل تر. ته چهرت برام آشناست.》و دوباره با دقت صورتم را اسکن می کند.سرم را پایین می اندازم. وانمود میکنم سرخ شده و خجالت کشیده ام. اما دارم فکر میکنم. ممکن است مرا شناخته باشد؟و این بار با لحنی متفاوت می گوید:《اما لرد، چه خبر از کار؟》سرم را بالا می آورم و با هم چشم در چشم می شویم. او مرا با اسم قدیمی ام صدا زده است. او مرا می شناسد.این بار هر دو به اعماق وجود هم نگاه می کنیم و حالا آن را می شناسم.مَردی آشنا، قدیمی، خاطره ای مُرده، جنایتی خفته. همان کسی که فکر می کردم کشته ام. در تمام این مدت.دست راست مدیر شرکت.او مرا شناخته است.زیر لب می غُرَّد:《می دونی چند ساله دنبالتم؟ می دونی چند ساله دنبال انتقامم؟ می دونی که تو برادرمو کشتی؟》چشمانم درشت شده اند. با لکنت می گویم:《اون... اون... برادرت بود؟》سرش را با حالتی تهدید آمیز، آرام و ممتد تکان می دهد:《آره، و حالا قراره قانون به حسابت برسه. پلیسا تو راهن. دیگه باید رسیده باش...》حرفش تمام نشده، نوری آبی و قرمز روی صورتمان می افتد. پوزخندی بر لب دارد. دستم را محکم دور جسمی در جیبم حلقه کرده ام. جسمی سرد و شیشه ای.ادامه می دهد:《تو ۲۳ نفر رو کشتی. همه چیزو به دقت بررسی کردم. اولین بار چهرت رو اتفاقی دیدم. صورتت، از پشت پنجره به صورت دیگه ای خیره شده بود. شاید داشتی نقشه ی قتلش رو میکشیدی. هیچ وقت نمیفهمم، اما میدونم همین امروز یکی دیگه رو کشتی. اون ماشینی که با سرعت از جاده رد شد من بودم. تبدیل شدم به سایه‌ اَت. سایه ای که همیشه دنبالته. و امروز، تو به ۲۳ بار حبس ابد محکوم میشی، به خاطر ۲۳ نفری که کشتی》می گویم: 《۲۴ نفر، ۲۴ تا.》شانه بالا می اندازد:《شاید. شاید بیشتر بودن اما حداقل می دونم کمتر نبودن.》نفس عمیقی می کشم. وقت آن است. مرثیه ی مرگ را سر می دهم. برای آخرین بار. شاید.این داستان دختری ست. آسیب دیده، غمگین، برنده به گمان خود، اما بازنده ی زندگی و با روحی زخمی.من پیش از مرگ بار ها زندگی کرده ام. رنج کشیدم، عاشق شدم، درد را با تک تک ذره های وجودم حس کردم، امیدوارم شدم، ناامید شدم. اما این ها احساساتی دسته دومند. من هزاران نفر بودم و در عین حال هیچ کس نبودم. چندین هویت. که هیچ کدامش من نبود‌، هیچ کدامش.می دانم که هرگز واقعا عاشق نشدم، هرگز دل شکسته نشدم، هرگز همگام نشدم و درک نکردم. من می خواهم، می خواهم یک انسان معمولی باشم. با درد های معمولی و رنج های زمینی. اما شاید کمی برای این ها دیر باشد. حالا پایان من فرا رسیده است.شاید تنها راه نادیده گرفتن احساسات دیگران، شرارت بود...نمی دانم.نمی دانم می خواستم چه باشم. شرور باشم یا قهرمان؟ برای خود زندگی کنم یا دیگران؟در شیشه را با تقی باز میکنم:《اما حالا وقتشه.》نصف شیشه را می نوشم، و نیم دیگر را در دهانش که با نیشخند احمقانه ای باز شده فرو می کنم. چشمانش گرد می شوند. ابتدا گنگ است، و سپس در میابد چه شده. با دستانش روی گلویش را می گیرد.شاید سرنوشت من همین بود. که بالاخره نفر ۲۴ ام را بُکُشَم. بالاخره نفر بیست و چهارم را به کام مرگ بکشانم. شاید هم ۲۵ نفر را. ساقط کردن روح خود از زندگی هم قتل محسوب می شود، مگر نه؟ اما خودکشی از حبس ابد بهتر است. چه پایانی برای زندگی ای سرشار از شور و احساس. هر چند مدت ها از آن زمان می گذرد، اما حداقل زمانی زیبایی زندگی را حس کرده ام. با آخرین نفس هایم، به خود می گویم:به هیچ کس نمی توان اعتماد کرد. هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست، حتی آنی که از ذهنت گذشت.پایانپلیس در گزارش آن شب دو مرگ را گزارش کرد، مشکوک به خودکشی و قتل. زنی حدودا ۳۰ ساله و مردی ۴۰ ساله در کافه ای در مرکز شهر.پلیس هرگز پرونده ی مرد را حل نکرد اما ۲۳ قتل دیگر که از قبل مختومه نشدند و به نتیجه ی مشخصی نرسیدند، با مختصات محل دفن قربانی ها به طور ناشناس به پلیس تحویل داده شدند. شب جنایت، تماسی با دفتر پلیس انجام شده بود که پیدا شدنِ قاتلی به نام اِما لُرد را گزارش میداد. آزمایش DNA به زودی انجام خواهد شد و تطبیق آن، اگر DNA اِما لُرد از قبل در پایگاه داده وجود داشته باشد جنایات را ثابت می کند....نویسنده سرش را روی دستانش میگذارد. داستانش خوب در آمده است. شاید روی کاغذ بتواند از پس چنین مشکلی بر بیاید، اما در واقعیت نمیداند چگونه از ۲۴ قتلش فرار کند...!..........پایان</description>
                <category>طهورا کردی</category>
                <author>طهورا کردی</author>
                <pubDate>Tue, 26 Aug 2025 16:40:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>