<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فربد ضیایی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_43206756</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:57:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>فربد ضیایی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_43206756</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مانتیکور_بخش یازده_طلوع سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43206756/%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-p7qssllmg4qf</link>
                <description>مانتیکور بعد از پرتاب سنگ و دیدن سیلاب که تمام سربازان را به خندق انداخته بود و پیچ و تاب‌خوران از پایین راه مارپیچ به خارج از دیوار هدایت شد، باز هم بالای شهر کمی دیگر پرواز کرد.کل دیوار می‌سوخت. دود بالا می‌رفت. قسمت‌هایی از دیوار به درون خندق فرو ریخت. لذت‌بخش بود.بخش کمی از کاروان که در بیرون از شهر باقی‌مانده بودند، حالا به لبهٔ شهر نزدیک شدند. وارد نمی‌شدند، فقط نگاه می‌کردند. سیلاب سربازان را با خود شسته بود و به بیرون آورده بود. افراد داخل سیل از برخورد به دیوارهٔ خندق و پایه‌های راه مارپیچ لت‌وپار شده بودند. و دو چیز در مقابلِ باقی‌ماندهٔ کاروان بود: زمین باتلاقی و خیس با جنازه‌ها و تکه‌های بدن، و شهری که مثل آتش‌دان بزرگی می‌سوخت – هیچ کس توانایی نزدیک شدن به راه مارپیچ را نداشت.مانتیکور از دیدن این افراد درمانده لذت می‌برد. به سراغ زنان و کودکان دزدیده رفت. بسته‌وزن و توان، پنج یا چهار نفره، به اعماق جنگل برد. سم هنوز در بدنشان بود.با لباس‌های تنشان دست‌ها و پاهایشان را بست. چاله کند، تا گردن داخل چاله کرد و دوباره خاک را دورشان پر کرد. پنجاه سر از خاک بیرون آمده در جلوی چشمانش بود. همه هنوز بیهوش بودند. فردا صبح به هوش می‌آمدند.───بالاخره صبح شد. آتش فروکش کرد. رئیس نخوابیده بود. افراد مرکز شهر تازه از خواب بیدار شدند. سم از بین رفته بود. اولین چیزی که احساس کردند بوی تند دود بود، بعد سرگیجه و سردرد. چه شده بود؟ و حالا همه بیرون آمده بودند.رئیس بر لبهٔ سکوی جلوی محل سکونتش نشسته بود. تکه استخوان سفیدِ توخالی در دستش بود، از داخل مخزن پیدا کرده بود. نمی‌دانست چیست، ولی بوی داخل این استخوان بوی خوبی نبود. همان بویی را می‌داد که باعث شد بفهمد چرا در شهر کسی کاری نکرده، چرا دروازه باز نشده، چرا کسی برای خاموش کردن آتش نیامده، و چرا کسی جلوی دزدیده شدن زنان و کودکان – بزرگان، ارشدها و خودش در خانه‌اش – را نگرفته بود.از بین بزرگان فقط سه نفر باقی‌مانده بودند و ارشدها چهار نفر. از کارگزارانش فقط «دست چپ» مانده بود. بیشتر نگهبانان سوخته بودند.وضعیت اسفبار بود. مردم کم‌کم جمع شدند. افراد باقی‌ماندهٔ کاروان هم وارد شهر شدند. ماجرا تعریف شد. همه وحشت کردند، گیج بودند. تا به حال هیچ گروه و قبیله‌ای آنها را اینگونه تحقیر نکرده بود.بین همه شک افتاده بود. رئیس باقی‌ماندهٔ بزرگان و ارشدها را جمع کرد و دستور داد جلسهٔ اضطراری تشکیل شود. به کارگزار باقی‌مانده‌اش (دست چپ) دستور داد همه چیز را بررسی کند: میزان خسارت، افراد باقی‌مانده، منابع و...جلسه تشکیل شد. بیشتر به سکوت و گوش کردن به حرف رئیس گذشت. کسی چیزی نمی‌گفت چون چیزی نداشتند. همه چیز روی منطق پیش رفته بود، باید نتیجه می‌داد. مگر آن قبیلهٔ ماهیگیری چی بود؟ چند نفر بودند؟ چنین کاری فقط از سربازان حرفه‌ای آموزش‌دیده، آن هم در تعداد زیاد، برمی‌آمد. تازه باید جاسوس به شهر می‌فرستادند تا بتوانند آب شهر را مسموم کنند. اما در شهر خارجی نبود، هیچ تاجری هم نبود. همه یکدیگر را می‌شناختند. برده‌ها هم مواد لازم برای ساخت این سم در این حجم را نداشتند.در این بین، ناگهان یکی از ارشدها بلند شد و شروع به صحبت کرد: «ما باید به جنگل برویم و کار را تمام کنیم. دشمن فکر نمی‌کند ما بخواهیم حمله کنیم.» اما در لابه‌لای حرف‌هایش، شک به رهبری رئیس در دل افراد می‌انداخت.رئیس متوجه کار او شد. به جای رد کردن حرف‌های ارشد، حرف‌هایش را تأیید کرد.ارشد تعجب کرد. رئیس به او گفت: «آفرین. برو همهٔ افراد همفکر و هم‌نظر با خودت را به جنگ ببر. افرادی مثل تو فکر می‌کنند – مخصوصاً الان. نیازی به توجیه شدن ندارند. در فکر انتقام هستند و این عالی است.»تمام اینها را با لبخند و تأیید حرف‌های او زد. ارشد متوجه شد نقشه‌اش برای گرفتن جای رئیس، حالا تبدیل به فرستادن خودش به درون قبر شده است – ولی کاری از دستش برنمی‌آمد.جلسه تمام شد و ارشد مأمور شد برای جمع کردن سرباز به بیرون برود.───کمی از طلوع آفتاب گذشته بود که زنان و کودکان بیدار شدند. شروع به جیغ و فریاد کردند. اما هیچ کس صدای آنها را نمی‌شنید. بچه‌ها شروع به گریه کردند و مادرها در حالی که نمی‌توانستند کودکانشان را ببینند، سعی در آرام کردن آنها داشتند.کسی آنها را در خاک کاشته بود. مادرها در جلو، بچه‌ها در عقب. یک درخت افتاده روی زمین جلویشان.مانتیکور از پشت، آرام از کنارشان گذشت. بچه‌ها با دیدن او شروع کردند به جیغ زدن و گریه کردن بیشتر – بلندترین جیغ در زندگی‌شان. و بعد زنان با دیدنش شروع به جیغ زدن کردند.مانتیکور جلو رفت، روی تنهٔ درخت ایستاد، بعد روی آن نشست و آنها را می‌دید. آنها جیغ می‌زدند و گریه می‌کردند و مانتیکور نگاه می‌کرد. مانتیکور هیچ کاری نمی‌کرد – حتی حس ترس هم منتقل نمی‌کرد. خودشان داشتند می‌ترسیدند. و مانتیکور از این ترس لذت می‌برد و می‌بلعید.هر چند لحظه که جیغ و گریه‌ها کم می‌شد، دهانش را باز و بسته می‌کرد که مثلاً دارد خمیازه می‌کشد و دوباره جیغ و گریه بلند می‌شد. یک جا به جایی کوتاه، بلند کردن دست، تکان دادن دم عقربی با خارهایش – همه عالی کار می‌کرد.تا بعد از ظهر طول کشید تا بالاخره گریه و جیغ تمام شد. مانتیکور حالا ذهنی با همهٔ آنها شروع به صحبت کرد:«منتظر بودم ببینم اول جوانه می‌زنید یا از گریه کردن خشک می‌شوید.»همه ترسیده و متعجب بودند. هیولا صحبت می‌کند!زنی گفت: «تو از ما چی می‌خوای؟ می‌خوای ماها را بخوری؟»مانتیکور گفت: «خوردن که بله، می‌خورم. ولی فعلاً خوب مزه‌دار نشدید. هنوز مانده. اما چی می‌خوام؟ می‌خوام درد و زجرتون بدم، می‌خوام شکنجه‌تون کنم. بچه‌ها را جلوی چشمان شما مادران عزیز بدرم، و شما مادران را جلوی چشمان کودکان دلبندتان.»زن دیگری گفت: «چرا؟ ما که کاری نکردیم؟»مانتیکور گفت: «کاری نکردید؟ دقیقاً کاری نکردید. شاید هم کاری کرده‌اید اما کمتر از پسران و شوهرانتان. شما هزاران انسان را زجر دادید، تحقیر کردید، خوردید. وقتی دیدید این آدم‌ها تمام شدند، به دنبال آدم‌های جدیدتر رفتید. به هیچ موجودی رحم نکردید. به مردهایتان کمک کردید تا به همه ظلم بکنند. شما مزرعهٔ شر هستید.»زنی گفت: «با دزدیدن و کشتن ما چیزی عوض نمی‌شه. ولی بدان شوهر و بچه‌های ما به دنبال ما می‌آیند.»مانتیکور گفت: «چیزی عوض نمی‌شه؟ عوض می‌شه! بذار اینجوری بگم: درخت سیب چی می‌ده؟ سیب می‌ده. علف هرز چی می‌ده؟ علف هرز. شما مزرعهٔ تولید قبیله هستید. اگر شما نباشید، دیگه هیچ توله‌شکارچی تولید نمی‌شه که بعداً شکارچی بشه. مردهای شما فقط بچه‌های درست‌شده از زنهای قبیله را لایق جنگجو بودن و شکارچی شدن می‌دونند.»زنها حالا فهمیدند ماجرا چیست.زنی گفت: «مردهای قبیله برای انتقام میان، برای نجات ما میان.»مانتیکور بلند شد و نزدیک یک زن رفت. با چشم‌های موربش به او خیره شد و لبانش را لیسید و گفت: «می‌دونم میان. می‌دونم. و منتظر هستم.»</description>
                <category>فربد ضیایی</category>
                <author>فربد ضیایی</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 22:36:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مانتیکور_بخش دهم_حلزون آتشین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43206756/%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%87%D9%85%D8%AD%D9%84%D8%B2%D9%88%D9%86-%D8%A2%D8%AA%D8%B4%DB%8C%D9%86-bdvwgsnpobvj</link>
                <description>مانتیکور بعد از ورود مرد بی‌دست و کور و کر و لال، حس ترس را دوباره احساس کرد. لذت برد. حالا می‌دانست به‌اندازه‌ی کافی کل شهر را تحریک کرده است. حالا باید منتظر می‌ماند و می‌دید چه می‌شود. آیا باز هم چند صد سرباز بیرون می‌آیند و به سمت قبیلهٔ ماهیگیری می‌روند و بعد باید در راهشان را بکشد؟ واقعاً چه کاری انجام می‌شد و او باید چه کاری انجام می‌داد؟پس تا شب صبر کرد و بعد پرواز کرد. در شهر ولوله افتاده بود. همه در حال انجام کاری بودند، چیزهای زیادی در حال جابه‌جایی بود. اما یک چیز عجیب بود: یک سری آدمک چوبی با لباس در مرکز شهر. مترسک؟ برای دور کردن کلاغ و پرنده؟ چه خبر بود؟در روزهای انتظار، چند راهزن و دزد از شهرهای مجاور خورد و از ترسشان تغذیه کرد. منفعتی ناخواسته به بقیه رسانده بود.دو شب کامل بالای شهر پرواز کرد. فقط دید مترسک‌ها روی دیوارها جا گرفتند در کنار نگهبان‌ها. حالا مترسک‌های دو لایهٔ اول سلاح واقعی داشتند، اما لایه‌های بعدی اسلحهٔ چوبی. در فاصله‌های بین تمام مترسک‌ها آتش‌دان‌ها و مشعل‌ها و حتی چراغ‌های پی‌سوز قرار داده بودند تا روشنایی به حداکثر برسد و تعداد زیاد نشان داده شود. مانتیکور فهمید هنوز ماهیتش فاش نشده بود؛ مرد بی‌دستِ بی‌سواد را درست انتخاب کرده بود. از نقشه‌اش لذت برد.───صبح زود کاروان جنگی حرکت کرد، اما به دو دسته تقسیم شدند.دستهٔ اول – که فقط سرباز و زنان تیرانداز بودند – از پل‌های طنابی معلق حرکت کردند تا سریع‌تر به محل برپایی اردو برسند و محل را بررسی کنند.دستهٔ دوم – که ترکیب سربازان و زنان تیرانداز و بردگان بود – از راه مارپیچ می‌آمدند تا ظهر به لبهٔ بیرونی شهر برسند. اگر دستهٔ اول پیام می‌داد که مشکلی نیست، دستهٔ دوم حرکت می‌کرد و به آنها ملحق می‌شد.رئیس قبیله و تعدادی از سربازان نگهبانش با دستهٔ اول می‌رفتند، اما در ابتدای بیرونی دیوار مستقر می‌شدند.همه حرکت کردند و همه چیز طبق برنامه پیش رفت. بردگان این بار راه را برعکس می‌رفتند. خوشحال بودند که حداقل کسی به آنها سنگ و کلوخ و آب دهن نمی‌انداخت، کسی بر آنها ادرار نمی‌کرد. اما این بار باید سریع راه می‌رفتند. تقریباً همه داشتند می‌دویدند. به ابتدای راه و بیرون شهر رسیدند. رئیس دستور داده بود متوقف نشوند؛ همه چیز درست است.بردگان بالاخره به بیرون شهر رسیدند، اما متعجب و ترسیده بودند، نه خوشحال. ساختارها، برج‌ها و دیواره‌های اسکلتی را می‌دیدند – چیزی که به دلیل بسته بودن چشم در ابتدا ندیده بودند.نزدیک‌ترین ساختار اسکلتی یک درخت بزرگ ساخته شده از استخوان بود. یک درخت بزرگ مثل یک درخت بلوط، بدون برگ و سفیدِ استخوانی. قفسه‌سینه‌ها از درخت آویزان بودند و در وسط آنها جمجمه‌ها قرار داشتند. با یک باد، جمجمه‌ها و قفسه‌سینه‌ها حرکت می‌کردند و صدای تق‌تق برخورد استخوان‌ها درمی‌آمد.با دو شلاق، حواس‌ها سر جایشان برگشت. دوباره دویدن شروع شد. جنگل را دیدند. بسیاری گریه می‌کردند: بوی درخت و سبزه، طعم کوچکی از امید و آزادی. حتی در زنجیر و گردنبند خمیدهٔ بردگی، حس خوبی داشت.همه رسیدند. سربازان و زنان تیرانداز پخش شدند. بخشی از کاروان داشت به سرعت چادرها را برپا می‌کرد. از پشت گاری‌ها ابزارها – تبر، اره، کلنگ، بیل – را بیرون می‌ریختند. هر چه بود آورده بودند. چندین گاری خالی هم بود.به ساعتی نرسیده بود که تمام بردگان دسته‌بندی شدند و ابزار به دست منتظر دستور ماندند. دستورات و نحوهٔ کار به نگهبانان گفته شد. بردگان مشغول کار شدند و بقیه مراقب.تا غروب، چوب‌های زیادی جمع شد. تمام گاری‌ها پر شد. پشت تمام بردگان پر از هیزم و چوب شد. دوباره حرکت به سمت شهر شروع شد.مانتیکور در لبهٔ طرف دیگر داشت نگاه می‌کرد. چه نقشهٔ دیوانه‌واری بود. انتقام کشته‌ها را از جنگل می‌گیرند!از نقطه‌ای دورتر پرواز کرد. روی شهر، همه چیز را می‌دید. همهٔ انسان‌ها را حس می‌کرد. فقط دو ردیف دیوار بیرونی نگهبان داشت؛ بقیه خالی بودند. یعنی فقط مترسکی با چند مشعل و آتش‌دان. همهٔ خانه‌های بین دیوارهای حلقهٔ اول و دوم تا قسمت مرکزی خالی بودند. آب دیگر در جوی بین دیوار جریان نداشت.پیرزنان، پیرمردان و کودکان در مرکز بودند. بردگان و گاری‌ها را از بالا می‌دید که به شهر رسیدند. بردگان همه به مرکز نگهداری برده شدند و بقیهٔ بردگانِ باقی‌مانده وظیفه داشتند چوب‌ها را پایین ببرند. چه نقشه‌ای در کار بود؟ چرا انقدر چوب‌ها مهم بودند؟در بالای شهر می‌چرخید و نگاه می‌کرد و فکر می‌کرد. ایده‌ای به ذهنش رسید – عملی بود. اما نیاز داشت چند روز صبر کند، چند روز گرسنگی بکشد تا احساس امنیت به جنگجویان بیرون برسد، نگهبانان روی دیوار کمی از جدیت کار خود کم کنند. پس به خانه برگشت. نزدیک صبح بود. در برکه رفت و نشست. به همه چیز فکر کرد، حتی به پایان.چند روزی گذشت. گرسنگی داشت مانتیکور را دیوانه می‌کرد. تعداد دزدان، راهزنان و متجاوزان شهرهای اطراف به شدت کم شده بود.نزدیک غروب پرواز کرد و به شهر نزدیک شد. از بالا، مخزن آب را دید. بیشتر تیغ‌های دمش را به داخل مخزن پرتاب کرد – واقعاً نشانه‌گیری‌اش بهتر شده بود. سم تیغ‌ها داخل مخزن آب آزاد شد. زنان از آن آب برداشتند و به خانه‌های موقت خود در مرکز شهر بردند. با آن غذا درست کردند. بردگان با چوب‌ها رسیدند، همه به مرکز نگهداری برده برده شدند. حالا وقت شام و استراحت بود.خوردند و آشامیدند. کم‌کم سم اثر می‌کرد. همه بی‌حال و خسته جایی افتادند. کسی به این فکر نکرد که مسموم شده‌اند. همه فکر کردند از خستگی است.مانتیکور پایین آمد و روی بام محل زندگی رئیس نشست. آرام مثل جغد نشست. پیرزن و پیرمردی در آن بالا خوابیده بودند با لباس‌های مجلل. اول آنها را خورد – تقریباً بلعید. صدایی بلند نشد. پایین رفت. دو زن و سه کودک خوابیده در اتاقی را دید. آنها را هم خورد. بدنش داشت آنها را به سرعت هضم می‌کرد، انرژی می‌گرفت. تیغ‌ها داشت بازسازی می‌شد. توان بدنی‌اش هنوز کامل نشده بود. چند زن و کودک دیگر هم خورد. حالا کاملاً آرام شده بود.شروع کرد به بستن دست و پای زنان و کودکان، بردن آنها به پشت بام و پرواز به بیرون شهر. تا نیمه‌شب طول کشید. حدود پنجاه زن و کودک را برده بود.حالا زمان کار اصلی بود. آرام پرواز کرد و به حلقهٔ سوم رفت. شنلش را با خود آورده بود، پوشید. تقریباً روی زمین می‌خزید. اول طناب پل‌های معلق بین دیوار دوم و سوم را تا نصفه برید. در سقف چند خانه را باز کرد – واقعاً کسی نبود. بیشتر درها را باز کرد. به پایین رفت. در پایین خانه‌ها را هم باز کرد. حالا وقت شروع بود.یک مترسک را برداشت و آتش زد و داخل یک خانه انداخت. یک مشعل را داخل خانه‌ی دیگر انداخت. یک آتش‌دان را داخل خانه‌ی دیگر. به سرعت پیش می‌رفت. روی زمین می‌خزید و پیش می‌رفت. با پنجه‌هایش پل‌ها را می‌برید و آتش‌دان، مشعل و چراغ پی‌سوز پرتاب می‌کرد.نگهبانان که همهٔ حواس خود را به خارج از دیوار معطوف کرده بودند، تا بوی دود بلند نشد، نفهمیدند. حالا داشتند در صورهای خود می‌دمیدند. مانتیکور تازه به دیوارهٔ حلقهٔ هفتم رفته بود و از آنجا نیز شروع به آتش زدن کرده بود.سم هنوز اثر خود را داشت. مردم داخل مرکز خواب بودند. نگهبانان برای خاموش کردن آتش از پل‌ها خواستند استفاده کنند و تعداد زیادشان باعث شد پل پاره شود و داخل خندق بین دیوارها افتادند. در عرض چند دقیقه، آتش خانه به خانه پیش می‌رفت. مانتیکور نیازی نداشت تلاش کند. جریان آتش از دو طرف خودش جلو می‌رفت. حالا باید منتظر لحظهٔ آخر می‌شد.───رئیس تا بوی دود را احساس کرد، برگشت. شهر را دید در آتش است. در صور خود دمید. بعد همه دمیدند. سربازان به سمت پل‌ها رفتند. حلقهٔ اول را رد کردند و در حلقهٔ سوم پل‌ها پاره شد و پایین افتادند.کاروان جنگیِ جنگل‌زدا تا آتش و نور و صدا را شنیدند، به راه افتادند. به ابتدای راه رسیدند. کسی نردبانی برایشان پایین نفرستاد. همه داخل شهر مشغول خاموش کردن آتش بودند. آتش داشت به حلقهٔ اول و دوم هم می‌رسید.رئیس روی خودش آب ریخت، شنلش را خیس کرد، دورش پیچید. از بین آتش می‌دوید و می‌پرید. هر جا دود نبود و می‌توانست نفس بکشد، در صورش دمید. کاروان از راه مارپیچ داشت برمی‌گشت. به سرعت می‌دویدند – سرعتی برای نجات زندگی.رئیس به پشت دروازهٔ مرکز شهر، به راه مارپیچ رسید. در بسته بود. باید باز می‌شد. یک میلهٔ آهنی بزرگ داخل زبانه‌های آهنی افتاده بود. در را فقط با بیست مرد می‌شد باز کرد. او تنها بود.با چکش جنگی‌اش به پایینِ چهار زبانه حمله کرد. تکه‌های چوب به اطراف پرتاب می‌شد. سه زبانه به زمین افتادند. فقط یکی مانده بود.کاروان به پشت در رسید. دستور داد: «در را هل بدهید! فشار بدهید!»آخرین زبانه کنده شد و در باز شد. اما صدای وحشتناک برخورد چیزی آمد...مانتیکور حرکت کاروان را دید. در کوه پشت شهر، یک تخته‌سنگ بزرگ پیدا کرده بود. به زحمت آن را بلند کرد و پرواز کرد – پرواز واقعاً کند و پرزحمت بود. کاروان پشت در رسیده بود.مانتیکور با تخته‌سنگ به سمت پایین مخزن آبِ حلقه‌ایِ مرکز شهر شیرجه زد. دقیقاً پایین دیوار بیرونی که مستقیم به دروازه می‌رسید را هدف گرفت و سنگ را رها کرد.دیوار مخزن شکافت. آب به بیرون فوران کرد و به سمت دروازهٔ تازه‌بازشده رفت. رئیس خودش را به دیواری چسباند و بالا رفت. آب از دروازه خارج شد و افراد دم دروازه با شدت به بیرون پرتاب شدند. همه شناور در سیلاب. آب کمی مستقیم رفت، بعد به خندق ریخت. بیشتر کاروان به داخل خندق افتادند.رئیس مثل موشِ آب‌کشیده به دیوار چسبیده بود. به جایی که قبلاً کاروان بود نگاه می‌کرد. حالا فقط زمین خیس مانده بود.</description>
                <category>فربد ضیایی</category>
                <author>فربد ضیایی</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 22:12:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مانتیکور_بخش نهم_ آماده دفاع</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43206756/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%86%D9%87%D9%85-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-meyfb6ht9z5o</link>
                <description>در محل زندگی رئیس قبیله باز شد. نگهبان وارد اتاق شد. همهٔ بزرگان، ارشدها، رئیس‌های بخش‌ها و فرماندهان در آنجا بودند و داشتند روی نقشی بر زمین – که شبیه نقشه بود – اشاره و بحث می‌کردند.ناگهان همه ساکت شدند و به نگهبان نگاه کردند. رئیس با اشاره به او گفت: «بیا جلو و حرف بزن. اینجا همه کسانی هستند که باید همه چیز را بشنوند.»نگهبان داستان مرد بی‌دست، کور، کر و لال را تعریف کرد. جمعیت خشمگین شدند، اما رئیس آرام بود. رئیس نگهبان را مرخصی کرد و گفت: «او را پیش درمانگر ببرید. زن و بچه‌اش را هم در جریان بگذارید.»رئیس جمعیت حاضر را آرام کرد و گفت: «نمی‌بیند؟ دارند تحریک می‌کنند، می‌ترسانند. می‌خواهند ما تصمیم عجولانه بگیریم، بی‌فکر و بی‌منطق جلو برویم تا دسته‌دسته همه را بکشند.»«آنها داخل جنگل هستند. پس درست‌ترین کار این است که فاصلهٔ جنگل را با خودمان زیاد کنیم. برتری با ماست. جنگل دقیقاً جلوی راه ورودی به مارپیچ است و پشت شهر علفزار و بعد کوه.»«از بالای دیوار که بر علفزار دید کامل داریم، تعدادی تیرانداز با تیرهای پارچهٔ موم‌اندود روی دیوار می‌گذاریم. اگر از علفزار آمدند، علفزار را آتش می‌زنیم. یا می‌سوزند یا به کوه فرار می‌کنند – که در هر صورت مرگ است.»«اما لشکر جنگل‌زدا، دقیقاً جلوی راه مارپیچ را اول تمیز می‌کند و بعد به چپ و راست می‌رود.»«هشتصد جنگجو با خود می‌برید، اما این هشتصد جنگجو همراه با همسرانشان باید بیایند. در صورت نبرد، مردان در جنگ نزدیک و زنان وظیفهٔ تیراندازی را دارند. در موقع پاکسازی، مردان بردگان را مراقبت و هدایت می‌کنند و زنان کارهای تدارکاتی.»«هزار برده با خود ببرید. همهٔ بردگان باید با زنجیر به هم متصل باشند. این طرح چطور است؟»همه قبول کردند. البته طرح، جمع‌بندی حرف‌های همه با حرف رئیس بود.«خب، پس تا اینجا مورد قبول همه بود. من با دسته‌ای از سربازان در ابتدای دیوار – که ورودی راه مارپیچ است – مستقر می‌شوم. حدود دویست سرباز که بیشتر نوآموز هستند روی دیوارهای اولیه، یعنی حلقهٔ اول و دوم، قرار می‌گیرند. با مترسک‌ها تعداد بیشتری نشان داده می‌شود. تمام زنان و مردان سالمند و کودکان خردسال در مرکز و در همین ساختمان می‌مانند. آب و غذا اینجا زیاد است. تا آخر جنگل‌زدایی، جوی آب داخل دیوار بسته می‌شود و آب داخل مخزن پر می‌شود و استفاده می‌شود.»«از برده‌ها باید برای جنگل‌زدایی استفاده شود؛ نیروی کافی برای پر کردن دائم مخزن و جوی آب نداریم.»«و در آخر، روی تمام دیوارها مشعل و آتش‌دان باید روشن باشد تا دشمن تصور نکند تعداد ما کم و پخش شده است. طرح و دستورات من مشکلی ندارد؟»همه تأیید کردند و رفتند تا مشغول به کار شوند. فقط دو روز وقت بود. و حالا این مرد بی‌دست، کر، کور و لال هم به اهرم ترس دشمن اضافه شده بود.مردم بیرون عصبی، ترسیده و ناراحت بودند. رئیس در کنارشان راه می‌رفت، حس امنیت می‌داد، دلجویی می‌کرد، به سؤالات جواب می‌داد. تا این که حجم جمعیت کم شد.به سمت درمانگاه رفت. مرد را پیدا کرد. وحشت کرد – البته صورتش را بی‌احساس نشان داد. کسی نباید وحشت او را می‌دید.درمانگر نزدیک رئیس شد و با احترام گفت: «همسر و پسر مرد آنجا هستند. اگر ممکن است با آنها صحبت کنید، آرامشان کنید.»رئیس پیش زن و کودک رفت. زن ناراحت بود، کودک گریان. زن را آرام کرد، کیسهٔ سکه‌ای به او داد و قول داد تا آخر زندگی تأمین باشند و انتقام گرفته خواهد شد.کودک را در آغوش کشید. کودک به رئیس گفت: «من تو مدتی که بابام نبود، گوشت غذامون رو آوردم. کلی گربه و سگ کشتم. می‌شه به بابام بگید؟ چون به من گفتند نمی‌تونم ببینمش.»رئیس پسر را بوسید و گفت: «حتماً، جنگجوی کوچولو.»رئیس پیش مرد رفت. «دست راست» و «دست چپ» (کارگزاران شخصی‌اش) با او وارد اتاق شدند و همه را بیرون کردند.رئیس ناگهان از حالت رئیس‌قبیله و شاهانه خود خارج شد. شبیه یک شکارچی واقعی شد که داشت حیوانی را بررسی می‌کرد.دست‌ها با چیز تیزی قطع شده بودند، اما تیغ نبود. شبیه این بود که کسی با نوک قلاب و چنگک مرد را دریده باشد. مرد از دهانش صدا درمی‌آورد، اما کسی نمی‌فهمید. رئیس هیجان‌زده شده بود. دست‌هایش او را گرفتند و نشاندند.مرد با پاهایش روی زمین، یک دایره با دو خط هلالی که از بالای دایره بیرون زده بود می‌کشید. اما کسی چیزی نمی‌فهمید. رئیس فکر کرد دارد به بزهایش اشاره می‌کند.بیرون آمدند. از همسر مرد پرسید: «شوهرت سواد دارد؟»زن گفت: «نه.»بعد پرسید: «بز دارید؟»زن گفت: «نه.»رئیس کمی به فکر فرو رفت و بیرون رفت. با خود گفت: اگر مرد سواد داشت، می‌توانست کلی اطلاعات بدهد. دشمن به خوبی فهمیده بود چه کسی را برگرداند.رئیس قسمت بردگان را دید که دارد بردگان توانا را جدا می‌کند. بردگان خود داوطلب کار در جنگل می‌شدند – بعد سالها باز درخت و سبزه می‌دیدند. با هم دعوا می‌کردند.رئیس به یکی از دو دستش دستور داد: «چوب‌ها را هر دو روز به تونل زیرزمینی می‌برید، کنار راه می‌چینید. حتی شاخه، برگ‌ها و ریشه‌ها را هم جمع کنید بیاورید. با شاخه‌های نازک سبد درست کنید و برگ‌ها را در آن بریزید. هیچ چیزی هدر نرود.»دست‌ها تعظیمی کوتاه کردند و برای اجرای دستور رفتند.رئیس می‌دید: همهٔ شهر در حال آماده شدن بودند. سلاح‌ها بیرون می‌آمدند، تیز می‌شدند. تیرها در تیردان‌ها قرار می‌گرفت و روی دیوار پخش می‌شد. مترسک‌ها ساخته می‌شد.حالا نوبت خودش بود که آماده شود.وارد کاخش شد و بعد اتاقش. در کمدی را باز کرد: یک سپر قطره‌ای‌شکلِ بلند و نوک‌تیز، و یک چکش جنگی دو دست. البته برای قد و هیکل او، این سلاح‌ها با یک دست هم می‌شد کار کرد.رئیس راست‌دست بود، اما سپر را در دست راست و چکش را در دست چپ گرفت. مردگان زیادی اگر می‌توانستند شهادت می‌دادند که فریب خورده بودند – او دست چپ است و سلاح اصلی‌اش سپر قطره‌ای‌شکل است.راستی، همه آن «پیشی کوچولو» را فراموش کرده بودند. همان که چند روز پیش نعره زده بود.</description>
                <category>فربد ضیایی</category>
                <author>فربد ضیایی</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 22:27:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مانتیکور_بخش هشتم_بازی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43206756/%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-bmkvqqasv2kf</link>
                <description>رئیس داشت سخنرانی می‌کرد. مردم سیر شده بودند و او تونل‌های زیرزمینی را باز کرده بود و آب‌میوه‌های یخ‌زده را بیرون آورده و پخش کرده بود. مردم رضایت بیشتری داشتند. انسان سیر آرام‌تر است؛ پرخاشگری کمتری دارد.سخنرانی دربارهٔ سه سوار برعکس و سربازانی که برنگشته بودند داشت تمام می‌شد. او به جمعیت اعلام کرده بود که با پانصد سرباز این بار حمله می‌کنند و همه چیز را نابود و اسیر می‌گیرند. از شکست‌ها و پیروزی‌های بعد از شکست‌ها گفت، از کسانی که هیچ‌وقت دست نکشیدند.مردمِ سیر، حالا با یادآوری گذشته، روحیه گرفته بودند. بسیاری می‌خواستند جزو آن پانصد نفر باشند.اما همه چیز به کام رئیس قبیله نبود. ناگهان پسر نوجوانی گریه‌کنان و جیغ‌زنان به جمعیت رسید و سخنرانی را قطع کرد. چند دقیقه بعد دو دختر هم اضافه شدند. رئیس با اشاره به سربازی که نزدیک نوجوانان بود، او را فراخواند. سرباز همه چیز را گفت.مردم دوباره وحشت‌زده شده بودند. یعنی آن‌ها نزدیک ما هستند؟ دقیقاً در جنگل نزدیک شهر؟رئیس دستور داد همهٔ سربازان در «صور» (بوقی که از شاخ گاو ساخته شده بود) بدمند. دوباره همه ساکت شدند. به رئیس نگاه کردند.این بار رئیس باید با زیرکی عمل می‌کرد. مردم را به کنترل خود فراخواند، از حملهٔ پیشین به شهر گفت و از ذخیرهٔ عظیم غذا و آب در زیر پایشان.پس به همه دستور داد: «آماده شوید. دشمن خودش پیش ما آمده. چه بهتر! ما با هشتصد سرباز نابودشان می‌کنیم.»بیشترشان آرام شدند. به یاد سربازان کشته‌شده و سه نوجوان، نوشیدند و خوردند و بعد کم‌کم به خانه‌ها رفتند.مانتیکور بالای شهر پرواز می‌کرد. ورود سه نوجوان را دید. ترس ایجاد شده را احساس کرد و بلعید. ناگهان صدای صورها بلند شد و بعد آرام شدن جمعیت – البته بیشتر جمعیت. آن مرد در آن سکو چه قدرتی داشت.در تمام مدت سخنرانی، بزرگان و ارشدها حرف‌های رئیس را تأیید می‌کردند. تا سخنرانی تمام شد، رئیس به داخل محل زندگی‌اش و جایی که جلسه تشکیل شده بود بازگشت. به همهٔ ارشدها و بزرگان دستور داد بیایند.جلسه تشکیل شد. همه صحبت کردند و روش‌های خودشان را برای مقابله با این «قبیلهٔ ماهیگیری خشن» گفتند. حالا مرحلهٔ جمع‌بندی و تعیین استراتژی بود.قرار شد ظرف سه روز آماده شوند.اول از همه، حدود پانصد مترسک سرباز‌مانند باید درست شود و روی دیوارها قرار بگیرد تا دشمن تعداد را اشتباه برداشت کند. نگهبانان روی دیوار از جنگجویان تازه‌وارد و در حال آموزش باشند، و تمام سربازان حرفه‌ای باید به لشکر ملحق شوند.بعد از سه روز به لبهٔ جنگل می‌روند. تعداد زیادی برده با خود می‌برند و تا جای ممکن جنگل را عقب می‌برند. چوب‌های حاصل را به شهر می‌آورند تا بعداً به زیر شهر ببرند یا بین خانه‌ها تقسیم شوند تا نیاز به هیزم تا مدتی نداشته باشند.اما مهم‌ترین قدم، جنگل‌زدایی بود. جنگل باید تا حد ممکن عقب می‌رفت، حتی ریشه‌ها درمی‌آمد.───مانتیکور همان شب دوباره به جنگل بازگشت، جایی که نوجوانان را کشته بود. همهٔ آن‌ها را خورد و به خانه‌اش برگشت. نزدیک صبح به خانه رسید. هنوز جنازه‌های نبرد اول را داشت؛ از آن‌ها خورد.حالا که از ترس نوجوانان و مردم شهر تغذیه کرده بود و از جنازه‌ها هم تقریباً سیر شده بود، چند پا از جنازه‌ها کند و آتشی درست کرد و پاها را روی آتش کباب کرد.نوبت غذا دادن به هشت سرباز بود. و عملی کردن نقشهٔ بعدی: تحریک و ترس بیشتر.سربازان بیدار بودند. او نزدیک شد. چشم‌ها روی مانتیکور بود. جایی ایستاد که بتوانند او را ببینند.ذهنی شروع کرد با آن‌ها صحبت کردن:«خب، شما غذاهای خوشمزه‌ای هستید که قرار است خورده شوید. اما یک نفر از شما به خانه می‌رود. اول باید اسم غذایی که می‌خورم را بدانم. پاهایتان را آزاد می‌کنم. با پا روی تنهٔ درخت، تک‌به‌تک حروف را می‌نویسید.»نفر اول نوشت. دوباره به او گفت بنویسد. قسمت انسانی مانتیکور سواد نداشت، اما همهٔ حرکات پا باید مثل اول تکرار می‌شد، وگرنه می‌فهمید سرباز دروغ می‌گوید.از بین هشت سرباز، پنج نفر سواد داشتند. یک نفر دروغ گفته بود که سواد دارد؛ با از دست دادن پایش بقیه فهمیدند که دروغ اشتباه است.«خب، سه سرباز بی‌سواد عالی شد.»همهٔ آن‌ها را در گودالی که آنجا کنده بود انداخت و پاهای کباب‌شده را برایشان انداخت. اول نخوردند، اما گرسنگی امان نداد. تا آخرین تکه گوشت را بلعیدند.به سرباز بی‌سواد دستور داد با طناب دوباره دست‌ها و پاها را ببندد.و در آخر، یک سرباز ماند و مانتیکور.به آن سرباز گفت: «به تو شانس رفتن به خانه می‌دهم، اما اول باید یک بازی بکنی. اگر برنده شدی، به خانه می‌روی.»سرباز با سر قبول کرد.اول تک‌تک سربازان بسته‌شده را بیرون آورد و جایی نشاند تا بتوانند بازی را ببینند. و در آخر، سرباز بی‌سواد.مانتیکور دو خنجر جلوی سرباز انداخت و گفت: «نون بیار کباب ببر بازی کردی؟»سرباز با خنده گفت: «آره، بچه بودم بازی می‌کردم. قراره بزنم رو دستت برم خونه؟»مانتیکور ذهنی – طوری که بقیهٔ سربازان بشنوند – گفت: «خب، آره. ولی این بار با خنجر. دست‌های تو خنجر به دست پایین است، دست‌های من روی دست تو. تو از زیر با دستت خنجر می‌کشی و بالا می‌آوری. اگر توانستی هر دو دست مرا زخمی کنی، خانه می‌روی. اما هر بار که نتوانستی، من به تو زخمی می‌زنم. قبول؟»سرباز گفت: «باشه.»بازی شروع شد. سرباز اول حرکات الکی می‌کرد تا مانتیکور حرکتی کند، اما مانتیکور ثابت بود و نگاهش می‌کرد. ناگهان خنجر بالا آمد و مانتیکور دستانش را عقب کشید. سرباز باخت.«خب، اولین زخم.»با نوک پنجه، سینهٔ مرد را خراش داد. مرد فریادی از درد کشید.مانتیکور گفت: «تسلیم شدی؟ اگر تسلیم شدی بگو بخورمت؟»سرباز گفت: «نه» و به بازی برگشت.بازی ادامه پیدا کرد. مرد تلاش می‌کرد و شکست می‌خورد و زخم‌ها پی‌درپی زده می‌شد.مانتیکور از درد و زجر مرد لذت می‌برد. ناگهان مرد خنجر را بالا آورد و خواست به سر مانتیکور بزند. اشتباه بود.مانتیکور سریع عقب کشید و بلند شد. مرد با خنجرها سعی می‌کرد به مانتیکور بزند و مانتیکور جا خالی می‌داد.اول یک دست مرد را کند و بعد دست دیگر. مرد زمین افتاد. نزدیک مرد شد، با نوک پنجه‌ها دو چشم مرد را کور کرد. مرد فریاد زد. ناگهان دو انگشت مانتیکور داخل دهان مرد رفت و زبانش را کند. مرد از درد دیوانه شده بود.همزمان با کف دو دست به گوش‌های مرد چکی زد. مرد بیهوش شد و مانتیکور مطمئن بود که حالا کر شده است.سربازان با چشمانی حیرت‌زده آن دو را می‌دیدند. مانتیکور تکه‌های جدا شده از مرد را خورد.نزدیک سربازان باقی‌مانده شد. گلوی اولی را پاره کرد. سراغ بعدی رفت. ترس در وجود هر سرباز رفته بود. همین‌طور جلو رفت و تک‌به‌تک سربازان را کشت. هر سربازی التماس و خواهش می‌کرد، اما فایده نداشت.چه ترسی بلعیده بود. چه لذیذ بود.مردِ باقی‌مانده (بی‌دست و کور و کر) را بلند کرد و پرواز کرد. به سمت شهر پرواز کرد و نزدیکی آن فرود آمد. مرد را با فرمان ذهنی بیدار کرد. مرد کاملاً ترسیده و گیج بود، پا روی زمین می‌کشید.با فرمانی دیگر آرامش کرد و گفت: «بلند شو. به خانه می‌روی. اما چون نمی‌بینی، من هدایتت می‌کنم.»مرد را بلند کرد و هدایت نمود. از لبهٔ جنگل خارج شد. همین‌طور راه می‌رفت. افرادی روی دیوار، مرد را دیدند.مردی بی‌دست و کور، با سینه‌ای خون‌آلود و زخمی، نزدیک می‌شد. افرادی پایین آمدند و مرد را با خود بردند.مانتیکور باز هم ترسی احساس کرد و لذت برد.</description>
                <category>فربد ضیایی</category>
                <author>فربد ضیایی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 20:09:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخش هفتم_بردگی_قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43206756/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85%D8%A8%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-qkaxvgfbajz6</link>
                <description>او مدت زیادی به عنوان برده گذرانده بود ، برده ای با گردن و کمر خمیده اما حالا بدنش بسیار عضلانی شده بود و توان بالای دستانش نشان از همین موضوع بود و تنها دوستش مغ که ساعات زیادی را با هم میگذارندند، مغ از هر دری سخن میگفت از تجربیاتش از علمش و دورانش به عنوان کارآموزی جوان در چغازنبیل . چگونه پایش به این سرزمین رسیده چگونه اسیر و برده شده و تنفرش از کل ساختار قبیله شکارچی.بارها و بارها میگفت فقط یک هیولابزرگتر میتواند این هیولا را از بین ببرد .این هیولا ساختاری از تاریکی شر بود، به زنان برده تجاوز میکردند و بچه های حاصل برده های جدید بودند ، دراصل حتی نمیدانستند پدرشان کیست . یک برده زن بارها مورد تجاوز قرار میگرفت تا بچه دار شود و بعد از مدتی اگر میدندند توانایی لازم را ندارد جز گروه نظافتچیان شهری میشدند ، کسانی راه بین خانه های دیوار مارپیچ ، قسمت مرکزی حلزون و داخل خندق ها را تمیز میکردند.مردان به صورت کلی به کار های سخت تر مشغول بودند و تحت نظارت شدید تر کار میکردند.راستی فهمید خوراک گوشت روزانه در اصل همان موش های فاضلاب شکار شده بودند و نان هم در اصل ترکیبی از هر دانه و علف بود.برایش سوال بود چرا هیچ خانه ای برده ندارد ؟ مغ برایش تعریف کرد در زمان های خیلی دور هر خانه برده ای داشت اما چند برده صاحبان خانه را کشتند پس همه برده ها جمع آوری و به کار های عمومی اختصاص یافتند.روزی که در پایین گودال درحال جابه‌جایی سطح های اب بودند ، توده بزرگی از هیزم در ان پایین دیدند.نگهبانی تعدادی را جدا کرد تا هیزم ها را به ورودی تونل پشت چاله اب ببرند جایی که مکش هوا از انجا بود او و مغ انتخاب شدند ، اول لباس های گرم به انها دادند بعد تعدادی هیزم پر پشت گذاشتند و با نگهبانی راه افتادند.این جا هم یک راه مارپبچ حلزونی بود اما برعکس راه مارپیچ بالا ، راه مارپیچ از چپ به راست بود اما این از راست به چپ.داخل این تونل دردیوارها سوراخ هایی حفر شده بود و مواد غذایی و هر چی دیگری که احتمال فاسد شدن داشت ذخیره میشد.هر چه بیشتر پیش میرفتند سردتر میشود و صدای جریان اب بیشتر میشد.چوب ها را در جای تعیین شده در کنار دیوار تونل گذاشتند ، دلیل ؟ خب در ان سرما چوب ها موریانه‌ نمیزنند ، دوباره برگشتند زیرچشمی میدید چه چیز هایی در انجا است ، روغن منجمد شده به صورت اجر روی هم چیده شده بودند ، یخ ، غذا ، اب میوه یخ زده حتی پارچه و طناب مغ زیر لب میخندید و میگفت فهمیدم،  فهمیدم...چندبار رفتند و امدند و بالاخره مرخص شدند ، به مرکز نگهداری برده ها برگشتند. مغ گفت اب این چاه و گودال از یک رود خانه زیر زمینی تامین میشود ، در اثر حرکت این اب خنک زیر سنگ ها ، تونل سرد میشود و حرکت اب هوا را می مکد ، چه شگفت‌انگیز!  مغ از کشفش لذت میبرد اما او نمیفهمید.روز ها هیزم به پایین بردند و بعد داخل تونل انتقال دادند . تا روزی اتفاقی افتاد، نگهبانی در جواب زنی باردار برای کمی نان بیشتر ، با خنجر شکم زن را درید.صحنه وحشتناک بود ، همه چیز بیرون ریخته شده بود ، همه چیز ...او که این صحنه را دید شوکه شد یاد چیز هایی افتاد که قبل اسارت و بردگی دیده بود ، ذهنش برای نجاتش انها را در عقب مغزش پنهان کرده بود ، چهار دست و پا روی زمین میخزید، ناله میکرد و فریاد میزد .همان که تا چند دقیقه پیش صدایش در نمی آمد داشت نعره میزد ، مغ به سمت امد اما او را جوری با دستش پس زد که سمتی پرتاب شد.نگهبانی فریاد زد خفه اش کنید اما کسی هیچ کاری نمیکرد،  نگهبان دیگری با چماغی به سر او زد و بیهوش شد.ساعت ها گذشت ، او کابوس میدید کابوس که نه چیز های واقعی که دیده بود  اما چیزی داشت این کابوس ها را جمع میکرد دوباره در پس مغزش انبار میکرد. از خواب پرید نفس نفس میزد ، مغ بقلش کرد گفت ارام باش ارام....دوباره صدا نداشت ، صدا زده شدند و دوباره آبرسانی و برگشتند.مغ ساکت بود دیگر زیاد حرفی نمیزد ، بعد از روز ها گفت باید هیولا را بسازیم ، باید.او به اشاره گفت چگونه ؟ مغ تعریف کرد مانتیکور یا مردخوار چیست چه نیاز دارد، چه کار میکند اما ماده اولیه یک انسان است که خودش و روحش نابود خواهد شد.او مکس کرد بعد به خودش اشاره کرد مغ گفت احمق نشو ، هیچ وقت رستگار و پاک نمیشی او دوباره به خودش اشاره کرد کنارش گوش مغ رفت با صدای عجیب گلویش به سختی کلمات را شکل داد من میخوام بکشم ، من میخوام نابود بشم .روزها با مغ با اشاره بحث کرد.مغ راضی نمیشد و اما شانسی هم نمیدید.بالاخره گفت باشد طرز کار را میگویم اما بارها تکرار میکنیم ، خیلی از کارها را نمیفهمی چون دانشش را نداری ، اما باید انجام بدی حتی اگر نفهمیدی.او سری به تایید تکان داد.مغ شروع کرد به اموختن ، او با اشاره تکرار میکرد ، هر مرحله را چندین بار تکرار میکردند تا اشتباهی انجام نشود. بعد به سراغ مرحله بعد میرفت این بار هم مرحله قبل و بعد را تکرار میکردند تا روز اخر همه را از بر شده بود. اگر از خواب بیدارش میکردی و میگفتی بگو برای ساخت مانتیکور چه کاری باید انجام داد میگفت.مغ در یک روز تکه شیشه موم گرفته کوچک که در گردن بندش بود را به او نشان داد و بعد گردنبند را به او داد و گفت بعد که آزاد شدی ، این شیشه را داخل ظرف ابی بشکن و بعد داخلش سرب بریز ،سرب که با اب برخورد کند تبدیل به طلا میشود.به او نگاه کرد و گفت دوست خوب من امشب آماده باش ، پایان این ظلم با تو  هست.او فکر کرد حرف را فهمیده اما نفهمیده بود .همان شب شورش آغاز شد ، مغ را دیگر ندید.</description>
                <category>فربد ضیایی</category>
                <author>فربد ضیایی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 21:07:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مانتیکور_بخش شش_ضیافت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43206756/%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B4%D8%B4%D8%B6%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA-thqbrpvzqzhw</link>
                <description>صدایی از جنگل آمد؛ مانتیکور را از افکار و خاطراتش درآورد. تازه اول صبح بود. هشت سرباز بیدار شده بودند. داد می‌زدند، فریاد می‌کردند.مانتیکور با خودش گفت: «خب، آب‌تنی کافی است. برم بازی کنم.»به هر سرباز که نشسته بر شاخهٔ درخت بود نزدیک شد، حس ترس را به آن‌ها القا کرد و چند برابر آن را دریافت کرد. حس خوبی بود. بین آن‌ها می‌چرخید، نوک بالش را بر صورت و پاهایشان می‌کشید. آن‌ها سکوت کرده بودند، فک‌هایشان می‌لرزید.مانتیکور با خودش گفت: «خب، این قسمت بازی تمام شد. بریم قسمت بعدی که می‌شه بستن دهن!»به یک سرباز نزدیک شد، روی دو پا ایستاد. سرباز نفس مانتیکور را روی صورتش احساس کرد، سرش را چرخاند، زیر لب التماس می‌کرد.مانتیکور چشم‌بند را پایین کشید. سرباز تا چشمش به مانتیکور افتاد از ترس فریاد کشید. چشم‌بند را پایین‌تر برد و دهان‌بند شد، گرهٔ دهان‌بند را محکم‌تر کرد. هر هشت سرباز همین واکنش تکراری را داشتند. حالا هشت جفت چشم روی او بود، این بار ترسی ناشی از دیدن چیزی غیرطبیعی.مانتیکور جایی که درختی نبود نشست، نور خورشید به او می‌تابید اما تاریکی و وحشتش به سربازان برمی‌گشت؛ ترسی در دل روز.چشمان موربِ بزمانندش هر سرباز را نگاه می‌کرد؛ چه کسی مقام بالاتری دارد؟ باید چکار می‌کرد؟فهمید فعلاً بگذارد این گوشت‌ها مزه‌دار شوند؛ مزهٔ ترس.از کنار آن‌ها یک بار دیگر عبور کرد. بار دیگر فورانی از ترس را احساس کرد، جذبش کرد. سربازان را ترک کرد، شروع به دویدن و پرواز به سمت شهر قبیلهٔ شکارچی کرد.سه سوار برعکس را دید، جلوتر پرواز کرد، نزدیک جنگل که کنار شهر بود به زمین نشست، جایی دورتر از دیوار که کسی او را نبیند. به لبهٔ جنگل نزدیک شد؛ شهر را می‌دید. سه سوار را دید که وارد شهر شدند. حس اولیهٔ ترس را احساس کرد که افزایش پیدا می‌کرد؛ لذت می‌برد. ساعت‌ها آن‌جا نشست و از ترس شهر لذت برد. بالاخره گرسنگی احساسی‌اش داشت فروکش می‌کرد. چه لذتی می‌برد.نزدیک غروب بود، کم‌کم آماده بود که پرواز کند و بالای شهر پرواز کند؛ بلعیدن ترس از بالای ظرف.در شهر ولوله‌ای افتاده بود. ارشدها و بزرگان قبیله به سمت محل زندگی رئیس قبیله در مرکز حلزون رفتند. خبر‌ها به او رسیده بود. رئیس زودتر خودش را آماده کرده بود؛ باید می‌دانست چه می‌کند و چه می‌گوید. حرف‌های دیگران، گزارشات گروه‌های شناسایی، همه را مرور کرد؛ همه چیز درست بود. مگر یک دهکدهٔ ماهیگیری چه چیز دیگری باید می‌داشت که اینطور بجنگد؟ مگر آموزشی که به یک ماهیگیر می‌دادند چه بود؟ آره، درست بود. دهکده‌ها و قبایل با هم ازدواج می‌کردند تا خون تازه بین‌شان بیاید و پیمان ببندند، اما این قبیله بزرگ‌ترین بین هم‌پیمانانش بود؛ بقیه چیزی نبودند.دستوری به دو نفر از زیردستانش داد، لقب یکی «دست راست» و دیگری «دست چپ»:«برای بزرگداشت روح شکارچیان، صد برده قربانی کنید. گوشت ده برده را برای من و بزرگان در جلسه بیاورید و نود بردهٔ دیگر را به صورت خوراک بین مردم پخش کنید و بگویید تمام شکارچیان اسمشان در تالار شکارچیان بزرگ ثبت می‌شود.»دست‌ها تعظیمی کوتاه کردند و برای اجرای دستورات رفتند. بزرگان و ارشدها وارد شدند، به رئیس تعظیم کردند، روی صندلی‌های تعیین‌شدهٔ خود نشستند. وسط خالی بود تا بلند شوند راه بروند و حرف بزنند. همه تاجی آهنین بر سر داشتند، حتی رئیس، اما هر کدام متفاوت.رئیس تاجی بر سر داشت: یک حلقه دور سر با سه خنجر که تیغ‌هایشان به سمت بالا بود. دو خنجر که دسته‌هایشان در جلوی گوش و خط ریش‌ها گذشته بودند و دستهٔ خنجر تا جلوی نوک بینی پایین آمده بود، انگار داشت از دماغ مبارک رئیس محافظت می‌کرد.بزرگان که هفت پیر بودند و مقامشان از پدر به ارث رسیده بود، تاج‌هایی فقط با دو خنجر کنار گوش داشتند اما هیچ وقت رئیس نمی‌شدند. و ده ارشد شکارچی که بر اساس کشته‌ها و برده‌های به‌دست‌آمده رتبه گرفته بودند، تاجی فقط با یک خنجر داشتند (همان خنجر وسطی تا جلوی بینی). برترین فرد بین یازده شکارچی در هر نسل، رئیس قبیله می‌شد.نشستند، هر کدام حرفی زد، منطقی را رو کردند و جر و بحث کردند و از خشم و نفرت مردم گفتند. قرار شد پانصد سرباز به سمت دهکدهٔ ماهیگیرها بفرستند و این بار هم دهکدهٔ ماهیگیرها و هم هم‌پیمانانشان را نابود کنند.وقت غذا شد. رئیس دستور داد به مردم بیرون غذا بدهند و بگویند بعد از غذا برای مردم حرف می‌زند. غذأ مجلس را هم بیاورند.غذا را شکارچیان تازه‌وارد به ارتش قبیله آوردند. به بردگان برای کارهای داخلی اعتمادی نبود، این شکارچیان جدید برای نشان دادن لیاقت خود جلوی رئیس و بزرگان دست به هر کاری می‌زدند.میزی بزرگ در فاصلهٔ بین صندلی‌ها آورده شد؛ چهل شکارچی جوان حملش می‌کردند. تزئین غذا برای همه افراد جذاب بود:ده بالاتنه نقش ستون مرکزی را بازی می‌کردند. بیست پا از بالای بدن‌ها با زانوی خمیده و زاویه‌دار از راست به چپ چیده شده بود. بیست دست هم با دست‌هایی کشیده به سمت آسمان و زاویه‌دار از چپ به راست. و در میان این دست‌ها که حالا ظرفی بزرگ درست شده بود، لایه‌لایه اعضای بدن پخته شده بود: از پایین به بالا کلیه‌ها، بعد جگرها، بعد شش‌ها، بعد قلب‌ها.و جلوی پاها ده سر با جمجمهٔ باز که مغزها نمایان و قابل خوردن باشند گذاشته بودند. همهٔ گوشت‌ها مزه‌دار و ادویه‌زده پخته شده بودند. اول رئیس و دست‌ها، بعد بزرگان، بعد ارشدها به میز نزدیک شدند و در آخر شکارچیان جوان. دیگر منصب مهم نبود. همه دستی دراز می‌کردند و می‌خوردند.مانتیکور بر بالای شهر می‌چرخید، ترس را احساس می‌کرد و می‌بلعید. ترس هم از مردم بود، هم از بردگان. ترسی بود که دلخواهش نبود، اما مجبور بود.در این بین شش نفر را دید که از شهر خارج می‌شوند به سمت جنگل می‌روند: سه پسر و سه دختر. عجیب بود همه ترسیده بودند جز این‌ها! حتماً نوجوان هستند. در جنگل به زمین نشست و آن‌ها را می‌پایید و تعقیب می‌کرد.پسر قدبلند و درشت‌هیکلی جلوتر می‌رفت، انگار رئیس گروه بود؛ لاف می‌زد. دو پسر دیگر مثل نوچه حرف‌هایش را تأیید می‌کردند. می‌گفت بین همه در آموزشگاه سریع‌تر می‌دود و فَرزتر است، هیچ چیز به گرد پایش نمی‌رسد، از همه نترس‌تر و شجاع‌تر است و قدرت. با فروتنی گفت: «بچه‌خدایی بین خدایان است.»سه دختر نگاهش می‌کردند، انگار شوهر آینده را پیدا کرده بودند؛ فقط مانده بود دو دختر دیگر را نابود کنند. به داخل جنگل پیش رفتند. پسر می‌گفت هنوز نرسیده‌اند، جای خوب جنگل جلوتر است. از نظر مانتیکور هم همین‌طور بود، ولی حوصله‌اش سر رفته بود.اول یک دختر را که از همه عقب‌تر بود گرفت و گلویش برید و عقب‌تر رفت. نوجوان‌ها کمی جلوتر تازه فهمیدند یکی کم شده. پسر رئیس‌مآب به نوچه‌هایش دستور داد بروند دختر را پیدا کنند. مانتیکور سنگ را به درختی که پشت پسر بود پرتاب کرد. پسر به دو نوچه گفت: «برید ببینید چی بود؟» دو پسر حالا ترسیده بودند، جلوتر رفتند، داخل تاریکی بین درختان شدند.مانتیکور از بالا روی سر یکی از نوچه‌ها پرید. اولین پسر تا کمر وارد دهان مانتیکور شد، مانتیکور گازی زد و نیمهٔ دیگر را به سمت نوچهٔ دیگر پرت کرد. خون نیم‌تنه به روی پسر رئیس و دختران ریخت. تازه فهمیدند چه شده! نوچهٔ دوم که حالا فریاد می‌کشید، فریادی از درد کشید و دیگر خاموش شد.پسر رئیس و دو دختر می‌دویدند، فرار می‌کردند. پسر راست می‌گفت واقعاً سریع می‌دود. دخترها با فاصلهٔ زیاد پشتش می‌آمدند، چند بار هم زمین خوردند. ولی پسر در پرش از مانع هم عالی بود! به نزدیکی شهر رسیدند. پسر حالا شروع به گریه کردن و فریاد زدن کرد، پدرش را می‌خواست. دخترها هم جیغ می‌زدند و گریه می‌کردند اما عقب‌تر از پسر.پسر شاید در فرار از مانتیکور پیروز شده بود، اما در دلبری از دختران شکست سختی خورده بود.سه نوجوان به سرعت از نردبانی بالا رفتند و به پل طنابی رسیدند. به سمت مرکز شهر دویدند. رئیس وسط صحبت‌هایش بود که نوجوان گریه‌کنان و فریاد زنان حرف‌هایش را قطع کردند. کل جمعیت به آن سه نوجوان نگاه می‌کردند.مانتیکور هم از بالای شهر سه نوجوان را می‌دید و ترسی جدید.</description>
                <category>فربد ضیایی</category>
                <author>فربد ضیایی</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 20:30:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مانتیکور_بخش پنجم_ بردگی_قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43206756/%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-a7lfepqb8qml</link>
                <description>مانتیکور بعد از از فرستادن سواران بی سر به سمت شهر کمی دیگر از جنازه ها خورد و بدنش شروع به بازسازی خودش کرد ، خارها دوباره روییدن زخم ها برطرف شدن و گرسنگی جسمی اش برطرف شد ، تصمیم گرفت به سمت خانه اش برود چند جنازه را با خود برداشت و به سمت خانه اش پرواز کرد ، هنوز افتاب کامل درنیامده بود . به برکه ای که برای لحظه اخرش انتخاب کرده بود رفت ، برکه ای دور افتاده اما زیبا و بکر. به داخل اب رفت بالاخره کمی باید بوی گندش را کم میکرد و مهمانی برای حشرات و ماهی های داخل برکه برپا میکرد، گرسنگی روحی اش همراه اش بود با خودش فکر کرد باید سریعتر همه چیز را تمام کند، اگر بخواهد ارام پیش برود با این میزان گرسنگی مجبور است به حیوانات جنگل و مردم شهر ها و دهکده های اطراف صدمه بزند، داخل شهر ها و دهکده ادم های بد بود ولی نه زیاد در بهترین حالت سه دزد که اصلا پیش غذا هم حساب نمیشدند ،داخل جنگل هم حیوانات شکارچی بودند ولی غریزی بودند.باید زودتر تمام میکرد ، همان طور که دوست مغ اش گفته بود...تازه به مرکز حلزون رسیده بود ، کثیف و زخمی . راه مارپیچ را پیموده بود چه دیده بود ؟! مردم خوشحال با نگاه های تحقیرآمیز شان ، بچه ها که سنگ و کلوخ پرتاب میکردند و مستانی که از بالای پل های طنابی بر انها ادرار میکردند. چرا ؟! صدایش در نمی امد ، صدایش را از دست داده بود در بهترین حالت میتوانست دم گوش افراد با بیرون دادن نفس حرف بزند اما بدون صدایی خاص انگار هوا را به شکل اصوات هدایت میکرد.اسیران را جلوی ساختمانی چند طبقه نشاندند ساختمان دورش دیواری بود و دیوار به سمت ساختمان مرکزی قوس داشتند و خم شده بود، داخلش بردگان بودند ، اینجا محل تکمیل فرآیند تبدیل اسیر به برده بود، اول زنجیر گردن را باز کردند بعد گردنبند های جدیدی زدند ، یک حلقه اهنی که پشتش دو میله قوس دار با نوک تیز بود ،این میله ها بردگان را مجبود میکرد سرشان را پایین بگیرند و خمیده راه بروند . هر برده را نزدیک در ورودی می بردند و مینشاندند داخل اتش دانی ده میله با سری های شکل دار بود.فردی که مشخص بود رییس بود میگفت هر برده چه علامتی بزند و بعد فریاد برده از داغی بر پشتش میخورد بلند میشد ، یک علامت پشت هر کتف و خاکستری روی زخم ها . او هم دو علامت و لباسی گرفت ، لباس را پوشید و به تنش میچسباند مثل اینکه لباس حفاظتش میکند حتی با اینکه زخم سوختگی را تحریک میکرد .وارد ساختمان شدند ، نگهبانی او را داخل سالن بزرگی انداخت و به برده ای گفت: قوانین را بهش بگوبرده بی حال و بی تفاوت به او اشاره کرد پیش مرد گوشه سالن برود. جلو او رفت همانطور خمیده ایستاد، مرد او را دید به او اشاره کرد بشیند + مرد با لبخند گفت: من مغ هستم البته اسم اصلیم چیز دیگریست چون سخت بود شغلم را جای اسمم انتخاب کردند.- او سری به نشان فهمیدن تکان داد +مغ گفت: پس زبان من را میفهمی ، میتونی اسمت را بگی- او سرش را نزدیک گوش مغ برد و نجوا کرد + اسمت سخت تر از مال من هست ، دوست صدات میزنم ،صدات را از دست دادی ؟-با سر تاکید کرد + خیلی ها اینجوری میشن ، خب قوانین!  ساده هستند اطاعت میکنی ، کتک میخوری و باز اطلاعت میکنی ! اطاعت نکنی شکنجه میشی که اطاعت کنی! دوباره اطاعت نکنی نقص عضو میکنن اما بدون تا مرگ راه زیادی باید بری ، قبیله شکارچی در دو چیز هنر دارند هنر جنگ و هنر زجر !مغ ادامه داد و تمام قوانین را گفت. کلا نباید زیاد در چشم میبود ، چشم در چشم نمیشد ، ساکت میماند و تقریبا هر چیزی به شکنجه و مرگ ختم میشد و کتک نقش تشکر را داشت  مغ گفت: میدانی ما کدام قسمت هستیم ؟ سری به علامت منفی داد ، ما ابرسان های شب هستیم البته یکی از چندین گروه بردگان اب رسان ، استراحت کن، شب باید کار کنیم.او گوشه ای خوابید تقریبا درجا خوابش برد و زمانی که مغ بیدارش کرد فکر کرد تازه خوابیده است اما ساعت ها گذشته بود .تکه نانی با خوراکی در کاسه گلی به او داد گفت: سریع بخور و الان صدامون میکنن غذا را بلعید ،در خوراک گوشتی بود اما نفهمید چه گوشتی. برده ها را صدا کردند ، همه به صف شدند ، ازحلقه گردنبند پشت سر همه یک زنجیر رد شد ، دستور حرکت دادند البته با شلاق!  همه داشتند می دویدند تا شلاق زن به انها نرسد. به مخزن اب رسیدند از پله های کنار دیوار مخزن  بالا رفتند ، پلی دو دیوار مخزن به هم وصل میکرد از ان گذشتند و حالا دوباره پله‌های دیواره مخزن و گودال پایین میرفتند ، پله های داخل گودال پهن تر و درازتر بودند ، انقدر که بر لبه انها یک پاتیل بزرگ و یک برده با سطل و طناب  ایستاده بود ، و از پاتیل پایینی اب بر میداشت به پاتیل کنار دست میریخت ، عرض گودال بسیار بزرگ و پهن بود و هر چه پایین میرفتند این عرض کمتر میشد اما نه انچنان که بگوییم کوچک ، پایین و پایین تر رفتند زمان زیادی صرف شده بود تا به پایین برسند.هر چه پایین تر میرفتند حس میکردی بادی از بالا به درون گودال میرود و هرچه از پهنای گودال کم میشد این باد و مکش بیشتر میشد و هوا خنک تر ! و آبی که از سطح های بالا به بیرون ریخته میشد در پایین حالت بارانی شدید شده بود.مغ کنار گوش او نجوا کرد: عجیبه نه ! هوا به پایین مکیده میشه و اب بالا کشیده میشه ، همین آبی که بالا میرود و از سطل ها به بیرون ریخته میشه و دیوار مخزن بالا نشت میکند و از دیوار گودال پایین میاید ، باعث شده این پایین به این سردی شود .در پایین گودال یک چاله بزرگ بود ، همه بردگان از جایی اب را با سطل های برداشته و به این چاله میریختند و سطل ها با طناب از بالا در چاله می افتادند پر از اب به بالا میرفتند .مغ راهنمایی اش کرد یک سطل برداشت راه افتاد مسیر افقی بود ، در کنار دیوار نگهبان ها ایستاده بودند و نگاه میکردند. به گودال بزرگ اب رسیدند اما همه بردگان بالا به سقف نگاه میکردند ، جایی که نور طلایی و زردی میتابید حتی با اینکه میله پشت کله هایشان اذیت میکرد باز به طریقی نگاه میکردند ، اب دقیقا لبه گودال بود گودالی عمیق بود و طرف دیگر گودال حفره ای در دیوار بود، جایی که حالا فهمید تمام مکش هوا از انجاست ، دو نگهبان با کمی فاصله از ورودی ایستاده بودند و کسی جرات نمیکرد از ان طرف اب بردارد. اما چیز عجیبی باعث حیرت او شد ، در بالای گودال با چوب و اهن یک طبقه معلق درست شده بود و با زنجیر های اهنی به دیوار و سقف معلق بود این طبقه معلق حالت توری مانند و مشبک داشت ،و در جایی که تیر ها به هم میرسید صندوق ها و سطل هایی پر از طلا و جواهرات بود.مشعل هایی در کنار دیوار نور این طلا ها را به پایین میرساند. مغ گفت: جالبه نه ؟ یک قانون هست ، اگر برده‌ای یک سکه طلا به رییس قبیله بدهد آزاد میشود، بخاطر همین همه چشم به این طلا ها دارند ، شاید سکه بیافتد ! اما بعدا برایت تعریف میکنم ، تا نگهبان ها بخاطر حرف زدن کتکمان نزده اند.ساعت ها اب را بر میداشتند و از گودال به چاله میریختند تا ساعت کارشان تمام شد ، بردگان دیگری سطل هایشان را گرفتند و گروه انها دوباره زنجیر به پشت با شلاق به محل نگهداری برده شدند، خسته با دست های تاول زده به گوشه ای افتاد مغ غذایش را اورد همان غذای قبلی بود، مغ کنارش نشست و شروع کرد به حرف زدن.+اون قانون سکه طلا که گفتم را به یاد داشته باش ، هیچ وقت اگر طلایی پیدا کردی به نگهبانی نده تا به رییس نشان دهد ، همان جا رها کن . اولا باید اثبات کنی ندزدی بعد که اثبات کردی ندزدیدی حالا سکه را امتحان میکنند ، نگهبان ها سکه تقلبی می اندازند تا برده ها را تحقیر و مسخره بکنند ، سکه تقلبی را به نگهبان بدهند بعد رییس بفهمد که تقلبی هست و بعد مدت ها شکنجه و در آخر کشته میشود.این قانون یک امید واهی هست، فهمیدی ؟او در حالی مغ هنوز  به میان حرفش نرسیده بود غذایش را تمام کرده بود و حالا با سر حرف مغ را تایید کرد. مغ نصف غذایش را به او داد و گفت بخور تا زخم هات خوب بشه.</description>
                <category>فربد ضیایی</category>
                <author>فربد ضیایی</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 22:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مانتیکور_بخش چهارم_قسمت دوم_اولین خون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43206756/%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%88%D9%86-yn1mspbbbby5</link>
                <description>مانتیکور ایستاد. بیشتر بدنش پوشیده از خون بود البته خون خودش نبود و چند دست و سر که خورده بود بخشی از گرسنگی جسمی اش را رفع کرده بود ولی گرسنگی روحی اش بسیار کم شده بود. اما هنوز ترسی وجود داشت که او را تغذیه میکرد ، فهمید از ترس اسیران است ، از ادامه تغذیه به این صورت متنفر شد اما نیاز داشت. مار های روی سرش فش فش های ارامی میکردند انگار انها هم خوشحال بودند، در همین حال که چشمانش را بسته بود و مشغول لذت بردن از حس پیروزی و سیری بود صدای بچه ها بلند شد ، بچه ! ناگهان در درونش ان تکه انسان باقی مانده خودش را نشان داد ، چشمانش را باز کرد و چهار دست و پا به سمت انها دوید. اگر از هر چیزی تا به حال نجات پیدا کرده بودند از آن شنل کثیف و بوگندو نجات پیدا نمیکردند . دورش را دید که پر از جنازه های تکه تکه شده بود ، بچه ها یا باید او را میدند یا جنازها را ، ترجیح داد جنازه ها را ببینند پس سریع شنل را از سر گاری برداشت و دور خودش پیچید. بچه تا چشمانشان به نور عادت کند او خودش را پوشاند و ارام از کنار انها گذشت ، سه بچه که هیکل پارچه پوش سیاه با دو شاخ را دیدند شروع به جیغ و گریه کردند و بقیه هم به انها پیوستند . اگر کسی صدای درگیری را نشنیده باشد مطمئنا صدای بچه ها را شنیده است .مانتیکور به دنبال کلید گشت ، دسته کلید قفل بردگان را پیدا کرد ، یک نفر بین اسرا را انتخاب کرد قفل را باز کرد و اسیر چشم‌بند را برداشت ،ترسیده بود ، مانتیکور ذهنی به او گفت: نترس، سریع همه را آزاد کن ، سریع !فرمان نداد فقط صحبت کرد مرد شروع به آزاد کردن دیگران کرد، در چند دقیقه همه آزاد شده بودند .مانتیکور روی سنگ دو راهی نشسته بود و تماشا میکرد ، چه زیبا!  کاش من را هم چیزی آزاد میکرد ، زنها به دنبال کودکان و همسران خود میگشتند ، در آغوش یکدیگر گریه میکردند .لحظاتی به همین منوال گذشت ، مردی با همسرش متوجه او شد ، فهمید ناجی آنها اوست .  داشتند نزدیک او میشند که به انها ذهنی گفت: بایستید،  جلوتر نیایید مرد گفت: فقط میخواستیم تشکر کنیم باقی مانده دهکده را نجات دادی.مانتیکور گفت: میدونم اما شما باید بروید ولی اول چند کار باید برایم بکنید ، اول ببینید چند نفر از سربازان زنده هستند ، دست و پا و دهانشان را ببندید راستی چشم‌بند فراموش نشود ! اما انها را خلع سلاح کنید و سلاح ها را کنارشان بگذارید.دوم جنازه ها را در جایی جمع کنید ، هر چه میتوانید سلاح و زره و سپر بردارید و در اخر همه گاری ها و غنایم را بردارید و سریع دور بشید به دهکده خودتون برنگردید ، ادامه بدید و دورتر برید.مرد و زن به هم نگاه کردند ،  طلا و جواهرات را برای شما بگذاریم دیگر ! درسته ارباب ؟مانتیکور مکث کرد و گفت طلا و جواهر به درد من نمیخورد اما اون زنجیر های اسارات شما و کمی طناب به درد من میخورد،  انها را برایم بگذارید .زن و مرد با تعجب به هم نگاه کردند چه کسی اهن را برمیدارد ولی طلا و جواهر نمیخواد ! با این حجم طلا میشد ده ها برابر بیشتر زنجیر خرید.قبول کردند و با تشکر گفتن های فراوان به سمت مردم خود رفتند ، دستورات را گفتند همه به سرعت انجام شد و ایستاند ، مرد و زن دوباره جلو آمدند، تشکر و خداحافظی کردند و گفتند : هدیه کوچکی برایتان گذاشتیم ، امیدواریم قبول کنید، خدا نگهدار ارباب ! کمی از ظهر گذشته بود و همه داشتند میرفتند بچه ها در بغل مادرشان بودند و از پس شانه او را میدند ، مطمئن بود اگر مادرشان نبود داشتند از ترس گریه میکردند .خب حالا کارش را شروع کرد اول هدیه را باز کرد ، عطر بود ! با خودش گفت اگر دوتا از انها را میخوردم اینجوری طعنه نمیزند ، البته کمی بعد قبول کرد واقعا نیاز به حمام دارد .جنازه ها بررسی کرد ، متوجه شد اگر خار ها را زیاد از حد، پر قدرت پرتاب کند از بدن رد میشود و کشنده است ، کمی کنترل شده تر باید کار میکرد. هشت نفر زنده ماندند و مقدار زیادی زنجیر و طناب .دونفر دونفر بلند میکرد و به سمت محل زندگی اش پرواز میکرد و در اخر زنجیر ها و طناب ها را برد . شروع به بستن سربازان زندانی به بالای درختان کرد دستها و پاها دور درخت بسته شده بود ، روی یک شاخه نشسته بودند و حدود سه متر از زمین فاصله داشتند ، سربازان هنوز بیهوش بودند. غروب شده بود و گرسنه شده بود ، پس پرواز کرد تا به محل جنازه ها برود و تا کمی غذا بخورد ، برای رشد خار ها و سم هایشان نیاز به غذا داشت.در همان ظهر در شهر قبیله شکارچی همه منتظر برگشت سربازان از جنگ بودند به رسم همیشگی سه سرباز اسب سوار برای خوش آمد و استقبال به سمت انها روانه شدند.شب شده بود که سربازان به دو راهی رسیدند، در تعجب بودند چرا این همه راه را امده بودند و هیچ کس را ندیده بودند ، پس کاروان و جنگجویان کجا بودند؟!مانتیکور در حال بلعیدن جنازه ها بود که سه سوار را احساس کرد . آرام تر غذا میخورد و حس میکرد که دارند نزدیک میشوند ، سه سوار به محل دوراهی رسیدند سرعتشان را کم کردند.زمین و درختان اطراف نشان از درگیری بود ، به وسط محل درگیری رسیدند ، مانتیکور پشت بوته ها پنهان شده بود . به اسبها دستور داد بایستند ، اسب ها قفل شدند ، در همان حالی که داشتند میرفتند و یک پا بالا ماندند ، چشم‌هایشان از ترس باز شده بود و میچرخید. سوارها لگد میزدند ، شلاغ ، نعره و اسب ها حرکت نمیکردند ، پیاده شدند . تا وضعیت خودشان ، اسب ها و محل را بررسی کنند.سربازی نزدیک بوته هایی که مانتیکور پشتش بود شد ، بوی بد توجه اش را جلب کرده بود.مانتیکور به سرعت باور نکردنی از بوته بیرون پرید و سرش را از تنش جدا کرد، بوته ها صدا کردند و سر هم به زمین خورد، دو سرباز که سمت دیگر را داشتند بررسی میکردند با سلاح آماده در دست به سمت بوته ها رفتند، مانتیکور ارام انها را دور زد و از پشت به انها نزدیک شد. سر سرباز اولی را با پنجه اش جدا کرد تا دومی برگردد ، سرش داخل دهان مانتیکور بود، فریادی خفه و تمام.سه سر را خورد ، داشت فکر میکرد با این اسب ها چه کند. فکری به سرش زد در دلش لبخند زد ، به اسب ها دستور داد در همین نزدیکی بمانند و چرا کنند اما دور نشوند . مانتیکور هم به خوردن جنازهای درگیری دم ظهرش برگشت.نزدیک صبح و طلوع خورشید شده بود مانتیکور تا صبح مشغول بود ، اول اسب ها را صدا زد ، سه سوار بی سر را سر و ته روی زین با چوب و تکه لباس های جنازها سوار کرد ، پا ها بالا و دست ها پایین . به شاهکارش نگاه کرد ، لذت میبرد. به اسب ها فرمان داد به خانه بروید ، چهار نعل به خانه بروید.نزدیک ظهر کل شهر قبیله شکارچی منتظر ورود کاروان جنگی بودند ، همه روی دیوار حلزونی و پل های طنابی معلق . خوشحال از بازگشت جنگجویان و غنایم، که از دور سه سوار را دیدند ، خوشحال و شاد شدند ، ناگهان ساکت و بهت زده خیره ماندند .اسبها کنار هم چهار نعل میتاختند ، پاها در اثر حرکت اسبها بالا و پایین میرفتند، به محض دیدن ورودی راه مارپیچ اسب ها به خط پشت سر هم شدند ، حالا اسب ها مجبور بودند چپ و راست بروند تا در خندق نیوفتند ، حالا پاها علاوه بر بالا پایین شدند ، چپ و راست هم میرفتند.چپ راست ،چپ راست ،چپ راست.......کل راه مارپیچ را پیمودند ، هزاران چشم خوشحال و منتظر جنگجویان پیروز و غنایم ، حالا تحقیر را میدیدند.</description>
                <category>فربد ضیایی</category>
                <author>فربد ضیایی</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 20:20:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مانتیکور_بخش چهارم_قسمت اول_اولین خون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43206756/%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%88%D9%86-lwyyq458jmdp</link>
                <description>از گودال بیرون آمد اولین چیزی که دید دستانش بود ، ترکیبی بود از دست انسان با پنجه های شیر و خز شیر اما بزرگتر . پاهایش برای بالا رفتن عالی بود قدرت کافی حتی برای یک پرش بلند تقریبا میتوان گفت برای پرتاب کردنش عالی بود .حالا بیرون بود خودش را تا حدودی میدید پاهایش پاهای بز بود بدنش بدن شیر اما کمی پهن تر ، اما احساساتش ! بیشتر حس میکرد . روی دو پا ایستاده بود با اینکه میتوانست هم چهار دست و پا راه برود و بدود و هم روی دوپا بدود و راه برود ، دو شاخ بز بلند بر سرش و جای یال حالا مار هایی داشت ، بالش بالی بزرگ با پر های سیاه بود و صورتش مثل شیر اما پوزه اش از شیر کوتاهتر بود و چشمانش ، چشمانش مورب مثل بز بود و در دهانش دندان هایی تیز با چهار نیش بلند.چیزی پشتش احساس کرد ، آه دم ! پس عقرب ها برای این بودند، دمی مثل عقرب اما بر آن خار هایی از جنس استخوان روییده بود ، خار ها تو خالی بودند اما داخلش یک غده کوچک با مایعی بود ،مایع یک نوع سم بود که فلج و بیهوش میکرد. اما دم چیز دیگری هم داشت ، یک مخزن یا کیسه به دم وصل بود ، مایعی سیاه و متحرک انگار هزاران مگس داخل کیسه بود وز وز از درونش احساس میکرد .فهمید این مایع چیست زهر اخر بود ، دم همیشه به سمت بالا بود ، باید مراقب میبود.حالا جنگل را احساس میکرد تا فواصل دور تمام موجودات را احساس میکرد ، عجیب بود ولی هر چه در اطرافش بود ترسیده بود، ذهنش ایجاد ترس کرده بود ،ذهنش را کنترل کرد حیوانات کمی ارام شدند، با ذهن خود با انها صحبت کرد، بسیار سطحی و غریزی بودند ،بیشتر در سطح اتفاقات اطراف اطلاعات میدادند .بال هایش را باز کرد ، اگر کسی او را میدید تجسم یک خدای آشوری یا بابلی بود.احساس گرسنگی لعنتی ! نیاز به غذا داشت حالا وقت کشتار بود ، کشتار قبیله شکارچی اما آرام نشست باید فکر میکرد ، باید دقیق ضربه میزد باید هرج و مرج ایجاد میکرد.دوست مغ اش در دوران بردگی به او اموخته بود چه کند هرچند تنفر خودش هم کمک بزرگی بود.دوباره به گودال برگشت پارچه ها و گونی های را در اورد ، بوی گند میدادند ، البته خودش هم بوی بهتری نمیداد شاید گونی ها از او خوش بو تر بودند.لباسی با هر چه داشت درست کرد صورتش را بپوشاند و لباس ترکیب شنل با پانچویی کلاه دار بود بلند البته کلاهی با دو سوراخ برای شاخ هایش . به ظاهر عجیبش فکر میکرد ، به اینکه انسانها چه فکر میکردند ؟ زمانی گذشت با بدن خودش خو گرفته بود البته نه آنچنان کامل ! فهمیده بود قوی تر و چابک تر شده چیز های سنگین حالا برایش مثل پر شده بودند و وقتی می ایستاد قدش حدود سه متری میشد البته بدون درنظرگرفتن شاخ ها ، کمی بال زد توانست پرواز کند با کمی جرات سرعتش را بیشتر کرد واقعا سریع بود، زمانی برای رسیدن به گودالش باید سه روز پیاده راه میرفت حالا فقط یک ساعت پرواز بود.در حین پرواز حسی به او رسوخ کرد ، گرسنگی و انگار در جایی غذایی بود و میگفت اماده خوردن است.قبیله شکارچی بود داشت از جنگی بر میگشت، حدود صد نفر بودند به دهکده ای حمله کرده بودند حدود سیصد نفر اسیر گرفته بودند .اسیران با زنجیر، پشت هم داشتند گاری هایی را میکشیدند ، دستها به کنار بدن زنجیر قفل شده بود پشت هر برده یک کیسه سنگین بود، اسیران هم کیسه حمل میکردند هم گاری میکشیدند اما هیچ شلاقی نبود.یادش امد چگونه اسیران مجبور میکردند بدون شلاق بدوند ، در جلو یک گاری که با گاو کشیده میشد کودکان را میگذاشتند با آزار کودکان فریاد انها بلند میشد ، در پشت این گاری صفوف اسیران بود اول زنان که صدای کودکانشان را میشندیدند و برای اینکه کودکان اسیب نبینند زنجیر ها را میکشیدند و مردها برای اسیب کمتر به زنان و کودکان ، بیشتر زور میزدند.البته همه اسیران چشم بسته بودند ، اسیران ها نباید میفهمیدند چگونه و به کجا و از کدام مسیر ها به شهر میرسند ، بعضی مواقع یک راه فرعی را انتخاب میکردند که فقط اسیران بیشتر گیج و اذيت شوند.مانتیکور کمی چرخید و بهترین جا برای حمله را انتخاب کرد ، محل دو راهی بود که یا انتخاب میکردی به شهر قبیله شکارچی بروی و به احتمال بسیار کم شانس رو میکرد و ثروت زیادی از داد و ستد به دست میاوردی البته اگر بعد کشته نشوی ، یا میروی به شهر های مجاور که خراجگذار قبیله شکارچی بودند و با سود کم تجارت کنی و زنده بمانی.مانتیکور روی سنگی میان این دوراهی نشست، منتظر ماند و در ذهنش داشت حرکات و واکنش ها حدس میزد. کم کم کاروان جنگی داشت نزدیک میشد، پیش قراول کاروان تا این توده پارچه پیچ شده با دو شاخ را دید ایستاد، یک سوار به کاروان فرستاد تا خبر را برساند ، کاروان رسید. ده نفر پیاده به مانتیکور نزدیک شدند ، البته جز یک توده بزرگ پارچه پوش با دو شاخ بز چیزی نمی‌دیدند. بقیه کاروان هم رسیدند بردگان و غنیمت ها در وسط و جنگویان در کنار ، از ان ده نفر سه نفر نزدیک شدند بوی گند مانتیکور با ان لباس کثیف و چرک باعث شده نزدیک تر نروند . سربازی گفت : هی بوگندو ! بیا بریم شهر ما گدایی کن، چیز های بیشتری گیرت میاد.مانتیکور جواب نداد فقط داشت فکر میکرد،سرباز عصبانی گفت: تاپاله ! با تو ام ؟ نگاهی به سرباز کناریش کرد ، سرباز با کمانش یک تر سر گرد که برای فلج کردن و درد بود را به سمت مانتیکور پرتاب کرد. مانتیکور جا خالی داد ، سرباز ها به هم نگاه کردن سلاح ها را بیرون کشیدند یکی چماغ و دیگری یک گرز در دست داشت ، سرباز تیرانداز این بار تیری تیز را پرتاب کرد ، تیر در هوا بود که مانتیکور با پاهای انتهای بزمانند خود پرشی بلند کرد در حین پرش با ذهنش به اسیران دستور داد بشینند همه انها از ترس به زمین چسبیدند و از زیر شنلش بیرون امد .سربازان نمیدانستند با چی طرف هستند ، هنوز به مرحله گیجی نرسیده بودند که با پنجه ها دو سرباز دریده شد و سر سومی داخل دهان مانتیکور بود. شنل را از روی زمین برداشت و روی زمین میکشید ، خاک به هوا بلند شد به هفت نفر بعدی رسید شنل را به هوا پرتاب کرد تا روی گاری کودکان بی افتد ، ان هفت نفر مبهوت و گیج در جا کشته شدند ، بقیه سربازان که کمی هشیار تر شدند و اول چیزی در هوا دیدند و حالا فقط گرد و خاک ، فکر کردند در محاصره هستند. سربازان انتهایی اماده دفاع از خود از چپ و راست بودند و جلویی ها امده دفاع هم از جلو هم از چپ و راست .سپر ها بالا بود از گرد خاک تعدادی گرز ، تبر و چماغ به سمتشان پرتاب شد و بعد بدن دوستانشان. چند نفر زخمی و بقیه گیج بودند ، با خود میپرسیدند این ها که بودند؟ مانتیکور از خاک به بیرون پرید چند خار دمش را پرتاب کرد و سربازان نزدیک میدرید به هوا پرتاب میکرد از بالای سر گاری ها و بردگان ضربدری میپرید ، خار پرتاب میکرد دیوانه وار میجنگید اما به یک اسیر هم آسیب نزد تا به اخر صف رسید سه سرباز باقی مانده بودند، ترسیده و التماس کنان از چیزی که می دیدند فریادمیزدند، با پرتاب سه خار فلج و بیهوش شدند .</description>
                <category>فربد ضیایی</category>
                <author>فربد ضیایی</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 20:20:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مانتیکور_بخش سوم_کابوس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43206756/%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-a24lgpmbiqqo</link>
                <description>از زمین کشاورزی بر می گشت با پدرش ، میگفتند و می‌خندیدند از ارزو ها و برنامه ها برای کشت امسال و سال بعد میگفتند نزدیک خانه بودند نه بخاطر اینکه راه این را میگرفت ، از بوی نان و غذایی که می آمد این را میگفت.پدر با غرور و لبخند گفت: پسرم باید زمین خودت را پیدا کنی و کشت کنی .در دلش حس خوبی و افتخاری کرد.هر روز صبح زود سراغ دار نخ ریسی و پارچه بافی کنار پنجره میرفت چون هم عاشق کارش بود و هم عاشق ان چوپاندختر هنرمندی بود کمی پشم یا نخ به او می دادی تا یک پارچه با گل دوزی زیبا تحویل میداد.اولین بار پسر چوپان را وقتی دم خانه برای فروش پشم گوسفندان امده بود دیده بود .عشق در نگاه اول شاید اما حس خوب در نگاه اول قطعی بود . با هم صحبت کرده بودند قرار بود ازدواج کنند زمانی که اولین بره ها به دنیا امدند و گله بزرگتر شد . پس تا ان موقع پنجره تنها یک قاب عشق بود، هر روز صبح پسر چوپان گوسفندان را برای چرا می برد ، دختر و پسر همدیگر را میدیدند و لبخند میزدند و موقع غروب که پسر چوپان بر میگشت باز نگاه و لبخند اما با دسته گلی وحشی از چراگاه بر لبه پنجره.داشت در خانه می دویید مادرش از دور صدایش کرده بود ، آغوش مادر باز بود با لبخند میگفت: بیا بغلدر آغوش مادر رفت ، حس بغل شدن ، پناه گرفتن بوی مادر و نرمی آغوش.مادرش به آرامی برایش صحبت میکرد صدایش چقدر خوب بود خیلی از چیز هایی که مادرش میگفت را نمیفهمید اما صدا را دوست داشتخاطرات همه به ذهن او هجوم اورده بود ، همه خاطرات زیبا و دوست داشتنی.همه اش عشق و امید و مهربانی بود.همه اش ناز و نوازش ، بوسه ، آغوش و بغل کردن بود.همه اش شادی و خوشی بینهایت بودخاطرات خودش با همه یکی شده بود ، او حالا جای هزاران نفر زندگی کرده بود ،فقط زیبایی ها را دیده بود. هزاران حس خوب و دوست داشتی بر او فرود امد به حدی زیاد بود که اگر بر سنگی این مقدار حس خوب وارد میشد سنگ زنده میشد.او میان نسیم ملایمی از زیبایی ها بود.ناگهان، در میان آن نسیم ملایم خاطرات زیبا، چیزی شکست. انگار شیشه‌ای در ذهنش فرو ریخت. و از میان ترک‌ها، نه نور، که تاریکی مایعی و غلیظ شروع به نشت کرد. تاریکی‌ای که بو می‌داد. بوی دود. بوی سوختن. بوی... قبیله شکارچیحالا هزاران خاطرات بد به او هجوم آوردند ، خاطرات بد ! نه این ها کابوس ها بودند که حمله کردند. همه امید ها ، عشق و زیبایی را نابود می کردندپیرمرد احمق ! کابوس بردگان قبیله شکارچی را جمع کرده بود.همه یک کابوس داشتند ناگهان قبیله شکارچی به آنها حمله میکرد ، کشتن ، تجاوز، شکنجه و... اما در اخر باز ماندگان برده میشدند ، همه در زنجیر و یوق بردگی به سمت شهر حرکت میکردند .هزاران بار به شهر رسید ، هزاران بار راه مارپیچ را طی کرد ، هزاران درد کشید و شکنجه شد ، هزاران بار در جسم مرد و زن و کودک به او تجاوز شد. هزاران بار ، هزاران بار و هزاران بار...حالا میفهمید مانتیکور برای ساختش نیاز به کابوس نداشت ، فقط نیاز به درد و زجر داشت ، کابوس کارش این بود اما این مایع کابوس هفت ساله خاص تر بود، این کابوس ها ناگهان تبدیل به کابوس جمعی شدند تبدیل به بردگانی شدند که خواستند یا بمیرند یا آزاد شوندپس لحظه شورش را دید ، همه باهم بلند شدند زندان بان و اربابان را کشتند به ازای هر نفر از قبیله سه یا چهار نفر برده کشته میشد ، جنگ از وسط حلزون شروع شد ، شروع به دویدن برای خارج شدن از شهر کردند که تمام پل های معلق طنابی پاره شدند و افتاند .تنها راه راه مارپیچ بود ، باید میرفتند حتی اگر می مردند باز هم بهتر از بردگی بود . پس دویدند او هم میان جمعیت بود داشتند در راه میدویدند اما از دیوار ها تیر ها و سنگ ها فرود می امد .ناگهان چندین تیر از سمت چپش امد ، سرش را پایین اورد ، دو نفر سمت راستش بودند تیر در سر و صورت انها فرو رفت و نفر سمت چپی او انقدر تیر خورد که شبیه جوجه تیغی شد ، داشت به زمین می افتاد که او را با وزنش هل داد و او با دو نفر دیگرسمت راستش درون خندق افتاد ، شانس اورد ان دو نفر جلو ضربه افتادن گرفتند اما نه انچنان که او درد را احساس نکند. روی بدن ان دو دراز کشیده بود نمیتوانست تکان بخورد ، منتظر بود سنگی یا تیری کارش را تمام کند که ناگهان صدای جریان اب را شنید ، برگان مخزن اب بزرگ وسط شهر را خراب کردند اب از مرکز حلزون به راه مارپیچ رسید و تمام اب درون خندق ها ریخته شد.جریان اب شدید بود ، زیر اب رفت بدنش به دیواره خندق میخورد. ناگهان دستش به چیزی رسید بالا تنه مردی بود بر اب شناور ، ان را گرفت و راه مارپیچ را به بیرون طی کرد.بالاخره چیزی از روده سگ خارج شد. زنده بود، اما استخوان‌هایش خرد شده بودند. و بدتر از آن، چیزی درون ذهنش خرد شده بود که دیگر هرگز ترمیم نمی‌شد.کابوس تمام شد او زیر پارچه ها و گونی ها مدفون شده بود ، حس بدنش متفاوت بود یعنی دردناک و متفاوت بود. گرسنه بود نه گرسنه غذا بلکه گرسنه درد و زجر دیگران، انقدر گرسنه که نعره ای کر کننده زد.</description>
                <category>فربد ضیایی</category>
                <author>فربد ضیایی</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 20:50:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مانتیکور _بخش دوم _قسمت دوم _شهر قبیله شکارچی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43206756/%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%82%D8%A8%DB%8C%D9%84%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%86%DB%8C-stifj8opiraa</link>
                <description>عجیب تر این که در بیرون شهر برای ورود به راه مارپیچ هیچ دروازه ای نداشت فقط کافی بود وارد میشدی اما چشم های زیادی تو را میدیدند بخاطر همین هم به ان راه هزار چشم میگفتند.اما مردم قبیله از این راه استفاده نمیکردند چون طی کردن این راه حداقل نیاز به صرف نصف روز داشت و فقط در زمان بازگشت از جنگ و برای نشان دادن غنایم از ان استفاده میکردند ، اسم این نمایش پیاده روی مقدس بود . اما بالای دیوار ها تعداد زیادی پل طنابی معلق قرار داشت که همه از انها رفت و امد میکردند و به این صورت در صورت تهاجم دشمن با بریدن طناب ها پل به فاصله بین دیوار ها سقوط میکرد.البته فقط دو بار نیاز شده بود این کار صورت بگیرد ویک بار در زمان های دور که به شهر انها حمله شده بود و بار اخر شورش بردگان بود همین تازگی ها اتفاق افتاده بود ،بقای دشمن اول در خندق های حلقه اول دیوار تا سالها وجود داشت و هر چه بیشتر به داخل پیش میرفتی کمتر و کمتر میشد تا چیزی جز گند اب در خندق باقی نمی‌ماند.در مرکز حلزون تالار شکارچی بزرگ ، ورزشگاه ، آموزشگاه ، درمانگاه ، تالار پر افتخار شکارچیان، مرکز نگهداری برده ، بازار و بسیاری از ساختمان های لازم برای شهر در انجا بود ، البته در وسط حلزون یک گودال بزرگ و دور ان یک مخزن حلقه ای شکل عظیم اب بود گودال عمق زیادی داشت و مخزن هم دیواری بلند و بردگان زیادی اب را از زیر زمین به بالا میاوردند و در مخزن میریختند و این مخزن با یک ابراه ،اب را به نهر داخل دیوار میرساند تا ساکنان اب داشته باشند و هم بخشی از اب را به خندق میریخت تا فاضلاب را با خود ببرد ،این مخزن در شورش بردگان آسیب دیده بود. اما اگر از بالا به شهر قبل از شورش نگاه میکردی یک حلزون با چشم ابی رنگی در وسط میدیدی.شهر بر اساس بردگان ساخته شده بود و هر چیزی وارد شهر میشد خارج نمیشد شاید بخاطر همین خارجی ها به ورودی شهر لقب دهن و به راه مارپیچ لقب روده سگ را داده بودند .قبیله شکارچی در اصل جنگجو و غارتگر بودند، بسیار وحشی و بی رحم و اشتهایی بی انتها و بدون محدودیت، همه چیز قابل خوردن بود حتی انسانها البته نه افراد خود قبیله .بخاطر همین کودکان از همان ابتدا به شکار و کشتار تشویق میشدند اول کشتن سگ ،گربه ، پرنده و هر چیزی بعد در هفت سالگی یک برده میکشتند و تا اخر عمر ادامه میداند . تمام چیز ها و کسانی که میکشتند را میخوردند از پوست و مو انها استفاده می کردند و فقط استخوانی تو خالی باقی میماند.برترین شکارچی با بیشترین کشتار و برده بدست امده رییس قبیله میشد.خب جنگ به انها یاد داده بود باید مکار باشند با ان جمعیت و شهر بزرگ هنوز خود را قبیله می نامیدند تا با کوچک نمایی دیگران تحریک به حمله کنند. انها در مکر و حیله استاد بودند با خارجی ها به داد و ستد میپرداختند اما چند ماه بعد به شهر انها حمله میکردند و دوباره تمام پول و اموالی که در این داد و ستد معاوضه کرده بودند را دوباره به دست می اوردند.پس بهتر است بگوییم شکارچی بزرگ و رییس قبیله مکارترین و بی رحمترین فرد قبیله بود.پس عجیب نیست همه از انها میترسیدند ، حتی با استخوان ها و جمجمه ها برج ها و دیوارهایی بیرون شهر می‌ساختند که هر کدام خاص بود و هیچ دو برج و دیواره ای شبیه به هم نبودند ، این برج ها و دیوارهای استخوانی شاید با هر باد می لرزیدند و محکم نبودند اما پیام محکمی به خارجی ها میرساند.در شروع یک روز با طلوع افتاب ناگهان صدای نعره شیری امد و مردم لبخند زدند و با خود گفتند اه دوباره یه پیشی کوچولو دیگه قراره به سیخ کشیده بشه ..</description>
                <category>فربد ضیایی</category>
                <author>فربد ضیایی</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 23:40:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مانتیکور _بخش دوم _قسمت اول. شهر قبیله شکارچی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43206756/%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%82%D8%A8%DB%8C%D9%84%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%86%DB%8C-sih1kzhltdc2</link>
                <description>کودک پای مادرش را بغل کرده و به حرف مادرش گوش می داد ، مادر روی اجاقی غذا می پخت یک نوع خوراک با گوشت فراوان در پاتیلی داشت می غلید و آشپزخانه دیواری با سه درز عمودی  به عنوان پنجره و هوا کش و حتی نگاه کردن به بیرون بود چون ان درز ها روی دیوار برای چشم های اشنا یک سوراخ تیراندازی بود.و زن طبق عادت، حین غذا پختن و حرف زدن با کودکش چشم به بیرون می انداخت، منظره عجیبی بود اول یک خندق بعد راهی مارپیچ و دوباره خندق و یک دیوار با درز های تیراندازی،  راه مارپیچ بین دو خندق بود خندقها به اندازه کافی عمیق بودند که اگر کسی در ان بی افتد اگر نمیرد صدمات شدیدی میدید که میتوانست منجر به مرگ شود.زن همانطور که داشت غذا میپخت و به بیرون نگاه میکرد به کودکش میگفت: فردا بابایی میاد با کلی هدیه ! از خوراکی و لباس و اسباب‌بازی ، برده جدید ! فردا وقتی از جلو خانه داره پیاده‌روی مقدس را انجام میده و برده ها و غنیمت ها پیش شکارچی بزرگ میبرد از همینجا میبینیش.کودک ذوق زده بود ، از دیدن پدر از هدیه ها ، جایزه ها و داستان‌های جدید ، میخواست بزرگ شود و مثل پدرش یک شکارچی بشود البته خودشان به خودشان میگفتند شکارچی بقیه دنیا چیز دیگری میگفتند .کودک با ذوق به مادرش گفت : پس فردا به بابا میگی من موقعی که نبودش پنج تا گربه و سه توله سگ کشتم ، میگی من غذا اوردم خونه ؟مادرش با لبخندی عاشقانه گفت : معلومه عزیزم .شهر قبیله شکارچی بزرگ بود ، شاید بزرگترین در منطقه اما با معماری عجیب که با تفکری عجیب تر درست شده بود.شهر در فکر سازندگانش یک پوسته حلزون بزرگ بود که به یک منطقه در وسط میرسید اما ان وسط نه یک محوطه کوچک بلکه بزرگ و وسیع بود و اصلی ترین ساختمان ها در انجا بود شهر همانطور که گفتیم یک حلزون بزرگ بود و از یک تپه بزرگ سنگی تراشیده شده بود ، دور تا دور شهر خندق بود و بعد دیوار ها که خود بر تپه سنگی بودند به خندق مشرف بودند .دیوار ها در اصل خانه مردم قبیله شکارچی بودند ،دیوار بیرونی که یک خانه دو طبقه که به ان چسبیده بود و پشت خانه کمی فضای باز و نهر ابی جاری بود و دوباره یک خانه  دو طبقه و دیوار ،هیچ خانه حق نداشت پنجره یا درزی به فضای بین دو خانه داشته باشد و فقط یک در به فضای خالی بین دیوار و یک در به پشت بام میتوانست داشته باشد ، نه بیشتر و نه کمتر .این دیوار عجیب به صورت حلزونی از بیرون به درون کشیده شده و هفت لایه بود ،مردم داخل دیوار زندگی میکردند و نور و هوای خانه از درز ها تیراندازی وارد خانه میشد.کنار این دیوار که روی باقی مانده تپه سنگی بنا شده بود خندق کشی شده خندقی به عمق ۱۰ متر .از بیرون شهر شبیه یک دیوار عظیم با خندقی عمیق برای دفاع حداکثری از خود.اما راه مارپیچ بین دیوار و خندق عجیب تر بود، راه دقیقا هم سطح زمین بیرون بود شما مجبور بودید هی به چپ و راست بروید چون هیچ جایی راه مستقیم نمیشد تا محل ورود به وسط حلزون که با یک سراشیبی یک دروازه بزرگ میرسید بالاخره راه مستقیم میشد .</description>
                <category>فربد ضیایی</category>
                <author>فربد ضیایی</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 23:30:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مانتیکور-مقدمه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43206756/%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87-uehqdl6w69md</link>
                <description>داستان مانتیکور یک داستان در ژانر دارک گریم با خشونت کمی بالا است ، نمی‌دانم آیا ویراستاری ویرگول داستانم را پخش میکند یا نه چون در این مورد چیزی نگفته ولی من داستان را منتشر میکنمالبته عکسی یا لوگویی برای داستان فعلا وجود ندارد ولی شاید بعدا یک تصویر قرار گرفت.و راستی این اولین داستان من هست ، حق دارید به من ایراد بگیرید و سخت بگیرید ولی نکته ای بود که باید گفته میشد.</description>
                <category>فربد ضیایی</category>
                <author>فربد ضیایی</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 20:30:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مانتیکور-تولد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43206756/%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-wpbyandvsdds-wpbyandvsdds</link>
                <description>شبی مهتابی بود ، او داشت در جنگل پیش می رفت ،و کیسه بزرگ که روی زمین میکشید ، سنگین بود زمین نا هموار اما او میکشید . برایش مهم نبود شاخه ای به بدنش فرو میرفت ، تیزی تکه سنگی پایش را خراش میداد یا حشره ای او را نیش میزد . صدایش در نمی امد ، فقط صدای نفس عمیقی می امد.او جلو میرفت ، لباسی بر تن داشت اما معلوم نبود چه بود شنلی بود یا تکه پارچه ای بلند ، تکه تکه به هم دوخته شده ، دست هایش و بدنش را با پارچه پوشانده بود صورتش معلوم نبود فقط دو چشم قهوه‌ای مشخص بود البته اگر نور مهتاب از لای شاخ و برگ های درختان به صورت پوشیده شده اش می تابید.او جلو میرفت چون فقط همین یک راه را داشت ، مشخص نبود زن است یا مرد ، کشاورز یا دامدار شاید جنگجو ، که میتوانست بگوید او کیست یا چیست.جنگل ساکت بود شاید جنگل فهمیده بود چه اتفاقی دارد می افتد ، او دیگر اوی قبلی نبود جلو میرفت با کیسه اش تا به جایش رسید.جایی در جنگل، نقطه ای در جنگل که چیز خاصی نداشت نه سنگ نشانی یا درخت خاصی فقط جایی بود .او در انجا چاله ای کنده بود چاله ای عمیق در حد دو متر ، بوی گند فسادی از اطراف چاله می امد اما برایش مهم نبود ، این بو حداقل باعث میشد بو هایی در ذهنش مانده بود از او دور کند ، بوی دود ، بوی سوختن بوی، بدن سوخته و حتی بوی عطردر اطرافش جعبه ها ، کیسه ها و کوزه هایی بود بعضی تکان میخوردند یا صدا میداند و بعضی ارام بودندبالاخره به چاله رسیده بود و اخرین تکه را اورده بود ، کیسه را باز کرد و داخل چاله ریخت ، تکه های بدن موجودی بود وقتی کامل به درون چاله ریخته شد اخرین تکه سر موجود بود ، یک شیر بود یک شیر نرحالا همه چیز برای ساخت مانتیکورش اماده بود ، شروع کرد به ریختن حیوانات زنده و مرده ، در جعبه‌ای پر از مار بود ، در کوزه‌ای پر از عقرب و کوزه دیگر پر از عقرب سیاه ، مگر مهم بود مانتیکورش از چه حیواناتی باشد مهم این بود که میخواست بسازتشکیسه هایی که در ان چند کلاغ بود را به داخل چاله انداخت کیسه تکان بسیار شدیدی میخورد و صدای قار قار و فیس فیس بلند شد و در اخر بزی که کناری ایستاده بود را به کنار دیواره چاله برد و گلویش را برید ، خون بیرون میریخت بز را هم به داخل چاله انداخت.و در اخر خودش هم درون چاله رفت ،ظرف کوچکی از لباس بیرون اورد ، مثل یک کوزه گلی قطره ای کوچک بود، از پیرمردی گرفته بود ، از پیر مرد خواسته بود به او کمی کابوس هفت ساله بدهد ، پیرمرد هم به او داد اما با بازار گرمی!به او گفت این کابوس هفت ساله از اشک هزاران مرد و زن و کودک برده و جنگ زده به دست امده که مردن عزیزانشان را دیدند ، مورد تجاوز قرار گرفتند و تحقیر شدند. اشک انها را جمع کردم در خمره هایی ریختم هفت سال زیر زمین کنار اتش فشانی بوده و تخمیر شده بعد هفت سال مایع را تقطیر کردم و عصاره ان را گرفتم و همین کوزه کوچک شد .پیرمرد کوزه را به او داد ، او فقط کوزه را گرفت و رفت و کیسه ای بجا گذاشت ، پیرمرد کیسه را باز کرد بیشتر از قیمت توافق شده بود خوشحال شد و از او تشکر می کرد اما او بی تفاوت میرفت چون این چیز ها اهمیت نداشتند ، دیگر اهمیت نداشتند .او به دنبال انتقام نبود ، به دنبال عدالت هم نبود فقط خشونت و ترس خالص میخواست و مانتیکور جواب درست بود.در چاله بود ، ظرف کوچک را باز کرد بوی ترشیدگی میداد ، حتی در ان بوی گند فساد و مدفوع و ادرار حیوانات بویش ترشیدگی شدیدی می داد.همه چیز حاضر بود حیوانات زنده و مرده ، شیر برای پایه هر مانتیکوری نیاز بود بقیه حیوانات به سلیقه سازنده بود اما برای ساختش نیاز به انسان داشت نه هر انسانی بلکه خود سازنده و خالق مانتیکور مگر مانتیکور همان مردخوار یا انسان خوار نبود پس اولین غذا خودش می بود.پس مایع درون ظرف را نوشید تلخ بود و با پایین رفتن مایع ناگهان ارام شد و خیره به جلو نگاه می کرد.مایعی غلیظ از کف چاله شروع به بالا امدن کرد تا کمر او رسید اما خیس شدن بدنش را احساس نمیکرد ،نگاه میکرد اما نمی دید هیچ چیزی از دنیای اطرفش را حس نمیکرد. در درون ذهنش رفته بود ، همه چیز در اطرافش ارام شد، ناگهان به پایین کشیده شد.مایع شروع به پایین رفتن و جمع شدن کرد انگار چیزی داشت این مایع را به خودش جذب می کرد ، تا تمام شد .در کف چاله زیر توده پارچه ها و گونی ها چیزی بود ، موجودی عظیم، مانتیکور ساخته شده بود هنوز کف چاله بود ، پارچه ها و گونی ها را کنار زد.سرش را بالا گرفت و اولین نعره گرسنگی را کشید.</description>
                <category>فربد ضیایی</category>
                <author>فربد ضیایی</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 20:30:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تراوشات یک معتاد ذهنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43206756/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%88%D8%B4%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B9%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-romcxtzgadir</link>
                <description>سلام امیدوارم خوب و عالی باشید.الان که دارم این را می‌نویسم فقط ده دقیقه هست که عضو شدم. دوست دارم داستانم را با شما به اشتراک بگذارم و امیدوارم شما بخوانید و لذت ببرید و حتما نظر خود را بگویید، حتی اگر افتضاح بود .ممنونم</description>
                <category>فربد ضیایی</category>
                <author>فربد ضیایی</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 00:41:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>