<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رَوَنْدِه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_43243132</link>
        <description>رَوَنْدِه می داند باید هر از گاهی بایستد، به عقب نگاه کند و ببیند چه مسیری را آمده؛ و البته باز می رود، یا به پیش و یا به پس!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 19:23:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1974052/avatar/tm4Stj.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رَوَنْدِه</title>
            <link>https://virgool.io/@m_43243132</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پس من از احساسات می‌نویسم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43243132/%D9%BE%D8%B3-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-miyoh2paxwb2</link>
                <description>تا همین چند دقیقه پیش داشتم پست‌های ویرگول را مطالعه می‌کردم. از آخرین پستی که خودم منتشر کرده‌ام چندین ماه می‌گذرد؛ دقیقش را نمی‌دانم و راستش حوصله‌ ندارم دوباره به ویرگول برگردم. پست‌ها را نگاه می‌کردم بلکه ایده‌ای برای نوشتن بگیرم. برای خودم بسیار عجیب است که به قصد نوشتن باید از روی دست دیگران نگاه می‌کردم! آخر من حرف نگفته زیاد دارم، چرا باید برای بیان کردن‌شان بازی تقلید را انجام دهم؟ راستش یک دلیل واضح‌اش این است که هر حرفی را نمی‌شود هر زمانی زد؛ آن هم به هر کسی... جسارت نشود! من خودم هم محرم اسرار همه‌ی خلق جهان نیستم.اما همچنان مسئله‌ای باقی مانده و آن هم اینکه حجم عظیم نگفته‌های تلنبارشده بر روح و روانم را چه کنم؟ این روز‌های زندگی من، تخلیه شدن یکی از ضروریات است؛ و راستش من همچنان نوشتن را موثرترین راه برای رهایی از بند افکارِ چسبناکِ ذهن آسیب دیده‌ام می‌دانم. پس باید بنویسم. اما از چه؟ اگر بخواهم در لفافه بگویم به نظرم همین‌قدر کافی است که به محض باز کردن سفره‌ی دلم برای شما مخاطب عزیز، ویرگول در کَسری از کلمه، حسابم را خواهد بست؛ تازه اگر خوشبینانه به سیاست‌های ویرگول نگاه کنیم! پس حالا تکلیف من چیست؟اجازه دهید از پست‌هایی که مطالعه کردم برایتان بگویم. پست‌های ویرگول که مطالعه کردم و البته تعدادشان چندان متفاوت از انگشت‌های دست نیست، عملا از هر دری سخنی بودند. یکی از کار نداشتن در سن بالا و ترس و ناامیدی از وضعیت آینده نوشته بود، دیگری از آدم‌های خل و چلی که مدام در لحظات سخت زندگی‌اش قبل از کنکور به پستش می‌خوردند و حرف حساب حالی‌شان نمی‌شد گِله کرده بود؛ یکی دیگر هم می‌خواست با پوشیدن پیراهنی که طرح خون بر خود داشت، بخشی از دردهایی که تجربه کرده بود را با دیگران به اشتراک بگذارد. راستش را بخواهید فکر نمی‌کنم بین من و هیچ‌کدام از این افراد کوچکترین شباهت ظاهری باشد، چون معمولا آدم شبیهی نیستم! اما احساساتی که تجربه کردیم و می‌کنیم پل‌هایی هستند که ما را به یکدیگر وصل می‌کنند، حتی اگر خودمان نخواهیم. ترس، نفرت، سردرگمی، عشق، غم و فقدان من و تو را به هم پیوند می‌دهد. تازه باز هم هست. </description>
                <category>رَوَنْدِه</category>
                <author>رَوَنْدِه</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jun 2024 15:08:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر وقتت طلاست، خواهش می کنم نخوان!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43243132/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%88%D9%82%D8%AA%D8%AA-%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-cht4uxozpppx</link>
                <description>سلام، امیدوارم خوب باشی. اگر وقتت طلاست، خواهش می کنم بیشتر نخوان و خارج شو! چون مطمئن نیستم از این نوشته نتیجه مطلوبی بدست آوری.راستش را بخواهی برای ویرایش نوشته های قبل‌تَرم که حدود 10 ماه از نوشتن آخرین آن ها می گذرد، خیلی وقت می گذاشتم؛ اما برای این نوشته و نوشته های بعدی (در صورت وجود!) فقط در همین صفحه از ویرگول وقت خواهم گذاشت. میدانی چرا؟اولش می خواستم در جواب بنویسم چون احساساتم دارد سرریز می شود و فرصت دست دست کردن ندارم؛ اما بعد دیدم سرریز شدن، مثل یک لیوان پر از آب زلال، حسی که من تجربه اش می کنم را به خوبی به اشتراک نمی گذارد. راستش وضعیت احساسات فعلی من بیشتر شبیه به تلنبار شدن مدفوع در روده به دلیل برگشت خوردن از سیستم دفع است. (عذر می خواهم اما شاید همین مورد بتواند گویای حس من باشد) دقیقا در همین حد خودم را در وضعیتی اسفناک می بینم، به همین خاطر است که یارای به کار بردن صنایع ادبی مورد علاقه اهل فن فارسی زبان در کلامم را ندارم. اما می دانی مشکل بزرگتر من چیست؟اینکه من حتی نمی توانم مشکلم را با تو یا دیگران به اشتراک بگذارم. چون اولا احتمالا ویرگول به محض شناسایی محتوای پیامم، آن را حذف خواهد کرد و شاید حساب من را هم به کلی منفجر کند؛ ثانیا خود تو به اندازه احتمال مرگ هر موجود زنده چیزهایی می گویی که برای گوش های من آشنا هستند اما به شنیدن آن ها عادت نکرده اند! و اینگونه می شود که روده های من دوباره باید زوایدی را در خود جای دهند که سم خالص اند. حالا که به اینجای نوشته رسیده ام از خودم میپرسم &quot;خب که چه؟&quot; &quot;هدفت از نوشتن این چند خط چرت و پرت چه بود؟&quot; راستش را بخواهی خودم هم نمی دانم هدفم چه بود، فقط چیزی مرا وادار کرد که بنویسم. اما حالا که بیشتر فکر می کنم (راستش بین این خط و خط قبلی حدود 3 -4 دقیقه وقفه افتاد) می بینم که همه ی ما آدم ها مدفوع داریم و همه ی ما هم سیستم دفع داریم و این سیستم در وجود هر کسی ممکن است گاهی دچار مشکل شود. اما دفع احساسات من خیلی وقت است که دیگر کار نمی کند.  اما من همیشه سعی می کنم سهم خودم در حل مشکلات را  انجام دهم. راستی من از 10 ماه پیش که درباره دوران کارآموزی ام نوشته بودم، شاغل شدم و این خود یک پیشرفت به حساب می آید، اما باز هم این مسائل نمی توانند احساسات گندیده مرا تطهیر کنند.فعلا چیز بیشتری به ذهنم نمی رسد... امیدوارم بعدا بیشتر بنویسم.</description>
                <category>رَوَنْدِه</category>
                <author>رَوَنْدِه</author>
                <pubDate>Mon, 04 Dec 2023 21:19:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه خوب که با کلماتت به من حس ارزشمندی دادی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43243132/%DA%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AD%D8%B3-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C-n1a5jtmxnnda</link>
                <description>من همین تازگی ها فعالیت در ویرگول را شروع کرده ام؛ کمتر از یک ماه است.با این وجود از مدت ها پیش جسته و گریخته ویرگول را در نتایج گوگل می دیدم و حتی مطالبی هم از آن مطالعه می کردم.عزیز جان! چه دست های گرم و زندگی بخشی داری!چند روز پیش، تیتر پستی راجع به برنامه نویسی نظرم را جلب کرد؛ کلیک کردم و تا انتها خواندم. مقاله ی کوتاهی بود درباره ی معرفی انواع زبان های برنامه نویسی. من که چند وقتی می شود از طریق کارآموزی سئو (حالا میگویید تو ما را کُشتی با این کارآموزی کوفتی ات! همه ی نوشته هایت شده کارآموزی! راست هم می گویید؛ به چیزی گیر بدهم، تا گندش را در نیاورم ول کن قضیه نیستم!) به لزوم یادگیری کدهایی مثل html و css فکر می کنم، با خواندن مقاله کامنتی گذاشتم به این مضمون که:&quot; ممنون از مقاله خوبتون، من هم در حال یادگیری سئو هستم و قصد دارم بعدا html و css رو یاد بگیرم.&quot;یکی دو روز بعد از این ماجرای به ظاهر سطحی، بی اهمیت و زودگذر، متوجه شدم شخصی به کامنتم جوابی داده است. سریع نگاه کردم، نویسنده پست نبود، آقایی بود که نوشته بود بهتر است کدنویسی را پیش از سئو یاد بگیری. قبل از اینکه از ایشان بابت بازخوردشان تشکر کنم، بایوشان را نگاه کردم. از مطالعه ی بایو این آقا دو چیز در ذهنم مانده:1) برنامه نویس2) مخالف خدا و اسلامابرویی بالا انداختم و کامنت تشکرآمیزم را نوشتم و رفتم پی کارم.چند روز بعد، دوباره متوجه شدم به همان کامنتم جوابی داده شده است. این بار هم یک آقا یا خانم دیگر، چون هیچ نشانی از هویتش پیدا نکردم، حرف همان آقا را تکرار کرده بود.اصولا در برخورد با حرف ها، رفتارها و حتی کامنت ها، همیشه ناخودآگاه به هر دو نیمه ی پر و خالی لیوان نگاه می کنم و هر بار یک نیمه بر نیمه ی دیگرغالب می شود.مثلا در مورد همین کامنت ها دو چیز به ذهنم رسید:اول اینکه شاید کسانی که جواب کامنتم را داده اند، میخواستند بگویند ما بیشتر از تو می دانیم! (میدانم خیلی ضد حال است که چنین افکاری به ذهن آدم بیاید؛ اما خب مگر فقط به ذهن من می آیند؟!)دوم اینکه یک نفر پیدا شده و مرا در مورد کاری که می خواهم انجام بدهم راهنمایی کرده؛ و قبلتر هم یک نفر دیگر چنین کمکی در حق من کرده بود. و چه چیزی شگفت انگیزتر از اینکه به تو و کارهایت اهمیت بدهند و راهنمایی ات کنند؟!از خدا که پنهان نیست، از شما هم نباشد؛ دومی خیلی خیلی بیشتر به دلم نشست. اصلا یک لحظه حس کردم آدم خیلی دوست داشتنی هستم. پس انتخاب کردم که به قضیه با این دید نگاه کنم.این مطلب چنان تاثیری در من گذاشت که الان حدود یک ساعت است دارم برای شما کاغذ سیاه می کنم.دو نفر، که یک نفرشان هم مخالف خدا و اسلام بود ظاهرا، با کامنتشان حس مهم بودن و ارزشمندی در من ایجاد کردند.حالا هم نمی خواهم از بازوی نحیف ذهنی ام کمک بگیرم و هر طور شده قوانینی جهان شمول از این رفتار بیرون بکشم، که مثلا &quot;آدم بی خدای مهربان، بهتر از آدم خداباور بخیل است!&quot; که چنین مسائلی بحثی به پیچیدگی چیستی خالق را می طلبد و نه پست های ویرگول جان، نه احاطه ی من و نه حوصله ی شما عزیز دل که خواننده ی حرف هایم هستی، ظرفیت کافی برای این بحث ها را ندارد.از طرفی میدانم عزت نفس اگر بالا باشد، نیازی به تایید دیگران نداریم و البته این اصلا حرف من نیست.فقط می خواهم چیزی را بگویم که هزاران بار گفته شده و اگر میلیون ها بار دیگر هم گفته شود، باز کم است:&quot;به نیروی جادوی کلماتت آگاهی؟ با آن ها به روح امید می دَمی یا بر طبل نفرت می کوبی؟&quot;این روزها که اوضاع از همه طرف بی ریخت شده، هوای همدیگر را داشته باشیم. شاید بعضی سوپرمن ها و واندروامن ها، از غوطه ور شدن در &quot;شَر&quot; و همیشه جنگیدن بی بهانه لذت ببرند، اما خیلی هایمان اینطور نیستیم. لااقل من که نیستم!حتی اگر وان هاندرد پرسنت هم با هم مخالفیم، شاید بتوانیم به طریقی محترمانه از کنار هم بگذریم.خلاصه؛ هوای همدیگر را داشته باشیم.</description>
                <category>رَوَنْدِه</category>
                <author>رَوَنْدِه</author>
                <pubDate>Sat, 04 Feb 2023 22:34:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من یک مذهبی هستم، مثل لیدی گاگا!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43243132/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B0%D9%87%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%84%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%DA%AF%D8%A7%DA%AF%D8%A7-pmfg6pbe7qth</link>
                <description>من یک مذهبی هستمآینده ی کاری ام مبهم است.حدود دو ماهی می شود که در شرکتی به عنوان کارآموز مشغول به کار هستم. زمانی به آگهی استخدام کارآموز(بدون حقوق) این شرکت توجه کردم که با یک دعوای مفصل از کار قبلی ام بی کار شده بودم. آخر دستمزدی که به من می دادند و کاری که از من می خواستند هیچ سنخیتی با هم نداشتند؛ لااقل از دید من اینطور بود!سه شنبه روزی از طرف شرکت، که سایت خدماتی معتبری هم دارند، با من تماس گرفته شد و قرار بر این شد که شنبه ی هفته ی بعدش با لپ تاپ شخصی ام راس ساعت 9 صبح به محل شرکت مراجعه کنم. و من خیلی خوشحال و خندان از این موقعیت شغلی جاه طلبانه(؟!) در همان شنبه و البته حدود 20 دقیقه زودتر به شرکت مراجعه کردم. همیشه همینطور هستم، این تایم!در همان برخورد اول با مدیر سئوی شرکت بود که حقیقت مثل پتک به صورتم کوبیده شد. من تنها کارآموز آنجا نبودم. تقریبا ساعت 10 صبح بود که آخرین و پنجمین کارآموز هم به شرکت آمد. بله، درست است؛ 5 کارآموز برای یک موقعیت شغلی نصفه نیمه!از همان هفته ی اول وظایفی (یا به قول خودشان تسک؛ در این شرکت قانون نانوشته ای هست که می گوید: به کارگیری کلمات انگلیسی بیشتر = حرفه ای تر بودن!) را برای ما محول کردند تا در خانه انجامشان دهیم. در این مدت من استرس زیادی را متحمل می شدم، چون متوجه بودم که چقدر برای جایگاه شغلی معین شده رقابت شدیدی وجود دارد.کارآموزی که روز اول ساعت 10 آمد، همان هفته ی اول ناک اوت (انصافا  ناک اوت بهتر از ضربه فنی پیام را منتقل نمی کند؟! ) شد. کارآموز بعدی که از قضا او هم مثل من و کارآموز ناک اوت شده، پسر بود؛ در هفته ی دوم کار را ترک کرد. ظاهرا دوره ی آموزشی که چندین ماه منتظرش بود، همان زمان برگزار می شد.ماندیم من و دو خانم جوان دیگر.خانم جوان اول هم هفته ی سوم از کار کناره گیری کرد. از اینجا دیگر تنها عامل خود کارآموزان نبودند. رفتار بشدت نامحترمانه و ناپخته ی رئیس 33 ساله ی شرکت با موهای نیمچه دم اسبی و تیپ نیمه اسپرتش که دبیرستانش غیرانتفاعی بوده و دانشگاهش آزاد (نمیخواهم از محل تحصیلش نتیجه گیری کنم، اما حس کردم نوشتنش بهتر از ننوشتن است) و بعد با سرمایه ی شخصی این استارت آپ را با 2 شریک و چندین سرمایه گذار خانوادگی راه اندازی کرده بودند، باعث رفتن خانم جوان اول شد.حالا من ماندم و خانم جوان دوم.ظاهرا رقابت کم عرض تر ولی عمیق تر شده بود، بین من و خانم جوان دیگر؛ اما واقعیت این بود که رئیس ناپخته ی شرکت مدام به صورت مستقیم و غیرمستقیم در گوشمان می کرد که ما هیچ تعهدی نسبت به استخدام شما نداریم. می گفت اگر در یادگیری مسائل بی نقص هم باشید ممکن است حس کنم ما و شما نتوانیم همکاری خوبی با هم داشته باشیم. در این زمان من بشدت استرس داشتم، چون خیلی روی این شغل حساب کرده بودم و این شغل هم مثل دندان لقی بود که هیچ آدم عاقلی غذایش را به امید آن نمی خورد. (همیشه هم آخر حرف هایش می گفت که قصد خاصی ندارد از بیان این حرف ها و نکات کلی را بیان می کند! پس دوباره ما را به ادامه دادن دوره تشویق می کرد.)در همین زمان بود که ویدئویی از مصاحبه ی اپرا وینفری با لیدی گاگا دیدم. لیدی گاگا هم که سختی هایی زیادی در زندگی اش متحمل شده بود، حرف ها و حتی نصیحت های زیادی برای گفتن داشت، اما یک حرفش قلب مرا لمس کرد.لیدی گفت &quot;من مذهبی هستم، من همیشه با خداوند صحبت می کنم.&quot;برخلاف خانواده ام من هیچگاه آدم مذهبی (آنچنان که عرف می پسندد!) نبودم. اما در لحظات سخت زندگی ام، و به خصوص در دوران خارج از تحمل سربازی تنها با اعتماد و نیایش با خالق، خالقی که همیشه در جستجویش هستم، توانستم آن مرحله را به پایان برسانم. پس دوباره شروع کردم به صحبت کردن! و از اینجا بود که اگرچه همچنان درباره ی آینده ی شغلی ام نگران بودم، اما یک نیرو، یک قوت قلب درونی، مرا به حرکت وا میداشت؛ حرکت برای یادگیری، حتی اگر رئیس ناپخته ی شرکت به هر دلیلی مرا استخدام نمی کرد.برگردیم به من و خانم جوان دوم. مسئله ی دیگر این بود که من هم عملکرد و هم نظم بهتری نسبت به او در انجام کارها داشتم. و هم من و هم خودش به این مسئله واقف بودیم؛ منتها او هنوز امید داشت که هر دوی ما استخدام شویم!شرکت که دیده بود کارآموزها هر چند روز یک بار آب می روند، دوباره اقدام به نشر آگهی استخدام کارآموز کرده بود و من از روز اول متوجه این کار شدم. چندین هفته آگهی دادن سبب شد تا 3 دختر و 1 پسر دیگر به جمع ما اضافه شوند. که البته از آن ها هم ماند یک دختر و همان یک پسر.هفته ی پیش اتفاق بدی رخ داد. خانم جوان دوم بعد از گرفتن موافقت من، درخواست کرد تا وظایفمان را با هم تعویض کنیم (باید درباره ی بهبود رتبه ی  دو محتوای موجود در گوگل تحقیق می کردیم؛ محتوای مربوط به این خانم &quot;لوله بازکنی&quot; بود). همین یک درخواست کوچک انگار بهانه ای بزرگ بود که به دست مدیر سئو شرکت داده شده بود.او با لحنی گزنده تر از نیش مار، همه ی کاستی های خانم جوان دوم را با اغراق به رویش آورد و گفت وقت و انرژی زیادی برای او گذاشته (این در حالی است که مدیر سئو که از قضا خانم بود شاید در کل مدت 2 ماه کارآموزی ما جمعا 20 ساعت با ما وقت نگذرانده بود. بماند که همین مدت هم آموزش خاصی به ما نمی داد! ما خودمان با تحقیق و پژوهش به دانسته هایمان اضافه می کردیم آن ها صرفا نقشه ی راه را به ما نشان می دادند! و خیلی هم افتخار می کردند که ما شیوه ی دانشگاه های ایران را به کار نمی بریم و عملی یاد می دهیم. در حالیکه دسترسی هیچ بخشی از کار خودشان را تا به الان به ما نداده اند تا ما هم کمی در عمل با کارشان آشنا شویم!) وقتی در حین دعوا مدیر شرکت هم به میدان آمد و گفت &quot;شما شرکت را با خانه ی خاله اشتباه گرفتید&quot; من هم وارد عمل شدم و گفتم خانم جوان دوم تنها یک سوال پرسید و جوابش را هم گرفت، همین!اما مدیر ناپخته ی شرکت که ادعایش سقف فلک می شکافد قبل ظهر همان روز به شرکت آمد (مدیر شرکت حضور فیزیکی در شرکت ندارد و این بحث ها در گروه مجازی کارآموزی رخ داد) و به ناشایسته ترین شکل ممکن با خانم جوان دوم و همینطور من برخورد کرد؛ او را که شُست و رُفت و به کناری گذاشت و اشکش را در آورد. به من هم که قصدم حمایت از خانم جوان بود لقب &quot;دلسوز نادان&quot; را داد که نمیداند کِی چه حرفی بزند!من که مدتی بود هدف اول و آخرم شده بود یادگیری، باید به هر ترتیبی شده بود این سختی ها را تحمل می کردم. اما خانم جوان دوم نمیدانم صرفا به دلیل حرف های رنج آور مدیر شرکت بود یا به این خاطر که مدیر مرا دارای آینده ای روشن (البته به شرط کار کردن روی مهارت های نرمم، مثل همین نحوه ی شرکت در یک بحث!) معرفی کرد، از فردا دیگر به شرکت نیامد و البته از من خداحافظی کرد و گفت &quot;خوشحال است که این مدت را در کنار انسانی مثل من گذرانده&quot;. اگرچه از این حرفش خوشم آمد، اما از اینکه دیگر تنها شده بودم ناراحت شدم. حالا از آن 5 رقیب اول فقط من مانده بودم، از گروه کارآموزان جدید هم آن خانم با دیدن این رفتار دیگر نیامد. الان من هستم و پسری دیگر. که راستش را بخواهید مطمئن نیستم ما هم تا انتها باقی بمانیم!حالا واقعا سعی می کنم مسائل را یاد بگیرم. نمی دانم در این شرکت استخدام شوم و یا نه، آینده همچنان کدر است. حتی نمیدانم بعد از به دست آوردن موقعیت شغلی، آیا من هم با بقیه چنین وحشیانه رفتار می کنم یا نه،  اما یک چیز را می دانم، این که من ادامه می دهم، نیایش می کنم و می روم.</description>
                <category>رَوَنْدِه</category>
                <author>رَوَنْدِه</author>
                <pubDate>Sat, 28 Jan 2023 09:15:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مافیای دندان پزشکی از خیر گوگل هم نمی گذرد!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43243132/%D9%85%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%DA%AF%D9%88%DA%AF%D9%84-%D9%87%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-n0ggnfvvqu5g</link>
                <description>پیک nام کرونا همچنان جسته و گریخته جان مردم را می گیرد و خدا می داند اگر زحمات کادر درمان نبود، چه بر سرمان می آمد! اول از همه جمله ی بالا را نوشتم تا حداقل برای خودم یادآوری کرده باشم فقط در مورد همین یک ویروس تا چه اندازه مدیون زحماتشان هستم. اما قدردانی از زحمات یک چیز است و چشم بر روی شر نبستن، امری دیگر! پس بدون حرف اضافه می روم سراغ اصل مطلب!مافیای دندانپزشکیحدود دو ماه است که به عنوان کارآموز سئو، در یک شرکت خدمات آنلاین مشغول هستم. سئو در یک کلام، یعنی چه کنیم تا گوگل سایتمان را آدم حساب کند و ما را به مردمی که در گوگل سرچ می کنند، نشان دهد. مثل دیجی کالا که هر چه میخواهی بخری، اولین لینک مربوط به آن است. (قضیه مفصل تر از این هاست، اما من هم قصد آموزش سئو را ندارم!)رئیس شرکت خدماتی که گفتم، از قضا مسئولیت سئو سایت چند دکتر دندانپزشکِ پایتخت نشین را بر عهده دارد. به همین خاطر گاهی برای سایت آن ها تولید محتوا می کنم و گاهی هم از من خواسته می شود تا وضعیت کلی برخی از صفحات سایت را بررسی کنم و برای بهتر شدن آن ها، پیشنهاد بدهم. چند روز پیش از من خواسته شد وضعیت سایت را در مورد &quot;لمینت دندان&quot; بررسی کنم و ببینم با چه روش هایی می شود آن را بهبود بخشید. وقتی &quot;لمینت دندان&quot; را سرچ کردم، دیدم سایت مد نظر ما در رتبه ی 4 قرار داشت. حالا نوبت تحلیل و بررسی سایت خودمان و سایت های بالاتر از آن بود. نمی خواهم بحث را به حاشیه بکشانم، اما یکی از عواملی که گوگل در امتیازدهی به سایت ها لحاظظظظظظظظظظظظ (چون اهمیت زیادی دارد، لحاظ را اینطور نوشتم) می کند، حرف هایی است که دیگر سایت ها در موردشان می زنند. مثل حرفی که من در ابتدا راجع به دیجی کالا زدم. گوگل، این حرف ها و عموما تعریف ها را با بک_لینک (لینکی که یک سایت به سایت دیگری می دهد) می شناسد. هر چه یک سایت بک_لینک بیشتری داشته باشد، از نظر گوگل قابل اعتمادتر است و به همین دلیل، بیشتر به کاربران نشان داده می شود. دندانپزشکان دوست داشتنی!برگردیم به بحث. در بررسی هایم دیدم هر دندان پزشک، سایت شخصی خودش را دارد. گاهی هم سایت ها، مربوط به کلینیک دندانپزشک ها بود. اما در بررسی هایم چیز عجیب دیگری توجه مرا به خود جلب کرد؛ گروهی از دندانپزشکان و کلینیک ها، به جز سایت های خودشان، تعداد بسیار زیادی سایت دیگر را، فقط به هدف گرفتن بک_لینک تقلبی و در نتیجه اعتمادسازی دروغین، احداث کرده بودند. آن ها در این سایت ها، به سایت های اصلی خود لینک می دادند تا بک_لینک هایشان زیاد شود، گوگل به آن ها اعتماد بیشتری کند و بازدید سایتشان را افزایش دهد، و نهایتا درآمد بیشتری کسب کنند. آقایان و خانم های دندانپزشک، که با هم مافیای قَدَری را تشکیل می دادند، به طرز شدیدا غیرقابل قبولی (از نظر گوگل این روش ها غیر قابل قبول است؛ اما خب گاهی خود گوگل متوجه شان نمی شود!) سعی در رتبه گرفتن در گوگل را دارند؛ آن هم با دور زدن قوانین خود گوگل! باز هم میگویم می دانم که چقدر به هر کسی که دردی را در ما درمان می کند، مدیونیم؛ اما یک سوال:این روش رتبه گرفتن و در نهایت بازدید گرفتن کاری درست و اخلاقی است؟ الان نیچه‌ایست‌ها فریاد سر می دهند که تو یک الف بچه کارآموز، اخلاق می دانی چیست؟! پس بگذارید سوالم را اینطور بپرسم؟آیا این (همه ی کارهایی که گفتم برخی دندانپزشکان می کنند) چیزی است که باید در این دنیا باشد؟ شاید بهتر باشد خودم اول از همه نظر خودم را بگویم؛ من به شخصه هیچ وقت از پول بدم نیامده و همیشه هم به آن علاقه داشته ام. اما روش به دست آمدنش به نظرم محلی از اعراب، دارد! واقعا دارد! حالا هم اینکه پول یک نفر که شب و روزش را با درس خواندن و کار کردن به هم گره می زند، از پارو بالا برود؛ اصلا چیز بدی نیست. اما آخر چرا به قول گوگل، با این روش های سیاه؟!چرا حتی پر پرستیژترین صنف روزگار هم، از این سیاه کاری ها در امان نمانده و میخواهد با فروختن کلاغ به جای قناری به نان و نوای بیشتری برسد؟!در اولین نوشته ام در ویرگول، نقد کردم. اما باید بگویم من باور دارم نه دنیا سیاه است و نه ما محکوم به بدبختی و پوچی؛ اما باور دیگری هم دارم: در این دنیا هم شر هست و هم خیر، اگرچه ما ظرفیت قضاوت آدم ها را نداریم، اما باید جسارت انتخاب میان خیر و عمل شر را داشته باشیم. و وقتی که خیر را انتخاب کردیم، باید آن را گسترش دهیم و در مواردی هم، با شر مواجه شویم. به امید پیشروی به سوی نور...</description>
                <category>رَوَنْدِه</category>
                <author>رَوَنْدِه</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jan 2023 23:45:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>