<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فرحناز طالبیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_43347637</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:18:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>فرحناز طالبیان</title>
            <link>https://virgool.io/@m_43347637</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان:تقدیر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43347637/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B1-ddhgz91xsdwh</link>
                <description>خانه ای ویران شدوسوخت.شعله های آن به آسمان رفت؛خاکستر شد.باد وزید وخاکستر رابا خود برد.خورشید تابان بر زمین سوخته تاخت؛گرم گرم.زمین ترک برداشت؛تکه تکه شد.پس از سالها ،من دیدم که گیاهی بسیار کوچک از درز این تکه ها بیرون آمد،کوچک ولطیف.این بود سرنوشت انسان.</description>
                <category>فرحناز طالبیان</category>
                <author>فرحناز طالبیان</author>
                <pubDate>Thu, 02 Oct 2025 23:52:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان:(دختری با بالهای‌آبی)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43347637/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-so04t9hxuv8c</link>
                <description>دخترک کوچولو ناز ،توپولی دفتر نقاشی اش را آورد.بازش کردو آرام ورق زدتا رسید به یک صحفه سفید ودرخشان.فکر کرد چی بکشه؟یک دختر کوچولو در سن او چه چیزی می توانست بکشه؟درس که نخوانده بود.سواد که نداشت.اما بلد بود مداد را لای انگشتان کوچکش بگیرد.پس شروع کرد به نقاشی.یک ضربدر کشیدبا دوتا انحنا ضربدر ها را به هم وصل کرد،خط راست وسطش را کشید ویک سر کوچک ابتدای خط و دوشاخک برای این سر کوچک .خوب،یک پروانه شد!حالا باید رنگش می کرد.چه رنگی؟دخترها همه صورتی دوست دارند،اما او آبی انتخاب کرد،چون آسمان آبی بود،چون دریا آبی بود. خوب رنگش کرد. شب شده بود .رفت تو رختخواب گرم ،نرمش خوابید.در عمق سیاهی شب،ورق نقاشی شروع به تکان خوردن کرد.آرام، پروانه از ورق جداشد.بالهایش رابهم زد،اطرافش را خوب نگاه کرد. یک دختر کوچولو ناز دید،یک پنجره دید،یک ماه تابان قشنگ دید. پرزدواز پنجره خارج شد.بال زدو بال زدبه سمت ماه تابان رفت تا ناپدید شد.صبح که شد،خورشید خانم بیدار شده بود.چشم هایش را مالیده بود.پس با نور طلایی رنگش یواش به پنجره زد.تک،تک،تک!دختر کوچولو از خواب بیدار شد.چشم هایش را مالیدوبه سمت دفتر نقاشی اش رفت.دید که پروانه نیست!صحفه خالی خالی بود. ناراحت وغمگین شد. به سمت پنجره رفت.آن را باز کرد.دید توی حیاط خونه پر از پروانه آبی شده .آبی ،آبی به رنگ آسمان به رنگ دریا.لبخندی به لبش نشست</description>
                <category>فرحناز طالبیان</category>
                <author>فرحناز طالبیان</author>
                <pubDate>Fri, 12 Sep 2025 14:23:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه عریان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43347637/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-w3iyekjvuynh</link>
                <description>پسرک کوچک دوساله،نیمه عریان،درحالی که آب ازدماغشسرازیر بودوچشمان پر از اشکش دیدش را تار کرده بود،سعیدر پوشیدن شلوار خود داشت.در ظهر گرم تابستان،بر سکویی نشست،صدای گریه اش بلند شد.دوباره از جا برخاست،به اطراف نگاه کرد کسی را ندید.باز نشست وآه از نهادش بلند شد.این آه به آسمانها رفت؛تمام فرشتگان دور پسرک جمع شدند،نگران،حیران،وگریان شدند،اما قادر به کمک به پسرک نبودند.پسرک اشک ریزان سعی کرد؛اول پای راست بعد پای چپ بالا آورد بلند شدوشلوار را بالا کشید.او روی پای خود ایستاد.پدرومادرش از لای در به او نگاه می کردند.به طرفش دویدنداوراغرق بوسه کردند.پسرک بزرگ شد وهمیشه روی پاهای خود ایستاد.زمان گذشت؛پسرک پیرمردی شد. باز نیمه عریان،باز همان فرشته ها باز همان ناتوانی.پیر مرد به طاقچه اتاق نگاه کردوعکس پدر ومادر خودرا دید.تمام سعی خود را کرد؛اول پای راست وبعد پای چپ را بالا آورد شلوار را بالا کشید.چشمانش را بست ودوباره باز کرد.پدر ومادرش رادید که اورا غرق بوسه می کنند.</description>
                <category>فرحناز طالبیان</category>
                <author>فرحناز طالبیان</author>
                <pubDate>Thu, 28 Aug 2025 21:57:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او نمی خواست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43347637/%D8%A7%D9%88-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-pwnax2mihz2a</link>
                <description>قرار بود با افتادن آخرین برگ درخت چنار کهنسال؛زمستانی بدون باز گشت شروع شود.میلیونها نفر نگران نظاره گر این اتفاق مهم بودند.برگ آرام آرام از درخت تنومند جدا می شد.بین برگ ودرخت نجوایی بود؛ برگ حاضر به جدا شدن نبود.او نمی خواست زمستان شروع شود.او نمی خواست قلبها یخ زده شوند.او نمی خواست صبح فراموش شود.جدا شدن دردی جانکاه در برگ انداخته بود.درخت ساکت وآرام بود؛وآرامشی تلخ داشت .درخت تمام تلاشش را کرده بود .تمام برگهایش وتمام هستی اش را به خاطر این منظور از دست داده بود امانشد.برگ جداشد آرام ورها؛سقوطی آزاد را طی کرد.چشمها وحشت زده خیره به او بود. خاک فریاد می زد(ای برگ پیش من نیا)ناگهان نسیمی وزید وبرگ را با خود برد.نه به خاک، بلکه به رقص درآسمان به دور دنیا وهمه دیدن کهاین برگ خوش قلب بر زمین نیفتاد.</description>
                <category>فرحناز طالبیان</category>
                <author>فرحناز طالبیان</author>
                <pubDate>Fri, 18 Jul 2025 04:26:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدایی از درون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43347637/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-zuvnlbcc4udn</link>
                <description>صدایی از درون گفت:ای وای عاشورا شدنفرین براین آسمان سرخنفرین براین صحرانفرین براین انسانیتی که هیچ از ان نماندمن یراق کش این واقعه هستم تا ابدصدای باد سوزناک را می شنیدم که می گفت :ای انسان شرمت بادبه باد گفتم چه دیدی ؛گفت:لبانی خشک همچون زمین تکه تکه شده.به انهاگقتیم قطره ای اب زمزم قبل از ذبح به او بدهید اما ....ای انسان شرمت باد.ازشنیدن این سخنان از باد پا هایم لرزان شدصدای درونم گفت جلوتر برو اکنون خورشید بالای سر من است بسیار تابنده دراین ظهر عاشورا من به صحرا رفتمسنگی دیدم که از زیرش خون جاری بود. گفتم ای سنگ:ترا چه شده است گفت من سنگم سخت ترین افریده خدا اما درون من رگهایی از فیروزه وعقیق ،الماس،برلیان است از درون دل سنگ من گاه اب روان وگوارا جاری میشود توچه کردی که از دل من خون جاری شد.مات ومبهوت به او نگاه کردمگفتم ای سنگ تو ان روز چه دیدیسنگ گفت:سری بر نیزه که ستایش خالق خود را می کردای انسان شرمت باددیگر بدنم سست وبی رمق شده بودلرزشی در تمام وجودم حس می گردم صدای درونم بازگفت طاقت بیار وباز پیش برواحساس غربتی شدید نسبت به صحرا پیدا کرده بودم.شب شد ه بود سوز سرمای صحرا کمتر از گرمای ان نیست.ستارگان یکی پس از دیگری بیرون امدنداسمان صحرا غرق ستاره شددیگر صحرا با نورزیبای ستارگان وهم امیز نبود بین ستارگان نجوایی شنیده میشد میگفتند او انسان است والاترین مخلوق خدایکیاز ستارگان به طرف آمد زیبا بودخوب نگاهم کرد خیره در چشمانم شد به اندرونم به صدای درونم خیره شد وگفت تو انسانیتی صدای دورنم گفت بله من انسانیت هستم ستاره درخشان لبخندی زد وگفت تو ان زمان چه کردی تمام دنیا از مخلوقات واز اسمان واز هر انچه که خد اوند افریده استخیره به ان شده بود من گیج ومبهوت از ستاره پرسیدم تو چه دیدی ؟ستاره درخشان گفت شکوه وعظمت انسانیت یک انسان را دیدیم صحنه ای زیبا از نبرد روشنی وتاریکی که نوری همچو ن شهاب سنگ از دل این نبرد پیروزمندانه بیرونامده نام نور حق نام انسان کامل نام حسین را بر سینه داشتبه بالاها رفت ودر افق ناپدید شد تمام ستارگان به تعظیم بر این واقعه برخاستندصدای درون من ساکت بود دیگر ارامش گرفته بود دیگر رسالت خود را شناخته بود دیگر من درصحرا احساس غربت نمی کردمنجوای صحرا برایم اشنا بودصدای باد دران صحرا را می فهمیدمومیشنیدم که میگفتند :ای وای عاشورا شداز شنیدن این سخنان از باد پاهایم لرزان شد.</description>
                <category>فرحناز طالبیان</category>
                <author>فرحناز طالبیان</author>
                <pubDate>Thu, 03 Jul 2025 23:30:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>