<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدحسین دهخدا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_43630374</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 05:41:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>محمدحسین دهخدا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_43630374</link>
        </image>

                    <item>
                <title>Beast of no nation</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43630374/beast-of-no-nation-g3fn85cw5pys</link>
                <description>#یادداشت                                             هیولاهای بی سرزمین                                             18/06/1401هیولاهای بی سرزمین فیلمی متظاهر، اگزوتیک و ضدانسان است.فیلم شروع خوبی دارد. ابتدا صدای بازی و آهنگ خواندن کودکان به گوش می رسد، تصویر قاب تلویزیون که بچه ها را هنگام بازی نشان می دهد و جمله: «اینجوری شروع میشه» آغاز میشه و میتواند به خوبی فضای کودکانه را به تصویر بکشد. در ادامه ایده تلویزیون خیالی فضای خلاقانه و شاد کودکانه را پررنگ تر می کند.این شروع ما را به آگو نزدیک می کند ولی فیلم با یک پرداخت بد و مستندوار سعی در پرداخت خانواده آگو دارد. خانواده آگو در حد چند خط اطلاعات میماند و ساخته نمیشود گویی روزنامه را برداشته ایم و سرگذشت یک خانواده را خوانده ایم. مشکل کارگردان و دوربین از همینجا شروع میشود. کارگردان نه دغدغه این آدم ها را دارد نه این ها را میشناسد. خودش و دوربینش همچون تبعیدشدگانی میمانند که باالاجبار در بین مردمانی وحشی رها شده اند و باید از آن ها فیلم تهیه کنند. در سرتاسر فیلم این بیگانگی دوربین و آدم ها مشهود است مشخصا در جنگ ها که طرف هیچکس نیست.فیلم تضاهر به ضدجنگ بودن میکند ابتدا با بازی بچه ها و در پایان با بازی بچه ها و منطقه بی طرف بودن محل زندگیشان که همه بر صلح تاکید دارند. ولی با ورود نیروهای نظامی به شهر و کشیده شدن به جنگ ناخواسته آگو ابتدا از مادرش جدا میشود و سپس پدر و برادرش را از دست میدهد و جستجوی مادر تنها گره داستانی فیلم میشود. ورود آگو به نیروهای دفاع بومی با ارعاب و ترس همراه است. دوربین از فرمانده میترسد و همواره از پایین به بالا فرمانده را مینگرد که البته بیش از حد پایین است. اگر از نقطه نظر آگو فرمانده را می نگریستیم پایین بودنش قابل هضم بود اما این حد از پایین بودن نشان دهنده اغراق و نابلدی کارگردان است. نیروهای دفاع بومی فقط یک هدف دارند: کشتن! آن ها نه برای میهن نه برای آرمان خاصی میجنگند. میکشند برای کشتن. صحنه ای را که آگو برای اولین بار میخواهد انسانی را بکشد به یاد آورید که چگونه با بی رحمی شمشیر بر سر آن مهندس می کوبند و کارگردان طرف هیچکدام نیست فقط میخواهد ددمنشی آن ها را با پاشیدن خون روی دوربین نشان دهد چرا که آن ها فردی بی گناه را میکشند او فقط یک مهندس است نه سرباز است نه سیاستمدار. جلوتر صحنه شکار خرگوش را داریم که یک شکار عادی برای گذران زندگی است ولی دوربین از بالا به پایین و خرگوش با اندام های خونی که مظلومانه در علف ها افتاده است جنایتی بی رحمانه جلو میکند. در ادامه سی-آی_دو که تنها با او سمپاتیک هستیم در هنگام مرگ میگوید: «همه اش برای هیچ بود.»فیلم با این کشتارها جلو میرود و ما سردرگمیم که با این ها با چه کسانی میجنگند؟ اصلا آیا دشمنی وجود دارد؟ حتی تک گره داستان نیز فراموش میشود: جستجوی مادر. و این سوال در ذهن مطرح میشود که آیا برای کشتن هیولا باید هیولا شد؟ این ها که انقدر وحشی هستند اگر دشمن را شکست بدهند کسی جلودار خودشان نیست. و این دید کارگردان به این مردم است.هیولاهای بی سرزمین نماد بارز تشنه جایزه بودن است. نه فیلمنامه دارد نه کارگردانی نه حتی دغدغه انسانی؛ تنها شعارهای جشنواره پسند میدهد و از انسان های فیلم سواستفاده میکند.</description>
                <category>محمدحسین دهخدا</category>
                <author>محمدحسین دهخدا</author>
                <pubDate>Sun, 11 Sep 2022 22:28:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی بر فیلم «هتل برزرگ بوداپست»</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%87%D8%AA%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%BE%D8%B3%D8%AA-igdyywec4eht</link>
                <description>فیلم‌نوشت 20/02/1401The Grand Budapest Hotel 2014بارها اسم «هتل بزرگ بوداپست» به گوشم خورده بود و برای دیدنش ذوق فراوانی داشتم. بالاخره فرصتش فراهم شده بود تا به تماشای این فیلم محبوب بنشینم. متاسفانه فیلم ذوقم را کور کرد. فیلمی کودکانه با اشاره‌هایی به جنگ جهانی دوم که مرا یاد ویلی وونکا انداخت.فیلم با یک نمای لانگ از بیرون شهر آغاز می‌شود و همراه با دختر از قبرستانی عبور می‌کند تا به مجسمه نویسنده داستان برسد و کلیدی آویزان کند. قبرستان و پوشش دختر و سرمای حاکم بر صحنه فضای جنگ جهانی را برایمان تداعی می‌کند گویی شهر خالی است و همگی قربانیان جنگی سخت شده‌اند. قبرستان از طرفی به ما گوشزد می‌کند فیلم در مورد زنده‌ها نیست. بلکه در مورد رفتگان است. شخصیت‌هایی که در بین ما نیستند و چیزی از آن‌ها نداریم جز تکه تکه سنگی بر قبرشان و خاطره‌ای در ذهنمان. پس از رسیدن دختر به مجسمه و آویزان کردن کلید کتابی را باز می‌کند و پس از برش نویسنده را می‌بینیم که بر صندلی تکیه زده و رو به ما در حال خواندن متنی است. در واقع پس از باز شدن کتاب ما وارد فضای داستان می‌شویم. کنار دخترک می‌ایستیم و متن داستان را از رو می‌خوانیم.نویسنده با ظاهری ژورنالیستی، منظم و کمی بدخلق است که در برابر پسربچه‌ای که احتمالا فرزندش است تند و اغراق آمیز رفتار می‌کند. همین رفتار تندش ما را با راوی همراه نمی‌کند و علاقه‌ای به شنیدن داستان همچین نویسنده‌ای نداریم. در هر حال داستان شروع می‌شود و از همان ابتدا نشان می‌هد با یک اثر جدی روبه‌رو نیستیم. حرکت‌های سریع دوربین و میزانسن‌های پر زرق و برق فضای داستان را فانتزی و در ادامه کودکانه می‌شود. نکته مهمی که از ابتدا مبرهن است عدم پویایی میزانسن‌ها است. در هر صحنه فردی که معمولا مرد است بر روی صندلی نشسته است و هیچکاری نمی‌کند. نه شخصی راه می‌رود نه اتفاقی می‌افتد. همه چیز تصنعی جلوه می‌کند. گویی تصورات ناواضح نویسنده را می‌بینیم که ایستا و مرده زندگی را می‌نگرد.و مصطفی زیرو شروع به گفتن داستان اصلی می‌کند. و کاش شروع نمی‌کرد! با گوستاو شروع می‌شود که از پشت او را میبینیم که از پنجره به بیرون خیره شده. گوستاو مردی است منظم و دقیق که هتل را می‌چرخاند. گوستاو پس از استخدام مصطفی جوان که پسرکی فراری و یتیم است باید در نبردی اموال معشوقه‌اش را به قول خودش نجات دهد. اما چیزی که عیان است گوستاو با پسر بدخو معشوقه‌اش تفاوتی ندارد جز خواندن چند شعر و در نهایت برای بالا کشیدن اموال آن پیرزن با پسرش ستیز می‌کند. کل ایده فیلم نبردی پوچ برای تصاحب ثروت با تیکه‌هایی به شوروی و پلیس احمق است که در فیلمی نمادی از فاشیست است.یکی از دستمایه‌های فیلم عشق است که چیزی جز یک کلمه نیست. عشق اصلی داستان بین مصطفی و آگاتا است که اصلا نمی‌فهمیم چگونه عاشق می‌شوند. فقط نتیجه را می‌بینیم که مصطفی برایمان تعریف می‌کند و دوباره این حس که در حال خواندن کتابی لفظ‌باز هستیم را حس می‌کنیم. اما عشق در سینما باید ساخته شود و دیده شود که هر دو عشق این فیلم در حد لفظ باقی می‌ماند.در نهایت هتل بزرگ بوداپست فیلمی است هدر شده با فیلم‌نامه‌ای دوست داشتنی که در حد لفظ و اشارات روی کاغذ باقی می‌ماند.نمره: 0 از 10نویسنده: خودم!</description>
                <category>محمدحسین دهخدا</category>
                <author>محمدحسین دهخدا</author>
                <pubDate>Tue, 10 May 2022 11:21:52 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>