<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بنده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_43646597</link>
        <description>یک نوجوان هستم،که در مرحله عجیبی از زندگم هستم.خوشحال میشم متن های من رو بخونی و نظرت بگی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:20:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3959687/avatar/jN0tbM.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بنده</title>
            <link>https://virgool.io/@m_43646597</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43646597/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-jzuhizbg65qs</link>
                <description>مامان یادته بچه بودم میگفتی:((دستم را بگیر تا گم نشوی))من الان گمشدم.من الان توی نوجوانی و با یک حس ترس گم شده‌ام.حس های عجیبی دارم که نمیشه با هیچ کس در میون گذاشت؛خودم دوست‌ می‌دارم این موضوع ها را باهاشون در میون بگذارم و صبحت بکنم،ولی از این  کار شرمم می‌آید.فکر نمی‌کنم که هیچ کس بتواند واقعا و از تمام وجودش کسی رو درک بکند و هرکس که این جلمه(من واقعا درکت می‌کنم) را به زبان میاره،بیشتر داره یه دروغ مصلحتی می‌گوید.کم‌کم و به مرور زمان مردم دادن برام بی‌اهمیت میشن.اینکه مردم درباه‌ی من چی فکر میکنن شاید تا چند سال پیش برای من مهم بود،اما الان دیگه نیست؛اینکه درباره‌ی من چی فکر میکنن یا از من بدشون میاد،این شخصیت(بنده)است و من خودم رو همینجوری که هستم دوست دارم و آره شاید درکش کمی مشکل بود ولی من همینجوری بزرگ شدم . نتوانسته‌ام تغیر کنم.ولی مهم اینه که من از خودم راضی باشم.من از نوع لباس پوشیدن خودم و نوع زندگی خودم‌ام به عنوان یه نوجوان ۱۴ساله راضی هستم و نظر مردم اصلا مهم نیست.بعضی اوقات پدر‌ومادرم بهم گوش زد ‌می‌کنن که:((فلانی رو نگاه چقدر توی کارش مهارت داره بعد تو فقط بلدی بری تو گوشی.))و من واقعا دلم می‌خواد اینجوری جواب بدم که خب اصلا ربطی نداره و هرکسی توی یه کاری مهارت داره و تو برو از همون فلانی بپرس میتونه یه کتاب ۲۰۰ صفحه‌ای رو توی دو روز بخونه،یا میتونه مشکلات نرم‌افزاری یه ویندوز رو درست بکنه.و چیزی بیشتری که من رو عذاب میده اینکه پدر‌ومادر ما یا حداقل خود من چیز‌های بد دیگران رو نمی‌بینند و از من تشکری نمی‌کنن(توقع تشکر هم ندارم چون هرکسی وظیفه داره که یه زندگی سالم داشته باشه)و یا بیان بگن:(وای نگاه کن فلانی سیگار میکشه و مواد مخدر مصرف می‌کنه. و این خوبی هم در تو هست که سمت این چیز ها نمیری. )مطلب کلام اینکه هیچوقت هیچ‌کس رو با دیگران مقایسه نکنین،چون هرکس هم نقصان داره هم نقطه قوت.و هیچ گاه کمبود های هیچکس رو توی سرش نکوبین.خب برگردیم سر‌ موضوع اصلی، من از درمیون گذاشتن احساسات با دیگران احساس شرم می‌کنم و در واقع هیمن الان که دارم این متن رو مینویسم،مردد هستم که آیا از آنان درخواست کنم که  این متن را بخوانند.تازگی ها سکوت کردن رو یادگرفتم،از نظر من(سکوت)بهترین کار دنیا است.وقتی همه دارن چیزی به من گوش زد می‌کنن سکوت می‌کنم و هیچ حرفی نمیگم.پس لطفا سعی کنین سکوت کردن را یاد بگیرد ولی نه همه جا زیرا بعضی جاها اگر سکوت کنی فکر میکنن ضعیف هستی و حقت خورده میشه.تا دیداری دیگر بدرود؛بنده.</description>
                <category>بنده</category>
                <author>بنده</author>
                <pubDate>Wed, 23 Apr 2025 16:37:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی من به عنوان((بنده))</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43646597/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A8%D9%86%D8%AF%D9%87-l6hnufs8xhog</link>
                <description>کم‌کم داره عجیب میشه دیگه به غیر از مدرسه هیچ چیزی نمی‌تواند من رو بخندونه،میدونین کم‌کم دارم به اون دوران برمی‌گردمکه بدون هیچ دلیل مشخصی برمی‌گشتم خونه و دوست داشتم گریه کنم،گریه کنم،انقدر گریه کنم که دیگه دلم نخواد گریه کنم،دیگه غم نداشته باشم.دیگه فقط میخوام تنها باشم،و اگه تمامی  وسایل هام رو ازم بگیرد من یه وسلیه دارم که هیچ کس نمیتونه جلوش رو بگیره،اون فکرمه.تازگی دارم بیشتر از همه این سال های زندگیم فکر میکنم،صبح ها در راهی که با اتوبوس به مدرسه میرم فقط دوست دارم زول بزنم به خیابون های درحال گذر و فقط فکر کنم.قبلا ها افراد زیادی را میدیدم که به جاهایی ساعت ها زول می‌زنند و فکر می‌کردند،شاید تا چند سال پیش آنها رو مسخره می‌کردم ولی در این سال های زندگی کاملا با آنها احساس همدردی می‌کنم.من به همه چیز وهمه کس،همه حرکات خودم در یک شبانه روز که انجام دادم فکر می‌کنم.من دوستان زیادی دارم،انقدر زیاد که نمی‌توانم بشمرم؛که فقط وقتی در جمع آنها هستم خوشحالم(بعضی از دوستانم)یعنی فقط بعضی از کار هارا برای خوشحالی دوستانم انجام می‌دهم.اکثر آدام ها دوست دارن در اتوبوس یک هم‌صحبت داشته باشند،من برعکس هستم،من صبح ها فقط دوست دارم به خیابون ها نگاه کنم و فکر کنم و فکر کنم  و فکر کنم؛فکر کنم تا الان تونسته باشم بهتون ثابت کنم که اکثرا اوقات دوست دارم فقط فکر کنم.خیلی دوست داشتم بهتون بگم درون‌گرا هستم یا بیرون گرا ولی هنوز به اون بلوغ فکری نرسیده‌ام که بتوانم به درستی درباره‌ی خودم تصمیم بگیرم(این نظر خودم هستش و هیچ کسی این رو به من تحمیل نکرده)ولی خودم دوست ندارم کسی بهم انگشت اشاره نشون بده و بگه،درونگرا.نظر خودم این هست که فعلا و در این مرحه از زندگیم فردی((میانگرا))هستم.ولی هنوز نه تایید می‌کنم و نه تکذیب.من وقتی بچه بودم از شب متنفر بودم،هیچوقت دوست نداشتم شب ها طول بکشد و فقط سعی داشتم سریع بخواب برم تا دوباره صبح برسد؛ولی الان برعکس هستم.به این باورهستم که شب از روز بهتره.زیرا در همه خوابن،هیچکس نیست که مزاحمت شود،سکوت دلنوازی کل شب تورا همراهی می‌کند،وبهترین چیزی که می‌تونی از شب یاد بگیری سکوت کردن است.من در جمع هایی که راحت هستم و حرفی برای گفتن دارم،آدم پرحرف و خوش زبانی هستم.و دقیقا در جمع هایی که راحت نیستم و حرفی برای گفتن ندارم برعکس عمل می‌کنم.ولی این رو بدونین من وقتی ساکت هستم در اون لحظه هزاران فکر در ذهن من وجود دارد.هدف من از نوشتن این متن ها(در ادامه)این است که بتوانم این فکر هارا از ذهنم بیرون کنم؛تو این کتابچه من اکثرا حس های بد یا خوب که حس کردم یا قراره تجربه کنم رو برای شما تعریف کنم.امیدوارم تاالان تونسته باشم شخصیت((بنده)) رو به شما نشون بدم.</description>
                <category>بنده</category>
                <author>بنده</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 19:23:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>