<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نویسنده ای در حرم سکوت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_43859151</link>
        <description>« در دنیای کلمات زندگی میکنم و در سکوت، صدای حقیقت را می شنوم.»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:09:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4239257/avatar/r8bnTW.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نویسنده ای در حرم سکوت</title>
            <link>https://virgool.io/@m_43859151</link>
        </image>

                    <item>
                <title>&quot;نجات&quot; قسمت پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43859151/%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-e1qpf8ipc6y4</link>
                <description>قسمت پنجمساعت‌ها گذشت. هوا هنوز سیاه بود، اما پرنده‌های جنگل کم‌کم در سکوت قبل از طلوع آواز می‌ خواندند. نزدیک‌های اذان صبح بود که صدایی هر دو را از خواب پراند: صدای چندین جفت پا که بی‌محابا برگ‌های خشک را زیر پا له می‌کردند.نیما و دو نفر از دوستانش احتمالا از لبه‌ی جنگل سر رسیده بودند. صورت نیما با نوار چسب پوشیده بود و یک چشمش از اثر اسپری فلفل، قرمز و متورم بود. چشمان دیگرش از خشم می‌سوخت.فریاد خشنش به گوش رسید: «ملودی! ملودی! آهای محیط‌بان بیارش بیرون! می‌دونیم اینجاست!»قبل از آنکه ملودی یا مهراد عکس‌العملی نشان دهند، یک شلیک در هوای سحرگاهی پیچید. گلوله به بدنه‌ی فلزی کلبه برخورد کرد و صدایی گوش‌ خراش ایجاد کرد. آنها بی‌ مهابا شروع به تیراندازی کرده بودند.اما مهراد از قبل بیدار و گوش‌ به‌ زنگ بود. شنیدن اولین قدم‌های بیرون، او را به حالت آماده‌ باش کامل برده بود. با حرکتی سریع، ملودی را به پشت محکم تخت کشید و خودش پشت پنجره‌ ای کوچک خزید.چشمانش در تاریکی، برق عجیبی از تمرکز مطلق داشت.نیما فریاد زد: «ملودی! بیا بیرون، وگرنه این جا رو با خاک یکسان می‌کنیم! فکر کردی با یه چوب زدن تموم میشه؟ حالا ببین ما چیکارت می‌کنیم!»مهراد پاسخ نداد. نفسی عمیق کشید. انگشتش روی ماشه تفنگی که از دیوار برداشته بود، ثابت شد. برخلاف نیما و دوستانش که بی‌هدف شلیک می‌ کردند، هر حرکت او حساب‌ شده و حرفه‌ای بود.یک لحظه سکوت بین شلیک‌ها پیش آمد. مهراد از پنجره نگاهی انداخت. سامان بود که برای بارگذاری مجدد، از پشت درخت بیرون آمده بود. مهراد بدون درنگ، یک شلیک دقیق کرد.فریاد سامان بلند شد: «آخخخ! دستم! دستم!»تفنگ از دستش افتاد و او با دستی که از ناحیه کتف خونین میشد، به زمین چرخید.نیما و دوست دیگرش یک لحظه مبهوت ماندند. این دقت و سرعت، از یک محیط‌بان معمولی انتظار نمیرفت.دوست دومش فریاد زد: «این دیوونه حرفه‌ایه! بیا بریم!» و شروع به عقب‌نشینی کرد.نیما با چهره‌ای از خشم و درماندگی، لحظه‌ای به کلبه خیره شد. سپس، با نفرتی که در نگاهش موج می‌زد، به سمت دوست مجروحش برگشت و به سرعت، در حالی که سامان را می‌کشیدند، در جنگل ناپدید شدند.سکوت بازگشت، اما این بار سنگین‌تر از قبل.مهراد تفنگ را زمین گذاشت و به ملودی برگشت. صورتش رنگ پریده بود، نه از ترس، که از انفجار خاطراتی که این درگیری، دوباره زنده کرده بود.داشت میلرزید. صحنه‌ی خشونت، شلیک، و فریاد... این از درگیری با نیما در جنگل هم ترسناک‌تر بود. نگاهش را به مهراد دوخت؛ به مردی که ناجی تنهایی‌اش در این لحظات شده بود.با صدای لرزان گفت: «الان... الان چیکار کنیم؟»مهراد نفس عمیقی کشید. «تنها راه، پلیسه. باید بریم و همه چیز رو گزارش بدیم.»ملودی با ناراحتی سرشو پایین انداخت. «خانواده‌م...»مهراد محکم اما آرام گفت. «این مرد دیگه یه خطر معمولی نیست. با اسلحه اومده بود. اگه ما نریم، اون دوباره برمی‌گرده. و دفعه بعد شاید نتونم جلو شلیکش رو بگیرم.»ترس عمیقی در دل ملودی جا خوش کرد. او فهمید که فرار از این ماجرا دیگر ممکن نیست. باید از کسی کمک می‌خواست که می‌دانست چگونه با چنین تاریکی‌هایی مقابله کند.آهسته و با چشمانی پر از اشک سر تکان داد.«باشه...بریم.»</description>
                <category>نویسنده ای در حرم سکوت</category>
                <author>نویسنده ای در حرم سکوت</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 22:30:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;نجات&quot; قسمت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43859151/%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-qahuz38vtl5c</link>
                <description>قسمت چهارمملودی عقب رفت.پاهای لرزانش در تاریکی خاک‌های نرم را کنار زدند و ناگهانقلاب!یک فشار سرد و بیرحمانه دور قوزک پایش پیچید. تله‌ آهنیه زنگ‌زده، دندان‌هایش را در گوشت پایش فرو کرد.جیغی از چهل‌ تکه شدنه تمام آرزوهایش از گلویش بیرون پرید.مرد با قدم‌هایی سریع و بی‌صدا خودش را رساند. زانو زد. حتی نگاهش نکرد. دستانش دستان زمخت اما ماهری با چند حرکت دقیق، فنر تله را فشرد و حلقه‌ی آهنی را باز کرد.صدایش کم‌حجم اما شفاف بود: «این تله مال من نبود، دارم منطقه رو از این چیزها پاکسازی می‌کنم.»خون از زخم ملودی تراوش می‌کرد. او بدون مکث، پارچه‌ای از کوله‌اش درآورد و آن را محکم دور پایش بست. سپس دستش را زیر بغلش گذاشت و بلندش کرد.«پاسگاهم نزدیکه. می‌تونم زخمت رو تمیز کنم.»اما ملودی همین که خواست قدمی بردارد، دردی تیز و خنجرگونه از قوزک پایش برخاست، گویی استخوانش در پوست و گوشتش میچرخید. زانوهایش هم از فرط راهپیمایی و فشار، کوفته و لرزان شده بودند. تمام بدنش فریاد میکشید.&quot;نه... نمیتونم. نمیتونم راه برم...&quot;مرد جوان نگاهی خسته اما مصمم به او دوخت. با دیدن چهره رنگ‌پریده و پاهای زخمی ملودی، لحظه‌ای درنگ نکرد. با حرکت آرام اما محکمی، خم شد و او را از روی زمین کول کرد.ملودی، غافلگیر و بی‌اختیار، خود را بر پشت گرم و محکم او یافت.ملودی نفسش در سینه حبس شد. حس کردن گرمای بدن مرد غریبه‌ای که حالا حامل بی‌اراده‌ او بود، موجی از شرم و درماندگی را در وجودش برانگیخت. اما درد و خستگی آن‌قدر زیاد بود که نتوانست مقاومت کند. سرش را، از روی ضعف، به پهنای پشت مرد تکیه داد.مرد جوان بدون کلمه‌ای، قدم‌هایش را آغاز کرد. راه رفتنش آرام اما مطمئن بود، گویی مسیر هر سنگی و هر ریشه‌ای را در تاریکی و مه از بر بود. نفس‌های منظمش، تنها صدا در سکوت مرگبار جنگل بود.ملودی چشم‌هایش را بست. صدای ضربان قلب خودش را در گوش‌هایش می‌ شنید، تند و نامنظم. بوی خاک خیس، عرق و چرم کهنه‌ای که از کوله‌پشتی مرد به مشام میرسید، فضای واقعیت را برایش عجیب و رویایی میکرد. او را به کجا می‌برد؟ پاسگاهش؟ یا چیزی دورتر؟ناگهان مرد ایستاد. ملوی چشم باز کرد. در میان مه، سایه‌ یک خانه کوچک چوبی نمایان شد: پاسگاه محیط‌بانی.صدایش کمی نفس‌ نفس میزد: «رسیدیم الان کمکت می‌کنم.»در آن لحظه، ملودی فهمید که این پایان گمگشتگی‌اش نیست؛ آغاز مرحله‌ جدیدی از ناشناخته‌ هاست.او را روی تخت نشاند و بدون هیچ مقدمه‌ای، زخم پایش را بررسی کرد. با حوصله و ماهرانه، پارچه‌های خونین را کنار زد و پنبه آغشته به الکل را روی زخم کشید.ملودی از شدت سوزش ناگهانی آخی گفت و پای زخمی‌ اش را پس کشید. صورتش از درد پرچین شد.مرد بدون آنکه نگاهش را از کارش بردارد، فقط آرام گفت: «الان تموم میشه... تحمل کن.»دست‌هایش مطمعن و آرام بودند. ملودی که دیگر طاقت فریاد زدن نداشت، دندان روی جگر گذاشت و گذاشت هر کاری می‌خواهد بکند. نگاهش را به اطراف داد.کلبه کوچک بود، با یک تخت آهنی در گوشه، روبه‌رویش، میز چوبی پر از نقشه‌های تو در تو قرار داشت؛ بعضی لوله شده، بعضی زیر لیوانی نیمه‌ پر جا خوش کرده بودند. شومینه در میانه‌ دیوار، با هیزم‌ هایی که هنوز بوی کاج میداد، تنها منبع گرما و روشنایی بود و کنارش، کمدی قدیمی با دو دستگیره‌ فلزی زنگ‌ زده قرار داشت. نگاهش به قفسه‌ کوچکی که چند کتاب درونش چیده شده بودند افتاد و روی آن عکسی کوچک در قاب چوبی نمایان بود. در آن عکس، مرد با لباس فرم پلیس ایستاده بود، با چهره‌ای جوان‌تر اما جدی، در آغوش زن و مردی که به نظر والدینش می‌ رسیدند.ملودی با انگشت به عکس اشاره کرد و بی اختیار پرسید: «تو... پلیسی؟»مرد که داشت وسایل پانسمان را جمع میکرد، برای لحظه‌ ای یخ زد. سپس آرام برگشت و نگاه سنگینی به عکس انداخت. صدایش وقتی جواب داد، خشک و بی‌ روح بود:«بودم.»ملودی ابروهایش را در هم کشید. این پاسخ، سوالش را قوی‌تر کرد.«بودی؟ یعنی چی که &quot;بودی&quot;؟ مگه میشه آدم یه روز پلیس باشه، یه روز... اینجا؟»مرد نفس عمیقی کشید. چشمانش را از ملودی برگرفت و به شومینه کوچکی که آتش در آن میخشکید، دوخت.«میشه.» فقط این را گفت. درحالی که ملودی انتظار داشت بیشتر برایش توضیح دهد.حالا مرد از ملودی پرسید: چرا اینجایی؟ملودی لبخند تلخ و بدجنسی زد و در تلافی جواب کوتاهش گفت: نمی‌خوام راجبش حرف بزنم.مرد چیزی نگفت، بعد از چند دقیقه سکوت، ملودی پرسید: اسمت چیه؟مرد: مهراد.ملودی: مهراد...سکوتی کوتاه افتاد، گویی این نام سنگینی خاصی با خود حمل می‌کرد.مهراد: و اسم تو؟ملودی: اسمم ملودیه، بابام انتخاب کرده، همیشه میگه خنده‌ها و گریه‌هات ملودیه زندگیمونه.مهراد با لبخند سرش را تکان داد. در حالی که از جایش بلند می‌شد، به سمت گوشی روی میز رفت. بدون نگاه به ملودی گفت: «شماره پدر یا مادرت رو بگو. باید بهشون خبر بدم اینجایی.»ناگهان، ملودی یخ زد. انگار که کسی پتوی گرم آرامش را یکباره از تنش کشیده باشد. صدایش را پایین آورد، التماس‌آمیز: «نه... لطفاً این کارو نکن. اونا اگه بفهمن... تو دردسر افتادم، خونم حلاله.»مهراد نگاهش را از روی صفحه برداشت و به او دوخت. «شاید حق داشته باشن ناراحت بشن. ولی این مسئولیت منه. نمی‌تونم یه دختر مجروح رو اینجا نگه دارم بدون اینکه خانواده‌اش بدونن کجاست.»ملودی از جا بلند شد، درد قوزک، پایش را کمی لنگ کرد. اما اصرارش از درد بیشتر بود. «لطفاً... فقط امشب. نمی‌تونم اونا رو اینجوری ببینم...»مهراد نفس عمیقی کشید و دوباره به صفحه گوشی نگاه کرد: «نمیشه. شماره رو بگو.»ملودی که دید حریف او نیست با اکراه اعداد را یکی یکی گفت. انگار با هر رقم، مشتی از خاک روی تابوت آرامشش می‌ریخت.مهراد شماره را گرفت. یک‌بار... دوبار... سه بار. هر بار یک پیغام تکراری: «خط مشغوله... لطفاً لحظاتی دیگر تلاش کنید.»چهارمین بار هم همان پیغام. مهراد گوشی را روی میز گذاشت و به ملودی نگاه کرد. «ظاهراً امشب شانس باهات یار بوده. خط مشغوله.»ملودی نفسی را که حبس کرده بود، بیرون داد. نه از روی خوشحالی، فقط از سر تاخیر در مصیبت.صدای مهراد آمد: «امشب می‌تونی روی تخت من بخوابی. من روی زمین می‌خوابم.»ملودی می‌خواست اعتراض کند، که لزومی ندارد، اما خستگی عمیق و درد پایش تمام اراده‌ اش را می‌ربود. فقط توانست سر تکان دهد. «ممنون.»مهراد برخاست و یک پتو و بالش تمیز از کمدی کوچک بیرون آورد و روی زمین کنار تخت پهن کرد. سپس به سمت قفسه‌ای رفت و جعبه‌ کمک‌های اولیه را آورد. «قبل از خواب، باید دوباره پانسمانتو عوض کنم. ممکنه عفونت کنه.»ملودی در سکوت اجازه داد. دستان مهراد ماهرانه و سریع بودند، اما وقتی الکل را روی زخمش ریخت، ملودی از درد به خود پیچید و دندان‌هایش را به هم فشرد.وقتی کار مهراد تمام شد، ملودی روی تخت دراز کشید. چراغ خاموش شد و فقط نور کم‌فروغ ماه از پنجره‌ کوچک به درون می‌ تابید. صدای نفس‌های آرام مهراد از کف اتاق به گوش می‌ رسید.ملودی: صبح که حالم بهتر شه، از اینجا میرم.مهراد: راهتو بلدی؟ملودی: پیداش می‌کنم.مهراد: جنگل بخشنده نیست.ملودی: آدم‌ها هم نیستن.مهراد از لجبازی و دلخوری او لبخند کوتاهی زد. انگار دختره از جنس همان چوب‌های خیس جنگل بود؛ هرچه بیشتر فشارش می‌دهی، بیشتر صبر می‌کند تا برگردد توی صورتت.خواست سکوت را بشکند و با تعریف کردن داستان زندگی‌اش از دلش دربیاورد.روایت همان روزهایی که توی پوست دیگری زندگی می‌کرد. روزهایی که اسمش &quot;مهراد&quot; نبود، &quot;محافظ&quot; بود. صدایش را پایین آورد و گفت: «تقریبا پنج سال پیش عملیاتی به ما سپرده شد...»اما ملودی سرد و خشک حرفش را قطع کرد: «نمی‌خوام داستانتو بشنوم.»مهراد حرفش را نیمه‌کاره رها کرد. هیچ نگفت. دوباره بلند شد و سراغ شومینه رفت. هیزمی انداخت وسط آتش. شعله بالا کشید و سایه‌ها دوباره رقصیدند روی دیوار.ملودی در تاریکی زیر چشمی نگاهش کرد. ته دلش میلرزید، ولی زبانش قفل بود. چشمانش پر از سوال‌هایی بود که نمی‌توانست بپرسد.گرمای آتش در اجاق‌کوچک، که حالا به هیزم تازه‌ ای جان گرفته بود، هوای سرد جنگل را از کلبه بیرون رانده بود. بوی چوب سوخته، بوی کهنه کتاب‌های قفسه و حتی بوی کاغذهای نقشه‌کشیه پخش شده روی میز، فضای امن عجیبی ایجاد کرده بود. اینجا برخلاف خانه خودش که پر از سکوت سنگین و نگاه‌ های قضاوتگر بود، سکوتی آرام و حفاظت‌ شده حکمفرما بود.زخم پایش دیگر تیر نمی‌کشید، فقط گرما و کرختی ملایمی از پانسمان تمیز حس میشد.از پنجره کوچک، نور ماه به صورت نرمی روی کف چوبی می‌ریخت. او به سقف تیرک‌دار خیره شده بود. برای اولین بار پس از مدت‌ها، ماهیچه‌های شانه و گردنش رها شده بود. تنش همیشگیه ناشی از انتظار دعوا و توهین نیما، جای خود را به خستگی عمیق جسمی داده بود. صدای نفس‌های آرام و منظم مهراد از کف اتاق، نه مزاحم، که ریتمی اطمینان‌بخش داشت. مانند ضربان قلب یک نگهبان بی‌صدا. او وجود داشت، اما فضایی را اشغال نمی‌کرد. این همان چیزی بود که ملودی هرگز تجربه نکرده بود: حضور محافظت‌کننده، بی‌آنکه توقعی داشته باشد.ملودی در تاریکی زمزمه کرد: «مهراد؟» «بله؟»«...هیچی. شب بخیر.»«شب بخیر.»</description>
                <category>نویسنده ای در حرم سکوت</category>
                <author>نویسنده ای در حرم سکوت</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 12:35:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;نجات&quot;قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43859151/%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-dqmyxanomtnx</link>
                <description>قسمت سوموقتی به لبه‌ جنگل رسیدند، غروب خورشید تقریبا تمام شده بود. آخرین نور پشت کوه‌های دوردست وِرَزِه فرومیرفت و رنگ آسمان به بنفش تیره و خاکستری می‌زد. هوا با سرعت عجیبی سرد میشد و مه، رفته‌ رفته از بین درختان میخزید و شکل‌های عجیبی می‌ساخت.نیما چادر را روی زمین پوشیده از برگ‌های کاج پهن کرد. زیر نور چراغ قوه‌ی کوچکی که روی سه‌ پایه‌ فلزی جا خوش کرده بود، سایه‌‌ ای مخملی می‌ انداخت. چند متر آن‌طرفتر، مشغول روشن کردن آتش شد. شعله‌ها اول زبانه‌کشیدند، بعد آرام گرفتند و حلقه‌ای نارنجی دور فضای سرد جنگل کشیدند.سپس زیراندازی پهن کرد و دو لیوان کوتاه کنار هم چید، فلاسک را باز کرد و بوی چای هل‌دار در هوای مرطوب جنگل پراکنده شد.جعبه کیکی از کیفش بیرون آورد و در آن را باز کرد. بوی گرم کاکائو و کره، در هوای سرد، وسوسه‌انگیز به مشام میرسید. انگار تازه از فر درآمده باشد.ملودی در سکوت تماشایش میکرد. به اینکه چطور با حوصله و سلیقه، هر چیزی را سر جای خودش می‌گذاشت؛ انگار سال‌ها بود برای این لحظه تمرین کرده بود.نیما که متوجه نگاه صامت نهال شد، به سمتش لبخندی زد که گوشه‌هایش بالا نرفت. دستش را گرفت و او را کنار خودش روی زیرانداز نشاند و با صدایی که سعی داشت نجواگونه باشد، گفت: « قشنگ نیست؟ به اینجا می‌گن یه پناهگاه جنگلیه واقعی، دور از همه‌ی اون شلوغی‌های الکیه شهر. یه جای آروم فقط منو و تو.»سپس چشمکی زد و جعبه‌ کیک را به سمت ملودی گرفت.ملودی اما اضطراب عجیبی بر دلش نشسته بود، با لبخند ساختگی پنهانش کرد و کیک را به آرامی برداشت.بافت کیک زیر دندان ملودی تر و لطیف بود، شکلات‌های ذوب‌شده‌اش زبان را نوازش میکرد.صدای نیما را زیر گوشش شنید که آرام نجوا میکرد: «اینجا ستاره‌ها انقدر نزدیکن که میتونی بهشون دست بزنی.»سپس تارهای از موهای ملودی را که از زیر شال بیرون زده بود را نوازش کرد.ملودی به چشمان نیما خیره شد. در نیم‌سایه‌ نور آتش، به جای آن اشتیاق معصومانه‌ای که انتظارش را داشت، چیزی شبیه بی‌صبری درنده ای احساس کرد.با حرکتی آرام و لبخندی که سعی داشت طبیعی نشان دهد، موهایش را از زیر دست نیما بیرون کشید و آن را داخل شالش فرو برد. اما این حرکت کوچک از نگاه تیز و گوش به زنگ نیما دور نماند. لبخندش برای یک لحظه یخ زد، سپس دوباره بازگشت؛ این‌بار با درخششی سردتر.مدتی بعد از اینکه چای نوشیدند، نیما ساندویچ‌ها را از کیف بیرون آورد. کالباس و پنیر و خیارشور، بین دو لایه نان تست. در سکوت خوردند.تا اینکه ملودی لب گشود: «راستی... شنیدم بابات می‌خواد کارخونه‌اش رو بفروشه به یه تاجر خارجی. درسته؟»نیما نگاهش را از روی آتش برداشت. اخم کمرنگی روی صورتش نشست، زودگذر، مثل ابری که از جلوی ماه رد شود. «بابام کاراشو خودش می‌دونه.»ملودی آه سردی کشید: «تو هم بابات بهت گیر میده با این نرو با اون برو. هیچ وقت یادم نمیاد برام وقت گذاشته باشن. فقط می‌خوان امر و نهی کنن انگار من یه بچه‌ام که تا ابد باید دستشو بگیرن.»نیما خندید. خنده‌ای خشک و بی‌حال. «نه، من که تا حالا اینجور چیزا رو تجربه نکردم. مادرم که خیلی زود از پیشمون رفت، پدرمم که زیاد اینجا نیست، اونور آبه. منم کلا بچه آزادی بودم.»ملودی زمزمه کرد: «خوش به حالت.»نیما نگاهش کرد: «تو زیادی بهشون بها میدی. هر کاری دلت میخواد بکن. روزی که ببینن دخترشون بدون اونام میتونه زندگی کنه، خودشون از سر راهت میرن کنار.»کمی بعد، نیما بلند شد و رفت به سمت کوله‌پشتی که چند متری‌ آن‌طرف‌تر روی زمین افتاده بود. بازش کرد و مدتی وارسی کرد. صورتش در سایه روشن چراغ قوه، خطوط جدیدی پیدا کرده بود. چیزی بیرون آورد. یک کیسه کوچک پلاستیکی، محتویات آن زیر نور، به‌سختی تشخیص داده می‌شد. قوطی کوچک و سربسته‌ای، با یک کارت پلاستیکی لای درش.ملودی نگاهش کرد. «چیه؟»نیما خندید. «یه چیزای کوچیک. واسه این که شبمون کامل بشه.»قوطیه عرق را جلوی چشم ملودی باز کرد، بوی تندش فضای بین آنها را پر کرد. یک جرعه نوشید. بی‌مکث، انگار آب بود.ملودی با چشمانی گرد از تعجب و ترس به او نگاه کرد. «نیما... این چیه؟ تو که تا حالا از این چیزا نمی‌خوردی.»نیما خندید. «نمی‌خوردم؟ مگه میشه!...»هر جرعه‌ای که نیما می‌نوشید، قلب ملودی تندتر می‌زد. تپش‌هایش آنقدر بلند بود که انگار می‌خواست از قفسه سینه بیرون بزند. دستانش را محکم روی زانوهایش قفل کرده بود تا کسی لرزششان را نبیند. اما صورتش همه چیز را فریاد می‌زد؛ سفیدی که بر گونه‌هایش نشسته بود، چشمانی که گرد شده بودند و لب‌هایی که خشک و به هم چسبیده بودند.نیما اما انگار نه تنها متوجه بود، که از این وحشت خاموش لذت می‌برد.دیگر آن نگاه، نگاه دوست سال‌های قبل نبود. دیگر خبری از آن گرمای ساختگی، آن حرف‌های قشنگ و لبخندهای همیشگی نبود. حالا توی چشم‌هایش فقط یک چیز موج می‌زد: حریص، مالکانه، بی‌صبر. طوری به ملودی نگاه می‌کرد که گویی به شکارش نگاه می‌کند.قوطی را کناری گذاشت. حرکاتش شل‌تر و بی‌پرواتر از قبل شده بود. یک نفس عمیق کشید، بعد ناگهان به سمت ملودی خم شد.پیش از آنکه ملودی بفهمد چه خبر است، دست‌های نیما محکم دور کمرش حلقه زد و او را به سمت خود کشید. بغلش کرد. محکم. طوری که نفس در سینه‌اش حبس شد.«نیما... ولم کن...»اما نیما رهایش نکرد. صورتش را به موهای ملودی چسباند و با صدایی گرفته زمزمه کرد: «انقدر قشنگ هستی که آدم دیوونه میشه... می‌دونی چند ساله منتظر این شب بودم؟»ملودی دستانش را گذاشت روی سینه‌ی نیما و سعی کرد هلش دهد، اما او مثل یک دیوار گرم و سنگین بود.«گفتم ولم کن... دارم اذیت میشم...»با چشمانی درخشان و دهانی که از هیجان مرطوب شده بود زمزمه کرد« نگو ولم کن...بهم برمیخوره.»دست دیگرش شروع به حرکت کرد. ملودی جیغش در گلو شکست. ناگهان به یاد اسپری فلفل در جیبش افتادهمان هدیه پدر، دست در جیبش کرد و وقتی نیما خم شد تا او را ببوسد، ملودی با تمام توان اسپری را روی صورتش فشرد.فریاد نیما، سکوت جنگل را پاره کرد. او به عقب پرتاب شد و با دستانش چشمانش را گرفت، از درد روی زمینمی‌غلتید.ملودی، وحشت‌زده و لرزان، به پا خاست. تاریکی و مه، همه چیز را بلعیده بود. یک لحظه به نیما نگاه کرد که نعره می‌کشید و دست و پا می‌زد. سپس، یک تکه چوب نسبتا قطور را که کنار درختی افتاده بود، برداشت. ترس و غریزه بقا، قدرتی غیرعادی به او داد. چوب را بالا برد و با ضربه‌ای کور و سنگین بر سر نیما فرود آورد. صدای خرد شدن چوب و ناله خفه‌ای شنیده شد. نیما بی‌حرکت شد.ملودی چوب را رها کرد. دستانش می‌لرزیدند. نفسش به شماره افتاده بود. بدون فکر، به داخل تاریکی دوید. از آن چادر، از آن روشنایی کوچک، و از آن کابوس.بعد از چند دقیقه دویدن دیوانه‌وار، ایستاد. همه جا تاریک، سرد و یکسان بود. درختان سیاه در مه غرق شده بودند. رد پایی نبود. صدایی نبود. جهت‌یابی غیرممکن بود. او تنها در قلب جنگل وِرَزِه، کاملاً گم شده بود.صدای زوزه‌ گرگی از اعماق تاریکی، سکوت خفه‌کننده‌ جنگل را درید. ملودی لرزید. نه از سرما، نه از آن صدا؛ از این که تازه فهمید برای اولین بار در تمام زندگی‌اش، حق با پدر و مادرش بود.و تمام این سالها نیما برای همچین شبی نقشه کشیده بود.اشک‌ها، گرم و بی‌اراده، از پهنای صورتش جاری می‌شد. سرما از لای درختان کاج میخزید و روی پوست بی‌حسش می‌نشست. صدای جیغ خودش هنوز در گوشش طنین می‌ انداخت، ولی جنگل بی‌تفاوت آن فریاد را در مه‌ های سفید و بی‌ انتهایش بلعیده بود.حرف‌های مادرش دوباره در گوشش زمزمه شد: &quot;با این پسر به جنگل نرو، دخترم. فقط دردسر می‌سازی.&quot;حالا اینجا، در تاریکیه خفه‌کننده‌ قلب جنگل، با هر نفس یخ‌زده، حقیقت را می‌فهمید.ساعت‌ها بود که در جنگل راه می‌رفت. نمی‌دانست کجاست. فقط می‌رفت.پاهایش زیر وزن خستگی و ترس، سنگین و متورم میشدند. هر قدم، مثل کشیدن پا از داخل گونی شن بود. رگ‌های پاهایش تیر می‌ کشیدند و کفش‌هایش که زمانی راحت بودند، حالا مانند دو سلول تنگ و سفت، پنجه‌های بی‌حسش را می‌ فشردند. صدای جیغش هنوز در گوشش زنگ می‌زد.تا اینکه ناگهان نگاهی را بین درختان دید؛ نگاهی آرام و تیز، شبیه چشمان یک گرگ تنها.یک مرد بود، با کوله‌پشتی سنگین و تفنگی که از پشتش آویزان بود. محیط‌بان؟ شکارچی؟ فرقی نمی‌کرد. غریزه فریاد زد: «فرار کن!»</description>
                <category>نویسنده ای در حرم سکوت</category>
                <author>نویسنده ای در حرم سکوت</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 13:23:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;نجات&quot; قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43859151/%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-tzyky6oisrk1</link>
                <description>قسمت دومبه خانه که رسید، کلید را چرخاند. تاریکی چشمش را زد. خانه در سکوتی عمیق غرق شده بود. بی‌خیال به اتاقش پناه برد، لباس‌هایش را عوض کرد و خودش را روی تخت انداخت. به فردا فکر می‌کرد. فردا باز هم باید یک جنگ اعصاب دیگر را پشت سر می‌گذاشت. باید خانواده‌اش را راضی می‌کرد، یا دست‌کم قانعشان می‌کرد که همه چیز عادی است. خستگی، استخوان‌هایش را خُرد کرده بود.گوشی را روی میز کنار تخت گذاشت، گویی می‌خواست پیام نیما و تمام بار سنگینش را از خود دور کند. چشمانش را بست و در تاریکی مطلق، سعی کرد خودش را به خواب بسپارد. اما صدای تپش قلبش در سکوت، بلندتر از هر چیزی به نظر می‌رسید.در آن سوی دیوار، ناهید نیز در تاریکی دراز کشیده بود و به سقف خیره بود. قلب یک مادر، خواب نمی‌دید.***«دخترم، ما فقط نگرانتیم. این نیما... پسر خوبی نیست.»همین. همیشه همین یک جمله. مثل یک نوار شکسته که مدام تکرار می‌شد.ملودی چرخید و مستقیم به چشمان مادرش نگاه کرد. «چرا خوب نیست؟ ثروتمنده؟ آره. خوش‌تیپه؟ آره. با من خوب رفتار می‌کنه؟ آره. پس مشکل چیه؟»مادر نفس عمیقی کشید. «پول و ظاهر که ملاک نیست، عزیزم. آدم‌ها رو باید از ته قلبشون شناخت. ملودی قطع کرد.«پس چه ملاکیه؟ اینکه مثل شما باشه؟ مثل بابا که همیشه سر کاره و حوصله‌ی حرف زدن با هیچکسو نداره؟ یا مثل شما که فقط می‌تونین غر بزنین و بگین &quot;نکن&quot;؟»سکوت سنگینی فضای اتاق را پر کرد. مادر چشمانش را پایین انداخت. ملودی می‌دانست که تیرش کارگر افتاده. احساس گناه کرد، اما زورش آمد آن را پس بزند. پدرش مقابلش ایستاد و سیلی محکمی به صورتش زد.ناهید با این حرکت دلش رنجید و کاوه رو صدا زدکاوه مانند مجسمه‌ای از خشم و حسرت در جای خود یخ زده بود. دستی که با آن سیلی زده بود، همان‌جا در هوا معلق مانده بود، گویی خودش نیز از کاری که کرده بود شوکه شده بود. رگ‌های گردنش برآمده و ضربان قلبش تقریباً در سکوت اتاق قابل شنیدن بود.ملودی صورتش را با کف دستش گرفته بود. جای سوزش سیلی، روی گونه‌اش مثل آتش می‌سوخت، اما دردی که در چشمانش میدرخشید، از آن عمیق‌تر بود. ناباوری، تحقیر و رنجشی که سال‌ها در سکوت انبار کرده بود، همگی در یک نگاه فشرده شده بودند.ناهید خود را بین آن دو انداخت، با چشمانی پر از اشک رو به شوهرش گفت: «کاوه، چیکار میکنی؟ تو حق نداری دخترمو بزنی!» صدایش لرزان بود. توقع نداشت روزی برسد که دستش روی صورت دردانه‌اش بلند شود.قبول داشت که لجبازی‌هایش دیگر بازیگوشی نبود، تبدیل شده بود به دیواری که هر روز بلندتر می‌شد. ناهید این را می‌دانست. اما نمی‌دانست چطور با آرامش جلوی این سقوط را بگیرد. کاوه به آرامی دستش را پایین آورد. نگاهش از خشم به حیرت و سپس به پشیمانی عمیقی تبدیل شد. اما کلمات گویایش نبودند. او فقط توانست زمزمه کند: «از... از حرف زدنش عصبانی شدم. دخترم...»ملودی فریاد زد: «دخترت؟!»اشک‌هایش سرانجام سرازیر شدند: «دخترت رو با سیلی می‌شناسی؟ اینجوری بهش احترام می‌ذاری؟» یک قدم به عقب رفت، گویی می‌خواست از هر دوی آنها فاصله بگیرد.ناهید به سمت ملودی برگشت. «عزیزم، ببخش... بابات کنترلش رو از دست داد...»ملودی قطع کرد. « نه! این فقط کنترل نبود. این حقیقتش بود. حقیقتی که همیشه زیر پوست این خانواده به ظاهر آرام پنهون بود.»کاوه آهی کشید. کیف پولش در دستش همیشه راه‌حلش پول بود. «ملودی، این کارت اعتباری جدیدت. برو با دوستات یه رستوران خوب... یه جاهای امن. جنگل چیه دخترم؟ اونجا که چیزی نیست.»ملودی اما با بی‌اعتنایی کیف خودش را برداشت و ادامه داد. « دقیقا همین که چیزی نیست رو دوست دارم. سکوت رو دوست دارم.»پدر دستش را روی شانه‌اش گذاشت. نگاهش جدی بود، نگاهی که فقط در جلسات کاری‌ دیده بود. «نیما آدم قابل اعتمادی نیست. من اینو توی چشماش میبینم.»ملودی خندید، خنده‌ای که از سر استیصال بود. «همه‌تون دشمن منین؟ هیچکس نمی‌خواد بذاره من یه ذره نفس بکشم؟ من بیست سالمه. خودم می‌تونم قضاوت کنم.»در را باز کرد. هوای خنک عصر به صورتش خورد.صدای پدر از پشت سر آمد. « ملودی! اگه واقعاً می‌خوای بری... حداقل اینو با خودت ببر.»یک اسپری فلفل کوچک را به سمتش گرفت.ملودی نگاهش کرد. «باشه بابا. حالا خیالتون راحت شد‌.»درو که پشت سرش بست، صدای مادر را از پشت در شنید که با گریه می‌گفت: «خدایا مواظبش باش...»ملودی سریع قدم زد. اشک در چشمانش جمع شده بود، اما پاکش نکرد. این اشک‌ها برای خودش بود. برای تنهایی‌ که حتی در میان خانواده‌اش هم احساس می‌کرد.سوار ماشین نیما شد. نیما لبخند زد، آن لبخند همیشگی که دندان‌های سفید و چشم‌های بی‌روح داشت. «چطوری شاهزاده خانم؟ خانواده رو راضی کردی؟»و آرام دستش را برد سمت قرمزی صورت ملودی که از چشمانش دور نماند.ملودی دستش را پس زد و به پنجره نگاه کرد. «بی‌خیال. بریم.»ماشین به سمت جاده‌ چالوس حرکت کرد. ملودی به اسپری فلفل توی کیفش فکر کرد. واقعا چه نیازی به اسلحه نیاز داشت؟ نیما برایش بهترین و مورد اعتمادترین دوست بود. سال‌ها بود جزئی از زندگی‌اش بود. او که برای خوشحال کردنش هرکاری می‌کرد. شب‌های امتحان تا صبح بیدار می‌نشست تا درسای سخت رو براش توضیح بده. حتی یادش نمی‌آمد که به او بی‌احترامی کرده باشد.اما چه بسا که او نمی‌دانست پاسخ سوالاتش، خیلی زودتر و ترسناک‌تر از چیزی که فکر می‌کند، آشکار خواهد شد. جایی در دل جنگل‌های مه‌آلود وِرَزِه، جایی که سکوت، تنها چیزی نبود که در انتظارش بود.همینطور که می‌رفتند ناگهان یک ون قدیمی از کنار ماشین آنها گذشت. بالای پلاک عقبش، با خطی ساده و سیاه نوشته شده بود:«فَاِنَّ مَعَ العُسرِ يُسرا»ملودی بی‌اختیار زمزمه کرد: «پس با هر سختی، آسانی است...»نیما نگاهی کوتاه به آینه کناری انداخت: «چی؟»ملودی به خودش آمد. سریع سرش را برگرداند. «هیچی... فکر کردم یه آشنا دیدم.»نیما چندثانیه سکوت کرد و بعد بی‌مقدمه گفت: «می‌دونی ملودی... تو تنها دختری هستی که اینجوری منو عصبی می‌کنه.»ملودی برگشت و به او نگاه کرد. صورت نیما در نور کم چراغ‌ های داشبورد، نصفه‌ نصفه روشن بود.نیما ادامه داد: «انگار یه شیشه قیمتیو دستم گرفتم هر لحظه باید مواظب باشم نیوفتی. این امانت‌داری، آدم رو خسته می‌کنه.»ملودی نیمچه لبخندی زد: «شاید نباید برش می‌داشتی.»نیما خندید. دستش را از روی فرمان برداشت و برای لحظه‌ای روی دست ملودی گذاشت، همان‌طور که چشم از جاده برنمی‌داشت گفت: «دقیقاً همین زبونته که منو شیفته خودش کرده.»ملودی به شیشه چسبید و به درختان نگاه کرد که داشتند کم‌کم جای ساختمان‌ها را می‌گرفتند. ملودی دستش را نکشید. اما محکم هم نگرفت. فقط گذاشت همان‌طور بماند، گرمای سطحی کف دست نیما را روی دستش حس می‌کرد. گرمایی که ته‌ ته‌اش، چیزی شبیه یخ داشت.</description>
                <category>نویسنده ای در حرم سکوت</category>
                <author>نویسنده ای در حرم سکوت</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 07:25:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;نجات&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43859151/%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-oy5j0payntds</link>
                <description>بِسم‌اللّه الرِّحمنِ الرَّحیم مقدمه:گاهی نجات، از جایی آغاز می‌شود که همه‌چیز به پایان می‌رسد.گاهی فریاد، در سکوت عمیق‌ترین گم‌شدگی‌ها شنیده می‌شود.این داستان، قصه گم شدن است. گم شدن در جنگل مه‌ آلود اعتماد، در تاریک‌ دل رابطه‌ای ناسالم، و در پیچ‌ و‌خم‌ های تنهایی‌ که آدمی حتی به خودش اعتراف نمی‌کند.اما در قلب همین تاریکیست که جرقه‌ رهایی می‌زند؛ رهایی‌ که شاید شکل یک غریبه را به خود بگیرد، کسی که خودش از جامعه ای گریخته تا شاید بتواند نفس بکشد.«نجات» روایت دختری است به نام ملودی، که برای فرار از قفس امن خانواده، به دام وسوسه‌های خطرناک می‌افتد. و روایت مردی تنها به نام مهراد، که برای فرار از گذشته‌ی تاریک خود، به آغوش طبیعت پناه برده است.وقتی راه این دو، در قلب جنگل وِرَزِه به هم می‌رسد، هیچ‌کدام نمی‌دانند که دیگری، تنها شانسش برای زنده ماندن است.این رمان، پرسشی است درباره معنای واقعی نجات:آیا نجات، فرار از دست یک شکارچی است؟یا رهایی از شکارچی درون؟آیا نجات، پیدا کردن راه خروج از جنگل است؟یا پیدا کردن شجاعت ایستادن در برابر طوفان؟قسمت اولغروب بود. نور طلایی پاییز از پنجره‌ بزرگ پذیرایی به درون میخزید و روی قالی دستباف کرمان، کنار سایه‌های دراز مبلمان طرح ویکتوریا می‌افتاد.ملودی در آینه هال مشغول بستن موهایش بود و ناهید، مادرش، پشت میز آشپزخانه نشسته بود و چای بهم می‌زد.بدون آنکه نگاهش را از فنجان‌ بردارد پرسید: «بازم با همون پسر قرار داری؟»ملودی نیم نگاهی به مادرش انداخت و گفت: «اسمش نیماست مامان و بله.»اخم ظریفی بین دو ابروی ناهید نشست. از آن پسر &quot;نیما&quot; بیزار بود. در چشمان بیش از حد درخشان و لبخند همیشه آماده‌ی او، چیزی را می‌دید که ملودی نمی‌دید: سردی حساب‌گرانه‌ای که پشت نقاب ادب پنهان بود. می‌ترسید. می‌ترسید آن نقاب، روزی کنار رود و دخترش را فریب دهد.فقط یک جمله گفت، اما با تمام سنگینی دل نگرانش:«تا دیروقت بیرون نمونی.»ملودی درحالی که کیفش را روی دوشش می‌ انداخت گفت: «مامان، من دیگه بچه نیستم...»در همین موقع، کلید در قفل چرخید. کاوه وارد شد. چهره‌اش از خستگی کار و ترافیک سنگین رنگ باخته بود. کیف چرمی‌ اش را روی مبل انداخت و نگاهش به زن و دخترش افتاد.آهی از درماندگی کشید و گفت: «باز شروع کرده‌اید؟ ملودی! مادرتو ناراحت نکن.»ملودی در حالی که از در بیرون می‌رفت گفت:« ناراحتش نکردم بابا! فقط دارم زندگیمو می‌کنم!»و در را پشت سرش بست، کمی درنگ کرد. از پشت در چوبی ضخیم، صدایشان می‌آمد، خفه و درهم::«دیدیش؟ این همون آزادیه که تو بهش دادی... الان دیگه گوش به حرف نمی‌ده.»ناهید عصبانی پاسخ داد: «آزادی؟ فقط گفتم تا دیروقت بیرون نباشه. تو که اصلاً نیستی که ببینی چیکار می‌کنه.»ملودی آهی کشید؛ آهی سنگین که گویی تمام گفت‌وگوی تکراری پشت در را در سینه‌اش فشرده بود. از ساختمان بیرون زد و قدم به خیابان گذاشت.با خود فکر می‌کرد: چرا خانواده‌ی من نمی‌توانند مثل خانواده‌ نهال باشند؟ چرا پدر و مادر دوستم مثل یک رفیق با او حرف می‌زنند، ولی خانواده‌ من فقط می‌خواهند فرماندهی کنند؟انگار نه انگار که من بیست سال دارم... انگار با بچه‌ دو سه ساله طرفند.سپس نگاهش به پیام نیما روی صفحه‌ی موبایل افتاد. یک سوال قدیمی دوباره در ذهنش زنده شد: مگر نیما چه دارد؟ چه چیزی در او هست که این همه ترس و مخالفت برمی‌انگیزد؟ فقط یک پسر است، با یک لبخند معمولی و حرف‌های شیرین. آیا واقعاً لای آن لبخند، نیرنگی پنهان شده؟ یا این فقط خیال‌ پردازی والدینی است که نمی‌توانند بپذیرند دخترشان بزرگ شده؟به کافه که رسید، نهال و سامان آنجا بودند. آهنگ بلند بود. بوی قهوه‌ی تازه و دود قلیان در هوای گرم کافه پیچیده بود. همه خوشحال به نظر می‌رسیدند.نهال به استقبالش آمد. «وااای! ملودی! خوش اومدی!»سامان بطری نوشیدنی به او تعارف کرد. ملودی رد کرد. چشم‌های سامان کمی بیش از حد معمول، روی او مکث کرد.او کناری نشست. دور و برش خنده و شادی بود، اما درونش یک سکوت عجیب سنگینی می‌کرد.نیما کنارش نشست، دستش را دور شانه‌اش انداخت. «چی شده عزیزم؟ باز خانواده؟»«نه...چیز خاصی نیست.»ملودی سعی کرد خودش را به فضای کافه بسپارد، به صداهای بلند موسیقی، به قهقهه‌ نهال که داشت ماجرایی را با اغراق تعریف می‌کرد و زمزمه یکنواخت سامان که گهگاه چیزی به گوش می‌ رسید درباره بازار خودرو و سود کلان. نیما کم‌حرف بود.اما وزن دستانش روی شانه او و نگاه‌های گاه‌به‌گاه سامان که از لبه لیوانش به او خیره می‌شد بر رویش سنگینی می‌کرد.نیما نگاهش را به سمت ملودی چرخاند. صورتش را خواند؛ آن خط‌ های عمودی بین دو ابرو، آن لب‌ هایی که در سکوت گره خورده بودند. خیلی وقت بود که او را می‌ شناخت، این چهره را خوب بلد بود.آرام دم گوشش پچ زد:«ملودی... بیا بریم بیرون، یکم قدم بزنیم»ملودی بدون معطلی کیفش را برداشت. نیما روبه بچه ها گفت که می‌رویم تا هوا بخوریم. از در کافه که زدند بیرون، هوای سرد پاییزی مثل دست یخی به صورتشان کشیده شد. چند قدم که برداشتند، نیما بی‌ مقدمه پرسید: «ملودی... چرا انقدر غمگینی؟»ملودی آهی کشید. آهی که از عمق چیزی می‌ آمد که خودش هم نمی‌ دانست از کجاست: «نمی‌دونم نیما... یه چیزی همش توی دلم سنگینی می‌کنه.»نیما نفس عمیقی کشید و بعد گفت: «می‌خوای ایندفعه بریم یه جای آروم، ساکت، یه طبیعت بکر با هوای تازه، دور از همه این شلوغیا....»«کجا؟»«جنگلِ وِرَزِه.»قدم‌های ملودی کوتاه شد.نیما ایستاد و برگشت تا صورتش را ببیند. نور چراغ نصف صورتش را روشن کرده بود و نصف دیگر را در سایه انداخته بود. نگرانی از چهره‌اش پیدا بود. زمزمه کرد: نه نمیتونم...«نمیتونی؟ چرا؟ مگه به من اعتماد نداری؟ می‌ریم اونجا دلت باز می‌شه. یک دل سیر حرف می‌زنیم، هر چی توی قلبته می‌ریزی بیرون. سکوت جنگل خودش درد دلتو می‌شنوه.»ملودی در سکوت به زمین نگاه کرد. ذهنش پر از تکه‌های جدال بود:«چرا نباید بهش اعتماد کنم؟ چند ساله با نیما دوستم... همیشه کافه، همیشه شلوغی، همیشه با بقیه. شاید واقعاً نیاز دارم یک بار با کسی حرف بزنم. شاید حق با اوست. شاید مامان و بابا بیش از حد نگرانش می‌کنند. مگر من چقدر باید از آدم‌ها فرار کنم؟ من که بچه نیستم...»به چشمان نیما نگاه کرد. همان چشمان همیشه گرم، همان لبخند همیشه مطمئن.«باشه راجبه بهش فکر میکنم و بهت خبر میدم.»نیما سر تکان داد و لبخندش را وسیع‌تر کرد:«باشه منتظر جوابت می‌مونم.»</description>
                <category>نویسنده ای در حرم سکوت</category>
                <author>نویسنده ای در حرم سکوت</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 06:10:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>