<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Arvin Jonbak</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_43969101</link>
        <description>آروین جنبک از مهاباد استان آذربایجان غربی دوازده سال دارم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:15:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Arvin Jonbak</title>
            <link>https://virgool.io/@m_43969101</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بعد از دو ماه برگشتن به ویرگول و نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43969101/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-elawr3vpqvjw</link>
                <description>بازم برگشتم و تنبلی را کنار گذاشتم و اومدم که کار های امروز خود را بنویسم. بازم بعد از امتحانات مدرسه برگشت و من هم صبح به این زودی برای درس خواندن هیچ شوقی ندارم و به زور پدر و مادرم بیدار میشم وگر نه تا ساعت 8:30 و یا ساعت 9 بیدار نمیشم؛ خلاصه از این که بگذریم قبل رفتن به مدرسه میخواستم کتابامو بذارم ولی اونقدر خوابم میومد که برنامه دوشنبه رو گذاشتم، آقا چیکار کنم چیکار نکنم شانسا امروز امتحان املا داشتم و زنگ اول با این درس به پایان رسید و هیچ کتابی بیرون نیومد. زنگ دوم کار و فناوری داشتیم و کلا آقای بلوریان حرف زد و برامون آموزش پایتون گذاشت ولی زنگ سوم که درس علوم داشتیم بچه ها کلی سوال نوشتن و من هم مثل خرس خوابیدم. چون من در مدرسه شاهد شهید کاوه هستم زنگ مکمل دارم و تا ساعت 2 آنجا هستم و امروز هم مطالعات اجتماعی داشتیم و من هم داوطلب شدم که ازم بپرسه وبیست گرفتم. هر جور بود 7 ساعت مسخره مدرسه رو گذروندم و به خانه آمدم و میخواستم بعد از اون نهار سنگینی که خوردم(قورمه سبزی) میخواستم که استراحت کنم ولی یادم اومد که کلاس زبان دارم و باید بیست درس رو روی هم میخوندم و تنها 2 ساعت وقت داشتم؛ چون قبل از کلاس زبان، کلاس ریاضی داشتم. این کلاس ها رو گذروندم با نمره 30 از 30 زبان و ریاضی هم که اصلا پرسش نبود. شب رو با شام خوردن و قرآن خوندن و بازی ماین کرافت به پایان رساندم.</description>
                <category>Arvin Jonbak</category>
                <author>Arvin Jonbak</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 23:41:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز پانزدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43969101/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-enl30agrth9f</link>
                <description>الان دو روزه به خاطر آنفلونزایی که گرفتم نتونستم بنویسم و امروز که یکم حالم جا اومده دوباره میخوام که بنویسم. بگذریم، صبح که بیدار شدم یکم با گوشی کلنجار رفتم تا مادرم از حمام بیرون آمد و با هم صبحانه مفصلی خوردیم. بعد از صبحانه مادرم آماده شد که به مدرسه برادر بزرگم بره تا گواهی اشتغال به تحصیل بگیرد؛ من را تنها گذاشت و رفت. تا اومدم یکم کار سایت انجام بدم داداشم برگشت و گفت که میخواهم یکم بازی کنم و من هم از ترس اینکه من رو نزنه پا شدم و هیچی نگفتم و همزمان پسر عمویم هم به خانه ما رسید. برادرم حوصله اش سر رفت و با هم با گوشی برادرم که اینیستا داره نگاه کردیم تا وقتی که من با پویا یکم دیونه بازی در آوردیم. پدر و مادرم به خانه برگشتند و ما هم با هم نهار خردیم. بعد از یکم استراحت من وقت خیلی زیادی را کار سایتم را انجام دادم و بعدش من و پویا با هم یکم به کلیپ های مسخره نگاه کردیم و کل شب رو با سوال و سوال سوال از پدرم گذراندیم.</description>
                <category>Arvin Jonbak</category>
                <author>Arvin Jonbak</author>
                <pubDate>Sat, 13 Dec 2025 23:38:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز چهاردهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43969101/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%85-bsgbqnsc0qaa</link>
                <description>صبح دلنشینی بود ومن حالم بد نبود البته اگر خرابش نکنن. امروز را استثناً با هم صبحانه خوردیم و به کلاس ریاضی رفتم. باران شدیدی میبارید و ما هم به خاطر اینکه خیس نشیم ماشین خاله ام را گرفتیم و به کلاس رفتیم. به کلاس که رسیدیم با مادرم رفتیم داخل و درس را شروع کردیم؛ کلاس تا ساعت دوازده و نیم طول کشید. وقتی که از کلاس اومدیم بیرون راه افتادیم به سمت خانه و وقتی که رسیدیم مادرم یکم با تلفن حرف زد و من به مغازه رفتم و کمی خوراکی برای خودم و برادم خریدم. با هم نشستیم و خوراکی ها را خوردیم تا اینکه مادرم بالاخره اومد بالا و به من گفت که بریم به پلیس+10 برای پرسیدن چند تا سوال درباره اینکه چطوری باید پاسپورت بگیریم برای مادربزرگم که میخواد به حج بره. از آنجا که خارج شدیم راه افتادیم به سمت خانه و من هم توی ماشین کلی بازی کردم و تا رسیدن به این کار ادامه دادم. وقتی که به خانه رسیدیم دیدم که پدرم برگشته و با هم نهار خوردیم؛ بعد از نهار به مشق های زبانم که معلمم بهم داده بود مشغول شدم و تا ساعت پنج و بیست دقیقه همین کار را کردم. بعد از این کار به کتاب خواندن مشغول شدم تا وقتی که خودم پا شدم و یک چایی خوش عطر درست کردم و با پدر و مادرم به چایی خوردن مشغول شدیم و آماده شدیم که به کلاس زبان بریم. همه با هم البته به جز برادرم راه افتادیم و به انجا رفتیم. در کلاس من و یکی از رفیق هایم به مسخره بازی پرداختیم. از کلاس زبان که بگذریم به جایی میرسیم که من به پدر و مادرم گفتم که به تیرکس بریم و آنها هم قبول کردن و راهی آنجا شدیم. وقتی که رسیدیم اولین بازیی که به آن مشغول شدم بسکتبال بود ولی اون موقع فقط باختم ولی خودم را خر فرض کردم و تا وقتی که برنده نشدم تسلیم نشدم و به آن کار ادامه دادم و سه دست را بردم. دو بار هم از این بازی هایی که چنگک داره و باید آن جایزه هایی که در شیشه است رو بیرون بیاوری کردم و هر دو بار یک عروسک کیوت برنده شدم ولی تنها عیبی که داشت این بود که هر دو بار یک عروسک برنده شدم ولی من رفتم و یکی از آنها را به آنها پس دادم و به ازاش پول گرفتم. از تیرکس خارج شدیم و خسته و کوفته بودیم و در خانه بعد از کمی استراحت برادرم به خانه آمد و جنگ جهانی شروع شد و من هم اعصابم خراب شد و در اتاق پدر و مادرم به کتاب خواندن مشغول شدم. بعدش مادرم برایم دسر گرمی درست کرد تا سرفه ام خوب شود. و از کتابی که در حال خواندن آن هستم یاد گرفتم که هر سختی که داری رو باید تو شکست بدی نه اینکه آن تو را شکست بدهد و برای همین هم از شما میخواهم که سختی ها را پشت سر بگذارید و گام های محکم تری رو به جلو بردارید.</description>
                <category>Arvin Jonbak</category>
                <author>Arvin Jonbak</author>
                <pubDate>Tue, 09 Dec 2025 23:58:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز سیزدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43969101/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-zf5fqtragjyd</link>
                <description>صبح ساعت یازده از خواب بیدار شدم و به محض پا شدن از رخت خواب به گشتن دنبال پدر مادرم پرداختم. دیدم که پدرم اداره بود و مادرم در حمام رخت میشست و برادرم داشت با گوشی کار میکرد. گوشی را برداشتم و به بازی فری فایر مشغول شدم. خیلی خوب داشتم بازی میکردم و چندین مرحله بازی کردم و همه آن مرحله ها را تقریبا شش کیل کردم( کیل در بازی به معنی کشتن تعدادی افراد در بازی است.) بعدا به کار با کامپیوتر مشغول شدم تا کار های سایتم را انجام بدم و این کار تا عصر طول کشید. وقتی که میخواستم به کلاس قرآن برم پدرم بدون هیچ دلیلی در ماشین شروع کرد به فش دادن به من. حدود 20 دقیقه فش داد که فکر میکرد که کلاس زبان دارم و دیرم شده و در این حال در ترافیک شدید گیر کرده بودیم. وقتی که فهمید که کلاس قرآن دارم فش هایش را بیشتر کرد تا به آنجا رسیدیم و من در آخر بدون خداحافظی رفتم داخل و بغضم ترکید گریه کردم و قبل رفتن به داخل وضو گرفتم و دست و صورتم را شستم. در کلاس در مورد خدا و معنی رب که چند معنی دارد صحبت کردن و کلاس به پایان رسید و من با چشم های در هم ریخته سوار ماشین شدم ولی آن موقع پدرم معذرت خواهی کرد و تا خانه حرف نزدیم. وقتی که به خانه رسیدیم باران می بارید. به بالا که رفتم دیدم پسر عمویم خانه ما است و لپ تاپش را آورده بود تا من برایش درست کنم و با هم چی فلکس خوردیم. این کار ها تا الان که دارم تایپ می کنم طول کشید.</description>
                <category>Arvin Jonbak</category>
                <author>Arvin Jonbak</author>
                <pubDate>Mon, 08 Dec 2025 23:31:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز دوازدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43969101/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-q35xmye6o6fe</link>
                <description>صبح خوبی بود چون هم مدرسه نداشتم و هم دیر از خواب بیدار شدم و صبحانه خردم و با گوشی کمی بازی کردم. یکم با کامپیوتر  کلنجار رفتم و بعد پسر عمویم آمد و یکم، یکم که نه بلکه خیلی زیاد با کامپیوتر به کلیپ های مدگل و کلیپ های ترسناک نگاه کردیم. آنقدر سرمان گرم شد که اصلا نفهمیدم که کلاس زبان دارم و به همین خاطر دیرم شد و به کلاس نرفتم و معلمم خیلی ازم عصبانی شد و سرم داد زد البته خدا رو شکر که تماسی بود وگرنه منو میکشت. از این ماجرا که بگذریم میرسیم به شبی که باید به عروسی مربی فوتبال برادم تازه مربی الانش هم نه مال پارسالش که اصلا نباید مارو دعوت میکرد. عروسی خوبی بود چون صدای آهنگ زیاد نبود و ما هم کیف کردیم. وقتی که به خانه رسیدیم دلو شدیم روی تخت و خابمون برد.</description>
                <category>Arvin Jonbak</category>
                <author>Arvin Jonbak</author>
                <pubDate>Mon, 08 Dec 2025 23:04:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز یازدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43969101/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-b1ncmlveacxf</link>
                <description>صبح بیدار شده و خواستم آماده شوم برای این که برم مدرسه که یادم افتاد پسر عمویم شب برای خواب به خانه ما آمده بود و اون موقع خیلی با هم حرف زدیم و صبحانه خوردیم. به مدرسه که رسیدم دیدم که مراسم صبحگاهی نداریم و یکسر رفتیم داخل و این موضوع واقعا نشاط آور بود. زنگ اول را با امتحان ریاضی گذراندیم و زنگ دوم با درس آب و هوای ایران سروکار داشتیم و زنگ سوم زبان انگلیسی داشتیم و کلا من ان زنگ را کتاب خواندم. بعد از مدرسه همراه مادرم به دنبال پدرم رفتیم و من در این فاصله ماشین را از مادرم گرفته و جلوی در اداره پدرم دور زدم. به خانه که رسیدیم نهار خوردیم و بعد از یکم استراحت پیش پسر عمه ام رفتم برای کلاس سایت نویسی و با او خیلی خوش گذراندیم تا ساعت 8:30؛ وقتی که به خانه رسیدم خبر آمد که مهمان دارد میرسد و ما خانه را جمع و جور کردیم و آماده شدیم. با مهمان ها میوه و چای و تخمه خوردیم و کلی حرف درباره برادرم و اتفاقاتی که برای آن افتاده بود حرف زدیم تا الان و من مشغول نوشتن این متن هستم.</description>
                <category>Arvin Jonbak</category>
                <author>Arvin Jonbak</author>
                <pubDate>Sun, 07 Dec 2025 01:06:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز دهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43969101/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%87%D9%85-tyqdrxm8gth8</link>
                <description>صبح ساعت 11 بیدار شدم و دیدم که پدرم و مادرم دارن با هم شوخی می کنند و من هم خودم را به خواب زدم تا این حال را ازشان نگیرم و حدود ده دقیقه این کار را کردم. بعدش پا شدم و صبحانه خوردم و به پدرم کمک کردم که فرش را از راه پله به روشنایی ببریم و بعد از این کار آماده شدیم که به نماز جمعه بریم؛ امام جمعه درباره حرام بودن رشوه حرف زد. وقتی که از نماز جمعه برگشتیم با هم سفره را پهن کردیم و نهار خوردیم. بعد از کمی استراحت خانوادگی آماده شدیم که به خانه مادربزرگم در روستای توت آغاج برویم. و در هنگام رفتن به ساده بودن نوجوانان این دوره زمانه حرف زدیم تا وقتی که از جاده اصلی به جاده فرعی رسیدیم و من ماشین را از پدرم گرفتم و تقریبا چهار کیلومتر رانندگی کردم. وقتی به خانه مادربزرگم رسیدیم من کمی با لپ تاپ پسر عمویم که تازه آن را خریده است کلنجار رفتم و بعدش با عمو و پسر عمو هایم په نج به رده( بازی محلی کرد ها) را انجام دادیم حالا وقت خوردن شام شد و همه با هم شام خوردیم و بعد از شام هم بازم بازی په نج به رده را انجام دادیم. یکم که گذشت چایی خوردیم و با آریا(پسر عمویم) بازی ترسناک انجام دادیم و کلی ترسیدیم. قبل از رفتن بازی استیکمن پارتی که چهار نفره است را انجام دادیم و به خانه برگشتیم.</description>
                <category>Arvin Jonbak</category>
                <author>Arvin Jonbak</author>
                <pubDate>Sat, 06 Dec 2025 15:50:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز نهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43969101/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%87%D9%85-yaa3hmvriwte</link>
                <description>صبحکه بیدار شدم حال خوبی داشتم چون پدرم خانه بود. من رفتم باهاشون صبحانه خردم و کلی حرفزدیم تا وقت بسکتبالم رسید و پدرم من را به بسکتبال برد و خودش به خانه آمد؛ در آنجا من خیلی خوب بازی کردم و چند بارم مصتوم شدم ولی بازم پا شدم و به بازی ادامه دادم؛ این روز تمریناتمون جدید بود و یکم سخت. اومدم خانه ئو دیدم که بازم جنگ بین رادرم و پدرم و مارم رخ داده است و من هم این ار رو گوش ندادم و برایم مهم نبود چون نمیخواستم روزم را خراب کنم. من خودم نهار خردم و بعدش یکم با گوش کلنجار رفتم و بازی کردم. بعدش به مادرم کمک کردم که خانه را تمیز کند چون شب رو برای شام مهمان داشتیم و من باید کمکش میکردم. کل اتاق خودم و اتاق پذیرایی را خودم تمیز کردم یعنی همه جارا جارو، دسمال، مرتب و کلا خانه تمیزی تحوی مادرم دادم. ققل از اینکه مهمان ها بیان من یکم بازم گوشی کردم تا مهمان ها آمدم و وقتی مهمان ها آمدن چون چایی خور نبودن ما زود شام رو گذاشتیم و خردیم. بعد از شام من که سفره را جمع کردم دیگه کاری به مهمان ها نداشتم و رفتم توی اتاق خودمون و با برادرم بازی 1000 را انجام دادیم خیلی حامون جا اومد. وتی که آنها رفتند ما یکم میوه خردیم و بعدش جا ها را پهن کردم.</description>
                <category>Arvin Jonbak</category>
                <author>Arvin Jonbak</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 11:52:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز هشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43969101/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-zmr5meuedag7</link>
                <description>اول کار بگم که روز خیلی خیلی خیلی خیلی خوبی به خاطر دلیل هایی که الان بهتون میگم . مدرسه فوتبال داشتیم و مسابقه و بردیم و به نیمه نهایی رفتیمعد از مدرسه کمی خوابیدم و به بسکتبال رفتم و آنجا بهم چیز های خوب خوب گفتند از جمه اینکه احتمال زیاد در تیم مهاباد انتخاب بشم و اینکه از این به بعد در سالن 2000 نفره تمرین میکنیم. از عصر که بگذریم میرسیم یه شبی که آرزوم براورده شد و آرزو این بود که به سیرک برم و کار های اور نکردنی رو ببینم. کارهای انجام دادند که همه گیج شده بودند؛ یک نفر آمد وسط و ک آتش را در دهانش فرو برد و به دست و پاهایش میزد و باهاش حرکات نمایشی انجام داد بعدا یک نفر روسیه ای روی 6 تا صندلی بالانس زد و عدش با پارچه و حلقه به هوارفت و پرواز کرد و یکی دیگر از ان ها شعبده بازی کرد و جای زن را با یک مرد عوض کرد و بک شیشه خالی را انسان گذاشت و یکی دیگر را ه دو قسمت مساوی تقسیم کرد. بعد یک قد کوتاه با پا و پشت و دست و حتی صورت رفت روی شیشه و نمیدانم که چرا هیچ کجایش بریده نمیشد. یکی دیگر خودش را روی طناب آویزان کرد و با توپ بازی کرد. یک دلقک حال همه ما را با کمی مسخره بازی خوش کرد.و یکی دیگر روی یک چرخ دوچرخه سواری کرد و برنامه تمام شد و همه رفتند.</description>
                <category>Arvin Jonbak</category>
                <author>Arvin Jonbak</author>
                <pubDate>Thu, 04 Dec 2025 15:07:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43969101/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-fufsvslxaiu4</link>
                <description>زنگ اول و زنگ قرآن چی از این بهتر؛میدونید چرا چون معلم اون درس واقعا خنگ است و ما هر کاری که دوست داسته باشیم میکنیم و من هم کل کلاس را خوراکی و لقمه هایم را خردم. کلا خیلی خوب چون فقط مسخره بازی در آوردیم و زنگ دوم و علوم و این حالمان را به هم میزند چوت معلم علوم آنقدر تیزبین است که فقط کافی است که نفس بکشیم و م را مچ بند کند. و زنگ آخر و زنگ مکمل را ادبیانت داشتیم و انشاء نوشتیم و زنگ مکمل برایمان مسند و متمم و ... را توضیح داد از مدرسه که خارج شدم پیاده به اداره پدرم رفتم و وایستادم که بیاد و بریم به خانه و کمی استراحت کنم چون من آن روز کلاس زبان داشتم و باید درس هایم را بنویسم.ملایس هایم بر اساس قیمت و روزها: بسکتبال پنجشنبه و چهارشنبه= ماهی 500 تومان- ریاضی ( رایگان، چون مامانم بهم میگه و روزش را بهمان میگوید)- قرآن( همینطوری رایگان دوشنبه ها)- سایت نویسی( رایگان چون فامیلم است و روزش را هر بار میگوید)-زبان( ماهی 600 و روزش سه شنبه و یکشنبه). این بود از کلاس های من. من کلا آدم بیکاری نیستم و همیشه سرم مشغول درس، کامپیوتر،گوشی و کتاب است. امروزم بعد از کلاس زبان سری به سیرک زدیم و قیمت بلیط ها را ازش پرسیدیم. شبش را با یک نسکافه و درس و پاسر گذراندم.</description>
                <category>Arvin Jonbak</category>
                <author>Arvin Jonbak</author>
                <pubDate>Wed, 03 Dec 2025 00:16:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز ششم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43969101/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B4%D8%B4%D9%85-tpe0dvu1pnx5</link>
                <description>صبح ساعت 7 بیدار شدم که برم مدرسه و دیدم که مادرم و پدرم دارن آماده میشن که برن به ارومیه چون نوبت سونوگرافی داشتن و باید برای ساعت 9 آنجا باشند. من کتاب هایم را توی کیف گزاشتم تا برویم؛ زنگ اول و معلم معارف که بهمون گفته بود که امتحان داریم ولی امتحان نگرفت و بهمون گفت که نمره مستمر ما چند است هم مال معارف هم مال تفکر که معلم اون هم است. بیشتر کلاس هر دو درسشون بیست بود و از جمله من. زنگ دوم و امتحان عربی، امتحان عربی آنقدر سخت بو که نود و نه درصد کلاس دوازده ه پایین بودن ولی فقط کمی ها را اعلام کرد. زنگ بعدش امتحان ریاضی ولی گروهی این یکی یکم خوه چون هر گروه سه نفر است میتوانن با کمک هم همه را حل کنند. از مدرسه که خارج شدیم یادم اومد که کسی خانه نیست و باید با تاکسی بروم خانه و همان کار را کردم و در تاکسی کتابی که را از کتابخانه گرفته بودم میخوندم. وقتی به خانه رسیدم دیدم که دوباره دوست برادرم خانه ما است. یکم همبرگر درست کردیم و خردیم و من بعدش کلی کتاب خوندم تا ساعت 4 عصر که پدرم و ماردم آن وقت رسیدن و من هم شروع کردم به بازی کردن تا ساعت 5. بعدش حدود 20 دقیقه خوابیدم پا شدم که برم کلاس قرآن. به کلاس که رسیدیم استادمون یکم درباره قرآن و اینجور چیز ها کرد. کلاسمون که تمام شد به خانه آمدم و شام خردم و یکم کتاب خوندم و بعدش برنامه مدرسه فردایم را گزاشتم</description>
                <category>Arvin Jonbak</category>
                <author>Arvin Jonbak</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 23:13:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43969101/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-wd3g9cntrcsr</link>
                <description>صبح اول وقت که بیدار شده بودم از طرفی خوشحال و از طرفی ناراحت بودم چون مدرسه تعطیل بود و چون روی شاد بود. تا ساعت 11 فقط روی گوشی بودم بعدش دوستم اومد دنبالم و من هم گفتم که بیاد بالا و باهم یکم بازی کنیم و همین کار را کردیم تاساعت 12:30 بعدش دوستم رفت خانه خودشان و من هم رفتم یک بسته مداد رنگی 12 تایی خریدم و کتاب بازی تاج و تخت را رنگ کردم. پدرم که اومد خانه با هم نهار خوردیم و بعدش با هم یکم گپ زدیم و بعدا پدرم و مادرم یکم خوابیدن و من هم گوشی کردم تا وقتی که به کتابخانه فجر رفتیم و من 4 تا کتاب گرفتم و پدرم هم عضو کتابخانه شد. بعدش رفتیم کتاب بخریم برای کلاس قرآن من و همین کار را کردیم و من چون اون روز رو کلاس زبان داشتم پدرم من را به کلاس زبان برد و با مادرم که رفتن کارهاشونو انجام بدن. تو کلاس چون جلسه ی قبل امتحان داشتیم تکلیف نداشتیم و کیف کردیم ولی خودمان گفتیم که املا ازمون بگیره و ازمون املا گرفت و بیشتر کلاس بیست شدن و من هم همینطور. بعدش که به خانه آمدیم مادرم به کلاس قرآن رفت و من هم چون فردا امتحان داشتم رفتم درس خوندم. بعدش یکم با گوشی کلنجار رفتم و بعدش یه فیلم کوتاه که از تلوزیون پخش میشد رو نگاه کردیم.</description>
                <category>Arvin Jonbak</category>
                <author>Arvin Jonbak</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 23:22:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43969101/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-yfyetn0fhscl</link>
                <description>امروز به زور بیدار شدم که برم مدرسه و اصلا حالشو نداشتم و نمیخواستم برم مدرسه ولی اختیار دست خودم بود و من هم نمیخواستم تنبلی من را شکست دهد بلکه میخواستم من آن را شکست دهم و همین کار را کردم. به مدرسه که رسیدم صف نداشتیم و زود من و یکی از همکلاسی هایم به داخل رفتیم و یکم سر روی میز گذاشتیم و خوابیدیم. زنگ اول و ریاضی چی از این مضخرف ت که اول صبح با ریاضی سرو و کار داشته باشی اون زنگ که گذشت به درس مطالعات اجتماعی رسیدیم و درس دهم رو خوندیم. خیلی زود آن زنگ را گذراندیم و به زنک زبان رسیدیم و از من درس پرسید و بیست شدم بعد آن زنگ، زنگ موکول که بازم ریاضی بود امتحان تیمز دادیم و منم چون خبر نداشتم خوب امتحان ندادم. بعد از مدرسه گرسنه نبودم و نهار نخوردم و گوشی بازی کردم. بعد از این کار به کلاس ریاضی رفتم و تقریبا تا شب تو کلاس بودم و از انجا یکسر به خونه مادربزرگم رفتم و آنجا کلا گوشی کردم به جز وقتی که چایی خردیم. بعدش که برگشتیم این کوچه و ان کوچه دنبال برادرم بودیم تا ساعت11 و بعدش بهش زنگ زدیم گفت که با رفیقاش تو خانه ما هستند. ما که به خانه رسیدیم برادرم با رفیقاش جیم زدن بیرون و همین.</description>
                <category>Arvin Jonbak</category>
                <author>Arvin Jonbak</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 23:57:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43969101/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D9%88%D9%85-smmuezhsjgvj</link>
                <description>صبح ساعت 9:30 بیدار شدم و دیدم که پدرم خانه است و خوشحال شدم. پدرم گفت که پاشو که کلی کار داریم؛ از طرفی باید کشو لباس هایم را مرتب میکردم و از طرفی باید خانه را مرتب میکردم و از طرفی دیگر باید رو پله ها را میزدیم. در کل صبح پرکاری بود چون بابام خونه بود؛ شروع کردیم به این کارهایی که گفتم و دونه دونه انجامشان دادیم. تا همه کارها را انجام دادیم ساعت 12 شد و ما به نماز جمعه رفتیم. من پاتول( شلوار محلی کرد ها) با یک پیراهن پوشیدم و آماده شدم برای نماز. بعد از نماز که برگشتیم نهارمو خردم و باز هم کار نیمه تمام رو پله هارو انجام دادیم بعد از اینکه کارمون تمام شد من کلی بازی کردم و بعد از بازی به مغازه رفتم و خوراکی های خوشمزه خریدم و نوش جان کردم. من به پدرم درخواست کردم که به تیرکس( یکی از شهر بازی های مهاباد ) برویم و پدرم هم قبول کرد. وقتی که به آنجا رسیدیم من با همکلاسی پارسالم مواجه شدم که خیلی هم پسر خوبی بود. با هم کلی بازی کردیم من رکورد بسکتبال رو شکستم و اون هم جایزه بازی گوریل رو برنده شد که پاپکرن بود بعدش ما بازی پی اس رو انجام دادیم من رئال مادرید بودم و اون هم بارسلونا بود من اولش یک بر صفر عقب افتادم ولی رئال مادرید و کامبک گفتن منن کامبک زدم و سه یک برنده شدم و تا پول رو حساب نکنیم زدیم به چاک و از شهر بازی خارج شدیم.شبش رو آزمون غربالگری رو انجام دادم و بعدش شام خردم و الانم که دارم این هارو مینویسم.</description>
                <category>Arvin Jonbak</category>
                <author>Arvin Jonbak</author>
                <pubDate>Fri, 28 Nov 2025 22:28:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43969101/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D9%85-kqmcchiacujr</link>
                <description>صبح اول وقت که بیدار شدم یعنی مادرم من رو بیدار کرد، دیدم که دیر هستش برای کلاس ریاضی و داره دیرم میشه؛ زود پا شدم و آماده شدم برای رفتن. اون روز امتحان کتبی داستیم و من خیلی خوب امتحان دادم منظورم بیست است. بعدش که به خانه آمدم دیدم که برادر بزرگم داره با گوشی کار میکنه و اینیستا نگاه میکنه منم باهاش نگاه کردم و بعدش به کلاس بسکتبال رفتم؛ خیلی خوش گذشت من خیلی خب بازی کردم چون یکم دختر آنجا بود فاز گرفته بودم. کلا روزم خوب داست پیش میرفت تا وقتی که به خانه رسیدم و دیدم که مادرم داره گریه میکنه و منم ناراحت شدم و کل اون روز رو پدرم و مادرم دعواشون بود ظهر هم خودم یک نیمرو مشتی درست کردم و خردم و بعدشم کل روز رو با برادرم و گوشی گذروندم. خیلی روز حال به هم زنی بود به طوری که حالم به هم خرده بود. شبش مادرم خوابیده بود و برادرم به بیرون رفته بود و من هم خیلی حوصلم سر رفته بود تا اینکه یادم اومد که نسکافه و شیر داریم و میتونم شیر نیکافه درست کردم؛ شیر نسکافه که درست کردم نشستم به تلوزیون نگاه کردم وبعدش به فیلم یوزارسیف نگاهکردم جا هامونو پهن کردم و خوابیدیم. این بود داستان امروز من و خانواده ام.</description>
                <category>Arvin Jonbak</category>
                <author>Arvin Jonbak</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 23:09:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز اول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_43969101/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%84-afyhmwx4xbp6</link>
                <description>سلام من آروین جنبک هستم و 12 سال و 7 ماه هستم. امروز تاریخ 1404/9/5 است؛ میخواهم هرچی که امروز انجام دادم را در اینجا تایپ کنم. امروز روز عادیی بود و کلا امروز خوشحال بودم. صبح که بیدار شدم دست و صورتم رو که شستم یکم با گوشی بازی فری فایر رو انجام دادم و حتی خیلی خوب هم بازی میکردم. بعدش من تمرین ریاضیی که معلمم بهم داده بود رو انجام دادم چون اون روز کلاس ریاضی داشتم؛ صبحانه خردم و به کلاس رفتم. تو کلاس منی که ضرب اعداد صحیح رو میدونم، توی اون سوال اشتباه کردم. کلاس تقربا یک ساعت و چهل و پنج دقیقه بود. وقتی که کلاس تمام شد به سوپر مارکت رفت و خوراکی خریدم خردم. بعدش با گوشی کلنجار رفتم و بعدا مادرم که خانه خاله ام بود برگشت و نهار کذاشت و خردیم. سایتمو دوباره حذف و نصب کردم تا وقت کلاس بسکتبال رسید؛ خیلی خوب نبود چون هم خیلی شلوغ بود و هم دو بار به خاطر شوخی های نابه جا بیرونم انداختند.( یکی اینکه من تو من رو توضیح میداد که گفتم مال زن هاهم وومن تو وومن است و یکی آغا شوت زد و من هم گفتم فککککک نکنم.) به زحمت تاکسی پیدا کردم و به خونه اومدم. خیلی خسته بودم و توان هیچ کاری رو نداشتم؛ کسی خونه نبود ومن حوصلم سر رفته بود که یادم اومد که مادرم که خونه خاله ام بود و خونه خالم کنار خانه ما بود تصمیم گرفتم که برم و گوشی رو از مامانم بستونم. این کار رو کردم و بازی گوشی کردم و بعدا شام خردیم ویکم بازی هزار رو با پاسر انجام دادیم. این شد  داستان روز اول.</description>
                <category>Arvin Jonbak</category>
                <author>Arvin Jonbak</author>
                <pubDate>Wed, 26 Nov 2025 23:09:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>