<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ayrin</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_44023836</link>
        <description>«آخرین پیمانه‌ی شبگیر این خمخانه‌ام/
تا کدامین مست دُردآشام بگسارد مرا»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:20:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1738934/avatar/afY9J9.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ayrin</title>
            <link>https://virgool.io/@m_44023836</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مالیخولیا</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AE%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%A7-e6vnpvyxc60v</link>
                <description>از آخرین باری که برای‌ت نامه نوشتم، مدت زیادی گذشته. می‌دانم بیش‌ از این‌ها مرا می‌شناسی که این تاخیر طولانی را به حساب بی‌توجهی و کم‌لطفی‌ام بگذاری. می‌دانم که می‌دانی شاید قلم‌ام به یاد تو و اسم تو نچرخیده باشد اما بی‌اندازه در ذهن و خاطرم، سرشار بوده‌ای. خصوصا در هرلحظه‌ای که حس کرده‌ام پیوندم با مالیخولیا پررنگ‌‌تر و پررنگ‌تر می‌شود... آه، چیست این مالیخولیای من؟ به‌سختی می‌توانم توصیف‌اش کنم. شاید این مالیخولیا را بتوان درجا زدن در شروع سوگ دانست. نوعی واکنش پیچیده‌تر به از دست دادن. حالتی که آدمی نمی‌تواند لیبیدوی خود را از موضوع از دست رفته جدا کند. از آن‌جایی که مالیخولیا نمی‌گذرد، سوگ هم شروع نمی‌شود که بگذرد و درنهایت رهایی پدید آید.مالیخولیا به خودمان گره می‌خورد چرا که آن فقدان آن‌قدر عمیق بوده که از دست دادن‌ش را به معنای از دست دادن بخشی از خود می‌بینیم. مالیخولیا، تکرار بی‌پایان غم است، ماتمی که پایان ندارد. خلاصه که مالیخولیا توقف است، درجا زدن است، بازی با دقایق و ساعت‌هاست و ریشخند زدن به زوال زمان. مالیخولیا آن‌قدری پایدار می‌ماند تا ماتم را جاودانه کند و اندوهِ فقدان را ریشه‌دار... انگار حالا که نمی‌توانیم ابژه‌‌ی از کف رفته را داشته باشیم، ناخودآگاه‌مان میل لیبیدویی به آن را به مالیخولیا می‌سپارد تا حداقل از غم فقدان‌اش بهره‌ور شویم. و من به این می‌اندیشم که چقدر وابستگی به این ابژه‌ی از دست رفته می‌بایست زیاد باشد که چنین واکنش ناخودآگاهی پرهزینه‌ و پیچیده‌ای_مالیخولیا_ پدید آید... انگار آدم چیزی را از دست نداده، بلکه بخشی از خودش را از دست داده. بخشی از خود که مالیخولیا، تلاش تراژدیک و محکوم به شکستی‌ست برای بازگرداندن‌اش.آه... اما چه‌قدر احساس می‌کنم مالیخولیا، هنرمندانه و زیبا و باشکوه است. هرچند که من جز این نمی‌اندیشم که هنر، جهش امیال ناخودآگاه است، _بازهم پای ساز و کارهای ناخودآگاهی را در این‌جا استوار می‌بینم._ اما انگار مالیخولیا، بس هنرمندانه‌تر و زیباتر است... نمی‌دانم، این را هم به حساب مازوخیست بودن‌ام بگذار که چنین زجر بی‌پایانی را مظهر هنر و زیبایی و عجز می‌دانم!به‌هرروی، این قصه‌ی این روزهای من است. بارها خواستم درموردش بنویسم، درموردش صحبت کنم، تلاش کردم این حجم از بار احساسیِ تجربه‌نشده اما نابودکننده‌ای که به‌دوش می‌کشم را تخلیه کنم، اما هیچ‌چیز تاحالا کمک‌کننده نبوده. دلایل معدودی دارد. مثلا این‌که این فقدان پیچیده است، توصیف‌اش برایم سخت است چون هیچ‌وقت چیزی مشابه این را در زندگی‌ام تجربه نکرده‌‌ام حتا کسی را هم ندیده‌ام که در چنین عمقی از فقدانِ چیزی شبیه به فقدان من، غرق شده باشد. همه‌ی این‌ها باعث می‌شوند که نتوانم مستقیماً با آن مواجه بشوم. این دوری، این عدم مواجه، این مالیخولیا؛ سبب شده هرگز نتوانم درست و حسابی سوگواری کنم. و این است که این مالیخولیا تمام‌شدنی نیست...با این‌حال، گاهاً تلاش‌هایی ادبی برای وصف‌اش داشته‌ام. تلاش‌هایی که به بهبودم کمک نکردند، فقط آشفتگی‌ام را پیچیده‌تر کردند...آه عزیزم! من در این مالیخولیا مغروق‌ام. راه نجاتی نیست. اما گاهی به خیال مالیخولیاییِ تو وصل می‌شوم تا شاید نردبامی از رؤیا بسازم برای گریختن از بام این خوابی که انگار بیداری ندارد...اما تو خیلی دوری عزیزکم! خیلی دوری! آن‌قدر که شرح اشتیاق و علاقه‌ام به تو، خود یک ماجرای مالیخولیایی دیگر است! حتا ریسمانِ پیوندم به تو، از جنس مالیخولیاست... اعتراف می‌کنم کم پیش نیامد آن‌قدر بی‌تابانه بخواهم‌ات... آن‌قدر بی‌تابانه که قلبم تمنّا کند در آغوش‌ات غرق شود... آن‌قدر سخت در آغوش‌ات بگیرم که در آغوش‌ت حل شوم. آرزو کنم آن‌قدر به تو نزدیک باشم که گرمای تن‌ات را حس کنم و سختیِ استخوان‌های‌ات مأوای‌ام بشوند. آن‌‌قدر به تو نزدیک باشم که دیگر این دوری مالیخولیایی‌ات را حس نکنم.این‌همه از احساس عجزی که نسبت به تو دارم برای‌‌ات نوشتم اما هرگز نگفتم ملجأ حقیقی‌اش این‌جاست... این‌جایی که این‌قدر بی‌تابانه می‌خواهم‌ات. این‌جایی که &quot;دوری‌ات آزمون تلخ زنده‌به‌گوری‌ست&quot;، حتا برای منی که در مالیخولیا غرق‌ام... آه که چه‌قدر مأوای‌ آغوش‌‌ات و پناه گرفتن در ستون‌های تن‌ات را خیال کرده‌ام...چه‌قدر در خیال‌ام، دست‌هایم را به دور گردن‌ت آویخته‌ام و از عمق جان دردمند‌ام، بوسیده‌ام‌ت... آن‌قدری که لب‌هایم به لب‌هایت دوخته شود و زبانم به زبان‌‌ت...توی خیالم آن‌قدری به تو نزدیک شده‌ام که دیگر هیچ حائلی بین خودم و خودت احساس نکنم، حتا مالیخولیا را!اما پس از همه‌ی این‌ها، پس از این تنگ به خود فشردن تو که از آن سیر‌ی‌ناپذیر‌ام، می‌فهمم که تمام این عشق‌بازی؛ فقط یک مالیخولیای دیگر است. می‌فهمم که هنوزهم دوری. می‌فهمم که هنوزهم دست‌ام به تو نمی‌رسد. می‌فهمم که هنوزهم عطش بوییدن شانه‌های‌‌ت و پناه گرفتن در شکاف ترقوه‌ات، آن میل لیبیدویی‌ست که قبلا برطرف نشده. انگار کن سالیانِ دراز عاشق‌ات بوده‌ام. سالیانی که از چند و چون‌شان بی‌خبر‌ام. سالیانی که فقط ردپای ناخودآگاهی‌شان باقی مانده، آن‌هم در مالیخولیایی که پل رابط من و توست. انگار سالیانی دراز عاشق‌ت بوده‌ام اما درنهایت تورا از دست داده‌ام و تجربه‌ی فقدان کشنده‌ای که از دست دادن تو آفریده، این مالیخولیا را متولد کرده.انگار زندگی‌ام دارد به عرصه‌ی مالیخولیاهای پی در پی تبدیل می‌شود. اما چاره‌اش چیست؟ نمی‌دانم. شاید چاره‌اش همین هذیان‌های نیمه‌شبیِ من باشد، با یاد و خیال تو و عشق‌بازیِ پرسوزِ من با غباری که از تن‌ات توی رویاهایم به‌جای مانده.دوستِ بازهم تب‌دار و هذیان‌گوی تو، آیرین.بامداد جمعه، ۳ اسفند ۱۴۰۳</description>
                <category>Ayrin</category>
                <author>Ayrin</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 13:54:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>The Eldest Daughter</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44023836/the-eldest-daughter-qduqu80rcd6t</link>
                <description>آهنگ Eldest Daughter تیلور سوییفت درحال پخش است. ناگهان احساس می‌کنم موج تند و بی‌رحمی از گرما به گلویم هجوم می‌آورد. انگار توی گلویم طبل می‌زنند...بدون اینکه بغضم بترکد، آب دهانم را قورت می‌دهم و چشم‌هایم لبریز از اشک می‌شوند. موضوع این نیست که تیلور سوییفت خیلی خواننده‌ی فاخری باشد یا من خیلی ظرفدارش باشم. بلکه موضوع این است که او در این آهنگ با همان صدای بغض‌آلودش انگار زندگی مرا می‌خواند و من هم که چقدر این روزها زیرفشار این زندگی‌ام... زندگی به‌عنوان یک Eldest Daughter.مامان نیست. این یک حقیقت است. بابا هم همین‌طور. و من احساس می‌کنم هیچ‌وقت در طی این سالها به اندازه‌ی این روزها دلتنگ‌شان شده باشم. حالا هزاران کیلومتر و حتی دریاها بین‌مان فاصله است. پل ارتباطی‌مان شده تماس‌‌های تصویری گاه و ناگاه با این اپلیکیشن‌های ایرانی مزخرف به درد نخور لعنتی!به‌هرحال می‌بینیم‌شان. شاد و خوشحال‌اند. اصلا انگار چندین دهه جوان‌تر شده‌اند. به مامان به شوخی می‌گویم:«مامان برگشتی به دوران مجردی‌ت مگه نه؟» و چهره‌‌اش را توی تماس تصویری می‌بینم که بانهایت شادمانی از ته دل می‌خندد. باید برای‌شان خوشحال باشم مگر نه؟ مگر نه که خود من همان کسی بودم که همیشه به مامان اصرار می‌کردم که زندگی کند و هرگز به‌خاطر مادر بودن، از فردیت و خواسته‌های خودش نگذرد؟ باید برایش خوشحال باشم... اما روی سینه‌ام بار عظیمی از دلتنگی‌ست. و احساس تنهایی باورنکردنی.صبح زود بیدار می‌شوم. کلاس‌های آنلاین انتظارم را می‌کشند. باید برای نگین که کنکوری است هم صبحانه تدارک ببینم. چند ساعت بعد هنوز سرکلاس‌های مزخرف‌ام و استادها سوالات مسخره می‌پرسند. صدای کلاس را قطع می‌کنم و مشغول آشپزی می‌شوم. این‌بار درگیر پختن ناهار هستم. باید تا قبل از ساعت 1 ناهار حاضر باشد وگرنه نگین از گرسنگی بی‌تاب می‌شود، غر می‌زند. حتی ممکن است سر لج بیفتد و درس نخواند. به بدبختی کلاس آنلاین دانشگاه و آشپزی در یک زمان را باهم کنترل می‌کنم.همین موقع‌هاست که نازنین هم از خواب ناز بیدار می‌شود. باید صبحانه‌‌‌ی مختصر سرظهری‌ای برایش آماده کنم و حضور در کلاس‌های آنلاین و حل تکالیفش را یادآوری کنم. حالا درگیر پختن ناهار هستم، به نازنین چایی و شیرینی برای ناشتایی می‌دهم، کلاس‌های آنلاینم را چک می‌کنم و اگر استاد سوالی پرسید جواب می‌دهم. نازنین صفحه‌ی تبلتش را نشانم می‌دهد و آن‌همه تمارین ریز و درشتی که معلم مفت‌خور حتی بدون اینکه درس بدهد خواسته و گفته هرچه زودتر پاسخنامه‌ی‌شان فرستاده شود!کلاس بعدی‌ام را بیخیال می‌شوم. به نازنین می‌گویم تا من پلو را روغن می‌زنم، هرچقدر از تکالیف که توانست را حل کند. زیر لوبیاپلو را خاموش می‌کنم و رویش روغن داغ می‌ریزم. هم می‌زنم و غذا آماده است. همزمان که سفره را می‌چینم، نگین و نازنین را صدا می‌کنم برای ناهار بیایند. سفره را که چیدم، خواهرهایم که مشغول خوردن شدند و خیالم آسوده شد، دوباره کلاس آنلاینم را باز می‌کنم. همزمان با شنیدن صدای نکره‌ی استاد، چند قاشقی هم می‌خورم و تقریبا نمی‌فهمم چه می‌خورم. نگین و نازنین کلی بابت غذا تشکر می‌کنند و مگر می‌شود من ندانم که لوبیاپلو جز غذاهای واقعا محبوب‌شان است!سفره را جمع کرده، نکرده، تقریبا تمایل دارم از خستگی روی کاناپه ولو شوم. ولی فعلا فرصتی برای استراحت نیست... سراغ نازنین می‌روم که حتی از چهره‌ی خم‌شده توی تبلت‌اش هم مشخص است چقدر در حل تمارین دچار استیصال شده! تخته وایت برد را می‌آورم، با سه رنگ ماژیک، درسی که معلم‌شان حتی به خودش زحمت نداده کلیپ آموزشی برای‌شان بفرستد را برایش تدریس می‌کنم. سپس در حل تکالیف راهنمایی‌اش می‌کنم. همه‌ی تکالیف را که حل کرد و عکس‌شان را برای معلم فرستاد، چند نمونه‌ سوال هم برایش روی تخته می‌نویسم و می‌خواهم حل کند تا کاملا مطمئن شوم که مبحث «میانگین» را یاد گرفته.و در تمام طول این مثلا تدریس، هزاران بار هوس می‌کنم سرم را بکوبم به دیوار. و توی دلم تا می‌توانم به معلم بی‌مسئولیتش فحش می‌دهم و حقیقتی را چندبار برای نازنین تکرار می‌کنم:«اگه دوران دبستان ماهم مثل شما مجازی می‌شد، مردود می‌شدیم! چون مامانی هیچ‌وقت حوصله نداشت اینقدر بهمون درس بده که من واسه تو وقت می‌ذارم...»نازنین برای شام ماکارونی درخواست می‌کند و من باخودم فکر می‌کنم بالاخره مدت هرچند کوتاهی برای استراحت وقت دارم.درنهایت همه‌ی این‌ها تمام می‌شوند. به اتاقم می‌خزم و روی تختم می‌افتم. ترکیبی از خستگی و فرسودگی و اضطراب‌ و گیجی‌ام. احساس می‌کنم باری روی دوشم هست که اصلا سبک نیست و حملش هم آسان نیست. مسئولیت مراقبت از یک کودک و یک نوجوان با آن‌همه شکنندگی و ظرافت‌شان... مراقبت از خانه آن‌هم وقتی که نه بابا هست و نه مامان. و حالا من تنها کسی هستم که آن‌ها دارند. تنها تکیه‌گاه‌شان. و همه‌ی این‌ها درحالی که خودم هم یکی دیگر از بچه‌های این خانواده‌ام؛ حتی اگر سنم از آن دو بزرگ‌تر باشد.من هم رویاهای خودم را دارم... دلم می‌خواهد درس‌‌هایم را با دقت یادبگیرم، سرکلاس‌های آنلاین با فراغت فکری بیشتری حاضر شوم، باشگاه بروم، حتی سرکار بروم... اما بعد اضطراب شدیدی ذهنم را منجمد می‌کند: پس خواهرهای کوچکترم چه می‌شوند؟ نمی‌توانم هم کارهایی که دلم می‌خواهد را بکنم و هم حواسم باشد که آب توی دل آن‌ها تکان نخورد و دلتنگ مامان و بابا نشوند...دست‌کم هنوز که نتوانسته‌ام به چنین اعتدال و بالانسی برسم. اما مامان این‌گونه نبود. مامان همه‌ی این‌کارها را باهم می‌کرد. هم رویاهای شخصی‌اش را دنبال می‌کرد و هم مادر بی‌نظیری بود. و من تماماَ در تلاش‌ام به خودم بقبولانم که من هم می‌توانم... که شانه‌هایم آنقدر هم ظریف نیستند و دست‌هایم آنقدرها هم کوچک نیستند و بیست‌و یک سال آنقدرها هم سن کمی نیست برای مادر و پدر همزمان بودن. حداقل تا آن‌وقتی که مامان و بابا برگردند.</description>
                <category>Ayrin</category>
                <author>Ayrin</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 19:10:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شوهر آهوخانم| سرگذشت زن ایرانی در پیش‌مدرنیته</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D8%B4%D9%88%D9%87%D8%B1-%D8%A2%D9%87%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%B2%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%AA%D9%87-unpyfeexvati</link>
                <description>خواندن کتاب شوهر آهو خانم برای هرکسی که ذره‌ای علاقه و تعلق به ادبیات کلاسیک ایران داشته باشد، بی‌نهایت دل‌چسب و لذت‌بخش خواهد بود. توصیفات مفصل و سرگرم‌کننده‌، ادبیات پرطمطراق و از همه جالب‌تر آن‌همه ضرب‌المثل‌ها و دیالوگ‌های جالبی که بر زبان شخصیت‌ها روان است، جذابیت اثر را صدچندان می‌کند.من درحالی از خواندن این کتاب ۸۰۰صفحه‌ای لذت بردم که خیلی وقت است دیگر طرفدار پر و پا قرص آثار کلاسیک نیستم! واقعیت این است که شوهر آهو خانم چیزی بیش از رمانی کلاسیک است که بیشتر از حیث فرم ادبی شاهکار ستایش شود. گرایش‌های هنجارشکنانه‌ و روشنگرانه‌ای در محتوایش دارد که برای منی که موقع نقد و بررسی تمام تمرکزم روی کالبدشکافی محتواست، جالب توجه‌اش کرد.یک رویه‌ی کتاب،_که می‌توان آن را رویه‌ی ظاهری‌اش دانست_ رویه‌ی کلاسیک کتاب است که همان‌طور که از نام کتاب هم پیداست، به سرگذشت پر آه و سوز شخصیت «آهو» می‌پردازد. شخصیتی مثل شخصیت‌های تپیکال رمان‌های کلاسیک. در طول رمان زجر و مشقت‌های فراوان می‌کشد، با ناعدالتی‌ها و تبعیض‌های بسیاری روبرو می‌شود و از همه‌ی آن‌ها با سعه‌ی صدر عظیم و باورنکردنی‌ای عبور می‌کند و انگار هیچ رسالتی جز برانگیختن حس ترحم بی‌حدّ در خواننده ندارد!از طرفی شخصیت شوهر او یعنی «سید میران سرابی» که همچنان نام‌اش در عنوان خودنمایی می‌کند نیز از این‌چنین شخصیت‌هاست. یکی دیگر از شخصیت‌های تپیکال رمان‌های کلاسیک. پیرمردی که تمام زندگی‌اش را صرف اندوختن ثروت و احترام اجتماعی و کسب شخصیتی مذهبی کرده و حالا در پیرانه‌سری، با عشق به زنی جوان و بدنام، در آستانه‌ی از دست دادن همه‌ی زحمات عمرش است. شخصیتی کلیشه‌ای که نمونه‌اش در آثار قدیمی خصوصاً آثار قدیمی ایرانی فراوان است.این سخنان بدان معنا نیست که این شخصیت‌ها حائز اهمیت نیستند یا مطالعه‌ی‌شان فاقد روشنگری‌ست. نه چنین نیست! اما من از این بررسی بیشتر هدفم گرفتن بیشتر تمرکزها روی شخصیتی دیگر است که به‌نظرم حرف‌های بدیعی برای گفتن دارد که حتی هنوز هم شنیدنی‌اند.«هما» فقط یک شخصیت کلیشه‌ای فمّ‌فتال نیست.(هرچند که شاید در رویه‌ی ظاهری اثر این‌گونه به‌نظر برسد.) اگر آن‌همه زرنگی و فراست هما در حیث یک شخصیت زن فتّانه یا همان فمّ‌فتال را کنار بگذاریم، می‌توانیم این زن را در حیث یک نماد خیلی عظیم‌تر و مفهومی‌تر بررسی کنیم.زندگی و شخصیت هما، نماد حقیقی فراز و نشیب‌های سرنوشت زن ایرانی‌ست. مجادله‌ی بین سیدمیران و مرد مطرب بر سر تصاحب هما، نماد رقابت بین سنت و مدرنیته است برای تصاحب زن ایرانی در دوران پیش‌مدرنیته.سید میران(نماد سنت)، کمال سعادت هما را در حبس خانگی همراه با شوهری متین و عاقل می‌داند و حسین مطرب(نماد مدرنیته)، به حیث رقاصه‌ی زیبا و پرطرفداری که در اسارت قفسی مجلل و هنری، برایش ثروت به ارمغان بیاورد. هردو، هما را سرمایه‌ای باارزش می‌دانند و داشتن کنترلِ تام بر جسم و روح او را، کسب‌وکاری سودمند.اما پرسش پیش‌رو این است که انتخاب هما چیست؟این زنی که به سبب آزادمنشی و جسارت‌اش از جور شوهر سنگدل‌اش و زندگی زناشویی پرمشقت‌اش گریخته و حالا هم از بابت حبس در خانه‌ی یک هنرمند ناراضی است، به ما این فرصت را می‌دهد تا به دور از کلیشه‌های همیشگیِ مربوط به زن فرشته_زن فاحشه؛ او را به عنوان آیینه‌ی تمام نمای زن ایرانی در آستانه‌ی مدرنیته مطالعه کنیم...تراژدی اینجاست که هما هرگز به استقلال، توان‌مندی و آزادی رضایت‌بخشی که زن ایرانی استحقاقش را دارد، دست نمی‌یابد. فراتر از تمام دلایل، بخشی از دلایل را باید در خود شخصیت هما که شخصیتی خاص و پیچیده است جُست.هما به دنبال بقاست. آنقدری باهوش است که بداند آزادی‌اش نه در حبس خانگی با شوهر، و نه در رقاصه‌ی یک مطرب دلّاک بودن است. اما آنقدری جسور و نترس نیست که از وسوسه‌ی همسر دوم یک مرد پولدار و حامی و عاشق بگذرد. او برای بقا تن می‌دهد به قفسی دیگر که از قفس‌های پیشین‌اش مجلل‌تر و آسوده‌تر است و سعی می‌کند نادیده بگیرد که حالا همان طوطیِ زیبایی شده که در قفسی اشرافی اسیر است.با همه‌ی این‌ها، رفتن هما یک حرکت نمادینِ قوی بود.هما درحالی رفت که تمام جوهره‌ی مردانگی_قدرت‌گرفته از نظام مردسالاری و پدرسالاری_ در وجود سید میران به زوال رفته بود.نمی‌توان گفت هما آزادی‌اش را به دست می‌آورد اما آهو جرعت و اراده‌ای که هرگز نداشت را کسب می‌کند و میران که بر مسند دیکتاتوری پدرسالارانه‌اش تکیه داده بود آنقدر ضعیف می‌شود که ظلم و ستم‌های‌اش به پایان می‌رسد.و چه پایانی جالب‌توجه‌تر از این، شایسته‌ی این کتاب شاهکار؟شاید عجیب به‌نظر برسد اما حقیقت این است که آهو باید تا آخر عمر مدیون هما باشد. باوجود همه‌ی زجرهایی که بر او چشاند، درنهایت او بود که پس از ده‌ها سال، بالاخره اراده و شجاعتی که در وجود آهو به خاموشی گراییده بود را شعله‌ور کرد.و این تنها چیزی بود که آهو همواره نیاز داشت: اراده. چیزی که فکر می‌کرد در کنیزه‌ی نظام مردسالاری بودن می‌یابدش، غافل از اینکه در وجود خودش خوابیده بود...اما برگردیم به هما که گفتم درنهایت هم آزادی حقیقی‌اش را به چنگ نمی‌آوَرَد:آن‌همه سلیطه‌گری‌ها، فراست و نیرنگ‌‌بازی‌ها، هیچ‌کدام واقعاً نجات‌دهنده‌ی «هما» نیستند. در رویه‌ی ظاهری، هما شاید زنی جسور به‌نظر برسد که می‌تواند همه‌جا راه خود را هموار کند و نجات‌دهنده‌ی خود باشد اما در رویه‌ی حقیقی او یک زن توان‌مند نیست. تنها پرنده‌ای خانگی‌ست که همواره در جستجوی قفسی زیباتر و راحت‌تر، از این کوی به برزنی دیگر می‌جهد بدون اینکه پرواز تمام و کمال آزادانه‌ای که استحقاق‌اش را دارد تجربه کند...هما کاملاً شایستگی آزادی را دارد اما او تنها به بقا می‌اندیشد. به داشتن قفسی مجلل‌تر و صاحبی بهتر. چرا هما این‌گونه است؟ چرا نمی‌تواند رویاهای بزرگ‌تری داشته باشد؟ این دلایل را باید در کتاب جست. در سرگذشتی که هما از بچگی از سر گذرانده و روزگار پرمشقت و پر از تحقیری که زنان ایرانی در آن روزگار پیش از مدرنیته و پیشامدرنیته داشتند.شرایط سخت حتی توانایی رویاپردازی را هم از انسان صلب می‌کند. سقف رویاها کوتاه می‌شود وقتی مجبوری حتی برای بقا بجنگی. و به عنوان یک زن که به هزار و یک دلیلِ ناشی از زن‌بودن‌اش، به‌سختی می‌توانست در آن دوران درآمد درست و حسابی و مستقلی کسب کند، شاید جای تعجبی هم نبود که هما به شایستگی‌ها و توان‌مندی‌هایش فکر نکند بلکه فقط به مردی بهتر برای تکیه‌دادن فکر کند. و این همان داستانِ قدیمی سرگذشت زن ایرانی‌‌ست پیش از همه‌ی این روزها...پ.ن: عمیقاً بابت بسته بودن کامنت‌ها و نداشتن امکان بحث و تبادل نظر ناراحتم.</description>
                <category>Ayrin</category>
                <author>Ayrin</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 17:00:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیال در خاطرات</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnameh/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-s4rnokvgeyox-s4rnokvgeyox</link>
                <description>بیا دستانت را بگذار توی دست‌هایم. هیچ‌چیزی نگو. چشم‌هایت را ببند. در این تونل تاریک و بی‌پایان چیزی برای دیدن نیست، اما برای حس کردن، چرا!بیا با من وارد نورون‌های خاکستری مغزم شو. بیا به خاطراتم سرک بزنیم. نترس! کم‌کم رنگ‌ها را می‌بینی. گذشته هرگز به تاریکی حالا نبوده. بیا توی خاطراتم بگردانمت. می‌خواهم من را ببینی. بیا باهم به تماشای کسی بنشینیم که زمانی من بود. بیا سوارِ کشتی بی‌ناخدای دریای ناخودآگاهم شویم و اجازه دهیم خودش هدایتمان کند...چه می‌بینی؟ چه حس می‌کنی؟ آیا تو هم اولین چیزی که می‌بینی آن درخت‌های نخل غول‌پیکر است؟ هوم؟در آن خیابان همیشه شلوغ. از آن شلوغی‌های تسکین‌بخش. که می‌توانی با آرامش در آن گم بشوی...شب است. اما چه شبِ روشن و دل‌انگیزی! چه هوای خنک و دل‌نشینی! و شاید تو ندانی شب‌های خنکی چون این شب برای مردمان شهری جنوبی، چه غنیمتی‌ست. و چقدر نمی‌توان از وسوسه‌ی سیگاری گیراندن در این هوا چشم پوشید!و در آن شب، من و او آنجا بودیم. توی همان کافه‌ی دنجی که تراسی داشت روبه نمای همان نخل‌های غول‌پیکر و همان خیابان شلوغ. می‌بینی چه نمایی‌ست؟ ترکیبی از آبیِ تاریک شب و سبزِ تاریک نخل‌ها...پیراهن آبی آسمانی یقه بازی پوشیده‌ام و کنار همان مردی نشسته‌ام که حس می‌کردم از چشم‌های عسلی‌اش زندگی می‌بارد. لاته‌‌ی این کافه واقعا خوشمزه‌ است. و سیگار کشیدن توی این هوا انگار ریه‌های آدم را باز می‌کند! من آن چشم‌های عسلیِ زیبا را می‌بینم که چقدر با نگرانی به من و یقه‌ی باز پیراهنم می‌نگرند. و من فکر می‌کنم حس حسادت مردها همیشه همینقدر بانمک بوده است؟و ما دوباره آنجائیم. شبی دیگر، همان کافه‌، همان تراس خنک و بازهم لاته‌ای که موردعلاقه‌ی من است و قلیان با طعم موردعلاقه‌ی او. این‌بار مشکی پوشیده‌ام. کراپ‌کت مشکی با شلوار بوتکات مشکی و شال توری پلنگی. همان‌قدر خانومانه!عکسی البته داخل کافهبه‌هرحال، من و او آن شب در آن خیابان شلوغ قدم زدیم. بازارها را گشتیم و او انگار که دختربچه‌اش را برای گشت و گذار آورده، هرلباسی که چشمم را می‌گرفت بدون هیچ تردیدی می‌خرید. قدم می‌زدیم و او دستش را دور کمرم گذاشته بود... چه حرکت احساسیِ قوی‌ای بود! خودم را به او نزدیک‌تر کردم و توی آن چشم‌های عسلیِ مهربان نگاه کردم... چطور می‌توانستم عاشقش نشوم؟حالا داخل کافه‌ایم. توی تراس و همان نما. من را مثل دختربچه‌ای روی پای‌اش نشانده. و من به این فکر می‌کردم که در آغوش یک مرد قدبلند و موفرفری هستم که اتفاقاً خیلی دوستم دارد. چه‌چیز از این خوش‌تر؟تو هم حس می‌کنی آن اتمسفر را؟ آن هوای دل‌چسب، آن شب و آن شلوغیِ آرامش‌بخش و آن چشم‌هایی که آن‌قدر گرم و عاشقانه نگاهت می‌کنند. تو بودی عاشق نمی‌شدی؟بیا بازهم برویم جلوتر. برویم به یکی از آخرین قرارهای‌ من و آن آقای موفرفری. برایم گل آفتاب‌گردان گرفته بودـ اما این‌بار من هم برایش هدیه‌ای تدارک دیده بودم. کتاب نامه‌های شاملو... «مثل خون در رگ‌های من». همراه با شاخه گل سرخی که خیلی تلاش کردم آتشین‌ترین نوع‌اش را انتخاب کنم چون می‌دانستم گل موردعلاقه‌ی او رز سرخ آتشین است.عکس یادگاری که از آن روز دارمروی صفحه‌ی اول کتاب نوشتم: «تقدیم به کسی که، عشقش مثل خون توی رگ‌های من جاریه.» و بعد که هدیه‌اش را گرفت، چیزی دیدم که هرگز از او ندیده بودم. دیدم که چشم‌هایش، همان چشم‌های عسلیِ گرم، نمناک شدند... نه به‌خاطر سورپرایز، نه به‌خاطر هدیه که کتابی عاشقانه بود، بلکه به‌خاطر همان دو خط اول کتاب که برایش نوشتم.بسیار می‌گفت دوستم دارد. خیلی زیاد. گاهی حتی این حجم از ابراز علاقه‌هایش برایم غلو آمیز و ناملموس بود. اما آن روز، آن روز با چشم خودم حقیقت را دیدم. همیشه راست می‌گفت. حالا همه‌چیز ملموس بود. آنقدری که انگار قلبش از چشم‌هایش می‌ریخت.و من نمی‌توانستم درک کنم چطور مردی می‌تواند به آن‌همه نامه‌های عاشقانه پشت پا بزند و در عوض مردی دیگر، به‌خاطر دو خط عاشقانه‌ای که برایش نوشته‌ام، اشک بریزد؟پست پیشین:https://vrgl.ir/LntFoکه می</description>
                <category>Ayrin</category>
                <author>Ayrin</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2026 12:39:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین پیمانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44023836/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-wxo6pxobaku2</link>
                <description>سایه‌‌ی عزیز می‌گوید:«آخرین پیمانه‌ی شبگیر این خمخانه‌امتا کدامین مست دردآشامْ بگسارد مرا»همواره احساس کردم این شعر سایه، بهترین توصیف برای سرگذشت چندین ساله‌ی من و ویرگول است.خیلی وقت است انگشت‌هایم، انگشت‌هایی که زمانی چقدر سحر‌انگیز و شکوفا و سبز بودند، برای نگاشتن کلمه‌ای ادبی، بر کیبورد ضربه نزده‌اند.مدتی_این مدتی که می‌گویم سالها پیش است_ نوشته‌ها را مثل اینکه بخواهم فحش یا حرف ممنوعه‌ای را به‌کار ببرم، توی دلم حبس می‌کردم. می‌گذاشتم هما‌ن‌جا در زندان تاریک و روشن ذهنم بمانند. مثل زخمی که به احتمال عفونی شدنش اهمیتی نمی‌دادم، گذاشتم توی اعماق ناخودآگاهم کَبَره بزنند. آنقدرها هم سخت نبود.اما ای‌کاش آن نوشته‌های توی سرم، زخم عفونی و چرکینی می‌شد و کبره می‌بست اما درمان نمی‌شد، محو نمی‌شد. اما کم کم نوشته‌ها ناپدید شدند. علاوه بر آنها، قدرت نوشتن‌ام، آن‌همه خیال‌پروری و مهارت آن انگشتان تُرد سحرانگیز هم، ناپدید شد. دیگر نه نوشته‌ای بود، نه میلی به نوشتن و نه حتی توانایی‌ای برای نوشتن.درحالی که خودآگاه منطقی‌ام، مثل پرستار زبردستی که سمج است این زخم چرکین و عمیق و جانکاه را از ریشه درمان کند، به جانِ از بین بردن تعلق به این ترومای بزرگ_نوشتن_ دست برده بود، ناخودگاهم در سوگ یائسگی مغزم و از بین رفتن آن‌همه ذوق و عشق نوشتن و خلق ادبی، کاسه‌ی چه ‌کنم چه کنم دستش گرفته بود.سرتان را درد نیاورم، به‌هرحال من از شر این بیماری بزرگ_بله اعتیاد به نوشتن برای من یک بیماری صعب العلاج بود_ خلاص شدم. و از شر آن هویت بدجنسی که مثل خون‌آشام، تمام شیره‌ی وجودم را می‌مکید. هویتی که چقدر عاشقش بودم... مثل جگرگوشه‌ام بود... مثل فرزندی که هرگز نداشته‌ام...زمانی برای اینکه این هویت با تمام زاد و بود ویژگی‌هایش حفظ بشود، حاضر بودم تن به هر خفتی بدهم. برای مثال سفت و سخت چسبیدن به رابطه‌ای که ویژگی و احساس این هویت را تقویت می‌کرد؛ حتی اگر آن رابطه یک خواریِ به تمام معنا بود... همان وقتی که از آن هویت دل کندم‌، دل‌زده از او هم شدم. دیگر معنایی به زندگی‌ام نمی‌افزود. از هیچ لحاظ دوست‌داشتنی یا جذاب هم نبود؛ دیگر دلیلی برای بودنش در زندگی‌ام نمی‌دیدم.باز با همه‌ی این‌ها، بارها میل سرکشِ نوشتن در وجودم زبانه می‌کشید و دوباره به صفحه‌ی سیاه ویرگول می‌کشاندم... بارها فکر می‌کردم بنویسم یا ننویسم، منتشر کنم یا منتشر نکنم، اما هربار حس سرد و بی‌روح و مارموزانه‌ای به درون روحم می‌خزید و تمام اشتیاقِ زیرخاکسترم را می‌فسرد.ویرگول برایم دوست‌داشتنی نیست. خیلی وقت است مُرده. من چیزی که در ویرگول تجربه کردم را دوست دارم، حتی یکی از بهترین خاطرات زندگی‌ام می‌دانم‌اش. اما جفایی که ویرگول در حق‌ام کرد، جفایی نبود که بتوان بخشید. من احساس نمی‌کردم نوشته‌هایم حذف و پاک شده‌اند‌، احساس می‌کردم بچه‌هایم را از دست داده‌ام... توصیف این حس برای کسی که چنان تعلقِ مریض و دیوانه‌واری به کلمات و آفرینش ادبی پیدا نکرده، نشدنی است.اما در این وانفسا مکان دیگری برای عرض اندام ندارم. عرض اندام که چه عرض کنم، صرفاً تخلیه شدن! بختک بی‌معنایی جفت‌پا روی تخت سینه‌ام نشسته و راه نفسم را بریده. نمی‌دانم، شاید نوشتن بد نباشد. مسیر مطلقاً بی‌پایانِ نوشتن، دوباره مرا فراخوانده و من این‌بار بدم نمی‌آید سرکی به این تونل تاریک و پرپیچ و خم و مرموز و هراس‌انگیز بزنم.از چه بنویسم؟ نمی‌دانم. می‌گذارم مسیر نوشتن خودش هدایتم کند. مثل همیشه از سانسور و خودسانسوری بیزارم، مثل همیشه شلخته و آشفته می‌نویسم، مثل همیشه توصیفات را شهودی و ژرف می‌نویسم و البته مثل همیشه، شخصی می‌نویسم. شخصیِ شخصی...این آخرین پیمانه‌ی باقی‌مانده از آن‌همه ساقی‌گری‌های من در میخانه‌ی نوشتن است، اما این پیمانه هنوز شراب دارد و شاید هنوز شرابش مردافکن باشد.باز با همه</description>
                <category>Ayrin</category>
                <author>Ayrin</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2026 18:28:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالاخره به حرف مردم اهمیت بدیم یا نه؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44023836/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%87-r6af3jb5dyzz</link>
                <description>مارک منسن یه مقاله به‌شدت جالب داره تحت این عنوان که: &quot;چطور به حرف مردم اهمیت ندیم؟&quot; که در اون خیلی جالب میاد با یک جواب کوتاه، یک جواب مفصل و یک جواب غافل‌گیرکننده به این سوال جواب می‌ده.مارک منسنجوابِ کوتاه: انسان بودنت رو بپذیر!جواب ساده اینکه چرا به حرف مردم اهمیت می‌دیم اینه: چون سایکوپات نیستیم! اهمیت دادن به نظر دیگران باعث می‌شه همدل و مهربون باشیم و بتونیم دوست پیدا کنیم. درواقع نظر و برداشت دیگران اغلب باعث شادی، همدلی، مهربونی و روابط عمیق می‌شه. پس وقتی می‌پرسیم چطور به حرف مردم اهمیت ندیم، درواقع داریم می‌پرسیم چطور با این افکار و احساسات کنار بیایم.جواب دوم، ریشه‌های تکاملی معاشرت!حالا بذار یه جواب مفصل‌تر بهت بدم. ببین، هوش و معاشرتی بودن ما تو طول تکامل، باعث قدرت بیشتر ما نسبت به حیوانات شده. آدما در مقایسه با بقیه‌ی حیوانات ضعیف‌ان، کُند‌‌ان، و کلاً تو کارهای بدنی افتضاح‌ان. چیزی که ما رو متمایز می‌کنه هوش‌مون و توانایی‌مون در ساختن گروه‌ها و جامعه‌های پیچیده‌ست...خوب که نگاه کنی می‌بینی بیشتر تاریخ بشر، ما تو قبیله‌های کوچیک زندگی می‌کردیم که همه واسه زنده موندن به‌هم وابسته بودن. تو این قبیله‌ها، اگه کسی طردت می‌کرد، ممکن بود بمیری! واسه همینه که مغزمون طوری برنامه‌ریزی شده که طردشدن رو با مرگ یکی می‌دونه و اینقدر نظر مثبت دیگران برامون مهمه و تایید نکردن و طردکردن‌هاشون دردناک.یادگرفتن اینکه چطور با این حس وابستگیِ اجتماعی کنار بیایم، بخشی از آدم بودنه.-پس به لطف زندگی مدرن، قبیله‌ی خودت رو انتخاب کن!یکی از بهترین جنبه‌های زندگی مدرن اینه که می‌تونیم قبیله‌هامون رو انتخاب کنیم. دیگه مجبور نیستیم تو گروه‌های کوچیک مجرد بمونیم و اگه طرد شدیم می‌تونیم آدمای جدید پیدا کنیم. همیشه دنبال تایید اجتماعی خواهی بود، ولی می‌تونی تصمیم بگیری کی رو می‌خوای تحت‌تاثیر قرار بدی و کی ارزش این حرکت رو داره؟و درنهایت، یک‌ چیز مهم‌تر پیدا کن!و اما جواب غافل‌گیرکننده: اگه خیلی به حرف مردم اهمیت می‌دی، شاید به این خاطره که یک چیز مهم‌تر تو زندگی‌ت نداری که بهش اهمیت بدی! وقتی یک چیز واقعا مهم تو زندگی‌ت داری، چیزی که حاضری به‌خاطرش مسخره بشی، اون موقع‌ست که دیگه برات مهم نیست بقیه چی می‌گن. جالب اینجاست که همون موقع‌ست که مردم شروع می‌کنن به احترام گذاشتن بهت.از خودت بپرس چه چیزی تو زندگیت اونقدری مهمه که حاضری به‌خاطرش مسخره بشی؟ اگه نمی‌تونی راحت به این سوال جواب بدی، شاید این همون مشکلیه که باید حلش کنی..._برگرفته از صفحه‌ی اینستاگرام دکتر امید امانی</description>
                <category>Ayrin</category>
                <author>Ayrin</author>
                <pubDate>Thu, 19 Dec 2024 14:53:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دردِ خواندن</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-xiyotraocys7</link>
                <description>روزگاری بود که من فقط کتاب می‌خواندم برای این‌که سوخت جریان سیال مغزی‌ام را تامین کنم. سوخت نشخوارهای فکری را تامین کنم. برای این‌که چیزی شبیه به جریان عصبی ماهیچه‌ای برای مغزم بسازم: فعالیت و فعالیت و فعالیت، بدون ذره‌ای آگاه شدن از زجر دانسته‌شدن... کتابی هزار صفحه‌ای درباره‌ی تاریخ پیش از میلاد را در عرض چهار‌، پنج روز به پایان می‌رساندم و از این تخدیری که اعتیاد به کتاب خواندن در من ایجاد می‌کرد، دیوانه‌وار لذت می‌بردم. از این‌که متوجه‌ی گذشت زمان و حتا مکان نمی‌شدم. از این‌که این لطف را به من‌ می‌‌داد که فراموش کنم در چه وضعیتی هستم. از این تخدیر و ناآگاه‌شدن آن‌هم موقع غرق کردن خود در کتاب که سمبل آگاهی‌ست؛ لذت می‌‌بردم. انگار کتاب را مثل ماده‌‌ای اعتیادآور، نمی‌خواندم؛ بلکه مصرف می‌کردم فقط و فقط به این امید که مرا از این بیداری در واقعیت‌های خسته‌کننده و چندش‌آور زندگی، بِرَهانَد!انگار کتاب نمی‌خواندم که بیدار بشوم. برعکس، کتاب می‌خواندم که به خواب بروم... با تکاپویی پرعطش، کتاب نمی‌خواندم که آگاه بشوم، بلکه کتاب می‌خواندم که در تخدیر رویا و خیال غرق شوم. که از واقعیت‌ها فرار کنم. که نفهمم... که نفهمم... که واقعیت‌های زندگی را نفهمم.حالا در بیست‌سالگی‌ام اما، همه‌چیز فرق کرده. درست است که هنوزهم مثل دوازده‌سالگی‌ام، خودم را توی کتاب‌ها غرق می‌کنم که از اجتماع و آدم‌ها فرار کنم.  اما حالا دیگر با کتاب خواندن از واقعیت‌ها فرار نمی‌کنم. بلکه برعکس، کتاب می‌خوانم که با واقعیت‌ها مانوس‌تر شوم. کتاب می‌خوانم که رنج واقعیت را عمیق‌تر و بیشتر حس کنم. کتاب نمی‌خوانم که در رویاهای تخدیر‌گونه غرق بشوم و دیگر واقعیت را از رویا نشناسم؛ بلکه کتاب می‌خوانم که بیدارتر بشوم. دیگر آن سرعت جنون‌زده‌ی دوران نوجوانی را ندارم. اتفاقا برعکس، حالا کند و آرام کتاب می‌خوانم. بسیار تدریجی و عمیق. آن‌قدر تدریجی که گوشت بشود به تنم. آن‌قدر که مدت طولانی‌تری، تشنه بمانم. که هی بخوانم و هی تشنه‌ شوم. و باز بخوانم و باز تشنه‌تر شوم. و از درد واقعیت‌ها به ستوه برسم.باور دارم این رسالت متعهدانه و حقیقیِ یک کتاب‌خوان است. و آه که این‌روز‌ها چقدر از دیدن آدم‌هایی که سرعتی اما سطحی کتاب می‌خوانند، آن‌قدر سطحی و گذرا که حتا وقتی یک کتاب عمیق را به‌پایان می‌رسانند، هیچ حرفی برای گفتن درباره‌اش ندارند؛ ناراحت می‌شوم. انگار پیست مسابقه‌‌ی اتوموبیل‌رانی راه‌ انداخته‌اند. تنها موضوع پرافتخار برای‌شان در کتاب‌خواندن، سرعت است. نه درسی که می‌توانستند از کتاب بگیرند و نه هستی و زندگی‌ای که کتاب می‌خواست ‌به آن‌ها ببخشد! کتاب را برای فرار از ملال زندگی روزمره می‌خواهند، نه برای دردکشیدن از آگاهی. نه برای فهمیدن. نه برای بیدار شدن. و از همه‌ بدتر، نه برای کنش‌گری. بلکه فقط برای نشخوارِ گونه‌ای از واکنش‌گری! خیلی دلم پُر است از این آدم‌هایی که شبیه نسخه‌ی چند سال پیش خودم هستند. آه از این کتاب‌خوان‌های بی‌تعهد!</description>
                <category>Ayrin</category>
                <author>Ayrin</author>
                <pubDate>Thu, 05 Dec 2024 22:21:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکوه کشف کلمات</title>
                <link>https://virgool.io/@m_44023836/%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%87-%DA%A9%D8%B4%D9%81-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-f8sqbo3wwnxt</link>
                <description>عاشق اون لحظه‌ی پیش از نوشتن‌ام. چیزی که توصیفش بسیار سخته...  لحظه‌ای که بی‌شک تداوم یک حسه: همیشه حس می‌کنی یک چیزی هست. یک دنیای ناشناخته‌ای در اعماق تو وجود داره. حتا شاید هم فقط در اعماق تو نیست، صرفا جایی در اعماقه و تو به هر دلیلی، تنها کسی هستی که به اون دنیا راه پیدا کردی. اولش همه‌جا تاریکه، به سختی می‌تونی چیزی رو ببینی. اما تو پیش می‌ری و پیش ‌می‌ری و زیر نور کمرنگ مهتابی که به سختی می‌تابه، توی اون جنگل شب‌زده ظلمانی و مرموز؛ کم کم چیزهای این دنیا رو کشف می‌کنی... و آخ! عجب لحظه‌ی شگفت‌آور و به‌طرز جنون‌زده‌ای لذت‌بخشیه این کشف کردن!  با هیچ سرخوشی و لذتی قابل مقایسه نیست. تو در عمق ظلمتی که کوته‌فکرها می‌اندیشند مترادف نیستی و هیچ بودنه، پیش می‌ری و کلمات رو کشف می‌کنی! بودن‌ها و شدن‌ها رو کشف می‌کنی. اولش حس می‌کردی در گستره‌‌ی این تاریکی هیچ‌چیزی وجود نداره، اما حالا کم کم می‌بینی که اینجا همه‌چیز از قبل بوده و وجود داشته، فقط تو هنوز این دنیا رو کشف نکرده بودی! فقط جای تو خالی بوده! تو کم کم پیش می‌ری و در این مسیر که هنوز ناروشنه، کلماتت رو پیدا می‌کنی و اون‌ها رو با خودت برمی‌داری تا باهاشون، «بودن» عظیم‌تری رو بسازی. و درنهایت اونقدر پیش می‌ری و اونقدر کلمات زیباتر و جالب‌تری پیدا می‌کنی که درنهایت به خودت میای و می‌بینی دیگه همه‌جا تاریک نیست! اسکلت نوشته‌ی تو رو به اتمامه و تو داری از اون جنگل شب‌زده بیرون میای و به دنیای واقعی برمی‌گردی. جایی که با ارمغان‌هایی که از اون دنیای تاریک و اسرارآمیز برداشته بودی، تونستی یک اثر خلق کنی... حالا یادگار سترگی از اون سفر پر رمز و راز داری. حالا تو تونستی یک تجربه‌ی جدید از «بودن» رو خلق کنی: تو تونستی یک اثر خلق کنی!</description>
                <category>Ayrin</category>
                <author>Ayrin</author>
                <pubDate>Sun, 17 Nov 2024 15:30:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>